تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان محیا (فصل هشتم)



حالا دیگه پنج ماهه بودم ... سنگین شده بودمو حرکت واسم دشوار بود ... مهیار بهم میگفت هندونه ... محسن و مهلا هم شرط بسته بودن که بچه پسره یا دختر ... خلاصه اوضاعی داشتن ...
مهلا _ باید بیای ...
_ عزیزم نمیتونم ... من تا دستشویی رفتنم به زور میرم ..
مهلا _ نخیرم تو تنبل بازی در میاری ... واسه یغما تا هشت ماهگیش کسی نمیفهمید بچه داره ...
_ بخدا نمیتونم ....
مهلا _ کسی وسط اونهمه آدم تشخیص نمیده تو کی هستی ...
_ خطرناکه ... بیخیال شو ...
مهلا _ فقط بچه های کلاس مان و چندتا از خونواده هاشون ...
_ خب من بیام چیکار ؟
مهلا _ خواهش میکنم ... محیا من که تو رو خیلی دوست دارم ...
خنده ام گرفته بود ... وقتی دید میخندم شیرجه زد طرف تلفن و گفت : اصلا از عمو اجازه میگیرم ...
_ به عمو چه ربطی داره ؟
مهلا _ واسه جریانات امنیتی و اینا دیگه ... بگم بادیگارد بفرسته ؟
با خنده گفتم : واسه یه فراری و ترویست بادیگارد بفرسته ... خوب فکریه ...
خودشم خنده اش گرفت ... به آرومی گفتم : فردا شب تولد یاشاره .... میریم اونجا ...
مهلا با نارحتی گفت : ولی من میخواستم توی بیای خونه دوستم ...
لبخندی زدم که یعنی بیخیال ... اونم با ناراحتی رفت پایین ... گوشیمو از روی تخت برداشتمو به یغما زنگ زدم ...
یغما _ سلام مامان خانوم ...
_ سلام ... خوبی چیکار میکنی ؟
یغما _ هیچی ... دارم واسه تولد یاشار آماده میشم ...
_ آها ... نمیای این طرفا ... پوسیدم توی این خونه ...
یغما _ خب برو بیرون ... بگرد ... کی خونتونه ؟!
_ هیچکی فقط منو مهلا ... با این هندونه برم بگردم ...چه شود ...
صدای خنده اش بلند شد و گفت : فکر کنم مال تو چند قلو باشه ...
_ من توی یکیشم موندم ...
یغما _ نمیدونی چه شیرینی داره ...
_ آره ... کاری نداری ؟
یغما _ قربانت ... خداحافظ ...
_ خداحافظ ...
گوشی رو قطع کردم ... ایستادم کنار پنجره ... زل زدم توی باغ بابا ... خیلی قشنگ بود ... آدم با دیدنشون جون میگرفت ... در اتاقم باز شد ... اونقدر غرق لذت بودم که اصلا برنگشتم ببینم کیه ... چند لحظه بعد دستی دور کمرم حلقه شد و منو گرفت توی بغلش ... مهیار دیوونه عادتش شده بود وقتی از شرکت میومد اول میومد سراغ من و خواهر زاده هندونشو بغل میکرد ...
_ مهیار دلم واسه بیرون رفتن تنگ شده ...
نفس عمیقی کشیدم ... بوی تلخ ادکلونش پیچید توی بینیم ... ولی اینکه ادکلون مهیار نبود ... سریع برگشتم ... با دیدن کسی که جلوم بود خشکم زد ...
بالبخند ازم یه قدم دورتر شدو گفت : سلام ...
من فقط نگاش میکردم ... انگار قدرت تکلممو از دست داده بودم ... بالاخره با هر جون کندنی بود زبون باز کردمو گفتم : تو ... اینجا ... چیکار میکنی ؟
سرگرد _ اومدم بچه مو ببینم ...
یخ کردم ... بچه ام ... یعنی وجود این بچه واسش ارزش پیدا کرده بود و این یعنی اینکه میخواست بچه رو ازم بگیره ... آمپر چسبوندم : بچه ؟! تو که انکارش میکردی حالا چی شده میخواییش ؟
سرگرد _ محیا آروم باش ...
_ نمیخوام آروم باشم ... برو بیرون ...
سرگرد _ محیا ...
_ نخیر جناب سرگرد روی این یه قلم جنس نمیتونی حساب باز کنی ... همون موقع که گفتی نمیتونم نجاتتون بدم این بچه دیگه پدری نداره ... حالام برو بیرون ...
خواست یه قدم بیاد نزدیکم که صدامو بلند تر کردمو داد زدم : میری بیرون یا ...
در باز شد ... مهیار اومد داخل ... با دیدن کسی که روبروم ایستاده بود با تعجب نگام کرد ... عصبی گفتم : بیرونش کن ...
سرگرد نگاهی به مهیار انداختو گفت : باید باهات حرف بزنم ...
خواستم حرفی بزنم که مهیار یه قدم نزدیک تر شد به سرگرد و گفت : شنیدی که چی گفت ... برو پی کارت ...
سرگرد رفت طرف در و گفت : نمیذارم ...
و سریع رفت بیرون ... زانوهام سست شدن ... از حرف آخرش منظوری داشت ... زانو زدم روی زمین ... مهیار با نگرانی نشست کنارمو گفت : خوبی ؟
_ اون گفت نمیذارم ... از این حرفش منظور داشت ...
به مهیار نگاه کردمو گفتم : میخواد بچه مو بگیره ...
مهیار سرمو گرفت توی بغلشو گفت : نمیذارم قربونت برم ...
دستمو گذاشتم روی شکممو گفتم : بهم قول دادی ... نذار باشه ؟
انگار داشت بهم قول یه بستنی رو میداد ... چرا داشتم خودمو گول میزدم ... قانون طرف اون بود ... اون پدرش بود حتی اگه این اتفاقا رو هم واسه قاضی توضیح بدم بازم یا بچه رو میدن به سرگرد یا ... نه نباید اینجوری بشه ... اون بچه منه ...
اومدن سرگرد یه مزیتی داشت ... عمو دیگه میتونست مارو از فراری بودن دربیاره ... و از این بابت خوشحال بودم ...
چند روزی ندیدمش ... عمو بهم زنگ زدو گفت که دیگه میتونم برم بیرون ... اولین جایی که باید میرفتم سونو گرافی بود ... قرار بود با یغما برم ... لباسمو پوشیدمو اومدم بیرون ...
مامان _ نمیخوای من همراهت بیام ؟
لبخندی زدمو گفتم : نه قربونت برم ....
صدای آیفون که بلند شد از خونه اومدم بیرون ... درو باز کردم ... یغما با دیدنم گفت : به به بالاخره این خانوم افتخار دادن بیان بیرون ...
سوار ماشین شدمو یغما هم نشست پشت فرمون ... ماشینو روشن کرد که گفتم : استرس دارم ...
پقی زد زیر خنده ... با تعجب نگاش کردم ... سرشو برگردوند طرفمو گفت : خیلی فیلمی بخدا ...

هیچی نگفتم ولی داشتن توی دلم رخت میشستن ... با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم ... شماره رو نمیشناختم ... خواستم جواب ندم که یغما گفت : جواب بده کشتی بدبختو ...
_ بله ؟
صدای سرگرد پیچید توی گوشم : سلام ...
_ بر فرض که علیک فرمایش ؟
سرگرد _ قبلا خوش اخلاق تر بودی ...
_ قبلا به یه آدم نامرد برخورد نکرده بودم ...
سرگرد _ باید ببینمت ...
_ ولی من مشتاق نیستم ببینمت ...
سرگرد _ دست از لجبازی بردار ... کجایی بیام دنبالت ؟ خونه نیستی ...
_ بله واسم بپا هم گذاشتی ؟!
سرگرد _ محیا خواهش میکنم ... باید باهات حرف بزنم
_ من حرفی باهات ندارم ...
سرگرد با حالتی عصبی گفت : فکر کردی پیدات نمیکنم ؟! تا الان باهات راه اومدم دیگه بقیه اش تقصیر خودته ...
و قطع کرد ....
 قطع کرد ... چی داشت میگفت ... میخواست چیکار کنه ؟! با صدای یغما به خودم اومدم ...
یغما _ کی بود ؟
_ هیچکی ...
یغما هم که فهمید نمیخوام راجبش حرف بزنم بیخیال شد ... جلوی سونو گرافی پیاده شدیم ... به کمک یغما رفتم داخل ... چون وقت قبلی داشتیم و مطب هم کمی شلوغ بود باید صبر میکردیم ... نشستم روی یکی از صندلی ها ... یغما هم نشست کنارم ... بی اختیار داشت دستام میلرزید ... میترسیدم ... از تهدیدای سرگرد میترسیدم ... گوشی یغما زنگ خورد ... با گفتن ببخشید بلند شدو رفت طرف در ورودی مطب ... منشی فامیلمو صدا زد ... بلند شدمو رفتم طرفش ... بهم اشاره کرد برم داخل ... رفتم داخل ... دکتر منو خوابوند روی یه تخت ... لباسمو زد بالا و یه چیز ژله مانند رویخت روی شکمم ... دستگاهی که توی دستش بود رو گذاشت روی شکمم ...
دکتر _ میدونی نوزادت چیه ؟!
تا خواستم بگم نه که در باز شد ... منشی اومد داخلو گفت : خانم دکتر یه آقایی میکن شوهر خانومن میخوان بیان تو ...
دکتر بهم نگاه کردو گفت : بگید بیاد داخل ...
حس کردم رنگم پریده ... در باز شد ... سرگرد اومد داخل ... دکتر با لبخند گفت : سعی کنید دیگه از این تاخیرا نداشته باشید اونم وقت زایمان ...
بی توجه به سرگرد با صدای لرزونم گفتم : بچه چیه ؟
دکتر _ دختر و ...
از واوی که بعد از دختر اورد سرمو چرخوندم سمتش ... داشتم نگاش میکردم که سرگرد گفت : مگه چندتان ؟
دکتر _ سه تا ...
منو دیدید فکم چسبیده بود روی زمین ... سرگرد نشست روی یکی از صندلی ها ... دکتر به دوتامون نگاه کردو گفت : دو تا پسر و یه دختر ...
نمیدونستم چی بگم ... در معنای کامل هنگ کرده بودم ... دکتر بلند شدو گفت : تنهاتون میذارم ...
دستمو بردم و از روی میز دستمال کاغذی برداشتمو بدنمو پاک کردم ... لباسمو درست کردمو بلند شدم ... بدون توجه به سرگرد از اتاق دکتر اومدم بیرون ... یغما با ذوق اومد کنارمو گفت : چی گفت ... ؟
نگاش کردم ... با بغض گفتم : سه تا ... دوتا پسرو یه دختر ...
یغما خشکش زد ... ولی خیلی زود خودشو جمع کردو منو گرفت توی بغلش ...
یغما _ وای خدا ... باورم نمیشه ...
با صدای سرگرد یغما ازم جدا شد ... سرشو انداخت پایینو با خنده تبریک گفت ...
سرگرد _ ممنون ... واقعا شوکه شدم ...
یغما _ مسئولیتتون یهو چه سنگین شده ...
سرگرد لبخندی زدو دستشو گذاشت پشت کمرمو گفت : این محیا خانمتون رو قرض میگیرم ...
یغما سریع منو بوسیدو گفت : پس من رفتم ...
بدون اینکه منتظر جوابی از طرف من باشه رفت بیرون ... برگشتم سمت سرگردو گفتم : امر ؟
لبخندی زدو گفت : بداخلاق نباش دیگه ... باید باهات حرف بزنم ...
_ من باتو جایی نمیام ...
سرگرد _ مجبوری ... میخوام بچه هامو نشون مادرم بدم ...
وا رفتم ... بازومو گرفت و منو از مطب بیرون اورد ... سوار ماشینش کردو به راه افتاد ...
_ موندم با چه رویی داری این حرفا رو میزنی ؟ تو که میگفتی باید نابودش کنیم ...
سرگرد _ نابودشون ... سه تا خانوم ...
از صورت خندونش چشم برداشتمو گفتم : حرفتو بزن ...
سرگرد _ اونشب تنها کاری که از دستم برمیومد تا فرارتو عادی جلوه بدم همون بود ... باید کاری میکردم که تو بتونی بری ...
با ناباوری برگشتم سمتشو گفتم : از اول دروغ گو خوبی نبودی ....
کلافه گفت : منم به اندازه تو دلم میخواد نگهش دارم ... ببخشید نگهشون دارم ....
جمله آخرو با خنده گفت و نیم نگاهی به شکم من انداخت ...
_ من نمیذارم هیچ کدومشون دست تو بیفته ....
سرگرد _ عزیزم دور ور ندار ... میخوای چیکار کنی ها ؟! اگه بری دادگاه هم به من میدونشون ...
_ باید مرده باشم که تو نگهشون داری ...
اونم دیگه چیزی نگفت ... سرمو چرخوندم طرف خیابون ... بغض گلومو فشار میداد ...

چرا باید اینجوری میشد ... من میخواستم با چنگو دندون نگهش دارم ولی الان شده بودن سه تا ... مشکلاتم زیادتر شده بود ... اما از تصور سه تا وروجک لبخندی زدم ...
سرگرد کنار یه خونه نگه داشتو گفت : رسیدیم ....
درو باز کردمو پیاده شدم ... اونم پیاده شدو درو باز کرد ... عقب ایستاد ... رفتم داخل ... یه باغ بود ... با درختای نارنج ... نفس عمیقی کشیدم ... با اینکه بوی بهار نارنج نمیومد ولی من حسش میکردم ...
سرگرد _ میتونی بیای ؟
_ آره ...
آروم آروم شروع کردم به راه رفتن طرف ساختمون ... اونم کنارم راه میرفت ...
_ تو که نمیخواستی چیزی به خونواده ات بگی ...
سرگرد _ حالا که میخوام بچه هامو نگه دارم گفتم بهشون ...
دستمو مشت کردم ... دلم میخواست همون مشتو میزدم توی صورتش ... رسیدیم به پله ها ...
_ از پله بدم میاد ...
سرگرد _ سختته بیای بالا ؟
توجهی به حرفش نکردم ... پله ها رو یکی اومدم بالا ... به نفس نفس افتاده بودم ... نفس عمیقی کشیدم ... چشمم افتاد به سرگرد ... تکیه داده بود به دیوارو داشت بهم نگاه میکرد و لبخند میزد ... با حرص گفتم : خیلی خنده دارم ؟!
سرگرد اومد طرفمو گفت : آره ...
و رفت داخل ... ای ... یه مریضی بد بگیری بیفتی گوشه خونه ... نه بابا گناه داره ...
سرگرد _ بیا دیگه ...
رفتم داخل ... سرگرد بلند داد زد : مامان ؟
اطرافو نگاه کردم ... کلا چیزای عتیقه داشتن ... یه اسب گنده چوبی هم گوشه پذیرایی بود ... اندازه یه اسب واقعی ... با صدای زنی به طرفش نگاه کردم : چیه ؟
سرشو که بلند کرد خشکش زد ... سرگرد با لبخند گفت : مامان خانوم اینم محیا ...
هیچکدوم حرفی نمیزدیم ... من از خجالت ... مامان سرگردم از شکی که بهش وارد شده بود ... سرگرد هم که کلا توی این قضیه سهیم نبود ...
سرگرد _ الهه خونه هستش ؟
مامانش چیزی نگفت فقط داشت منو نگاه میکرد ... سرگرد از پله ها رفت بالا ... باید یه کاری میکردم ... رفتم جلوتر ... یک قدمی خانم مودت ایستادمو گفتم : خوشحالم میبینمتون ....
دو قطره اشک از چشاش پایین چکید ... یهو منو گرفت توی بغلش و با بغض گفت : نمیدونم چجوری خدارو شکر کنم ...
منم بغلش کردم ... منو از خودش جدا کردو اشکاشو پاک کردو گفت : چند لحظه بشین الان میام ...
و خودش رفت ... نشستم گوشه ی مبل ... صدای خنده ی سرگرد اومد و بلافاصله گفت : الهه میخوری ...
هنوز حرفشو کامل نزده بود که صدای جیغ یکی بلند شدو پشت سرش یه چیزی از پله ها پایین اومد ... از سرجام بلند شدم ... سرگرد با سرعت دوید پایینو نشست کنار الهه ... منم رفتم طرفشون ...
سرگرد _ چیزیت شد ؟
ولی اون بی توجه به حرف برادرش بهم نگاه کردو گفت : محیا تویی ؟
خنده ام گرفته بود ... سرمو تکون دادم که بیخیال دردش شدو منو گرفت توی بغلش ... با خوشحالی گفت : آخ جون منم عمه شدم ...
صدای خنده ی منو سرگرد هم زمان بلند شد ... الهه منو از خودش جدا کردو برگشت طرف برادرش که یهو صدای آخش بلند شد ...
الهه _ ای کوفت ... نیشتو ببند ... اینقدر نشونم ندادی که حالا که دیدمش اینقدر ذوق زده شدم ... آبروم رفت پیش زن داداشم ...
خنده مو قورت دادم ... مامان سرگرد هم اومد ... اسفندی که توی دستش بودو بالای سر من و سرگرد چرخوندو گفت : ایشالله خوشبخت بشید ...

لبخندی زدم و به سرگرد نگاه کردم ... پس همه چیو نگفته ... الهه منو کشید طرف یکی از مبلا و نشوند روش و گفت : بچه چیه ؟
سرگرد درحالی که داشت با گوشیش ور میرفت با خنده گفت : چی ان ... سه تاست ... دوتا پسرو یه دختر ...
الهه با بهت نگام کرد تا تایید کنم حرف سرگردو سرمو که تکون دادم یه جیغی کشید که سرگرد دستاشو گذاشت روی گوشش
سرگرد _ چه خبرته ؟
الهه منو بوسیدو بلند شدو گفت : واقعا خوشحالم ... من برم به مریم خبر بدم ...
و دوید از پله ها بالا ... مادر سرگرد با لبخند رو بهم گفت : خدا بهتون لطف داشته ...
لبخند تلخی زدم ... چه لطفی ... داشت در حق بچه ها ظلم میکرد ... با صدای مادر سرگرد سرمو بلند کردم : دیگه ایمان از ماموریتش دس کشیده دیگه باید برید سر زندگی خودتون ...
سرمو انداختم پایینو گفتم : ما بخاطر ماموریت باهم ازدواج کردیم و حالا هم ماموریت تموم شده ...
سرمو بلند کردم ... نگام با نگاه سرگرد گره خورد ، گفتم : میخواهیم از هم جدا شیم ...
تو چشاش هیچی نبود ... نه خوشحال نه هیچی ... نگاهمو ازش گرفتمو به مادرش دوختم ... مادرش با نارحتی گفت : شما اصلا فکر هم میکنید ؟!
سرگرد خواست حرف بزنه که مادرش با حرص گفت : شما دوتا فقط خودتون رو میبینید ...
رو بهم کردو ادامه داد : تو مادری ... یه مادر بخاطر بچه هاش باید خودشو فدا کنه ...
تو چشاش نگاه کردمو گفتم : من خودمو فدا کردم ... این پسر شما بود که میگفت بچه واسش ارزش نداره .... میگفت نابودش کنیم ... من میخواستم نگهش دارم ... حالا اومده و ادعا میکنه بچه ها رو میخواد ...
مادرش سرشو انداخت پایینو گفت : شما باید بخاطر اونا باهم بسازید ... اونا هم مادر میخوان هم پدر ...
سرگرد _ اونا با ازدواج من مادر دار میشن ...
با بهت نگاش کردم ... چه راحت حرف میزد ... چه راحت فکر میکرد بچه هامو میدم بهش ...
مادر سرگرد _ اونا مادر دارن ... احتیاجی به زن تو ندارن ...
سرگرد حرصش گرفته بودو دیگه هیچی نگفت ... بغضمو فرو دادمو گفتم : جواب منو نمیده ... شما ازش بپرسید چرا یهو حس پدرانه اش قلمبه زد بیرون ؟!
سرگرد خواست بلند شه که مادرش با جدیت گفت : بشین ایمان ...
نشست ... معلوم بود احترام مادرشو خیلی نگه میداره ... مادرش رو بهش گفت : راست میگه ... تو اگه بچه ها رو میخواستی از همون اول به ما هم میگفتی زن گرفتم ... چی شده حالا بچه ها رو میخوای ؟
سرگرد _ از خون خودمن ... میخوامشون ...
مادر سرگرد _ متاسفم واسه خودم ... پسر تربیت کردم ... آقای مودت توی اون گوشت فرو کن ... اونا شی نیستن که بخواییشون ... اونا انسانن ... نباید قربانی خودخواهی تو بشن ...
سرگرد _ میگید چی کار کنم ؟! محیا هم میخواد طلاق بگیره ...
مادر سرگرد _ فقط خودتو میبینی ...
رو به من کردو گفت : تو بچه ها رو میخوای ؟
_ بله ...
مادر سرگرد _ تو چی ایمان ؟
سرگرد با کلافگی گفت : اره ...
منفجر شدم ... دیگه نمتونستم این حرفا رو نگه دارم ...
_ تو که ادعا میکردییکی دیگه رو دوست داشتی ... اونم حامله است برو بچه اونو بزرگ کن ... اون که واست بیشتر اهمیت داره ...
سرشو بلند کرد ... از عصبانیت داشت میلرزید ... از جاش خیز برداشتو اومد طرفم ... نشست کنارمو موهامو گرفت توی دستشو سرمو اورد نزدیک صورتشو گفت : داشتن این بچه ها رو به دلت میذارم ...
با لبخند گفتم : منم همینطور عزیزمممممممممممممممم
عزیزمو با غلظت و کش دار گفتم ... چشاش به خون نشسته بود ... موهامو بیشتر کشید که صدای عصبانی مادرش بلند شد : ایمان ولش کن ...
ایمان منو با کمی تاخیر ول کردو بلند شد ... بدون معطلی رفت طرف در ...
با صدای بسته شدن محکم در چشام اومد روی هم ... بازم نتونسته بودم جلوی زبونمو بگیرم ... درکش میکردم عصبانی شه ... خودمم اگه بودم ناراحت میشدم ...
مادر سرگرد _ شما نباید از هم جدا شید ...
چشامو باز کردمو با عجز گفتم : جدا نشیم ؟! یه عمر مثل دوتا غریبه باهم زندگی کنیم ؟ هردومون از همدیگه بدمون میاد ...
مادر سرگرد _ من پسر خودمو میشناسم ... دلیلی واسه این کارش داره ...
_ دلیلی بزرگتر از زجر دادن من و نگه داشتن بچه ها ؟
مادر سرگرد _ نه فراتر از اینه ... تو حاضری بچه هاتو بدی به ایمان ؟
_ معلومه نه ...
مادر سرگرد _ اون لجباز تر از این حرفاست ... راحت میتونه بچه ها رو ازت بگیره ...
_ نمیذارم ....
مادر سرگرد _ عزیزم ... تو میتونی بچه ها رو فوقش تا هفت سالگی نگه داری بعدش که دیگه مال ایمانن ...
با بغض گفتم : شما مگه مادر نیستید ؟ چجوری من میتونم بزارم ازم جدا شن ؟
مادر سرگرد _ میدونم ... ولی هی مادر بخاطر بچه اش فداکاری میکنه ...
_ تو چه راهی فداکاری کنم ؟! همین که زندگیمو گذاشتم پای این ماموریت مسخره که آخرشم معلوم نشد چی شد بس نیست ؟ دیگه چی از جونم میخوان ...
مادر سرگرد بلند شدو اومد کنارم نشستو گفت : آروم باش عزیزم ...
چشامو بستمو گفتم : ببخشید ...
با سروصدای الهه چشامو باز کردم ... اومد نشست طرف دیگه مو گفت : احتمالا ایمان هیچی راجبمون نگفته بهت ؟
_ نه ...
الهه _ خب پس .... من الهه هستم ... 18 سالمه ... رشته ریاضی ... امسال پیشم ... اینم مامان خانومه ... الهام خانوم .... 51 سالشه ... معلم بازنشسته هستنشون ... بابامم چهار سال پیش فوت کرده ...
_ خدابیامرزتشون ....
الهه _ مممنون ... من و ایمان تنههاییمو دیگه خواهر برادر نداریم ...
ناخودآگاه نگام کشیده شد طرف الهام خانوم ... توی نگاش غم بود ... یاد پویان افتاده بود ... با صدای الهه به خودم اومدم : خب تو بگو ....
_ من محیا کرامتم ... 25 سالمه ... فرزند دوم خونواده ... دوتا برادر دارم ... مهیار و محسن .... 29 ساله و 9 ساله ... و یه خواهر که 17 سالشه امسال میره سوم ... و رشته تجربیه ...
الهه با ذوق گفت : آخ جون یه دوستم پیدا کردم ...
از شخصیتش خوشم اومده بود ... عین یه بچه بود ... با هرچیز کوچیکی ذوق زده میشد ... نشسته بود کنارمو از هرچیزی واسم میگفت ...
نمیدونم چقدر گذشته بود که گوشیم زنگ خورد ... با گفتن ببخشید از توی کیفم درش اوردم ... از خونه بود ... جواب دادم : بله ؟
صدای عصبانی مهلا پیچید توی گوشم : تو کدوم نقطه چینی هستی ؟! کجا بردی خواهر زاده هامو ؟
_ پس یغمای دهن لق گفته ؟
مهلا _ کجای کاری عزیزم ... اصلا تنها کسی که نفهمیده خواجه حافظه که فکر کنم مامان الان بهش زنگ زدو گفت ...
خنده ام گرفته بود ...
_ خونه سرگردم ...
مهلا _ تو رفتی اونجا چیکار ؟! نمیگی یه بلایی سرت میاره ؟ با اون عصبانیتی که اون اومد در خونه اگه میدیدت میکشتت ... اومده میگه کو محیا ؟
مهیار گفت : به تو چه ...
اونم با عصبانیت گفت : تو چیکارشی مثلا ... نگو این هنوز مهیارو ندیده ...
مهیارم گفت : همه کسشم ... فهمیدی ؟
ایمانم یقه ی مهیارو گرفت که صدای جیغ مامان بلند شد ... محسن بیچاره داد میزد : داداشمو ول کن ...
تازه دوزاری آقا افتاده بود ... مهیارو ول کردو با شرمندگی گفت : ببخشید نمیدونستم کی هستید ...
مهیار خواست چیزی بگه که گفت : تروخدا بگید کجاست کارش دارم ... مامان بهش گفت بیچاره کلی ذوق کرده بود ... فکر کنم خبریه ...
_ همش فیلمشه ... میخواد بچه ها رو ازم بگیره ...
مهلا چند لحظه چیزی نگفت و بعد از چند لحظه گفت : بیا خونه ... باید راجبش به بابا اینا بگیم ...
_ باشه میام ...
قطع کردمو به الهه نگاه کردم ...
الهه _ میخواهید از هم جدا شید ؟
_ آره عزیزم ...
نگاهشو غم گرفت ... دیگه هیچی نگفتو رفت طرف پله ها و سریع رفت بالا ...
مادر سرگرد با میوه اومد ... لبخندی زدمو گفتم : خانم مودت من باید برم ...
اخماشو کشید توی هم ... نشست کنارمو گفت : اولا خانم مودت نه یا بگو الهام یا یه چیز دیگه ... ثانیا زنگ بزن به خونواده ات تو امشب اینجایی ... من امشب مهمونی دارم میخوام تورو معرفی کنم بعدش فردا باهم میریم خونتون ... من باید با خونواده ات حرف بزنم ...
_ ولی ما که میخواهیم از هم جدا شیم چرا منو میخواهید معرفی کنید ؟
خانم مودت _ دیگه حرف جدایی نزن ... دلم نمیخواد بزارم زندگی بچه ها رو الکی خراب کنید ...
دیگه فرصت اعتراض بهم نداد ... منم هیچی نگفتم ... دلم نمیخواست نارحتش کنم ...
داشتم میزو به کمک الهه میچیدم که در خونه باز شدو ایمان اومد داخل ... چرا داشتم بهش میگفتم ایمان ؟! اون همون سرگرد بود ... ولی پدر بچه هامم بود ... یه ایمان گفتن ازم چیزی کم نمیکرد ... بدون حرفی رفت طرف پله ها و رفت بالا ... میز که تموم شد الهه صداش زد ... اومد پایین ولی یه جور اخم کرده بود که اشتهام کور شد ... مشکلم این بود که یه کاری میکردم بعدش پشیمون میشدم ...
داشتم با غذام بازی میکردم که خاله الهام گفت : محیا جان چرا نمیخوری ؟ غذام مشکل داره ؟
_ نه نه ... من کلا کم اشتهام ...
ایمان _ والله اون موقع که اشتهات خوب بود ...
نگاش کردمو گفتم : بعد از ماموریت همه چی فرق کرده حتی دید من به بعضی از افراد ...
معلوم بود عصبانی شده ... الهه خواست جو رو عوض کنه ... گفت : مامان منم فردا میام میخوام خواهر محیا رو ببینم ...
خاله _ باشه ...
ایمان _ مگه فردا خبریه ؟
خاله _ میخوام برم با آقای کرامت حرف بزنم ... اگه تصمیمو بزرایم به عهده خودتون زندگی تون رو نابود میکنید ...
ایمان با عصبانیت گفت : مادر من ... زندگی مائه ... خودمونم میخواهیم جدا شیم ...
خاله _ اگه بچه ای درکار نبود اصلا توی کاراتون قاطی نمیشدم ولی الان زندگی سه نفر بیگناه این وسط مهمتر از زندگی شما دوتاست که دارید با لجبازی کاراتون رو پیش میبرید ...
ایمان خواست حرفی بزنه که خاله گفت : غذاتو بخور .... حوصله بحث ندارم ...
ایمان نگام کردو گفت : تو هم میخوای زیر بار حرفاشون بری ... ؟
_ فعلا نمیخوام راجبش فکر کنم ... هنوز 4 ماه دیگه مونده ...
دیگه چیزی نگفت ... واقعا دلم نمیخواست راجبش فکر کنم ... راجب اینکه آیا مجبور بودم با مردی زندگی کنم که دلم نمیخواد باهاش هم کلام بشم ...
غذا رو که خوردیم خاله دستمو گرفت و منو برد طرف یه اتاقی که طبقه پایین بود ... منو برد داخلو گفت : استراحت کن ... امشب خسته میشی ...
_ ولی خاله میخوام کمک کنم بهتون ....
خاله در حالی که میرفت طرف در گفت : لازم نکرده ... بخواب ...
و رفت بیرونو درو بست ... نشستم روی تخت ... واقعا خوابم میومد ... شالمو دراوردمو دراز کشیدم روی تخت ... چشامو بستم ... هنوز به دقیقه نکشیده بود که در باز شد ... چشامو باز کردم ... ایمان بود ... داشتم با تعجب نگاش میکردم ... نشست پایین تخت و سرشو گرفت بین دستاشو گفت : میخوای چیکار کنی ؟
_ فکر کنم گفتم بهتون ...
ایمان _ میخوا
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 115- رمان محیا , بیا و رمان بخون , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 101-رمان دختر سرکش , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 71- رمان دختر شمالی , محیا! ( thunder kiz) , رمانی ها - 27-رمان لاله , رمانی ها - 93-رمان نامزد من , رمان خوانها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/15 تاریخ
کد :48027

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا