تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان محیا (فصل پنجم)



سرگرد هم اومد کنارم نشست و مشغول فیلم دیدن شد ... فیلم ترسناک بود ... پتومو محکم گرفته بودم توی بغلم ... سر هر صحنه ترسنک از جام میپریدم ... داشت نمای یه خونه رو نشون میداد انگار یکی میرفت داخل که یهو صفحه تلوزیون سیاه شد ... خاموش شد ؟! یه نگا به لامپ کردم ... برق که بود پس ... اونقدر هنگ فیلم بودم که حواسم نبود سرگرد خاموشش کرده ... با حرص نگاش کردم و گفتم : چرا خاموشش کردی ؟
سرگرد _ تو که میترسی ... چرا نگاه میکنی ؟
_ کی گفته میترسم ؟!
سرگرد _ همون پتو بغل گرفتنات و سر هر صحنه اش از جا پریدنات نشان از نترسیدنت میده ...
_ روشنش کن ...
سرگرد _ نمیشه ...
با حرص بلند شدمو رفتم طرف اتاق ... نمیدونم چرا از دهنم پرید : همین اخلاقای مزخرفو داشتی هیچوقت مال تو نشده ...
هنوز به اتاق نرسیده بودم که دستم کشیده شد ... تا اومدم به خودم بیام منو کوبوند به دیوار ... بازوشو گاشت زیر گلوم و با خشم گفت : چی گفتی ؟!
صورتش از خشم کبود شده بود ... چشاش سرخ سرخ شده بود ... دروغ نگفته باشم ازش ترسیدم ... با اخرین زورش داشت بهم فشار وارد میکرد ... وقتی سکوت منو دید داد زد : گفتم چی گفتی ؟
اگه هم میخواستم نمیتونستم جلوش مقاومت کنم ... درجه عصبانیتش خیلی بالا بود ... در نتیجه زورشم چند برابر بود ...
_ بخاطر این اخلاقات اون نخواستت ...
سرگرد _ تو هیچی از زندگی من نمیدونی ...
فشار دستش داشت استخون بازوم رو خورد میکرد ... چشامو بستمو نالیدم : ولم کن ...
فشار دستش کمتر شد ولی ولم نکرد ... با همون عصبانیت گفت : تو هیچی نمیدونی ... نمیدونی چرا ...
ادامه نداد ... ولم کرد ... ازم دور شد ... رفت طرف در ... زیر چشمی نگاش کردم ... آدم وقتی عصبانیه دوست داره تنها باشه ولی نمیتونست بره ... هنوز این جمله از ذهنم نگذشته بود که درو باز کرد و رفت بیرون ... بسته شدن در همانا و سرخوردن من کنار دیوار همانا ... روی زمین نشستم ... از حرفی که زده بودم پشیمون شدم ... یه کار بچه گونه کرده بودم ... واقعا بچه گونه ...

زانوهامو گرفتم بغلم ... به ساعت نگاه کردم ... از هشت هم گذشته بود ... دیگه داشتم نگرانش میشدم ... فکر کنم بیستو چهار ساعت بود ازش خبر نداشتم ... با اون وضعی که رفته بود ... اگه اتفاقی واسش میوفتاد خودمو مقصر میدونستم ... من اگه اون حرفو نمیزدم ... چشمام کشیده شد طرف در ... دلشوره داشتم ... چرا نیومد ... ؟؟؟؟ بلند شدم و شروع کردم به قدم زده توی طول هال ... وقتی عصبی میشدم روی پاهام ضرب میزدم ... اونم اعصابمو جاش نیورد ... گوشیمو برداشتم ... به تنها شماره ای ازش داشتم زنگ زدم ... صدای زنی که میگفت خاموشه اعصابمو ریخت بهم ... با حرص گوشیو انداختم روی مبل ... چرا بازم بی تفاوت نبودم ؟! جواب خودمو دادم چون خودم مقصر بودم .... اگه اون حرفو نمیزدم ...
با صدای چرخیدن کلید توی در مثل برق ازجام پریدم ... در باز شد ... توی اون تاریکی قامت خمیده سرگردو دیدم ... درو بست ... سرشو بلند کرد ... چند لحظه منو نگام کرد ... ولی بی تفاوت رفت طرف اتاق ...
_ ممنون که نگرانم شدی ... اینو باید تو میگفتی ...
رفتم طرف اتاق ... بالشت و پتو رو برداشت و بدون هیچ حرفی از کنارم رد شد ... بکش محیا ... تقصیر خودت بود ... تقصیر خودته خوارت کنه ... میمردی اون یه جمله از دهنت نمیپرید بیرون ... میمردی مثل بقیه مواقع به همه چی بی تفاوت نبودی ... رفتم طرف تخت و خودم انداختم روش ... چشامو بستم ... نباید ازش شاکی میبودم چون خودم مسببش بودم ...
با صدای عصبانی سرگرد بیدار شدم ... وای خدا چرا این اینهمه برج زهرماره ...
سرگرد _ تو از پس پاییدن یه زن حامله برنمیای ؟!
_ ...
سرگرد _ واسم دلیل الکی نیار ... تا فردا باید یه دونه دیگه پیدا کنی ...
_ ...
سرگرد _ آره زنگ زدن که زودتر بریم ...
_ ...
سرگرد _ من چه میدونم ... اگه میخواستن بهم بگن به شماها هم میگفتن ...
بلند شدمو از اتاق اومدم بیرون ... چون دیشب چیزی نخورده بودم شدیدا گرسنه ام بود ... سرگرد داشت با لپ تاپش ور میرفت ... بعد از شستن دستو صورتم رفتم توی آشپزخونه ... مشغول صبحونه خوردن بودم که سرگرد اومد داخل ... نشست روبروم و گفت : زنگ زدن باید دوروز دیگه راه بیفتیم ...
لقمه ای گرفته بودم توی هوا خشک موند ... تا خواستم لب باز کنم گفت : عصر یکی میاد ازت آزمایش میگیره ...
دوباره خواستم حرف بزنم که بلند شد و رفت بیرون ... دیگه اصلا نمیشد با یه من عسلم خوردش ... خدایا خودت بخیر بگذرون .......
____________________________________________

بعد از صبحونه به مامان اینا زنگ زدم ... بهشون خبر دادم که چندماهی نیستم نگرانم نشید ... بازم نشستم پای تلوزیون ... ظهر بدون هیچ حرفی غذامون رو خوردیم ... خیلی خوابم میومد ... چون سرگرد داخل اتاق خوابیده بود ... روی مبل دراز کشیدم و زود خوابم برد ... با تکونهای دستی بیدار شدم ... سرگرد با اخم گفت : برو لباستو عوض کن ... اومدن ازت آزمایش بگیرن ...
سریع رفتم طرف اتاق ... لباسمو عوض کردم ... چون اطلاعاتی بودن باید جلوشون درست میومدم ... صدای گفتگو میومد ... رفتم بیرون ... سلام کردم ... دونفر بودن ... بدون فوت وقت ازم آزمایش گرفتن ... و سر نیم ساعت گفتن حامله ام ... شوکه شدم ... با اینکه انتظارشو داشتم ولی ... نمیدونم دلم نمیخواست مثبت باشه ... روی مبل نشسته بودم ... سرگرد بعد از بدرقه اونا درو بست و اومد داخل ...
سرگرد _ خودتو آماده کن ... باید فردا صبح حرکت کنیم ...
_ ولی شما که گفتید دو روز دیگه ...
سرگرد _ دوروز دیگه با بقیه قرار داریم اونم کجا ... سیستان ...
خواست بره توی اتاق که گفتم : چجوری اونا شما رو نمیشناختن ؟! شما وقتی رفتید اونا هنوز سوابقتون توی سیستم بود و پاک نشده بود ...
نشست روی یکی از مبلا و خیره شد به یه گوشه و گفت : من یه برادر دقلو داشتم ... پویان ... وقتی هفت سالم بود رفتیم شمال ... داشتیم توی آب توپ بازی میکردیم ... توپ افتاد روی سطح آب ... پویان رفت طرفش ... توپ دورتر و دورتر میشد ... پویانم میرفت دنبالش ... تا جایی که تا گردن رفته بود توی آب ... داد زدم : پویان بیا بیرون ... ولش کن ...
با خنده گفت : نترس میارمش ...
همینو گفت ... زیر پاش خالی شد و رفت زیر آب ... خواستم بدوم طرفش ولی من از آب میترسیدم ... با گریه دویدم طرف ویلا ... همه رو خبر کردم ... اومدن نجات پویان ... ولی پویانی وجود نداشت ... جسدشم پیدا نشد ... اومدیم شیراز ... بابا بعد از چهلمش خواست شناسنامه پویانو ببره باطل کنه ولی شناسنامه اش پیدا نشد ... بابا هم بیخیال شد ... پیدا نشد تا پنج سال قبل ... خودم پیداش کردم ... به دردم میخورد ... بردمش و عکس خودمو چسبوندم بهش ... شدم پویان عطاری و ایمان مودت ...
_ ولی مگه برادرتون نبود چجوری فامیلش با شما فرق میکنه ؟
سرگرد _ موقع به دنیا اومدنش شناسنامه شو به اسم دایی ام گرفتن ... با فامیل اونا ... تا بعد از شیر گرفتنش بدنش به داییم اینا ...
_ وقت که وارد اونجا شدید مگه ازتون اثر انگشت یا دی ان ای نگرفتن ؟
سرگرد _ اونا که دی ان ای همه رو ندارن ... فقط کسایی که باهاشون برخورد داشتن مثل خلافکارا یا کسای دیگه ... توی ایرانم که اصلا اینجور چیزا مرسوم نیست ... واسه اثر انگشتم ...
دستاشو اورد بالا و نشونم داد ... نوک تمام انگشتاش صاف بود ... هنگ کردم ... دریغ از یک خط ...
سرگرد _ هر چند مدت یه بار میسوزونمش ...
_ واسه این ماموریت دارید ...
سرگرد _ من حاضرم برای پیروزی این ماموریت حتی جونمم بدم ...
و بلند شدو گفت : من میرم بخوابم ...
و رفت طرف اتاق ... ای خدا بهم صبر بده ... هم از دست احخلاقش دیوونه میشم هم از دست کاراش ... آخه این چه کاری بوده سر انگشتات اوردی ؟! خدا شفاش بده ...
شب همونجا خوابیدم ... این چند روزی که روی مبل میخوابیدم دچار هر نوع بدن دردی شده بودم ...
صبح با صدای سرگرد بیدار شدم ... البته صبح که نبود ... ساعت سه بود ... بیدار شدم ...
سرگرد : صبحونه بخور ...
: شما خوردید ؟
سرگرد در حالی که داشت لپ تاپشو بررسی میکرد گفت : نمیخورم ...
بیخیال شدم ... صبحونه مو خوردم ... یه مانتو شلوار ساده پوشیدم ... یه مقنعه هم سر کردم ... گوشیمو خاموش کردمو گذاشتم روی میز ... برای بار آخر به خونه نگاه کردمو اومدم بیرون سرگردم درو بستو اومد بیرون ... صندلی منو کاملا خوابوند و گفت : نبیننت بهتره ...
خوابیدم روش ... خودشم سوار شد ... ماشین به راه افتاد ... آهنگ ملایمی رو گذاشت ...

منو حالا نوازش کن
که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره
که این احساس زیبا هست
منو حالا نوازش کن
همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید
به دنیای تو برگردم
هنوزم میشه عاشق بود
تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش
اگر چه کار سختی است
نبینم این دمه رفتن
تو چشمات غصه می شینه
همه اشکاتو می بوسم
می دونم قسمتم اینه
تو از چشمای من خوندی
که از این زندگی خستم
کنارت اون قدر آرومم
که از مرگم نمی ترسم
تنم سرده ولی انگار
تو دستای تو آتیشه
چشمامو می بندی
و این قصه تموم میشه
هنوزم میشه عاشق بود
تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش
اگر چه دیگه وقتی نیست
نبینم این دمه رفتن
تو چشمات غصه می شینه
همه اشکاتو می بوسم
می دونم قسمتم اینه

( نوازش از ابی )
کم کم چشام اومد روی هم ...

 

با صدای سرگرد چشامو باز کردم ...
سرگرد _ رسیدیم کرمان ...
فقط میخواست منو بیدار کنه تا بگه که رسیدیم کرمان ... ولی کمرم دیگه درد گرفته بود ...
_ میشه بلند شم ؟
سرگرد _ آره ...
بلند شدم ... از شهر خارج شده بودیم ... ولی همینم خوب بود ...
_ سازمان کجاست ؟
سرگرد _ توی افغانستانه ...
_ یعنی باید قاچاقی از مرز رد شیم ؟
فقط به تکون سرش اکتفا کرد ... بازم خیره شدم و مشغول تماشای بیرون ... نمیدونم چندساعت گذشت که رسیدیم زابل ... سرگرد از یه مهمون خونه یه اتاق گرفته بود ... رفتیم توش ... با دیدن ملافه روی تختا اخمام رفت توهم ...
سرگرد _ باید بیشتر از اینا رو انتظار داشته باشی ...
دراز کشید روی تخت و گفت : من میخوابم ...
چشاشو بست ... منم نشستم یه گوشه ... باید چیکار میکردم خدا میدونست ... منم رفتم و روی تخت دراز کشیدم ... پشت به سرگرد خوابیدم ...
سرگرد _ کرامت بیدار شو ...
چشامو باز کردم ... داشت دکمه پیرهنشو میبست ...
_ مگه ساعت چنده ؟
سرگرد _ نه ...
به پنجره نگاه کردم ... نه شب بود ... با حرص گفتم : فردا صبح قرار دارید ...
سرگرد _ آره ولی تو مگه غذا نمیخوری ؟
_ نه ...
و پتو رو کشیدم روی سرم ... صدای بازو بسته شدن در اومد ... پتو رو از روی سرم برداشتم ... نشستم روی تخت ... گشنه ام بود ... دلم نمیخواست برم دنبالش ... دوباره دراز کشیدم ...
با صدای حرف زدن سرگرد با تلفن چشامو باز کردم ... تا من اومدم گوش بدم قطع کردو برگشت طرفم ... اخماش شدیدا تو هم بود ...
سرگرد _ بلند شو باید بریم ...
کیفشو برداشت ... پشت سرش اومدم بیرون ... پول رو پرداخت و از مسافرخونه اومدیدم بیرون ... دوباره صندلی رو خوابوندمو دراز کشیدم روش ... گشنه ام بود ولی دلم نمیخواست به این برج زهرمار چیزی بگم ... انگار فهمید دردم چیه از صندلی پشت یه پلاستیک رو اورد و گفت : بخور ...
پلاستیکو باز کردم ... ساندویچ بود ... از گشنگی بهتر بود ... مشغول خوردن شدم ...

چشامو باز کردم ... ماشین ایستاده بود ... هوا هم روشن بود ... چشامو مالیدمو مقنعه مو همونجوری که خوابیده بودم مرتب کردم و گفتم : محل قراره ؟
سرگرد که به طرف من برگشته بود گفت : آره ...
_ سرگرد یه سوال بپرسم ؟
سرشو تکون داد ...
_ اگه از این ماموریت زنده اومدیم بیرون به نظرتون اگه خونواده هامون همه چیو بفهمن چه عکس العملی نشون میدن ؟
سرگرد سرشو کمی تکون داد و گفت : خونواده من که نمیفهمن اصلا اون طرف کی بوده من باهاش ازدواج کردم ...
نگاش کردم ... داشت جدی حرف میزد ...
_ ولی من نمیتونم به خونواده ام نگم ...
سرگرد _ فوقش یکم عصبانی شن بعد درست میشه ...
_ وضع من با شما خیلی فرق میکنه ... من یه دخترم ...
دیگه هیچی نگفت ... چشامو بستم ... هنوز چند لحظه نگذشته بود که گفت : دارن میان ...
یه دستبند از داشبورد اورد بیرون و دستامو باهاش بست ...
سرگرد _ من بیهوشت کردم ... صدات درنیاد ...
و از ماشین پیاده شد ... درو نبست ... منم چشامو بستم ... یادمه توی یکی از ماموریت ها نقش جنازه رو بازی کردم ... داشتم به اون ماموریت فکر میکردم که صدای ایستادن دوتا ماشین رو شنیدم ... بعد از چند لحظه صدای سرگرد : چقدر دیر کردید ... مشکلی پیش نیومد ؟
صدای مردی به گوشم رسید : نه بابا ... اَمنو امانه ...
سرگرد _ چندتا اوردید ؟
یه مرد دیگه گفت : پنج تا ...
سرگرد _ خب راه بیفتید ...
مرد اول _ تو چندتا اوردی ؟
سرگرد _ من تونستم یکی بیارم ... تحت تعقیب بودم ...
مرد اول _ گند زدی ... نگرفتنت که ؟
سرگرد _ منو دسته کم گرفتی ؟
مرد دوم _ زود سوار شید یه ماشین داره میاد ...
مرد دوم _ باشه ...
صدای نزدیک شدن دونفرو شنیدم ... بعد از چند لحظه در باز شد ... سوار شدن ... ماشین روشن شد ...

مرد اول _ چه خوشگلم هست ناکِس ... از کجا پیداش کردی ؟
ماشین به حرکت دراومد ...
سرگرد _ از جلوی یه سونو گرافی ...
مرد اول _ فکر کنم شهاب از این بیشتر خوشش بیاد ...
سرگرد هیچی نگفت ...
مرد _ راستی پویان چرا بهمون گفتن زودتر بیاییم ؟
سرگرد _ نمیدونم ... بخدا دو دقیقه حرف نزنی نمیمیریا ...
مرد _ برو بابا نوبرشو اورده ...
سرگرد _ آریا خفه ...
دیگه هیچکدومشون هیچی نگفتن ... دیگه کم کم داشت خوابم میبرد ... یهو مردی که حالا فهمیده بودم اسمش آریائه گفت : بیهوشش کردی ؟
سرگرد _ آره ...
آریا _ ولی امکان داره به بچه اش آسیبی برسه بعد مازیار بدبختمون میکنه ...
سرگرد _ من کار خودمو بلدم تو نمیخواد یادم بدی ...
آریا ساکت شد ... چشام سنگین شد و خوابم برد ... با تکون های دستی بیدار شدم ... خواستم چشامو باز کنم که یادم اومد کجام ... صدای آریا اومد : کمک نمیخوای ؟
صدای سرگرد کنار گوشم شنیدم : نه میارمش ...
و آرومتر گفت : رسیدیم ...
و منو با یه حرکت انداخت روی شونه اش ... توی هوا معلق بودم ... سرگرد در ماشینو بستو راه افتاد ... توی سرم خون جمع شده بود ... سرم داشت گیج میرفت ... درهایی باز میشدن و بسته ... سرگرد پیش میرفت ... شاید چند دقیقه راه میرفت که ایستاد و با خنده گفت : سلام علیکم ...
صدای یکی دیگه اومد : به سلام آقا پویان ... چندتا اوردی ؟
اومده بود نزدیک ... دستشو روی صورتم حس کردم ...
مرد _ این چه وضعه ... مثلا بچه توی شکمشه ها ... کشتیش تو ... بزارش اینجا ...

مرد _ این چه وضعه ... مثلا بچه توی شکمشه ها ... کشتیش تو ... بزارش اینجا ...
سرگرد منو گذاشت روی یه چیز نرم ... خوابوندم ... فکر کنم تخت بود ... یکی نشست کنارم و گفت : اوضاع خیلی بی ریخته ... فکر کنم دیگه نتونن کسی رو وارد کنن ...
سرگرد _ مشکلی پیش اومده مگه ؟
مرد _ شهاب واستون توضیح میده ...
صدای باز شدن در اومد و پشت سرش صدای چند نفر ...
همون مرده که با سرگرد حرف میزد گفت : بزاریدشون روی تخت ...
چند لحظه صدایی نیومد ... بعدش یکی گفت : کاری ندارید دکتر ؟
دکتر _ نه میتونید برید ...
صدای بیرون رفتنشونو میشنیدم ... صدای دکتر اومد که گفت : پویان و یاسر بمونید ...
در بسته شد ... صدای سرگردو شنیدم که گفت : تروخدا مازیار من نمیخوام با اینا سروکله بزنم ...
پس مازیار بود ... دلم میخواست چشامو باز کنم و ببینمش ...
مازیار _ به دوتانوم بگم اگه با یکی شون بد برخورد کنید لهتون میکنم ...
صدای خنده ی سرگرد اومد و گفت : آره همون تو مارو له میکنی ...
مازیار با صدایی که رگه های خنده توش موج میزد گفت : ببند پویان آره همون تورو له میکنم ...
صدای نزدیک شدن مازیارو شنیدم ...
مازیار _ دوست دارم ببینم چیزی که تو اوردی چه جور جنسیه ... چینیه یا آمریکایی ...
سرگرد _ نخیر مال من ایرانیه اصله ...
حس کردم مازیار نشست پیشم و گفت : میبینیم ... بیهوشش کردی ؟
سرگرد _ باید تا الان به هوش میومد ...
مازیار با تهدید گفت : شانس بیار چیزیش نشده باشه ... یاسر اون لیوان آبو بده بهم ...
بعد از چند لحظه با احساس خیس شدن تکونی خوردم ... با اینکه میدونستم میخواد خیسم کنه تا بیدار شم ولی بازم ناخودآگاه تکون خوردم ... چشامو آروم باز کردم ... با دیدن مازیار که روبروم بود چشامو بستمو دوباره باز کردم ... باید نقش یه زنی رو بازی میکردم که دزدیدنش ... چشامو با وحشت باز کردم ... کمی عقبتر رفتم و گفتم : من کجام ؟
مازیار _ اینا رو بعدا میفهمی ... سرت گیج نمیره ؟
به اطراف نگاه کردم ... یه پسر جوون که بهش میخورد 17 یا 18 سالش باشه و سرگرد کمی دورتر ایستاده بودند ... مازیار صورتمو برگردوند طرف خودشو گفت : سرت گیج نمیره ؟
سرمو به علامت نفی تکون دادم ... رو کرد به یاسر ، همون پسره که کنار سرگرد بود ، و گفت : وسایلامو بده ...
یاسر رفت طرف یه میز ... یه کیف چرم سیاهو برداشت و اورد طرفمون ... به اطراف نگاه کردم ... پنج نفر دیگه روی تخت هایی بودن ...
مازیار از توی کیفش یه چراغ قوه دراورد و کمی اومد نزدیکتر ... منم رفتم عقبتر ... خوردم به دیوار ... مازیار با لحن مهربونی گفت : کاریت ندارم میخوام معاینه ات کنم ...
به چراغ قوه توی دستش نگاه کردم ... دستشو آروم اورد جلو و چشامو کمی باز تر کرد و توش نگاه کردو گفت : نه مشکلی نداره ...
رفت عقب و گفت : باید ازت آزمایش بگیرم ...
نگاش کردم ... یه چیزی عین خودکار رو اورد جلو و گفت : آستینتو بزن بالا ...
سرمو تکون دادم که رو به سرگرد گفت : پویان بگیرش ...
سرگرد اومد نزدیکم ... نشست کنارم ... خواستم ازش دور شم که منو گرفت ... آستینمو زد بالا و منو همچنان محکم گرفته بود ... مازیار اومد نزدیک و گفت : نترس چیزی نمیشه ...
و چیزی که دستش بود رو فرو کرد توی بازوم ... سوزشی احساس کردم ... هرلحظه بیشتر میشد ... اخمام رفت توهم ... فشار دست سرگرد هم روی کمر و بازوم زیاد بود ... ای نامرد حداقل یکم فشار دستتو زیاد تر کن ... مازیار دستگاهو درارود و گفت : تموم شد ...

بعد از چند لحظه گفت : آره ...
برگشت طرفمون و روبه سرگرد گفت : ایول اصله ...
سرگرد خندید ... مازیار رو به من گفت : تبریک میگم حامله ای ...
با صدای لرزون گفتم : تروخدا بزارید برم ...
مازیار _ تصمیم گیرنده من نیستم ... فعلا باید اینجا بمونی ...
رفت طرف یه دختر دیگه ... یاسر رو به من گفت : تکون اضافی بخوری میزنمت ...
مازیار با عصبانیت اومد طرف یاسر و با صدای بلند گفت : گفتم دلم نمیخواد با مریضام اینجوری حرف بزنی ... فهمیدی ؟
یاسر سرشو انداخت پایین و گفت : بله دکتر ...
مازیار اومد طرف من و رو به سرگرد گفت : کلید دستبند ...
سرگرد کلیدو از توی جیبش دراورد و داد دست مازیار ... مازیار یکی از دستامو باز کردو دستبندو بست به گوشه ی تخت و رو به یاسر گفت : حالا تو گمشو بیرون ... به آریا بگو بیاد ...
یاسر دوید بیرون ...
سرگرد _ بابا بیخیال چرا اعصابتو بهم میریزی ؟!
مازیار _ بدم میاد از کارای بعضی هاشون ...
در باز شد ... یه مرد یا پسر حدودا سی پنج ساله اومد داخل ... مازیار نگاش کردو گفت : بیا اینجا ...
مازیار یه نفر دیگه رو بیدار کرد ... دختره به محض اینکه سه نفره اطرافشو دید شروع کرد به جیغ کشیدن ...آریا بازوهای اونو گرفت و دستشو گذاشت روی دهنش ... مازیار با اخم به آریا گفت : زندگی اینا از زندگی تو مهمتره پس مراقب باش ...
آریا چیزی نگفت ... مازیار رو به دختره کردو گفت : دستشو برمیداره به شرطی که آروم باشی ... اینجا کسی بهت کمک نمیکنه فقط با جیغ کشیدن خودتو اذیت میکنی ...
به آریا اشاره کرد تا دستشو از روی دهن دختره برداره ... آریا آروم دستشو برداشت ولی همچنان بازوی دختره رو گرفته بود ... بغض دختره ترکید ...
دختر _ من کجام ؟ شما کی هستید ؟
مازیار _ جواب نمیتونم بدم ... فقط به سوالای من جواب بده دیگه کاریت نداریم ... باشه ؟
دختره فقط سرشو تکون داد ... مازیار معاینه اش کرد و یه دستگاه دیگه مثل همون که زد توی بازوی من از توی یه پلاستیک دراورد و برد نزدیک دختره و گفت : چیزی نیست ...
آریا آستین دختره رو زد بالا ... مازیار بی معطلی دستگاه رو زد توی بازوی دختره ... اشکاش جاری شدن ... چشاشو بست ... بعد از چند لحظه مازیار دستگاهو برداشتو بلند شد ... آریا دست دختره رو مثل من به تخت بست و بلند شد ... مازیار لبخندی زد و گفت : این مثبته ...
و رو به دختره گفت : چند وقته حامله ای ؟
دختره با گیجی گفت : سه ماه ...
مازیار _ عالیه ...
دوباره رفتن سراغ یه دختره دیگه ... دوباره همون عکس العملا ... همون کارا ... سرمو گذاشتم روی بالشت و چشامو بستم ...
بعد از رفتن اونا به دخترا نگاه کردم ... گناه داشتن ... زانوهاشونو بغل کرده بودن و گریه میکردن ... بخاطر اینا هم شده باید میتونستم این ماموریتو درست انجام بدم ... بلند شدم و رفتم طرف یکیشون ... نشستم کنارش ... نگاش کردم ... یه قطره اشک از گوشه چشاش اومد پایین ... دلم واسش میسوخت ... طعمه شده بود ...
لبخندی زدمو با صدای لرزونم گفتم : حیف این چشای خوشگل نباشه که قرمز بشه ؟
به هق هق افتاده بود ... چونه شو گذاشت روی زانوش و گفت : من فقط هفده سالمه ... چند ماهه ازدواج کردم ... این حقم نبود ...
دیگه نتونست ادامه بده گریه اش شدت گرفت ... بهش حق میدادم ... آخه یه دختر 17 ساله چه گناهی کرده بود ؟! بلند شدمو رفتم طرف تخت خودم و روش دراز کشیدم ... بغض داشت خفه ام میکرد ... وارد سازمانی شده بودم که میخواستم نابودش کنم ... خدایا خودت کمک کن ...
***

نمیدونم چقدر بود روی همون تخت نشسته بودیم ... هیچکدوم تکون نمیخوردیم ... غذاها دست نخورده اونجا مونده بود ... نمیدونستم چند روز بود غذا نخورده بودیم ... مازیار چندتا از دخترا رو انتقال داده بود به یه جای دیگه ... میگفت هرکی غذا نخوره بهش سرم وصل میکنم ... بلند شدمو کشو قوسی به بدنم دادم ... در باز شد ... ایندفعه ده یازده نفری اومدن داخل ... بینشون شهاب رو تشخیص دادم ... شهاب چند قدمی اومد جلو و به سه نفر باقیمونده توی اتاق نگاه کردو گفت : فکر میکنید غذا نخورید ما دلمون واستون میسوزه ؟!
نگاهی به من کردو ادامه داد : ما بچه هاتونو میخواییم و هرکاری میکنیم تا بچه ها سالم به دنیا بیان ...
و رو به مازیار گفت : کلا چند نفرن ... ؟!
مازیار کمی اومد جلو و گفت : کلشون بیست نفره ...
شهاب _ وضعیت خطرناکه ... یکی لومون داده ... دیگه نمیتونیم کسی رو بیاریم ... باید رو همینا سرمایه گذاری کنیم ...
از سالن رفتن بیرون ... نشستم روی تخت ... منو اورده بودن اینجا چیکار ؟! تنها سوال بود که چند روزی توی مخم وول میخورد ...

 


برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 115- رمان محیا , بیا و رمان بخون , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , رمان خوانها , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 71- رمان دختر شمالی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 101-رمان دختر سرکش , محیا! ( thunder kiz) ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/15 تاریخ
کد :48031

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا