تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان محیا (فصل نهم)


از روی تخت پایین اومدم ... روسریمو جلوی آینه درست کردمو رفتم بیرون ... خاله با دیدن من با لبخند گفت : خوب خوابیدی ؟
مگه چند ساعت خوابیده بودم ؟! داشتم دنبال ساعت میگشتم که الهه گفت : سه ساعت خواب بودی ...
سرم سوت کشید ... یعنی من اینهمه توی فکرو خیال بودم ... نشستم کنار خاله ... یه لیوان قهوه داد دستمو گفت : با الهه و مریمو ایمان میرید بیرون ...
_ خاله ببخشید ولی باید توی این مهمونی باشم ؟!
الهه _ پ ن پ ... مامان 60 نفرو دعوت کرده ...
خاله _ الهه باز توی اینو گفتی ؟!
الهه _ بیخی مامان ...
خاله _ پاشو برو ایمانو صدا کن ...
الهه بلند شدو رفت طرف پله ها ... کمی از قهوه مو مزه مزه کردم ... تلخیشو دوست داشتم ... کمی ازش خوردم ...
خاله _ محض خاطر خدا کمتر دعوا کنید ...
خواستم چیزی بگم که الهه و ایمان از پله ها اومدن پایین ... بعد از یک ساعت هر سه نفرمون آماده بودیم که بریم بیرون ... از خاله خداحافظی کردم و اومدیم بیرون ... الهه سریع رفت عقب نشست ... ایمان هم سوار شد ... از لجش رفتم عقب کنار الهه نشستم ... ایمان با عصبانیت گفت : من راننده هیچ کدومتون نیستم ... این مسخره بازی ها رو بزارید کنار ...
الهه _ زنداداش چرا نرفتی جلو ؟
خواستم چیزی بگم که ایمان گفت : الهه بیا جلو ...
الهه _ ولی داداش ...
ایمان چنان دادی زد که الهه بیچاره پرید جلو ...
ایمان _ گفتم بیا جلو ...
الهه که نشست جلو ماشینو روشن کردو راه افتاد ... گوشیمو دراوردمو به مهلا اس دادم و جریانو گفتم ... بهش گفتم که فردا میام و مجبورم شب بمونم ... خواستم گوشیمو بزارم توی کیفم که گوشیم زنگ خورد ... مهیار بود ...
_ سلام داداش ...
مهیار _ مهلا چی میگه ؟!
_ داداش واسش توضیح که دادم ...
مهیار _ من حالیم نیست ... برمیداری میای خونه ...
تا خواستم جواب بدم صدای بابا اومد که گفت : مهیار به تو ربطی نداره ... رفته خونه شوهرش ...
مهیار _ شوهر ؟!
بابا _ مهیار بس کن ... محیا دختر عاقلیه ... خودش میتونه تصمیم بگیره ...
مهیار دیگه چیزی نگفتو قطع کرد ... گوشیمو گذاشتم توی کیفم ... به حرف بابا فکر کردم ... عاقل ؟! آره خیر سرم ... عاقل بودم که خودمو انداختم توی این بازی ... عاقل بودم که این کار روی کردم ... صددر صد عاقل تر بودم که از ماموریت فرار کردم ... یه لحظه فکرم کشیده شد طرف ماموریت ... باید از ایمان میپرسیدم که آخرش چی شد ... با صدای الهه به خودم اومدم ... چه زود رسیده بودیم ... و چه زودتر امروز زمان میگذشت ... به سختی پیاده شدم ...
الهه _ میتونی راه بیای ؟!
_ نمیدونم ... ولی اره بابا بیخیال بریم ...
ایمان _ کو مریم ؟!
الهه _ پیش وحیده ... بریم ...
پشت سر ایمان راه افتادیم ... الهه آهسته میرفت که منم بتونم بیام ... رفتم توی یه بوتیک ... الهه با ذوق منو به یه دختری که اونجا بود معرفی کرد : این محیا جوون زنداداشم و اینم مریم خاله ام ... ( به پسری اشاره کرد ) اینم شوهر خاله ام وحید ....
_ خوشبختم ...
مریم منو صیمانه بغل کردو گفت : خوشحالم که میبینمت ... بابت سه قلوها هم تبریک میگم ...
_ ممنون ...
الهه _ مریم بریم دیگه ؟
مریم _ بریم ...
از بوتیک اومدیم بیرون ... وحید و ایمان جلوتر میرفتن ... منو الهه و مریم هم عقبتر ... لباسایی که واسه زنهای حامله بود رو نگاه میکردم ... چیز قشنگی نبود توشون ... الهه یه لباسو واسه خودش پسندید و رفتیم داخل تا پرو کنه ... نشستم روی صندلی ... نفس عمیقی کشیدم ... داشتم اطرافو نگاه میکردم که صدای الهه اومد : خوبم ؟
منو مریم هم زمان نگاش کردیم ... دور بودم ازش ... بلند شدم تا برم نزدیکش که دردی توی بدنم پیچید ... دستمو گرفتم به دیواره بوتیک و چشامو بهم فشار دادم ...
مریم _ خوبی عزیزم ؟
خواستم چیزی بگم که دردم بیشتر شد ... نتونستم تحمل کنم و یه جیغ خفه کشیدم ... مریم هول شده بود ... ایمانو صدا زد ... منو نشوند روی صندلی ... ایمان اومد طرفمون
ایمان _ چی شد...
با دیدن چهره من با نگرانی اومد کنارمو گفت : حالت خوبه ؟!
به نفس نفس افتاده بودم ... دردش خیلی بود ...
مریم _ ایمان بلندش کن باید ببریش ...
ایمان نذاشت حرفشو کامل کنه ... دستشو انداخت زیر پام و منو گرفت توی بغلش ... کپ کرده بودم ... چجوری منو بلند کرد این ... سریع از بوتیک زد بیرون ... منو گذاشت توی ماشین و در حالی که ماشینو دور میزد تا سوار شه گفت : من میبرمش ... الهه رو شما ببرید ...
مریم _ بی خبرمون نذار ...
ایمان یه ( باشه ) گفتو پاشو گذاشت روی گاز ...

کمی از دردم کاسته شده بود ... دستمو گذاشتم روی شکممو گفتم : حالم خوبه بریم خونه ...
از توی آینه بهم نگاه کردو گفت : باید بریم تا ببیننت چی شده ...
نشستمو گفتم : خوبم ...
اخماش رفت توی و گفت : گفتم باید بریم ... دیگه بحث نکن ...
_ نمیخواد نگرانم باشی ...
پوزخندی زدو گفت : نگران تو نیستم ... نگران بچه هام ...
از حرصم دستمو مشت کردم ... بیشعور ... یه بار بار نشد بزاره باهاش درست برخورد کنم ... تقصیر خودشه ... با غیض ازش چشم برداشتمو گفتم : اختیار اونا دست منه ...
ایمان _ و اختیار توهم دست من ...
با بهت برگشتم سمتشو گفتم : نه بابا ... تروخدا یکم خودتو آدم حساب کن ... اختیار من دست بابامه نه جنابعالی و کس دیگه ای ...
ایمان _ شوهرت مقدمه به پدرت ...
_ شوهر ؟! از رفتگر سر کوچه هم واسم بی اهمیت تری ...
تیرم خورد به هدف ... با آخرین زورش داشت فرمونو فشار میداد ... بکش آقا ایمان ...
جلوی بیمارستان ایستادو پیاده شد ... خواستم پیاده نشم ولی از ترس اینکه واسه بچه هام مشکلی پیش بیاد زودی پیاده شدم ...
ایمان _ میتونی بیای ؟
_ کمی درد دارم ولی اونقدر نیست محتاج تو شم ...
خواستم برم که بازومو گرفتو منو به خودش نزدیک کردو گفت : حیف به مامان قول دادم ناراحتت نکنم ...
بمیرم ... توهم که چه حرف گوش کن ...
اومد نزدیکترمو دستمو انداخت دور گردنش ... بدتر دردم اومد ... با حرص گفتم : آقا جوون این واسه یه زن حامله کاربرد نداره ...
دستمو از دور گردنش برداشتم ... اونم انگار خنده اش گرفته بود ... دستشو انداخت دور بازوم و گفت : وزنتو بنداز روی من ...
خنده ام گرفته بود ... هیچکدوم عین مادر یا پدرا نبودیم ...
دکتر منو چکآپ کردو گفت : مشکلی نیست ... یه درد معمولی بوده که رفع شده ... اگه این درد به پنج دقیقه یا بیشتر برسه مشکل ساز میشه ... میتونید برید ...
ایمان _ ممنون ...

دکتر رفت بیرون ... نشستم روی تخت ... روسریمو مرتب کردمو گفتم : دیدی چیزیم نبود ؟
سرمو بلند کردم ... داشت نگام میکرد ...
_ چیه ؟
سرشو کمی تکون دادو گفت : میخوام چهره ی مادر بچه هام بمونه توی ذهنم ... بریم ؟
آخه آدم اینهمه پررو ... میخواستم جفت پا برم توی صورت قشنگش ... نفس عمیقی کشیدمو بلند شدم و گفتم : بریم ...
کنار هم از بیمارستان بیرون اومدیم ... سوار ماشین شدم ... خوابم میومد ... چشامو بستم ...
با صدای ایمان چشامو باز کردم ... گردنمو کمی خم کردم ... با دیدن روبروم خشکم زد ... اینجا که مرکز شهر بود ... برگشتم طرف ایمان که گفت : بشین اینجا من برم چند تا لباسو ببینمو بیام ...
خواست پیاده شه که گفتم : واسه خودت ؟!
ایمان _ نه واسه تو ...
و رفت ... مگه من باتو شوخی دارم ؟! پسره پررو ... خب مثل آدم بگو آره میرم واسه خودم بخرم ...
نیم ساعتی گذشت که اومد ... هیچی دستش نبود ... نشست توی ماشینو گوشیشو گرفت طرفم و گفت : کدومشو میپسندی ؟
گیج نگاش کردم که گفت : از لباسا عکس گرفتم ... ببین کدومشو میخوای ...
به عکسا نگاه کردم ... یکیش یه دکولته یاسی رنگ از حریر بود ... قشنگ بودو ساده ...
_ این قشنگه ...
ایمان _ خوبه ... من برم بخرمش ...
_ واسه اندازه چیکار میکنی ؟! شاید اندازه ام نباشه ...
ایمان _ بوتیک دوستمه ... چندتا اندازه میگیرم آخرش یکیش که اندازه ات میشه ...
_ خب شاید وقتی پوشیدم خوشم نیاد ...
با حرص برگشتم طرفمو گفت : پیاده شو ...
_ چی ؟!
ایمان _ کشتی منو ... پیاده شو بیا بریم بخریم ...
منم با ذوق پیاده شدم ... آروم آروم کنارش میرفتم ... به بوتیک که رسیدیم یه سلام به دوست ایمان کردمو نشستم روی صندلی ... نفسم بریده بود ...
دوست ایمان _ ایمان مگه نگفتم مشکلی نیست ببری خونه چرا خانمو اوردی ؟
ایمان _ خودش خواست ...
بلند شدمو رفتم طرف اتاق پرو ... لباسو به زور پوشیدم ... توی آینه به خودم نگاه کردم ... نه بابا خوشگل شده بودم ... با صدای در از جا پریدم ...
ایمان _ درو باز کن ببینم ...
_ نمیخوام ...
ایمان _ باز نکن ...
شرط میبندم به درک هم گفت ... لبخندی زدمو لباسمو عوض کردم ...

از اتاق پرو اومدم بیرون ... ایمان نگام کردو گفت : خوبه ؟
_ آره ...
و لباسو گذاشتم روی پیشخون ... ایمان رو به دوستش گفت : چقدر بدم بهنام ؟
بهنام _ حرفشم نزن ... عروسیت که خبرمون نکردی ... این هدیه من واسه ازدواجتون ...
و بهم نگاه کردو گفت : چیز قابل داری نیست ...
_ ممنون آقا بهنام ...
لباسو گذاشت توی پلاستیک و داد دست ایمان و گفت : خوشبخت باشید ....
ایمان هم لبخندی زدو دست بهنامو فشار دادو اومد طرف من ... از بهنام خداحافظی کردمو از بوتیک دراومدیم ....
ایمان _ دیگه چی چی میخوای ؟
نگاش کردم ... اخلاقش خوب شده بود ... این اخلاقشو دوست داشتم ... با فشاری که به دستم وارد کرد نگاش کردم ...
ایمان _ صندل میخوای ؟
_ اوهوم ...
منو کشید طرف یه مغازه ... صندل هم گرفتم ... جلوتر از ایمان اومدم بیرون ... روبروم یه مغازه بودکه فقط لباس نوزاد داشت ... بی اراده رفتم طرفش ... نگاهمو دوخته بودم به لباسای کوچیک ... یعنی منم باید واسه سه تا وروجک لباس میگرفتم ؟! دستمو گذاشتم روی شکمم ...
ایمان _ میخوای بریم داخل ؟
یه نگاه بهش انداختم ... و دوباره به لباسا چشم دوختم ...
_ نه ... بریم ... هنوز خیلی وقت دارم واسه لباس گرفتن ...
ایمان _ داریم ...
نگاهمو بهش دوختم ... توی چشام زل زدو گفت : باید باهم بیاییم خرید دیگه ؟!
با لبخند سرمو تکون دادم ...
سوار ماشین شدم ... دیگه هیچ کدوم طول راه حرف نزدیم .... حدودا نیم ساعت گذشت که رسیدم به خونه خاله ... به کمک ایمان پایین اومدمو رفتیم داخل ...
_ راستی تو کمر درد نگرفتی منو بلند کردی ؟
ایمان _ داشتم میمردم ... کمر درد نگرفتم !!!
خنده ام گرفت ... با صدای خاله به طرفش نگاه کردیم ...
خاله _ به ماهم بگید بخندیم ...
ایمان _ مامان جان نبودی ببینی ... خانوم دردش گرفت ... پسر بیچاره شمام بغلش کرد تا ماشین بردش ...
از پله ها رفتم بالا ... منو خاله همزمان گفتیم : وظیفه اته ...
با دیدن قیافه ی ایمان هر دوتامون زدیم زیر خنده ... خاله دستمو گرفتو منو برد داخل ...

خاله _ برو توی اون اتاق لباستو بپوش تا به مریمو الهه بگم بیان تورو هم درست کنن ...
ایمان _ مامان جان مگه عروسیه !! بیخیال شید یکم استراحت کنه ...
خاله _ عروسیتون که نبودیم ... حداقل بزار اینجا عروسمو ببینم ...
ایمان _ اگه مشکلی داشت بدید خودم ببرم پسش بدم ... یه خوبشو بگیرم ...
چشم غره ای بهش رفتم که با خنده شونه هاشو انداخت بالا و رفت از پله ها بالا ... خاله منو برد طرف اتاق ... لباسمو پوشیدم و جلوی اینه ایستادم ... بابا خوشتیپ ... با صدای در برگشتم طرفش ... مریم و الهه اومدن داخل ... الهه لباسشو پوشیده بود ... با دیدنش لبخندی زدمو گفتم : خیلی خوشگل شدی ...
الهه اومد کنارمو بوسه ای بر شکمم زدو گفت : شمام خوشگل شدین ...
خنده ام گرفته بود ... الهه منو نشوند روی صندلی و گفت : به خودت نگاه نمیکنیا ...
لبخندی زدمو هیچی نگفتم ...
خلاصه منو بدبختو اینقدر درست کردن که حس میکردم خوابم میاد ... واقعا خسته شده بودم ... بالاخره الهه رضایت داد تا توی آینه نگاه کنم .... از دیدن خودم کپ کردم ... مثل روز عروسی چند لحظه خودمو نگاه کردم ... با صدای الهه به خودم اومدم ...
الهه _ محشر شدی ...
_ نه دیگه تا این حد ...
مریم _ راست میگه الهه خیلی ناز شدی عزیزم ...
_ ممنون ...
الهه دست مریمو گرفتو گفت : بریم توهم آماده شو ...
_ ممنون بابت ...
الهه _ قابلی نداشت زنداداش ...
و رفتن بیرون ... به خودم نگاه کردمو گفتم : نگا چه مامان خوشگلی دارید ...
ایمان _ جان من یکم خودتو تحویل بگیر ...
برگشتم طرفش ... تکیه داده بود به دیوار و داشت نگام میکرد ...
_ والله بقیه که نظرشون این بود ... نطر جنابعالی هم مهم نیست ...
اومد نزدیکمو گفت : آدم خوشگل نباید اعتماد به نفس داشته باشه مثل من ...
با خنده گفتم : مثل تو ؟! اعتماد به نفست کاذبه جانم ...
روبروم ایستادو دستشو کرد توی جیب شلوارش و گفت : همه بهم میگن خوشگل و خوشتیپم ...
_ اون همه احتمالا خاله و الهه هستن دیگه درسته ؟!!
تا خواست حرفی بزنه که در باز شد ... ایمان برگشت طرف در ... منم از کنارش نگاه کردم ... الهه بود ... بیچاره اینقدر هول شده بود که کل صورتش قرمز شده بود ... با من من گفت : ببخشید مزاحم شدم ... میخواستم بگم یه سری از مهمونا اومدن ...
و سریع رفت بیرون ... بیچاره فکر کرده بود ما داریم چیکار میکنیم ... ایمان برگشت طرفمو کراواتشو گرفت جلوم و گفت : میبندیش ؟!
گرفتم و نشستم روی تخت و زانومو گرفتم بالا و شروع کردم به بستنش ... ایمان هم نشست کنارم ... تموم که شد بلند شدمو کمی با فاصله از خودم گرفتمش و گفتم : خوبه ...
رو به ایمان گفتم : پاشو ببندمش ...
بلند شد و روبروم ایستاد ... کراواتو انداختم دور گردنشو بستم براش ... کارم که تموم شد یه نگاه به کراوات انداختمو گفتم : تموم شد ...
بهش نگاه کردم ... داشت نگام میکرد ... لبخندی زدمو گفتم : چیزی گم کردی توی صورتم ؟!
اومد نزدیکتر و بوسه ای روی لبام زدو گفت : آره چشاتو ...
و از کنارم رد شد و رفت طرف در ...

خشکم زد ... هرچی هم فحشش بدم کمش بود ... بیشعور بیریخت ... فقط دوست داشت حرصمو دربیاره ... اما کور خوندی آقا دارم واست ... نقاب بی تفاوتی به خودم زدمو رفتم طرفشو گفتم : لبتو پاک کن ...
و اومدم بیرون ... رفتم طرف خاله الهام که بین چند نفر نشسته بود و داشتن حرف میزدن ... خاله با دیدنم بلند شدو اومد طرفمو رو به جمع گفت : اینم مهمون افتخاری ما ... محیا جان ... عروسم ...
یه خانومی بلند شدو دستشو دراز کردو گفت : خوشحالم که میبینمت عزیزم ... من خاله ی ایمانم ... المیرا ...
_ خوشبختم ...
و این مقدمه ای شد واسه معرفی کردن بقیه توسط خاله ... اینقدر آدم بود که سرگیجه گرفته بودم ... ایمان کنارم ایستاده بود و اینو از دستی که دور کمرم بود فهمیده بودم ... بالاخره تموم شد ... خاله منو نشوند کنار خودش و گفت : بهتری عزیزم ؟
_ ممنون خاله ...
دوباره مشغول صحبت شدن ... کلا من همیشه توی جمع ها اضافه بودم ... حتی توی خونواده ها خودمونم همینطور ... سرمو انداختم پایین که ایمان کنار گوشم زمزمه کرد : حوصله ات سر نرفته ؟!
نگاش کردم ... واقعا داشت حرف دلمو میزد ... لبخندی زدو بلند گفت : ارشیا قربون دستت اون سیستمو راه بنداز ... یه خودی نشون بدیم ...
همه جمع زدن زیر خنده ... یکی از پسرا گفت : ای جان ... محیا خانم خوب روی ایمان اثر گذاشتیدا ... این که تا حالا اصلا توی جشنا تکون نمیخورد حالا میخواد قر بده ...
ایمان _ حرف توی دهنم نزار من نگفتم میخوام قر بدم ...
الهه _ چه فرقی میکنه داداش ...
ایمان بلند شدو دست منو گرفت و بلندم کردو گفت : حالا روشنش کنید دیگه ...
رفتیم طرف جوونا ... صدای آهنگ پیچید توی سالن ... خواستم بشینم که الهه گفت : مگه تو نمیای ؟
ایمان _ نه رقص بلده نه میتونه تکون بخوره ...
با حرص نگاش کردم که لبخند قشنگی زد و دست الهه رو گرفت و رفتن وسط ... حوصله من سر رفته بود ولی این برای خودش یه کاری کرد ... نگاهمو به تک تک آدمای اونجا دوختم ... چقدر خوشحال بودن ... بهشون خوش میگذشت ... بلند شدم تا حداقل با آب خوردن خودمو مشغول کنم ... رفتم طرف آشپزخونه ... یه لیوان برداشتم ... گرفتم زیر شیر تا پر از آبش کنم که با صدای ایمان از جام پریدم ...
ایمان _ چیزی میخوای ؟
دستمو گذاشتم روی قلبمو برگشتم سمتش ... با لبخند گفت : ببخشید ترسوندمت ...
_ شما برو خوش بگذرون ...
دستشو گذاشت روی میز و نشست پشتشو گفت : حالا تو چرا آتیشی شدی ؟!
لیوانمو گذاشتم توی سینک و از آشپزخونه اومدم بیرون ... بچه ها هنوز داشتن میرقصیدن ... رفتم طرف خاله ... الیمرا خانوم گفت : عزیزم از الهام شنیدم عصر حالت بد شده بوده ...
_ آره ... چیز مهمی نبود ...
المیرا خانوم رو به ایمان کردو گفت : خاله ... محیا رو ببر توی اتاقتون استراحت کنه ...
_ خوبم الیمرا خانوم ...
خاله دستمو گذاشت توی دست ایمان و گفت : برو عزیزم ...
ایمان هم اصراری نکرد و منو کشید طرف پله ها ... به زور رفتم بالا ... رسیدم بالای پله ها به نفس نفس افتاده بودم ...
_ نمیتونستی ... بگی ... نمیخواد ...
ایمان _ نگا چه نفس نفسم میزنه ...
با حرص نگاش کردم اونم بیخیال رفت طرف یه اتاق ... منم پشت سرش وارد اون اتاق شدم ...

سرمو بلند کردم تا اتاقشو دید بزنم ... ترکیب کرم و سفید بود ... زیادی روشن بود اتاقش ... وسط اتاق یه تخت بود و گوشه اتاق کمی دورتر از در بالکن میز کامپیوترش بود ... سرمو برگردوندم طرفش که دیدم پررو پررو دراز کشیده روی تخت ...
_ خوب شد به من گفتن بیا استراحت کن ... آقا داشتن میمردن از خستگی ...
ایمان _ آره بخدا خیلی خسته ام بود ... توهم بیابخواب ...
_ میشه بفرمایید چجوری روی یه تخت یه نفره یه زن حامله و یه آدم صد کیلویی بخوابه .. ؟!
ایمان _ اولا من صد کیلو نیستم هشتادو پنج کیلو ام ... ثانیا اینجوری ...
و دستاشو باز کرد ... با بهت داشتم نگاش میکردم ... شوخی میکنه ولی نه زیادی جدی بود ... داشتم همینجور نگاش میکردم که گفت : اصلا نخواب به من چه ...
و پشتشو بهم کردو چشاشو بست ... نشستم روی صندلی کنار تخت ... با دیدن عکسی که روبروم بود خشکم زد ... درست روبروی تخت بود ... عکس یه بچه بود ... روی چمنا نشسته بود و داشت با ماشینی که توی دستش بود بازی میکرد ... نمیدونم دلم نمیخواست یا چی ... نمیخواستم فکر کنم این بچه بچه ی نیلوفره ...
ایمان _ خوشگله ؟!
با بهت نگاش کردم ... چطوری میتونست عکس بچه نیلوفرو نشونم بده ... ؟!
ایمان _ اسمش پارسائه ... پسر پسر عموم ...
یه نفس از سر آسودگی کشیدم ولی اونقدر آروم بود که فکر کنم خودم فقط حسش کردم ... به بچه چشم دوختم ... موهای سیاهش ریخته بود توی صورتش و با چهره سفیدش تضاد جالبی رو ایجاد کرده بود ... یه لحظه به این فکر کردم که ممکنه بچه های منم اینقدر واسش اهمیت داشته باشن ... ؟! خب معلومه داشت ... بچه هاش بود ... ولی من منظورم به ی چیزی دیگه بود ... بچه های من ... منظورم به من بود ...
سرمو تکون دادم دلم نمیخواست به این چیزا فکر کنم ...
ایمان _ نمیخوابی ؟؟؟؟
_ تو برو من میخوابم ...
ایمان _ خب منم میخوام بخوابم ...
_ برو یه جای دیگه بخواب ...
بلند شد ... زل زد توی چشامو گفت : یعنی اینقدر از من بدت میاد که حاضر نیستی پیشم بخوابی ؟
زبونم نمیچرخید ... از سرجاش بلند شدو بدون اینکه به من نگاه کنه گفت : بخواب ... منم مزاحمت نمیشم ...
و رفت ... صدای بازو بسته شدن درو شنیدم ... ناراحت شده بود ؟! به درک شده باشه ...
روی تخت دراز کشیدمو کلیپسی که الهه باهاش موهام بالا نگه داشته بود رو باز کردمو دراز کشیدم روی تخت ... به دقیقه نکشیده چشام گرم شدو دیگه هیچی نفهمیدم ...
چشامو باز کردم ... یه چیزی دور کمرم حلقه شده بود ... نگاه کردم ... دست ایمان بود ... آخرشم اومده بودو اینجا خوابیده بود ... خواستم تکون بخورم که یه چیزی داد زد : اینقدر بی انصاف نباش یه دودقیقه بی حرکت بمونی چیزی نمیشه ... گناه داره بیچاره ...
_ گناه داره ؟! حقشه پسره پررو ...
تکون خوردمو خودمو از حلقه دستاش بیرون کشیدم ... اونم یه تکونی خوردو دوباره خوابید ... به تخت نگاه کردم ... این چرا اینقدر اضافه داشت ؟! من مطمئنم این یه نفره بود حالا چرا شده بود دونفره ! داشتم با تعجب به تخت نگاه میکردم که با صدای ایمان برگشتم سمتش : صبح بخیر ...
_ این تخته ؟!
ایمان نشست توی تختو گفت : اونجا که تو خوابیدی اتاق مجردیم بود ... اینجا که بیدار شدی اتاق متاهلیمه ...
گنگ نگاش کردم که گفت : دیشب اوردمت اینجا ...
بدون اینکه منتظر بمونم حرفش بزنه از اتاق اومدم بیرون ... روی تختی خوابیده بودم که ... حتی دلم نمیخواست بهش فکر کنم ... از پله ها رفتم پایین ... هنوز پامو روی آخرین پله نذاشته بودم که خاله از توی اتاقش اومد بیرون ... با لبخند اومد طرفمو گفت : بیدار شدی ؟!
_ صبح بخیر ...
خاله دستشو گذاشت پشت کمرمو گفت : بیا بریم صبحونه بخوریم ...
_ من لباسمو باید کجا دربیارم ؟!
خاله _ برو توی اتاق من ... لباسات اونجاست ...
خاله رفت طرف آشپزخونه و منم رفتم طرف اتاق خاله ... لباسمو سریع عوض کردمو آرایشمو پاک کردمو اومدم بیرون ... خاله میز صبحونه رو چیده بود ...
_ خاله ببخشید بخدا ... مزاحمتونم شدم ...
خاله اخمی کردو گفت : همینم مونده دیگه عروسم خودشو توی خونه خودش مزاحم بدونه ...
لبخندی زدم ....
ایمان _ صبح بخیر مامان ...
و نشست کنارم ... خاله لیوان شیر و عسلو گذاشت جلوم و گفت : بخور عزیزم ...
زیر لب تشکر کردمو دستمو حلقه کردم دور لیوان شیر ...
بعد از خوردن صبحونه به درخواست من خاله هم آماده شد تا بریم خونمون ... به مامانم از توی دستشویی زنگ زدم که دارم با خانوم مودت میرم ... چهر نفری از خونه دراومدیم ...
زنگ فشار دادم ... صدای مهیار پیچید توی ایفون : بله ؟!
_ داداش ماییم ...
در با صدای تقی باز شد ... کنار ایستادمو گفتم : بفرمایید خاله ...
خاله با لبخند رفت داخل ... ایمان خواست بره داخل که گفتم : لیدیز فرست ...
سرشو کمی خم کردو گفت : بفرمایید ...
منو الهه رفتیم داخل ... پشت سرمونم ایمان اومد ... بابا و مامان جلوی در ورودی ایستاده بودن ... با دیدن ما اومدن از پله ها پایین ...
مراسم معارفه رو انجام دادمو اومدیم داخل ... مهلا و محسن مثل دوتا بچه خوب ایستاده بودن ... به محض دیدن مهمونا سلام دادن ... داشتم با تعجب نگاشون میکردم که متوجه شدم مهیار نیست ... با چشمو ابرو از مهلا سوال کردم کو مهیار که اشاره کرد به بالا ... یعنی توی اتاقشه ... حدس میزدم هنوز بابت دیروز عصبانیه ... خواستم برم بالا که دیدم داره از پله ها میاد پایین البته با ابروهای گره خورده توهم ... معلوم بود راضی نیست توی جمع باشه ... نشستم کنار مهلا و به گفتگوی بابا و خاله گوش دادم ...
بابا _ خوش اومدید ...
خاله _ ممنون ... مشتاق دیدار بودیم ... باید خیلی زودتر از اینا خدمت میرسیدیم ... پنج شیش ماه قبل ...
ایمان و من سرمونو انداختیم پایین ... تیکه ای که خانوم کامیاب انداخت رو خیلی خوب فهمیدیم ...
بابا _ بله ... باید زودتر از اینا باهم ملاقات میکردیم نه حالا که ...
خاله _ راستش آقای کرامت من بابت همین اومدم خدمتتون ... بخاطر جدایی بچه ها و الاخون والاخون شدن سه تا بچه معصوم ...
بابا لبخندی زد ... بابا هم از یادآوری اولین نوه هاش خوشحال میشد ... مثل مامان ...
بابا _ بله ... درست میفرمایید ...
خاله _ پس میتونم با شما و خانمتون خصوصی صحبت کنم ؟
بابا بلند شدو گفت : بله بفرمایید ...
مامان به همراه خاله پشت سر بابا رفتن ...
مهلا _ دیدید ؟! حال کردم شستنتون انداختنتون روی بند و تا خشک شید...
_ بیمزه ... ولی من زیر بار حرفشون نمیرم مگه نه ایمان ؟
مهیار _ نبایدم بری خواهر من ... با این کاری که این آقا کردن ...
الهه با حرص گفت : داداش من کار اشتباهی رو نکرده ... همه ی این اتفاقا با همکاری دونفرشون بوده ...
مهیار _ انگار یه چ
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 115- رمان محیا , بیا و رمان بخون , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 71- رمان دختر شمالی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 101-رمان دختر سرکش , رمان خوانها , رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها , محیا! ( thunder kiz) , دوسـ ـتـداران رمـان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/15 تاریخ
کد :48025

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا