تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آسانسور (فصل دوازدهم)



انگار بعد از سالها چشم باز كردم ...گلوم خشك شده بود .و به شدت احساس تشنگي مي كردم ..
سعي كردم كمي چشمامو باز كنم ..كه تو همون نگاه اول همه جا و همه چيز برام يه لحظه تار شد ... و بعد از كمي پلك زدن ...همه چيز دوباره برام واضح شد ...با يه نگاه سر انگشتي فهميدم تو بخش مراقبتهاي ويژه ام ...سرم به شدت درد مي كرد ....گاهي پرستاري از جلوي چشمام رد مي شد و مي رفت.....هنوز كسي متوجه بهوش امدنم نشده بود هميشه از بخش مراقبتهاي ويژه بدم مي امد..برام حكم بخش مرگو داشت ....بيشتر مريضايي كه مي امدن تو این بخش ... بي برو برگرد.. راهي سرد خونه مي شدن ....چون نمي تونستم سرمو تكون بدم فقط به رو به روم خيره بودم ...كمي كه خيره شدم ..چشام خسته شد ...و چشمامو بستم ...با چشماي بسته تلاش كردم كمي پاهامو تكون بدم ..ولي درد تو بدنم پيچيد ..و منو از تلاش مجدد منصرف كرد ...كمي به چشماي بسته شدم فشار اوردم محسني - بهتره انقدر به خودت فشار نياري ....چشمامو اروم باز كردم..انتهاي تخت ايستاده بود و مشغول وارد كرد جزئيات داخل پرونده بود ....سرشو اورد بالا ...وقتي نگامو به خودش ديد ..پرونده رو گذاشت رو ميز انتهاي تخت و امد بالا سرم ...دستش اروم گذاشت روي قسمتي از سرم كه پانسمان شده بود ..دردم گرفتمحسني - كم كم داشتيم نگران مي شديم ...زيادي بعد از عمل تو بيهوشي مونده بودي...سرمو ول كرد و كمي پتو رو زد كنار ..و پهلومو ديد...محسني - شانس اوردي پاهات نشكستن ...محسني - تو خيابون كورس گذاشته بودي صالحي ...؟همچنان بهش خيره بودم...بهم خيره شد..خنده اش گرفته بود..محسني - نترس هنوز زنده ای ...كه داري اونطوري نگاهم مي كني ...محسني - منم عزرائيلت نيستم ...هرچند بدم نمي امد ....جون تو يكي رو خودم مي گرفت ...و شروع كرد به خنديدن خشكي گلوم وادارم كرد بگم- اب محسني - نه ...الان نمي توني بخوريچشمامو بستم ...و به سختي - تشنمه محسني - نميشه صالحي اب دهنمو به زور قورت دادم ...- داري اذيت مي كني ؟محسني با خنده - نه مگه مرض دارم ...كمي جدي شد ...محسني - خدا خيلي بهت رحم كرد ...چيزي نموده بود ..يه عزرائيل باحالتر از من گيرت بياد ...گردنبندي كه دور گردنم بسته بودن ..داشت اذيتم مي كرد...كمي سرمو تكون دادم ..كه يه جوري به ظاهر از دستش خلاص بشم محسني - بايد باشه ...پس بي خودي تقلا نكن ...جاييت درد نمي كنه ..؟- پهلوم.....پهلوم خيلي مي سوزه ...يه بار ديگه به پهلوم دست زد و براندازش كرد ...محسني - دردش خيلي زياده ..؟- يكم محسني - مادرت خيلي بي تابه بگم بياد تو ...سردرد حسابي كلافه ام كرد ه بود چشمامو روهم گذاشتم ..دقيقا بالا سرم بود و روم خم شده بود...كمي كه احساس كردم سردرد م...با بستن چشمام كمتر شده ..دوباره اروم چشمامو باز كردم به خنده رو لباش خير شدم..انگار از وضعيت پيش امده خيلي كيف مي كرد...- زمين گير شدن.. دشمن انقدر مزه دمي ده ؟چشاش با خنده گشاد شد محسني - مگه تو دشمن مني ؟....تو این وضعيتم زبونت واينميسته ...؟برو خدارو شكر كن من بودم وگرنه معلوم نبود..در حالي كه باز چشمامو داشتم مي بستم .. وسط حرفش - شما هم نبودي ....جلالي بود...با حالت با نمكي ازم طلبكار شد ...محسني - باشه ديگه حالا بعد از این همه زحمت....مي گي جلالي بود ..خيلي خوب يادت باشه ...اگه من دفعه بعد من برات كاري كردم ...خنده ام گرفته بود ..مي دونستم داره شوخي مي كنه ...بگم مادرت بياد...؟به چشماش خيره شدم..-يه چيز بپرسم راستشو بهم مي گي ؟سرشو جدي تكون دادم ..با ترديد و كمي ترس :- همه جام سالمه ..؟باز شيطنت تو چشماش موج زد ...- فقط خواهش مي كنم اذيتم نكنيد...محسني - همه جات كه سالمه... فقط نگران شدم..-فقط چي؟ ..اين گردنبند براي چيه؟ ...نكنه پاهام ...سكوت كرد به عمق چشماش خيره شدم ..- خواهش مي كنم بگيد ..خواستم پاهامو تكون بدم ولي درد نذاشت..سرشو با تاسف تكوني داد...محسني – حيف...حيف كه حريف زمين گير شده به درد مبارزه نمي خوره.... دشمن جان..نگران نباش همه جات سالمه ..فقط اگه اون زبونتو مي تونستم يه كاريش كنم ..همه چي ديگه حل بود ..با خيال راحت چشمامو بستم و گفتم - به خدا كه از عزرائيلم بدتري ...ديگه نتونست خنده اشو نگه داره ..و كمي بلند خنديد...يكي از پرستارا ...كه از رفتار صميمي محسني نسبت به من ... كمي شاكي شده بود ...با نگاه معني داري از كنارمون رد شد..كه محسني :خانم كاشف؟برگشتخانوم كاشف- بله دكترمحسني .با اشاره به من :حواستون بهش باشه ..مي خوام هر نيم ساعت يكبار وضعيتشو چك كنيد ...دختر كه جز حرص خوردن نمي تونست كار ديگه اي بكنه ...بله دكتر ... حتما ...و در حالي كه محسني به زور خنده اشو نگه مي داشت به طرفم چرخيد محسني - اخه نمي خوام زبونش طوري بشه ...چون اول اخري ...بايد خودم درستش كنم ..خندهام بيشتر شد اما درد مانع مي شد ..محسني - ای ای ..سرعت كار دستت داد صالحي .....مراقب باش ..زبونت بلايي سرت نياره ...حالا نگفتيديشب با اون همه سرعت.... داشتي كجا مي رفتي ...؟محسني با خنده :نكنه از دست عزرائيل در مي رفتي ..؟با ياد اوري ديشب ..اخمام تو هم رفت .....و نگامو به يه طرف ديگه گرفتم ...محسني كه متوجه ناراحتيم شده بود ..باشه من ديگه برم ....مي گم كه مادرت بياد تو بيرون منتظرن بنده خداها تازه 2 ساعتي هست كه رسيدن ...****با ورود مادرم دقيقا مي دونستم اول يكم قربون صدقم مي ره و وقتي ببينه چشمام باز ه ...شروع مي كنه به نصيحتو بعدم اگه مي ديد جا داره.. خفم مي كرد به خاطر سهل انگاريم ...و دقيقا هم همينطور شد... فقط به مرحله خفه كردنم نرسيد ...بابا هم بعد از مامان امد...بر خلاف مامان ...از در دوستي وارد شد ..و كمي سر به سرم گذاشت..البته واقف بودم كه بعد از خوب شدنم ... بايد جواب تمام این خوبياشو بدم مهدي هم كه كمي ترسيده بودوقتي چشماي باز منو ديد...مهدي - تو كه هنوز زنده ای ...؟گفتيم يه حلوايي . خرمايي افتاديم ...با ناراحتي به چشماي شيطونيش خيره شدم ...مهدي - شوخي كردم.بابا..... الهي كه درد و بالام بخوره تو سرت ...كه زبونشو گاز گرفت و گفت :نه ..نه بخوره تو سر دكتراي اخموي اينجا بي انصاف تو این وضعيتم ول نمي كرد ...تقصير خودشم نبود ..بيچاره ژنش مشكل داشت مهدي - ببين چرا به پاهات از این وزنه ها اويزون نكردن ..عين هو این فيلما كه محسني امدمحسني - مگه پاش شكسته كه اينكارو كنيم ؟مهدي كه با ورو د محسني كمي معذب شده بود ....مهدي - اه نشكسته منو محسني بهش خيره شديم ...وقتي نگاه وحشتناك دوتامونو ديدمهدي - خوب خدا روشكر ...پس همه جات سالمه..من ديگه برم بيرون... كه مي ترسم يكم ديگه اينجا بمونم...مجبور بشم ...از اين وزنه ها خودم به پاهام اويزون كنمو با خنده خارج شد ...محسني - دقيقا به خودت رفته ...- من بهترم محسني - اوه اون كه بر منكرش ...- هنوز بايد تو این بخش باشم ...؟جوابي نداد و به چندتا مريض ديگه سر زد ...موقع رفتن دوباره بهم سر زد محسني - من امشب نيستم مشكلي پيش امد به پرستارا بگو ...فقط بهش خيره شدم ...محسني - امشبو اينجايي ..اگه موردي برات پيش نيومد ..انوقت فردا مي برنت تو بخش ...فقط سرمو تكون دادم و با گفتن چند مورد در باره مريضاي ديگه ... به پرستار مسئول ..از بخش خارج شد *****...فرداي اون روز منو به بخش بردن ..حالم بهتر شده بود ..مامان انقدر كمپوت به خوردم داده بود كه احساس مي كردم ..جايي براي نفس كشيدن ندارم ...تاجيكم يكم مهربونتر شده بود ...همه چيز عالي بود ...بابا به خاطر كاراش مجبور شده بود كه برگرده ..ولي مامان و مهدي موندن ..البته بودن مهديم واقعا نعمتي بود ...فكر كنم يه چند نفري از شوخياش و حرفاش عاشقش شده بودن ...اين بشر از اولم زبونش جلوتر از قيافش ...همه رو به خودش جذب مي كرد ...مامان رفته بود خونه تا كمي استراحت كنه ...ولي مهدي پيشم مونده بوددقيقا كنارم رو صندلي نشسته بود..و مدام فك مي زد مهدي - نه بابا.. اوني رو مي گم كه رو لبش يه خال داره ...-مهديمهدي - هان -تو..توي این مدت كل بيمارستانو گشتي ؟مهدي - چيكار كنم خووو... حوصله ام سر رفته بود ...- اون 34 ساله اشه مي خوايش ...مهدي - واي واي بلا به دور... مي خواي مامان سكته بزنه نه نه نمي خوامش ..به خنده افتادم ..-بازم موردي هست؟مهدي – اره با چشم غره به چهره خندونش خيره شدمدستاشو از هم باز كرد ..مهدي - هموني كه يكم چاقه ... و وقتيم كه راه مي ره انگار زمين و زمان دچار ويبره 10 ريشتري ميشه.... اون پرستاره كه -كدوم؟مهدي - ای بابا اوني كه همش ميومد بهت سر مي زد ديگه ...تو هم بهش محل سگ نمي دادي دستامو گذاشتم رو گونه امو و كمي خاروندم ...- نكنه منظورت فائزه است ..؟بشكنكي زد و گفت :مهدي - ..افرين از وقتي كه تصادف كردي... مختم فعالتر شده...اخمام تو هم رفت ....ديگه با فائزه حرف نمي زدم ...نمي دونم چه رويي داشت كه مدامم بهم سر مي زد ...از جام كمي بلند شدم و با جعبه دستمال كاغذي اروم كوبيدم رو سرش- این همه فعاليتهاي سالم ...بايد بياي اينجاو ... امار مردمو از من بگيري ...مهدي - ای بابا داشتيم بازي مي كرديم ديگه ...تازه خودتم كه خوشت امده بود ...- اوه راست مي گيا پس ادامه بده ...مهدي - اون دكتر كه خيلي جذبه داره ؟با حالت پرسشي بهش خيره شدم ..با خنده :جاي برادري خواهري خيلي خوش چهر است ...- ما زياد خوش چهره داريم دقيق ادرس بدهمهدي - اهان هموني كه روز اول امدم پيشت.. امد بالا سرت ... مي خواست قلم پاهامو بكشنه- اهان اونو مي گي ...با نگاه مرموزي :خوب اون كي بود ؟- دكتر محسني رو مي گي ...مهدي - اسم كوچيكش چي بود ؟- دامونتا گفتم دامون ..از جاش بلند شد و دست به كمر زدبا تعجب- چي شد ..؟مهدي - دختره ور پريده چشم سفيد ...از كي تا حالا اسم يه مرد غريبه رو انقدر راحت جلوي دادشت به زبون مياري ..و با خنده اروم بالشت زير سرمو كشيد برون اروم دوتا زد روم ...دوتايي از خنده ريسه رفته بوديم ...محسني - به به خواهر برادر چه خوب ارامش بيمارستانو بهم ريختيد...مهدي كه بالشت تو دستش بود ...سريع گذاشتتش زير سرم ...مهدي – نه اينكه داشت روحيه اش تحليل مي رفت ...گفتم يه ستاد روحيه دهي فوري ترتيب بدم ...محسني با اون متانت وقار هميشگي :اگه همه همراها بخوان از این ستادا تشكيل بدن كه ديگه بيمارستاني باقي نمي مونه ...مهدي زير زبوني قبل از نزديك شدن محسني ...مهدي - عجوبه عجب حلال زاده ايم هست ...زير زبونيساكت شو مهدي مهدي با تعجب ابروهاشو به حالت با نمكي چندبار انداخت بالا ...محسني - بهترين خانوم صالحي ..؟-بله خداروشكر بهترم ..ممنون ..كه مرواريد با سرعت و در حالي كه نفس نفس مي زد با هيجان و ذوق وارد اتاق شد...فكر نمي كرد كسي داخل اتاق باشه و براي همين قبل از ورود داد زد:مناييكه مهدي و محسني برگشتن طرفشيهو وسط راه وايستاد ...و رنگش پريد مهدي كه از خنده در حال انفجار بود..منا از كي منايي شدي ؟بيچاره مرواريد چقدر قرمز كرده بود...- چي شده مرواريد جان ؟مرواريد - هيچي ...بعدا مي گم ..و با يه ببخشيد زودي از اتاق خارج شد ...مهدي با شوخي و بي خيال محسني ..مهدي - منايي این چرا اينطوري كرد ...؟محسني – ماشالله.. هميشه به شوخي ...لبمو از خجالت گاز گرفتم و رو به مهدي - مهدي مگه نمي خواستي بري برام ابميوه بگيري ؟مهدي - من...؟- ارهمهدي - تو يخچال كه پره شده از ..- اه مهدي برو ديگه ..مهدي - باشه حالا كه اصرار به نخود سياه داري.من مي رم..و در حالي كه دستي به گردنش مي كشيد رو به محسني ..نخود سياه تو تهرون ارزونه ديگه ؟محسني با تعجب..بله؟هيچي و با خنده از اتاق خارج شد ..- ببخشيد زياد شوخي مي كنه ...گاهي فكر مي كنم دست خودش نيست.....محسني لبخندي زد ...و بهم نزديكتر شد سر دردا كه ديگه سراغت نميان ..دستي به سرم كشيدم..- نه ..فقط گاهي جاش يهو درد مي گيره ......تو همين لحظه فرزاد وارد اتاق شد..تحمل ديدن چهره اشو نداشتم...محسني دستاشو كرد تو جيب روپوشش ..و كمي با فاصله از تخت ايستاد ...فرزاد- سلام خانوم صالحي... اميدوارم حالتون خوب باشه و هر چه زودتر خوب بشيد ..با نارحتي سعي كردمو خودمو كنترل كنم ..و چيزي نگم ....فرزاد- نمي دونيد.. اون شب دكتر محسني ..- اقاي جلالي كاري داشتيد..؟خوب ضايعش كرده بودمسريع سيخ تو جاش وايستاد..بله امده بودم سري بهتون بزنم ..و ببينم كه مشكلي نداشته باشم-شما دكتر منيد؟فرزاد- نه خوب..ولي - دكترم اقاي محسني هستن ..فكر نمي كنم تو بيمارستان دوتا پزشك براي يه بيمار باشه ...فرزاد- خانوم صالحي مي تونم خصوصي باهاتون حرف بزنم ..؟- نه دكتر ... من شما.... حرف خصوصي باهم نداريم...فرزاد كه به شدت جلوي محسني قرمز كرده بود سرشو با حالت عصبي تكوني داد.و گفت :.فرزاد- نه نداريم...و بدون حرفي از اتاق خارج شد منو محسني دوتايي به خروجش خيره شده بوديم كه محسني سرشو چرخوند طرفمو با يه لبخند اونم از اتاق خارج شد نمي دونم چرا از اينكه فرزاد و جلوي محسني سنگ رو يخ كرده بودم خوشحال بودم بعد از خروج محسني سرمو داشتم مي ذاشتم رو بالشت كه ضربه ای به در خورد ..به گمون اينكه مهدي:- رفتي به اميوه بگيريا.... نكنه رفتي از كارخونه اش بگيري ...و با خنده برگشتم طرف در ...كه لبخند رو لبام ماسيد ..به لبخندش خيره شدم لبخندي كه ديگه جايي تو دلم نداشت ..."سلام"جوابي ندادمو و به نفر دوم كه يه دست گل جلوش گرفته بود ..خيره شدم .به تخت نزديك شد و دست گلو گذاشت رو ميز انتهاي تخت ...به چهره اش كه دقيق شدم ...متوجه شدم بيشتر عصبيه تا بي خيال ....دايي بهزاد- خدا بد نده ...سرمو گرفتم پايين ...- خدا هيچ وقت بد نمي ده..اين كار بنده هاشه كه گاهي ...و با نارحتي به بهزاد خيره شدم ..دايي بهزاد- اونشب هر چي با گوشيتون تماس گرفتم ..جوابي نداديد..بعدم كه همش خاموش بود... تا اينكه ديروز گوشيتون روشن شد و متاسفانه خبر دار شديم كه چه اتفاقي افتاده ...دير وقت بود و ما نتونستيم زودتر بيايم ..اين شد كه امروز امديم نمي تونستم تحمل كنم ..دايش برگشت طرف بهزاد و خيلي راحت و با لبخند .:بهزاد جان قبل از امدن يادم رفت كمپوت و شيريني رو از تو ماشين بيارم... لطف مي كني بري بياريشون ...بهزاد كه رگ پيشونيش زده بود بيرون ...بدون حرفي به طرف در رفت و درو تا اخرين حد ممكن باز گذاشت و خارج شد ...دايي بهزاد با لبخندي به خاطر حركت بهزاد ....به طرف در رفت و اروم درو بست ..وقتي به طرفم برگشت سرمو به طرف پنجره گرفتم ..بهم نزديك شد و كنار تخت ايستاد.....وقتي ديد نگاش نمي كنم به طرف پنجره رفت و دست راستشو گذاشت لبه پنجره..دايي- اگه مي دونستم پيشنهادم تا این حد عذابتون مي ده.. هيچ وقت..- خواهش مي كنم ديگه ادامه اش نديد ...به طرفم برگشت ..دايي- دوست ندارم فكر كني ... حرف و درخواستم همش از روي ..با جديت سرمو بلند كردم و خيره به چشماش -اقاي عليپور..خواهش كردم ...زهر خنده ای كرد ...و دوباره به پنجره خيره شد ...دايي- براي اون شب چقدر برنامه ريخته بودم ولي متاسفانه ...نتونسته بودم رفتار شما رو پيش بيني كنم ....نمي خواستم بشنوم ...از طرفيم مي ترسيدم هر لحظه مهدي از راه برسه ..از پنجره دل كند و امد طرف تختم ..دستاشو تكيه داد به تخت كمي به طرفم خم شد ...رنگم پريد ..و سريع اب دهنمو قورت دادم دايي- به نظرت گناه بزرگيه ...كه عاشقت شدم ....؟نفسم بند امد....دايي بهزاد- از وقتي فهميدم بيمارستاني ..به سرعت خودمو رسوندم ...تصادفت همش تقصير من بود ...اگه بلايي سرت مي امد .... تا اخر عمر نمي تونستم خودمو ببخشم مي دونم سنم ازت بيشتره و همين خيلي ناراحت كرده ....اما اگه تو با من...حرفشو قطع كرد..دايي- باور كن همه زندگيمو به نامت مي كنم ...همه چيزمو به پات مي ريزم ..با عصبانيت به ملافه چنگ انداختم و فشار دادم ..دايي- انقدر از من بدت امده كه حتي نمي خواي يه نگاه بهم بندازي ....؟- خواهش مي كنم از اينجا بريد...دايي- پس جوابت نه است ...؟سرمو بالا نيوردم و حرفي نزدم...دايي- بهزاد تا چند روز ديگه براي هميشه ميره .....اونم از اونشب ...خيلي كم حرف شده ..حتما از من بدش امده ...دايي- شايد اصلا نبايد این حرفو پيش مي كشيدم ....خيلي دوست داشتم... بدون این فاصله ها باهات حرف مي زدم ...حق داري ..تو جووني و نمي خواي زندگي و عمرتو با يه پيرمرد حروم كني ..اما نمي دونم چرا ازوقتي كه ديدمت ....ساكت شد ...سرم به شدتت درد گرفته بوددايي- كاش مي تونستم يه جاي كوچيك تو قلبت داشته باشم...ولي ..نه ...من خيلي پيرتر و نچسبتر از این حرفام كه تو بخواي حتي در موردم فكر كني ...امروز براي تكرار درخواستم نيومدم ...فقط يه معذرت خواهي بخاطر حرف نسجيده ام ..فكمو با حرص فشار دادم...دايي- منا مي تونم فقط ازت يه خواهش داشته باشم ...كه فقط براي يه بار ....فقط براي يه بار..بهم نگاه كني ...- بريد بيرن ..نذاريد حرمتا شكسته بشه ....سر جاش صاف وايستاد...دايي- حق با توه...اميدوارم منو ببخشي ....و با ناراحتي به سمت در رفت ...اشكم در امد ....به پنجره خيره شدم مهدي در حال حرف زدن با يكي از كاركنان بيمارستان بود ...دستي به زير بينيم كشيدم ...در باز شد ...نگاهي نكردم ..بهزاد جعبه شيريني و كمپوتا اوردو كنارم رو ميز گذاشت...بهزاد- من از حرفي كه مي خواست بهت بزنه خبر نداشتم ...بينيمو كشيدم بالا ...بهزاد- من سه شنبه پرواز دارم..براي هميشه مي رم اونور ....چيزي نگفتم برگشت طرفمبهزاد- بخدا خبر نداشتم منا وگرنه نمي ذاشتم بياي اون مهموني ...- مي دونمبهزاد- پس چرا گريه مي كني ؟ ...جوابي ندادم ...بهزاد- اونشب خيلي اذيت شدي ....واقعا شرمنده ام ....امروزم هركاري كردم كه نياد ...نشد ..منم نمي خواستم بيام ولي این دل ...لامص...سرمو گرفتم بالا و به چشاش خيره شدم ..خنده بانمكي كرد ...بهزاد- تو بر خلاف تمام زنا و دخترايي كه مي شناسمتو اوج نارحتيم ..مي خواي بدوني طرف مقابلت چي مي گه ....وبرعكسا تمام زنا ..كه ديگه به گريه بيفتن هيچ حرفي رو نمي شنون ...- چرا مي خواي بري ؟بهزاد- به نظرت جايم دارم كه بمونم ..؟مادري كه ندارم..پدرمم كه همش در حال سفر و ماهي يه بار... اونم توي مهمونا مي بينمش ..داييم كه اگه به فكرم بود همچين پيشنهادي رو بهت نمي كرد برم اونور بهتره ...دستاش گذاشت كنارشقيقه اش ..اونوريا به اينجاي من خيلي نياز دارن ...لبختد تلخي زدم :- مگه توش چيزيم پيدا ميشه ...؟لبخندش محو شد...و دستشو گذاشت رو قلبش وقتي كه این از كار بيفته....نه ديگه چيزي توش پيدا نميشه ..خالي خالي ميشه ...گر گرفتم ...و با دلهره بهش خيره شدم بهزاد- هنوزم به نظرت مخ بي مغزه ام ...؟- ديگه هيچ وقت بر نمي گردي ...؟نگاشو ازم گرفت و به پنجره خيره شد بهزاد- نمي دونم منا..انگار دارم فرار مي كنم ......و با اين حرف ....همرا با اخم تو سكوت فرو رفت ...منم نگاهمو ازش گرفتم و به پنجره خيره شدم بهزاد- من ديگه برم ...برگشتمو بهش نگاه كردمبهزاد- شايد قبل از رفتن امدم و سري بهت زدم ....سرمو با ناراحتي تكوني دادم ...به در نزديك شد ...ولي درو باز نكرد..كمي مكثي كردو راه رفته رو برگشت و كنارم ايستاد...به چشام خيره شد ....بهزاد- با من مياي ؟چشام گشاد شد ..و با دهن باز به چشماش و لباش چشم دوختم بهزاد- از صبح جلوي اينه هزاربار تمرين كرده بودما ...ولي اينطوري تو بيانش گند زدمبا شگفتي -كجا بيام؟بهزاد- تو هم با من بيا بريم...اگه تو قبول كني .... كارامو كمي عقب تر مي ندازم ..تا تو هم بتوني با من بياي ..زبونم قفل شد ...در باز شد و مهدي بدون اميوه وارد شد و با تعجب به بهزاد خيره شد..بهزاد- با اجازه اتون خانوم صالحي ....منتظر جوابتون مي مونم ..فردا بازم ميام ...و روشو برگردوند به طرف مهدي ...با لبخندي از مهدي خداحافظي كرد و رفت ...مهدي بعد از خروج بهزاد بهم نزديك شد این يارو كي بود ؟با شوكي كه بهم وارد شده بود به مهدي خيره شدم ...مهدي - چي بهت گفت كه زبونتو از دست دادي ...باورم نميشد .....مهدي - مي گم كي بود ؟جوابي ندادم و با حالت شوك زدي دراز كشيدم و در برابر سوالهاي مهدي ملافه رو كشيدم روي سرمو به فكر فرو رفتم شب شده بود و بيمارستان تو سكوت فرو رفته بود ...همه جا ساكت و اروم بود ولي من به هيچ وجه خوابم نمي برد ..كلا بي خواب شده بودم از جام بلند شدم و با سرمو تو دستم راه افتادم تو راهرو ...بچه هاي پرستار.... كه منو مي شناختن با يه لبخند از كنارم رد مي شدن ..همش به حرفاي بهزاد فكر مي كردم ...يعني ..ازم درخواست ازدواج كرد ؟اره ديگه وگرنه اوه خدا ...من الان بايد چيكار كنم؟ ...اما مگه ميشه چطور بايد دايشو تحمل كنم..خره اگه بري ديگه دايي در كار نيست..بعدها شايد ديديش...ذهنم كار نمي كرد..دوباره سر درد امده بود سراغم ...سرمو تو دستم جا به جا كردم و از كنار اتاق محسني رد شدم ..كه صدايي منو متوقف كرد....محسني - نمي دونم صبا ...شايد اصلا نبايد مي ذاشتم تا اينجا پيش برهصبا- برو خودتو گول نزن...من كه مي شناسمت ..برو يكي ديگه رو سياه كن...سكوتشون بيش از اندازه شد ...محسني - شايد دارم اشتباه مي كنم .....صبا- هميشه اينجور موقعه ها رو جو كن به اينجامحسني - به كجا؟محسني خنده ای كرد...محسني - دِ همون نمي ذاره...صبا با خنده...:خجالت بكش دامون اگه به مامنت نگفتم ...محسني خنده ای كرد و بازم سكوت ...محسني - به نظرت بهش بگم ...صبا- اره چرا كه نه...فقط دلم مي سوزه كه بايد يه عمر تحملش كني ...محسني - صبا..!!!!!!!!صبا- جدي مي گم خدا نكنه با ادم چپ بيفته ...تا جون ادمو نخوره ... ول كن نيست ...محسني - ولي عقلم مي گه بهتره این كارو نكنم..صبا- ببين مشاوره خواستي... بهت دادم ...ديگه مي خواي بازي در بياري من نيستممحسني - خوب تو كمكم كن..برام سختهصبا- نگو سخته بگو غرورت نمي ذارهاز لاي در نگاهي به داخل انداختم ...تاريكي راهرو باعث ميشد من ديده نشم ..محسني پشت ميزه ش..و .صبا هم رو ميزش نشسته بود و پاهاشون تكون مي دادكه محسني گفت:منو غرور صبا با خنده به طرفش خم شد و لپشو كشيد صبا- د قربونت بره خاله ..اگه غرور ت نبود.. كه تا حالا بهش گفته بودي ..دهنم باز مون خاله محسني - اه نكن صبا هزار بار بهت گفتم كه نكش ... صبا از روي ميز پريدصبا- من ديگه برم ...الان يكي رد ميشه فكر مي كنه خبريه ...ای ای اگه بدوني این منا ورپريده چقد از دستم شاكيه كه با تو راحتم..محسني با خنده...محسني - اون كه 24 ساعته شاكيه ...صبا- تو هم كه چقدر از این شاكي..محسني - اه بس كن ديگه.... برو به كارات برس..- ای ای ..اگه فردا طبل رسوايتو تو بيمارستان نزدممحسني - صبا برو انقدر سر به سرم نذارصبا- آی ايهو الناس ..محسني با خنده و در حالي كه مي خواست جدي باشه از جاش بلند شد...صبا- باشه باشه ..پاي خواهرمو وسط نكشيا..خودم الان گورمو گم مي كنم .صبا با خنده به طرف در امد ...كه زود از در فاصله گرفتم ...در يهو باز شد ...صبا از بالا تا پايين منو وراندازي كرد...صبا- چيزي شده ...؟- نهصبا- پس چرا اينجايي؟- همينطوريصبا- تو خوبي ؟-اهوم ابروهاشو چند بار انداخت بالا و پايين...و با خنده:خدا كنه و در حالي كه مي خنديد به طرف اتاق پرستارا رفت ...با سر درگمي به طرف در خروجي رفتمفقط از حرفاشون فهميده بودم كه صبا خاله محسنيه و ديگه چيزي سر در نيورده بودم تا نيمه هاي شب مثل مرده ها تو محوطه بيمارستان چرخ زدمو و با خودم فكر كردم... به همه ي حرفاي بهزاد فكر كردم...اما ذهنم بيشتر حول محسني و صبا مي چرخيد ..خيليم دلم مي خواست بدونم درباره كي حر ف مي زدن ....اخه چطور ؟مگه ميشه...محسني!!!!!!اخ ...چه خري بودم من ..صبا يعني ميشد خاله اش؟چه خاله ي جوووني ...چرا از همه مخفي مي كردن ..مي ديدم اكثرا شبا كه كشيك داشتم... صبا هم نبودا..بگو ورپريده مي رفته پيش محسني ....انقدر فكر كردمو به نتيجه نرسيدم كه بلاخره خوابم گرفت ..به طرف اتاقم راه افتادم ...حوصله بالا رفتن از پله ها رو نداشتم..به اسانسور نزديك شدم و دكمه رو فشار دادم...در ب
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 29. رمان پارلا , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 19. رمان همسایه من , رمان خانه ..اس ام اس خانه - رمان قرار نبود , دنیای رمان , دنیای رمان - رمان همراز monir mehrizi moghadam , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان ...... رمان ...... رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/16 تاریخ
کد :48864

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا