تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان محیا (فصل سیزدهم)



تموم طول راه فقط ناخونمو میخوردم ... استرس داشتم ... منو سرهنگ توی یه ماشین بودیم ...
سرهنگ _ محیا نکن ...
_ دارم میمیرم ... فکر کنم خرابکاری کنم ...
سرهنگ _ کو اون محیای زرنگ عمو ...
_ عمو اگه بلایی سرشون بیاد ...
سرهنگ _ هیچی نمیشه ... توکلت به خدا باشه ...
_ خدایا خودت کمک کن ...
سرهنگ _ نقشه رو یادت نره ها ...
_ چشم ...
نفس عمیقی کشیدم تا خونسریمو حفظ کنم ... بعد از چند ساعت رسیدیم ... سرهنگ اول شهر ایستاد ... خودش پیاده شد و گفت : برو ...
نشستم پشت ماشین ... روشنش کردم ... با پرسو جو رفتم به جایی که امیر ادرسشو داده بود ... از ماشین پیاده شدم ... به ماشین تکیه دادم ... گوشیم زنگ خورد ... جواب دادم : بله ؟
امیر _ خوبی ؟!
_ من سر قرارم ...
امیر _ خوبه ... میبینمت ... گوشیتو بزار توی ماشینت ... برو داخل ساختمون ... یه زانتیای سفید اونجاست ... گوشی ای که توشه روشن کن ... بهت زنگ میزنم ...
گوشیمو انداختم توی ماشین ... رفتم طرف ساختمون ... صدای سرهنگو شنیدم : کجا میری محیا ؟
هیچی نگفتم ... اون منو میدید ... درو باز کردمو رفتم داخل ... رفتم طرف ماشینی که گفته بود نشستم توش ...
سرهنگ _ محیا داری چیکار میکنی ؟
گوشی کنار دنده زنگ خورد ... سریع برش داشتم : بله ؟
امیر _ تو به حرفم گوش ندادی ... چرا دوستاتو خبر کردی ؟!
خشکم زد ... فکر نمیکردم بفهمه ...
امیر _ من بهت اخطار داده بودم ... دیگه هر اتفاقی بیفته پای خودته ... اونو از توی گوشت دربیار و به اون ادرسی که تو داشبورد
گذاشتم بیا ...
و قطع کرد ... با عصبانیت از توی گوشم در اوردم و انداختمش بیرون ... ماشینو روشن کردم ... از توی داشبورد کاغذی در اوردم و از ساختمون اومدم بیرون ... رفتم سر قرار دوم ... ولی اینبار بدون هیچ پشتوانه ای ... ایستادم توی اون بر بیابون ... چند تا خونه خرابه کنارم بود ... به ماشین تکیه دادم ...گوشی رو توی دستم فشردم ... حس کردم یکی نزدیکم شد ... سریع برگشتم عقب ... با دیدن امیر چند لحظه نگاش کردم ... لبخندی زدو گفت : مشتاق دیدار ...
هیچی نگفتم ... خودش رفت طرف راننده و گفت : سوار شو ...
سوار شدم ... اونم سوار شد و ماشینو به حرکت دراورد ...
امیر _ چرا حرفمو گوش ندادی ؟!
فقط چشامو بستم ...
امیر _ گند زدی دختر ... زندگی اون دوتا رو نابود کردی ...
دیگه هیچی نگفت ... ایستاد کنار جاده و گفت : پیاده شو ...
پیاده شدم ... در صندوق عقبو باز کردو گفت : برو توش ... رفتم توش و درو بست ... تا حالا توی صندوق عقب نبودم ... احساس خفگی بهم دست میداد ... نمیدونم چقدر گذشت که ماشین ایستاد ... بعد از چند لحظه در صندوق عقب باز شدو امیر گفت : بیا بیرون ...
اومدم بیرون ... توی یه خونه بودیم ... البته خیلی شبیه به خونه نبود ... بیشتر باغ بود ... امیر منو هل داد جلو ... در ساختمونو باز کرد ... صدای گریه میومد ... صدای گریه ی مهسان ...
امیر _ اونجاست برو بهش شیر بده ...
با قدمهای لرزون رفتم طرفش ... روی یه تخت بود ... بغلش کردم ... محکم به خودم چسبوندمش و گفتم : چیزی نیست ... مامان پیشته ...
از گریه به هق هق افتاده بود ... بهش شیر دادم ... اونقدر گرسنه اش بود که تند تند میخورد ... خوابش برد ... بلند شدم و گذاشتمش روی تخت ... برگشتم سمت امیر ولی با دیدن ایمان خشکم زد ... صورتش داغون بود ... یکی از چشاش که اونقدر پف کرده بود پیدا نبود ... جرعت نداشتم برم طرفش ...
ایمان _ مگه بهت نگفتم نیا ... چرا اومدی لعنتی ؟!
صداش میلرزید ... با بغض گفتم : نمیومدم چیکار میکردم ...
ایمان _ اینجوری بدتر زندگی تون رو به خطر انداختی ... یه بار توی دلم موند به حرفم گوش بدی ...
امیر _ خب دیگه بسه ...
محکم زد پشت پای ایمان ... ایمان چششو از درد بست و زانو زد روی زمین ... امیر کلتشو دراوردو گرفت روی سر ایمان و گفت : چجوری بکشمش ؟!
اشکام جاری شدند ... چشام به ایمان بود ... سرش پایین بود ... زانو زدم روی زمین و گفتم : خواهش میکنم امیر ... التماست ...
صدای فریاد ایمان بلند شد : محیا بلند شو ... به این کثافت نباید التماس کنی ...
با گریه گفتم : امیر ... ادعا میکردی خونواده ات بی گناه کشته شدن ... ولی تو میخوای یه بی گناهو بکشی ؟!
امیر _ شما بی گناه نیستید ...
_ مگه چیکار کردیم که بیگناه نیستیم ؟! ما بخاطر کارمون اومدیم اونجا ... تو هم داشتی کار میکردی ... مگه نه ؟!
امیر ایمانو بلند کردو برد طرف یه ستون و بستش به اون و اومد طرف من ... بلندم کردو گفت : فکر میکنی کی گناهکاره ؟ من یا تو ؟!
_ من هیچ گناهی نکردم ...
امیر موهامو گرفتو گفت : تنها فرد بیگناه اینجا اونه ...
و به مهسان که خوابیده بود اشاره کرد ...
_ چرا میخوای مارو بکشی ؟
امیر _ ترو نه ولی شوهرتو چرا ... تو عین خواهرمی ... عین النازم ... دلم نمیخواد هیچ برادری بی خواهر شه ... همه زندگیم بود ... نامردا کشتنش ...
اشک از چشاش فرو ریخت ... مخم هنگ کرده بود ... نمیدونستم باید چی بگم یا چیکار کنم ... منو کشید طرف یه اتاقی ...

صدای فریاد ایمان بلند شد ...
ایمان _ بی شرف ... اگه جرعت داری دستامو باز کن ...
امیر ایستادو گفت : اون موقع که دستت باز بود چیکار کردی که حالا میخوای بکنی ؟!
ایمان سرشو تکون دادو گفت : جرعت داری بهش دست بزن ...
امیر بازوی منو گرفت و کشید طرف خودش ...
_ تروخدا ...
سرشو اورد نزدیک گردن من ... چشام به ایمان بود ... چشمی که پیدا بود سرخ سرخ شده بود ... با عصبانیت فریاد زد : خیلی کثافتی ...
امیر دستشو انداخت دور شکمم ... ایمان داشت خودشو تکون میداد ... میخواست خودشو باز کنه ... اشک توی چشام جمع شده بود ... دستمو تکون دادم و گفتم : ولم کن ...
امیر منو برگردند طرف خودشو سرشو اورد نزدیک ... نگام افتاد به کلتش ... جلوش بود ... لبشو گذاشت روی گردنم که اسم خدا رو توی دلم فریاد زدمو دست بردم و کلتو کشیدم بیرون ... امیر از عکس العمل شکه شده بود ...
_ دستتو بزار روی سرت ...
امیر _ نه بابا بهت امیدوار شدم ...
_ بخواب روی زمین ...
همونجور داشت نگام میکرد ... نشونه گرفتم طرف پاش و شلیک کردم ... تقریبا خورد کنار قوزک پاش ... افتاد روی زمین ... عقب عقب رفتم طرف ایمان ... صدای گریه ی مهسان میومد ... اعصابمو بهم میریخت ...
ایمان _ کلید محیا ....
رفتم طرف امیر ... کلیدو از توی جیبش دراوردمو برگشتم طرف ایمان ... دستشو باز کردم ... بی اختیار خوردمو انداختم بغلش ... منو به خودش فشرد ... کلتو از دستم گرفت و گفت : تموم شد عزیزم ...
منو از خودش جدا کردو گفت : مهسانو بردار ... میریم خونه ...
رفت طرف امیر و بلندش کردو یکی با زانو زد توی شکمش ... امیر خم شد ...
ایمان _ این برای اینکه به محیا دست زدی ... البته کمته ...
موهاشو گرفتو راستش کرد ... مهسانو برداشتم و از ساختمون اومدیم بیرون ... سوار ماشین که شدم مهسانو گذاشتم کنارم ... ایمان یه آرنجش زد پشت گردن امیر و امیر بیهوش رو انداخت توی صندوق عقب ... سوار شد ... مهسانو گذاشت روی پاش و گفت : برو ...
ماشینو روشن کردمو از باغ اومدیم بیرون ...
ایمان _ یادت باشه بخاطر اینکارت یه تنبیه میشی ...
_ من اگه نمیومدم تو الان مرده بودی ...
ایمان _ میدونم ... ولی تنبیه تو هنوز سرجاشه ...
با تعجب نگاش کردم ... شیطونه میگه یکی بزنم پس کله اشا ...
ایمان _ جلو رو بپا دختر ...
فرمونو کمی پیچوند ... نگامو دوباره به جلو دوختم ولی همه حواسم پیش دستم بود که توی دست ایمان روی دنده بود ...
ایمان _ نگه دار ...
_ چرا ؟!
ایمان _ تو حواست به جاده نیست ... میزنی میکشیمون ...
_ حواسم هست ...
ایمان _ بزن کنار ... این بچه گناه داره ... بخوابونش ...
ماشینو زدم کنار ... از ماشین پیاده شدم ... ایمان هم پیاده شد ... بهش که رسیدم دیدم بچه ام شل هم میزنه ...
_ ایمان حالت خوب نیست من ...
فرصت ادامه رو نداد چون منو کشید توی بغلش ... اولش توی هنگ بودم ولی بعدش چشامو بستم ... خدایا شکرت ... من این آرامشو دوست داشتم ... نمیدونم اسمش چی بود ... ولی میخواستمش ... میخواستم همیشه ازم حمایت کنه ...
ایمان _ حرفای پشت تلفنو جدی گفتم ... دیگه نمیخوام چیزی تورو ازم جدا کنه ... حتی کله شقی هامون ...
و موهامو بوسید ...
_ بابت اون حرفم ببخشید ... نباید میزدم ...
ایمان _ من چیزی نشنیدم ... حالا بدو سوار شو ...
یه بار دیگه منو بوسید و با لبخند رفت طرف ماشین ... هردو سوار شدیم ... مهسانو گرفتم توی بغلم ... نگاهمو بهش دوختم ... خدایا بازم ممنونم ...

ماشین می ایتاد دوباره راه می افتاد ( واسه بنزین تموم شدن چی مینویسن ؟! ) و کمی جلوتر ایستاد ... ایمان با حرص کوبید توی فرمون ...
ایمان _ گندش بزنن آخه الان وقت تموم شدن بود ... گوشیتو بده ...
_ وسط بر بیابون خط نمیده که ...
نگاه کردم ... اصلا خط نمیداد ... ایمان پیاده شد ... مهسانو گذاشتم روی صندلی و پیاده شدم ...
_ باید چیکار کنیم ؟!
ایمان _ کسی از اینجا رد نمیشه ... باید یا برگردیم به همون باغه ... یا راهمونو ادامه بدیم ...
نگام کرد تا حرفی بزنم ...
_ راهمونو ادامه بدیم بهتره ... شاید به یه جاده اصلی برسیم ...
ایمان _ پس بچه رو بردار ...
خودشم رفت طرف صندوق عقب و امیرو که به هوش اومده بود اورد بیرون ... مهسانو بغل کردم و در ماشینو بستم ... هوا خیلی گرم بود ... موندم وسط پاییز این چه هوای گرمیه .... البته چند روز دیگه زمستون بود ... راه افتادیم ...
امیر _ بنزین تموم شده ؟
هیچی نگفتیم ...
امیر _ یکم زودتر از موعود تموم شده ...
هردو برگشتیم سمتش ... با لبخند گفت : دوستام منتظرتونن ...
ایمان موهاشو چنگ زدو گفت : چی واسه خودت بلغور میکنی ؟!
امیر _ اونجا رو ...
به جایی اشاره کرد ... هردو نگاه کردیم ... چند نفر اومدن از تپه ها پایین ... بی اختیار بازوی ایمانو گرفتم ...
امیر _ حالا اسلحه تو بنداز ...
ایمان امیرو گرفت جلوی خودش و گفت : محیا برو پشتم ...
رفتم پشتش ...
امیر _ کار اشتباهی میکنی ... من رییس اینا نیستم ... بهشون اجازه شلیک دادن چه من جلوت باشم چه نباشم ...
ایمان _ هرچی باشه خوب سنگری هستی ...
دیگه اونا نزدیک شده بودن ... یکیش اومد جلوتر که ایمان داد زد : جلوتر بیایید میکشمش ...
مرده خنده ای کردو گفت : امیر تو بهشون نگفتی واسمون ارزش نداری ؟!
امیر _ چرا گفتم ولی ...
ایمان _ از ما چی میخواهید ؟!
مرد _ خودتو زنتو بچه تو ... البته اون دوتا بچه رو هم بعدا به دست میاریم ...
_ مارو واسه چی میخواهید ؟!
مرد _ اونو دیگه من نمیدونم خانم خانما ...
از لحنش خیلی بدم اومد ... اخممو کشیدم توهم ... مهسانو به ایمان چسبوندم ... مرد با بی تفاوتی گفت : به ما دستور دادن شما رو زنده ببریم ... حالا با خودتونو دوست دارید تیر خورده باشید یا سالم ؟!
امیر _ اگه این کلت منه توش سه تا گلولگه بیشتر نیست ... تو چجوری میخوای هفت نفرو بکشی ؟!
ایمان هیچی نگفت ... آروم زمزمه کردم : چیکار کنیم ایمان ؟!
ایمان _ دستاتو ببر بالا ...
و خودش امیرو ول کردو دستاشو گرفت بالا .... اسلحه رو انداخت جلوی پای امیر ... منم همونجور پیش ایمان ایستاده بودم ... امیر خنده ای کردو گفت : آفرین پسر خوب ...
اسلحه رو برداشتو اومد طرف ما ... یه لگد نثار ایمان کردو گفت : این به اون در ...
مرده اومد طرف ما و چند نفر دیگه شون از پشت مارو محاصره کردن ... مرده با صدای بلند گفت : راه بیفتید ...
راه افتادم ... ایمان جلوتر از من میرفت ... وای خدا داشتم میمردم از اضطراب ... قبلا که اینجوری نبودم ... مادر شدنم این دردسرا رو داره ...

بعد از کمی راه رفتن ما رو سوار ماشینهایی کردن ... مهسانو محکم گرفته بودم توی بغلم ... یا میخواستم با این کار به خودم آرامش منتقل کنم یا میخواستم مهسانو از چنگم در نیارن ... نمیدونم ... چون مهسان هر چند دقیقه گریه میکرد منو بیهوش نکردن ... سوار یه ون کردن که اصلا نمیتونستم حدس بزنم کجا میریم ... نمیدونم چقدر گذشت که ایستاد ماشین ... درو باز کردن و منو پیاده کردن ... نگاهم دنبال ایمان میگشت ... پیداش کردم ... امیر گرفته بودتش و میبردش سمت یه ساختمون ... چشاشو بسته بودن ... منو هم پشت سر اون وارد یه ساختمون کردن ... دتامونو بستن توی یه اتاق ... دستای ایمانو با یه دستبند از پشت بستن به یه لوله و پاهاشو هم بستن ... منو فقط پامو با زنجیربستن به یه میله بزرگ که اونجا بود ... چشم ایمانو باز کردن ... و همه شون رفتن بیرون ...
ایمان _ محیا خوبی ؟
_ آره ... ایمان چه بلایی سرمون میاد ؟!
ایمان _ نمیدونم ...
نگاهی به زنجیر کردم ... میتونستم تا نزدیکی ایمان برم ... اینجوری بهتر بود ... حداقل احساس امنیت بیشتری میکردم ... کمی خودمو کشیدم اونطرف تر ... تا پای ایمان رسیدم ... همینم خوب بود ... دستمو گذاشتم روی بازوش و گفتم : ایمان من میترسم ...
اشکام جاری شدن ... چرا خودمو الکی شجاع نشون بدم ... ؟! میترسیدم ... میترسیدم از اینکه بخوان ایمانو بکشن از اینکه بخوان منو هم بکشن و بچه مو ببرن ... میترسیدم ... من دیگه اون افسر شجاع سازمان اطلاعات نبودم ...
ایمان _ هیچی نیست عزیزم ... میریم ...
ولی خودشم به حرفی که میزد اعتماد نداشت ... صدای گریه ی مهسان بلند شد ... بازم باید با شیر دادن بهش آرومش میکردم ...
ایمان _ احسانو رامبد پیش مامانن ؟
_ آره ...
ایمان _ اگه نمیومدی ...
_ ایمان شروع نکن ... دیدی که اومدم دیگه ...
ادامه ندادم ... بغضمو فرو دادم ...
_ بدوت تو بچه ها رو هم نمیخوام ...
سرم پایین بود ... دلم نمیخواست نگاش کنم ... شاید از این اعتراف خجالت میکشیدم ... شاید ...
ایمان _ محیا سرتو بلند کن ...
چشامو بستمو سرمو بلند کردم سپس چشامو بهش دوختم ... لبخندی روی لباش بود ...
ایمان _ میریم ... با هم ... دیگه واقعا میریم ....
منم لبخندی زدم ولی لبخندم همراه با اشک بود ... باور نداشتم که از اینجا میریم ... ایمان با اخم گفت : باز تو گریه کردی ؟! من اون محیا رو بیشتر دوست دارم ... تو همش گریه میکنی ...
تا خواستم اعتراضی کنم در باز شد ... دونفر اومدن سمت ما ... ماها رو باز کردن و از اتاق اومدیم بیرون ... توی یه راهرو حرکت کردیم و رسدیم به یه سالن گنده ... چند نفر دور یه میز بزرگ جمع شده بودن و حرف میزدن ... کسی که منو گرفته بود گفت : قربان اوردمشون ...
همه نگاه ها چرخید طرف ما ... با دیدن صورت آشنایی بین اونا خشکم زد ... باورم نمیشد ... با لبخند اومد طرفم ... جلوم ایستاد و گفت : سلام محیا ...
هیچی نمیتونستم بگم ... خشکم زده بود ... کلا تو بهت بودم ... سرمو تکون دادم و به سختی گفتم : امکان نداره ... من دارم اشتباه میبینم ...
__________________________________________________
لبخندی زدو گفت : نه عزیزم اشتباه نمیبینی ... خودمم ، کسری ...
واقعا لال شده بودم ... باورم نمیشد بعد از چند سال باید میدیدمش اونم کجا ؟!
کسری _ سه یا چهار ساله ندیدمت ... درسته ؟
_ شش ساله ...
صدای خنده کسری بلند شد ... توی چهره اش دقیق شدم ... هیچ تغییری نکرده بود فقط یکم صورتش پخته تر نشون میداد ... رو کرد به ایمان و گفت : شنیدم ازدواج کردی ... فکر نمیکردم بتونی منو فراموش کنی ...
داشت زهر خودشو میریخت ...
رفت روبروی ایمان ایستاد و گفت : خوشبختم پسرعمو و عشق محیا ...
_ من هیچوقت ترودوست نداشتم ...
کسری _ پس کی بود بعد از رفتن من داشت راهی آسایشگاه میشد ... ؟!
_ من خر تشریف داشتم که ترو دوست داشتم ... اما الان میفهمم خیلی خریت کردم ...
کسری _ خوشم میومد همیشه میخواستی خودتو جای بیتا بزاری ...
هیچی نگفتم ... واقعا حالم از اون موقع خودم بهم میخورد ... سرمو انداختم پایین ...
امیر _ کسری ... گفتی محیا رو میخوای اینم محیا ... شوهرشو بده دست من ...
سرمو بلند کردم ... کسری نگام کردو گفت : با خودته ...
یخ کردم داشت چی میگفت ... به ایمان نگاه کردم ... اخماش توهم بود ... به دستای مشت شده اش نگاه کردم ... تروخدا ایمان یه کاری بکن ...
کسری اومد طرفم ... خواستم عقبتر برم که خوردم به یه نفری که منو گرفته بود ... کسری با لبخند گفت : چیزی نیست عزیزم ... بچه رو بده بهشون باید بیای با من ... کارت دارم ...
_ کسری گمشو اونور ...
با سیلی ای که زد توی گوشم برق از چشام پرید ... سرمو به طرفش چرخوندم ... دستشو اورد نزدیک و کشید روی گونه ام ... سرمو کشیدم عقب ... ولی سرمو گرفت و آروم گفت : من بیتا رو میخواستم ولی اون منو نخواست ... میدونی تمام این سالها کی رو دوست داشته ؟! مهیار ... داداش تو ...
_ تو دوسش نداشتی ...عشقت خیلی چرت بود ...
سرمو محکم تر گرفت ... داشت فشار وارد میکرد ... سعی کردم چیزی نگم ...
کسری _ دوسش داشتم ... من میخواستم خوشبختش کنم ...
_ خیلی جالبه هرکدومتون یه شکستی خوردید ... اینجا آدم سالم نداریم ؟!
کسری لبخندی زدو گفت : هرکی بخاطر یه چیزی شکست خورده ... این زندگی به هیچ کی روی خوش نشون نداده ...
_ خوشحالم که به من روی خوشو نشون داده ...
واقعا داشتم چرتو پرت میگفتم ... خودمم نمیدونستم این حرفا رو از کجا میارم ...
کسری _ تو هم شکست خوردی ...
_ من ؟! من الان بهترین زندگی رو دارم ...
کسری _ صد البته ... بخاطر ماموریت ازدواج کردنو نگه داشتنه سه تا توله و البته یکیش ماله یکی دیگه باشه ... آره خوشبختیه ...
این چیزا رو از کجا میدونست ؟!
کسری _ حالا فکر میکنی از کجا میدونم ؟! خانم خانما من بیشتر از اون که فکر کنی نفوذم زیاده ...
_ تنها کسایی که میدونن ما بخاطر ماموریت ازدواج کردیم خونواده هامون و عموئه ... پس تو از کجا فهمیدی ؟!
کسری _ فرهاد ...
_ فرهاد ؟!
کسری کمی ازم دور شد و گفت : فرهاد بیا ببینم ...
نگام ناخودآگاه چرخید اطراف ... روی پله ها خشک شد ... نه اینو دیگه باور نمیکردم ... فرهاد نباید اینجا باشه ... فرهاد منو دوست داشت ... نباید کاری میکرد من اینجا باشم ... فرهاد خیلی مهربون تر از این حرفاست ... نه غیر ممکنه ...
از پله ها اومد پایین ... کسری رفت طرفشو دستاشو گذاشت پشت کمر فرهاد و اوردش طرف ما ...
کسری _ جمع زیادی خانوادگی شد نه ؟!
ولی من حواسم پیش فرهاد بود ... امکان نداشت ... این یه شباهت بی خود بود ...
به سرش که پایین بود نگاه کردمو گفتم : فرهاد ؟!
دستاش مشت شد ... جواب نداد ... صدام رفت بالا ... داشتم داد میزدم ...
_ این بود عشقی که ازش دم میزدی ؟! این بود ... لعنتی خیرسرت من کسی بودم که دوسم داشتی ... یعنی اینقدر پستی ... یعنی اینقدر ... نه اصلا جوابمو بده ... چرا این کارو کردی ؟! مگه باهات چیکار کردم لعنتی ؟!
فرهادو مثل مهیار میدیدم ... باورم نمیشد باهام اینکارو بکنه ...

یه لحظه این سوال اومد توی ذهنم ... اون از کجا فهمیده منو ایمان بخاطر ماموریت ازدواج کردیم ... حالا قضیه بچه ها رو میدونست به کنار ... با صدای کسری برگشتم سمتش ...
کسری _ نمیخوای بدونی چرا شماها رو اوردیم اینجا ؟!
رفت طرف ایمان و گفت : برات مهم نیست چه بلایی میخواهیم سر محیا بیاریم ؟!
ایمان _ جراتشو نداری ...
کسری اومد سمتمو بچه رو ازم گرفتو گذاشت بغل فرهاد و موهای منو چنگ زد ... درد توی وجودم پیچید ... به ایمان نگاه کردم ... خونسرد بود ولی میشد عصبی بودنو از چشاش خوند ...
کسری _ من یه عاشق بودم ... میتونم بفهمم چه حالی داری ... اگه میخوای ولش کنم بهمون بگو اون گردنبند کجاست ...
ایمان _ نمیدونم راجب چی حرف میزنید ...
کسری موهامو بیشتر کشید ... بی اراده دستام کشیده شد بالا ... ایمان یه لحظه چشاشو بستو دوباره باز کردو گفت : نمیدونم راجب چی حرف میزنی ...
کسری _ اون گردنبندی که نیلوفر داده بهت ...
سریع به ایمان نگاه کردم ... اینجا چه خبر بود ... ؟!
کسری _ ما فقط اونو میخواهیم ...
_ نیلوفر مرده ...
کسری اروم گفت : نه عزیزم زنده هستش ...
نگامو به طرف ایمان چرخوندم ... میخواستم حرفای کسری رو انکار کنه ...
_ داره چی میگه ایمان ؟!
ایمان _ تو حرف اینو باور داری یا حرف منو ؟!
بی اراده به طرف فرهاد برمیگردم ... میخوام اون حرف یکیشون رو تایید کنه ... نگاشو به نگام میدوزه و زیر لب میگه : ببخشید ...
این جواب نگاه من نبود ... دوباره نگاهمو به طرف ایمان برمیگردونم ... کسری داره دستشو باز میکنه ؟! ایمان با باز شدن دستش به کسری میگه : ایول پسر داشت میبرید دستمو ...
زانوهام سست شدن ... اینجا چه خبر بود ؟! ایمان اومد روبروم و گفت : متاسفم ولی تنها راه اوردن تو بود ...
دیگه زانوم تحمل نداشت ... خوردم زمین ... تنها کی که به طرفم خیز برداشت فرهاد بود ... کنارم زانو زدو گفت : خوبی محیا .... ؟
چی میتونستم جوابشو بدم ... همه کسایی که بهشون اعتماد داشتم بهم نارو زده بودن ... بی اختیار لبخندی زدمو گفتم : یکی یکی نامردا معلوم میشه ... همه ی کسایی که بهشون میتونستم تکیه کنم ... یالا نشون بده ... بعدی کیه ؟! بابام ؟ مهیار ؟ عمو ؟ کیه بعدی ؟!
اشکام جاری شدن ... نمیدونستم چی بگم ... به ایمان نگاه کردم ... تموم حرفام توی نگام بود ... بغضمو فروخوردمو رو به کسری کردم و گفتم : ایمان که از خودتونه ... از من چی میخواهید ؟!
این جمله رو با بغض گفتم ... با بغضی که همه بودنشو فهمیدن ...
کسری _ میدونی چرا تورو وارد این بازی کردیم ؟!
نگاش کردم ... لبخندی زدو گفت : بشین تا بگم ...
ولی من نشسته بودم ... قبل از اینکه بگه ... قبل از اینکه بگه شکسته بودم از این نامردی ... آره زیر بار این نامردی باید کمر خم میکردم ولی من نشستم ...
کسری شروع کرد به گفتن ماجرا ...

کسری پای راستشو انداخت روی پای چپش و گفت : الان فکر کنم واست سوال پیش اومده که چی شد ... ؟
_ تنها سوالی که دارم اینه ... چطوری تونستم به کسایی اعتماد کنم که حالا بهم پشت کردن ...
صدام داشت از بغض و نفرت میلرزید ... حتی دلم نمیخواست اسمشون رو بیارم ... داشتم فقط به کسری نگاه میکردم ... کسری تنها کسی بود ه از روز اول تظاهر نمیکرد ... باور اینکه کسری اینکارو بکنه برام اسون تر بود ... ولی اون دوتا ...
کسری _ هرکی ارجب خودش میگه ... و ارتباطش واسه اینکه تورو اورده اینجا ... اول از همه شوهر عزیزت ...
و به ایمان اشاره کرد ... همونجور مونده بودم ... برنگشتم طرفش ... سخت بود واسم ...
ایمان _ شاید از اولش باید شروع کنم ... منو ایمان ...
سرم چرخید طرفش ... لبخندی زدو گفت : آره درست شنیدی ... منو ایمان ... من پویانم ...
یه لبخند اومد گوشه لبم ... خوشحال بودم از اینکه ایمانی وجود نداشت اینجا ...
پویان _ منو ایمان کنار ساحل بازی میکردیم که من رفتم توی اب و غرق شدم .... تا اینجاشو شنیدی ولی بقیه شو گوش بده ... منو یکی پیدا کرد ... یه مرد و زن میانسال ... دوتا بچه داشتن الناز و امیر ...
نگاهم کشیده شد طرف امیر ... سرش پایین بود ... دوباره به پویان نگاه کردم ...
پویان _ آره همین امیری که اینجاست ... پیششون زندگی کردم ... منو با امیر فرستادن خارج ... همونجا بود که با هزار جور بدبختی رفتیم توی سی ای ای ... شاید باورت نشه ولی هزار جور ازمایشو تحقیقات انجام دادن ... آخرشم مارو کردن یکی از افرادی که اصلا نمیتونست توی یه چیزی فضولی کنه ... همونم خوب بود ...
یهو از دهنم پرید : چرا برنگشتی خونتون ؟! پیش خونواده ات ؟!
لبخند محزونی زدو گفت : بر اثر ضربه ای که به سرم خورده بود فراموشی کوتاه مدت گرفته بودم ... ولی یه هفته قبل همه چی یادم اومد اونم با دیدن ایمان و مامان و یه دختری که پیششون بود ...
داشت الهه رو میگفت ...
_ خواهرت الهه ...
سرشو انداخت پایین ... نگاهم کشیده شد طرف مهسان که بغل فرهاد بود ... بچه ام کلا تعطیل بود ... بمبم منفجر میشد حالیش نمیشد ... با صدای پویان برگشتم سمتش ...
پویان _ مارو به عنوان محافظ یه زن حامله گذاشتن ... ما هم که ذوق زده ... اولین کار مهم مون بود ... ازش مثل چشمامون مراقبت میکردیم ... یه شب که جلوی خونه اش
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 115- رمان محیا , دوسـ ـتـداران رمـان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 71- رمان دختر شمالی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 108-رمان پايان بازی , رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها , رمانی ها - 100-رمان شب بی ستاره , رمان خوانها , بیا و رمان بخون ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/15 تاریخ
کد :48018

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا