تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان محیا (فصل سوم)



به بابا نگاه کردم ... یه بغضی توی نگاش بود ... مامان هم داشت عاشقونه بابا رو نگاه میکرد ... چرا باید بهشون اینهمه دروغ میگفتم ... به چه قیمت ؟! به قیمت یه ماموریت ؟! ولی نه ... اگه بعد از ماموریت بفهمن من چیکار کردم فقط بخاطر کشورم و مردمش حقو بهم میدن ...
مادر سرگرد _ ایشالله تا آخر عمر باهم خوب و خوش زندگی کنن ...
و رو به مامان گفت : بابت شیربها شما باید تصمیم بگیرید ...
مامان با صدای لرزون گفت : اونم هدیه من واسه زندگیشون ...
به همین سادگی من عروس شدم ... خودمم خنده ام گرفته بود ... جالب بود ... هیچ کاری لازم نبود بکنم ... فقط باید میرفتم آرایشگاه و میومدم سر سفره عقد مینشستم ...
یک ساعت بعدش بلند شدن و رفتن ... هرچی مامان اصرار کرد نموندن ... به خونواده عمو اینا و دایی اینا خبر داد ... همه شون گلایه میکردن که چرا حالا خبرمون دادید و این حرفا ...
روی تختم دراز کشیدم که یادم اومد از مهلا نپرسیدم مهیار کجاست ... از جام بلند شدمو رفتم طرف اتاق مهلا ... داشت موهاشو شونه میکرد ...
_ مهلا ؟
مهلا _ بله ؟
_ مهیار کجاست ؟
_ رم ...
اونقدر خونسرد گفت که اولش حس کردم درست نشنیدم ...
_ رم ؟!
مهلا موهاشو بستو گفت : آره ... همون روز خواستگاریت رفت ...
از سرجام بلند شدمو رفتم از اتاقش بیرون ... مهیار نامرد بدون خبر رفته بود ... واسه ازدواج منم احتمالا نمیومد ...
دیگه از خستگی داشت چشام میومد روی هم ... بیچاره آرایشگره از دستم کلافه شده بود ...
آرایشگر _ خانم جان چند دفعه بگم چشاتو باز کن ...
دوباره چشامو باز کردم ... مهلا و یغما نشسته بودنو بهم میخندیدن ... با حرص گفتم : حیف نمیتونم تکون بخورم وگرنه نشونتون میدادم کیو مسخره کنید ...
باز صدای آرایشگره دراومد ... دیگه مثل بچه آدم نشستم سرجام ... نمیدونم چقدر گذشت که که آرایشگر گفت : تموم شد ...
منو به عقب برگردوند ... با دیدن خودم خشکم زد ... دهنم باز مونده بود ... خداییش خوشگل شده بودم ... با اون لباس سفید بلند و نیم تاجی که روی موهای سیاهم بود محشر شده بودم ... نصفه موهام بسته بود و بقیه اش هم لَخت ریخته بودن روی شونه لُختم ... لباسم یه دکلته سفید بود که روی سینه اش ملیله دوزی شده بود ... با صدای مهلا بهش نگاه کردم ...
مهلا _ خیلی محشر شدی ... تا حالا اینجوری دخترونه ندیده بودمت ...
لبخندی زدمو گفتم : واقعا ؟
یغما _ خداییش ناز شدی ...
یه دختری داد زد : شادوماد اومدن ...
مهلا با خنده شنلمو انداخت روی موهام و درحالی که داشت میبستش گفت : بدو ...
_ نگا من باید هول باشم این هوله ...
با کمک یغما بلند شدمو از آرایشگاه اومدم بیرون ... سرگرد به پارس سفیدش تکیه داده بود ... دسته گلی که توی دستش بود رو وارسی میکرد ...
مهلا _ ایمان ؟
سرشو بلند کرد ... به مهلا نگاه کردم چه زود باهاش صمیمی شده بود ... مهلا با خنده گفت : ما رفتیم ... خداحافظ ...
و جیم زد ... سرمو برگردوندم طرف سرگرد ... اومد جلو ... گلو داد بهم و گفت : کمک نمیخوای ؟
_ نه ...
از کنارش رد شدم و رفتم طرف ماشین ... با هر جون کندنی بود سوار شدم ... خم شدم تا لباسمو جمع کنم که سرگرد گفت : اجازه بده ...
لباسمو جمع کرد و درو بست ... خودش سریع اومد سوار شد ... ماشینو روشن کرد و به راه افتاد ... کلاه شنل اذیتم میکرد ... کمی کشیدمش عقب و گفتم : خدا کنه زودتر تموم شه ... حوصله این جشن مسخره رو ندارم ...
سرگرد _ ناسلامتی عروسیته ...
_ عروسی ؟! ازدواج ؟!
متوجه لحن با تمسخرم شد ... هیچی نگفت ... دستشو برد سمت سیستم پخش و روشنش کرد ...

بنویس از سر خط
بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست
بنویس که بدونه
وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست
اونکه گذاشت و رفت
یک روز سرش به سنگ میخوره برمیگرده
دیگه صداش نکن
بذار خودش بیاد دنبالت بگرده
بنویس از سر خط
بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست
بنویس که بدونه
وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست
اونکه گذاشت و رفت
یک روز سرش به سنگ میخوره برمیگرده
دیگه صداش نکن
بذار خودش بیاد دنبالت بگرده
دیگه گریه نکن
آخه اشک تو باعث شادی اونه
دیگه به پاش نسوز
آخه اون واسه تو دیگه دل نمی سوزونه
اگه می خواست می موند
حالا که غصه اش رفته ز یادم
اگه پیشم می موند
می دید جز اون به هیچکسی دل نمی دادم
دیگه گریه نکن
آخه اشک تو باعث شادی اونه
دیگه به پاش نسوز
آخه اون واسه تو دیگه دل نمی سوزونه
اگه می خواست می موند
حالا که رفت و غصه اش رفته ز یادم
اگه پیشم می موند
می دید جز اون به هیچکی دل نمی دادم
بنویس از سر خط
بنویس که دیگه دلت به یاد اون نیست
بنویس که بدونه
وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست
اونکه گذاشت و رفت
یک روز سرش به سنگ می خوره بر میگرده
دیگه صداش نکن
بذار خودش بیاد دنبالت بگرده
دیگه گریه نکن
آخه اشک تو باعث شادی اونه
دیگه به پاش نسوز
آخه اون واسه تو دیگه دل نمی سوزونه
اگه می خواست می موند
حالا که رفت و غصه اش رفته ز یادم
اگه پیشم می موند
می دید جز اون به هیچکسی دل نمی دادم
دیگه گریه نکن
آخه اشک تو باعث شادی اونه
دیگه به پاش نسوز
آخه اون واسه تو دیگه دل نمی سوزونه
اگه می خواست می موند
حالا که رفت و غصه اش رفته ز یادم
اگه پیشم می موند
می دید جز اون به هیچکی دل نمیدادم
بنویس از سر خط
بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست
بنویس که بدونه
وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست
اونکه گذاشت و رفت
یک روز سرش به سنگ میخوره برمیگرده
دیگه صداش نکن
بذار خودش بیاد دنبالت بگرده
( آهنگ بنویس از سر خط از محسن یگانه ... )
سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم ... نمیخواستم بهش فکر کنم ... اون منو گذاشته بود و رفته بود ... نباید بهش فکر میکردم ...

قبل از اینکه ماشینو ببره داخل ایستادو خم شد از عقب یه شالی رو اورد ... یه شال سفید ... نگاهمو با تعجب بهش دوختم ...
سرگرد _ اینو بنداز روی شونه هات .... حالو حوصله دردسر ندارم ....
با حرص نگاه کردم .... پس نگران دردسرش بود ... اینکه بعدا یکی از وزارتخونه بهش گیر بده ... ماشینو برد داخل باغ ... ایستاد ... پیاده شد و اومد طرف من ... درو باز کرد ... دستشو گرفت جلوم تا کمکم کنه پیاده شم ... شالو زیر شنلم گرفتم ... میخواستم بگم میتونم ولی جلوی اینهمه آدم زشت بود ... دستمو گذاشتم توی دستش ... پیاده شدم ... شروع شد ... باید دیگه نقش بازی میکردم ... با بعضی ها سلام و احوالپرسی کردیم ... به جایی که باید مینشستیم رسیدیم ... به معنای کامل خودمو انداختم روی مبل ... جلومون سفره عقد بود ... خیلی قشنگ بود ... توی اینه به خودم نگاه کردم ... دروغ نگم از دیدن خودم ذوق میکردم ... با شنیدن صدای یکی که میگفت عاقد اومده همه زنها روسری هاشون رو درست کردن ... منم شنلمو درست تر کردم ... عاقد اومد و کمی اونطرف تر از ما نشست دفترشو باز کرد تا شروع کنه که مهلا اومد طرفم و گوشیو گرفت کنارم و گفت : بگیر ...
_ کیه ؟
مهلا _ میفهمی ...
گوشی رو گذاشتم روی گوشم ... صدای شاد و خندون مهیار پیچید توی گوشم : سلام آبجی عروسم ...
بغض گلومو گرفت ... با صدای لرزون گفتم : خیلی بدی ...
مهیار _ قربونت برم میدونم ... ولی مجبور بودم ...
_ یعنی اون کار لعنتی ات از من واست مهمتر بود ؟
صداش بغض آلود شده بود : ببخشید عزیزم ...
هیچی نگفتم ... بغض داشت خفه ام میکرد ...
مهیار _ امیدوارم خوشبخت بشید ...
_ برگرد ...
مهیار _ برمیگردم ... قول میدم ... تا چهار روز دیگه اونجام ... قول میدم باشه ؟
_ باشه منتظرم ...
مهیار _ گوشیو بده با سرگرد دوماد هم حرف بزنم ...
_ خداحافظ ... دوستت دارم ...
مهیار _ منم دوستت دارم عزیزم ...
برگشتم طرف سرگرد و گوشیو گرفتم روبروش و گفتم : برادرمه میخواد باهاتون حرف بزنه ...
گرفت و با لبخند شروع به صحبت کرد ... عاقد یه نگاه به ما کرد ... سرگرد اشاره کرد یه دقیقه صبر کنه ... بی اراده به صحبتاشون گوش میدادم ...
سرگرد _ قول میدم ...
مهیار _ ...
سرگرد _ چشم مطمئن باشید ...
مهیار _ ...
سرگرد _ خدانگه دار ...

گوشی رو گرفت طرفم و رو به عاقد گفت : شرمنده حاج آقا بفرمایید ...
عاقد با گفتن خواهش میکنم شروع به خوندن صیغه عقد کرد ... نگاهمو به قرآن دوختم ... چشامو بستم ... خدایا خودت صلاحمو میدونی .... بهت توکل میکنم ... با صدای عاقد که داشت برای بار سوم خطبه رو میخوند چشامو باز کردم ... نگاهمو به بابا دوختم و گفتم : با اجازه پدر و مادرم و بزرگترای حاضر در جمع ...
مکثی کردم ... بغضمو فروخوردم و گفتم : بله ...
صدای دست زدن و هلهله ی مهمونا بلند شد ... بعد از اینکه سرگرد هم بله رو گفت عاقد بلند شد و رفت ... هنوز بدبخت نرفته بود بیرون که ارکستر شروع کرد ... قرآنو بستمو بوسیدم ... مامان ظاهری سرگرد اومد طرفم و دوتا جعبه کوچیک گرفت طرفمون ... حلقه ها بودن ... حلقه خودمو برداشتمو کردم توی دستم که باعث شد صدای خنده ی سرگرد بلند شه ... نگاش کردم ... درحالی که سعی میکرد خنده شو فرو بده گفت : من باید میکردم دستت ...
_ مال خودتو بکن دستت بی حساب شیم ...
مادر سرگرد از ما دور شد ... سرگرد سرشو نزدیک گوشم اورد و گفت : یکم عادی رفتار کن ...
_ دلم نمیخواد مشکلیه ؟
سرگرد _ به من چه خونواده خودت میفهمن ...
نگاش کردم ... پسره پررو ... حیف دلم نمیخواست خونواده ام بفهمن ...
فقط نشسته بودم سرجام و به کسایی که میرقصیدن نگاه میکردم ... مهلا با خنده اومد طرفمو شنلمو دراورد و دستمو گرفت خواست بلدم کنه که شالمو برداشتمو انداختم روی شونه ام ... اخمای مهلا رفت توهم ولی سرمو بردم نزدیکش و گفتم : مجبورم ...
هیچی نگفت و منو برد وسط ... همه با خوشحال سوت و دست میزدن ... خنده ام گرفته بود ... من تا به حال نرقصیده بودم ... بلد نبودم ... فرزاد رفت طرف سرگرد و اوردش وسط ... دیگه داشتم منفجر میشدم ... سرگرد میخواد برقصه ... اونم با این آهنگ ؟! تا این فکر از ذهن من گذشت خواننده گفت : این آهنگ تقدیم عروس و داماد ...
آهنگ سلطان قلبها بود ... وسط خالی شد ... فقط منو سرگرد موندیم ... داشتم گیج به سرگرد نگاه میکردم که فرزاد داد زد : بابا جان این محیا بلد نیست برقصه چرا اذیتش میکنید ...
صدای خنده بعضی ها بلند شد ... سرگرد اومد طرف من ... میخواست چیکار کنه ؟! فاصله مون هر لحظه کمتر میشد و قلب منم محکمتر میکوبید ... آروم دستشو انداخت دور کمرم و منو به خودش نزدیک کرد ... دستامو انداخت دور گردنش و آروم گفت : یکم حرکت کن ...
_ بلد نیستم ...
با یه حرکت منو بلند کرد و گذاشت روی پاش ... حالا دیگه سرگرد میرقصید ... از نزدیکی زیاد خوشم نمیومد ... سرگرد فشار کوچیکی به کمرم وارد کرد و گفت : خوابت نبره ...
_ خیلی خوابم میاد ... این آخه آهنگه گذاشتن ؟!
سعی میکرد نخنده ولی نتونست ... سرشو اورد پایین و بی صدا خندید ... کمی ازش دور شدمو با تعجب بهش نگاه کردم ... شونه شو انداخت بالا و منو نزدیک خودش کرد ... بی ارده سرمو گذاشت روی شونه اش ... هم خوابم میومد هم خسته بودم ... یعنی از خستگی خوابم میومد ... چشامو بستم ... حرکات آروم سرگرد باعث شد پلکام سنگین شه ...
با صدای آروم سرگرد چشامو باز کردم ...
سرگرد _ میدونم خواب بودی ولی الان آهنگ تموم میشه یکم عادی رفتار کن ...
سرمو برداشتم ... وای خدا من خوابیده بودم ... ! خنده ام گرفته بود ... توی عروسی خودم خوابم برده بود ...
آهنگ تموم شد ... اینجور مواقع گیر میدادن که دوماد باید عروسو ببوسه و این چرتو پرتا ... هنوز این حرف از فکرم نگذشته بود که یکی گفت : آقا دوماد عروسو ببوس ...
قلبم ریخت .... داشتم از سرگرد میترسیدم ... نگاش کردم ... اونم داشت نگام میکرد ... صداهای بیشتری بلند شد ... آقا دوماد عروسو ببوس ... دستام مشت شد ... نمیخوام ... زوم کرده بودم توی چشای سرگرد که فرزاد داد زد : من که میدونم آقای سرگرد از خداشه ولی زشته اینجا خونواده نشسته ...
با همین شوخی دیگه بیخیال شدن ... منم سریع خودمو رسوندم به مهلا و یغما ...
بالاخره این مهمونی مسخره تموم شد ... سوار ماشینامون شدیم ... برای بدرقه ما باید میومدن ... تا یه قسمت راه اومدن ... مثلا ما میخواستیم بریم کرمانشاه ... دروازه قرآن ایستادیم ... پیاده شدم ... یکی یکی میومدن ازم خداحافظی میکردن و هدیه هاشون رو میدادن ... نوبت به خونواده خودم رسید ... محسن اومد نزدیکم ... نشستم روی زمین ... بغلش کردم ... هیچی نمیگفت ... بوسیدمش ... سریع رفت ... نمیخواست نشون بده اونم ناراحته ... مهلا اومد جلو و زود منو بوسید و رفت توی ماشین ... میدونستم تحمل بیشتر موندن رو نداشت ... مامان اومد جلو و بغلم کرد ... بغضش ترکید ... با همون صدای لرزون گفت : ایشالله سفید بخت شی مادر ...
بابا اومد نزدیک و مامانو ازم جدا کرد و گفت : شیدا تو قول دادی گریه نکنی ... فقط بچه ها رو ناراحت میکنی ...
زن دایی اومد جلو و مامانو بغل کرد و بردش یه گوشه ... نگاهمو به بابا دوختم ... اومد نزدیک و منو گرفت توی بغلش ... اولین بار بود که میرفتم توی بغلش ... اولش بی حرکت مونده بودم چون واقعا تعجب کردم ولی بعدش دستمو دور کمرش حلقه کردمو خودمو بهش فشردم ... بعد از چند لحظه بابا منو از خودش جدا کرد و گفت : ایشالله خوشبخت بشی عزیزم ...
بابا رو به سرگرد کرد و گفت : میسپارمش بهت ... امید منو ناراحت نکنیا ...
سرگرد _ خیالتون راحت باشه ...
دستمو گذاشت توی دست سرگرد و پیشونی دوتامونو بوسید و رفت ... همه رفتن ... من موندمو سرگرد ... تازه متوجه شدم دستم توی دستشه ... دستمو از دستش بیرون کشیدم و رفتم طرف ماشینش ... سوارش شدم ... سرمو به پشتی صندلی تکیه دادمو چشامو بستم ... چشام گرم شد ...
چشامو باز کردم ... با همون لباس عروسی خوابیده بودم ... اطرافو نگاه کردم ... کجا بودم ؟! نشستم روی تخت دونفره ای ... با یادآوری خاطرات دیشب فهمیدم کجام ... نگاهی به لباسم کردم ... چجوری خوابیده بودم توش خدا میدونست ...
لباسمو با هر جون کندنی بود دراوردم ... یه بلوز شلوار پوشیدمو اومدم از اتاق بیرون ... حمومو پیدا کردم و رفتم توش ... موهامو باز کردمو وایسادم زیر دوش ...
از حموم اومدم بیرون ... سرگرد نبود ... اطرافو نگاه کردم ... رفتم طرف آشپزخونه ... یکی از کابینت ها رو باز کردم که با صدای سرگرد از جام پریدم : چیزی میخواهید ؟
_ نه فقط میخواستم جاهای وسایل ها رو یاد بگیرم ...
اومد نزدیک ... یقه شو مرتب کرد و یکی یکی کابینت ها رو باز کرد و شروع کرد به توضیح دادن ... جای همه چیو گفت ... حسش به همون گشتنش بود ... بعدش پیدا کنیو ذوق کنی ...
سرگرد نشست پشت میز و گفت : دیشب نتونستم غذا بخورم میشه یه چیزی بدی بخورم ؟
رفتم طرف یخچال ... چیزایی که میخواستمو اوردم بیرون و میز صبحونه رو چیدم ... خیلی گشنه ام بود ... بدون توجه به سرگرد مشغول خوردن شدم ... سرگرد هم مشغول شد ... بعد از صبحونه بدون اینکه چیزی بگه رفت بیرون ... بچه پررو یه تشکر هم نکرد ... میزو جمع کردم ... داشتم ظرفای کثیفو میشستم که اومد توی آشپزخونه و گفت : من میرم جایی کار دارم ... خداحافظ ...
قبل از اینکه منتظر جواب من باشه رفت ... چون کار خاصی نداشتم رفتم جلوی تلوزیون نشستمو مشغول فیلم دیدن شدم ...

با صدای چرخیدن کلید توی قفل از خواب پریدم ... همه جا تاریک بود ... در باز شد ... توی نوری که از بیرون به داخل میومد دیدم که سرگرده ... چراغو روشن کرد ... خودمو زده بودم به خواب ... با دیدن من که خوابم ( البته مثلا ) چراغو خاموش کرد ... حس کردم آروم رفت طرف اتاقش ... بیخیال سرگرد شدمو دوباره خوابم برد ...
چشامو باز کردم ... روم پتو بود ... میخواست تا آخر ماموریت منو سالم نگه داره ... از سرجام بلند شدم ... رفتم طرف دستشویی ... دستو صورتمو شستم ... موهامو بالا بستم و اومدم بیرون ... رفتم طرف آشپزخونه ... توی یخچالو کمی گشتم ... با دیدن شکلات برش داشتم و با نون تست مشغول شدم ...
سرگرد _ صبح بخیر ...
سرمو بلند کردمو گفتم : صبح بخیر سرگرد ...
نشست روی صندلی روبروم و گفت : فکر میکنم دیگه باید بگی ایمان ...
_ من اینجوری راحت ترم ...
بهم چند لحظه نگاه کرد ... چیزی نگفتو مشغول شد ... صدای زنگ گوشیم بلند شد ... با سرعت پریدم بیرون ... دویدم طرف اتاقم ... هنوز به اتاقم نرسیده بودم که پام رفت روی یه چیز و قبل از اینکه بتونم خودمو نگه دارم رفتم توی در اتاق سرگرد ... با صدای جیغ من سرگرد از آشپزخونه پرید بیرون ... دماغم درد میکرد ... سرگرد نشست کنارم و گفت : دستتو بردار ببینم چی شدی !
دستمو آروم برداشتم ... دستشو اورد جلو و بررسی کرد و گفت : نشکسته ... چی شد مگه ؟
دنبال اون چیزی که پام رفته بود روش گشتم ... یه طلق بود ... حرصم گرفت ... بدون توجه به سرگرد بلند شدمو رفتم توی اتاقم ... درحالی دماغمو میمالیدم گوشیمو برداشتم ... مهلا بوده ... زنگ زدم بهش ...
مهلا _ الو محیا تو کجایی من صبح تا حالا بهت میزنگم ... ؟
_ باز تو از اینجور چیزا گفتی ؟
مهلا _ ببخشییییید ... رسیدید ؟
_ کجا ؟
مهلا _ خونه آقا شجاع ... کرمانشاه دیگه ...
_ ها ... آره صبح رسیدیم ...
مهلا _ خب فقط همینو میخواستم بدونم بابای ...
_ خداحافظ ....
گوشیو قطع کردمو برگشتم توی آشپزخونه ... سرگرد بلند شدو گفت : من بیرون کار دارم ...
چند قدم رفت عقب و گفت : شب برمیگردم ...
و رفت بیرون از آشپزخونه ... حرصم گرفته بود ... نشستم روی صندلی ... آخرش باید منتظر این میبودی چرا ناراحتی ؟! ناراحت نیستم ... خوشم نمیاد ... چه خوشت بیاد چه نیاد باید این کار انجام بشه ... تو خودت این ماموریتو قبول کردی ...

تا شب آروم و قرار نداشتم ... نمیدونم چم بود ... همش چشام به در بود ... میترسیدم از اومدنش ... ساعت ده بود ... بلند شدم و رفتم طرف دستشویی ... مسواک زدم و اومدم بیرون ... چراغ آشپزخونه رو خاموش کردم ... اومدم بیرون که خوردم به یکی ... خواستم برم عقب که منو بیشتر به خودش فشار داد و گفت : میخواستی بخوابی ؟
فشاری به دستش که پشت کمرم بود اوردم و دستشو از روی کمرم برداشتم و گفتم : بله ... شب بخیر ...
ازش جدا شدم ... پشت بهش کردم ... هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که کمرمو گرفت ...
سرگرد _ مگه از همون روز اول نمیدونستی باید منتظر امروز باشی ... حالا چرا میترسی ؟
_ نمیترسم ...
منو برگردوند طرف خودش و گفت : پس چرا فرار میکنی ؟
هیچی نگفتم ... لبخندی زد ... سرشو اورد نزدیکترو گفت : ترس که نداره ...
میخواستم اعتراض کنم که لباشو گذاشت روی لبام ... دیگه هیچی نگفتم و خودمو به سرنوشتم سپردم ...
چشامو باز کردم ... چرخ خوردم ... سرگرد کنارم خوابیده بود... با یادآوری دیشب بغض گلومو گرفت ... سرمو برگردوندم طرف دیگه ... پشتم به سرگرد بود ...
چه راحت از دنیای دخترونه ام جدا شده بودم ... چه آسون زندگی خودمو پای ماموریتم گذاشته بودم ... چه آسون به آینده ای نامعلوم چشم دوخته بودم ...
نمیتونستم بخوابم ... از طرفی هم دلم نمیخواست از جام بلند شم ... با تکون خوردن سرگرد سریع چشامو بستم ...
سرگرد _ خوبی ؟
چشامو بسته نگه داشتم ... با خنده گفت : میدونم بیداری ...
یه چشممو باز کردم ... لحافو تا گردنم بالا کشیده بودم ... چششو دوخت بهم ... کاملا چشامو باز کردم ... بدون کمی خجالت گفتم : برو بیرون میخوام برم حموم ...
خودشو ول کرد روی تختو گفت : برو من میخوام بخوابم ...
با چشای گرد شده نگاش کردم .... آره دیگه بهش رو دادم پررو شده ... با خشم نگاش کردمو گفتم : میری بیرون یا ...
مشتاقانه نگام کرد ... میخواستم چه تهدیدی بکنم ...
سرگرد _ یا چی ؟
با حرص پشتمو بهش کردم و گفتم : یادت باشه ...
صدای خنده اش بلند شد ... با تکون خوردن تخت فهمیدم بلند شده ... بعد از چند لحظه صدای بسته شدن درو شنیدم ... برگشتم ... رفته بود ... نیم خیز شدم ... دردی توی بدنم پیچید ... دوباره افتادم روی تخت ... چند دقیقه بعد بی توجه به دردم بلند شدمو رفتم طرف حموم ... نشستم توی وان ... چشامو بستم ... از اینکه جلوش کوتاه اومده بودم از خودم بدم اومد ... من کسی بودم که جلوی هر پسری کوتاه نمیومد ... ؟! جواب خودمو دادم : فقط بخاطر ماموریته ...
از حموم اومدم بیرون ... یه پیرهن مردونه و یه شلوار لی پوشیدم ... از اتاق اومدم بیرون ... سرگرد نشسته بود روی یکی از مبلا و داشت تلوزیون تماشا میکرد ... بدنم بی حس بود ... سرم گیج میرفت ... رفتم توی آشپزخونه ... نشستم روی صندلی ... لطف کرده بود واسم صبحونه اماده کرده بود ... اولین لقمه رو گذاشتم توی دهنم ولی نمتونستم بجومش .... جون نداشتم ... بلند شدم تا لقمه رو بندازم توی سطل اشغال که جلوی چشام سیاهی رفت ....
چشامو باز کردم ... توی اتاق بودم ... چشامو بازو بسته کردم ... با صدای در برگشتم طرفش ... سرگرد اومد داخل ... با دیدنم لبخندی زدو نشست کنارم و گفت : خوبی ؟
دستمو گذاشتم روی سرم ... با گیجی گفتم : من توی آشپزخونه بودم ...
سرگرد _ آره ... حالت بد شد ... بیهوش شدی ...

نیم خیز شدم که بلند شم که سرگرد سریع گفت : دکترت گفته نباید تکون بخوری ... فعلا بخواب ...
خودمو ول کردم روی تخت ... نفسمو با حرص بیرون دادم ... همونجا نشسته بود و سرش توی گوشیش بود ...
سرگرد _ چیزی میخوری ؟
_ آره خیلی گشنمه ...
سرگرد _ زنگ میزنم از بیرون غذا بیارن ... چیزی نمیخوای ؟
_ حوصله ام سر میره ...
لبشو گاز گرفت تا نخنده ... مسخره ... خب حوصله ام سر میره ... بلند شد و از اتاق رفت بیرون ... کمی گردنمو تکون دادم ... درد میکرد ... با داخل شدن سرگرد به طرفش نگاه کردم ... پرونده ای که توی دستش بود رو گذاشتم روی شکمم و گفت : بخون ... هم حوصله ات سر نمیره هم یه چیزایی بدونی بد نیست ...
پرونده رو برداشتم ... رفت طرف در ولی ایستاد و گفت : چی میخوری ؟
_ نمیدونم ...
و رفت بیرون ... پرونده رو باز کردم ...
با دیدن اسم مازیار حداد لبخندی زدم ... ازش خوشم اومده بود ... مخصوصا با اون عینکش بیشتر به ادمای دانشمند شبیه بود ... صفحه اولو نگاه کردم ...
مازیار حداد ...
29 ساله ...
فارغ التحصیل از دانشگاه آکسفورد انگلستان از رشته ی ژنتیک ...
تا 13 سالگی در ایران بوده ...
در 23 سالگی ازدواج کرده ...
در 24 سالگی زنشو از دست داده ...
خواهرش که تنها باقیمونده از خونوادشه توی آلمان زندگی میکنه ...
چندتا از عکساشو نگاه کردم ... توی یکیش کنار یه دختر و چندتا پسر ایستاده بود ... لباس سورمه ای پوشیده بودند با کلاه های مربعی ... احتمالا جشن فارغ التحصیلوشون بود ... به عکسه با دقت نگاه کردم ... چیزی قابل توجه توش نبود ... عکس بعدی رو برداشتم ... مازیار همراه یه دختر که بغل مازیار بود ... حس میکردم زنشه ... عکس بعدی رو نگاه کردم ... همراه دو تا مرد بود ... انگار داشتن حرف میزدن ... یکیشون همون رییسه بود ... چی بود اسمش ... آها ... جک استوارت ... عکسو گذاشتم یه کناری و عکس بعدی رو نگاه کردم ... اون و یه پسر دیگه ... یه جورایی عکسه میزد توی ایران باشن ... حدسم درست بود ... کمی دورتر ازشون یه تابلو بود ... خیره شدم بهش ... روش نوشته بود : خیابان توحید ...

لبخندی زدم ... از هیچی بهتر بود ... ولی آخه این خیابون توحید به چه دردم میخورد ؟! خودمم نمیدونستم ... نکته هایی که از پرونده حداد فهمیده بودم رو نوشتم ... پرونده بعدی رو باز کردم ...
جک استوارت ...
42 ساله ...
مدیر بخش امنیتی در کاخ سفید ( white house ) ...
معاون سناتور هایکر ...
همسرش مدیر روزنامه نیویورک تایمزه ...
صاحب دو فرزند ...
دخترش ... اشلی ... در انگلستانه ...
و پسرش ... ادوارد ... یکی از افسرهای CIA ...
چندتا عکس هم بود ... یکیش
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 115- رمان محیا , بیا و رمان بخون , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان خوانها , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 101-رمان دختر سرکش , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 71- رمان دختر شمالی , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , رمان دوست داشتنی ورتا (فصل 6) | رمان های عشقولانه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/15 تاریخ
کد :48033

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا