تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان محیا (فصل هفتم)



سوار شد ... و ماشینو روشن کردو راه افتاد ... ازشون که دور شدیم گفتم : واقعا میخوای بری سر قرار ؟
سرگرد _ اول باید به بچه ها خبر بدیم مختصات سازمانو ...
_ یعنی من میتونم برم ؟
سرگرد _ من همچین حرفی زدم ؟!!!!
انگار آب یخی ریختن روم ... افتادم روی صندلی ... خداییش دیگه کم اورده بودم ... دلم نمیخواست دیگه ادامه بدم ... رفتن به اون جا برابر با مرگ بود ... نمیتونستم به هیچ عنوان برگردم ... باید شانسمو الان امتحان میکردم ...
شب توی یه مسافر خونه خوابیدیم ... نمیدونم ساعت چند بود ... خیلی تشنه ام بود بیدار شدم ... از توی یخچال دربو داغونش شیشه رو برداشتم ... کمی ازش خوردم ... گذاشتم سرجاش ... برگشتم ... روی تخت دراز کشیدم که سرگرد گفت : فکر فرارو از سرت بیرون کن ...
برگشتم سمتش ... زل زدم توی چشاش و گفتم : فکر میکنی من به حرفت گوش میدم ؟
لبخندی زدو دستشو اورد نزدیک صورتم و گفت : فکر که نمیکنم ... مطمئنم گوش نمیدی ...
صورتمو از زیر دستش کشیدم کنار و غریدم : بهم دست نزن ...
پشتمو بهش کردم ... دستشو گذاشت روی شکمم و منو کشید طرف خودش ... با صدای بلند گفتم : دستتو بکش ...
نیم خیز شد روم و گفت : میخوام آخرین استفاده رو ازت بکنم ...
یخ کردم ... واقعا فکر نمیکردم اینهمه پست باشه ... دستشو که روی شکمم بود رو پس زدم و بلند شدم ... خواستم برم که کمرمو گرفت ... برگشتم سمتش ... اینو از من به یادگار داشته باش ... با آخرین قدرتم کوبوندم توی صورت خوشگلش ... دکوراسیونشو ریختم بهم بدجور ... دستشو گذاشت روی دماغش ... ولو شد روی تخت ... خداییش خیلی بد زدم ... این بهترین وقت بود واسه فرار ... دویدم طرف سوییچش که روی میز بود و درو باز کردمو دویدم بیرون .... بدون اینکه کفش بپوشم داشتم توی خیابون میدویدم ... به ماشین رسیدم ... پریدم توش ... داشت دنبالم میومد ... قفل مرکزیو زدم .... ماشینو با دستهای لرزونم روشن کردم ... خواستم پامو از روی کلاج بردارم که سرگردو جلوی ماشین دیدم ... داشت از دماغش خون میومد ... داد زد : به نفعته بیای بیرون ...
بدون توجه به حرفش پامو از وری کلاج برداشتمو گازو فشار دادم ... از جلوی ماشین پرید کنار .... توی اون تاریکی داشتم با آخرین سرعت ممکن میرفتم ... ولی من کجا بودم ... توی افغانستان بودم یا ایران ؟

کنار جاده نگه داشتم ... ماشینو خاموش کردم ... دیگه داشت آفتاب میزد ... پاهای داغ کردمو گرفتم توی دستم ... چشام اومد روی هم ...
با صدای چیزی که به شیشه میخورد چشامو باز کردم ... یه زن بود با لباس محلی ... شیشه رو دادم پایین ...
زن _ خانم جان اینجا چیکار مکنید ؟ مشکلی پیش آمده ؟
_ سلام ... نه ... اینجا کجاست ؟
زن _ خب معلومه شما طرفای زابلید ...
اینقدر ذوق کردم که دوست داشتم بپرم و ببوسمش ... ازش تشکر کردم ... ماشینو روشن کردم و راهی رو که زنه گفته بود پیش گرفتم ...
با ایستادن ماشین قلبم ریخت ... بعد از کلی ایستادن و حرکت کردناش ( بعد از تموم شدن بنزین چی میشه ... همونو منظورمه ... نمیدونستم !!! ) بالاخره ایستاد ... استارت زدم ... هیچی نشد ...
_ خدا ...
بازم استارت زدم بازم چیزی نشد ... از ماشین پیاده شدم ... با عصبانیت بهش لگدی زدم ... پام داغون شد ... پاموگرفتمو گفتم : آخه وقت تموم کردن بنزین بود !
نشستم توی ماشین ... توی جاده ای ماشین خاموش شده بود که خبری از هیچ موجود زنده نبود ... داشبوردو باز کردم ... یه اسلحه توش بود و گوشی من !گوشیمو برداشتم ... روشنش کردم ... شارژ داشت ... ولی خط نمیداد ... نمیدونم باید از سرگرد ممنون میشدم یا نه ولی خوشحال بودم ... صندلی رو صاف کردم و خوابیدم ...
چشامو باز کردم ... بلند شدم ... کشو قوسی به کمرم دادم ... خیلی میخوابیدم واینو میدونستم ... از ماشین پیاده شدم ... گردنمو کمی تکون دادم ... با دیدن شتر و یکی که کنارش بود چشام گرد شد ... یه موجود زنده ... میخواستم برم طرفشون ولی با خاری که توی پام رفت متوقف شدم ... به پای خون آلودم نگاه کردم ... باید از همون جا داد میزد ...
_ سلام ... یکی کمکم کنه ... صدامو میشنوید ؟
حس کردم سرشو چرخوند طرفم ... یا شایدم داشتم به خودم امیدواری میدادم ...

ولی نه ... صدامو نشنیده بود ... به راهش ادامه داد ... به شتر که داشت ازم دور میشد چشم دوختم ... با بغض نشستم روی زمین ... باید چیکار میکردم ؟! نفس عمیقی کشیدمو بلند شدم ... صندوق عقبو باز کردم ... توش چند تا آچار بود و یه تنگ کوچیک ... توش روغن بود ... ریختمش روی زمین .... با یکی از آچارا نصفش کردم ... پامو گذاشتم روش و با کش روکش صندلی بستمش ... از هیچی بهتر بود ... کلتو گذاشتم پشت کمرم ولباسمو انداختم روش ... یکی از پیچ گوشتی هارو برداشتمو گوشیمم گذاشتم توی جیبم ... یکی از روکش ها صندلی رو دراوردم و برداشتم ... دیگه چیزی توی ماشین نبود که به دردم بیاد ... راه افتادم ... باید به یه جایی میرسیدم ... آفتاب صورتمو بدجور میسوزوند ... مقنعه مو کشیدم جلوتر ... روکش صندلی رو انداختم روی سرم ... هر قدمی که میزاشتم آهم بلند میشد ... با اینکه میتونستم باهاشون راه برم ولی آسفالت خیلی داغ بود ... نمیدونم چقدر بود داشتم راه میرفتم ... یه تابلو جلوم دیدم ... ابی توی دهنم نمونده بود قورتش بدم ... چشامو ریز کردم ... یه تابلو سبز رنگ بود ... تونستم فقط تشخیص بدم روش نوشته بود زابل ...
چشامو باز کردم ... لبام خشک خشک بود ... با صدایی که از ته چاه بلند میشد گفتم : آب ...
یکی یه دستمال خیس گذاشت روی لبم ... نگاش کردم ... یه دختر جوون بود ... با لذت آبو دستمالو میکشیدم توی دهنم ...
دختر _ بهتری ؟
_ من کجام ؟
دختر _ نترس جای بدی نیستی ... شانس اوردی پیدات کردیم ...
نیم خیز شدم ... گوشیمو ازتوی جیبم دراوردم ... خط نمیداد ...
دختر _ اینجا خط نمیده ...
_ من باید زنگ بزنم ...
بلند شدو گفت : حالت بهتر شد میبرمت مخابرات روستا زنگ بزن ...
بلند شدم و گفتم : من خوبم ...
نگام کردو گفت : بخوابی بهتره ...
وقتی اصرار منو دید گفت : دنبالم بیا ...
سریع دنبالش دویدم ... یه دمپایی بهم داد ... پوشیدمو رفتیم طرف یه ساختمون ... چندتا پیرزن با لباسای محلی بلوچستانی نشسته بود توی سایه ساختمون ... دختر رو به یکیشون کردو گفت : میخواد زنگ بزنه !
به زن پیری نگاه کردم که داشت قلیان میکشید ... بهم نگاه کردو گفت : به کی ؟
_ برادرم ...
زن _ مگه تو شوهر نداری ؟
به شکمم که اومده بود جلو اشاره کرد ... دستمو گذاشتم روش و گفتم : شوهرم کشته شده ... باید برم تهران ...

زن قلیونشو کمی تکون دادو گفت : بهش بده ...
دختر رفت توی ساختمون و منم دنبالش ... به تلفنی که روی میز بود اشاره کردو گفت : اینه ...
رفتم طرفش ... شماره موبایل مهیارو گرفتم ... خاموش بود ... نباید به خونه زنگ میزدم ... به شرکتش زنگ زدم ... بعد از چند بوق ارتباط برقرا شد ...
منشی – بله ؟
_ سلام خانم ستارمنش ... میخواستم با مهیار حرف بزنم ...
ستار منش _ شما ؟
_ محیام ....
ستارمنش _ سلام خانوم کرامت ... خوب هستید ؟
_ بله ... میشه باهاش حرف بزنم ؟
ستار منش _ ایشون توی جلسه ان گفتن هیچ تلفنی رو وصل نکنم حتی مادرتون رو ...
با عجز گفتم : ولی من باید باهاش حرف بزنم ...
ستار منش _ نمیشه خانوم کرامت ...
نمیتونستم از تنها شانسم بگذرم ... داد زدم : گوشیو بده بهش ...
حدس میزدم خشکش زده ... بعد از چند لحظه صدای داد مهیار اومد : خانوم مگه نگفتم هیچ تلفنی رو وصل نکنید ؟
ستار منش _ خواهرتونن ...
مهیار _ گفتم هرکی زنگ زد ...
ستار منش _ محیا خانوم ... اصرار دارن باهاتون حرف بزننن ...
چند لحظه گذشت و صدای نگران مهیار پیچید توی گوشم : محیا ؟
با صدای لرزونم گفتم : سلام داداش ...
مهیار _ سلام عزیزم ... کجایی تو ؟
_ مهیار بیا دنبالم ... نمیخوام اینجا بمونم ...
مهیار _ کجایی مگه ایمان پیشت نیست ؟
_ زابلم ... بیا دنبالم ...
مهیار – باشه عزیزم ... قول میدم ... با ایمان مشکلی پیدا کردی ؟
تا خواستم چیزی بگم بوق ممتد پیچید توی گوشم .... چند بار زدم روی شاسی تلفن ولی هیچی نشد ... با حرص کوبوندمش روی میز ...
دختر _ ما اونو لازمش داریم ...
_ من باید بهش بگم کجام ...
دختر _ میره زابل دنبالت میگرده ...
داشت چی میگفت ... یهو اخماشو کشید توی هم و گفت : راه بیفت ...
خشکم زد ... اومد نزدیک و از زیر مقنعه ام چنگ زد توی موهام و منو کشید بیرون ...

موهام داشت از ریشه کنده میشد ... منو هل داد جلوی همون پیرزنا ... یکیشون گفت : سردار خان ازش خوشش میاد ...
یکیشون رو به دختره گفت : زلیخا ... ترتیب بچه شو بده ... خودش چیزیش نشه ...
دختری که حالا فهمیده بودم اسمش زلیخاست چنگ زد توی موهام و منو کشید طرف یه اتاقی ... باید کلکشو میکندم ... رسیدیم به در اتاق ... خواست منو هل بده داخل که گردنشو گرفتم و پای راستمو گذاشتم پشت پاهاش و زدمش زمین ... چند قدم عقب رفتم ... سرشو کمی تکون داد و بلند شد ... گیج بود ... پامو بلند کردم تا بزنم توی شکمش که با پاش زد توی تاندونم ... لامذهب جوری زد که از حال رفتم ... بی اختیار نشستم روی زمین ... اومد نزدیکم و موهامو چنگ زد ... بلند کردم و داد زد : که منو میزنی ها ؟
خون دماغشو با آستینش پاک کردو منو هل داد طرف تخت ... شکمم خورد به گوشه تخت ... ضعف کردم ... روی زمین دولا شدم ... خدایا خودت کمک کن بلایی سر بچه ام نیاد ... اومد طرفم ... سرشو اورد نزدیک گوشم و آروم گفت : درد داره نه ؟
بلندم کرد ... یقمو گرفتو منو زد توی دیوار ... دیگه نایی نداشتم ... اسلحه ام پشت کمرم نبود ... ولی تیزی پیچ گوشتی رو احساس میکردم ... همونجور که یقمو گرفته بود گفت : نمیزارم دستت به سردار بخوره ... اون ماله منه ...
خب به من چه ... پیشکش خودت ... برو باهاش حال کن ... ای خدا گیر عجب آدم خری افتادما ....
دستمو کردم توی جیبم ... درش اوردم ... روی به زلیخا گفتم : مال خودت من نمیخوامش ....
و دستمو اوردم بالا ... گذاشتم کنار گلوش و گفتم : جونتو دوست داری ولم کن ...
دستاش شل شد ... همونجور که پیچ گوشتی رو گرفته بودم گفتم : کمکم کن فرار کنم بعدش سردارت مال خودت باشه ...
رنگ نگاش عوض شد ... ادامه دادم : من فقط میخوام برم زابل ... کمکم کن ...
لب باز کردو گفت : کمکت کنم دست از سرم برمیداری ؟
خنده ام گرفت ... آخه دختر خوب مگه من تلپ شده بودم روی سرت که حالا دست از سرت بردارم ... خوددرگیری داشت .... ازش کمی دور شدم ... نباید بهش اطمینان میکردم ... نگام کردو گفت : از اون پنجره میتونی بری بیرون ؟
کنارش ایستادمو نگاهی به پنجره کردمو گفتم : آره ...
زلیخا _ خب ... باید از اونجا بری و همون جا رو مستقیم بری تا برسی زابل ... کمه راهش ...
پوزخندی زدمو گفتم : هه فکر میکنی به همین راحتی میرم ؟! بهت اعتماد ندارم ... تو هم همرام میای ...
لبخند روی لبش ماسید ... دستشو خونده بودم ... میخواست منو به کشتن بده ...
گردنشو گرفتمو پیچ گوشتی رو گذاشتم کنار گوشش و گشتمش ... هیچی نداشت ...
_ راه بیفت ...
زلیخا _ داری کار اشتباهی میکنی !
پیچ گوشتی رو فشار دادمو گفتم : خفه شو و راه بیفت ...
راه افتاد طرف پنجره ... هم زمان باهاش بیرون رفتم ... راه افتادیم طرفی که میگفت ... با اینکه بهش اعتماد نداشتم ولی مجبور بودم ... بعد از چند دقیقه رسیدیم به جاده ... ایستاد و گفت : این جاده رو بری میرسی به زابل ...
_ بریم ... میرسیم به زابل ... تو هم میای ...
و هلش دادم ... در امتداد جاده حرکت میکردیم ... تموم حواسم بهش بود که دست از پا خطا نکنه ... بعد از چند کیلومتر راه رفتن از دور خونه ها رو میدیدم ... ذوق زده شده بودم به شدت ... سرعتمو زیادتر کردم ... دلم میخواست میرسیدمو به مهیار زنگ میزدم ... نزدیک شهر که شدیم زلیخا گفت : دیگه رسیدی به شهر ولم کن ...
نگاش کردم و گفتم : واقعا که خیلی احمقی ...
ولش کردمو و درحالی که عقب عقب میرفتم گفتم : خودتو جلوش کوچیک نکن اینجوری بیشتر ازت خوشش میاد ...
نمیدونم تاثیر حرفم بود یا نه ... ولی بیخیال من شد و راهشو گرفتو رفت ... از یکی آدرس مخابراتو پرسیدم ... رفتم توش ... پول نداشتم باید چیکار میکردم ... یادم افتاد گوشیمو دارم ... از مخابرات اومدم بیرونو اطرافو نگاه کردم ... یه موبایل فروشی پیدا کردم ... رفتم توش ... گوشی رو گذاشتم روی میز و گفتم : چند میخریش ؟
موبایلو ورانداز کردو گفت : 100 تومن ...
مخم سوت کشید ... موبایل یه ملیونی رو صد تومن بفروشی ... خیلی یه ها ! ولی به پولش احتیاج داشتم ... با اینکه دلم نمیخواست ازش دل بکنم گفتم : باشه ...
لبخندی زدو پولو از توی کشو دراورد و گذاشت جلوم ... پولو برداشتمو دویدم بیرون ... دوباره رفتم مخابرات ... شماره رو دادم بهش ... یه گوشه ای ایستادم ... بعد از چند لحظه بهم اشاره کرد که برم توی یکی از اتاقکا ... رفتم توش ... گوشیو سریع برداشتم ... با شنیدن صدای مهیار آروم گرفتم ...
مهیار _ محیا ؟
_ میای دنبالم ؟
مهیار _ آره عزیزم ... گوش بده ... به علیرضا زنگ زدم از زاهدان میاد دنبالت ... باهاش برو من میام زاهدان دنبالت باشه ؟
_ کی میرسه ؟
مهیار _ چند ساعت دیگه ... نمیدونم ... محیا بین تو ایمان اتفاقی افتاده ؟
_ نمیخوام چیزی راجب اون بشنوم ...
مهیار _ چی میگی ؟!!!
_ توضیح میدم بهت ... فقط زود بیا ...
مهیار _ باشه عزیزم ... پیش علیرضا جات امنه ... میام امشب ... راستی شماره علیرضا رو یادداشت کن ...
شماره علیرضا رو داد ... نوشتم ... ازش خداحافظی کردمو اومدم بیرون ...

ایستادم کنار مخابرات ... شدیدا گشنه ام بود ... رفتم طرف دیگه خیابون تا از سوپری چیزی بگیرم ... وارد سوپری شدم ... رفتم جایی که کیک و آبمیوه داشت ... برداشتم و حساب کردمو اومدم بیرون ... نشستم کنار خیابون و مشغول خوردن شدم ...
یک ساعت گذشته بود ... دوباره رفتم داخل مخابرات ... شماره علیرضا رو واسم گرفت ... بعد از وصل شدن رفتم توی یکی از اتاقکا ...
_ الو علیرضا خان ؟
علیرضا _ سلام ... کجایی تو ؟ من تازه وارد زابل شدم ...
_ یه لحظه وایسید ...
سرمو از اتاقک اوردم بیرون و به مسئولش گفتم : اینجا کجای شهره ؟
مرده اولش یه چپ چپ نگام کرد ولی وقتی دید جدی ام آدرسو گفت ... به علیرضا گفتم ... گفت تا نیم ساعت دیگه میرسه ... گوشیو قطع کردمو اومدم بیرون ... دوباره نشستم سرجای قبلی ام ... داشتم به ماشینهایی که از اونجا رد میشدن نگاه میکردم ... یه جرثقیل از اونجا رد شد که یه ماشین شبیه ماشین سرگردو حمل میکرد ... با دیدنش قلبم ریخت ... دلم نمیخواست دیگه ببینمش ...
با صدای بوق ماشینی به طرفش نگاه کردم ... با دیدن علیرضا با خوشحال بلند شدم ... رفتم طرف ماشین ... علیرضا واسم درو باز کرد ... سوار شدم ... ماشینو به حرکت دراورد و گفت : سلام ...
_ سلام ... ممنون که اومدید ...
ع _ این چه حرفیه تو هم جای عاطفه ....
لبخندی زدمو هیچی نگفتم ... به عقب اشاره کردو گفت : برو عقب بخواب ...
_ خوابم نمیاد ...
ع _ تا سه چهار ساعت دیگه زاهدانیم ... برو بخواب ...
ماشینو یه گوشه نگه داشت ... رفتم عقب و دراز کشیدم ... چشام اومد روی هم و دیگه چیزی نفهمیدم ...
با صدای یکی چشامو آروم باز کردم ... علیرضا لبخندی زدو گفت : رسیدیم بیدار شو ...
از ماشین اومدم پایین ... هوا تاریک بود ... جلوی یه خونه بزرگ ویلایی بودیم ... علیرضا درشو باز کردو کنار ایستاد ... یه خونه بزرگ به نمای سنگ ... قشنگ بود ..
ع _ بفرمایید داخل ...
لبخندی زدمو پله ها رو رفتم بالا ... در واسم باز کرد ... وارد خونه شدم ... برقو روشن کردو گفت : مامان و بابا و عاطفه رفتن تبریز خونه خالم ...
و رو بهم گفت : راحت باش ... و به ساعتش نگاه کردو گفت : تا نیم ساعت دیگه پرواز مهیار میشینه ... من باید برم فرودگاه ... تو راحت باش ...
و رفت طرف درو گفت : هرچی لازم داشتی بردار ... خداحافظ ...
نشستم روی مبل ... صدای بازو بسته شدن در اومد ... تا یک ساعت دیگه مهیار میومد ... دیگه راحت شده بودم ... نگام افتاد به شکمم ... باید راجب این بهشون چی میگفتم ...
بچته ... تو ازدواج کردی و این بچته ... جای نگرانی نداره ... کسی بازخواستت نمیکنه ...
وقتی بفهمن چی شده که بازخواستم میکنن ...
نباید بفهمن ... بین تو و سرگرد مشکلی پیش اومده و تو طلاق میخوای ...
آخه با نبود سرگرد میخوان دنبالش بگردن ...
عمو ازم حمایت میکنه ...
از این خیال کمی اروم گرفتم ولی از عکس العمل مهیار میترسیدم ...
یک ساعت به سرعت گذشت ... زمانی به خودم اومدم که مهیار منو گرفته بود توی بغلش و داشت ارومم میکرد ... داشتم میلرزیدم ... با اینکه میدونستم جام امنه ولی بازم میترسیدم ... ترس از آینده پیش روم ...
مهیار منو از خودش جدا کردو نگاهی به شکمم کرد ... خجالت میکشیدم ... لبخندی زدو گفت : واقعیه ؟
خنده ام گرفته بود ... با خنده بغلم کردو گفت : خواهر گند اخلاق ما مامان شده ...
خودمو ازش جدا کردم ... مهیار با لبخند به شکمم نگاه میکرد ... یهو اخماشو کشید توهم و بهم نگاه کردو گفت : بینتون چه مشکلی به وجود اومده ؟
چشامو بستمو گفتم : بهم وقت بده ... بهت میگم ... بریم شیراز ...
مهیار هم دیگه چیزی نگفت ... شب همونجا خونه ی علیرضا خوابیدیم ... صبح ساعت 10 هم با اتوبوس اومدیم شهرمون !
جلوی خونه از تاکسی پیاده شدم ... مهیار داشت کرایه راننده رو میداد ...
_ مهیار مامان اینا میدونن ؟
مهیار دستشو گذاشت پشت کمرمو گفت : نه ولی ... بریم داخل ...
مهیار درو با کلیدش باز کردو منو هل داد داخل ... در ساختمونو باز کردیم ... جلوتر از مهیار وارد شدم ... صدای خنده مهلا و محسن میومد ... نگام به طرف پله ها کشیده شد ... مهلا از پله ها پایین دوید و محسن هم پشت سرش ... حواسشون به من نبود ...
محسن _ اِ مهلا بده ...
مهلا دوید طرف ما و در حالی که عقب عقب میومد گفت : نمیدم ...
نزدیک بود بخوره به من که مهیار جلوم وایستاد ... خورد به مهیار ... چند قدم عقبتر رفتو با دیدن مهیار گفت : اِ داداش تویی ؟
از پشت مهیار اومدم بیرون ... با دیدن من خشکش زد ... با فریاد محسن به طرفش نگاه کردم : آباجی ...
پرید بغلم ... با اینکه نمیتونستم نگهش دارم ولی دلشو نشکوندم ... نشستم روی زمین و بوسیدمش ...
_ خوبی عزیزم ؟
محسن خواست حرفی بزنه که مهلا منو گرفت توی بغلش ... میخواستم بگم چه عزیز شدم ولی فقط بلند شدمو بغلش کردم ... توی بغلم گریه میکرد ...
_ مهلا این چه وضعشه ... بچه بدبخت ترسید ....
مهلا _ خیلی نامردی به وقتش به حسابت میرسم ...
لبخندی زدم و خواستم به مهلا چیزی بگم که چشمم افتاد به مامان که با چشای اشکی کنار در آشپزخونه ایستاده بود ... مهلا رو از خودم جدا کردم و رفتم طرف مامان ... جلوش ایستادم ولی طاقت نیوردمو خودمو انداختم بغلش ... مامان هم با اینکه سعی میکرد خودشو کنترل کنه ولی موفق نمیشد و اشک میریخت ... با صدای عصبانی مهیار همه برگشتیم طرفش : چتونه شما ها ؟ حالا که محیا اومده هم گریه میکنید ؟
مامان _ اشک شوقه عزیزم ...
مهیار _ نگا به محیا بکنید بعد ذوق زده شید ...
همه با تعجب بهم نگاه کردن ... نگاهمو به مهیار دوختم ... دلم میخواست خفه اش کنم ...

نگاهشون روی شکمم ثابت موند ...
مهلا _ من خاله میشم ؟
خنده ام گرفته بود ... ابراز احساست خواهر برادر ما هم مثل آدم نبود ... فقط سرمو تکون دادم ... از خوشحال جیغی کشید ... مهیار دستشو گذاشت روی دهن مهلا و گفت : تو واسه بچه محیا این کارو میکنی واسه اژدر من چیکار میکنی ؟
مهلا دست مهیارو پس زدو گفت : گمشو با این اسم انتخاب کردنش ... اژدر ... موندم تو اینو کجا شنیدی ؟!!!!
مامان پیشونیمو بوسیدو گفت : مبارکه عزیزم ...
فقط لبخندی زدم ... مهلا منو کشید طرف یکی از مبلا که گفتم : مهلا تروخدا بزار برم حموم بعد بیام ....
با کسب شدن اجازه شیرجه زدم توی حموم ... بعد از ماهها یه حموم حسابی میکردم ... از حموم اومدم بیرون ... رفتم توی هال ... مهلا با دیدن من گفت : مامان زنگ زده به کل فکو فامیل خبر داده ...
اخمام رفت توهم ... برگشتم طرف آشپزخونه ...
_ مامان چیکار کردید ؟
مامان در حالی که غذاشو چک میکرد گفت : به داییت اینا و عموت اینا زنگ زدم ...
_ میذاشتید من یکم استراحت کنم بعد ...
مامان با لبخند گفت : تا شب خیلی وقته استراحت کن ...
_ دلم نمیخواست ...
حرفمو ادامه ندادم ... مهیار وارد آشپزخونه شد و حرفمو ادامه داد : دلش نمیخواد کسی رو حالا ببینه حقم داره ... بچه هنوز نرسیده شما به ملت خبر دادین ... عمو فریبرز زنگ زده میگه همین الان دارم میام ...
_ خودمم با عمو کار دارم ولی بقیه رو ...
با دیدن ناراحتی مامان گفتم : ساعت چند میان ؟
مامان _ 7 ...
_ باشه ... سعی میکنم اماده شم ...
با صدای زنگ سرمو برگردوندم طرف ایفون ... مهلا جواب داد و بعد از چند لحظه گفت : عمو فریبرزه ...
از آشپزخونه اومدم بیرون ... نمیخواستم نشون بدم که ناراحتم ... درو باز کردم و با لبخند گفتم : سلام عمو ... همونجا وسط حیاط ایستاده بود و داشت نگام میکرد ...
_ بفرمایید داخل ...
پله ها رو اومد بالا و آروم گفت : چی شده ؟
_ میگم ...
اومدیم داخل ... کمی توی جمع نشستیم ... بلند شدمو گفتم : عمو میشه یه لحظه بیایید اتاقم کارتون دارم ؟
عمو با گفتن با اجازه بلند شدو دنبالم اومد ...به محض وارد شدن درو بستو گفت : جون به لبم کردی چی شده ؟ از وقتی رفتید خبری ازتون نبود ...
نشستم روی تخت و شروع کردم به صحبت ... همه چیزایی که میدونستمو گفتم و در آخر زل زدم توی چشاش و گفتم : داشتن منو میفرستادن نیویورک ... همین سرگرد لعنتی شما داشت منو میبرد ... نمیتونستم برم ... من اومده بودم توی اون ماموریت تا مفید باشم نه اینکه منو بفرستن جایی که آخرش مثل زباله پرتم میکردن بیرون ...
سرمو انداختم پایینو گفتم : با اینکه میدونم کل نقشه هاتون رو ریختم بهم ... نقشه هایی که اصلا حساب شده نبود ... ولی من میخوام زندگی کنم ... میخوام این بچه رو نگه دارم ... حتی به عنوان یه فراری ... حتی اگه همه تون طردم کنید ...
سرمو بلند کردم ... سرش پایین بود ... حرفامو زده بودم ... حالا باید اون حرف میزد ... چند دقیقه هیچی نگفت ... سرشو بلند کردو نگام کردو گفت : میخوای چیکار کنی ؟ تو یه فراری هستی میخوای چجوری زندگی کنی ؟!
_ خوبه کل وزارتتون میدونه منو فرستادن ماموریت بعدش نمیتونن دوباره کارمو درست کنن ؟!
عمو _ تا وقتی سرگرد برنگرده نمیتونیم ... جونش در خطره ...
_ زندگی من واسش اهمیت نداشت بعد چرا باید زندگی اون واسم مهم باشه ؟! میخوام برنگرده ...
عمو _ محیا جان یکم منطقی فکر کن ...
_ تا الان به سازتون رقصیدم ... منو فرستادید توی سازمان فقط بخاطر چی ... از دختر یکی از وزیرا محافظت کنم ولی کو دختره ... نبود ... رفتم اونجا ... زندگیمو ریختم بهم فقط واسه یه احتمال ...
با صدای آروم تری گفتم : میخوام زندگی کنم ...
عمو _ سرگرد میاد ... شاید چند ماه دیگه ولی میاد ... اونموقع دیگه کاراتون رو درست میکنم ...
_ من این چند ماه باید توی خونه زندونی باشم ؟
عمو چیزی نگفت ... سرمو تکون دادمو گفتم : باشه ... من مثل اون نیستم از پشت خنجر بزنم ...
عمو رفت ... منم رفتم پیش خونواده ام ... ظهر وقتی داشتیم غذا میخوردیم یهو بابا پرسید : ایمان کجاست ؟
غذا پرید توی گلوم ... داشتم سرفه میکردم ... مهیار یه لیوان آب داد دستم ... خوردم ... بهشون نگاه کردم ... همشون منتظر جواب بودن از جانبم ... نفس عمیقی کشیدمو گفتم : ماموریته ...
بابا بیخیال نشد و گفت : چرا تو اومدی ؟
از لحنش ناراحت شدم ... با بغض گفتم : خیر سرم اومدم خونه پدرم ... باشه اگه ناراحتید میرم ...
خواستم بلند شم که بابا گفت : بشین ...
نشستم ... بابا بهم زل زدو گفت : نه من بچه ام نه تو ... بگو چی شده
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 115- رمان محیا , بیا و رمان بخون , رمان خوانها , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 71- رمان دختر شمالی , دوسـ ـتـداران رمـان , محیا! ( thunder kiz) , رمانی ها - 93-رمان نامزد من , رمانی ها - 27-رمان لاله ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/15 تاریخ
کد :48029

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا