تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان محیا (فصل یازدهم)



داشتم با خودم کلنجار میرفتم که پرستار و ایمان اومدن داخل ...
پرستار _ باز تو خوابیدی ؟! بلند شو ...
و رو به ایمان گفت : ببریدش پیش بچه ها ...
و رفت بیرون ... از روی تخت اومدم پایین ... ایمان اومد طرفمو گفت : ویلچرو بیارم ؟
_ میخوام خودم برم ...
راه افتادم ... مورچه ای میرفتم ... ایمان هم دنبالم میومد ...
ایمان _ کمکت کنم ؟
_ اگه مشکلی واست پیش نمیاد ...
اومد نزدیکمو دستشو انداخت دورم و آروم آروم توی راه رفتن بهم کمک میکرد ... بالاخره رسیدیم به بخش ... رفتیم داخل سمت نوزادا .... عنوان صدا ها میومد ... گریه ... هق هق ... اما بیشترشون خواب بودن .... کنار مهسان و احسان روی یه صندلی نشستم ... پرستار اومدو یکیشو داد بهم ... هنوز نمیدونستم کدومش پسره کدومش دختر ... خیلی کوچولو بود ... چون تا به حال بچه بغل نکرده بودم زیاد بلد بودم ... محسن رو هم حتی بغل نمیکردم ... پرستار نشونم داد و آروم بهم کمک کرد تا بهش شیر بدم ... یکم که درگیر بود ولی بعد شروع کرد به خوردن ... قلقلکم میشد ... چشامو بستم ... صدای پرستارو شنیدم که گفت : من میرم ... پنج دقیقه دیگه میام ...
بعد از چند لحظه ایمان گفت : چرا چشاتو بستی ؟
چشامو باز کردمو به بچه نگاه کردم و گفتم : قلقلکم میده ...
ایمان لبخندی زدو به بچه چشم دوخت ... آروم دستاشو نوازش میکردم ... انگار خوشش نیومدو دستشو کشید عقب و یه اخم ریز کرد ... صدای خنده ایمان بلند شد ...
ایمان _ نگا پدر سوخته اخم میکنه ... این مهسانه یا احسان ؟
بهش نگاه کردم ... بدون هیچ حرفی قبول کرده بود اسماشون این باشه ... لبخندی زدمو گفتم : نگاه کن ببین کیه ...
دستشو اورد نزدیک ... کمی از پوشکشو گرفت بالا و با لبخند گفت : احسانه ...
طاقت نیوردم بوسیدمش ... با اینکه هنوز تمیز نبود ولی بدون اینکه به این فکر کنم با لذت بوسیدمش ...
ایمان _ خوابید فکر کنم ... دیگه نمیخوره ...
نگاه کردم ... دیگه مک نمیزد ... آروم از خودم جدا کردمو گفتم : تو بلدی بچه نگه داری ؟
ایمان که زانو زده بود روبروم و دستاش روی پام بود نگام کردو گفت : نه ... همیشه از بچه بدم میومده ... ولی حالا میبینم چه ...
داشتن دنبال کلمه میگشت تا جملشو کامل کنه ...
_ خوشگلن ... نازن ... عزیزن ... چی ؟
ایمان با لبخند _ همش ...
بهش نگاه کردم ... تا خواستم یه چیزی بگم صدا پرستار اومد و بعدشم احسانو بلند کرد و گذاشت سرجاش و بعد مهسانو داد بغلم ... مهسان یکم بد قلق بود ... هرچی سعی میکردیم نمیخورد ... نق نق میکرد ... پرستاره خسته شده بود ... خواست دوباره امتحان کنه که تلفن زنگ خورد ... بلند شدو رفت .... همونجور داشتم به مهسان نگاه میکردم که ایمان جلوم زانو زدو گفت : چقدر لجبازه ...
_ صفت بارز دوتامون ...
ایمان _ من لجباز نیستم ...
میخواستم بگم اره جون عمه جانت ولی نگفتم ... ایمان سر کوچولوی مهسانو اورد نزدیکم ... چشاش بسته بود ولی دهنش داشت تکون میخورد ... خنده ام گرفته بود ... یکمم خودم سعی کنم چیزی نمیشه که ... اولین بار گرفت ... آنچنان مک میزد که به خنده افتاده بودم ... ایمان سرشو برد نزدیک صورتش مهسان تا ببوستش که زدم توی سرشو گفتم : صورتشو نمیبوسی ... دستاشو ببوس ...
از لج من صورتشو بوسید و سرشو اورد عقب و گفت : دختر خودمه مشکلیه ؟
حرصم گرفته بود میخواستم یه تیکه بهش بندازم ... ولی هرچی فکر میکردم چیزی نمیومد توی ذهنم ... اونم داشت نگام میکرد ... دهنمو باز کردم تا یه چیزی بگم که مهسان به سرفه افتاد ... ترسیده بودم ... نمیدونستم چیکار کنم ... ایمان اروم بلندش کرد و انداخت روی شونه اش و دستشو اروم میکشید پشت مهسان ... سرفه اش بند اومد ... نفسمو با صدا بیرون دادم ... ایمان خواست دوباره بزاره بغلم که گفتم : نه ... میترسم ... بزار بعد مامان اومد میام بهش شیر میدم ...
اونم هیچی نگفت ... بچه رو گذاشت سرجاش ... باید منتظر پرستار میمموندیم بعد میرفتیم ... لباسمو مرتب کردمو بلند شدم ... رفتم طرف یکی از بچه هایی که اونجا بود ... اونم مثل احسان و مهسان زشت بود ...
ایمان _ چرا اینا همشون اینهمه زشتن ؟
پشت سرم ایستاده بود ... هرم نفساشو پشت گوشم احساس میکردم ... آروم کنار گوشم زمزمه کرد : برگشتیم شیراز بریم خونه من ؟

حرصم گرفته بود ... نمیگفت خونه ما ... هنوزم براش مهم نبودم ... هنوزم ما نشده بودیم ...
با اومدن پرستار ازش فاصله گرفتم ... پرستار یه نگاه به مهسان کردو گفت : نگرفت ؟
_ چرا گرفت ... ولی یهو سرفه اش گرفت ترسیدم بهش بدم ...
پرستار _ همیشه زوجایی که بچه اولشونو اینهمه ترسوان ... باشه ... چند ساعت دیگه باید دوباره بیای ...
_ باشه ...
از اون قسمت اومدم بیرون ... ایمان هم پشت سرم میومد ... از دید پرستار که پنهان شدیم ایمان بازومو گرفتو منو وادار به ایستادن کرد ... با حرص گفتم : ها چیه ؟!
سرشو کج کردوگفت : جوابمو ندادی ...
بازومو از توی دستش دراوردمو گفتم : من فعلا برنمیگردم شیراز ...
سرشو اورد نزدیکو گفت : اون موقع که فرار کردی کلا روهم یه نفر بودید ... الان سه نفرید ... راحت میتونم ازت جداشون کنم پس اگه دوسشون داری بامن برمیگردی شیراز ...
یخ زدم ... داشت جدی میگفت ... چیکار میتونستم بکنم ؟!
ایمان _ حالا خانوم میخوان چیکار کنن ؟
_ خیلی نامردی ایمان ...
ایمان _ میدونم ... خب ؟
آروم راه افتادم ... اونم داشت کنارم میومد ... باید چی میگفتم بهش ... اون منو نمیخواست ... بچه هارو میخواست ... منم بچه ها رو میخواستم ... میخواستم خودم بالای سرشون باشم ... نمیخواستم وقتی خودم هستم یکی دیگه بزرگشون کنه ... یعنی اونقدر برام ارزش داشتن که یک عمر خودمو خوار کنم ... با رفتنم توی اون خونه دیگه چیزی از محیای سابق نمیموند ... ولی اون دوتا فسقلی برام بیشتر از اینا ارزش داشتن ... حتی می ارزید یه عمر با ایمان زندگی کنم ...
_ کی میری ؟
سنگینی نگاشو حس میکردم ... دلم نمیخواست برگردمو تمسخر توی نگاشو ببینم ... حس پیروزی که توی نگاش بود ... نمیخواستم ... من باخته بودم ... من توی این بازی باخته بودم ولی جایزه باخت من خیلی ارزشمند بود ...
ایمان _ هر موقع تو بگی ...
نگاش کردمو گفتم : مگه کار نداری شیراز ؟ شاید من بخوام یه ماه اینجا بمونم ...
ایمان دستشو دور بازوم حلقه کردو منو به خودش چسبوندو گفت : کار بنده شما سه تایید ... سرهنگ منو معلق کرده ...
خودمو ازش جدا کردمو گفتم : پس فعلا موندگاری اینجا ...
خداروشکر کسی توی این راهرو نبود ببینه ... بعضی مواقع از این محبتهای یهوییش حرصم میگرفت ...
وارد اتاقم شدم ... نشستم روی تخت ... اونم نشست پیشم ...
_ ساعت چنده ؟!
نگاهی به ساعتش کردو گفت : هشت ...
_ من گرسنمه ...
خودمم حس کردم عین بچه کوچولوها دارم حرف میزنم ... گشنگی بهم شدیدا فشار اورده بود ...
ایمان _ اصلا حواسم نبود ... چی برم بخرم ؟
با مظلومیت تمام گفتم : هوس پیتزا کردم ...
چشاش چهارتا شد ...
ایمان _ چی ؟! این دوتا هنوز جون نگرفتن ... خودتم همینطور باید غذای مقوی بخوری ...
_ فقط همین یه بار ...
نگام کردو گفت : نمیشه ...
_ خیلی بدجنسی ایمان ... اصلا نخواستم ...
با حرص خواستم دراز بکشم روی تخت که ایمان بازومو گرفت ...
_ ول کن ...
نگاش نمیکردم ... سرمو چرخوند طرف خودش و با لحن بامزه ای گفت : من موندم اون دوتا بچه ان یا تو ؟! باید از سه نفر مراقبت کنم ...
با حرص کوبیدم توی پهلوش ... ولی اون هیچ عکس العملی نشون نداد ... همچنان داشت نگام میکرد ...
ایمان _ زورت مثل قبل نیست ... باشه میرم میخرم اما به یه شرط ...
نگاش کردم ... سعی میکرد خنده شو کنترل کنه ولی نمیتونست ...
ایمان _ که زودتر برگردیم شیراز ...
_ زرنگی ... نخیر نخواستم ...
ولی گرسنه ام بود ... داشتم باهاش لج میکردم ...
ایمان _ پس نمیخوای دیگه ؟
صورتشو اورد نزدیک صورتم و گفت : خودت خواستیا ...
_ خیلی بدجنسی ... از آب گل آلود ماهی میگیری ...
صدای خنده اش بلند شد ... داشتم با تعجب نگاش میکردم ... گونه مو بوسیدو گفت : چشم میرم میخرم ...
از روی تخت بلند شد ... دستمو گذاشتم جای بوسه شو گفتم : جرات داری دفعه دیگه از این کارا بکن ...
برگشت طرفمو گفت : چه کاری ؟
وقتی دید دستم روی گونه مه با شیطنت سرشو اورد نزدیک و اون یکی سمتمو بوسیدو گفت : دوس دارم مشکلیه ؟!
میخواستم جیغ بکشم که از اتاق با خنده رفت بیرون ...

غذا رو خوردیم ... در سکوت کامل ... بعدشم رفتیم به بچه ها شیر دادم ... مهسان بهتر ده بود ولی هنوز اذیت میکرد ... برگشتیم توی اتاق ... رفتم طرف تختو روش نشستم که گوشی ایمان زنگ خورد...
ایمان _ بله ؟
_ ....
ایمان _ سلام ... خوب خوابیدی ؟
_ ...
ایمان _ اگه اجازه بدید خودم پیشش میمونم ...
_ ...
ایمان _ هنوز سر قولم هستم ...
_ ...
ایمان _ باشه ... خداحافظ ...
گوشیو گذاشت روی میز کنار تخت و کشو قوسی به بدنش داد و گفت : مهیار میترسه بدزدمت ...
دراز کشیدم روی تخت و گفتم : تو شب میمونی ؟
اومد طرفمو گفت : آره امشب در خدمت شمام ...
پشتمو بهش کردمو گفتم : پس شب بخیر ...
حس کردم نشست روی تخت ...
ایمان _ یکم برو اونور تر جا برای منم باز شه ...
چنان برگشتم طرفش که جای بخیه ام درد گرفت ... در حالی که اخمامو کشیده بودم توی هم گفتم : تو میخوای چیکار کنی ؟!!!
بیخیال گفت : میخوام بخوابم پیش خانوممم ...
و داشت دراز میکشید که با دست هلش دادم اونطرفو گفتم : نمیخوابی اینجا ...
با تعجب گفت : چرا !!!! ؟
_ چونکه زیرا ... اون جای توئه برو روش بخواب ...
به تتی که کنارتخت من بود و خالی بود اشاره کردم ... داشت با ناباوری نگام میکرد ... با خونسردی تمام که حرصشو در اورده بود گفتم : شب بخیر بابایی ... در ضمن چراغاروهم خاموش کن ...
چند لحظه گذاشت ... برق خاموش شد ... و صدای نشستن ایمان روی اون یکی تختو هم شنیدم ... خنده ام گرفته بود ... دارم برات آقا ایمان ... فعلا اولشه ... تلافی همه کاراتو سرت میارم ... باید به شکر خوردن بیفتی ...

با صدای ایمان چشامو باز کردم ...
ایمان _ تنبل خانوم بیدار شو دیگه ... اون دوتا وروجک گرسنه ان ...
نگاش کردم ... خندون بود ... نه پس ضربه دیشب زیادی کاری نبوده ... نشستم روی تخت ... چشامو مالیدم ...بلند شدمو پشت سرش رفتیم توی قسمت نوزادا ... دوباره بهشون شیردادمو برگشتیم توی اتاق ... دوباره گوشی ایمان زنگ خورد ...
_ اگه مهیاره بگو مامان یا یکی دیگه رو بفرسته پیشم ...
چند لحظه نگام کردو بعد گوشیو جواب داد ...
ایمان _ سلام ...
_ ....
ایمان _ آره بیداره ...
_ ...
ایمان _ آره خودشم همینو میخواد ...
_ ...
ایمان _ باشه پس منتظرم ...
و قطع کرد ... رفت روی اون یکی تخت نشست ... شیطنتم گل کرده بود ...
_ ایمان ؟
ایمان _ جانم ؟
_ برای بچه ها اتاق اماده کردی ؟
ایمان _ آماده میکنم ...
_ اون اتاق بزرگه رو واسمون آماده کن ... نخت دوفره رو هم بزار توی همون ... بعد تو برو توی همون اتاقی که من بودم ...
ایمان _ بچه ها باید جدا بخوابن ...
_ اونو واسه بچه هایی میگن که تقریبا یه سالشون شده نه اینا که هفت ماهشونه ... به خودم روی تخت میخوابن ...
ایمان _ باشه ...
زیر چشمی نگاش کردم ... داشت با انگشتاش ضرب میزد روی تخت ... سرشم پایین بود ...
با صدای در نگامو ازش گرفتم ... در اروم باز شد ... با دیدن فرهاد ناخودآگاه لبخند روی لبم نشست ...
_ به به سلام آقا فرهاد ...
اومد داخل ... از همونجا نگاهی به ایمان کرد که داشت با علامت سوال فرهادو نگاه میکرد ...
_ معرفی میکنم ... ایمان ... فرهاد ...
هردوتاشون از همون فاصله واسه هم یه سری تکون دادن ... فرهاد اومد نشست کنارم روی تخت و گفت : خوبی ؟
_ ممنون ... تو خوبی ؟
فرهاد _ زنده ام ...
با اخم گفتم : تو آدم نمیشی نه ؟! خوشم نمیاد اینجوری حرف میزنی ...
فرهاد سرشو انداخت پایینو هیچی نگفت ...
_ راستی مممنون که نجاتم دادی ... زندگیمو بهت مدیونم ...
نگام کرد ... چشاش پر بود از حرفای ناگفته ... دلم نمیخواست اینجوری ببینمش ... سرمو برگردوندم طرف ایمان و گفتم : کی قراره بیاد پیشم ؟
نگام کرد ... عصبانیتو راحت میتونستم از چشاش بخونم ... با حرص گفت : مامانت ...
با اینکه دلم نمخواست اینو بگم ولی برای حرص دادنش گفتم : خب الاناست که دیگه برسه ... تو برو خونه مادرجون استراحت کن ... فرهاد هست پیشم فعلا ...
چشمم افتاد به گوشی بیچاره اش که داشت همه حرصشو سر اون خالی میکرد ... دهن باز کرد که چیزی بگه که گوشیش زنگ خورد ... با حرص جواب داد ...
ایمان _ باشه الان میام ...
و قطع کرد ... بلند شدو گفت : من میرم ... چیزی لازم نداری ؟
_ نه ...
این پا و اون پا میکر تا بلکه فرهاد پاشه ولی وقتی دید فرهاد پا نمیشه رفت از کنار فرهاد رد شد و رفت طرف در ... فرهاد یهو بلند شدو گفت : منم میرم محیا ... به زور اجازه بهم دادن ... گیر میدن ... خداحافظ ...
رفت طرف ایمان که کنار در ایستاده بود ...
_ خوش اومدی فرهاد ... سلام برسون به خاله اینا ..
فرهاد _ باشه ... فعلا ...
و روبروی ایمان ایستادو گفت : بهتون تبریک میگم ... قدرشو بدونید ...
قبل از اینکه اجازه بده ایمان حرفی بزنه رفت ... ایمان یه نگاه بهم کردو گفت : بهت یاد ندادن یه زن شوهر دار نباید با پسرای غریبه گرم بگیره ؟!
با تجب گفتم : چه ربطی داره ... مثلا تو اگه با دخترای مردم گرم بگیری من باید یه چیزی بگم ؟!
ایمان _ حرف زدن من با اونا بی منظوره ...
_ واقعا که ... آره دوست دارم با منظور باهاشون حرف بزنم به تو هم هیچ ربطی نداره ... حالا هم برو بیرون نمیخوام بیینمت ...
نگامو ازش گرفتم ... صدای کوبیده شدن محکم در از جا پروند منو ... ایندفعه دیگه نمیخواستم کوتاه بیام ... هرچی دلش میخواست بهم مبگفت ... واقعا که فکر نمیکردم راجبم این فکرو بکنه ... من با منظور با فرهاد حرف میزدم ؟! حیف ... فقط دلم میخواست بپزونمش .... حیف که فرهاد آقا تر از این حرفاست که با من تنها بمونه ... چون میدونه دیگه خیر سرم شوهر دارم ... با حرص مشتی حواله ی تخت کردم ... دیگه کوتاه نمیام ...

مهیار اذیت نکن خسته شدم ...
مهیار درحالی که داشت دوربینو تنظیم میکرد روی ما گفت : نچ ... درست وایسا ... اون جیگر دای رو درست بگیر صورتش بیفته ....
مهلا _ محیا باید خودتو ببینی ... با دوتابچه ...
_ کوفت .. نخند ...
فرانک _ خب راست میگه ... خیلی خوشگل شدی ...
دوتاشون بهم میخندیدن و منم از دستشون حرص میخوردم ... مهیار بالاخره عکسو گرفت ... مامان بچه ها رو یکی یکی ازم گرفتو گفت : لباستو زودی عوض کن ... کمک نمیخوای ؟
_ نه ... مهیار برو بیرون ...
مهیار اومد طرف مهسان و بغلش کردو گفت : من رفتم ...
مامان _ مهیار تو کشتی اینو ... بزارش خودم میارمش ...
مهیار رفت طرف در و گفت : نچ ...
لباسمو سریع عوض کردم ... مامان احسانو بغل کردو اومدیم از اتاق بیرون ... مهیار و ایمان کنار اطلاعات ایستاده بودن و مهسانو اذیت میکردن ...
مامان _ مهیار بچه رو نبوس ...
مهیار _ مامان اذیت نکن ... خیلی خوشمزه هستش ...
مهلا _ اَه مهیار ... دیوونه هنوز حموم نکرده ...
مهیار یه بار دیگه مهسانو بوسیدو گفت : بیخیال ...
فرانک _ با اونو تو چلوندی ... احسانم ببوس ...
مهیار _ مهسان تخس تره ... خوشمزه است ...
مامان _ وای اینقدر حرف نزنید ... بریم دیگه ...
رفتم طرف در ... اومدیم بیرون ... با دیدن پله ها اه از نهادم بلند شد ... میترسیدم از پله ها پایین برم ...
ایمان _ کمک میخوای ؟!
پشت سرم بود ... کمک میخواستم ولی از ایمان نه ... با اخم گفتم : خودم میتونم ...
رفتم طرف سطح شیبداری که مخصوص ویلچریا بود ... اروم اروم اومدم پایین ...
مهیار _ این دوتا وروجک بامن میانا ...
فرانک _ آخه اینا که خوابن تو چی میفهمی ...
مهیار سرشو نزدیک فرانک کردو گفت : نچ ... تو هنوز دایی نشدی نمیدونی ...
فرانک _ محیا و آقا ایمان اینهمه ذوق زده نیستن که تو هستی ...
مهیار بچه رو داد بهم و گفت : تو و مامان سوار ماشین من شید ... مهلا و فرانک با ایمان میرن ...
ایمان دورتر ازمون به ماشینش تکیه داده بود ... مامان اروم گفت : نه ... محیا راه بیفت طرف ماشین شوهرت ...
_ مامان ...
مامان _ مامان نداریم ... بیچاره این چند روزه همینجا بوده فقط به عشق شماها بعد اینجوری تحویلش میگیری ؟!
_ چیکارش کنم ؟! وظیفه اش بوده ...
مامان _ آره وظیفه اش بوده ولی میتونست بره خونه مادر بخوابه ولی نرفته ... چند شبه همش تی ماشین جلوی بیمارستان بوده ...
_ به من چه من نمیرم ...
خواستم سوار ماشین مهیار شم که مهیار بازومو گرفتو گفت : مامان راست میگه ... شما برید اونجا ...
خواستم اعتراض کنم که مهیار هلم داد طرف ماشین ایمان ... با حرص رفتم طرف ماشین ... ایمان با دیدن من چشاش گشاد شد ...
_ درو باز کن دیگه ... خسته شدم ...
سریع درو باز کرد ... نشستم ... مامان هم کنارم جا گرفت ... ایمان سوار شد و ماشینو روشن کرد ... در سکوت رانندگی میکرد ... بهش نگاه کردم ... پای چشاش گود افتاده بود ... نه بابا امیدوار شدم بهش ...
جلوی خونه مادرجون نگه داشت ... مادرجون با اسپند روبروی در ایستاده بود ... ایمان سریع پیاده شد و اومد و گفت : بچه رو بده من ...
مهسانو اروم گذاشتم بغلش ... زمزمه کرد : یکم اخماتو بازکن ...
بیشتر اخمامو کشیدم توی هم و رفتم طرف مادرجون ... پیشونیمو بوسیدو گفت : خوش اومدی مادر ...
از کنارشون رد شدمو رفتم داخل ... صدای خنده مهیار و بچه ها میومد ... رفتم طرف اتاق مهمونا و بالشتی گذاشتمو دراز کشیدم روی زمین ... خوابم میومد ... خیلی زود هم خوابم برد ...
با صدای مامان چشامو باز کردم ...
مامان _ چقدر میخوابی تو محیا ... بیدارشو اینا گرسنه ان ...
چشامو باز کردم ... مامان دوتاشونو خوابونده بود کنارم ... نشستم سرجامو گفتم : من باید یه فکری واسه این خوابم بکنم ... اگه تنها باشم و بخوابم اینا میمیرن از گشنگی ...
مامان لبخندی زدو احسانو داد بغلمو گفت : یاد میگیری عزیزم ...
صدای بابا ومد که مامانو صدا میزد ... مامان بلند شدو رفت بیرون ... آروم انگشتمو کشیدم روی گونه ی احسان ...
_ فسقلی مامان ...
در باز شد ... سرمو بلند کردم ... با دیدن ایمان اخمام رفت توهم ... نشست روبروم و مهسانو بغل کردو گفت : چرا اینجوری میکنی همه فهمیدن یه مشکلی داریم ...
_ خب بفهمن ...
مهسانو گذاشت سرجاشو با اخم گفت : یکم کله شق بازی دربیاری بهتره ...
خواستم یه چیزی بگم که احسان به سرفه افتاد .... بازم نمیدونستم چیکار کنم ... ایمان سریع بلندش کردو گذاشت روی شونه اش و آروم پشتشو نوازش کرد ... سرفه اش بند اومد ...
ایمان _ موندم چه کاری بلدی ...
_ من برای اولین باره مادر شدم ... مثل تو نیستم که چندبار پدر شده باشم ...
بچه رو گذاشت سرجاش و گفت : واست توضیح دادم اون بچه من نبوده ...
_ تو مطمئن نیستی ... اون موقعی که رامبد باهاش رابطه داشته توهم داشتی ...
خیز برداشت طرفمو بازو هامو گرفت توی دستش ... با فشار محکمی که وارد کرد گفت : همش حزف خودتو میزنی ... خوبه منم همینو به تو بگم ؟!
ماتم برد ... فشار دستش برام معنی نداشت ... فقط داشتم توی چشاش نگاه میکردم ... فکر نمیکردم اینو بگه ...
_ خیلی بیشعوری ایمان ... خیلی ... یک کلام بگو هرزه ام دیگه ... فکر نمیکردم راجبم این فکرو بکنی ...
ایمان _ من اینو نگفتم ...
بازومو از توی دستش بیرون کشیدمو گفتم : اینو نگفتی ؟! کسی اینو به طرفش میگه که بهش اعتماد نداشته باشه ... بهم ثابت کردی ...
دیگه ادامه ندادم ... ازش بدم میومد ...
ایمان _ من ...
_ برو بیرون ...
صدام بلند شده بود ... از سرجاش بلند شدو اروم رفت بیرون ... چند لحظه گذشت که مامان اومد داخل ...
مامان _ چی شده ؟
_ هیچی ...
مهسانو گرفتم توی بغلم تا بهش شیر بدم ...

****

مهلا مهسانو گرفته بود بغلش و مامان هم احسانو ... رو به مامان اروم گفتم : مامان من سوار ماشین این نمیشم ... اگه میخواهید منو باهاش بفرستید من نمیرم ...
مامان _ این چه حرفیه ...
_ همین که گفتم ...
و بدون حرف دیگه ای رفتم طرف ماشین بابا ... مامان و مادرجون هم سوار شدن ... مهلا بچه رو داده بود به مادرجون ... بابا هیچی نگفتو ماشینو روشن کردو راه افتاد ... واسه گوشیم پیام اومد ... بازش کردم : محیا خیلی بیشعوری من میترسم سوار ماشین ایمان شم ...
واسش فرستادم : رانندگیش خوبه ...
به دقیقه نکشید جواب داد : اون که آره ولی میترسم کار دستمون بده ... خیلی عصبانیه ...
ایول زده بودم به هدف ... از این بهتر نبود ... جواب مهلا رو دادم : خوش بگذره بهتون ...
مهلا _ کرم ریختی حالا خیالت راحت باشه ... فقط نبینمت .... گیساتو یکی یکی میکنم ...
لبخندی زدمو گوشیمو گذاشتم توی کیفم ...
بابا _ کار درستی نکردی محیا ...
_ باشه من کار درستی نکردم ...
مامان _ راست میگه پدرت ... هرچقدرم بینتون شکرآب بود نباید این کارو میکردید ...
_ میخواهید کنار جاده وایسید من سوار ماشین اون شم ولی اگه اتفاقی افتاد دست من نیست ...
بابا _ خیلی کله شقی ...
دیگه هیچکدوم حرفی نزدن ...
جلوی خونه مامان اینا پیاده ایستادیم ... دکمه مانتوم رو داشتم میبستم که ایمان اومد طرف ماشینو گفت : گفته بودی بریم خونه من نه ؟!
_ گفته بودم ... الان من با دوتا بچه هفت ماهه بیام اونجا تنها چیکار کنم ؟!
ایمان _ میریم خونه مادرم ...
_ من اینجا راحت ترم ...
ایمان _ ولی من ناراحتم ... اگه نمیخوای بیای بچه هارو اماده کن با مادرم بیاییم ببریمشون ...
نگاش کردمو گفتم : من گفتم میام لازم نیست اینهمه عجله کنی ...
ایمان _ پس بفرما راه بیفت ...
عصبانی بود شدیدا ... میترسیدم باهاش کل کل کنم ولی دلم نمخواست حرفاشو به کرسی بنشونه ....
_ چه بخوای چه نخوای من تا یه مدت اینجام ...
درحالی که داشت میرفت طرف ماشینش گفت : تو بمون عصر میام بچه ها رو میبرم ...
دویدم طرفشو بازوشو گرفتم و برگردوندمش طرف خودم و گفتم : چرا اینهمه عجله داری ؟!
ایمان _ عجله ندارم ... جای بچه هام توی خونه خودمه ...
نگامو دوختم توی چشای قهوه ایش ...
_ من نمیتونم تنها نگهشون دارم ... به کمک مادرم نیاز دارم ...
ایمان _ مادرم هست ...
سرمو انداختم پایینو گفتم : راحت نیستم با مادرت ... معذب میشم ...
سرمو بلند کردو توی چشام زوم کردو گفت : درست میشه ... عصر میام ببرمتون ...
پیشونیمو بوسیدو سوار ماشینش شد ... با زدن بوقی از اونجا دور شد ... ولی من هنوز همونجا مونده بودم ... کم میوردم ... در مقابل محیتاش کم میوردم ... در مقابل بوسه هاش کم میوردم ... نمیخواستم کم بیارم ...
مهیار _ تو چرا اونجایی بیا داخل دیگه ...
رفتم داخل خونه ...

****

الهه با ذوق احسانو بغل کردو گفت : خیلی جیگرن ...
ایمان نشست کنارمو گفت : این عشقه ....
اروم مهسانو نوازش میکرد ... به مهسان نگاه کردم توی بغلم خوابش برده بود ... از نوازش ایمان بدش اومده بود ... اخمی کرد ... دست ایمانو کشیدم عقب و گفتم : نکن بچه ام زشت میشه ...
مهیار _ اتفاقا اخم میکنه جیگر میشه ... بندازش محیا ...
نگاش کردم ... معلا با خنده گفت : مگه توپه ... در ضمن خوابه ...
مهیار هم بلند شدو اومد طرف ما ... محسن دورتر از همه به دیوار تکیه داده بودو بهمون نگاه نمیکرد ...
_ داداش نمیای ببینیشون ... ؟
محسن _ نمیخوام ... خیلی هم زشتن ... اصلا هم جیگر نیستن ...
با گفتن این حرف رفت توی حیاط ... ایمان مهسانو از روی پام بلند کردو گذاشت سرجاشو گفت : بدو از دلش دربیار ... به اینا حسودیش میشه ...
بلند شدمو رفتم بیرون ... نشسته بود روی پله ها ... نشستم کنارش و گفتم : داداشیم از دستم ناراحته ؟!
س
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 115- رمان محیا , بیا و رمان بخون , دوسـ ـتـداران رمـان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 71- رمان دختر شمالی , رمانی ها - 93-رمان نامزد من , رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها , رمانی ها - 33-رمان نرگس - Blogfa , رمان خوانها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/15 تاریخ
کد :48020

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا