تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان اینجا بدون تو (فصل اول تا فصل ششم)



با صدای زنگ در از جام پریدم بالا.به طرف در حیاط رفتم،در را که باز کردم مردی با یک جعبه بزرگ در دستش رو به رویم قرار گرفت ؛که با صدای باز شدن در از پشت جعبه گفت: آقای محمدی نصر ؟
- بله.
- این جعبه برای شماست.
جعبه را گرفتم و برگشتم تو خونه.چند دقیقه ی بعد در حالی که جعبه را گذاشته بودم روی میز و بهش زل زده بودم،با خودم کلنجار میرفتم تا بازش کنم.با کنجکاوی و ترس و کمی هیجان به طرفش رفتم و بازش کردم.چند تا آلبوم و چند تا دفتر توی جعبه بود با چند تا عروسک و قلب و چند تا لباس و شیشه ی بچه.
با دیدن وسایل اشک توی چشمام جمع شد و تمام خاطرات جلوی چشمم رژه رفت.
.................................................. ..............................
یه شلوار جین با یه تیشرت مشکی و کتونی مشکی پوشیدم و به طرف خانه ی رامان اینا به راه افتادم.زنگ درو که زدم در سریع باز شد .
باتعجب رفتم داخل و به همه جا نگاه کردم.رامان از یک اتاق بیرون اومد و با هم سلام کردیم و به سمت اتاقش براه افتادیم.تازه گفت و گویمان داغ شده بود که یهو در اتاق باز شد و یه دختر پرید تو و روبه رامان گفت:راکت هارو بده.
رامان:دست من نیست.
دختره:خوب بگرد پیداش کن.
رامان:به من چه؟
دختره:اه........باشه.ماشاالله دوست هاتم که یکی از یکی بی ادب ترن !!!
-منظورتون منم؟سلام.
دختره:خب سلام.
بعد از اتاق رفت بیرون و در را محکم کوبید بهم.به رامان نگاه کردم که گفت:خواهرم رمیصا رو بهت معرفی میکنم.

فصل (2
همتا گفت:خوشگل بود؟
-همچین تحفه ای نبود.
طرلان:چه شکلی بود؟
-ام.....قد بلند،چهار شونه،صورت خوش ترکیب با چشم های طوسی و پوست برنزه.......
یهو طرلان پرید وسط و گفت:واقعأ؟نمیاد پارک ببینیمیش؟
-من چه میدونم؟خدا کنه نیاد که ...
همتا:رمیصا اون کیه داره با رامان میاد؟
برگشتم به سمت عقب و گفتم:اه......شانس مارو نیگا!!!!!
طرلان زیر لب گفت:چه جیگری!!!!
ماهان رو به طرلان کرد و با اخم گفت:بله؟
همتا:طرلان جون آدم جلوی دوست پسرش که اینجوری چشم چرونی نمیکنه!!!!!
در حال اذیت کردن طرلان بودیم که با صدای سلام رامان همه با هم سلام کردیم.
ماهان:رامان دوستتو معرفی نمیکنی؟
رامان رو به ما گفت:پویا دوست عزیزم،تازه اومدند به این محل.بعد ما رو نشون داد و ادامه داد:رمیصا خواهر کوچولوم،طرلان بادوست پسرشون ماهان و البته همتا و سوگل دوست جون جونی رمیصا، الان بقیه هم میان بهت معرفیشون میکنم.بیا یه دوری بزنیم.
.................................................. ..................................
به ساعت نگاه کردم 12 شب بود.آلبوم ها رو برداشتم و به سمت اتاق خواب رفتم.نشستم رو تخت و اولین آلبومو باز کردم.اولین عکس را که دیدم نتونستم جلوی هجوم اشک هایم را بگیرم.آلبومو بستم و پرتش کردم.خورد به دیوار و افتاد پشت تخت.رفتم تو آشپز خونه و بعد از خوردن باز مونده ی پیتزای ظهر به اتاق برگشتم ولی ایندفعه به عکس بزرگ شده ی رمیصا که یکی از دیوار هایم را پوشانده بود خیره شدم و گفتم:چرا اون کارو با من کردی؟ازت متنفرم!!!خودمم باورم نمیشه چطوریزنده موندم؟چقدر با هم شرط و شروط گذاشتیم!!!!!چه سخت و بعد از کلی بد بختی بهم رسیدیم!!!!!اون روزو یادته که وقتی فهمیدی دوست دارم چجوری با گریه برگشتی خونه؟وقتی جلوی من گریه میکردی خودمو میکشتم تا دوباره بخندی.وقتی میخندیدی جون تازه میگرفتم.
آلبومی را که پرت کرده بودم از روی زمین برداشتم و شروع به ورق زدن کردم.با دیدن عکس دسته جمعی که توی کوه گرفته بودیم لبخندی روی لب هایم نقش بست.هممون توی عکس از سروکول هم بالا رفته بودیم تا توی عکس جا بشیم. من و رمیصا و طرلان،ماهان،سوگل،طناز ،رها ،سالومه ، امیر علی،سجاد،مهدی،ملیکا،مریم و رامان.
وای چه باحال همه تو این عکسه هستند!!!!عکس بعدی هم نشسته بودیم روی سنگ های کنار دریاچه و صبحانه میخوردیم.
عکس بعدی مال تولد سوگل بود.چرا همه مشکی پوشیده بودند؟آهان یادم اومدتازه 1 ماه از مردن طرلان گذشته بود.همه ی ما سعی داشتیم خوشحال باشیم ولی جای خالی طرلان توی گروه خیلی بد بود ،همه نبودنش را حس میکردیم .وای رمیصا یادته چه قدر دعوا کردیم؟اونم سر خودکشی تو و طرلان؟آخر به آرزوتون رسیدین.شما تو یه امتحان سخت قبول شدین.امیدوارم الان راحت باشین.

فصل(3
رامان:رمیصا من دارم میرم پارک میای؟
-آره الان حاضر میشم.راستی رامان این پسره که نمیاد؟
رامان:کدوم پسره؟
- اه.........پویا دیگه!!!!!میاد؟
- اهان........آره اتفاقأ الان باید بریم دنبالش.
- اه پس من نمیام!!!!
- چرا؟
- محض یه را.
- چیزی گفتی؟
- هان؟نه میگم نمیشه من تنها برم؟
- نه نمیشه.
با اخم های تو هم راه افتادیم به طرف خونه ی پویا جووووووووووووون!
پویا یه شلوار 6 جیب طوسی با یه تیشرت سفید و یه سوییشرت طوسی پوشیده بود.وای که چشم هاش چه جیگری شده بود!!!!!!!!!!
زل زد تو چشامو گفت: سلام.
بعد بدون اینکه منتظر جواب سلامه من بمونه با رامان راه افتادند و من هم پشت سرشان آروم آروم راه میرفتم.توی دلم غوغایی به پا بود.
اه اه پسره ی خودخواهِ پررو هنوزم آداب معاشرت سرش نمیشه!!!!!اینم از رامان که سرشو انداخته پایین و برای خودش میره!غیرتش هم که یادش رفت بچم!!!!!
-رامان من تنها میرفتم با الان که دارم تنهایی دنبال شما ها میام فرقی نمیکرد!!!!
پویا دستمو گرفت و گفت: خوب چرا تنها نرفتی؟
خودمو وسطشون جادادم و گفتم: آخه یه نفر غیرتش زد بالا!!!!
رامان چش غره ای به من رفت و رو به پویا گفت: شما 2 تا راحتین؟
پویا قرمز شد و دستمو ول کرد.توی پارک که رسیدیم ملیکا و سوگل را دیدم که با خنده به طرفمون می اومدند.سلام کردن و گفتند : بچه ها اونجان. و به چمن ها اشاره کردند.
با خوشحالی به طرفشون دویدم وخودمو انداختم تو بغل طرلان.
طرلان: آهای بلند شو پام شکست.....فکر کردی خیلی مانکنی؟ پاشو دیگه خیکی!!!!!!
-اه خفه شو دیگه.....خوشکل ندیده!!!!
با این حرفم همه زدند زیر خنده.ملیکا آرام گفت: شیطون اون پسره کی بود؟
-کدوم پسره؟
ملیکا: آهان یعنی تو نمیشناسیش؟
سوگل: راستی تو از پویا بدت میومد و همش آویزونشی؟
- کی من؟ اون همش میچسبه به من!!!!!
رامان: بله بله کی مچسبه به خواهره من؟ بگو پدرشو در بیارم.
سوگل: بشین بابا.
رامان چنان دادی زد که هممون پریدیم هوا.
رامان: سوگل خانم یکدفعه دیگه خواهر منو منحرف کنی و تازه اینجوری با من حرف بزنی من میدونم با تو.
و بعد نیشش تا بنا گوشش باز شد و گفت: چه جذبه ای داشتم و نمیدونستم!!
دخترا که تازه فهمیده بودند رامان میخواسته بترسونتشون جیغشون رفت هوا و سیل حرفا به طرف رامان جاری شد.
طرلان: رامان خیلی بیشعوری قلبم اومد تو دهنم!!!!
سوگل: شانس اوردی تو پارکیم!!!!
ملیکا: خاک تو سرت با این وحشی بازیات!!!
پویا: بابا ول کن اینارو ....دخترن دیگه!!!!!
-برو بابا.فکر کردی چون پسری همه ی دنیارو خریدی؟
بعد دسته طرلان و سوگلو گرفتم و گفتم: بیاید بریم حالم داره بد میشه.
و پشتمونو کردیم بهشون و راه افتادیم و رفتیم وسط پارک تا به آبنما برسیم، که به همتا برخوردیم.
همتا:سلااااااااااا ااااااام...بقیه بروبکس کجان؟
طرلان:رمیصا و پویا دعواشون شد ما اومدیم اینور.
همتا: پویا کیه؟
- یه پسر عوضی که مخِ رامانو زده و همش آویزون ماست.
سوگل: ولی یه بچه خوشگلیِ!!!!!
- خب حالا تو غش نکن!!!!!
همتا:بیاین بریم پیششون.....ترو خدا منم میخوام بینمش!!
- اه ول کن بابا معلوم نیست چه تحفه ای که همتون گیر دادین بهش.
یهو با صدای پویا که از پشت سرمون اومد هممون میخ کوب شدیم.
پویا: به کدوم تحفه ای گیر دادین؟
رنگ از صورت همه پریده بود.چند دقیقه ی بعد درحالی که نشسته بودیم همتا گفت: راستی من که قبلأ پویارو دیده بودم!!!
فصل چهارم(پویا)
با صدای اذان از خواب پریدم.بلند شدم و نشستم.همون طوری که داشتم عکس هارو میدیدم خوابم برده بود.وای چقدر گردنم درد میکرد.بلند شدم و کمی خونه را جمع و جور کردم صبحانه خوردم و راه افتادم به طرف خونه ی رمیصا اینا.با دست های لرزان زنگ در را فشار دادم و صدای رامان از اونور خط اومد:بله؟
-رامان منم .بیا پایین.
چند ساعت بعد با دسته های گل رز و مریم و داوودی رسیدیم سر قبر عشقم.گل های رز را بالای سنگ قبر کاشتیم و بقیشونو پرپر کردیم .
هر وقت میومدم اینجا نمیتونستم خودمو کنترل کنم.
-سلام عزیزم،خوبی؟ دلم برات خیلی تنگ شده! راستی تولدت مبارک!
نمیدونی چقدر جات خالیِ!دیدی نتونستم بیام پیشت.باز خوش به حاله تو که تنها نیستی و همه ی عزیزانت پیشت هستند.به همه سلامِ منو برسون.کاشکی الان پیشم بودی تا بغلت کنم ،ببوسمت،بریم با هم بیرون،برات قلب و گل و اون عروسک خرسا که دوست داری بخرم!!
باهام دعواکنی.آخ که دلم لک زده واسه حاضر جوابیهات!!!!!ایندفعه تنها نیومدم.....داداشیتو هم آوردم.
به رامان نگاه کردم.سرش پایین بود ولی داشت گریه میکرد.
رو بهش گفتم: اِ...گریه نکن....مثلأ تولده ها!!!!شادباش،بخند.
رامان سرشو اورد بالا .
-چیه؟چرا اینطوری نگام میکنی؟
رامان: همش تقصیر توئه.رمیصا به خاطر تو خودکشی کرد!!!!!همه ی زندگیش شده بود پویا.بالا میرفت پویا،پایین میومد پویا،همه ی اتاقش عکس تو بود!بهت حسودیم میشه!!!!
چون دیدم حال رامان خوب نیست بلند شدم و برگشتم خونه.
خونه.....چه واژه ی دلگیری!!!! خونمون چه تاریک و ساکت بود!!!
به خودم اومدم و گفتم: بلند شو پسر یه دستی به این جاها بکش،یه چند وقت دیگه عید هم میرسه.........اولین عید بدونِ رمیصا!
زنگ زدم و کارگر گرفتم.پرده هارو انداختم تو ماشین لباسشویی و اتاقمو مرتب کردم و رفتم به طرف آشپزخونه.کلی ظرف و لیوان و کاسه روی همدیگه تلنبار شده بود.تا اومدم ظرفارو بشورم صدای زنگ بلند شد.
درو که باز کردم سرِ سوگل از لای در اومد تو.
سوگل: سلااااااااااااا ااااام.
- سلام.بیاتو.
- چیکار میکنی؟
- ظرف میشورم.
سوگل نگاهی به ظرف ها انداخت و گفت: بزار لباسامو عوض کنم بیام کمکت.نشستم رو صندلی و به سوگل که ظرف هارو به زور توی ماشین میچپوند خیره شده بودم.نمیدونم چه قدر گذشته بود که صدای سوگل در اومد: چرا اینطوری نگام میکنی؟
- چطوری؟
- از وقتی اومدم زل زدی بهم.
یهو بلند شدم و گفتم: سوگل برو بیرون.
دست از کار کشید و وایساد روبه روم و با تعجب گفت: چی؟
- از خونه ی من برو بیرون!
- پویا خوبی؟ برم بیرون؟چرا؟
نشستم رو مبل و سرمو بین دست هام گرفتم و شقیقه هامو فشار دادم.سوگل اومد بغل دستم و گفت: پویا چته؟ میخوای ببرمت دکتر؟پویا......پویا جوونِ رمیصا جوابمو بده!!!!!
سرمو بلند کردمو دیدم سرشو انداخته پایین.دستمو بردم زیر چونش وسرشو بالا آوردم ولی چشم هایش را بست.
- تو چشام نگاه کن.
چشم هایش را باز کرد و ناگهان اشک هایش سرازیر شد.اشک هایش را پاک کرده و گفتم: چرا گریه میکنی؟
خودشو انداخت تو بغلم و گفت: پویا........دلم براش خیلی تنگ شده!!!!!خیلی جاش خالیِ....هر کاری میکنم یاد خاطراتمون با هم میوفتم!!دارم دیوونه میشم!
سرشو نوازش کردم و گفتم: ببین من دارم چی میکشک!از موقعی که چشامو باز میکنم تا موقعی که بخوابم عکسش جلوی چشامه........بلند شو.......میخوام اتاقمو بهت نشون بدم!!!
برای اولین بار بعد از مرگ رمیصا در اتاق خوابمو به روی یک آدم غریبه باز میکنم.همه جای اتاقم پر از عکسای رمیصا بود.در کمد را باز کردم .چشای سوگل قرمز و متورم شده بود! پیرهنی صورتی را در آوردم و گفتم: اینو یادته؟3 تا یی رفته بودیم بیرون و ولی هر دوتون عاشق این شدین و سرش دعواتون شده بود چون این آخریش بود!رمیصا میخواست اینو بده به تو ولی.....نتونست!حالا من میدمش بهت.چیراهن را به طرفش میگیرم .لبخندی میزنه و میگه: کی اون عکسرو بزرگ کردی؟
- کدوم؟
- همون که سه تایی وایسادیم جلوی...
حرفشو قطع میکنم ومیگم: خیلی وقت پیش.
فصل پنجم(سولماز)
رو به بابا گفتم: حالا کی برمیگردی؟
بابا: نمیدونم.
رامان: بابا سوغاتی یادت نره.
مامان بابا رو میبوسه و میگه: رسیدی زنگ بزن.
چند ساعت بعد تنها نشسته بودم که صدای در اتاقم بلند شد.
-بله؟
در باز شد و کله ی پویا اومد تو.یهو از جام پریدم و گفتم: تو اینجا چیکار میکنی؟
پویا: طرلان دم در کارت داره.
- باشه الان میام.
- صبر میکنم با هم بریم.
- پس بریم.
رفتیم دم در ولی طرلان نبود.
پویا: به خدا همین جا بود!!!
-بیا بریم تو حیاط.احتمالأ پیشِ رامانه.
رفتیم تو حیاط و دیدیم رامان و طرلان دارن دنبال همدیگه میدون.نشستم روپله و گفتم: اگه میخوای پاهات درد نگیره بشین.
- نمیخوای یه کاری کنی؟
- چی کار کنم؟ عادی شده.... تا یه ربع دیگه خودشون بیخیال میشن.
نشست پیشم و گفت: رمیصا....
- هان؟
- من......... من ...... دوست دارم.
با جیغ طرلان صدای جیغ من که گفتم: چی؟ گم شد.
بلند شدم و گفتم: اگه طرلان با من کار داشت بفرستش تو اتاقم.
و به سمت خونه دویدم.چند دقیقه ی بعد صدای در بلند شد.بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم: بیا تو. صدایی نیومد .به اجبار سرمو بلند کردم و با دیدن پویا یهو وایسادم .داشت به سمتم میومد.هرچی من عقب تر میرفتم پویا نزدیک تر میشد.خوردم به دیوار پویا سرشو نزدیکِ صورتم اورد طوری که نفس هایش را حس میکردم.
- داری چیکار میکنی؟
- فقط تکون نخور.
- پویا برو عقب.....پویاااااااااا ااا!!!!!
رفت عقب و گفت: متاسفم!!!

فصل ششم

همتا: واقعأ؟
-آره.
همتا: وای توروخدا مواظب خودت باش.
- همتا منم......
- نگو توهم دوسش داری!!
- نه نه .....ولی دیروز....یکجوری شده بودم!اصلأ ولش کن.
طرلان: ولی شانس آوردی من و رامان خونه بودیم.
-تو یکی خفه شو .بعد روبه همتا ادامه میدم: انگار نه انگار که اومده پیش من،همش چسبیده به رامان!
طرلان خندید و گفت: بچه ها سوگل و رها و ملیکا دارن میان اینجا.
سوگل باهام دست میده و میگه: پویا رو دیدی چه تیپی زده بود؟
-نه ندیدمش.حالا به من چه؟
رها: این دختر جدیده کیه؟
- کدوم دختره؟
طرلان: همونو میگی که از وقتی اومده چسبیده به پویا؟
رها : آره همون.
ناخود آگاه سرم به طرفی که رها اشاره میکرد چرخید و نگاهم روی دختری سفید با موهایی بور و چشمان عسلی ثابت موند.بلند شدم و به طرفشون رفتم.
لبخندی پسر کش زدم و گفتم: سلام .من رمیصام.
سلام کرد و با هم دست دادیم.

دختر: خوشبختم.مهلا.
روبه پویا که با تعجب نگاهم میکرد اخم کردم و گفتم: شما رامانو ندیدید؟
پویا: با چند نفر حرف میزنی؟
- بله؟
- معمولأ از (شما) برای بیش از 3 نفر استفاده میشه.
- اینطوری بهتره...دلیلی نمیبینم صمیمی بشیم. و رو به مهلا گفتم: مگه نه؟
مهلا خندید و گفت: حق با شماست.
-جواب منو ندادین؟
پویا: تا وقتی مثل قبل صدام نکنی جوابتو نمیدم!
مهلا: رامان دوست پسرتونه؟
- نه عزیزم.برادرمه.
- فکر کنم من تو مدرسه ی شمام.
- تازه اومدید اینجا؟
- بله.ما از استرالیا اومدیم.
- پس اینجا کسی رو نمیشناسی؟
- نه!
دستشو گرفتم و گفتم: بیا بریم پیش ما .

طناز،طرلان،سالومه،سوگل،ره ا،رامان،مهدی،سجاد،امیر،آی دین و .....به ترتیب وایساده بودند و من همه را به تازه وارد(مهلا) معرفی میکردم.نشستیم دور هم و هرکی پیشنهادی میداد.
طناز: والیبال بازی کنیم؟
همتا: خیلی زیادیم!
سوگل: اسم و فامیل؟
رها: میخوای رو پاهات بنویسی؟
مهلا: میاین جرئت یا حقیقت؟
ملیکا: آره.این خیلی خوبه.
به شکل دایره نشستیم و یه بطری گذاشتیم وسط و چرخوندیمش.به رامان و سوگل افتاد.
رامان جرئتو انتخاب کرد.
سوگل: باید بستنی بمالی رو صورت مهدی بعد صورتشو لیس بزنی.
همه با هم گفتیم:آهههههههههههههههه!!!!!
نفر بعدی مهلا و پویا بودند.پویا حقیقتو انتخاب کرد.
مهلا: تاحالا عاشق شدی؟
پویا به من نگاه کرد و گفت: من همینجا تو گروهمون اعتراف میکنم که از یکی خوشم میاد ولی اون محل سگ هم بهم نمیذاره!!خودشم میدونه چقدر دوسش دارم.حالا میخوام...
حرفشو قطع میکنم و میگم: ببخشید ولی من حالم خوب نیست.دارم میرم. و سریع به طرف خانه دویدم.
با خودش چه فکری کرده؟یعنی میخواست اسممو هم بگه؟پررو! اما نمیدونم ته قلبم یه حس خاص بهش داشتم!!!
نشستم رو مبل و شروع کردم به فیلم دیدن که یهو صدای بچه ها اومد.

خونه ی ما یه جوری که اگه زیر پنجره وایسین ، اونایی که تو خونه هستن میتونن صداتونو واضح بشنون.
سوگل: رمیصا بیا پایین .
همتا: سوگل اینطوری نمیشه.باید خودت بری بیاریش.
پویا: ولش کنین.......شاید میخواد تنها باشه!
طرلان: شما ساکت.....جاش حسابی خالیه!
رفتم دم پنجره و گفتم: هیس...چه خبرتونه؟دارم فیلم میبینما.فردا میبینمتون.
پویا: اگه مشکلت منم بیا پایین الان میرم...
سریع گفتم: نه! بزار لباسمو عوض کنم.اومدم!
نشستم بند کفشمو ببندم که یه سایه بهم نزدیک شد.
- رمیصا..
- اه پویا...برو دیگه الان میام.میدونستی خیلی گیر میدی؟
- فقط میخواستم بگم تشنمه!
- همین الان کفشمو بستم.حوصله ندارم!بروخودت بردار من رفتم.
رامان: چرا تو یهو رفتی؟
- گفتم که حالم خوب نبود.
طرلان: آره تو که راست میگی.
گردنشو گرفتم و گفتم: گه نخور دیگه!
کلی آه و اوه کرد تا ولش کردم.

همتا: تورو میگفت دیگه؟
- نه بابا؟ جونِ من؟تنهایی فهمیدی را رها کمکت کرد؟
سوگل: رمیصا جمع خودمونیه.....چه احساسی بهش داری؟
-به پویا؟بیخیال بابا.
طرلان: گوشامون مخملی؟
-وا...نمیدونستی؟
همشون ریختن سرم.
همتا: اوه صاحاب جمع اومد.
ملیکا: الان ضربان قلب رمیصا خداست!
-ملیکا جووووونِ من از این شوخیا نکن!یهو بشنوه جوگیر میشه میمونه رودستمونا!
پویا: سلام مجدد.رمیصا آب خنک نداشتینا!
-خب برو از همین بغل یه آب معدنی بزرگ بخر.چون بشکه ای بزرگ بخرا!
- به هیکل( سیکس بک )من میگی بشکه؟دستت درد نکنه رمیصا خانوم!!
- بله به همین هیکل ناقص الخلقه ی شما میگم بشکه.
دوباره خنده رفت بالا .
همتا: عزیزم کمتر برین به پسر مردم!
پویا: همتا توهم؟
-اینا همشون با منن.صداشون در نمیاد.مشکلی هست؟
رامان: هرکی با من و رفیقم در افتاد ور افتاد.

سوگل: بچایی؟
همتا: نرینی یه وقت؟
رامان با خنده: نه حواسم هست.
همتا: دلم تاب بازی میخواد.....بریم؟
پویا: کی حوصله داره دوباره برگرده پارک؟
-بیا بریم.
سوگل: منم پایه ام.
رها: منم هستم.
پویا:تسلیم بریم.
فصل هفتم(پویا)
- سوگل خواهش میکنم از خونمون برو بیرون.
سوگل: میشه بگی چرا؟
- فقط برو بیرون!
- دلیلشو بگو.
- من......نمیخوام تو خونه ی من و رمیصا باشی!
- پویا تو.....خیلی پستی...
به طرف در رفت ولی قبلش برگشت و گفت: دوست داشتم ولی به خاطر رمیصا ولت کردم.....حالا که اون نیست.........
از خونه خارج شد.دویدم به طرف در.تو کوچه داشت آروم آروم میرفت جلو که یهو افتاد رو زمین.دویدم به طرفش و بغلش کردم.
بیهوش بود.سرش افتاد رو سینه ام.یهو نفسم حبس شد و یاد رمیصا افتادم!
بردمش تو خونه و گذاشتمش روی تختم.روسریشو در اوردم و از اتاق خارج شدم.براش آب قند درست کردم و به زور به خوردش دادم.بعد
نشستم توی حال و به عکس سولماز خیره شدم و گفتم: هان؟به جون خودت بهت خیانت نمیکنم....هنوزم عاشقتم....شاید سوگل را دوست داشته باشم ولی...اه باشه اصلأ دوسش دارم!درکم کن..جوون من یه کاری کن رمیصا...دارم دیوونه میشم!!!
با صدای در به سمت اتاق چرخیدم.سوگل وایساده بود تو چار چوب در و خیره شده بود بهم.
-لباستو عوض کن یه زنگ هم بزن به مامانت اینا نگرانت نشن.
چند دقیقه ی بعد اومد نشست بغلم و گفت: ببخشید.
- برای چی؟
- برای اینکه گفتم دوست دارم....ناراحتت کردم؟
- واقعأ نمیدونم چی باید بگم!!!!!!
سرمو بین دستاش گرفت و گفت: پویا دیگه نمیتونم تحمل کنم...بعد از اون اتفاق خیلی بهت وابسته شدم..ولی میخوام به خاطر رمیصا احساساتمو خاک کنم.....کاش بتونم..
دیگه نتونست حرف بزنه.دستش را از گونه ام برداشت و زد زیر گریه.بغلش کردم و سعی کردم آرومش کنم.
-ببین سوگل من هیچ حسی بهت ندارم.
سرشو نزدیک صورتم اورد و گفت: از من میترسی آره؟

رفتم عقب و گفتم: نه.چرا بترسم؟


سوگل: تو از من بدت میاد؟
- نه .....ولی من عاشقم.....هنوزم رمیصا رو میخوام.
بعد از شام دنبال سوگل گشتم که دیدم با خنده به طرفم اومد و گفت: بیا اینو بخون.
- چیه؟
- خاطرات رمیصا.
دفترو ازش گرفتم و نشستم رو تخت.
.................................................. ..................................
امروز بازم این آقا پویا خونه ی ما پلاسه.رفتم تو حیاط که یهو پرید جلوم و گفت: به به خانم فراری.چه عجب ما شمارو دیدیم.
- پویا برو کنار.
- نمیرم.
- اگه نری میزنمت ها!!!!!
- منو از کتک میترسونی؟جرئت داری بزن.
تو دلم گفتم خیل زشته بزنمش.
پویا: دیدی جرئت نداری؟
یهو با تمام خشونتی که تو وجودم بود دستمومشت کردم و کوبیدم تو شکمش.وای چشمتون روز بد نبینه!!!چنان دردی توی دستم پیچید که نزدیک بود بزنم زیر گریه.مثل اینکه فهمید چون دستمو گرفت و گفت: چی شد؟
با حرص دستمو کشیدم و دویدم به طرف پله ها.یهو تو پله ها پام پیچ خورد و از عقب افتادم پایین .چشمامو بستم که یهو یکی گفت: چرا چشاتو بستی؟
چشمامو باز کردمو و دیدم تو بغل پویا افتادم.با دیدن لبخند جذابش ناخود آگاه خندیدم.
پویا: چرا میخندی؟
- به همون دلیلی که تو میخندی.
بعد آروم آروم به طرف اتاقم رفتم و زیر لب گفتم: باز من خندیدم این پررو شد!
.................................................. ..................................
دفترو بستم و پتو رو کشیدم رو سوگل که معصومانه خوابیده بود و از اتاق خارج شدم.روی کاناپه دراز کشیدم .هی غلت میزدم ولی خوابم نمیبرد.به رمیصا فکر کردم.چقدر دلم براش تنگ شده بود.حاضر بودم همه چیزمو بدم تا دوباره مال من بشه!دلم برای پویا گفتنش،لوس شدنش،
قهر کردن و حتی چشم های پر از اشکش تنگ شده بود!!دلم میخواست بیاد تو بغلم و خودشو لوس کنه.با همین افکار به خواب رفتم.
صبح که بیدار شدم سوگل نبود.یه بسته و یه کاغذ روی میز بود.
توی کاغذ نوشته بود:
سلام.الان که میرم تو خوابی این بسته روهم صبح زود آوردند.ظهر میبینمت.
سوگل
توی بسته یک سیدی بود.روش نوشته بود ((رمیصا))
سیدی رو گذاشتم وتو دستگاه.فیلم شروع شد.یک نوزاد با لباس صورتی توی یک تخت خوابیده بود و یک پسر بچه ی 1 ساله هم کنارش بود.کم کم بچه ها بزرگ میشدند.از تولد 1 سالگی تاآخرین تولد رمیصا توی سیدی بود.احساس مسکردم تو تمام تولد هاش بودم.الان رسیده بود به تولد پارسال که همه تو رستوران براش جشن گرفته بودیم.رفتم جلو و گفتم: همین یک سال پیش کنارم بودی...چرا این کارو با من کردی؟تو که میگفتی تا ته دنیا باهامی!!تو بودی که میگفتی هیچوقت تنهام نمیزاری؟
نگاهش اومد به سمت دوربین.داشت برای من که ازشون فیلم
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 116- رمان اینجا بدون تو , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان مرداب قسمت چهل و چهارم - میهن رمان , رمان خوانها , دنیای رمان , رمــــــان زیبــا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/15 تاریخ
کد :48016

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا