تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان محیا (فصل چهارم)



سرگرد با تمسخر گفت : هر گردی گردو نیست ...
با حرص نگاش کردم ... ضایع شده بودم ولی نمیخواستم باور کنم ... جرقه ای توی ذهنم زد ...
_ شما احیانا تا به حال اسم جراح پلاستیک رو نشنیدید ...
سرگرد _ شنیدم ولی ...
_ جراح پلاستیک میتونه اینو واسش درست کنه ... کار اسونیه ...
عکسا رو ازم گرفتو گفت : باشه ... برای اثبات نظرمون اینو از یکی از بچه ها میپرسم ...
_ چیو ؟
سرگرد _ که میشه زیر چشمو عمل زیبایی کرد یا نه ...
_ الان کل صورتاشون رو عوض میکنن چیزی نمیشه ... این یه ذره جا رو نشه عوض کردم ... !!!
سرگرد _ باشه ... قبول ...
و دستاشو به علامت تسلیم برد بالا و گفت : تو غذاتو بخور ... دوباره حالت بد میشه ...
و رفت بیرون ... دیگه واقعا سرمو انداختم پایین و مشغول خوردن شدم ... بعد از غذا سینی رو گذاشتم پایین تخت و دوباره دراز کشیدم روی تخت ... چشام اومد روی هم ...
با تکونهای دست کسی بیدار شدم ... چشامو باز کردم ... سرگرد کنارم نشسته بود ... یه قرص رو گرفت جلوم ... با یه لیوان آب ... گرفتم ... قرصو انداختم بالا و آبو یه نفس سرکشیدم ... برای اینکه خوابم نپره سریع دراز کشیدم ... با احساس بالا رفتن گوشه لحاف یکی از چشامو باز کردم ... سرگرد خزید زیر پتو ... سرشو که گرفت طرف من با دیدن حالت من خنده اش گرفت ...
چشامو باز کردم ... با غیض گفتم : چیزی میخواستید ؟
سرگرد _ نه میخوام بخوابم ...
_ اِ منم میخوام همین کارو بکنم ... حالا هم بفرمایید ...
سرگرد _ خب بخواب ...
و چشاشو بست ... نکنه میخواست بخوابه اینجا ؟
_ مگه میخوای بخوابی اینجا ؟
بدون اینکه چشاشو باز کنه گفت : آره ... مشکلی داری ؟
پشتمو بهش کردمو گفتم : نه .... بخواب ...
و چشامو گذاشتم روی هم ... زود خوابم برد ...

چشامو باز کردم ... کشو قوسی به بدنم دادم ... دردم خیلی کمتر شده بود ... بلند شدم ... اومدم بیرون ... روی تلوزیون یه یادداشت بود : تا عصر برنمیگردم ...
نمیدونم چرا ولی خوشحال شدم ... یه دوش آب گرم حالمو میاورد سرجاش ... بعد از حموم نشستم پای تلوزیون ... مامور مملکتو باش ...
با صدای زنگ بلند شدم ... درو باز کردم ... سرگرد بدون حرفی وارد شد ... درو بستم ... رفت طرف اتاق ... منم بیخیال نشستم پای تلوزیون ...به ساعت نگاه کردم ... ساعت هشت بود ... ظهر هم نهار نخورده بودم ... بلند شدمو رفتم توی آشپزخونه ... هوس کرده بودم فسنجون بخورم ولی بلد نبودم ... رفتم از توی هال گوشیمو اوردم ... شماره خونه رو گرفتم ... بعد از چند بوق صدا محسن پیچید توی گوشم ...
_ بله ؟
_ سلام فسقل خودم ...
محسن فریادی از خوشحالی کشید و گفت : سلام آباجی ...
_ سلام عزیزم ... خوبی ؟
محسن _ خوبم ...
_ چیکار میکنی ؟ درستو که میخونی ؟
محسن _ آره ... داشتم با یاشار فوتبال بازی میکردم ...
_ مامان خونه هستش ؟
محسن _ گوشیو میدم بهش ...
و داد زد : مامان ... محیائه ...
بعد از چند لحظه صدای مامان پیچید توی گوشم ...
مامان _ سلام بردختر بامعرفتم ...
_ سلام مامان خوبید ؟
خلاصه نشستم با مامان و مشغول صحبت شدم ... طرز تهیه فسنجونم ازش پرسیدم ... غذا رو درست کردم ... خوشمزه شده بود ... خواستم بشینم بخورم که با یادآوری سرگرد بلند شدم و رفتم طرف اتاق ... درو آروم باز کردم ... نبود توی اتاق ... اطرافو نگاه کردم ... گوشه اتاق چمباتمه زده بود و داشت سیگار میکشید ...
_ سرگرد ؟
سرشو بلند کردو نگام کرد ... توی همون تاریکی هم غم رو از توی چشاش میتونستم بخونم ...
_ غذا آماده هست میخورید ؟
سیگارو خاموش کرد و سرشو گرفت بین دستاش و گفت : نه ... واسم یه قرص واسه سردرد میاری ؟
رفتم بیرون ... قرصو از توی یخچال برداشتمو با یه لیوان پر از آب برگشتم توی اتاق ... نشستم جلوش ... قرصو گرفتم طرفش ... ازم گرفت و تشکر کوتاهی کردو آبو یه نفس سرکشید ... نمیدونم حس میکردم یا نه ولی توی چشاش اشکو دیدم ... لیوانو ازش گرفتم و اومدم بیرون ... نمیدونم چش بود ولی به تنهایی احتیاج داشت ....

غذامو خوردم ... برنگشتم توی اتاق ... همونجا روی مبل خوابیدم ... با صدای عصبانی سرگرد بیدار شدم ...
سرگرد _ مگه من بهت نگفتم به من دیگه زنگ نزن ...
_ ....
سرگرد _ شماره منو از کجا گیر اوردی ؟!
_ ...
سرگرد _ نیلوفر ... دیشبم بهت گفتم ... من مطمئنم اون بچه معشوقته ...
_ ...
سرگرد _ چهر ماهه میفهمی ؟!
_ ...
سرگرد _ برو به معشوقه ات بگو ازت حمایت کنه ...
_ ...
سرگرد _ اون بچه هم مال هر خری میخواد باشه .... به من ربطی نداره ...
صدای قدمهای عصبانیشو میشنیدم ... از سرجام بلند شدم ... رفتم طرف دستشویی ... هنوز به در دستشویی نرسیده بودم که با شکستن چیزی سرجام ایستادم ... ولی بعد از مکث کوتاهی رفتم داخل دستشویی ....
***

_ ادرس خیابون توحید رو میخوام ...
سرهنگ _ برای چی ؟
_ اِ عمو پیدا کنید واسم ... لازمش دارم ...
سرهنگ _ سرگرد میدونه ؟
_ خودم بهش میگم ... شما آدرسو بدید بهم ...
بعد از چند دقیقه سرهنگ آدرسو گفتو منم نوشتم ... ازش تشکر کردم و قطع کردم ...
سرگرد _ با کی حرف میزدی ؟
سرمو بلند کردم : با سرهنگ ...
سرگرد _ بابت ؟
_ سرگرد من باید برم خیابون توحید ....
اخماش رفت توهم و گفت : خیابون توحید ؟
عکسو نشونش دادمو گفتم : اینجا ...
سرگرد _ میفهمی الان جزو فراری ها هستیم ... هرلحظه امکان داره بگیرنمون ... و اگه هم گرفتن ...
حرفشو قطع کردمو گفتم : بله سرگرد همه چیزو میدونم ولی میخوام یه حرکتی بکنم ... میخوام ماموریتو درست انجام بدم ... به شیوه خودم ...
پوزخندی زد و گفت : شیوه خودم ؟!
چند قدم اومد نزدیکتر و گفت : توی ماموریت همه چی باید با نقشه ی من پیش بره ...
_ سرگرد لطفا حرف خنده دار نزنید ... چجوری میخواهید توی اون همه ادم منو کنترل کنید ؟
سرگرد _ اگه با نقشه پیش بری میشه ...
_ نه دیگه نمیشه ... !!! هرکی به شیوه خودش عمل میکنه ...
سرگرد _ میخوای چیکار کنی ؟!
_ من میرم ...
با حرص چند قدم جلوتر اومد ... رسیده بود بهم ... بلند شدمو زل زدم توی چشاش ...
سرگرد _ چرا نمیفهمی نمیتونی خودتو به خطر بندازی ؟!!!
_ شما چرا نمیفهمید ؟ چرا نمیفهمید منم میتونم کار خودمو انجام بدم ... میتونم از خودم دفاع کنم ...
داشت با خشم نگام میکرد ... دست بردم جلو و یقه شو صاف کردمو گفتم : دیگه به شیوه خودم میرم جلو بهتره تو کارام دخالت نکنید ...
و لبخندی زدم ... از کنارش رد شدم .... هنوز چند قدمی دورتر نشده بودم که مچ دستمو گرفت ... برنگشتم طرفش ...
سرگرد _ مثلا اگه دخالت کنم چیکار میکنی ؟
مچ دستمو از توی دستش بیرون اوردمو با خونسردی گفتم : خیلی دوست دارید بدونید ... کافیه امتحان کنید ...
رفتم توی اتاق ... لباسمو عوض کردم ... با یه چهره خیلی جدید باید میرفتم ... یه مانتوی مشکی پوشیدمو شلوار مشکی جین با یه مقنعه ی مشکی ... مقنعه رو اوردم جلو و گوشه ها شو دادم داخل ... حجابی حجابی ... پیشونی ام پیدا نبود ... وسایلای لازمو گذاشتم توی کیفم ... یه میکروفون ... یه ضبط صوت ... چاقوی ضامن دارم ... کلت کوچولوم ... اسپری فلفل ... قرص سیانور ... گوشیم ... در کیفمو بستمو چادرمو برداشتمو اومدم بیرون ... سرگرد روی مبلی نشسته بود ... چشماش بسته بود ... ایستادم جلوی آینه ی کنار در و درحالی که چادرمو درست میکردم گفتم : سرگرد من دارم میرم ...


و کیفمو برداشتمو اومدم بیرون ... رفتم توی آسانسور ... چادرمو جوری گرفته بودم که فقط چشام معلوم بود ... از در ساختمون که اومدم بیرون شروع کردم به دولا دولا راه رفتن ... هر از چندگاهی هم می ایستادم ... کمی که رفتم جلوی یه تاکسی رو گرفتم و سوار شدم ... آدرسو بهش گفتم ... آینمو از توی کیفم دراوردم و توش خودمو نگاه کردم ... کمی چادرمو درست کردم ... طول راه فقط حواسم به پشت سرم بود ولی تعقیب نمیشدم ...
راننده درست جلوی یه مغازه نگه داشت ... کرایه شو دادم و پیاده شدم ... چادرمو کمی گرفتم بالا و رفتم طرف مغازه ... عکس رو نشون مغازه دار دادم و گفتم : اینو میشناسید ؟
مغازه دار _ بله ... این آقا حامده ...
_ اون یکی رو نمیشناسید ؟
مغازه دار _ فکر کنم از فامیلای آقای حداده ....
_ خونشون کجاست ؟
مغازه دار به خونه روبروی مغازه اشاره کرد ... خواستم برگردم که گفت : واسه چی اینا رو ازم میپرسیدید ؟
_ اون یکی اومده خواستگاری خواهرم میخوام اطلاعات پیدا کنم ازش ...
زود اومدم بیرون ... رفتم طرف خونه حداد ... یه خونه بزرگ با نمای سنگ بود .... زنگو فشار دادم ... بعد از چند لحظه صدای یه زن اومد : بله ؟
_ ببخشید منزل حداد ؟
زن _ بله بفرمایید ؟
_ با آقای حامد حداد کار داشتم ...
زن _ نیستن شما ؟
_ کی برمیگردن ؟
با صدای کسی برگشتم عقب ... یه پسر حدودا 27 یا 28 ساله بود ...
پسر _ امری داشتید خانم ؟
_ با آقای حامد حداد کار داشتم ... گفتن نیستن ..
_ خودم هستم ...
_ باید باهاتون حرف بزنم ...
حداد _ به نظرتون وقتی ندونم کی هستید امکان داره باهاتون حرف بزنم ؟
همونجور که چادرو گرفته بودم گفتم : شما باید به من کمک کنید ... راجب مازیار ...
به وضوح دیدم رنگش پرید ... منم کم نیوردم و گفتم : و بچه اش ...
نگاهشو ازم گرفتو گفت : منظورتون کدوم مازیاره ؟
_ مازیار حداد ... پسر عموتون ...

حداد _ من چیزی راجبش نمیدونم ... چندساله ندیدمش ...
پس درست حدس زده بودم پسر عموش بود .... خواست بره طرف در که جلوشو گرفتمو گفتم : میدونید که من باور نکردم ...
با لحنی عصبی گفت : به من چه باور نکردید ... حالا هم بفرمایید برید من وقت ندارم ...
دستمو گذاشتم اون طرف در ... چادرمو از جلوی صورتم کنار رفت گفتم : من فقط میخوام بدونم بچه اش کجاست ...
حداد _ لااله الا الله ... خانم من ازش هیچ خبری ندارم ...
پوزخندی زدمو گفتم : از اون پریدن رنگتون معلومه ...
یه قدم اومد جلوتر و گفت : دارم بهتون احترام میذارم به نفعتونه برید ...
از در فاصله گرفتمو گفتم : پس دوباره منتظر من باشید ...
رفتم طرف خیابون ... صدام کرد : خانوم ... ؟
ایستادم و برگشتم سمتش ...
حداد _ شما کی هستید ؟
_ کسی که مازیار زندگیشو خراب کرد ...
از دروغی که گفته بودم خنده ام گرفت ولی خودمو کنترل کردم که همچنان جدی باشم ...
حداد _ شما از کجا میدونید مازیار بچه داره ؟
دیگه داشتم ذوق زده میشدم ... وای خدا ایول ...
_ من حرفی از بچه نزدم خودتون الان دارید میگید ...
حداد چشاش از تعجب گرد شد و گفت : ولی خودتون الان گفتید ...
با چادرم صورتمو پوشوندمو گفتم : خیالاتی شدید آقا ...
و رفتم طرف دیگه ی خیابون ... تاکسی گرفتم ... آدرس خونه رو بهش دادم ... سرمو به شیشه تکیه دادمو ضبط صوت رو از توی کیفم دراوردم و روشنش کردم ... صدای حداد پیچید توی ماشین ... با لبخند خاموشش کردم ...
جلوی خونه پیاده شدم ... سریع رفتم توی خونه ... جلوی در آپارتمان که ایستادم زنگو فشار دادم ... در باز شد ... خودمو انداختم داخل ... سرگرد درو بست و گفت : خوش گذشت ؟
چادرمو دراوردم و از توی کیفم ضبط صوتمو دراوردمو گرفتم جلوی سرگرد و دکمه پخش رو زدم ... تمام مکالماتمون رو گوش داد ... هرلحظه چهره اش یه شکلی میشد ... خنده ام گرفته بود ... تموم که شد دست به سینه نشستمو گفتم : بازم بگید من نمیتونم کاری رو کنم ...
سرگرد تکیه داد به مبل و زل زد توی چشام و گفت : تبریک میگم خانوم ...
_ ممنون ...
سرگرد _ حالا این به چه دردتون میخوره ؟
مثل بادکنکی که بادش خالی بشه منم ذوقم خوابید ... یعنی ضد حال زد اساسی ... ای خدا نگا ما باکی میریم سیزده بدر ...
_ میخوام بچه شو پیدا کنم ...
سرگرد _ میدونید که نمیتونیم دیگه از اینجا بریم بیرون ... نمیتونیم چون دیگه جزو ...
حرفشو قطع کردمو گفتم : جزو فراری ها هستیم ...
حرفشو قطع کردمو گفتم : جزو فراری ها هستیم ...
سرگرد _ خب پس میخوای چیکار کنی ؟ بچه رو میخوای پیدا کنی چیکار ؟
دستمو زدم به سینه و گفتم : واسه مازیار لازمه ...
سرگرد _ واسه مازیار ... ؟!
_ اوهوم ... اون یه پدره ...به خاطر بچه اش هم شده دست از این کاراش برمیداره ...
پوزخندی زدو گفت : فکر کنم ارزش این سازمانشون از یه بچه بیشتر باشه ...
بهم برخورد ... یعنی آخر احساسات این مرد این بود ... ؟! با حرص گفتم : شما رو نمیدونم ولی اون اگه بچه شو دوست نداشت زنده نگهش نمیداشت ...
سرگرد _ خیلی داری احساسی برخورد میکنی ... توی اون کله ات فرو کن ... مازیار داره روی چندین بچه آزمایش میکنه .... پس چرا یه بچه واسش ارزش داشته باشه ؟
از سرجام بلند شدم ... دست خودم نبود ... صدامو میخواستم بیارم پایین ولی نمیتونستم ...
_ اون هم خونشه ... اون بچه شه ...
دستمو مشت کرده بودم .... نمیتونستم آروم باشم ... رفتم طرف اتاقم و گفتم : من کاری به اظهار نظر شما ندارم ... من اونو پیدا میکنم ...
و وارد اتاق شدمو درو بستم ... میدونستم از دستم عصبانی شده ولی برام مهم نبود ... لباسمو عوض کردمو اومدم بیرون ... رفته بود توی اتاقش ... واسه خودم یکم بستنی گذاشتم توی کاسه و اومدم توی هال ... نشستم جلوی تلوزیون ...
با صدای سرگرد سرمو برگردوندم طرفش ... با قیافه حق به جانبی نگام میکرد ... یه کاغذو گرفتم جلوم ... بستنی رو گذاشتم کنارم و کاغذو ازش گرفتم ... بلند شد و رفت طرف آشپزخونه ... کاغذو خوندم ...
درمورد سابقه حامد حداد نوشته بود ... با صدای سرگرد سرمو بلند کردم ... با یه کاسه بستنی برگشته بود خنده ام گرفت ... نشست کنارمو گفت : حامد حداد الان سی دو سالشه ... از بیستو دو سالگی توی زندان بوده ... سه سال بخاطر حمل مواد مخدر ... هفت سالم بخاطر قاچاق انسان ...
با حرص گفتم : خب ؟
یه قاشق بستنی گذاشت دهنشو گفت : خب ؟!!!! قاچاق انسان ...
کاسه بستنی رو از دستش گرفتمو گفتم : حرفتو بزن ...
با اخم نگام کرد ... وقتی جدیت منو دید گفت : کسی رو که میورده ایران یه نوزاد بوده ... آهو حداد ...
تقریبا داد زدم : دختر مازیار ؟
سرشو تکون دادو دستشو دراز کرد تا کاسه رو برداره از کنارم که گفتم : بقیه اش ؟
سرگرد _ خب بده بخورم تا بگم بقیه شو دیگه ...
دیگه نتونستم خنده مو کنترل کنم زدم زیر خنده ... عین یه بچه کوچولویی که خوردنیشو بهش نمیدن بق کرده بود ... کاسه رو گرفتم سمتش و گفتم : خب ؟

سرگرد _ حامدو دستگیر کردن و آهو هم رفت بهزیستی ... بعد از یه مدت مادربزرگش اومد دنبالش و بردش ...
_ توی اون پرونده هه نوشته بودن مادر و پدر مازیار مردن ...
سرگرد _ مادر زنش ...
_ آدرس مادر زن مازیار ...
سرگرد _ روی کاغذه هست ...
داشتم جمله به جمله نگاه میکردم تا پیداش کنم که کاغذو از دستم قاپید ... با عصبانیت نگاش کردمو گفتم : چیکار میکنی بده دیگه ...
کاغذو گذاشت طرف دیگه اش و گفت : نمیشه ... من میدونم تو میخوای بری پیش مادرزن مازیار ... و اینم ممکن نیست ...
_ چرا ؟؟
سرگرد _ چون .... دیگه نباید بریم بیرون خیلی خطر ناکه ...
_ باز تو گیر دادی به خطرناک بودنش ...
سرگرد _ آره ... چه بخوای چه نخوای باید بمونیم اینجا و همدیگه رو تحمل کنیم ...
از جمله آخرش خیلی بدم اومد ... برام مهم نبود چی بگه ولی این جمله اش یعنی منو داره تحمل میکنه ... خب منم اونو داشتم تحمل میکردم ...
_ چطوری خودتون میرید بیرون بعد من ...
حرفمو قطع کردو گفت : من فرق میکنم ...
_ مثلا چه فرقی ؟
سرگرد _ من مردم ... من قوی ترم ...
میخواستم فکشو بیارم پایین .... اینقدر از این آدمایی که توی عهد بوق زندگی میکردن بدم میومد ... فکر میکرد خودش قوی تره ...
سرگرد _ راستی خطتتو عوض کردی ؟
_ نه ...
سرگرد _ فردا برات یه خط جدید میگیرم ...
هیچی نگفتم ... بلند شدمو گفتم : شب بخیر ...
رفتم توی اتاق ... خزیدم زیر پتو ... موهامو باز کردم ... صدای خاموش شدن چراغو رو شنیدم ... بعد از اون سرگرد وارد اتاق شد ... پشتمو بهش کردم ... برقو خاموش کرد و اومد طرف تخت ... خزید زیر پتو ... با صدای گوشیم که روی میز بود نیم خیز شدمو گوشیمو برداشتم ... دوباره دراز کشیدم زیر پتو ... یه اس از مهیار بود ... لبخندی زدم ...
مهیار _ من برگشتم ...
Reply رو زدم ... تا خواستم اولین حرفو بزنم گوشیمو از دستم قاپید ...

با عصبانیت برگشتم طرفش ... با خونسردی گفت : بیشتر از این نباید از این خط استفاده کنی ...
_ هر وقت شما خط جدیدو دادی دستم بعد منم از این استفاده نمیکنم ...
گوشیو رو خاموش کرد و سیم کارتشو دراورد .... با یه ضربه شکوندش ... نشستم توی تخت و با جیغ گفتم : این چه کاری بود .... ؟؟؟؟
گوشیمو گذاشت پایین تخت و چشم دوخت بهم و گفت : فردا برات میگیرم ...
_ شاید من الان یه کار مهم داشتم ...
سرگرد _ بگیر بخواب حالو حوصله بحث ندارم ...
_ منم میخواستم بخوابم جنابعالی تو همه چی خودتو قاطی میکنی ...
یهو نیم خیز شد ... نزدیکم شد و با عصبانیت غرید : فکر نکن مشتاقم توی کارات دخالت کنم ... بخاطر این مجبورم توی کارات دخالت کنم چون نمیخوام یه دلیل الکی ماموریتمو بریزه بهم ...
کارد میزدی خونم درنمیومد ... با عصبانیت بلند شدمو بالشتمو برداشتمو گفتم : میخوام بببینم این ماموریتی که اینهمه سنگشو به سینه میزنی چجوری شکست میخوره ...
درو محکم بستم ... باز روی مبل خوابیدم ...
***

چشامو مالیدم ... نگاهمو به ساعت دوختم ... دوازده بود ... از صبح که رفته بود بیرون نیومده بود ... دیوونه سیمکارتمو هم شکونده بود ... خونه هم تلفن نداشت ... از سرجام بلند شدم ... خمیازه ای کشیدمو رفتم طرف اتاق ... به من چه هرجا میخواد باشه ... روی تخت دراز کشیدم ... خیلی زود چشمام گرم شد ...
با گرم شدنم چشامو کمی باز کردم ... توی یه جایی گیر کرده بودم ... تکون خوردم ... توی بغل یکی بودم ... هوشیار شدم ... صدای نفسهای منظمشو میشنیدم ... منو سفت گرفته بود بغلش ... با حرص تکونی خودم ... دلم نمیخواست اینهمه نزدیکش باشم ... تکونی خورد ... دستاش شل شده بود ... داشتم خفه میشدم ... خودمو با خشونت از توی بغلش کشیدم بیرون ... از سرجام بلند شدم ... خواستم دوباره برم توی هال که مچ دستمو گرفت ...
سرگرد _ اونقدرا هم خواب نیستما ...
_ ول کن دستمو ...
منو کشید ... انقدر محکم کشید که دیگه نتونستم مقاومت کنم ... افتادم توی بغلش ... دیگه عصبانی شده بودم ... دستشو دورم حلقه کرد ... دستمو گذاشتم روی سینه اش و فشار دادم و گفتم : ولم کن ...
سرگرد _ اومدی نسازیا ...
با عصبانیت نگاش کردمو گفتم : با چی بسازم ها ؟
چشاش سرخ سرخ بود ... یه لحظه حس کردم گریه کرده ...
سرگرد _ چرا بیدار نموندی منم بیام ؟
_ چرا باید بیدار میموندم ... ؟؟؟
همچنان سعی میکردم خودمو ازش جدا کنم ... ولی قدرتش خیلی زیادتر از من بود ...
همچنان سعی میکردم خودمو ازش جدا کنم ... ولی قدرتش خیلی زیادتر از من بود ...
سرگرد _ دختر دخترای قدیم ... با شوهراشون میساختن ...
زنگی توی گوشم به صدا دراومد ... قدرتم زیادتر شد ... باید از حصار دستاش بیرون میومدم ...
_ ولم کن وگرنه ...
میخواستم تهدید کنم ؟! اونم چه تهدیدی ؟! خودممم نمیدونستم ...
سرشو اورد جلوی صورتم و گفت : میدونی راحت میتونم کاری کنم که دیگه اینهمه زبون درازی نکنی ؟
قلبم ریخت ... میخواست چیکار کنه ... نگامو به چشماش دوختم ... نباید کم میوردم ...
_ میدونی منم میتونم کاری کنم که اینهمه احساس قدرت نکنی ؟؟؟
یه لحظه رنگ چشاش عوض شد ... فاصله لبش تا لبم به میلیمتر رسیده بود ... خواستم سرمو بندازم پایین که چونه مو گرفت و نگاشو به نگام دوخت و گفت : چشای اونم عین چشای تو بود ... مثل تو شیطنت توی چشاش بود ... توی چشاش جسارت بود ... چشایی که هیچوقت مال من نشد ...
لباشو گذاشت روی لبم ... هنگ کرده بودم ... این چی میگفت ... هنوز تو فکر حرفاش بودم ...
***
چشامو باز کردم ... چرخ خوردم ... سرگرد کنارم خوابیده بود ... برای اولین بار بهش توجه میکردم ... چشاش سیاه بود ... موهای سیاه ... لخت بود ... چون با ژل موهاشو بالا نگه میداشت ... کنار ابروهای پرپشت مردونه اش یه جای شکستگی بود و همین با جذبه ترش میکرد ... لبهاش متوسط بود ... صورت مردونه ای داشت ... نگاهمو ازش گرفتمو از تخت بیرون اومدمو رفتم بیرون از اتاق ... حموم کردمو نهار درست کردم ... ایندفعه زرشت پلو با مرغ درست کردم ... داشتم میزو میچیدم که صدای سرگرد اومد : سلام ...
سرمو بلند کردم ... به اپن تکیه داده بود ...
_ بیایید غذا حاضره ...
سرگرد _ چشم ...
و رفت بیرون ... نشستم روی صندلی ... بعد از چند لحظه سرگرد هم اومد و نشست ... برای خودش کشید و مشغول شد ... بهش نگاه کردم ... چرا اینهمه باهاش خوب شده بودم ؟! چرا درمقابل حرفاش جبهه نمیگرفتم ... ؟؟؟ سرگرد _ واست سیمکارت گرفتم ... روی میزه ...
لازم نمیدیدم تشکر کنم ... از سرجام بلند شدمو اومدم بیرون از آشپزخونه ... سیمکارتو برداشتمو گذاشتم روی گوشیم ... شماره مهیارو گرفتم ... صدای جدی مهیار پیچید توی گوشم : بله ؟
_ سلام داداش ...
صداش شوخ شد : سلام خانوم خانومای خودم ...
_ خوبی ؟ کجایی ؟
مهیار _ شرکت ... جلسه دارم ... تو کجایی ؟ راستی چه خبر از آقا تون ؟
_ خونه ... همینجاست داره نهار میخوره ...
مهیار _ چی شده یادی از ما کردی ؟ راستی این گوشی کیه ؟
_ گوشی خودمه ... منطقه نظامی هستیم ... گیر میدن بهمون ... سیمکارتای خودمونو گرفتن ...
مهیار _ آها ... محیا جان من برم جلسه دارم ... شرمنده عزیزم ... شب بهت زنگ میزنم باشه ؟ منتظر باش ...
_ باشه ... خداحافظ ...
گوشیو قطع کردم ... روی تخت دراز کشیدم ... خیره شدم به سقف ... هشت روز بود توی خونه ی سرگرد بودم ... هشت روز بود که پا توی آینده نامعلومم گذاشته بودم ... آینده ای آخرش رو نمیشد پیش بینی کرد ... من با سرگرد ازدواج کردم ... بخاطر ماموریت باید حامله میشدم ... باید میرفتم توی ماموریتی که اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم ... بعد از اون باید از سرگرد طلاق میگرفتم ... بچه ای میموند یا نابود میشد ... اگه میموند چه بلایی سرش میومد .... با مادر و پدری که نمیخواستنش ... باید پا به دنیایی میذاشت که کسی توی اون نمیخواستش ...
سرگرد _ مگه تو نمیخوری ؟
نگاش کردم ... بدون هیچ حرفی بلند شدمو رفتم سمتش ... از کنارش رد شدم ... هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بودم که مچ دستمو گرفتو گفت : چیزی شده ؟
با دست دیگه ام مچ دستمو آزاد کردم ... چند قدم اومدم عقب و زل زدم توی چشاش و گفتم : کی باید بریم ؟
سرگرد _ دوهفته دیگه مونده ...
اخمام رفت توی هم ... رفتم توی آشپزخونه ... نشستم پشت میز ... سرمو گرفتم بین دستام ... من باید دوهفته این خفت رو تحمل میکردم !! دوهفته باید توی این خونه لعنتی میموندم ...
ناهارمو خوردم ... ظرفا رو شستمو اومدم نشستم پای تلوزیون ...

 


برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 115- رمان محیا , بیا و رمان بخون , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 101-رمان دختر سرکش , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان خوانها , رمان دوست داشتنی ورتا (فصل 6) | رمان های عشقولانه , محیا! ( thunder kiz) , رمانی ها - 93-رمان نامزد من ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/15 تاریخ
کد :48032

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا