تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آسانسور (فصل نهم)



خوشبختانه نگاهشو از دستا م گرفت و به چشمام خيره شد و منم توي حركت كاملا حرفه اي دستكشو ..
يه ضرب كشيدم بيرون كه همزمان بود با برخورد شديد دستم به ليوان روي ميز ....
ليوان حركتي كرد و خواست بيفته كه فرزاد سريع از جاش پريد و با دستش مانع شد ....
دوتايي بهم نگاهي كرديم ..زبونم گاز گرفتم
- اوه ممنون ..نزديك بودا
لبخندي زد و بعد از گذاشتن ليوان سرجاش دوباره سرجاش نشست
دستكشا رو گذاشتم لبه ميز ...و به اين فكر كردم كه بايد اونجا مي ذاشتمشون يا تو كيفم ....يا رو كيفم
- خيلي خوشحالم كه دعوتمو قبول كردي و امدي
با اين حرف از افكارم در امدم و فقط بهش لبخند زدم
يكي از گارسونا به طرف ما امد ....
خودكار و دفترچه اشو در اورد ..
گارسون - .خانوم اقا چي ميل دارن؟
فرزاد منوي جلوشو برداشت و بازش كرد.... و منم به تقليد از اون با منوي جلو دستم همون كارو كردم ..انقدر هول كرده بودم كه انگار اولين بارم بود ...
منو رو باز كردم ...
ياللعجب اينا ديگه چي بود كه توش نوشته بودن .....من كه حتي تا حالا اسماشونم نشنيدم..چه برسه به خوردنش ..
گارسون كه به دهن من چشم دوخته بود ....
و يه لحظه هم كله اشو نمي چرخوند ....
كمي به طرفم خم شد و اماده براي نوشتن ...ازم پرسيد ..
خانوم ؟
ترجمه خانومش مي شد (چي ميل داري ..بنال ديگه ..خسته شدم )
سرمو اورد بالا
به فرزاد نگاه كردم كه با اون لبخند هميشگيش بهم نگاه مي كرد..
فرزاد- چي مي خوري ؟
منو رو كمي بستم و رو به فرزاد
- شما قبلا هم اينجا امديد؟
سرشو با شك و ترديد تكوني داد
- خوب پس مي تونيد كمكم كنيد و بگيد كدوم يكي از غذاهاي اينجا بهتره ...
فرزاد- من براتون انتخاب كنم؟
به زور و به ناچار - بله
و منو رو روي ميز گذاشتم
نمي دونم چرا با اون همه دك و پوزم از گارسون خجالت كشيدم ...
فرزاد- اينجا خوراكاي دريايش معركه است
.تا اسم دريا امد چشام يه جوري شد و..حالت تهوع به سراغم امد
"بكش.... تا تو باشي كه به كسي تعارف نزني ..."
فرزاد- لطفا دو پرس از خوراك هميشگي ...
چشمام تنگ شد ..هميشكي ...؟
گارسون - پيش غذا.؟
فرزاد- سوپ لطف
گارسون - نوشيدني ؟
فرزاد- نوشابه
يهو پريدم وسط حرفاشون
- برا من دوغ لطفا
گارسون ابرويي بالا انداخت
و فرزاد كه به خنده افتاده بود لبخندي زد و گفت :
براي خانوم دوغ بياريد
سرمو گرفتم پايين و با خودم
" ارث بابا تو كه نمي خوام بخورم.... پولشو مي دم يعني پولشو مي ده ...گارسونم گارسوناي قديم ....
گارسون - سالاد؟
فرزاد- مخصوص
گارسون - دسر ؟
حالا خوبه بهش گفتم فقط غذا رو انتخاب كنه ها ..
فرزاد- شما چي مي خوريد ؟
..نه بابا انگار يه چيزايي حاليشه ...
به گارسون و فرزاد نگاهي كردم
- به نظرتون با اين همه بازم جايي برا ي دسر مي مونه؟
دوتاييشون يه جوري نگام كردن كه دلم مي خواست اب بشم و از روي زمين محو
فرزاد- ممنون دسر نمي خواد ...
و گارسون بعد از نوشتن سفارشات ميزو ترك كرد ...

....سعي مي كردم اروم باشم و زياد خودمو نبازم ..
دستامو از زير ميز گذاشته بود رو هم و همش با دست راستم پوست دست چپمو مي كشيدم ... اخامم در نمي امد... .(احتمالا درد خود ازاري گرفته بودم)
همونطور كه سرم به طرف پنجره بود و به ماشيناي پارك شده نگاه مي كردم

فرزاد خيلي اروم و با صداي ظريفي - خوب
برگشتم طرفش
- بله ؟
فرزاد- راحت تونستيد اينجا رو پيدا كنيد ؟
سرمو كمي تكون دادم
و بي هوا
- بله زياد اذيت نشدم ..
يعني اذيت شديد؟
به چشماش خيره شدم
-من گفتم اذيت شدم؟
فرزاد- خودتون گفتيد كه كم اذيت شديد
-اهان....
و با لبخندي كه با خجالت همراه بود
- منظورم تو پارك كردن بود ...
لبخندي زد ...
فرزاد - درباره صحبتايي كه امروز باهم داشتم .... فكر كرديد؟

با تعجب :
- بايد فكر مي كردم؟

با شگفتي به من خيره شد...
سريع به عمق حرفم پي بردم ...و دست راستمو كمي اوردم بالا و همراه حرف زدنم براي تفهيم بيشتر تكونش دادم
-يعني اينكه انتظار نداريد همين الان.....
فرزاد- اوه نه نه ..منم چنين چيزي نخواستم...
- خوب براي همين منم اصلا هنوز درباره اش فكر نكردم
اين دفعه با تعجب بيشتري بهم خيره شد...
"اين چرا اينطوري مي كنه ...ديوانه ...خوب فكر نكردم ديگه ...چقدر عجوله ..."
گارسان غذاها رو اورد ....
شكل و ظاهر ش كه فريبنده بود ..فقط خدا كنه طمعشم خوب باشه....
فرزاد خيلي راحت شروع كرد به خوردن ...
چنگالو برداشتم و نزديك بشقاب كردم ..
اما تو استخاره خوردن يا نخوردنش گير كرده بودم
فرزاد- دوست نداريد ؟
سرمو اوردم بالا....
- نه نه ..فقط دارم فكر مي كنم از كدوم طرف ...شروع كنم بهتره
فرزاد با تعجب
از كدوم طرف ؟

با خنده به بشقابم خيره شدم ...و چنگالو فرو بردم توي يه تيكه..كه نمي دونم چي بود ...
چنگالو كمي اورم بالا و به تيكه خيره شدم..
اگه روم ميشد ....به بينيمم نزديكش مي كردم ...
چشمامو حركت دادم به طرف فرزاد.... كه دهن باز داشت به حركاتم نگاه مي كرد
"دختر احمق يه كاري نكن كه از پيشنهادش پشيمون بشه "
پس چشمامو بستم و چنگالو بردم تو دهنم ...لبامو رو هم گذاشتم ..
.واي چقدر نرم و ابكي بود ...مزه اشم ..اه اه اه ...
ديگه نمي تونستم چشمامو باز كنم ..به زورهمونطور كه لقمه تو گلوم گير كرده بود ..از جام بلند شدم ...
و با چشمام به دنبال مسير ي گشتم كه بتونم باهاش به طرف دستشويي برم
فرزاد كه كلي منگ شده بود ..
با انگشت اشاره اش مسيرو نشونم داد...فقط تونستم سرمو به نشانه تشكر تكوني بدم ..و با سرعت نور خودمو با اون كفشا برسونم به دستشويي ....

سرمو كه اوردم بالا ..چندتا نفس عميق كشيدم و .به چهره ي تو اينه خيره شدم

- مردم به چيا كه پول نمي دن ..خوب يه جوجه ای ..كبابي...بايد از اين كلاسا مي امدي؟ ...
با ياداوري مزه غذا ...سريع سرمو بردم پايين و چندتا عق ديگه زدم ...

سرمو اوردم بالا ..... با پشت دست دهنمو پاك كردم ...ديگه اثري از رژ رو لبام نمونده بود ...
كيفمو باز كردم ... رژو به لبام نزديك كردم ....
- نه بايد از همين الان سنگامو با هاش وا بكن..
- اينطوري كه نميشه.... امديم و اقا عاشق خوراك دريايي بود
نميشه كه يه عمر تحمل كنم
سرمو از اينه دور كردم و كمي سرمو به چپ و راست حركت دادم ...و به لبام نگاه كردم ...
بازم نزديك اينه شدم و لبامو بهم ماليد ...
- اره مرگ يه بار ...شيونم يه بار ...

كه يهو صداي ضربه اي كه به در خورد منو از افكارم خارج كرد
فرزاد- منا خوبي؟
...
فل فور رژو انداختم توي كيفمو دستي به شالم كشيد ... نگاه اخرو به خودم توي اينه انداختم ...و درو به ارومي باز كردم..
تا درو باز كردم كمي بهم نزديكتر شد ...
فرزاد- خوبي؟
-اه بله
فرزاد- چت شد يهو؟
-من بايد يه چيزي بهت بگم.....خيلي مهمه ...
فرزاد- چي شده؟ ..نكنه نظرت عوض شده ؟
-نه بابا مهمتر از اونه
رنگش پريد: چي ؟
- من اصلا از ماهي وخوراك دريايي خوشم نمياد
نفسشو با خيال راحت داد بيرون و در حالي كه خنده اش گرفته بود...
فرزاد- واقعا هم كه خيلي مهم بود
خوب زودتر مي گفتي ...ديگه اين كارا چي بود ....
بيا بريم الان مي گم غذاتو عوض كنن
-نه نمي خواد ...ديگه اشتهايي ندارم ..
فرزاد- بيا ..بشيني اشتهات باز ميشه ...
وقتي دوباره نشستيم ..گارسونو صدا كرد و غذامو عوض كرد ...
راست مي گفت من كه ادعاي سيري و بي اشتهايي مي كردم ..درست مثل گاوشروع كرده بودم به خوردن


فرزاد بعد از خوردن چند لقمه از غذاش و در حالي كه سرش پايين بود ..
فرزاد- بهتره تا يه مدت به كسي نگيم كه منو تو با هم هستيم
چنگالو از دهنم كشيدم بيرون
-چرا ؟
فرزاد- خو ب.. خوب طبيعيه. شايد بعد از يه مدت منو تو نتونستيم بنا به هر دليلي باهم بمونيم ..پس چرا از حالا به همه بگيم.. كه بعدا برامون دردسر بشه
سرمو با سر در گمي كمي تكون دادم ...
-چه دردسري ؟.....يعني شما
فرزاد- نه نه عزيزم اصلا... ولي شايد.... اصلا شايد تو از من خوشت نيومد
تو دلم ..
"من كه الان تو ابرام...بي انصاف "
-يعني به خانواده هامونم چيزي نگيم ...؟
فرزاد- اوه نه نه اصلا ...
-چرا انوقت .اونا كه خودين
فرزاد- چرا سختش مي كني ؟...بذار يكي دوماه بگذره.... بعد از اون اگه همه چي خوب بود و خوب پيش رفت... بهشون مي گيم ..هومم خوبه ؟
چنگالو با درموندگي فرو بردم تو جوجه ..
- .ولي اگه خانواده ام بفهمن ... خيلي ناراحت مي شن ..اونا ..اينجور روابطو

فرزاد- منا عزيزم ..مگه مي خوايم چيكار كنيم؟ ..تو توي همون بيمارستاني كاري مي كني كه من مي كنم ...
اكثرا هم كه توبيمارستانيم .....منظور تو رو از روابط نمي فهمم ...پس بهتره يكم صبر كنيم ..باشه؟
با اينكه اصلا از اين حرف خوشم نيومده بود ...سرمو كمي كج كردم و گفتم
-باشه ...........اگه تو اينطور مي خواي من حرفي ندارم..
لبخندي زد و مشغول خوردن شد ...

به خوردنش خيره شدم ...و باز رفتم تو فكر
بابا كه همينطوري.. بي دليل مي خواد كله امو از تنم جدا كنه ..واي اگه اينم بفهمه كه ......اي خدا....بايد اشهدمو بخونم ....
....بر خلاف انتظارم ..مراسم اشناييمون خيلي رسمي بود ...زياد حرفي نزديم ...دلم مي خواست بيشتر حرف مي زد ...كه اونم ازم دريغ كرد
وقتي از رستوران در امديم ...ازم خواست تا منو برسونه
-اما من ماشين دارم
به ماشينم نگاهي كرد...
فرزاد- با من بيا .......سوئيچتم بده به من ... مي دم به يكي از دوستام كه اينجا كار مي كنه و ازش مي خوام كه برات بياره
-اما
در ماشينشو برام باز كرد ...
فرزاد- سوار شو ....دوست دارم امشب من برسونمت...
به چشاش خيره شدم ..
فرزاد- خواهش مي كنم
اي خدا بسوزه پدر اين رودربايستي ....كه زبونمو هي از كار مي ندازه ... ناچاري سوار شدم..
تا نشستم دستشو به طرفم دراز كرد
فرزاد- سوئيچ و ادرس خونه ....
-اه..حالا باشه خودم فردا ميام مي برمش ...
فرزاد- منا سوئيچ و ادرس لطفا
دست كردم تو كيفمو و سوئيچو بهش دادم ..بازم از اون لبخندا
وقتي ادرسو بهش دادم به طرف رستوران رفت
تا بياد كمي توي ماشينشو ورانداز كردم ..خواستم داشبوردشو باز كنم كه امد و رگ فضوليم تو نطفه خفه شد ...
فرزاد- تا دو ساعت ديگه جلوي در خونه اتونه ...تا برسيم اونم رسيده
-چه دوست خوبي
فرزاد- خوب ديگه
ابروهامو انداختم بالا .... و به رو به رو خيره شدم
حركت كرد ....
فرزاد- اجازه مي ديدي يكم بيشتر تو خيابونا دور بزنيم ..
به ساعت نگاه كردم ....
11 بود..
مي خواستم بگم نه كه باز نگاه و لبخندش زبونم بست .
با صداي ارومي
-باشه ..... ولي ...
نذاشت حرفمو بزنم و ضبطشو روشن كرد ....
فرزاد- البته اين دور زدن يه جور بهانه است مي خواستم بيشتر باهم حرف بزنيم ...
كمي گر گرفتم و دستي به شالم كشيدم
كه صداي اس ام اس گوشيم در امد....
لبخندي زدمو گوشي رو در اوردم
از طرف بهزاد بود
"سلام
زياد خوشحال نشو اين اس ام اس از طرف من نيست ...بازم به امر دايي مجبو ر شدم ...كه بهت اس بدم
اين هفته مهموني كنسل شده... براي دايي سفر كاري پيش امده و مهموني يه هفته اي عقب افتاده..
گفتم كه در جريان باشي ..."
نفسمو با حرص دادم بيرونو و گوش رو گرفتم بين دستام

فرزاد در حالي رانندگي موشكافانه به من نگاهي كرد.و پرسيد
فرزاد- خبر بدي بود؟
سرمو تكون دادم :
- نه ..يه اس ام اس تبليغاتي
فرزاد- فكر كردم خبريه.... كه ناراحتت كرد
.توجه اي نكردم و گوشي رو بيشتر بين دستام فشار دادم

- نگفتيد چرا به اين بيمارستان امديد؟
فرزاد دنده رو عوض كرد و همونطوز كه به رو به رو نگاه مي كرد :
محيط اونجا رو دوست نداشتم
همكارا هم اصلا خوب نبودن.. اكثرا هم زير اب زن... وقتي مي بينن يكي از خودشون بهتره تحمل ندارن و زود زيرابشو مي زنن
...تعجبي كردم و بهش نگاهي انداختم .....جوابش قانعم نكرده بود ... ولي چيز ديگه اي هم نپرسيدم
فرزاد- منا تو بيمارستان كه پر انرژي تر هستي..... چرا امشب انقدر ارومي ?
لبخندي زدم
-يكم خسته ام ...
لبخندي زد
فرزاد- من خانواده ام اينجا نيستن ....
تنها زندگي مي كنم ...خونه امم ..تو ي..() ست
- اوه ..بايد جاي خوبي باشه
فرزاد-همين طوره ... دوست داري اونجا رو ببيني ....؟
بعد از اس ام اس بهزاد ديگه متوجه حرفاي فرزاد نبودم و الكي و بدون فكر قبلي به سوالاش جواب مي دادم
-بدم كه نمياد ببينم
فرزاد- پس بريم
يهو از جام پريدم
-كجا؟
فرزاد- مگه نگفتي مي خواي خونه امو ببيني؟
- چي؟... من ؟
سرشو دو بار تكون داد
تازه فهميدم چه گندي زدم ...كمي رنگم پريده بود
- چرا گفتم ....ولي نگفتم همين الان كه
فرزاد-دير نميشه.... زود بر مي گردونمت خونه ...فقط مي خوام ببيني چطور جايه
- اما اخه
كه گوشيش زنگ خورد ...
فرزاد- ..معذرت مي خوام يه لحظه
و گوشيشو جواب داد ....
فرزاد-- اه رسيدي صبر كن ..صبر كن
گوشي رو از گوشش دور كرد و رو به من
فرزاد- كدوم اپارتمانه ...دوستم رسيده
كمي هول كرده بودم
-بهش بگيد بره اپارتمان() ...واحد() ..بده دست دوستم مرواريد ....
بهم لبخندي زدو به دوستش ..چيزايي رو گفت كه من گفته بودم
وقتي تماسشو قطع كرد
فرزاد- بريم؟

 

-كجا؟
فرزاد- اي بابا خونه ام ديگه ...
-نه نه ...
فرزاد- منا تو از من مي ترسي ؟
- چي من ؟نه
فرزاد- پس چرا انقدر مي ترسي اونجا رو ببيني
- اخه الان لزومي نداره كه ببينم ..اين همه كار مهم..باشه يه وقت ديگه ...
فرزاد- باشه عزيزم هر جور تو راحتي ..دوست ندارم اصلا اذيت بشي ...
اب دهنمو قورت دادم ....
و تا خود خونه ساكت شدم..عوضش اون يه بند فكشو تكون داد..نمي دونم چقدر جا داشت براي حرف زدن ...شايد 90 درصد حرفاشو اصلا نمي فهميدم
وقتي رسيدم جلوي در اپارتمان
-شب خوبي بود ممنون ....
فرزاد- منا
برگشتم طرفش
فرزاد- انقدر با من رسمي صحبت نكن
لبخند خجولي زدم...
-اخه يكم سخته ....
فرزاد- فردا بيام دنبالت؟
-نه نه...
فرزاد- پس تو بيمارستان مي بينمت ...
- بيمارستان ؟
فرزاد- اره مگه هر روز اونجا نمياي ...؟
خداي من چقدر امشب گيج بازي در اورده بودم..مخصوصا بعد از اس ام اس بهزاد ...
بعد از خدا حافظي از فرزاد ..
حتي يه لجظه هم به اتفاقاي توي رستوران و راه ...فكر نكرده بودم ..عوضش تمام فكر و ذهنم شده بود بهزاد ....

مصمم بودم كه به مهموني برم ...و براي رو كم كني بهزادم كه شده فرزادو به عنوان همراه با خودم ببرم...
اما يه جورايم دلم نمي خواست برم....
به هفته به عقب افتادن مهموني هم بهانه اي شد كه كمتر گير بدم به رفتن ....
حتي به اين نتيجه رسيدم ...واقعا رفتنم بي معنيه...برم كه چي ؟
من كه نه فاميلم نه دوست خانوادگي ..پس اصراراي دايي بهزاد براي چي بود ؟
و قبل از رسيدن به دم در تصميم نهايي امو گرفتم كه نرم...
و خيلي مودبانه برم پيش دايشو بگم..كه من نميام
...
گاهي وقتا واقعا تو كار خودم مي موندم
كار به اين اسوني رو خيلي برا خودم بزرگ كرده بودم ...
كليد انداختم تو در و با خودم:
هفته ديگه مي رم و بهش مي گم كه نميام...
و وارد خونه شدم

 



دو روز نرفتن به بيمارستان به دنبالش توبيخي بزرگي رو داشت كه از جانب تاجيك تهديدم مي كرد ....
مامان هميشه بهم مي گفت تصميماي انيم..كه بدون استثنا ..بدون دخالت عقله ... همش كار دستم مي ده ...
ولي من هيچ وقت به اين مورد با جديت فكر نكرده بودم...
حالا كه مي خواست چيزي بين من و فرزاد شكل بگيره نبايد بيمارستانو ترك مي كردم ...
پس به توبيخ شدنم مي ارزيد ...
اما هيچ حس خوشايندي ته دلم ايجاد نشده بود ...
مرواريد كه بوهايي برده بود
سعي مي كرد يه جورايي ازم حرف بكشه
ولي توي اين يه مورد به خودم خيلي اميدوارم بودم...چون اگه خودم نمي خواستم هيچ كسي ديگه اي نمي تونست ازم حرف بكشه ....
با مرواريد وارد اسانسور شديم كه بريم پارگينگ ...
در... در حال بسته شدن بود كه محمد بدو خودشو رسوند..
زودي دستمو بردم طرف در تا بسته نشه ...
در دوباره باز شد ...
محمد در حالي كه نفس نفس مي زد با لبخند ازم تشكر كرد ...
فقط لبخندي زدمو و چيزي نگفتم..
مرواريد كه باز در نقش افتاب پرست ظاهر شده بود..مدام در حال رنگ به رنگ شدن بود و ..به بهانه ور رفتن با گوشيش سرشو هم بالا نمي اورد...
توي سكوت اسانسور چند بار محمد بهم خيره شد..كه هر بار مجبور شدم سرمو بندازم پايين ....وقتي به پاركينگ..رسيديم .. مرواريد با سرعت عجيبي كه بعيد بود از اسانسور خارج شد ....
با تعجب اول به مرواريد و بعدم به محمد كه به من خيره شده بود نگاه كردم ..
با لبخند ..شونه هامو انداختم بالا و خواستم كه خارج بشم ...
محمد- خانوم صالحي
- بله
محمد- ..يه لحظه ببخشيد ..
زودي به مرواريد كه جلوي ماشين با بي قراري ايستاده بودم نگاهي كردم و دوباره به محمد
- بفرمايد..
سرشو انداخت پايين
محمد- من..راستش من....مي خواستم اگه ايرادي نداشته باشه ..شماره منزلو از تون بگيرم كه با مادر
- اقاي سهند
زود سرشو اورد بالا
- خواهش مي كنم..
بهم خيره شد
- لطفا به زبونشم نياريد ..نه به زيون بياريد نه بهش فكر كنيد ....
محمد- اما من
به مرواريد نگاه كردم ...
بدون نگاه كردن به محمد ..همچنان كه خط نگاهم به مرواريد بود ...
- هر برخورد و اشنايي كه قرار نيست سرانجامي داشته باشه ...
با حرفم محمد كاملا بي حال شد ...
محمد- حتي نمي خوايد درباره اش فكر كنيد ...
سرمو تكوني دادم و با كلمه با اجازه ازش دور شدم ...
به مرواريد كه مي دونستم هر لحظه آماده پاچه گيريه ... نزديك شدم و چيزي بهش نگفتم
زودي در ماشينو باز كردم .... پشت فرمون نشستم ..مرواريد با حالت عصبي بغل دستم نشست و درو محكم بهم كوبيد
- هوي چته ..ارث بابات كه نيست
مرواريد - چي بهت مي گفت؟
- مي گفت اين مرواريدتون چرا انقدر هاره
مرواريد - منا
عصباني شدم و در حالي كه دستم رو فرمون بود به طرفش چرخيدم
- احمق خر .... اخه اين يارو چي داره كه داري اينطوري به خاطرش با دوستت در ميفتي؟..هان ؟
دندون قروچه اي رفت و به بيرون خيره شد..ماشينو روشن كردم ...
از پارگينگ زديم بيرون
بين راه رسيديم به يه ترافيك سنگين
دست به سينه شد و با حرص
مرواريد - از تو خوشش امده نه ؟
با لبخند براي اينكه بيشتر حرصش بدم
-اره
به چراغ قرمز خيره بودم
خيلي عصبي شد
مرواريد - مي دوني دارم كم كم به حرف بقيه مي رسم
لبخند از لبام محو شد
- كدوم حرف ؟
سعي كرد لبخندي بزنه كه بگه مثلا ارومه
مرواريد - اينكه ..هر بار با كسي هستي
با شنيدن اين حرف چنان كشيده ای زدم تو دهنش كه دهنش باز موند ...
- حيف ..خيلي حيف كه دوستيم و گرنه جوابت بيشتر از اين كشيده اي بود كه خوردي ..با خشم كيفمو برداشتم و همونجا پشت ترافيك از ماشين پياده شدم ...
اعصابم به شدت بهم ريخته بود ....
كه گوشيم زنگ خورد ...
بهزاد بود ..
با داد..
- چيه بازم مي خواي سرم منت بذاري كه بهم زنگ زدي
بابا نميام نميام ..برو خيالت راحت..اه
گوشي رو قطع كردم ...برف شروع كرده بود به باريدن براي اولين سواري دست بلند كردم ... پريدم توش ....
حرفاي مرواريد خيلي برام گرون تموم شده بود ....
سعي كردم چندتا نفس عميق بكشم كه ارامش از دست رفته امو به دست بيارم ...
...به خيابون اصلي رسيدم ..از راننده خواستم تا جلوي در اصلي منو ببره ولي گفت مسيرش دور ميشه و كلي ادا و اطورا
با ناراحتي از ماشين پياده شدم ..تا بيمارستان بايد دوتا خيابونو رد مي كردم ...
برفم شدت گرفته بود ....
سعي مي كردم از گوشه پياده رو برم كه برف زياد روم نباره ..
كه يه ماشين چندبار برام بوق زد ..سرمو چرخوندم ....خوب نمي تونستم ببينم كه شيشه رو داد پايين

محسني بود..
محسني - چرا پياده ...؟
- راه زيادي نيست الان مي رسم
بيا سوار شو ..حسابي برفي شدي
به اطراف نگاهي كردم و سريع رفتم ...درو برام باز كرد ..
- سلام صبح بخير
محسمي – سلام... تو سرما خوردگيت خوب شده كه تو اين برفم داري راه مي ري ؟
به راننده تاكسي هر چي گفتم تا اينجا نيورد ...
بالاي مقنعه ام پر برف شده بود ...با دست دستي به بالاي سرم كشيدم و مقنعه امو كمي تكون دادم ...
-5 دقيقه ام نيست كه دارم پياده ميام ...ولي همه جام برف نشسته...
محسني - بهتري ؟
- بهترم ؟
محسني - سرما خوردگيتو مي گم
- اهان..بله ممنون
محسني - دو روز بود كه نيومده بودي بيمارستان ...گفتم شايد سرما خوردگيت بدتر شده ...
- نه حالم خوب بود ..نتونستم بيام
...
پوزخندي زدم .
- احتمالا به اندازه دو سال توبيخ بشم
محسني خنده اش گرفت و چيزي نگفت

به جلوي در بيمارستان رسيديم ..
خواستم پياده بشم ..
محسني - كجا بذار بريم تو ..اينجا چرا..
- اخه
به حرفم گوش نكرد براي نگهبان چندتا بوق زد .. نگهبان زنجيرو انداخت پايين و با دست به محسني سلامي ...داد

ومحسني يه راست رفت سمت پاركينگ .
وقتي ماشين متوقف شد ..تشكري كردمو و خواستم پياده بشم
محسني - صالحي
در نيمه باز بود برگشتم طرفش
محسني - يه لحظه بشين كارت دارم...
اروم پاي راستمو كه گذاشته بودم بيرون اوردم تو و درو بستم
بهش خيره شدم ..به رو به رو نگاه مي كرد
محسني - ببين من كارت نيستم ..شايدم اصلا به من مربوط نميشه ...
نمي دونم چرا با اين كه يه بار بهت گوشزد كرده بودم ....بازم به حرفم گوش نكردي ...
تو مختاري براي زندگي خودت..... خودت شخصا تصميم بگيري... نه من و نه هيچ كس ديگه اي هم حق دخالت نداريم ...
اما بهتره تو اين تصميمات از عقلتم استفاده كني ....
جلالي ادم خوش چهره ايه ....درست...
بشاش و شاده ...درست
احتمالا شوخ و سر زبون دارم كه هست
اما اگه ملاكت تو زندگي این چيزاست ....كه بايد بهت بگم ....
بهش خيره شدم..
ساكت شد
محسني – صالحي من در جايگاهي نيستم كه بخوام نصيحتت كنم
ولي از اين ادم دوري كن
به خاطر خودت مي گم ...
تو بهش نزديك بشي يا نشي ..هيچ نفعي براي من نداره
هيچي ...
فقط ضررشو خودت مي بيني
يه لحظه كينه و نفرتي كه نسبت به من داري رو بذار كنار و خوب فكر كن ...
نمي دونم شما دخترا چطور توي يه مدت كوتاه مي تونيد به يه ادم اعتماد كنيد ...
و با قرار دعوت شامش زودي كنار بيايد..
هميشه از شام شروع ميشه و بعدشم
خيلي بهم برخورد ....از اينكه همه چيزو مي دونست كفري شدم...
خواست حرف ديگه ای بزنه
-- نمي خوام بشنوم
دهنش باز موند
خودتم گفتي در جايگاهي نيستي كه منو نصيحت كني
پس بهتره ..به كسي نصيحت كني كه عقلش نمي كشه نه من
پوزخندي زد
محسني - اوه يادم نبود شما عقل كلم تشريف داريد

صالحي با اون كار ي كه اون خانوم تو بيمارستان كرد ..بهتره بيشتر مراقب حركاتو و رفتارت باشي...
مردم زود حرف در ميارن
حواست باشه
با صداي نسبتا بلندي
- من حواسم هست اگه شما لطف كني و پاتو از زندگي من بكشي بيرون
محسني - انقدر لجباز نباش دختر
-از نصيحتات و حمايتتات خوشم نمياد...........مخصوصا از حمايت و نصيحتاي يه مرد زن دار
و با ا
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 29. رمان پارلا , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 54. رمان نوشناز , رمان خوانها , رمان خانه ..اس ام اس خانه - رمان قرار نبود , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/16 تاریخ
کد :48867

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا