تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان محیا (فصل دوازدهم)


خیلی جالب بود هرکی سه تاشون رو باهم میدید بدون استثنا میپرسید سه قلوان منم راحت میگفتم اره ... ولی خب معلوم بود اینا سه قلو نیستن ... رامبد چشاشو باز میکرد و به اطراف نگاه میکرد به صداها عکس العمل نشون میداد ولی احسانو مهسان فقط خواب بودن ... باید اعتراف میکردم یه لحظه هم رامبدو از خودم جدا نمیکردم ... اونم توی بغل بقیه گریه میکرد ... خلاصه دیگه خودمو جای مامانش میدیدم ... جالب اینجا بودکه هنوز اسمشو نزده بودن توی شناسنامه ایمان ... اسمان هم میخواست بزنه توی شناسنامه پویان ولی گفتم که بزنه پیش اسم بچه ها ... هرسه تاشون رو واسه یه روز شناسنامه گرفتیم ... نمیدونم چرا ولی دلم نمخواست توی خونه به رامبد کمتر از احسان و مهسان محبت کنن ... وقتی که بقیه اونا رو بغل میکردن من رامبدو بغل میکردم و قربون صدقه اش میرفتم ... همه تعجب کرده بودن ... چون خیلی هم تعجب اور بود یکی با بچه هووش اینجوری گرم بگیره ...
دیکه کمتر سر به سر ایمان میذاشتم ... اونم دیگه نزدیکم نمیومد ... یک ماهی از به دنیا اومدن بچه ها میگذشت ... بچه ها رو خاله و الهه و مهلا برده بودن ... ایمان نامردم از شانس من زنگ زد و گفت که دیر میاد ... نشستم جلوی تلوزیون ... ظرف بستنی رو با حرص گذاشتم روی میز ... حوصله خوردن بستنی رو هم نداشتم ... خواستم دوتا فحش نثار ایمان کنم که چرا دیر میاد صدای ایفون بلند شد ... با خوشحالی بلند شدم ...
_ بله ؟
ایمان _ باز کن درو ...
درو باز کردم ... خوشحال بودم از اومدنش ... رفتم دم در ساختمون و ایستادم تا بیاد ... میخواستم یکم بترسونمش ... پشت پرده قایم شدم .... صدای قدمهاشو شنیدم که از کنارم رد شد ...
ایمان _ محیا ... ؟
یک ... دو ... سه ... پریدم بیرون و گفتم : پِخ ...
ایمان از جاش به وضوح پرید ... برگشت طرفمو با اخمای توهم گفت : این چه کاریه مگه بچه شدی ؟!
دیدم وضعیت خرابه ... هیچی نگفتم ... درحالی که داشت از پله ها میرفت بالا گفت : یه چیزی اماده کن من بخورم باید برم ...
دلم میخواست موهاشو یکی یکی بکنم ... منو با با دیدن این ذوق مرگ شدم ... با ناراحتی رفتم توی آشپزخونه ... غذاشو گذاشتم توی مایکروویو ... تا گرم شه ظرفا رو بشورم ... دستمو کردم توی کفی که توی ظرف شویی بود ... از دست ایمان ناراحت بودم ... دلم نمیخواست باهام این برخوردو بکنه ... یه مدت اذیتش نکردم باز شده همون ایمان ... به من چه تن خودش میخاره ... دستی دور کمرم حلقه شدم ... اولش از جا پریدم ولی بعدش که دیدم ایمانه یه لبخند محوی زدم ولی با یاد آوری برخودش اخمام رفت توهم ...
_ باز توی خواهریتو بغل کردی ؟!
منو محکمتر فشار دادو گفت : اون موقع من داغ بودم یه چیزی گفتم ... نمیخوام خواهرم باشی ... من زن خودمو میخوام ...
برگشتم طرفشو گفتم : چی شده مادر بچه هات ارزش پیدا کرده ؟!
سرشو تکون دادو گفت : خیلی ...
و لباشو گذاشت روی لبم ... اولش هنگ کردم ولی بعدش منم مثل اون چشامو بستم ... حلقه دستاشو تنگ تر کرد ... خواستم دستمو دور کمرش حلقه کنم که تلفن زنگ خورد ... کمی جابجا شدم که خودمو ازش جدا کنم که گفت : بیخیال شو جان من ...
و دوباره شروع کرد به بوسیدن من ... خودمم خوشم نمیومد ازش جدا شم ... منو گذاشت روی میز ... تلفن رفت روی پیغام گیر ...
_ من بابت دادخواست طلاق آقای مودت مزاحم شدم ... میخواستم بهشون بگید که با دادخواستشون موافقت شده ... هرچه سریعتر به همراه همسرشون اقدام کنن ...
ناخود آگاه ازش جددا شدم ... سرمو برگردوندم طرف در آشپزخونه و گفتم : طلاق !
ایمان _ توضیح میدم واست ...
نگاش کردمو گفتم : بفرما منتظرم ...
از روی میز پریدم پایین ... برگشتم طرفش و گفتم : میشنوم ...
نگام کرد ... با کلافگی گفت : همون موقع که دیگه جزو فراری ها نبودیم سرهنگ منو واسه یه ماه معلق کرد ... اونم فقط به خاطر کله شقی هام که توی سازمان هیچ اطلاعاتی رو پیدا نمیکردم و به سرهنگ اینا خبر نمیدادم ... بعد از یه مدت سرهنگ گفت که امیر فرار کرده ... توی راه زندان به دادگاه ... بهم گفت که افتابی نشم چون صددرصد امیر میفهمه ما جزو اطلاعات بودیم ... یه مدت دیگه گذشت ... درست حدس زده بودن ... امیر فهمیده ...
نشستم روی صندلی ... داشتم میلرزیدم ... اونم نشست ... نفس عمیقی کشیدو گفت : میخوام بفرستمتون یه جای دیگه ... یه جایی که دست هیچ احدی بهتون نرسه ...
با صدای لرزونم گفتم : طلاق واسه چی ؟!
ایمان _ امیدوارم ندونه تو زن من بودی ... امیدوارم دنبال پویان باشه نه ایمان ... میخوام با یکی بفرستمت اونور ...
_ با کی ؟!
ایمان _ با یکی از دوستام ...
_ بعد چرا طلاق ؟
بلند شدو اومد زانو زد جلوم و دستای سردمو گرفت توی دستش و گفت : باید باهات ازدواج کنه این تنها صورتیه که میتونه بهت کمک کنه ...
_ مگه تو نمیتونی کمکم کنی که باید با اون ازدواج کنم ؟!
صورتمو گرفت بین دستاش و گفت : مجبورم ... نمیخوام بلایی سرتون بیاد ...
_ من نمیخوام برم ... نمیتونم ...
هنوز حرفمو کامل نکرده بدم که منو گرفت توی بغلش و گفت : باید بری ... امیر تا منو نکشه بیخیال نمیشه ...
از تصور این بغض گلومو گرفت ..
_ من نمیخوام تنها برم توهم باید بیای ...
سرمو بوسیدو گفت : یه بارم شده لج نکن ... به حرفم گوش بده ...
خودمو از جدا کردمو گفتم : من نمیرم ...
خواست چیزی بگه که صدای زنگ در بلند شد ... رفت بیرون از آشپزخونه ... در باز کردو برگشت ... منو بوسید و گفت : شب راجبش حرف میزنیم ... فعلا من میرم ...
و رفت بیرون ...
_________________________________________________

جون نداشتم از جام بلند شم و برم پیش خاله اینا ... داشتم میلرزیدم ... واسه خودم نگران نبودم ... چون میدونستم میتونم از پسش بربیام ... ولی میترسیدم یه بلایی سر بچه ها بیاد ...
الهه _ اینجایی ؟!
نگاش کردم ... رامبد داشت توی بغلش وول میخورد ... دستمو دراز کردمو رگفتم توی بغلم ... بوسیدمشو با خودم گفتم : نمیذارم چیزیتون بشه ...
بلند شدمو اومدم بیرون ... به هر سه تاشون شیر دادمو رفتم توی اتاق ... خودمو انداختم روی تخت ایمان ... میترسیدم اتفاقی بیفته ... دلشوره داشتم ... خدا کنه امیرو بگیرن ...
با صدای ایمان چشامو باز کردم ... نشسته بود کنارم ... سرمو کمی تکون دادم و گفتم : ساعت چنده ؟
ایمان _ دوازده ...
کنارم دراز کشیدو گفت : مامان میگفت از همون موقع که اومدن خوابی ...
سرمو تکون دادم ... برگشت طرفمو گفت : به سرهنگ گفتم میخوام طلاقت بدم ... موافقت نکرد ... میگه اگه ایجا باشی بهتر میشه ازت محافظت کرد ...
_ منم گفتم نمیرم ...
ایمان _ میترسم اتفاقی بیفته ...
نفس عمیقی کشیدم ... میخواستم نشون ندم که منم میترسم ... با لبخند گفتم : هیچی نمیشه ... دستگیرش میکنیم ...
ایمان _ تو که میگفتی نمیتونم ...
_ اون موقع که گفتم فکر کردم از ایران خارج شده ولی حالا اینجاست ... خیلی دیوونه هستشا چرا نرفته ؟!
ایمان _ نمیدونم ... راحت میتونست کسی رو بزاره تا منو بکشه ... چرا خودش مونده ...
با این حرفش یکی انگار قلبمو چنگ زد ... بلند شدمو گفتم : میرم به بچه ها شیر بدم ...
اومدم بیرون ... هنوز چراغ پذیرایی روشن بود ... خاله نشسته بود و داشت با رامبد بازی میکرد ... اون دوتا هم که فقط چشاشون باز بود ... کنارشون نشستم ...
خاله _ خوب خوابیدی ؟
_ آره ... ببخشید بخدا بچه ها اذیتتون میکنن ...
خاله اخم کردو گفت : نخیرم ... خیلی هم خوبن ... فقط این پدر سوخته دوسه بار گریه کرد ...
به مهسان اشاره کرد ... با لبخند بغلش کردم ... به هر سه تاشون شیر دادم ... ایمان اومد پایین و هرسه تاشون رو بردیم بالا ... خوابوندم روی تخت ... ایمان کنارم ایستاده بود و داشت نگاشون میکرد ... نشستم روی رخت خواب و گفتم : باید چیکار کنیم ؟
ایمان کنارم دراز کشیدو سرشو گذاشت روی پام و گفت : هیچی ... به زندگیمون ادامه میدیم ...
_ من فردا میخوام بیام اداره ...
نگام کردو گفت : نمیشه ...
_ چر ؟!
ایمان _ به قول خودت چون که زیرا ...
_ ایمان اذیت نکن ...
ایمان _ چون نباید کسی تورو ببینه اونجا ... نمیخوام اگه نفهمیده با اومدن تو بفهمه ...
_ امیر جزو جاسوسای امریکائه .. واسه پیدا کردن یه ادم مثل من نمیخواد به خودش زحمت بده ... اون تا الان میدونه من کی ام ... مگه من چند وقته از وزارت اومدم بیرون ... یه ابدارچی هم میتونه بهش بگه من جزو وزارت اطلاعاتم ... اون منو پیدا کرده ... نمیخوام کم بیارم ... میخوام با بودنم ثابت کنم ازش نمیترسم ...
ایمان هم دیگه چیزی نگفت ... نفس عمیقی کشیدمو گفتم : برای خودمون نگران نیستم بایت این بچه ها میترسم ...
ایمان _ چیزیشون نمیشه ...
_ خدا کنه ...
با صدای گریه ی یکی از بچه ها سریع بلند شدم تا بقیه شون رو بیدار نکنه .

ریع از خاله خداحافظی کردمو اومدم بیرون ... سوار ماشین شدم ... ایمان ماشینو روشن کردو به حرکت دراورد ... بعد از یک ساعت جلوی اداره بودیم ... نفس عمیقی کشیدم ... باید تحکم خودمو حفظ میکردم ... دوشادوش ایمان وارد شدیم ... مستقیم رفتیم طرف اتاق سرهنگ پرستش ... توی محیط اداره دیگه عمو نبود ... رفتیم داخل ... سرهنگبا دیدنمون با لبخند بلند شد ..
سرهنگ _ کم پیدا شدی ...
_ سعادت نداشتیم ببینیمتون ...
نشستیم ... سرهنگ شروع کرد به توضیح دادن ...
سرهنگ _ یکی از مامورین امیرو توی فسا ( یکی از شهرهای استان فارس ) دیده ... وقتی که تعقیبش کرده توی یه قسمت گمش میکنه ... چند روز قبل از اینکه توی فسا دیده بشه توی شیراز دیده شده ... پس فکرکنم برای کاری رفته اونجا ...
_ سرهنگ مطمئنن بعد از انجام کارش که نمیدونیم چیه میخواد از ایران خارج شه ...
ایمان _ فکر نکنم از مرز رد شه ... یعنی اگه هم رد شه قاچاقی میره ...
_ برعکس به نظر من راحت میتونه از مرز رد شه بدون اینکه زحمت قاچاقی رفتنو به دوش بکشه ...
سرهنگ _ به نظر منم درست میگه ... راحت میتونه با یه شناسنامه تقلبی کاراشو بکنه ...
ایمان _ یه مدت واسه راستو ریس کردن ویزا و پاسپورتش میخواد که میتونیم بگیریمش ...
_ ببخشید ولی فکر کنم از قبل راستو ریس کرده چون الان تقریبا هفت هشت ماهی هست که فراریه ...
ایمان نگام کرد ... چشاش پر از خنده بود ... میخواستم یه چیزی بهش بگم ولی با صدای سرهنگ هردومون برگشتیم سمتش ...
سرهنگ _ ما نمیدونیم اصلا هدفش چیه ...
ایمان _ اون فقط منو محیا رو میشناسه ... و هدفشم به ما ربط داره ...
سرهنگ نگاشو به من دوختو گفت : یه چیز میگم نه نمیارید ... دوتاتونم ... یه مدت از اینجا دو شید ...
ایمان _ نمیشه جناب سرهنگ ... اومدن این بخاطر ماست بعد ما بزاریم بریم ... ؟! من حاضرم بمونم ولی شما محیا رو راضی کنید تا بره ... میخواستمش با حاجی پور بفرستمش ولی میگه نه ...
_ من بهت گفتم که نمیرم ... حالا به هر نحوی هست ...
سرهنگ _ خودتون دوتا هیچی ... اون سه تا چه گناهی کردن ؟! پدر و مادره سه تاشونم به این سازمان ربط داشتن ...
ایمان _ کجا میتونیم بفرستیمون ؟!
سرهنگ _ به نظر من هرکدومشونو یه جا بفرستید ... با یکی از زوج های اداره ...
وا رفتم ... یعنی باید از خودم جداشون میکردم ؟!
_ چرا ؟!
سرهنگ _ میدونم برات سخته ولی اینجوری بهتره ... امکان زنده موندنشون زیاده ...
ایمان _ درست میگه سرهنگ ...
بهش نگاه کردمو گفتم : خودمم میدونم درست میگن ... ولی ...
چرا داشتم کله شق بازی درمیورددم ؟! مگه زندگی اون سه تا واسم اهمیت نداشت ؟! باید یه مدت ازشون دور میبودم تا زنده بمونن ...
_ مطمئنید این بهترین راهه ؟!
سرهنگ _ آره ... اون زوجا مرخصی میگیرن و میرن کسی که نمیدونه چرا میرن ...
_ باشه ... اگه شما میگید باشه ...

سرهنگ لبخندی زدو گفت : باشه ... امشب به بچه ها میگم راه بیفتن ...
امشب ؟! اینا چجوری توقع داشتن من توی چند ساعت از بچه هام خداحافظی کنم ... چجوری توقع داشتن بدمشون دست کسایی که نمیشناسمشون ... ولی اونا باید زنده میموندن و این مهم بود ...
در خونه رو باز کردم ... الهه نشسته بود توی پذیرایی و داشت با بچه ها بازی میکرد ... نشستم پیشش ... به سه تاشون چشم دوختم ... میخواستن ازم جداشون کنن ... میخواستن بچه هامو ... بغض گلومو گرفته بود ... بلند شدمو از پله ها دویدم بالا ... دره اتاقو بستم ... نشستم روی تخت ... نمیتونستم بزارم ببرنشون ... نمیتونستم از خودم جداشون کنم ... من میمردم ... دستی حلقه شد دور بازوهام و منو کشید توی بغل خودش ... هیچ حرکتی نکردم ... برام فرقی نمیکرد برم تو بغلش یا نه ... اصلا برام فرقی نمیکرد چی بشه ...
ایمان _ خیلی زود تموم میشه برمیگردن ...
هیچی نگفتم ... بغض داشت خفه ام میکرد ... هرچقدرم بهشون بگم نمیفهمن چه حسی دارم الان ... داشتم میمردم ... فکر اینکه کمتر از پنج ساعت دیگه ازم جدا میشن مثل خوره داشت وجودمو میخورد ... ایمان آروم موهامو نوازش میکرد ... هیچ حسی نداشتم ... حتی آرومم نمیشدم ...
_ جاشون امنه ؟!
ایمان _ آره عزیزم ... مطمئن باش ...
نفس عمیقی کشیدمو خودمو از بغلش اوردم بیرون و بدون حرفی از اتاق اومدم بیرون ... به هر سه تاشون شیر دادم ...
_ الهه جان میشه کمکم کنی وسایلاشون رو جدا بزارم ؟
الهه _ چرا ؟!
_ این سه تا قهرمانم باید یه مدت برن یه جایی ...
الهه با تعجب گفت : کجا ؟!
دستمو اروم کشیدم روی سر احسان و گفتم : یه جای دور از مامانشون باید دور شن ...
همینجور که داشتم میگفتم اشکام روی گونه ام سر میخوردند ... الهه با وحشت گفت : بگو چی شده دیگه ...
صدای ایمان اومد : برات توضیح میدم الهه ...
اومد نشست کنارم ... اشکامو پاک کردم ... موهامو زد کنار که سرمو بردم عقب و گفتم : بهم دست نزن ...
دستشو کشید عقب و گفت : محیا ...
_ همش تقصیر توئه ... همش تقصیر شماهاست ... من الان باید صاحب یه خونواده و زندگی آروم بودم ... شما اینا رو ازم گرفتید ... حالام دارید بچه هامو ازم میگیرید ...
ایمان _ فکر میکنی واسه خودم آسونه ... منم واسم سخته که بچه هامو از خودم جدا کنم ... ولی مجبورم چون میدونم با این کار زندگیشون نجات پیدا میکنه اگه منم نباشم اونا زنده ان ...
دیگه نتونستم تحمل کنم ... بغضم ترکید ... اونم جلوی کی ... جلوی کسی که سعی میکردم قوی جلوه بدم ... ایمان با دیدن وضع من اومد جلو و منو گرفت توی بغلش و گفت : میدونم ... سخته ولی مجبوریم ...
دستمو ددستمو گرفته بودم جلوی صورتم و داشتم توی بغل ایمان گریه میکردم ...
خاله _ اینجا چه خبره ؟! به ما هم بگید ...
از تکونهای دست ایمان فهمیدم که بهشون فهموند که بعدا بهشون میگه ... نشست روی مبل و منو گرفت توی بغلش ... به هق هق افتاده بودم ...

سوار ماشین شدیم ... مهسانو محکم چسبونده بودم به خودم ... یه بار دیگه بوسیدمش ... سرمو برگردوندم ... به احسان و رامبد نگاه کردم ... بغض داشت خفه ام میکرد ...
خاله _ مطمئنید کار درستیه ؟
ایمان درحالی که داشت درو باز میکرد گفت : آره ...
پیاده شد ... نگاه کردم ... داشت با یه مردی حرف میزد ... بعد از چند لحظه اومد طرف ماشین ... با هر قدمی که برمیداشتم قلبم به لرزه در میومد ... رسید به ماشین و درو باز کرد ... نگاشو بهم دوخت و گفت : کدومشونو ببرم ؟
اشکام جاری شدن ... داشتم با عجز نگاش میکردم ... ایمان نشست توی ماشین و نگاشو دوخت بهم و گفت : محیا ...
نگامو ازش گرفتمو گفتم : ببرشون دیگه ...
احسانو از الهه گرفت و رفت بیرون ... جرعت اینکه نگاه کنم نداشتم ... دلم نمیخواست برای آخرین بار ببینمش ... ماشین بعدی اومد ... ایمان رامبدو برد ... با اومدن ماشین آخر دیگه داشتم میمردم ... ایمان نشست توی ماشین و گفت : مهسانو ...
درو باز کردمو از ماشین پیاده شدم ... با قدمهای لرزون رفتم طرف زنو مردی که ایستاده بودن کنار ماشین ... با دیدن من به طرفم اومدن ... زنه با خوشرویی گفت : من حشمت اللهی هستم ...
نتونستم لبخند بزنم ... اشکی که توی چشمم بود سرازیر شد روی گونه ام ...
خانم حشمت اللهی گفت : من مراقبشم ... مطمئن باشید ...
_ خیلی تخسه ... شاید اذیتتون کنه ...
مهسانو بوسیدم و بدون اینکه به چیزی فکر کنم گذاشتمش توی بغل خانم حشمت اللهی و ازشون فاصله گرفتم ... صدای گریه مهسان باعث شد بغضم بشکنه ... زانو زدم روی زمین و گریه سر دادم ... دستی دورم حلقه شد و منو در بر گرفت ...
ایمان _ تموم میشه ... قول میدم ... بازم پنج نفرمون باهم خواهیم بود ...
دستمو دور کمرش حلقه کردمو با صدای بلند تری گریه کردم ...

****

با احساس قرار گرفتن روی چیزی چشامو باز کردم ... ایمان پتو رو کشید روم و کنارم دراز کشیدو گفت : خوبی ؟
دیگه نمیخواستم گریه کنم ... فقط سرمو تکون دادم ... پشتمو بهش کردمو دوباره چشامو بستم ...
با صدای زنگ گوشیم چشامو باز کردم ... خواستم حرکتی بکنم ولی یکی منو محکم گرفته بود ... نامرد از پشت منو گرفته بود ... پاهام بین پاهاش بود ... جای هیچ حرکتی نداشتم ... داشتم حرص میخوردم که صداشو کنار گوشم شنیدم : میخوای فرار کنی ؟!
با غیض گفتم : ولم کن ...
دستاش شل شد ... با حرص بلند شدمو از اتاق اومدم بیرون و رفتم طرف دستشویی ... پسره پررو ... فقط دلم میخواد لهش کنم ... بچه هام معلوم نیست کجان و چی کار میکنن بعد این حس محبتش قلمبه میشه ... با عصبانیت یه مشت آب زدم به صورتم ...
پرونده رو گذاشتم روی میز و چادرمو درست کردم ... خواستم بشینم که گوشیم زنگ خورد ... نشستم روی صندلی و بدون نگاه کردن به شماره گذاشتم روی شونه ام و گوشمو بهش چسبوندمو گفتم : بله ؟
صدای گریه یه بچه میومد ... قلبم از جا کنده شد ... صدای یه نفر پیچید توی گوشم : سلام خانوم ...
صداش خیلی آشنا بود ... کی بود ؟! دید جواب نمیدم گفت : نشناختی ؟! امیرم ...
وا رفتم ...
امیر _ خوبی ؟ اون سرگرد چطوره ؟! آها شوهرت ...
با خونسردی ای که از خودم کمتر میدیدم ، البته توی این لحظه ، گفتم : مشتاق دیدار بودیم ... بالاخره بعد از یه مدت صداتون رو شنیدیم حداقل ...
سعی میکردم به صدای گریه بچه بی تفاوت باشم ... اون ربطی به بچه های من نداره ...
امیر _ صدای این بچه رو میشنوی ؟! دخترته ... اسمشو چی گذاشتی ؟!
_ مهسان ... از کجا پیداش کردی ؟
امیر بی توجه به حرفم گفت : خیلی لوسه ... داره کلافه ام میکنه ...
_ تو که میخواستی یه گردان بچه رو نگه داری چطور نمیتونی از پس یه بچه بربیای ؟!
امیر با خنده گفت : من که نمیخواستم نگه دارم ... اما الان میخوام نگه دارم ... اونم بچه ی تو رو ... یادته گفتم باید بچه تو رو چه پسر باشه چه دختر نگه دارم ... ؟! میخوام زیر دست خودم بزرگ بشه ...
پوزخندی زدم ... به دلت میذاشتم ...
_ یادته منم گفتم که برای من بایدی وجود نداره ؟!
باز صدای خنده اش بلند شد ... در اتاقم باز شد ... نگاه کردم ... ایمان بود ... تا خواست حرف بزنه بهش اشاره کردم بیاد طرفم ... سریع اومد ...
امیر _ از این لجبازی هات خوشم میاد ...
_ ازم چی میخوای ؟
امیر _ من به چیزی که میخواستم رسیدم ... بچه تون ...
دستام یخ زد ... داشت چی میگفت ...
_ منظورت چیه ؟!
امیر _ من میخوام بچه تون رو نگه دارم اون انتقام منو ازتون میگیره ...
تا خواستم حرف بزنم ایمان گوشی رو ازم گرفتو گفت : عمرا بزارم بچه مو ببری ...
_ ...
ایمان _ میگیرمت ...
_ ...
ایمان _ فقط یه مو از سرش کم شه ... روزگارتو سیاه میکنم ...
چند لحظه طول کشید ... ایمان با عصبانیت گوشی رو انداخت روی میز ...
_ داشت جدی حرف میزد ...
زل زده بودم به گوشه ای ... با دور کردن بچه ها از خودم جونشونو توی خطر انداخته بودم ...
ایمان _ من اون لعنتی رو میکشمش ...
حال خودمو نمیدونستم ... از سرجام بلند شدمو روبروی ایمان ایستادمو گفتم : گفتی جاشون امنه ... این بود امنت ؟! یه اتفاقی واسه بچه ام بیفته ... نمیبخشمت ایمان ...
در مقابل چشمان ناباور ایمان از اتاق زدم بیرون ... کجا میتونستم برم ... یه جا که آرومم کنه ... کجا باید میرفتم ... به تاکسی ای که جلوی پام ترمز زد آدرسو دادم ...
کوهی که همیشه با مهیار میومدم ... دلم میخواست برم بالاش و داد بزنم تا خالی شم ... بدون اینکه توقفی کنم رفتم بالا ... جایی که همیشه موقع طلوع افتاب با مهیار مینشستیم خالی از آدم بود ... رفتم طرف اونجا ... کل شیراز زیر پام بود ... به ساختمونا زل زدمو گفتم : این حق من بود ؟! باید همش سر من بلا بیاد ... مگه چه گناهی کردم که مستحق اینهمه مجازاتم ... آخه با انصاف کی این مجازات تموم میشه ... منم یه زندگی میخوام ... یه زندگی آروم ... یه زندگی خوب ... به قول ایمان دل خوش شدم ... بهم قول داد پنج نفرمون باهم باشیم ... حالا چرا داری ازم میگیریش ... چرا ؟!
صدام بلند شده بود ...
_ چرا باید همه بلا ها سرمن بیاد ...
زانو زدم روی زمین ... با گریه داد زدم : التماس میکنم بچه مو بهم برگردون ...
دستمو گذاشته بودم روی زمین و سرمو روش ... داشتم از ته دل زار میزدم ...

****

درو که باز کردم با چهره ی نگران خاله و الهه و چهره عصبانی ایمان برخورد کردم ... ایمان به قدمهای بلند اومد طرفمو داد زد : کجا بودی ؟
زمزمه کردم : قبرستون ...
موهامو گرفت توی دستشو با عصبانیت فریاد زد : دوازده ساعته معلوم نیست کدوم گوری هستی ... رفته بودی پی یکی دیگه ...
روبروم ایستاده بود ... دستمو بلند کردمو خوابوندم توی گوشش ... دستاش شل شد و موهامو ول کرد ... فریاد زدم : کافر همه را به کیش خود پندارد ... اگه میخواستم با یکی دیگه باشم شب پیشش میموندم چه اجبار بود بیام اینجا ... فکر نمیکردم راجبم این فکرو بکنی ... برای خودم متاسفم که ...
ادامه ندادم ... از خونه زدم بیرون ... دیگه نمیتونساتم بمونم اونجا ... پریدم جلوی یه تاکسی و آدرس خونه بابا رو دادم
داغون بودم ... چطور شوهرم بهم اعتماد نداشت ... چطور تونست این حرفو بزنه ... با صدای راننده به خودم اومدم ...
راننده _ خانم رسیدیم ...
کرایه شو دادمو پیاده شدم ... پیاده شدمو رفتم طرف در ... زنگو فشار دادم ... هیچ جوابی نداشتم ... دوباره ... سه باره ... با عصبانیت و بغض زدم توی در ... کجا رفته بودن ... باید زنگ میزدم به مهیار ... دستمو کردم توی جیبم ... گوشیم نبود ... گشتم نبود ... پس بخاطر این بود که ایمان بهم زنگ نزده بود ... نشستم روی زمین ... پشت به در ... تکیه دادم بهش ... زانوهامو جمع کردم توی بغلم ...
چشامو باز کردم ... اطرافو نگاه کردم ... توی اتاق ایمان بودم ... بلند شدم ... چرا من اینجا بودم ... با حرص مشتمو کوبیدم روی تخت ... به ساعت نگاه کردم ... شش صبح بود ... بلند شدمو اومدم از اتاق بیرون ... یک راست رفتم توی آشپزخونه ... حدسم درست بود ... داشت صبحونه میخورد ... انتظار داشتم اخم کنه یا یه همچین چیزی ولی فقط گفت : صبح بخیر ...
وا رفتم ... این چرا اینهمه خونسرد بود ... بچه ام الان دست امیر نامرد بود بعد این داشت باخیال راحت صبحونه میخورد ... ؟! خوردم به یخچال ... سر خوردم و نشستم روی زمین ... هیچی نمیتونستم بگم ... یعنی هیچی توی ذهنم نبود جز مهسان ... ایمان نگام کرد ... لباش تکون میخوردند ... داشت حرف میزد ؟!!! نگرانی رو توی چشاش میخوندم ... زانو زد کنارم ... دستمو گرفت توی دستاش ... حالا صداشو میشنیدم : حالت خوبه ؟
_ تو چرا اینقدر بیخیالی ؟ مگه مهسان دختر تو هم نیست ؟! کجا رفت اون همه ادعات ؟!
صورتمو گرفت بین دستاش و گفت : دارم دنبالش میگردم ...
داد زدم : با این صبحونه خوردنت نشون میدی ....
دستشو پس زدم ...
ایمان _ بچه ها رو دیشب اوردن ... توی اتاق مامانن ... قول میدم برش گردونم ...
_ آره تا حالا خیلی به قولات عمل کردی اینم روش ...
و بلند شدمو از آشپزخونه اومدم بیرون ... خاله از اتاقش اومد بیرون ... به روم لبخندی زد و گفت : صبح بخیر ...
_ میتونم برم بچه ها رو ببینم ... ؟!
خاله _ آره عزیزم ...
بدو
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 115- رمان محیا , دوسـ ـتـداران رمـان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 71- رمان دختر شمالی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 101-رمان دختر سرکش , بیا و رمان بخون , رمان خوانها , رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها , رمانی ها - 18-رمان زیر بارون ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/15 تاریخ
کد :48019

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا