تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آسانسور (فصل هفتم)



باورم نميشد يه روز كاري ديگه هم تموم شده بود و من با خوشحالي در حال عوض كردن لباسام بودم ...
صبا - خيلي خوشحالي- نمي دوني وقتي از اينجا مي رم انگار دنيا رو بهم مي دناره اما وقتي بفهمي كه بايد كل مسيرو با ماشيناي خطي بري ..كلي از خوشحاليت كم ميشهيهو تمام بادم خالي شد ...مراوريد هم زودتر از من رفته بود و ماشينمو هم با خودش برده بود...دختره چشم سفيد برا من رفته بود ارايشگاه ....شالو انداختم رو مقنعه امو و از زير مقنعه كشيدم بيرون - اخرين سرويس كي مي ره؟صبا- كي مي ره؟ساعت خواب خانوم...رفتبا ناراحتي - كي ؟صبابا خنده- وقت گل ني ....فكر كنم يه 5 دقيقه ای هست كه رفته بدو كيفمو برداشتم و از اتاق زدم بيرون...شال رو سرم نا مرتب بودو مدام اينور اونور مي شدهمونطور كه تند مي رفتم .... كيفمو از ساعد دستم اويزوت كردم و با دو دست شروع كردم به مرتب كردن شال رو سرم ....كمي شالو كشيدم جلو تا موهامو بدم تو و دوباره بكشمش عقب كه تو پيچ انتهاي راهرو محكم خوردم به يه چيز و بازتاب داده شدم عقب ...داشتم كنترلمو از دست مي دادم و مي افتادم كه يكي دستمو سريع چسبيد شال جلوي چشمامو گرفته بود ....قبل از اينكه تو جام درست وايستم و به خودم بيام تو دلم"هر كي كه هستي خدا خيرت بده "...با خجالت و صورتي خندون شالو زدم كنار كه دستمو تو دستاي فرزاد جلالي ديدم ... نفسم حبس شد و رنگم پريد ...بهم لبخندي زد و دستمو از دستش رها كرد...طبق معمول قرمز قرمز كرده بودم ...و كلي هم هول كرده بودم ..- ببخشيد...ببخشيد اصلا جلومو نديدم...فرزاد - اشكالي نداره ...نمي دونستم ديگه چي بايد بگم و چيكار كنم ....ابروريزي بدتر از اينم مي شد؟ ....يعني فكر كنم تو اين بيمارستان تنها من بودم كه به اينو اون بر خورد مي كردم و با يه ببخشيد مي خواستم سر و تهشو يه جور ....جمع و جور كنم ديرمم شده بود برا همين سرمو بلند كردم كه بگم با اجازه اتون كه چشمم خورد به محسني كه ته سالن وايستاده بود و ناظر اتفاق چند دقيقه پيش ما بود ...اه این عزرائيلم عين اجل معلق هي ظاهر ميشه .....از نگاهش كه چيزي نفهميدم ...البته من گيج نبودما ..نگاهش عين ادميزاد نبود ...كه بفهم دردش چيه ...با گفتن ببخشيدي با سرعت از كنار جلالي رد شدم ....همونطور كه به طرف در مي رفتم قبل از خارج شدن ...- اين بنده خدا كه مشكلي نداره..پس چرا محسني درباره اش اينطوري حرف مي زنه...متين نيست كه هست ..اقا نيست كه هست ..خوشگل نيست كه هست ..ديگه من چي مي خوام.....لبخندم پر رنگ شد ...برگشتم و به پشت سرم نگاهي انداختم..داشت مي رفت طرف اسانسور .باز لبخندي زدمو و رو مو ازش گرفتم -بخشكي شانس ...سرويسم كه رفتهبرف شروع كرده بود به باريدن ...دستامو از سرما بهم ماليدم ....و كردم تو جيب پالتوم - بهتره برم و از اژانس يه ماشين بگيرم ..به طرف نگهباني راه افتاد..م ولي مسئولش نبود /- اينم كه نيست... همش يا در حال تخليه معده است يا پر كردنش ..لامصب چاقم نميشه يه دل سير بهش بخنديم از كنار نگهباني رد شدم ..بايد دوتا كوچه بالاتر مي رفتم تا به اژانس مي رسيدم در حال رد شدن از خيابون بودم كه ماشيني با شدت جلوي پاهام ترمز كرد كه باعث شد جيغم تا فلك و بره و برگردهدستمو از شدت ترس گذاشته بودم رو قلبم و قفسه سينه ام در حالا بالا و پايين رفتن بود ...كه بهم چراغ داد-مردك مزخرف....... جوونمو اورده تو دهنم حالا برام چراغم مي زنه ...رو كه نيست ..سنگ پاي قزوينم رد كرده... در بست دوتا داد عين ادم بكشم رو سرش ..........مي فهمه كه ديگه نبايد از اين غلطا بكنه ...با جديت و عصبانيت به طرف ماشين رفتم ...تو اون تاريكي داخل ماشين ....زياد چهر ه اش معلوم نبود ...با ناراحتي چندتا ضربه به شيشه ماشين زدم كهشيشه رو داد پايين ..اما همچنان سرش تو تاريكي بود -مگه چشم نداري ...يا كلا كور مادر زادي ...منه به اين گندگي رو نمي بيني؟..بايد له ام كني كه بفهمي يكي داشته از خيابون رد ميشده ...اصلا كي به تو چي چي سوار گوهينامه داده؟ ..مثلا دلت خوشه كه راننده اي ...؟كه اروم سرشو از توي تاريكي حركت داد و اورد جلو ...دهنم باز موند - اه تويينيشش باز شد...بهزاد- چقدر جون عزيزي دختر سريع حالت خشممو برگردوندم تو چشمام-تو ام كه اصلا ..جون عزيزي نيستي؟...به خاطر دو روز بستري شدن و درد اپانديس ..كل بيمارستانو مي خواستي نابود كني ...و با گفتن كلمه " واقعا كه "سرمو اوردم بالا و از ماشين فاصله گرفتمو و به راهم ادامه دادم...به پشتمم نگاه نكردم.. -اين بهي مخي اينجا چيكار داشت؟....اينم شده لنگه داييش...-لابد حلال زاده است ديگه وگرنه به داييش نمي رفت كه ...-هي جلو پاي ادم نيش ترمز مي زنن كه چي؟ كه بگن ما ماشين داريم ..خوب داريد كه داريد منم دارم ...اونم هاچ بك ..صدتاي ماشيناي شما رو هم حريفه ...فقط الان زير دست و پاي يه ناشي بدتر از خودمه به اسم مرواريد ...در حال راه رفتن ..ماشينشو اورد كنارم و همگام با قدماي من شروع كرد به روندن ...بهزاد- وايستا كارت دارم ...دستمو تو هوا تكون دادم يعني برو بابابهزاد- ميگم وايستا...- مزاحم نشو ..چيه هي راه مي افتي دنبالم ..مي خواي ببيني كجا مي رم ؟..چيكار مي كنم ؟كه يه دفعه ماشينشو حركت داد و جلو پاهام زد تو ترمز شوك زده تو جام وايستادم ...خم شدو از توي داشبورد كارتي در اورد و سرشو به طرفم نزديك كرد و با عصبانيت :بهزاد- براي من كلاس نذار... انقدر بيكار نيستم كه دنبال تو ي تفحه راه بيفتم و ببينم كجا مي روي و با كي ميري ..اگه الان مي بيني اينجام فقط و فقط به خاطر اصراراي داييمه كارت دعوتي رو به طرفم گرفت ...دستمو بلند كردم كه بهزاد كارتو محكم كوبيد كف دستم بهزاد- يه مهموني ساده است... نمي دونم چرا دايي انقدر بزرگش كرده..از شما هم دعوت كردهبهزاد- يعني مهمون دايي هستي ..و خواسته كه تو هم باشي ...مهموني اخر همين هفته است ...دايم خوشحال ميشه ببينمت...دندونامو از شدت خشم بهم فشار دادم...- اون شبم براي همين زنگ زدي...؟بهزاد- اره مي خواستم ببينم هنوز تو توهم هستي يا نه.. كه ديدم داري درست ميشي.... ولي اشتباه مي كردم هنوز تو توهمي ...بهزاد- من جات بودم خيلي مودبانه دعوت داييمو رد مي كردم ...تازه فكر نكنم اونجا اصلا بهت خوش بگذره ...يه سري پير و پاتال و يه سري دختر سوسول مثل خودت كه حوصله حرف زدن با خودشونم ندارن...هستن بقيه ام كه به درد تو نمي خورن...تو جاش درست نشست و دستشو گذاشت رو دنده و دوباره سرشو به طرفم چرخوند بهزاد- پس نياي راحت تري..فقط يه نصيحت بود ..حالا تصميم با خودته ...مي خواي بياي مي خواي نيا..بعد با پوزخندبهزاد- اوممممممم راستي مي توني همراهم با خودت بياري ...بعد با نيش خند- مثلا كسي مثل بي افي...دوست پسري ..بهزاد- بهت كه نمي خوره نامزد و شوهر داشته باشي كارتو كه از عصبانيت تو دستم محكم گرفته بودم كشيد بيرون و رو پاكت مشغول نوشتن چيزي شد و دوباره به طرفم گرفت .بهزاد - .اينم شماره داييم.. كه به بهانه رد كردن مهموني با من تماس نگيري ...دست راستشو نزديك پيشونيش برد و احترام مسخره ای برام امد بهزاد- خوش باشي خانوم پرستار.و گاز ماشينو گرفت و رفت عصبانيت از وجودم مي باريد ...به شماره خيره شدم ...نوشته بود دايي جون و دور اسم دايي جون يه قلب كشيده بود و شماره اشو زير قلب نوشته بود ...-پسره ديوونه ....پاكتو از فرط عصبانيت پرت كردم تو جوي اب ..و چند قدم راه افتادم كه پشيمون شدم و برگشتم ..- لعنتي به اطرافم نگاهي انداختمو و زود نشستمو و پاكت رو قبل از اينكه كامل خيس بشه برداشتم ..و چندبار تكونش دادم كه ابش برهپاكت هنوز تو دستم بود كه به اژانس رسيدم ....... تو ماشين پاكتو رو باز كردم و به ادرس نگاه كردم ...نسبت به محله ما كمي دور بود ..به ياد بهزاد افتادم .- .پسره پرو فكر كرده كيه ..اصلا به كوري چشم تو هم كه شده به این مهموني ميام ...بيمارستان""در حال تعويض پانسمان يكي از بيمارا "صبا- خودش خبر داره.....؟-اره مي دونه كه قراره يه سال ديگه پيرتر بشهصبا سرشو با تاسف تكون داد:عقل كل... كاري رو كه مي خواي براش بكنيسرمو كه به سمت پايين بود حركتي دادم و با دقت پانسمانو بستم ..-نه بابا....خودمم نمي دونم چرا ...خر شدمو دارم اين كارو مي كنم ...صبا- عجب دوست مهربوني -دلشم بخوادصبا- حالا كيارو دعوت كردي؟به پانسمان و بعدم به چهره زرد بيمار نگاهي كردم و سرمو حركت دادم به طرف صبا-به تو كه بگم نگم.... پلاسي ..صبا دستاشو زد به پهلوش وبا ناراحتي و چشم غره:منا-فائزه رو هم براي نمك مجلس لازم دارم...براي پر كردن عريضه هم .... وجود راضي ضروريهبعد چشمامو درشت كردم - واي... واما الهام ..دلم لك زده براي يه قر امدن باحال و درست و حسابي باهاش ...صبا- تو بيشتر داري جوش خودتو مي زني يا تولد مرواريدو؟-صبا جون مرواريد فقط يه بهانه است صبا با خنده..:خدا نكشتت منا ....-ايشالله ...راستي شماره محسني رو داري؟چشاش گشاد شد..صبا- مگه مي خواي اونوم دعوت كني؟- اره ...........همينم مونده كه تو جمع دخترنمون يه پير پسر دعوت كنم صبا- بنده خدا كجاش پير پسره ابروهامو انداختم بالا...-اوه بله........ يادم نبود كه جلوي طرفداراش ...نبايد از واقعيت حرف بزنمصبا- خيلي بدي.. چي مي گي براي خودت-حالا داري يا نه ؟صبا- چيكارش داري ؟-اي بابا انقدر گير نده ديگه ..اگر داري بده ..اگرم نداري ..كه ...اين همه سوال كردنت چيه ؟ صبا-...دارم ولي بهت نمي دوم.. معلوم نيست تو اون مخت چي مي گذرهلبامو غنچه كردم -چيزاي بدي نمي گذره...فدات ...-فقط مي خوام يه درس عبرتي بهش بدم كه از اين به بعد.. تو كار ادما دخالت نكنهصبا- منا -چيه ؟...چرا تو ترسيدي..باشه شماره نده و همراه با چشمكم:- خودم يه جور گيرش ميارم ...صبا- خيلي خطرناكي منا- نه بابا ...اتفاقا .....خيليم مهربونم دوتامون وارد بخش پرستاري شديم ..صبا- پس مي خواي غافلگيرش كني ..- اره ....فردا شب دعوتي ...يادت نره ها صبا-..اوكي ...فقط كه زياد شلوغش نكردي ...؟- نه به جان صبا.... فقط در حد يه تولد كوچولو ...صبا- كوچولو ديگه ؟- كوچولوي كوچولو صبا-...من ديگه برم كاري با من نداري ..-نوچ بسلامت ****تا بعد از ظهر ..همش تو فكر به دست اوردن شماره محسني بودم ....فكر كنم يه هزار باري شد كه از جلوي در اتاقش رد شدم ...تا به يه راه حل درست و حسابي برسم نزديك در اتاقش بودم كه مخ جواب داد .... بدو به طرف بخش پرستاري رفتم و با اورژانس تماس گرفتم ...- سلام نگين جونبه سلام منا جون ...اوضاع اون پايين مايينا چطورياست ؟..اي بدك نيست ....- از دكترا كيا پايينن؟اوم..بذار يه نگاهي بندازم ..فقط جلالي لبمو گاز گرفتم...:- .نيازي به دكتر محسني كه نيستنگين- نه ..تازه اون كه نبايد بياد اينجا ....مريضي هم باشه كه نياز به عمل داشته باشه يه راست مي برنش اتاق عمل - يعني جلالي مي تونه همه كارا رو درست انجام بده..نگين- خوب اره.. مگه اين تازه كاره كه اين سوالو مي پرسي -اي بابا باشه ..ممنوننگين- چيزي شده منا؟- نه فقط يه سوال در حد دكترا بود ... همين و گوشي رو گذاشتم سر جاش ..دستمو گذاشتم جلوي دهنم ...كه بيشتر فكر كنم- من امروز بايد كارمو بكنمچشمامو محكم بستم و گوشي رو برداشتم ...مشغول شدم به گرفتن شماره اتاقشو ..كه منصرف شدم و تماسو قطع كردم ..لب پايينمو گاز گرفتمو و در جا ....از جام بلند شدم...- دامون جون ...بهتره براي هميشه با ابروي چندين و چند ساله ات خداحافظي كني با قدمهاي به ظاهر محكم به طرف اتاقش حركت كردم..جلوي در به دو طرف راهرو خيره شدم ..از پرستارا كسي نبود ....دستمو گذاشتم رو در ستگيره - ....1........2....3.....حالاو در و به شدت باز كردم ....بيچاره يهو از جاش پريد و ليوان چايش از دستش افتاد...خنده امو قورت دادم- دكتر.. دكتر.... عجله كنيد ...عجله كنيدمحسني كه نگاهش به ليوان شكسته شده اش بود ..محسني - چي شده صالحي؟... چرا اينطوري مياي تو؟- الان وقت اين حرفا نيست دكتر - تو اورژانس به وجود شما نياز دارنمحسني - من؟- بله مثل اينكه جلالي گند بالا اورده ...عجله كنيدمحسني – جلالي خودمون ؟اوه خدايا منو به خاطر دوراغم ببخش ....- بله عجله كنيد به سرعت به طرف در امد ...كه يه لحظه تو چار چوب در ... متوقف شد و سرشو چرخوند به طرف ميزش موبايلش رو ميز بود...خواست برگرد كه - دكتر مريض اصلا حالش خوب نيست ...خواهش مي كنم به هيچ وجه تا مل جايز نيست ...محسني كه بين دو راهي گير كرده بود ....بي خيال گوشي شد و از اتاق خارج شد ...به محض خروجش اروم دستامو بهم كوبيدم ...و با خودم زمزمه وار...:- بدو قربونت بدو كه خيلي به وجودت نياز دارن ....سرمو از لايه در اوردم بيرون ......وقتي مطمئن شدم كه رفته .. اروم درو بستم و رفتم طرف ميزش ....گوشيشو برداشتم..و گوشي خودمو هم از توي جيبم در اوردم ...وارد قسمت دفترچه تلفنش شدم...به شماره ها خيره شدم ..كه شماره صبا رو ديدم...- به وقتش به مورد تو هم رسيدگي مي كنم ...با لبخند شيطاني بلوتوث گوشيشو روشن كردم ....كارم كه تموم شد ....گوشي رو گذاشتم سر جاش ..كه فضوليم گل كرد ...دوباره برداشتمش ...و و ارد قسمت گالري شدم ....همونطور كه نگاه مي كردم اروم رو صندليش نشستم ...- بابا خوشتيب ..كجا ها كه نمي ري برا خوش گذروني ...داشتم راحت لم مي دادم به صندلي.... كه دستگيره در حركت كرد ...از جام پريدم و چشمام درشت شد.... در داشت اروم باز مي شد ....دست محسني رو تشخيص دادم ...- واي كارم تمومهدكترصداي فائزه بودفائزه فائزه تا حالا انقدر از شنيدن صدات خوشحال نشده بودم....محسني دستشو از روز دستگيره برداشت ...و كمي از در فاصله گرفت ...بدو گوشي رو گذاشتم سر جاش- حالا كجا قايم بشم ........الان مياد تو..كه به زير ميز بزرگش خيره شدم...يعني مي تونم؟- چاره چيه ...سريع نگاهي به در و بعدم به زير ميز كردم.... كه دوباره دستش امد رو دستگيره و فرصت فكر كردنو ازم گرفت و پريدم زير ميز ...و خودمو تا مي تونستم .... به گوشه و كنج چسبوندم ...-اگه منو ببينيه چي؟ ....خدايا نياد بشينه ....صداي قدماشو مي شنيدم ... ..زودي دوتا دستمو گذاشتم جلوي دهن و بينيم ...و سعي كردم نفس كشيدنو براي مدت نه چندان طولاني فراموش كنم ...صداهايي از بالاي ميز مي امد ...چشمامو بستم ....پاهاشو ديدم ....كه داشت نزديك مي شد به صندلي ....كه يهو وايستاد..واي مامان نكنه منو ديده باشه ... قلبم به شدت شروع كرد به زدن كه رفت به طرف پنجره ...نفسمو با خيال راحت دادم بيرون ....صداش در امد..محسني - سلام چطوري ؟..............نه بابا من نمي دونم اين دختر چه دشمني با من داره .................خنده اي كرد.و ادامه داد:.اره ..................تو كجايي ؟............از همون چشما ش بايد مي خوندم .......خنده ي دوباره ديگه اي كرد..........چي ..خوب كي ؟........اميدوارم بهت خوش بگذره .............هر چند اين بشر با اين كاراش نمي ذاره به كسي بد بگذره.............الان كجاست ؟.........خوب بيخيال ..خودت چطوري ؟........تا كي هستي ؟..........اي بي انصاف تو هم؟...... باشه ...دارم برات ....بذار بهت برسم مي دونم چيكارت كنم ...و بلندتر زد زير خنده ....كه تو همين لحظه اسمشو پيچ كردن محسني - ببين من بايد برم ............با خنده-:نه اينبار مطمئنم ..........قربانت مراقب خودت باش ..بعدا مي بينمت فقط مي تونستم تا سر شونه هاشو ببينم خواست گوشيشو بذار تو جيب روپوشش كه زرتي افتاد رو زمين و دوتا تيكه شد ...به شدت خندم گرفت....- دست و پا چلفتي...با ناراحتي رو زمين زانو زد كه دوباره پيچ شد ...چيزي با خودش گفت و تكيه هاي جدا شده رو از روي زمين برداشت و به طرف ميز امد....تيكه ها رو گذاشت رو ميز ...و به سرعت از اتاق خارج شد وقتي صداي بسته شدن در و شنيدم اروم سرمو از زير ميز اورد بالا ..كسي تو اتاق نبود ...داشت درباره كي حرف مي زد ؟ اصلا با كي حرف مي زد ؟بي خيال بدو منا كه ديگه وقت بهتر از اين گير نمياري ..فقط گندتت بزنن مرد كه تمام نقشه هامو خراب كردي -اه...... بي عرضه سيني شربتو برداشتم ..و قبل از ورود به سالن سيستمو روشن كردم ......الهام - منا بازم ....سيني رو بردم بالاتر از سرم .....و مثل كسايي كه چاقو برش كيك براي عروس و داماد مي برن ..به طرف بچه ها رفتم ...و همزمان با اهنگ ...-واي كه دل حليمه... اسير خواستگاره-دامون ميره به جنگش .... اونو به چنگ مياره -اخ كه عشق حليمه... جادوي زورگار-شكستن طلسمش .. كار دامون زاره...الهام كه تو شيطنت دست كمي از من نداشت پريد وسطو سيني رو از من گرفت و گذاشت رو ميزدستمو بردم كنار لبام و شروع كردم به هل كشيدن همراه با قر منمن و الهام - ميگن دامون دهاتيه.... سر و زبون ندارهولي او بچه شهره ..... دلشو به دست مياره ما ماشينوم .....تو فلكه ......كاش كه دورت بگردوماگه اووو مهندسه.... مونوم پي اچ تي مي گيروم-اخ كه عشق حليمه... جادوي زورگار-شكستن طلسمش .. كار دامون زاره...الهام شروع كرد با ادا به جنوبي رقصيدن...با عشوه مي رقصد ....همراه با دست بچه ها ..جلوش زانو زد و دستامو از هم باز كردم و قوربون رقص و عشوه اش مي رفتم و براش بشكون و دست مي زدم ...- اگه او ويلا داره..موام خونه ام تنور داره-بگو اخه چيكار كنم حليمه ..شيرينوم حليمه-منوم خارجي بلدمو -گوش كن حليمه-اوه اوه حليمه ..اوه بي بي حليمه... اوه اوه حليمه..اي هاني حليمه همه از خنده يه گوشه ولو شده بودن...حالا دو تا يي جلوي هم با شدت و تند ادا در مي اورديم و سعي مي كرديم كم نياريم ...شال راضيه رو از رو شونه اش كشيدم و رو صورتم نقاب كردم ..فائزه براي الهام يه روپوش اورد و مو هاشو بالا سرش جمع كرد الهامم سعي كرد فيگور محسني رو گرفت ...با چشمام براش ناز مي امدم و الهامم در نقش محسني به پام افتاده بوده ....و ازم مي خواست فقط به نگاه بهش بندازم ...منم هي پشتمو بهش مي كردم ...بعد از كلي التماس به طرفش برگشتم و با غمزه و كرشمه دستمو به طرفش گرفتم و چشمامو به سقف دوختم الهام به حالت نمايشي زد رو سرش و دستمو بوسيد ..همزمان بچه ها شروع كردن به هل كشيدن و منم پريدم تو بغل الهام...صبا از خنده اشكش در امده بوده......موقع خوردن كيكم كلي ادا و اطو ار در اورديم ....معده هممون ورم كرده بود ...من به حالت درازكش. رو مبلالهام- ...منا دست درست... خيلي وقت بود... انقدر بهم خوش نگذشته بود...پس اين مروايد كجاست؟- جونم مرگ شده خبر داد كه امشب كشيك وايميستههمه با هم شروع كرديم به خنديدنالهام- پس ما براي كدوم عنتري تولدت گرفتيماز خنده و معده ورم كرده ...نمي تونستم زياد تكون بخورم ...- تو فكر كن براي من ...باز همه خنديدم ..الهام - منا جدي شو .......واقعا نمياد ..؟-چرا ولي گفت يكم دير ميادالهام- ما كه همه كيكارو خورديم ..سرمو به زور اوردم بالا و به ته ظرف كيك خيره شدم ...-نه هنوز خامه هاش مونه ..و دوباره سرمو كوبيدم رو دسته مبل....كه صداي در امدهمه يهو از جامون پريديم راضيه- چه زود امد ....- پاشيد پاشيد الهام- - خاك تو گورت بدون كيك ...خنده ام گرفته بود و نمي تونستم جلوي خودمو بگيرم ..- .اگه شما سرشو گرم كنيد من بشمر 3 مي رمو و ميامصبا- ديوانه تازه تو بري و بگيري.... كدوممون ديگه جا داريم بخوريم..-اوه راستي مي گيا...در ثاني بدون ما خوردن كه لطفي نداره-فعلا برش داريد ....تا ببينم چيكار بايد بكنيم ...از جام به زود بلند شدم ..الهام- حالا چرا عين اين زناي حامله راه مي ري .....از خنده ولو شدم رو يكي از مبلا ...-الهام خبرت بياد الهي... بذار برم اين درو باز كنم ...كه ديدمم داره تند تند زنگو مي زنه ..-جونم مرگ شده انگار جيش داره ...وايستا امدم ديگه -راضي بزن پخشو-پاشيد پاشيد همه يه تكوني به خودتون بديد كه حداقل مراسم شبيه يه جشن تولدت باشه ...راضيه - منا ما ديگه جون نداريم...-پاشيد پاشيد ....فائزه به سرعت ظرف كيكو برد تو اشپزخونه ... بچه ها هم از جاشون بلند شدن دستامو بردم بالا و همراه با اهنگ وادارشون كردم حركتاي موزون انجام بدن ...صبا- منا اين چه كاريه-تو كاري... به اين كارا نداشته باش ..اگه من مدير برنامه ها هستم ... پس زر زيادي موقوف ..-فازي ....د لامصب تكون بده اون دنبه ها رو منم دوباره شال توري راضيه رو بستم به صورتمو و به طرف در رفتمراضيه صدا رو بلند تر كرده بود ..."دوبي دوبي دوبي "-عوضش كن از اين اهنگ بيزارم ...منو ياد عشق قديميم مي ندازه و بلند زدم زير خنده همه با اهنگ و جدي شدن تولد ...دوباره به حركت افتادن... منم ازشون بدتر با رقص و حركات خنده دار به طرف در رفتم ..و توي يه حركت دروباز كردم...دستام بالا ...شال روي صوتم ..موهاي بلند مشكي مش شدم كه دم اسبي بسته بودمشون و .شلور جينم كه به همراه يه تاپ مشكي با بنداي نازك رو تنم خود نمايي مي كردن "باورم نميشه باورم نميشه پيش من نشستيواسه خاطر من از همه گسستيمن و اينهمه خوشبختي محاله محاله تو رو داشتن مث خواب و خياله خياله خياله"راضيه با خنده - منا كجا موندي؟نكنه رفتي داماد بياري .؟..ببين چه اهنگي گذاشتم ..بچه ها دست دست .دست ..همشون شروع كرده بودن به دست زدنو و خنديدن"من و اينهمه خوشبختي محاله محاله تو رو داشتن مث خواب و خياله خياله خياله"رنگم مثل گچ شده بود ....اونم دست كمي از من نداشت ...وقتي به خودم امدم كه خودمو توي يه حركت پرت كرده بودم تو دستشوييصداي بچه ها يه لحظه هم اروم نمي شد .....حتي يه لحظه هم فكرشو نمي كردم ..كه اون پشت در باشه - يعني اينجا چيكار داره ؟صداي صبا رو شنيدم كه به دنبالم امده بود: .منا........ منا كه يه دفعه ساكت شد...گوشمو سريع به در چسبوندم صبا- اه ..تويي ...پس چرا بهم زنگ نزدي ...چرا امدي اينجا..؟محسني - هر چي بهت زنگ زدم جواب ندادي ...صبا – واقعا... لابد نشنيدم محسني – حقم داري ....با اين همه سر و صدا ....چطور صداي هم ديگرو مي شنويد ؟صبا با خنده- ادرس اينجا رو از كجا گير اوردي ؟محسني –..ببخشيد ا كه نوكرت ..تو رو رسونده تا اينجا ....صبا- اه وا راست مي گيا ..تو روخدا داري حواسو .. و دوتاييشون اروم شروع كردن به خنديدن محسني - پرسيدن ادرس خانوم صالحيم كه چندان سخت نبود ......بيا ببين همينه ؟صبا- اره انقدر عجله داشتم كه يادم رفت كادوشو بيارم ...پس منا كو .؟..محسني به تته پته افتاد : نمي دونم ...صبا- باشه ....مي خواي تو بيا تو ؟محسني – برو خودتو دست بنداز دختر صبا كه در كمال ارامش حرف مي زد :باشه ...پس ديگه برو ....بازم ممنونمحسني – بيام دنبالت ؟صبا- نه خودم بر مي گردم ....محسني – باشه من ديگه رفتم....و بعدم صداي بسته شدن در ...گوشمو از روي در برداشتم و به در تيكه دادم -چقدر راحت با صبا حرف مي زند ...برخوردش با صبا باعث شده بود ..كه ديدار خودمو با محسني فراموش كنم ...شالو از روي صورتم برداشتم ...و درو اروم باز كردم..صبا كه داشت بر مي گشت به طرف سالن... يهو منو ديد صبا- اه تو اينجايي....؟به چشماش نگاه كردم بهم لبخند زد ....نمي دونم چرا يهو ازش بدم امد....چه روييم داشت اصلا خجالت نمي كشيد ..انگار نه انگار بهش نزديك شدم...به كادوي تو دستش خيره شدم ..سرمو اروم ..اوردم بالا با حالت سوالي به عمق چشمام خيره شدصبا- اين مرواريد هممونو امشب گذاشته سر كار ا...و با خنده لپمو كشيد ...كه اخمم بيشتر شد ...لبخندش با اخم من محو شد صبا- چيه ؟چيزي شده ؟با تنفر : ارهصبا- چي؟- از ادماي دو رو بدم مياد و با گفتن اين حرف به طرف سالن راه افتادم ..به دنبالم دويد و دستمو كشيد ......دستو از تو دستش در اوردم و مسير رفته رو برگشتم و رفتم طرف در مانتو و شالمو از جالباسي برداشتم و تنم كردم .....كليد درو برداشتم .صبا- .كجا منا؟خواستم از در خارج بشم كه منو كشوند به طرف خودشصبا- يعني چي اين كارا ..؟- ازت بدم مياد صبا ...الانم حوصله ديدنتو ندارم ....افرين........ تو اين مدت... .خيلي خوب نقش بازي كردي ..خاك بر سر نفهمم كه انقدر گيج گول بودم و نفهميدم صبا- منا ..منا ...- به
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان , رمان خوانها , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 29. رمان پارلا , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 54. رمان نوشناز , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 19. رمان همسایه من , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 21. رمان تقلب , رمان زمستان داغ(خيلي قشنگه) - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/16 تاریخ
کد :48869

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا