تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آسانسور (فصل هشتم)



همه با ناباروي به من و زن خيره شدن ....
دستم رو گونه ام بود...محسني و فرزاد و بچه ها بهم خيره شده بودن ....

زن- فكر كردي پسرم بي كس و كاره كه ...
حرفشو قطع كرد ..انقدر حرص خورده بود كه دهنش كف كرده بود
زن- دخترايي مثل تو رو خوب مي شناسم....امثال شما ها براي پسراي چشم و گوش بسته اي مثل پسر من.... خوب بلديد چطور تور پهن كنيد....
چشايي كه داشت از اشك پر مي شد چرخيد به سمت ته سالن ..
نيما مثل چوب تو جاش وايستاده بود و از ترس از جاشم تكون نمي خورد ....
زن- مگه اونبار پشت تلفن بهت نگفتم دست از سر پسر من بردار .. دختره هفت خط ..بي ابرو
.......حالا اكثر مريضا هم از اتاق خارج شده بودن ....نمي دونم چرا نگاههاي محسني داشت عذابم مي داد....
زن- فهميدي دست از سر پسر بي زبون من بردار ....
دو قدم از همشون فاصله گرفتم

باز به نيما و بعدم به محسني ...نگاهي كردم
زن خواست باز با داد و فرياد سرم خراب بشه..... كه من در حالي كه قدمامو تند تند كرده بودم و به عقب مي رفتم ..... توي يه حركت چرخيدم و با تمام قوا به ته سالن دويدم ....

اشك از چشمام سرازير شدن ....
...

چه ابروريزي ....
باز اين پسره ديوونه خل و چل ...به مادرش چي گفته بود ....
واي خدا ...گريه ام شدت گرفت ...
.همينطور پله ها رو مي رفتم پايين ...و گاهي به كسايي كه از كنارم رد مي شدن تنه مي زدم ....
بي توجه به موقعيت و مكان .....بلاخره از ساختمو ن زدم بيرون ....

و رفتم پشت ساختمون بيمارستان...بين تانكراي ابي كه نمي دونستم اصلا براي چي اينجا گذاشتنشون ....و روي يه چندتا اجري كه روي هم گذاشته بودن نشستم و هاي هاي زدم زير گريه

با گريه :
- پسره نفهم ...بي عرضه ..چطور با ابروم بازي كرد ......يه بند گريه مي كردم ...و اهميتي به تماساي تلفني كه بهم مي شد نمي كرد ....


تا نزديك غروب ...همونجا نشستم....... تمام بدنم از سرما كرخت شده بود ...

گوشي رو با چشماي گريون در اوردم كه دوباره زنگ خورد ....صبا بود ....
باهاش قهر بودم ..ولي بازم دم اون گرم
هر چي تماس بود از طرف اون بود ..بقيه بچه ها هيچ تماسي با من نگرفته بودن..فقط مرواريد اونم دوبار زنگ زده بود ...

عطسه اي كردم ...
- بيا هم ابروت رفت هم سرما خوردي ....
بينيمو كشيدم بالا و دكمه سبزو فشار دادم ....

صبا- دوباره كجايي ؟.........از اين رفتار و ادهات بدم مياد منا
-صبا
صبا- درد صبا ...چه مرگته؟
-كيفو وسايلمو مي ياري پايين؟
صبا- پاشو بيا بالا
-نه من ديگه پامو نمي ذارم تو اين بيمارستان
صبا- ميگم هر جايي كه هستي پاشو بيا
-خواهش مي كنم وسايلمو بيار..دارم از سرما يخ مي زنم ....
صبا- كجايي؟
بهش ادرس دادم...
بازوهامو با دستام گرفته بودم و با قطره اشكي كه بي صدا از گوشه چشمم مي ريخت به نقطه مقابلم خيره شدم ...
....
بعد از پنج دقيقه ..صداي قدمهاشو شنيدم
صبا- ديونه اي بخدا..ببين كجا امده .
.سرمو اوردم بالا ...صبا بهم نزديك شد
-تو از كجا فهميدي ....؟
صبا- والا با اون اژيري كه اون زن راه انداخته بود كل بيمارستان با خبر شد ...
اب دهنمو قورت دادم ..قطره اشك ديگه اي از گوشه چشمم جاري شد كه با نوك انگشتام از روي صورتمو پاك كردم
صبا-مگه باهاش تموم نكرده بودي؟
فقط سرمو تكون دادم
صبا- جواب من تكون دادن كله بي خاصيتت نيست
- به جون تو تمومش كردم
سرشو با ناراحتي تكون داد
صبا- پاشو برسونمت خونه....
به بچه ها مي گم برات مرخصي رد بكنن
همونطور كه بازوهامو مي ماليدم كه گرم بشم ...
- نمي خواد ....ديگه نمي خوام بيام
كه با حرص ادامو در اورد .:
صبا- .نمي خوام بيام ...برو بينيم بابا ...بدو برو وسايلتو بردار ..بعد با هم بريم خونه
- چرا نيوريدي پايين؟
بهم خيره شد
- من بالا نميام ....
-خواهش مي كنم منو از اينجا ببر ....
صبا- باشه من دارم مي رم.... پس همراه ما بيا....

سرمو تكون دادم و با همون روپوش بيمارستان دنبال صبا راه افتادم ....خيلي سردم شده بود..
- به مرواريد زنگ مي زني بگي وسايلمو بياره؟
صبا- باشه بهش زنگ مي زنم .
.از بيمارستان خارج شدم ....
سرما بي حالم كرده بود و هر از گاهي عطسه اي مي كردم
با هم رسيدم جلوي بيمارستان كه يه ماشين از اونطرف خيابون ...كه كمي پايين تر پارك كرده بود برامون چراغ داد ....

صبا دستشو انداخت رو شونه ام ....
و با هم از خيابون رد شديم...
به طرف ماشين رفتيم در عقبو برام باز كرد ....
با بي حالي و قدمهاي سست سوار شدم ..و بدون توجه به راننده ...فقط بهش سلام كردم..و اونم فقط سرشو تكون داد..معلومه بود از تو اينه به من نگاه مي كنه

صبا در حال در اوردن پالتوش بود....نگاهي بهش انداختم ....نه به قهرمون نه به اين همه مهربونيش ..بينيمو باز كشيدم بالا .....وقتي در اورد.... پالتوشو انداخت روم...
و درو بست و خودش رفت و جلو نشست ...
ماشين حركت كرد ....

گرماي ماشين چشمامو سنگين كرده بود....
صبا برگشت به عقب ..
گرم شدي..؟
فقط سرمو تكون دادم
كه صداي مرد در امد..:
احتمالا سرما بخوره
صبا سرشو تكوني داد
صبا- اره بد جور يخ كرده ..رنگ و روشم پريده .....
منا كليد كه همرا خودت اوردي ..؟
.سرمو تكوني دادم و با صداي اروم و چشماي خماري كه به سمت پايين بود..
- نه همه چي تو كيفمه..يهو گفتم حتي ساندويچم ...
صبا و مرد به خنده افتادن..
صبا- بخواب سرما رو خوردي.... داري كم كم هذيونم مي گي .
.سرمو به نشونه تا ييد تكوني دادم و اروم متمايل شدم به طرف صندلي و به پهلو دراز كشيدم
ديگه چيزي برام مهم نبود ....و چشمامو بستم ....

تب و لرز كرده بودم ..و به شدت احساس سرما مي كردم ....
چشمامو به زور باز كردم ....
رو تخت بودم ...يكي كنارم رو تخت نشسته بود و يه نفر ديگه ام بالا سرم وايستاده بود ...

اين دختر.... اخر سر با اين كاراش ...خودشو مي كشه ...
دستم تو دست مرد بود ..داشت نبضمو مي گرفت
محسني - تا تو لباساشو عوض كني منم برم كيفمو از توي ماشين بيارم
صبا- باشه...
چهره اشو نمي تونستم خوب ببينم ....دستمو اروم گذاشت پايين و بلند شد...
صبا- منا جون..چشماتو باز كن ...
- صبا خودتي؟.... صدات كه مثل اونه
صبا با خنده :
بد سرما خوردي
شروع كرد به باز كردن دگمه هاي روپوشم ....
صبا- اين همه جا بايد مي رفتي... تو اون سرما با خودت خلوت كني
با باز كردن اخرين دگمه از جاش بلند شد و ..يه دست لباس از كمد در اورد ...
و وادارم كرد بشينم ...
صبا - بيا خانوم برا من فقط يه تاب از زير روپوش پوشيده ...مگه چقدر پوست كلفتي دختر ....
..چشام باز نمي شد ...ضربه اي به در اتاق خورد...
محسني - بيام تو؟
صبا - نه هنوز لباسشو عوض نكرد
محسني - پس كارت تموم شد صدام كن ...
صبا- باشه ....
به زور لباسامو عوض كرد...
و دوباره منو خوابوند ....
دستشو گذاشت رو پيشونيم...
صبا - چقدر داغي ....الان ميام...
و از اتاق خارج شد ...بعد از چند دقيقه در باز شد و كسي داخل شد و دوباره كنارم نشست
كمي كه معاينه كرد ...تو جاش خم شد ..فكر كنم چيزي از تو كيفش در مي اورد ..
چشمام بيشتر باز شد ..داشت سرنگي رو پر مي كرد ....
سرم سبك شده بود ...
- عزرائيلا چند بار ميان سراغ ادم ...؟
محسني با خنده در حالي كه سرنگو گرفته بود بالا و تنظيمش مي كرد ....
محسني - اگه طرف جون سخت باشه ..زياد بهش سر مي زنن
انقدر گيج بودم كه بي اراده پوزخندي زدم و با بي حالي :
- خو يهو جونمو بگيرو خلاص ...چرا انقدر خودتو اذيت مي كني؟ ....درست نيست انقدر وقتتو براي يه جون سخت بذاري ..بايد به بقيه هم برسي ...و همشونو راهي كني
استينمو زد بالا...
پنبه رو دستم كشيد و نوك سوزنو گذاشت و اروم فرو برد ..
كمي دردم گرفت ....
محسني - لطفا ديگه تو كار عزرائيلا فضولي نكن ..خودم مي دونم كي بايد ببرمت...
سرمو با گيجي تكوني دادم ....
- من با تو هيچ جا نميام ..حتي جهنم
محسني با خنده :
بهشت يا جهنم ؟
- چه فرقي مي كنه هر جا كه برم...با وجود تو جهنم مي شه
در باز شد ..
صبا -چي شد ...؟
محسني كه نمي تونست خنده اش نگه داره:
-هذيون گفتنش داره مرحله به مرحله پيشرفت مي كنه ...
صبا- اذيتش نكن دامون ...
محسني با خنده :
فكر مي كنه من عزرائيلم
صبا- حقم داره بخدا ...بچه كوچولو هم كه ميان تو بغلت صداشون در مياد ...
صبا- پاشو پاشو اينو به خوردش بدم ....
محسني - من امشب كشيك دارم بايد برم ....
صبا- باشه .. ..تو برو ...من مراقبش هستم
محسني نگاهي به رنگ و روي ماستم انداخت
محسني - مراقبش باش ....
صبا- بيچاره حق داشت.... زنه نفهم داشت ابروشومي برد............
اصلا فكر نمي كرد تو يهو جلوش در بياي
محسني - اخه داشت حرف بي ربط مي زد.حالا تو مي دوني قضيه چي بوده ؟
صبا- والا يه چيزايي مي دونم ولي سر بسته.. تا جايي كه مي دونم در حد يه اشنايي ساده بود..كه منا خودش تمومش كرده بود ...
محسني - حالا اگه خودش خواست بذار بهت بگه.... بهش اصراري نكني
صبا - نه بابا ...برو ديرت نشه....
محسني سرشوتكوني داد و اخرين نگاشو به من انداخت و از اتاق خارج شد

چشم باز كردم كه صبح شده بود .....
دستمو گذاشتم رو سرم ..سرم ديگه سبك نبود فقط كمي گلوم درد مي كرد .......يهو عطسه محكمي كردم كه با دستم جلوي دهنمو گرفتم ...
پامو از رو تخت گذاشتم پايين ....كمي تو جام جلو عقب كردم ...
- من كجام ....اهان خونه عزرائيل و همكارش .....
اتاقو از نظر گذروندم ...
چيزي دستگيرم نشد ....به طرف ميز تحرير رفتم ...به وسايل رو ميز نگاهي انداختم كه چشمم به قاب رو ميز افتاد.... قابو برداشتم ....
محسني و صبا و يه خانوم
محسني بين دوتاشون وايستاده بودن و صبا و اون خانوم با حالت با نمكي دستشونو گذاشته بودن رو شونه هاي محسني ...
به صبا و محسني بيشتر نگاه كردم و موج نفرت سرازير شد تو وجودم .....قابو محكم گذاشتم رو ميز كه همزمام در باز شد ....
صبا- ا ....بيدار شدي؟... حالت چطوره؟
به سيني صبحونه كه تو دستش بود نگاهي كردم ....
متوجه قاب رو ميز شد ..و لبخند ديگه اي زد ...
صبا- بيا بشين صبحونه بخور ....يكم جون بگيري ....رنگ به رو نداري
صبح زود مرواريد وسايلتو اورد....
و با دست به جايي اشاره كرد
صبا- گذاشتمشون اونجا ....
هنوز با خنده خيره بود كه به طرف وسا يلم رفتمو و پالتومو تنم كردم ....
صبا - كجا ....؟
- ممنون بابت ديشب ..
و با برداشتن كيفم از روي زمين با سرعت از پله ها سرازير شدم ..همين كه به پايين پله ها رسيدم يه خانوم و اقايي رو ديدم كه رو مبل نشسته بودن ...
همون خانومي كه تو عكس بود ...به من خيره بودن كه صبا زود خودشو به من رسوند ..
صبا - تو چرا هي برق مي گيردت؟
زن- دخترم كجا ؟..حالت خوب نيست ..
نمي دونستم چي بايد بگم ...حتي از دهنم كلمه خداحافظي هم خارج نشد ....و به طرف در رفتم ...به كفشاي جلوي در نگاه كردم ..هنوز كمي سرم گيج مي رفت ....كفشامو پيدا كردم ...و بدون اينكه زيپ نيم چكمه هامو بكشم بالا از خونه زدم بيرون ...
صبا- منا منا

تا سر كوچه دنبالم دويد......
صبا- صبر كن تا برات توضيح بدم ....
براي اولين تاكسي دست بلند كردم ....
نگه داشت و من پريدم توش ..صبا به شيشه ضربه زد ...نگاش نكردم..
صبر- صبر كن تا برات توضيح بدم...
- تو دوساله كه منو گذاشتي سر كار .....يه بارم بهت گفتم....از ادماي دور بدم مياد ....
- اقا حركت كن ...و ماشين حركت ..و من فقط اخرين جمله صبا رو شنيدم

- دختره سرتق با توجه به ترسي كه از اسانسور داشتم بار ديگه از پله ها براي رفتن به بالا استفاده كردم ....
كليد و انداختم تو در و در بر خلاف انتظارم خيلي راحت باز شد ...
دستامو با تعجب گرفتم بالا و به در كه به ارومي داشت باز مي شد نگاه كردم ...
سرمو حركتي دادمو و ابروهامو انداختم بالا ...
و با ناباوري كليدو از توي قفل در اوردم و وارد خونه شدم ...
درو كه بستم يه بار ديگه به در خيره شدم ....
شونه هامو انداختم بالا و كليدو پرت كردم رو ميز
تازه وقتي پالتومو در اوردم فهميدم كه لباساي صبا تنمه ...
رفتم توي اتاقم
روبدشامبرمو برداشتم و به طرف حموم رفتم ....

بايد يه دوش اب گرم مي گرفتم ...بدنم خيلي كوفته بود ...
شير دوش اب گرمو باز كردم ..اب داغ از وجوم سرازير شد

- چطور تو اين همه مدت نگفته بود كه با محسنيه..
منو خربگو .... چقدر جلوش در باره محسني بد گفتم
سرمو تكوني دادم
- حتي بهش گفته بودم كه باد لاستيكاشو من خالي مي كنم ...
دستاموبردم بالا و موهامو كه ريخته بود جلو با دو دست دادم عقب ....
- پس ديشبم خودش بوده ....
- خوب مي گفتي باهاشي ..اصلا..اصلا
به دلم نيومد بگم شوهرش
و با اكراه :
- خوب مي گفتي شوهرته ..كي حسودي مي كرد ...

حالم كه كمي جا امد..از حموم خارج شدم ....
براي اينكه اعصابم اروم باشه گوشيمو هم خاموش كرده بودم

****

روي صندلي گهوار ه ای در حال با لا و پايين رفتن بودم ...

كيفمو برداشتم و بازش كردم و توشو بررسي كردم ..پوزخندي زدم.
- .اينم ساندويچ اهدايي اقا
..كمي كه كشتم چشمم به كارت دعوت خورد ..درش اوردم ...
-نه ديگه حوصله مهموني شما از دماغ فيل افتاده ها رو ندارم ..
دستمو اوردم بالا و به كارت تو دستم خيره شدم ...دست دراز كردم ..و تلفنو از لبه پنجره برداشتم
....و با شستم شروع كردم به وارد كردن شماره ...
كارتو گذاشتم رو پاهام و گوشي رو به گوشم نزديك كردم و دكمه سبزو فشار دادم....

باورن به شدت مي باريد ....در حالي كه تلفن بوق مي كشيد به بخار ليوان چاييم خيره شدم ...
كه بلاخره جواب داد...
بله
اب دهنمو قورت دادم كه دوباره گفت الو
- الو سلام
با شك:
سلام
- اقاي عليپور؟
دايي بهزاد - بله خودم هستم
-صالحي هستم ....منا صالحي
دايي بهزاد - اوه بله خانوم صالحي ..حال شما ...؟
خانوم فكر كردم مارو فراموش كرديد ...
كمي قرمز شدمو لبخندي زدم
-غرض از مزاحمت
نذاشت حرفمو بزنم
دايي بهزاد - بهزاد كارتو براتون اورد؟
-اومممم.. بله راستش
دايي بهزاد - خوشحال ميشم بيايد...
-ولي من
دايي بهزاد - لطفا نگيد نه.. كه خيلي ناراحت مي شم ...
-اما...
دايي بهزاد - خانوم صالحي اخر هفته منتظرتون هستم ...
-اقاي عليپور
دايي بهزاد - ببخشيد يه لحظه ..
فكر كنم داشت با يه نفر حرف مي زد..چشمامو بستمو و حرفامو يه دور ديگه تو ذهنم مرور كردم
دايي بهزاد - ببخشيد خانوم صالحي مي فرموديد
-بله داشتم مي گفتم..زنگ زدم بگم كه من ..
..صداي زنگ تلفني در امد
دايي بهزاد - اوه واقعا متاسفم ...
لبمو گاز گرفتم
-باشه اقاي عليپور من بعد باهاتون تماس مي گيرم ...
دايي بهزاد – نه....صبر كنيد ...
-نه... نه شماهم سرتون شلوغه.... توي يه وقت مناسب دوباره باهاتون تماس مي گيرم
دايي بهزاد - پس اخر هفته منتظرتون هستم ...
و تماسو قطع كرد...
سر گوشي رو با ناراحتي به پيشونيم تكيه دادم....
- عرضه يه حرف زدن ساده ام رو هم نداري.....
گوشي رو پرت كردم رو مبل كناريم و ليوانو چايي رو برداشتم .....
پاهمو اوردم بالا و رو لبه صندلي گذاشتم و تو خودم جمع شدم و با ودوست ليوانو به لبام نزديك كردم
- اينطوري نميشه.... بهتره برم شركتش و بهش بگم نمي تونم بيام ...
- اخه چه كاريه ...يه اس بده و بگو نمي تونم بيام
- نه خيلي زشته ...
- اوه خدا به دادم برس....
كه يه دفعه در باز شد و مرواريد با سر وضع موش ابكشيش وارد شد...
مرواريد - چه ميكنه اسمون.... دارم از سرما منجمد مي شم ....
- سلام
مرواريد - سلام
-مي ميري هر وقت مياي..... اول تو سلام كني ؟...
با خوشحالي شالشو از سرش كشيد و به طرفم امد
مرواريد - مي دوني امروز كي رو ديدم؟
لبه ليوانو به لبام چسبونم و كمي رو دادم تو ...و با چشمام بهش خيره شدم
منتظر جوابم بود....
- كي ؟
مرواريد - محمدو
- اوه فكر كردم كي رو ديدي ....خوب ؟
گيره موهاشو باز كرد و در حالي كه سعي مي كرد با باز كردن موهاش اونا رو از حالت بهم ريختگي در بياره ...
مرواريد - تو اسانسور ديدمش....
- چه اتفاق ميموني ...خوب؟
مرواريد - خوب و درد.... گوش كن
يه قلوب ديگه خوردم
- خوب
مرواريد - دلم مي خواست چيزي بگه ولي فقط يه سلام و خداحافظي ساده
-براي همين خوشحالي ؟
مرواريد - همينم خودش خيليه
-اوه اميدوارم خدا يه عقل درست و حسابي بهت بده
مرواريد - البته شايدم روش نميشده بيچاره
- اونم كي؟... اون ..اره اروح ننه اش روش نميشده.... خوب؟
مرواريد - موقع خداحافظي گفت بهت سلام برسونم
- ديگه؟
مرواريد - ديگه همين..
پاهامو اوردم پايين وليوانو گذاشتم رو ميز كوچيك كناريم ...
و با انگشت اشاره 3 ضربه زدم رو پيشونيش...
- برو این مختو عوض كن كه اصلا حالش خوب نيست
و ازش دور شدم
مرواريد - منا
تو دلم ..:
".ديوانه عاشق كي شده ..ذوق مي كنه بهش سلام مي كنه"
مرواريد - راستي منا
- هوممممممممم
مرواريد - فرزاد جلالي رو كه مي شناسي
- وا ....اره...خوب
مرواريد - اينم كسب و كار محسني رو برداشته
- چطور؟
مرواريد - راست مي ره چپ مي ره... به هر بهانه ای كه شده مياد و مي پرسه خانوم صالحي هستن
- جدي ؟
مرواريد - اره بهش گفتم امروز مي ري ..
با ناراحتي برگشتم طرف مرواريد ...و با متلك :
- مي خواستي شماره تماسمم بهش مي دادي
مرواريد - يعني نبايد بهش مي دادم؟
با ناراحتي - مرواريد...
مرواريد - بد كردم؟
-اخه چرا دادي ؟
مرواريد - من نمي دادم يكي ديگه مي داد...
-اينم شد جواب ...
-الله اكبر ..به خدا شاهكاري ..حيف محمد كه تو دستاي تو حروم ميشه
كله اشو خاروند..
مرواريد - .اخه گفت كار خيلي مهمي باهات داره ...
با دلخوري شير اب سينكو باز كردم و دستامو بردم زيرش
شيرو بستم و دستامو محكم چند بار تكون دادم
- فقط اميدوارم با این همه مخ... ادرس خونه رو نداده باشي
مرواريد - نه ديگه اونقدر بي عقل نيستم...
- اوه ....اميدوار شدم ....
مرواريد - ناهار چي داريم ؟
- چيزي درست نكردم حوصله نداشتم
مرواريد - واي منا من گشنمه
- به درك ...تخم مرغ هست ..
من يه ساعتي مي خوام...بعد بيدارم كن ...
مرواريد - باشه ناهار چيزي مي خوري؟
-نه ......فقط بيدارم كن
مرواريد - امشب مي موني ...؟
- نه
مرواريد - پس چي ؟
- فقط بيدارم كن
مرواريد - چه بد عنق.... باشه بيدارت مي كنم
مي خواستم برم و براي هميشه از اين شغل بكشم بيرون ..نه تحملشو داشتم و نه ديگه مي تونستم جوابگو اتفاقايي باشم كه برام پيش مياد
از سكوت ايجاد شده كلي لذت مي بردم ..هنوز تاجيكو نديده بودم ...بعضي از بچه ها طوري نگام مي كردن كه انگار با دختراي ول خيابوني مو نمي زنم ....
اما اهميتي ندادم ..ديگه برام مهم نبود ...چون نمي خواستم ديگه اونجا باشم....
حتي با خانواده امم تماس نگرفته بودم ..اگه مامان مي فهميد ..در جا سكته مي زد و مهدي هم موضوع جديدي رو براي سر به سر گذاشتنم پيدا مي كرد...
و پدرم ..
اوه پدرم ...كه خدا خواسته ام بود... و مطمئن بودم كلي ا م از اين عمليات انتحاريم استقبال مي كنه ..
خواستم برم طبقه بالا كه شايد تاجيكو گير بيارم كه ...كه جلالي رو ديدم ...
چشمش بهم خورد و با لبخند رو لباش به طرفم امد..مسير منم طوري بود كه مجبور بودم به طرفش برم ....
فرزاد- به سلام خانوم صالحي ...ستاره سهيل شديد ....
- سلام دكتر ....
فرزاد- نيستيد ...
فقط يه لبخند كج تحويلش دادم ..
فرزاد- مي تونم باهاتون صحبت كنم؟
ببخشيد ولي من كار دارم ..
فرزاد- زياد وقتتونو نمي گيرم .......اگه ايرادي نداره بيايد تو اتاق من
دستي به گوشه شالم كشيدم و به دنبالش راه افتادم..در اتاقشو باز كرد و خودش رفت كنار ...و با دست تعارف كرد كه برم تو
اب دهنمو قورت دادم و وارد شد م
فرزاد- خواهش مي كنم بفرماييد بنشينيد ...
..به طرف يكي از رحتيا رفتم ..درو اروم بست و امد رو يكي از مبلا مقابلم نشست ...
سرم پايين بود

با ترس و كمي دلهره سرمو اوردم بالا ..به چشمام خيره شده بود
تا نگاهمو ديد
لبخندي زد و به طرفم خم شد
فرزاد- مي خواستم بگم حرفايي كه دكتر محسني در مورد من به شما زدن.. اصلا درست نيست ...
تعجب كردم..
- كدوم حرفا ..؟
كمي تعجب كرد و رنگش پريد ..
فرزاد- همونايي كه..
يه دفعه حرفشو عوض كرد ...
فرزاد- يعني چيزي به شما نگفتن ...؟
-من اصلا نمي فهمم شما داريد درباره چي حرف مي زنيد ...
..لباشو تر كرد و لبخندشو پر رنگتر
فرزاد- راستش نمي دونم چرا دكتر محسني از من خوششون نمياد ..همونطور كه خودتون از روز اول گفتيد ....با كسي خوب نيستن ....
- چرا اينا رو به من مي گيد .....؟
فرزاد- راستش نمي دونم چطور به شما بگم..
به چشماش خيره شدم ....
-راحت باشيد ...
فرزاد- ناراحت نمي شيد؟
-اصلا
سرشو انداخت پايين و با دستش شروع كرد به ور رفتن ..به دستاش نگاه كردم كه يه دفعه سرشو اورد بالا ...
فرزاد- من از تو خوشم مياد ...
رنگم پريد ..
فرزاد- ببخشيد نمي دونم چطور بايد مي گفتم...و يا چطور عنوانش مي كردم
و با خنده دستي به گردنش كشيد ...
فرزاد- اينم به زور گفتم
كمي به خودم حالت تدافعي دادم و معذب شدم...
فرزاد- شما يه جوري هستيد كه ادمو خود به خود به خودتون جذب مي كنيد ...
....
هر بارم كه خواستم بيام و بهتون بگم... دكتر يه جور مانع شدن ....
زبونم بند امده بود و قلبم به شدت مي زد ....
جرات نگه كردن تو چشماشو نداشتم
....
فرزاد- شايد بگيد اين يارو مگه چند وقته امده كه حالا ....
سكوتي كرد و ادامه داد:
راستش شماره اتونم از همكارتون گرفتم ولي هر بار كه تماس گرفتم گوشيتون خاموش بود ....
با لبخند :
اينم از شانس منه
سكوت كردم
فرزاد- چرا ساكتيد؟...از حرفم ناراحت شديد ؟
زود سرمو اورم بالا...نه نه
-اما خوب راستش ..
فرزاد با حالت سوالي – راستش چي ؟
- من ....من انتظار نداشتم
فرزاد- بله ولي خوب.... يه دفعه اي پيش امد......وقتيم كه پيش بياد ..ديگه به زمان و مكان كاري نداره
چون هنوز سرما خورده بودم ..يه دفعه عطسه اي كردم ....دستمو زودي گرفتم جلوي دهنم كه جعبه دستمال كاغذي رو گرفت مقابلم ...
يكي دو تا برداشتم و اروم تشكري كردم
فرزاد- مي تونم خواهش كنم دعوت امشب منو براي صرف شام قبول كنيد ...
با تحير بهش خيره شد..
-امشب؟
سرشو تكون داد.:
فرزاد-.بله ...
- اما من كه
فرزاد- فكر كنيد فقط يه شام دوستانه است ...
از جاش بلند شد و به طرف ميزش رفت و برگه كوچيكي رو از روي ميز برداشت ...
... روش چيزي نوشت
فرزاد- اين ادرس رستورانه ..خيلي دوست داشتم خودم مي امدم دنبالتونه.... ولي من تا بعد از ظهر بايد تو بيمارستان باشم ...
مقابلم ايستاده بود و منم همونطور نشسته به دستش كه مقابلم دراز شده بود خيره شدم
دست بلند كردم و اروم برگه رو از دستش گرفتم ...
فرزاد- ميايد ديگه ؟
به چشاش نگاه كردم .......لبخندي ديگه اي رو زينت صورتش كرد ..


با هولي كه كرده بودم و با صداي لرزون:
- ..ببخشيد من ديگه برم
بلند شدم كه به طرف در برم
فرزاد- خانوم صالحي؟
برگشتم طرفش ..
فرزاد- ميايد ديگه..؟
سرمو دو بار حركت دادم به طرف پايين
- بله....يعني فكر كنم كه بله
لبخند ديگه اي زد
فرزاد- پس راس ساعت 8 منتظرتون هستم ...
-بله حتما
فرزاد- خانوم صالحي ؟
ديگه رنگي به صورتم نمونده
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 29. رمان پارلا , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 21. رمان تقلب , رمان خانه ..اس ام اس خانه - رمان قرار نبود , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان خوانها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/16 تاریخ
کد :48868

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا