تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان محیا (فصل ششم)



در باز شد ... بازچی شده بود ؟! توی این چند وقت روزی ده دوازده بار این در کوفتی رو باز میکردن ... سرگرد بود ... نیم خیز شدم و با بی تفاوتی گفتم : فرمایش ؟
اومد نزدیکم و گفت : راه بیفت ...
سردتر از من ... جلو تر از اون راه افتادم ... همه دخترا رو اورده بودن بیرون ... چی شده بود ؟! من و سرگرد جلوتر از همه میرفتیم ... نمیدونم چقدر ما رو راه بردن که کنار یه در بزرگ ایستادن ... در باز شد ... توش پر از آدمای شیک پوش بود ... همه کت و شلوار پوشیده ... چندتا هم خانم بودن ... سرگرد بازومو گرفتو منو برد یه طرف ... دخترا هم اومدن کنار من ایستادن ... شهاب بلند شد و رو به بقیه گفت : جاسوسها توی بطن این خانومها هستن ...
صدای ظریف دختری اومد : شهاب به من قول داده بودی یکیشو بدی به من ...
به طرفش نگاه کردم ... سوفیا بود ... انگار داشتن راجب یه شی حرف میزدن ... حالیشون نمیشد اینا جون دارن ...
شهاب _ باشه هرکدومشو دوست داری مال خودت ...
سوفیا بلند شدو اومد طرف ما ... از اول صف به همه نگاه میکرد ... نفر اخر من بودم ... سرمو انداخته بودم زیر و به شکم جلو اومده ام نگاه میکردم ... رسید به من و سرمو بلند کرد ... نگاشو دوخت به چشام و رو به مازیار گفت : بچه ی این چیه ؟!
مازیار _ تازه دو ماهشه ...
سوفیا نگاهی به بقیه کردو گفت : فعلا من اینجام ... بعدا انتخاب میکنم ...
و رفت نشست ... یکی از مردای کت و شلوار پوش به من نگاه کردو رو به شهاب کردو گفت : علاوه بر اینکه بچه اش ارزش داره خودشم ارزشمنده ...
شهاب حرفشو تایید کرد ... حرصم گرفته بود ... نمیذارم دستتون به هیچکدوممون بخوره ... لب باز کردمو گفتم : دو نفر مثل من گیر اوردید و آموزش دادید میخواهید به کجا برسید ؟! به تسخیر ایران ؟ این آرزو رو به گور میبرید ...
همه نگاه ها به طرف من چرخیده بود ... چند نفریشون زدند زیر خنده ... انگار واسشون جک گفته بودم ... اخمام رفت تو هم ... یکیشون که یه مرد جوونی بود بلند شد و اومد طرفم ... روبروم ایستاد و با جدیت گفت : ازت خوشم میاد ... جربزه داری ... برعکس خیلی ها که اینجان توی نشون میدی به کشورت افتخار میکنی ...
نگاشو توی صورتم چرخوند و گفت : منم یه روز به این کشورت افتخار میکردم ولی خونواده مو ازم گرفت فقط بخاطر چی ! بخاطر اینکه نمیخواستن زیر بار زور برن ...

چشاشو بهم دوختو گفت : به نظرت من باید بهش افتخار کنم ؟
هیچی نگفتم ... چشای خاکستری اش برق میزد ... چشامو بستمو گفتم : شما دارید به همه خیانت میکنید ...
چشامو باز کردم ... سعی کردم به چشاش نگاه نکنم ...
_ با این نقشه تون شکست میخورید ...
نگاشو بهم دوختو گفت : یکی از بهترین وزرای کشورت از ماست ... اونم جاسوس همین سازمانه ... اونم یکی از بچه هایی بوده که به دنیا اومدن ... اینجا ...
و دستاشو از هم باز کرد ... شهاب اومد جلو و گفت : امیر خان اعصابتون رو متشنج نکنید ... و به زیر دستاش اشاره کردو گفت : ببریدشون ...
کسایی که مارو اورده بودن اومدن طرف ما ... به سرگرد نگاهی انداختم ... معلوم بود عصبانیه ... بازوی منو گرفت ... منو برد طرف در که صدای امیر متوقفش کرد ...
امیر _ اونو نبرید کارش دارم ...
سرگرد ایستاد ... استخونم داشت با فشار دستش خورد میشد ... امیر بلند شد و اومد طرف من ... شهاب از جاش بلند شدو گفت : امیر خان بیخیال اون شید بیایید خوش بگذرونیم ...
امیر بی توجه به حرف شهاب بازوی منو چنگ زدو دنبالش کشید منو ... ای خدا ... خیر سرم حامله ام یکم ملایم تر برخورد کن ... داشتم پشت سرش کشیده میشدم ... خداروشکر بعد از چند دقیقه به یه در مجلل رسیدیم ... یه در قهوه ای رنگ ... درو باز کردو منو هل داد داخل ... این چرا اینجوری میکرد ... همه شون مشکل روانی داشتن ... دروبست ... برگشتم طرفش ... کتشو دراورد ... تازه توجهم جلب شد ... کت و شلوار سیاه پوشیده بود با پیرهن سیاه ... موهاش توی صورتش ریخته بودن ... کتشو انداخت روی یکی از مبل ها ... اومد نزدیک و گفت : که ادعا میکنی به ایرانت افتخار میکنی ؟
نگاهمو از چشمش گرفتم و گفتم : ادعا نمیکنم پای حرفم هستم ...
چند قدمیم ایستاد ... دستشو کرد توی جیب شلوارش و با تمسخر گفت : هنوز خیلی بچه ای ...
_ بیستو پنج سالمه ... میدونم که بچه نیستم ... البته بستگی داره شما بچه رو تا چند سالگی میبینید ...
رفت طرف یه مبل و خودشو انداخت روش و گفت : بشین ...
نشستم گوشه ی یکی از مبلا ... پاهاشو انداخت روی هم و گفت : هیچکدوم از افراد حاضر توی اون جمع نسبت به کشورشون تعصب نداشتن ... چون همه شون یه سری ترسوان ... کشورشونو میفروشن به پول ... البته قبول دارم پول ارزشش از همه چی بیشتره ولی نه همیشه ...
با پوزخند گفتم : من از هیچکی نمیترسم ... نمیتونم حرف زور رو قبول کنم ...
امیر _ خواهر منم همینو میگفت ... ولی توی اولین تظاهرات توی دانشگاهشون کشته شد ... اونم به دست یه بسیجی ... ( من به کسی توهین نمیکنم این حرفای امیره ... یکی مثل بعضی از آدمای الان ... )
لرزشش صداشو خوب احساس میکردم ... بلند شد و رفت طرف میزش ... توی یه لیوان واسه خودش نوشیدنی ای ریختو یه قلپ ازش خورد و بهم گفت : بهت تعارف نمیکنم چون خوب نیست واست ...
به میز تکیه داد و ادامه داد : کشتنش بخاطر اینکه روی حرف استادش حرف زده بود ...
_ شما بخاطر یه نفر از کل کشرتون متنفر شدید ؟
نگام کردو گفت : تو چرا تعصب داری روش ؟ چه گلی به سرت زده ؟!
_ هیچ گلی به سرم نزده ... انسان روی هرچی که مال خودشه تعصب داره ...
چشاشو بستو گفت : عین همه ایرانی ها حرف میزنی ...
_ خودتون رو جدا ندونید ... شما هم جزو مایید ... تصور غیر منطقیتون که مسبب قتل خواهرتون کل کشوره باعث شده از کل کشور و آدماش متنفر شید ...
چشاشو باز کردو بهم دوخت و گفت : مگه نیستن ؟!
_ یعنی کل کشور ... کل آدماش ... کل پیر مردا ... کل بچه ها ... همه و همه توی مرگ خواهر شما مقصرن ؟
نوشیدنیشو سر کشید و گفت : چقدر توی گوشت خوندن ؟!
_ دارید از جواب دادن طفره میرید ... پس ببینید شما دارید اشتباه میکنید ..
اومد نزدیکم ... روبروم ایستاد ... لبخندی زدو گفت : اگه بیرون از اینجا میدیدمت سعی میکردم شکستت بدم ...
_ شکست ؟! آخه شما هنوزم نمیدونید چرا از همه چی متنفرید ....
هیچی نگفت ... داشت نگام میکرد ... سرمو انداختم زیر ... سرمو بلند کردو گفت : خیلی دوست داشتم زودتر میدیدمت ...
و لبخندی زد ... نگاهمو ازش گرفتم ... چشاش یه جوری بود ... دستشو از زیر چونه ام برداشتو گفت : با این عقایدت اونم اینجا خیلی زود سرتو به باد میدی ...
_ تا وقتی که این بچه توی شکممه باهام کاری ندارن ...
لبخندی زدو گفت : خیلی مطمئنی ؟
_ آره ...
اسلحشو از پشت کمرش دراوردو خشابشو دراورد و نشونم داد ... دوباره گذاشت سرجاشو از ضامن خارج کردو گذاشت روی سرم ...
امیر _ خب ؟
_ با این کارتون منو به آرزوم میرسونید ...
نگام کردو گفت : خیلی جرعت داری ...
_ جرعت ندارم ... از چشاتون میخونم نمیتونید منو بزنید ...
سردی فلز رو روی شقیقه ام احساس میکردم ... سرمو بلند کردمو زل زدم توی چشاش و گفتم : بزنید ...
اسلحه شو گرفت بالا و گفت : درست میگی بچه واسمون ارزش داره ...
سرمو انداختم پایین ... رفت طرف یه تلفن که روی میز بود و شماره گرفت ... به من چشم دوخته بود ...
امیر _ یکی بیاد اینو ببره ...
و گوشیو گذاشت سرجاش ... اومد طرف من و گفت : بچه ات باید زیر دست من باشه چه دختر چه پسر ...
نگاش کردم ... بلند شدمو گفتم : هیچ بایدی وجود نداره ...
رفتم طرف در ...
امیر _ برای من وجود داره ...
در باز شد ... کسی که اومده بود منو ببره به امیر تعظیمی کردو بازوی منو گرفتو اومدیم بیرون ... منو برد توی اتاقم ... نشستم روی تخت ... دلم نمیخواست به حرفاش فکر کنم ...

 

زنگو فشار دادم ... باید میرفتم دستشویی ... بعد از چند دقیقه در باز شد ... سرگرد بود ... نگاش خیلی ترسناک بود ...
سرگرد _ چته ؟
_ میخوام برم دستشویی ...
سرگرد _ راه بیفت ...
رفتیم قسمت دستشویی ها ... از دستشویی که بیرون اومدم دستامو داشتم میشستم که سرگرد گفت : بهت چی میگفت ؟
دستمو با دستمال خشک کردمو گفتم : کی ؟!
سرگرد _ همون پسره ...
_ آها ... هیچی ...
با عصبانیت اومد طرفم ... یه لحظه ازش ترسیدم ... منو کوبوند به دیوار ... بازوهامو گرفتو گفت : میگی یا همینجا کارتو تموم کنم ؟
_ در عرض چند ثانیه اونا میفهمن ...
پوزخندی زدو گفت : فکر کردی فکر اینجاشو نکردم ؟! اینجا دوربین نداره ... حالا جوابمو بده ... چی میگفت بهت ؟
_ به تو ربطی داره ؟!
فشار دستش زیادتر شد ... سرشو اورد نزدیکم و با عصبانیت غرید : میگی یا ...
با باز شدن در سرگرد ازم جدا شد ... منم بیخیال رفتم طرف در ... سرگرد هم دنبالم اومد ... منو برد توی اتاقم و درو بست ...
***

نشستم روبروی امیر ... بشقابمو برداشتو برام غذا کشید ...
امیر _ همه چی میتونی بخوری دیگه ؟
بی توجه به حرفش گفتم : برای چی منو اوردید اینجا ؟
امیر بشقابو گذاشت جلوم و با لبخند گفت : غذاتو بخور تا بگم ...
_ میل ندارم ...
دست از خوردن کشید ... زل زد توی چشام و گفت : من میخوام غذا بخورم ... به نفعته تو هم غذاتو تموم کنی ...
_ گفتم نمیخورم ....
امیر _ اگه نخوری حرفمو نمیزنم ...
انگار داشت بچه گول میزد ... با پوزخند گفتم : به درک نگید ...
و بلند شدم ... هنوز یک قدمم دور نشده بودم که گفت : گفتم به نفعته بخوری ...
هیچی نگفتم ... یه قدم دیگه برداشتم که گفت : جرات داری یه قدم دیگه بردار ...
برگشتمم و نگاش کردم ... جدی جدی بود ... دلم نمیخواست کم بیارم ولی از طرفی کنجکاوی ولم نمیکرد ... نشستم روی صندلی ...

لبخندشو دیدم ... سرمو انداختم پایین ...
امیر _ غذاتو بخور ...
گشنه هم بودم ... دستمو بردم نزدیک و قاشقو برداشتم ... اولین قاشقو که گذاشتم دهنم و قورت دادم ... معده ام زیر رو شد ... سریع بلند شدمو دویدم طرف سطل آشغال ... چند بار عق زدم ولی بالا نیوردم ... نشستم پیش سطل آشغالی ... امیر کنارم نشستو گفت : خوبی ؟
سرمو تکون دادم ... دستشو اورد نزدیک و گفت : بلند شو ... میگم واست سوپ بیارن ...
بدون توجه به دستش که برای کمک دراز کرده بود بلند شدمو رفتم طرف میز ... یه لیوان آب خوردم ... اونم نشست سرجاش ...
_ من نمیتونم غذا بخورم حرفتون رو بزنید ...
دست از غذا خوردن کشید ... زل زد توی صورتم و گفت : چند ماهه ای ؟
_ اومدم اینجا تاریخ از دستم در رفته ...
امیر _ امروز 25 تیره ....
مخم سوت کشید .... تاریخ ازدواجمون 15 فروردین بود ... یعنی من سه ماه بود اومده بودم اینجا ؟!
امیر _ خب چند ماهته ؟
_ فکر کنم سه ماهه ...
امیر _ تو وچندتا از دخترا رو میخواییم بفرستیم آمریکا ... نیویورک ...
یکه خوردم ... چی ؟!
_ کجا ؟
امیر _ به آدمایی مثل تو توی احتیاج داریم توی سازمان ...
دهنم خشک شده بود ... داشت چی میگفت واسه خودش ... حالش بد بود ...
امیر _ فردا باید برید ...
اب دهنمو قورت دادمو گفتم : چرا داری بهم میگی ؟
امیر از روی صندلی بلند شدو رفت طرف میزش ... از نوشیدنی روی اون برای خودش ریخت و گفت : اونجا بهتون بیشتر میرسن ...
بلند شدمو گفتم : میخوام برم توی اتاقم ...
بهم نگاه کردو گفت : باشه ...
بازم تلفن زد و یکی اومد دنبالم ... منو برد توی اتاق ... باید به سرگرد راجب حرف امیر میگفتم ... زنگو فشار دادم ... یه نگهبان دیگه اومد ... حرصم گرفت ... بعد از اون اتفاق دیگه نمیومد توی اتاق من ...
لبخندشو دیدم ... سرمو انداختم پایین ...
امیر _ غذاتو بخور ...
گشنه هم بودم ... دستمو بردم نزدیک و قاشقو برداشتم ... اولین قاشقو که گذاشتم دهنم و قورت دادم ... معده ام زیر رو شد ... سریع بلند شدمو دویدم طرف سطل آشغال ... چند بار عق زدم ولی بالا نیوردم ... نشستم پیش سطل آشغالی ... امیر کنارم نشستو گفت : خوبی ؟
سرمو تکون دادم ... دستشو اورد نزدیک و گفت : بلند شو ... میگم واست سوپ بیارن ...
بدون توجه به دستش که برای کمک دراز کرده بود بلند شدمو رفتم طرف میز ... یه لیوان آب خوردم ... اونم نشست سرجاش ...
_ من نمیتونم غذا بخورم حرفتون رو بزنید ...
دست از غذا خوردن کشید ... زل زد توی صورتم و گفت : چند ماهه ای ؟
_ اومدم اینجا تاریخ از دستم در رفته ...
امیر _ امروز 25 تیره ....
مخم سوت کشید .... تاریخ ازدواجمون 15 فروردین بود ... یعنی من سه ماه بود اومده بودم اینجا ؟!
امیر _ خب چند ماهته ؟
_ فکر کنم سه ماهه ...
امیر _ تو وچندتا از دخترا رو میخواییم بفرستیم آمریکا ... نیویورک ...
یکه خوردم ... چی ؟!
_ کجا ؟
امیر _ به آدمایی مثل تو توی احتیاج داریم توی سازمان ...
دهنم خشک شده بود ... داشت چی میگفت واسه خودش ... حالش بد بود ...
امیر _ فردا باید برید ...
اب دهنمو قورت دادمو گفتم : چرا داری بهم میگی ؟
امیر از روی صندلی بلند شدو رفت طرف میزش ... از نوشیدنی روی اون برای خودش ریخت و گفت : اونجا بهتون بیشتر میرسن ...
بلند شدمو گفتم : میخوام برم توی اتاقم ...
بهم نگاه کردو گفت : باشه ...
بازم تلفن زد و یکی اومد دنبالم ... منو برد توی اتاق ... باید به سرگرد راجب حرف امیر میگفتم ... زنگو فشار دادم ... یه نگهبان دیگه اومد ... حرصم گرفت ... بعد از اون اتفاق دیگه نمیومد توی اتاق من ...
برای اینکه گیر نده رفتم دستشویی ... از دستشویی اومدم بیرون ... سرگرد با یکی دیگه از دخترا اومد ... انگار منو ندید ... دستمو شستم ... داشتم خشکش میکردم که نگهبانی که منو اورده بود به سرگرد گفت : من باید برم ... رییس باهام کار داره ... اینو هم ببر ...
و رفت بیرون ... دختره که شکمش اومده بود جلو رفت طرف یکی از دستشویی ها ... به محض اینکه درو بست رفتم طرف سرگرد ... خیلی یواش بهش گفتم : باید حرف بزنیم ...
نگام کرد ... سرشو اورد نزدیک تا حرفی بزنه که در دستشویی باز شد ... کمی ازش دور شدم ... دختره دستشو شست و اومد طرف ما ... من و دختره جلوتر راه افتادیم ... سرگرد هم پشت سرمون بود ... منو برد توی اتاقم ...
دراز کشیدم روی تخت ... بعد از نیم ساعت دوباره زنگو زدم ... در باز شد ... با دیدن سرگرد از جام بلند شدم ... رفتیم توی دستشویی ...
_ این جزو نقشه نبود ...
سرگرد _ چی شده مگه ؟
بهش نگاه کردمو با وحشت گفتم : میخواد منو بفرسته نیویورک ...
سرگرد یکه خورد ... آروم زمزمه کرد : چی ؟!
_ امیر گفت منو چندتا از دخترا رو میخوان بفرستن نیویورک ... این جزو نقشه نبود ...
سرگرد به دیوار پشت سرش تکیه داد و سرشو انداخت پایین و گفت : من نمیتونم کاری بکنم ....
قلبم ریخت ... چی میگفت ؟! یعنی من باید میرفتم ؟
سرگرد _ نمیتونم کاری بکنم ... باید بری ...
_ چی میگی تو ؟! قراره ما این نبود ... تو نگفتی منو میفرستن اونجا ...
سرگرد _ خودمم نمیدونستم ...
_ اگه منو ببرن آمریکا دیگه نمیتونم زنده بمونم ... دیگه شانسی ندارم ... اونجا دیگه میفهمن من ...
ادامه ندادم ... سرگرد یه قدم اومد نزدیکتر و گفت : اگه بخوام کاری بکنم هردومون کشته میشیم ...
نگاهمو بهش دوختمو گفتم : خیلی نامردی ...
با اینکه میدونستم داره درست میگه و نمیتونه منو نجات بده ولی ازش توقع داشتم کاری کنه ... بغضمو فروخوردمو بهش زل زدمو گفتم : من میرم ... حتی اگه تو نتونی ... بیای ...
سرگرد – تو باید تا آخر این ماموریت بمونی ...
_ اینو بفهم ... دیگه واسم بایدی وجود نداره ... من اومده بودم اینجا بمونم ... نه اینکه ببرنم یه جایی که بیرون اومدن ازش برابر با مرگه ... من این ریسکو نمیکنم ...
هیچی نگفت .... رفت طرف روشویی و آبو باز کرد ... سرشو گرفت زیرش ... کمی زیرش موند و سرشو اورد بالا ... دستشو گرفت گوشه ی روشویی و توی آینه بهم نگاه کردو گفت : کی میبرنتون ؟
_ گفت فردا ...
سرشو انداخت پایین ... برگشت طرفم ... نگام کردو گفت : اگه بخوام کاری بکنم کل این ماموریت بهم میریزه ... نمیتونم ...
یک قدم عقبتر رفتم ... خوردم به دیوار ... دستمو حایل کردم تا نخورم زمین ... داشت میگفت ماموریت واسش مهمتره ... با صدایی که از ته چاه میمومد گفتم : بچه تو توی شکممه ... حداقل به خاطر اون ...
سرگرد _ اون بچه باید فدا شه ...
دیگه نتونستم تحمل کنم اونجا رو ... زدم بیرون ... تلو تلو خوران خودمو رسوندم به اتاقم ... درو باز کرد ... قدم برداشتم تا برم داخل که چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم ...
چشامو باز کردم ... به سرمی که توی دستام بود نگاه کردم ... به قطره هایی که ازش میریختن ... با صدای مازیار برگشتم طرفش ...
مازیار _ تو چند روزه غذا نخوردی ؟
_ دلم میخواست بخورم ولی بالا میوردم ...
مازیار _ چرا به من نمیگفتی ؟
هیچی نگفتم ... مازیار سرمو چک کردو نگام کردو گفت : شانس اوردی پویان گرفتت وگرنه ممکن بود واسه بچه و خودت مشکلی پیش بیاد ...
هیچی نگفتم ... به درک بزار مشکل پیش بیاد ... منو که میخواستن بفرستن به یه جهنم دره ی دیگه ای ... چه مهم بود الان اینجا بمیرم یا اونجا ...
به سرگرد نگاه کردم ... منو گرفته بود تا نخورم زمین ... که بچه مشکلی واسش پیش نیاد ... تا ماموریتش خراب نشه ... بغض گلومو گرفته بود ...
سرمو برگردوندم ... دلم نمیخواست جواب اونم بدم ... مازیار رو بهم گفت : باید استراحت کنی ...
و رفتن بیرون ...
دوباره به قطره های دارو که از لوله سرم میومدن پایین چشم دوختم ... فردا باید میرفتم ... دلم نمیخواست بهش فکر کنم ... نفس عمیقی کشیدمو چشامو بستم ...
با صدای مازیار چشامو باز کردم ...
مازیار _ صبح بخیر خانوم ...
لبخند کمرنگی زدم ... دلم میخواست ازش بپرسم میخوای بری پیش بچه ات ؟ میخواستم یکم حالتشو ببینم ...
_ بچه ام چیه ؟
مازیار _ نمیدونم ... هنوز معلوم نیست ...
_ دوست دارم دختر باشه و اسمشو بزارم آهو ...
خشکش زد ... همونجور که داشت به سرم نگاه میکرد برگشت طرفمو گفت : خوشبحالت ...
و سریع رفت بیرون ... پس نسبت به دخترش بی تفاوت نبود ... نیم خیز شدم ... در زدند ... دلم میخواست بگم مگه توی این سازمانم در زدن معنی میده ؟!
در باز شد ... سرگرد و امیر اومدن داخل ... دلم نمیخواست هیچکدومشون رو ببینم ...
امیر _ باید اماده شی ... میخوان ببرنتون ...
نگاش کردمو گفتم : بفرمایید بیرون خودم آماده میشم ...
امیر ابروشو انداخت بالا و گفت : روز آخرو بداخلاقی ... خداحافظ بهتون خوش بگذره ..
و رفت بیرون ... سرگرد یه سری لباسو گذاشت کنارم و پشتشو بهم کرد و گفت : عوض کن ...
بدون هیچ حرفی لباسا رو عوض کردم ...
 پوشیدم ...
برگشت طرفم و گفت : راه بیفت ...
راه افتادم ... از در رفتم بیرون ... پشت سرم اومد ... از چندتا راهرو گذشتیم ... جلوی یه در بزرگ چند نفر ایستاده بودند ... سرگرد منو برد طرف اونا ....
یکی از مردا _ امیر خان گفتید منتظر باشید تا بیاد ...
سرگرد برگشت طرف من و با صدای آرومی گفت : امیر خان غلط کرده ...
خنده ام گرفته بود ... با صدای امیر همه مون برگشتیم طرفش ... با لبخند اومد طرفمون ... رو به من و یه دختر دیگه کردو گفت : میدونید واسه چی میخوان ببرنتون ... پس اگه سعی کنید فرار کنید خونتون گردن خودتونه ...
سرمو انداختم پایین و گفتم : مردن بهتر از این خفته ...
امیر بی توجه به حرفم گفت : پویان و آریا و مهدی باهاتون میان ...
با شنیدن اسم پویان خشکم زد ... اونم میومد ؟! باید خوشحال میبودم ؟
امیر _ میتونید برید ...
برگتیم تا بریم طرف ماشینا که امیر مچ دستمو گرفت ... برگشتم طرفش ... لبخندی زدو گفت : مراقب خودت باش ...
_ مراقب خودم ؟!!!! از اینجا به بعد اونا واسه زندگیم تصمیم میگیرن نه خودم ...
مچ دستمو از دستش بیرون کشیدمو گفتم : تن خونواده تو توی گور لرزوندی ...
سریع راه افتادم ... سرگرد کنار ماشینی ایستاده بود ... سوار شدم ... کسی توش نبود ... قبل از اینکه چیزی بگم درو بست و نشست توش ... ماشینو روشن کرد و جلوتر از اون یکی ماشین حرکت کرد ...
_ سرگرد ؟
دنده رو عوض کردو گفت : حرفتو بزن ...
حرصم گرفت ... من باید از دست اون نارحت میبودم ولی اون داشت باهام اینجوری حرف میزد ... دست به سینه نشستمو برگشتم طرف شیشه و گفتم : هیچی ...
سرگرد _ چی میگفت ؟
برگشتم طرفش ... حرصم گرفته بود ... آخه به اون چه ربطی داشت ...

_ به تو ربطی داره ؟
با اینکه خورد تو ذوقش ولی گفت : مسائل شخصی تو بهم ربطی نداره ... فکر کردم شاید چیزی گفته باشه که به ماموریتمون کمک کنه ...
نگاهمو ازش گرفتمو گفتم : نه چیز به درد بخوری نگفت ...
دیگه هیچ کدوم حرفی نزدیم ... طاقت نیوردم و گفتم : یه سوال بپرسم ؟
سرگرد _ بپرس ...
_ منو واسه چی اوردید اینجا ؟ تا حالا که هیچ اطلاعاتی به دست نیوردم که به کارتون بیاد ...
سرگرد _ قرار بود دختر یکی از وزرا رو بدزدن ... میخواستیم تو ازش مراقبت کنی ...
_ من ؟! از اون ... توی اینهمه ادم ... شک نمیکردن ؟
سرگرد _ نمیدونم ...
خودمو ول کردم روی صندلی عقب و گفتم : موندم شماها به چه امیدی این نقشه های احمقانه رو ریختید ... با عصبانیت گفت : منم روز اول بدون هیچ نقشه ای وارد این سازمان شدم ...
با حرص گفتم : تو یه نفر بودی ولی من دونفرم ...
نگاهشو از توی آینه بهم دوخت و گفت : فکر میکنی اونا زنده اش میذارن ؟
_ من کاری به اونا ندارم ... من فرار میکنم ...
سرگرد _ فکر میکنی فرار راحته ؟
_ تو واقعا فکر میکنی من میرم نیویورک ؟
هیچی نگفت ... دلم نمیخواست ازش بخوام بهم کمک کنه ... این جنینی که تو بدنم بود بچه اونم هست ... باید کمکم میکرد ... لب باز کردم تا بگم بهش ولی منصرف شدم ... مکالمه اونروزش به یادم اومد ... یه ندایی توی قلبم گفت : ولی این بچه خودشه ... نگهش میداره ... دلو زدم به دریا و گفتم : تکلیف این بچه چیه ؟
با خونسردی گفت : واسه این ماموریت به وجود اومده ... بعد از این ماموریتم باید نابود بشه ...
خشکم زد ... چه راحت داشت درمورد یه موجود زنده حرف میزد ...
_ اون زنده هستش ... داره نفس میکشه ...
سرگرد _ نکنه دلت میخواد نگهش داری ؟
از تمسخر صداش حرصم گرفت ... ولی من تا به حال به این فکر نکرده بودم ... میخواستم نگهش دارم ؟! سرگرد نمیخواستش میخواستم تنها نگهش دارم ؟!
سرگرد _ نگه داشتنش کار اشتباهیه ...
_ ولی من میخوام نگهش دارم ... حتی اگه تو هم نخواهیش ...
درمورد حرفی که زده بودم تردید داشتم ... میخواستم نگهش دارم یا داشتم با سرگرد لج میکردم ... ؟؟؟؟
دیگه هیچی نگفتم ... سرمو تکیه دادم و چشامو بستم ...
با صدای سرگرد از خواب پریدم ... داشت با اون دونفر حرف میزد ...
سرگرد _ خطرناکه هردومون باهم باشیم ...
آریا _ عقل کل اگه باهم نباشیم وقتی گرفتنمون چیکار کنیم ؟
سرگرد _ این دوتا رو باید برسونیم ... یکی بهتر از هیچیه ... اون دختره وقت زایمانشه ... شما ببریدش ...
آریا _ چرا من نباید با اون یکی برم ؟
سرگرد _ چون میدونم نمیتونی خودتو کنترل کنی و بدبختمون میکنی ...
و اومد طرف ماشین ... و داد زد : سر قرار میبینمتون ..

 


برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 115- رمان محیا , بیا و رمان بخون , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان دوست داشتنی ورتا (فصل 6) | رمان های عشقولانه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 71- رمان دختر شمالی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 101-رمان دختر سرکش , رمان خوانها , محیا! ( thunder kiz) ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/15 تاریخ
کد :48030

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا