تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان محیا (فصل دهم)



شیر آبو بستم ... قطره قطره آبهایی که از موهام میریختن روی زمین رو نگاه میکردم ...
_ قسم میخورم نذارم حتی ببینیشون ...
بلند شدم و درو باز کردم ... اومدم بیرون ... حتی به آبهایی که روی سنگ میریخت اهمیت نمیدادم ... لرزم گرفته بود ... دستمو گذاشتم روی نرده تا به کمکش برم بالا که صداش اومد : محیا تروخدا چند لحظه وایسا ...
بی توجه به حرفش پله ها رفتم بالا ... ساکم توی اتاق ایمان بود ... ساکمو برداشتم خواستم بیام بیرون که اومد داخل اتاق و درو بست ...
ایمان _ گفتم میخوام باهات حرف بزنم ...
_ وقتی جوابتو ندادم یعنی نمیخوام صداتو بشنوم ...
صدای چرخیدن کلید توی قفلو شنیدم ... اومد نزدیکمو با آرامش گفت : باید یه چیزایی رو واست توضیح بدم ...
دیگه داشتم میلرزیدم از سرما وعصبانیت ... با صدایی که از سرما لرزون شده بود گفتم : نمیخوام ... در باز کن میخوام برم ...
پتو رو از روی تختش برداشتو انداخت روی دوشم و درحالی که گوشه ی پتو رو گرفته بود آروم گفت : تروخدا بشین باید توضیح بدم ...
_ برام مهم نیست ... بچه هرکی هست باشه ...
پتو و دستشو کنار زدمو رفتم طرف در ... با صدای بلند گفتم : بازش کن ...
ایمان _ تا گوش ندی باز نمیکنم ...
دادزدم : نمیخوام بشنوم ....
اومد نزدیکمو گفت : آروم باش ...
_ باز کن درو ...
ایمان _ محیا ...
_ محیا مُرد ... میگم باز کن ...
کلیدو گرفت طرف در و بازش کرد ... خودمو انداختم بیرون ... رفتم سمت یکی از اتاقا که مطمئن بودم خالیه ... لباس خیسمو با یه لباس خشک عوض کردمو همونجا رو زمین دراز کشیدم ...
با صدای مهلا چشامو باز کردم : محیا جان ؟
خواستم تکون بخورم که درد شدیدی پیچید توی بدنم ... کل بدنم کوفته شده بود ... نمیدونستم سرما خوردم یا از اینکه روی زمین خوابیده بودم اینجوری شده بودم ... بدون اینکه بلند شم گفتم : زنگ بزن مهیار بیاد دنبالمون ...
مهلا هیچی نگفت ... انگار از قضیه دیشب خبر داشت ... به مهیار زنگ زد ... مانتو شلورامو پوشیدمو کوله مو برداشتم و اومدم بیرون ... خاله با دیدنم اولش با تعجب نگام کرد ولی بعدش نگاهش رنگ شرم گرفت ...
_ خاله ما باید بریم ... ببخشید مزاحمتون شدیم ...
خاله _ دوست داشتم اینجا بمونید ولی ...
مهلا هم از پله ها اومد پایینو از الهه خداحافظی کردو اومدیم بیرون ... بعد از چند دقیقه مهیار اومد ... سوار ماشین که شدیم گفت : چه زود دلتون واسمون تنگ شد ...
سرمو به پشتی صندلی تکیه دادمو گفتم: واست توضیح میدم داداش ...
مهیار که دید جو بدجور خرابه هیچی نگفت ... ماشینو به حرکت دراورد ...

بدون اینکه به حرفهای مامان یا بابا گوش کنم گفتم : ولی من میخوام برم ...
مامان _ قربونت برم بری چیکار ؟! با این وضعیتت ؟
مهیار _ مگه وضعیت چشه ؟! خودم میبرمش ...
بابا _ اصلا چی شده یهو تصمیم گرفتی بری ؟!
_ میخوام برم یه هوایی عوض کنم ...
مهلا _ مردم هوا به این خوبی رو ول میکنن میرن توی گرما و شرجی واسه هوا عوض کردن ...
بهش چشم غره رفتم که مجله رو گرفت جلوش و دیگه چیزی نگفت ...
مامان _ ایمان میدونه ؟ شوهرته باید بدونه ....
دیگه از کوره در رفتم : اینقدر ایمان ایمان نکنید ... من بچه تونم یا اون ! باید نگران اون باشید یا من !
بابا _ دخترم ما فقط صلاح شما رو میخواییم ...
_ اگه صلاح منو میخوایید کاری به کارم نداشته باشید ... من میدونم با خودم و بچه هام چیکار کنم...
مامان _ داری دستی دستی خودتو ...
مهیار _ مامان بس کنید ... شما باید نگران محیا باشید نه اون لعنتی ... چه شما اجازه بدید چه نه من محیا رو میبرم بوشهر ...
ملایم تر ادامه داد : البته ببخشید روی حرفتون حرف میزنم ولی ایندفعه دارید غیر منطقی حرف میزنید ...
مامان خواست حرف بزنه که بابا گفت : بازم میکشم عقب ... امیدوارم بدونی داری چیکار میکنی ...
_ میدونم در ضمن من فقط میخوام برم پیش مادرجون نمیخوام که جای دیگه ای برم ...
بابا نگام کرد ... خر خودتی دخترم ... ما که میدونیم تو وسط تابستون به سرت نمیزنه بری بوشهر ... مطمئن بودم این فکرایی بود که بابا میکرد ...
از سرجام بلند شدمو رفتم طرفشونو هردوشونو بوسیدم و گفتم : جان من که دخترتونم به ایمان چیزی نگید ... میخوام راحت باشم ... نمیخوام مثل بختک بالای سرم باشه ...
و بدون اینکه منتظر باشم رفتم طرف مهیار ... بهم کمک کرد تا از پله ها برم بالا و برم توی اتاقم ...
_ داداش روی حرفت هستی ؟
منو نشوند روی تختو گفت : چه حرفی ؟
_ که بهم کمک میکنی ؟!!!
مهیار با لبخند گفت : من همه جوره دربست خانوم گل خودمم هستم ...
_ پس فردا بریم ... دیگه نمیخوام ایمان بیاد دم در ...
پیشونیمو بوسیدو گفت : فردا حرکت میکنیم ...
و بلند شدو رفت بیرون ... دراز کشیدم روی تخت ... با روشن و خاموش شدن صفحه گوشیم از روی میز برش داشتم ... یه اس از ایمان : من فقط میخوام باهات حرف بزنم چرا ازم فرار میکنی ؟!
گوشیو گذاشتم زیر بالشتمو چشامو بستم ...

***

مامان منو بوسیدو گفت : مراقب خودت باشیا ...
منم بوسیدمشو گفتم : به مادرجون که نگفتید ؟! میخوام غافلگیرش کنم ...
مامان _ نه نگفتم ...
از مهلا و محسن و بابا هم خداحافظی کردمو سوار ماشین شدم ... بابا زد به شیشه ... شیشه رو دادم پایین ...
بابا _ مهیار یواش میریا ... چهارتا مسافر داری ...
مهیار _ بابا اون وروجکا جزو آدمیزاد نیستن اینم که مهم نیست ...
خواستم اعتراض کنم که بابا گفت : رسیدید زنگ بزنید ...
_ چشم ...
و شیشه رو دادم بالا ... مهیار یه بوق زدو حرکت کرد ... دستمو بردم طرف سیستم پخش و روشنش کردم ... چشامو بستم ولی از اهنگ چیزی نفهمیدم چون چشام گرم شد و خوابم برد ...
با صدای مهیار چشامو باز کردم ... راست نشستم ... با دیدن پلیس راه بوشهر فهمیدم پنج ساعت خواب بودم ...
مهیار _ دلم خوشه تنها نیستم ... تو که همش خوابی ...
کشو قوسی به بدنم دادمو گفتم : خیلی خسته بودم ببخشید ...
دست راستشو از روی فرمون برداشتو گردنمو گرفتو گفت : باز تو لفظ قلم حرف زدی ؟!
_ لفظ قلم ؟!
مهیار _ خوشم نمیاد به هرکسی بگی ببخشید ...
و گردنمو رها کردو به روبرو زل زد ... خودمو کشیدم طرف شیشه و مشغول دید زدن اطراف شدم ...
وارد خیابونی که مادر جون توی اون زندگی میکرد شدیم ... رفتیم توی کوچه اش ... جلوی خونه اش ایستادیم ... تمام مدت چشام بسته بودو حدس میزدم که همشم اشتباه درمیومد ... چشامو باز کردمو گفتم : من زنگ میزنما ...
و پریدم پایین ... هوا شرجی بود به شدت ... حالم بهم میخورد ... زود زنگو فشار دادم ... خداروشکر آیفون تصویری نبود تا بفهمه ...
_ بله ؟
_ سلام خانوم ... از اداره پست مزاحم میشم میشه چند لحظه بیایید دم در ... ؟
_ بله چند لحظه صبر کنید خدمت میرسم ...
وآیفونو گذاشت ... دستمو گرفتم جلوی صورتم ... حس میکردم میخوام بالا بیارم ... در باز شد ... دستمو برداشتم از روی صورتم و با لبخند گفتم : سلام عرض شد ...
مادر جون مات نگام میکرد ... لبخندی زدمو رفتم جلو و خودمو توی بغلش جا دادم ...
مادرجون _ قربونت برم تو چرا بی خبر اومدی ؟
صدای مهیار اومد که گفت : مادرجون مارو هم تحویل بگیرید به جایی بر نمیخوره بخدا ...
خودمو از مادر جون جدا کردم تا مهیار هم خودی نشون بده ... رفتم توی حیاطش ... عاشق اون حوض بودم ... نشستم کنارش ... دستمو کردم توش ... تموم معده ام زیرو رو شد ... بدون اینکه لحظه ای فکر کنم دویدم طرف کوچه و کنار جوی آب نشستمو بالا اوردم ... هرچی توی معده ام بود و نبود بالا اوردم ... بی حال نشستم روی زمین که مهیار یه لیوان آب داد دستمو گفت : چی شد ؟
کمی از آبو زدم به صورتم ... مهیار دستشو زد زیر بغلمو منو برد داخل ... خودمو رها کردم روی مبلی که جلوی کولر بود ... باد خنک میخورد به صورتم ... حالم بهتر شد ...
 
مادرجون _ چی شده این وقت سال به یاد مادربزرگتون افتادید ؟
مهیار دستشو دور بازوهای مادرجون حلقه کردو گفت : ما که همیشه به یاد شما هستیم ... این یهو هوس تغییر آبو هوا زده به سرش انگار هوای اینجا نساخته بهش ...
مادرجون _ مبارکه مادر ... از مامانت شنیدم ...
لبخندی زدمو گفتم : ممنون ...
مادرجون _ کو شوهرت پس ؟
_ کار داشت نتونست بیاد ...
آره کار داشت ... مشغول بچه داریه ... بچه زنی رو نگه میداره که بهش خیانت کرده ... باز داشتم بهش فکر میکردم ... سرمو به طرف مادر جون برگردوندمو گفتم : فرانک اومده ؟
مادرجون _ آره دیگه خیال نداره برگرده ...
_ باید برم بهش سر بزنم ...
مادر جون _ حالا تو اینجا هستی وقت هست ...
آره مادرجون وقت هست ... چون من دیگه برنمیگردم .. میخوام اینجا بمونم ... دیگه برنمیگردم شیراز ...
تا عصر با مادر جون حرف میزدیم ... مادرجون از همه جا برام گفت ... از قدیما ... از حالا ... از همه جا و همه وقت ...
ساعت 6 بود که زنگ خونه به صدا دراومد ... خواستم بلند شم که مادرجون نذاشتو خودش رفت درو باز کرد ... بلند شدم تا ببینم کیه ... مهیار رفته بود پیش چندتا از دوستاش ... مادرجون اومد داخل و پشت سرشم فرهاد اومد ... هنوز همون فرهاد بود ... با مادرجون شوخی میکرد ...
مادر جون _ بیا داخل ببین کی اومده ...
نگامو برگردوندم طرف در ... مادرجون اومد و پشت سرشم فرهاد ... با دیدن من خشکش زد ... با لبخند گفتم : سلام ...
فرهاد _ سلام ...
مادرجون اومد نشست جای قبلیشو بهم گفت : فرهاد هرروز میاد دیدنم ...
_ چرا اونجا ایستادی بیا داخل دیگه ...
نگاش کردم ... نگاهش به شکمم بود ... با صدام سرشو بلند کردو به چشام نگاه کرد ... نگاهش گنگ بود ... هیچی نبود توی نگاهش ...
مادرجون _ فرهاد یه مدت رفته بود دبی ... هنوز نمیدونه تو ازدواج کردی ...
ناخوداگاه به فرهاد نگاه کردم ... اگار میخواست خودم حرف مادر جونو تایید کنم ... سرمو انداختم پایینو نشستم پیش مادرجون ...
فرهاد _ خاله من باید برم ... دیگه بچه ها اومدن احتیاجی به بودن من نیست ...
مادرجون با اخم _ واقعا که فرهاد فکر نمیکردم ...
فرهاد _ فرزاد کارم داشت باید برم خونشون ...
مادرجون _ حالا فعلا بشین الاناست که دیگه مهیار پیداش شه ...
فرهاد خواست حرفی بزنه که زنگ به صدا دراومد ...
مادر جون _ آیفون کار نمیکنه قربون دستت برو باز کن ...
فرهاد _ چشم ....
و رفت بیرون از خونه ... به جای خالیش نگاه کردم ... دلم نمیخواست احساسی که چند سال پیش بهم داشتو هنوز داشته باشه ...
بعد از چند دقیقه مهیار اومد ... تنها بود ...
مادرجون _ کو فرهاد ؟
مهیار خودشو انداخت روی یکی از مبلا و گفت : رفت ...
یه لحظه دلم گرفت ... یعنی به قولش عمل نکرده بود ؟!

***

فرانک مثل همیشه با سرو صدا وارد اتاق شد .... با دیدنم جیغی زدو منو گرفت توی بغلش ...
فرانک _ وای محیا خوشحالم میبینمت ...
مهیار _ بابا له کردی اون سه تا رو ...
فرانک با تعجب ازم جدا شدو رو به مهیار گفت : کدوم سه تا ؟
مهیار به من اشاره کردو گفت : اون سه تا وروجکو ...
فرانک نگام کرد ... داشت با چشای گرد شده به شکمم نگاه میکرد ... گردنشو کمی تکون دادو گفت : نه یکی نه دوتا ... سه تا !!!
مهیار _ پ ن پ نمیبینی آبجیم هندونه شده ...
فرانک نشست کنارمو گفت : مثل این زنای عهد بوق سر یه سال سه تا بچه گذاشت توی دامنت ...
اینا رو آروم میگفت تا من فقط بشنوم ... با صدای بلند زدم زیر خنده ... فرانک اولش با تعجب نگام کردو گفت : خب راست میگم دیگه ...
مهیار _ فرفره کو فرهاد ؟
فرانک کوسن رو پرت کرد طرف فرانک و گفت : خودتی ...
مهیار با خنده کوسنو گذاشت زیر آرنجش و زل زد به فرانکو گفت : فر فره ...
فرانک خیز برداشت که مهیار هم بلند شد و رفت پشت مبل ...
فرانک _ جرات داری وایسا ...
مهیار _ نه مممنون ....
فرانک خواست کوسنو پرت کنه طرف مهیار که که زنگو زدن ...
فرانک _ مهیار جان قربون دستت برو درو باز کن ...
مهیار _ چشم مادربزرگ ...
و دوید طرف در ... فرانک هم کوسنو پرت کرد که خورد پشت گردن مهیار ... مهیار کوسنو برداشت تا پرت کنه که دوباره زنگ خورد ... بیخیال شدو دوید توی حیاط ... فرانک با حرص گفت : فکر کردم آدم شده ...
دل درد گرفته بودم از بس خندیده بودم ... خواستم حرفی بزنم که در باز شدو فرهاد و مهیار و فرهود اومدن داخل ...
فرهود _ به به سلام خانم ...
_ سلام خوبی ؟ کو نازی ؟
فرانک جای فرهود گفت : مثل تو زمین گیر شده ...
سرمو برگردوندم طرف فرهاد ... داشت با مهیار حرف میزد ... نگاشو ازم میدزید ... از دستش دلخور بودم ... اون به من قول داده بود ....
_____________________________________________
مهیار یه هفته موند بوشهر و رفت ... فرانک چون هنوز کار پیدا نکرده بود هرروز خونه ی مادرجون پلاس بود ... با هم بیرون میرفتم البته تا پارکی که سر خیابون بود ... ولی بخاطر شرجی بودن هوا هردفعه حال من بد میشد ... ایمان هم اینقدر پیام تهدید واسم فرستاده بود که دیگه از دیدن پیاماش خنده ام میگرفت ...
دوماه مثل برقو باد گذشت ... منو فرانک نشسته بودیم توی ایوون و داشتیم تخمه میخوردیم که گوشیم زنگ خورد ... با دیدن شماره ایمان قطع کردم ... به سرعت یه اس داد : محیا بردار ... میخوام برات توضیح بدم ... اون بچه مال من نیست ... مال رامبد دوستمه ... بچه رامبد و نیلوفر ...
روی جمله آخر موندم ... ته دلم خوشحال بودم ولی داشت گولم میزد ... بچه خودش بود ... پیامشو پاک کردمو به فرانک گفتم : من میرم حموم ...
فرانک یه گیلاس گذاشت توی دهنشو گفت : برو ... زود بیای بیرونا بچه ها میان میخواییم بریم ساحل ...
سرمو تکون دادمو با قدمهای لرزون رفتم طرف حموم ... شیر آبو باز کردم و کنار دیوار نشستم ... به آبی که از دوش میومد پایین چشم دوختم ...
ازدواج کردم ... بچه دار شدم ... اونم به خاطر ماموریتی که اصلا نفهمیدم چی شده بود ... بخاطر ماموریتی که چند نفر برنامه ریزی کرده بودن ولی خودشونم توش مونده بودن ... خودشونم نفهمیدن چرا منو فرستادن داخل سازمان ... فرار کردم تا بچه هامو نگه دارم ... بچه هایی که دیگه پاره تنم بودن ... بچه هایی که جونمو بخاطرشون حاضربودم فدا کنم ... یه مدت خوب بود ولی برگشت ... کسی که مسبب همه این بدبختیا بود ... با ادعای اینکه بچه ها رو میخواد ... ایستادم زیر دوش ... من بچه هامو نمیدادم بهش ... میخواستم نگهشون دارم ... اونا بچه های منن ...
با صدای فرهاد که صدام میکرد نگاهم کشیده شد به طرف در حموم : محیا خوبی ؟
دهنم قفل شده بود ... جون جواب دادن نداشتم ... زانوهام سست شده بودن ... نشستم روی زمین ... از درد اشکام همراه با قطرات آب روی گونه ام سر میخوردند ...
دوباره صدای فرهاد : محیا ؟
دستمو گذاشتم زیر شکمم و تکیه دادم به دیوار ...
فرهاد _ جواب نمیده ... مطمئنی حالش خوب بود وقتی رفت ؟
فرانک _ آره بابا .. محیا ؟
لبمو گاز گرفتم تا صدام بلند نشه ... شوری خونو توی دهنم احساس کردم ... نتونستم تحمل کنم و جیغ زدم ... درد داشتم ...
صدای فریاد فرهاد شنیدم : یا خدا ... فرزاد بیا کمک درو بشکونیم ...
صدای برخورد اونا رو به در میشنیدم ولی جوابم فقط جیغ هایی بود که پی در پی میزم ...
دیگه چیز زیادی یادم نمیاد ... فرانک بعد ها برام اینطور گفت :
محیا رفت حموم ... منم روی زمین دراز کشیدمو مشغول اس دادن به دوستام شدم ... نمیدونم چقدر گذشته بودکه صدای زنگ منو از خواب پروند ... هوا تاریک شده بود ... پریدم طرف در و بازش کردم ... فرزاد و فرهاد خندون اومدن داخل ...
فرزاد _ آماده اید بریم ؟
_ آخه این وقت اومدنه .... مگه قرار نبود بریم ساحل ...
فرهاد _ قرار شد فردا با خونواده دایی اینا بریم ... کو محیا ؟
_ حمومه ...
رفتیم داخل ... نگام روی ساعت خشک شد ... محیا چهار ساعت بود که توی حموم بود ... فرهاد نشست روی یکی از مبلا و گفت : چیزی شده ؟
_ محیا چهار ساعته توی حمومه ...
فرهاد از جاش پرید و رفت طرف حموم و گفت : تو الان به فکر افتادی ؟
_ خواب بودم ...
فرهاد زد توی در و گفت : محیا ... خوبی ؟
صداش نیومد ... فقط صدای آب میومد ...
فرهاد _ مطمئنی حالش خوب بود وقتی رفت ؟
_ آره بابا ... محیا ؟
صدایی نیومد ... فرهاد کلافه گفت : نکنه اتفاقی افتاده باشه ...
هنوز حرفشو کامل نکرده بود که صدای جیغ محیا بلند شد ... رنگ فرهاد پرید ... با وحشت گفت : یا خدا ... فرزاد بیا کمک درو بشکونیم ...
رفتم عقب ... بغض گلومو گرفته بود ... فرزاد و فرهاد خودشونو میزدن به در ... لولای در شکست ... فرهاد لگدی به در زد و رفت داخل ... حوله رو پیچید دور محیا و بلندش کرد ... ولی محیا نمیتونست راه بره ... فرزاد هم زیر بغل محیا رو گرفت و باهم بیرونش اوردن ... سوار ماشین شدیمو به سرعت رفتیم طرف بیمارستان ...
پرستار با دیدن وضع محیا به طرفش اومد ... اشاره کرد تا بنشوننش روی تخت ... فرهاد جرعت نداشت ولش کنه ... پرستار با اخم گفت : چرا خیسی تو ؟! نمیدونی باید رعایت کنی ؟ زن حامله با لباس میره زیر آب ؟
محیا جیغ زد ... صورت از عرق و اشک خیس بود ... رنگش مثل گچ سفید بود ... فرهاد با کلافگی داد زد : این داره درد میکشه شما دارید اصول دین میپرسید ؟
یه مردی که نشون میداد دکتره اومد طرفمون و روبه فرهاد گفت : شما بفرمایید اونور آقا ما به کارمون واردیم ...
فرهاد با درموندگی کمی از محیا فاصله گرفت ...
دکتر _ بچه چند ماهشه ؟
_ 7 ماه آقای دکتر ... سه تاست ...
پرستار با لبخند گفت : مبارکه خانوم ...
داشتم عصبی میشدم چقدر ریلکس بودن ...
دکتر _ با این وضعیت طبیعی به دنیا بیان خطرناکه ...
رو به ما کردو گفت : شوهرش بره امضا کنه واسه سزارین ...
فرهاد _ آقای دکتر شوهرش شیرازه ...
دکتر _ چه میدونم پدرش بره ...
فرزاد _ اونم شیرازه ...
دکتر خواست حرف بزنه که فرهاد با التماس گفت : شما رو مقدساتتون قسم کمکش کنید داره از دست میره ...
حس میکردم فرهاد هر لحظه ممکنه گریه کنه ... دکتر گفت : به مسئولیت شما سه نفر میبریمش ...
فرهاد _ ممنون ...
دکتر به پرستار اشاره کرد و بردنش طرف یه جای دیگه ...
فرزاد _ اگه چیزیش بشه جواب خونواده شو چی بدیم ...
فرهاد با عصبانیت گفت : حرف دهنتون بفهم ... محیا چیزیش نمیشه ...
ولی این حرفش مساوی بود با قطره اشکی که از چشاش سرازیر شد ...
نذاشتن بریم داخل ... همونجا ایستاده بودیم ... فرزاد زنگ زد به خونواده محیا ... بعد از یک ساعتو نیم بالاخره دکتر اومد بیرون ... فرهاد زودتر از ما رفت طرفش ...
فرهاد _ آقای دکتر حال ...
دکتر نذاشت حرفشو کامل کنه گفت : حال مادرشون خوبه ... بچه هام هم خوبن ولی یکیشون رو نتونستیم نجات بدیم متاسفم ...
و رفت ... اشکام روی گونه ام جاری شدن ... همش تقصیر من بود اگه نمیخوابیدم اگه زودتر به فکر می افتادم ... حالا چجوری بهش بگیم یکی از بچه هات مرده به دنیا اومده ؟!

*********

چشامو باز کردم ... بدون اینکه که تکونی بخورم سرمو چرخوندم اطراف ... توی بیمارستان بودم ... یه لحظه تموم چیزا یادم اومد ... دستمو بردم نزدیک شکمم ... چیزی نبود ... بغض گلومو گرفت ... نکنه ... با باز شدن در به طرفش نگاه کردم ... مامان بود ... با دیدن من لبخندی زدو اومد طرفم ... با تردید گفتم : مامان ... بچه هام ...
خیلی جالبه ... توی هر فیلمی میدیم مسخره شون میکردم ... که چجوریه بعد از به هوش اومدن اول بچه هاشون رو یادشون میفته ولی حالا خودمم اینجوری بودم ...
مامان _ خوبن عزیزم ...
_ میخوام ببینمشون ...
مامان نشست کنارمو گفت : نمیشه توی شیشه ان ...
با وحشت نگاش کردم ... لبخندی آرامش بخش زدو گفت : بخاطر اینه که زود به دنیا اومدن ... یکم بعد میتونن بیان بیرون ...
سرمو گذاشتم روی بالشت ... حالا که مامان گفته بود خیالم راحت شده بود ... چیز زیادی یادم نمیومد ...
_ شما از کجا فهمیدید ؟
مامان _ دیشب فرزاد بهمون خبر داد ...
_ به ایمان که چیزی نگفتید ...
مامان _ نه ... ولی اون پدر بچه هاست باید بدونه ...
_ نیست ... نمیخوام بدونه بچه هایی به دنیا اومدن ...
مامان _ تو چجوری میخوای دوتا بچه ...
حرفشو خورد ... برگشتم طرفش ...
_ دوتا ...
مامان _ نه من گفتم سه تا ... تو اشتباه شنیدی ...
_ مامان چی شده ؟!
مامان _ هیچی ...
تا خواستم حرفی بزنم درباز شد و یه پرستار اومد داخل ... با لبخند گفت : به هوش اومدی خانوم ... اون دوتا وروجک دارن از گشنگی میمیرن ...
نفهمیدم چی میگه ... دوتا ؟! یعی یکیشون ... سرمو بی اراده تکون دادمو با لبخند گفتم : دارید دروغ میگید نه ؟ من باید سه تا بچه داشته باشم ...
به مامان نگاه کردمو با بغض گفتم : داری شوخی میکنی باهام ... نه ؟
اشکهای مامان جاری شدن ... نه نباید گریه کنه ... باید بهم بگه شوخی کرده ... ولی نه اون داشت گریه میکرد ... بغضمو همراه با یه جیغ رها کردم ... مامان سرمو گرفت توی بغلش و میخواست آرومم کنه ... پرستار سریع یه آمپول بهم تزریق کرد ... دیگه چیزی نفهمیدم ...
چشامو باز کردم ... همه بودن ... مامان ... بابا ... مهیار ... مهلا ... مادرجون ... فرهاد ... فرزاد ... خاله ... فرهود .. فرانک ... نازی ... سحر ... همه اومده بودن ... ولی دلم میخواست کسی بینشون باشه ... کسی که حالا باید بالای سر بچه هاش میبود ... باز دوباره داشتم به اون لعنتی فکر میکردم ...
مامان با دیدنم گفت : خوبی مامان جان ؟
_ میخوام برم ببینمشون ...
مادرجون _ فعلا نمیتونی حرکت کنی عزیزم ...
_ شمارو به خدا قسم بذاریدبرم ببینمشون ...
مهیار _ باشه ...
و رفت بیرون ... دلم میخوست تنها باشم ... دلم نمیخواست این نگاه های پرترحم رو ببینم ... با صدای مهلا بهش نگاه کردم : وای نمیدونی چه زشتن ...
فرانک _ خودت زشتی ...
فرهود _ آخه بچه ی هفت ماهه چیش معلومه که شما میگید خوشگله یا زشت ...
مهلا _ ادمای با ذوق میفهمن ... شما هم به زودی با ذوق میشی ...
فرهود لبخندی زد ... مهلا رو به من گفت : اسماشونو چی میذاری ؟
در باز شد ... مهیار با یه پرستار و یه ویلچر اومد ... بهم کمک کرد تا بشینم روش ... از اتاق اومدیم بیرون ... هرچی به بخش نزدیک تر میشدیم استرسم بیشتر میشد .... جلوی یه شیشه ایستادیم ... مهیار بهم کمک کرد و ایستادم ... توش پر از بچه بود ... نوزاد هایی که توی شیشه بودن ...
مهیار _ اون دوتا رو میبینی عین هم لباس پوشیدن ؟
نگاشون کردم ... مهیار با خنده گفت : اونا نیستن ... این دوتا وروجکن ...
به نزدیکترین بچه ها اشاره کرد ... دوتا موجود سرخ توی شیشه ... آروم گفتم : چی ان ؟
مهیار _ بچه دیگه ...
_ جنسیتشون ...
مهیار _ یه دختر خانوم موفرفری و یه آقا پسر کاکل زری ...
اشکام جاری شدند ...
_ پس یکی از پسرا ...
مهیار با اخم گفت : اگه بخوای گریه کنی میبرمت ...
اشکامو پاک کردو با خنده گفت : حالا اسماشون چیه ؟
_ اسم عروسکای مهلا ...
مهیار پقی زد زیر خنده ...
مهیار _ دیوونه ای تو ؟!
سرمو تکون دادم ... همیشه از اون دوتا عروسک خوشم میومد ... عروسکایی که مهلا عاشقشون بود ...
مهیار _ مهسان و مهرداد قشنگ نیست ... بشه مهسانو احسان ...
_ مهسان ... احسان ... خوبه ...
مهیار _ فقط شانس بیارن نیان بیرون ... میخوام بخورمشون ...
با لبخند نگاش کردم ... چرا جای مهیار نباید ایمان پیشم باشه و این حرفا رو بزنه ...
مهیار _ به ایمان زنگ زدم ...
خشکم زد ... چی گفته بوده ؟!
_ چیکار کردی تو ؟!
منو نشوند روی ویلچر و زانو زد روبروم و دستامو گرفت توی دستاش و گفت : اون هرچقدرم درحقت نامردی کرده ولی پدر این بچه هاست ...
سرمو تکون دادم ... نباید این کارو میکرد ... بچه ها رو ازم میگیره ...
_ مهیار تو به من قول داده بودی ...
دستامو بوسیدو گفت : قول دادم ولی نتونستم نسبت بهش بی تفاوت باشم ... بهم قول داده فقط بیاد ببیندشون و بره ...
_ اون به قولش عمل نمیکنه ...<
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 115- رمان محیا , بیا و رمان بخون , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 71- رمان دختر شمالی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 101-رمان دختر سرکش , رمان خوانها , رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها , رمانی ها - 93-رمان نامزد من , محیا! ( thunder kiz) ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/15 تاریخ
کد :48023

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا