تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان اینجا بدون تو (فصل هفتم تا فصل دهم)



امروز که از خواب پاشدم همه چیز فرق داره.نمیدونم چرا، ولی انگار هوای خونمون گرفته!2 هفته از روزی که طرلانو دیدم میگذره.دیگه نه جوابمو میده نه کسی جاشو میدونه،نه خبری ازش دارن!!!!به گوشیم نگاه میکنم.هیچی! نه یه (میس کال )نه یه( اس ام اس)برای هزارمین بار زنگ میزنم به گوشیش .خاموشه......مثل تمام این روز های این 2 هفته!
زنگ میزنم به ماهان.صدای گریه از اون طرف خط میاد.
- ماهان کجایی؟
- خونه ی طرلان اینا.
- چرا صدای گریه میاد؟
- رمیصا....رفت......طرلان من،عشقم،زندگیم رفت!!!!!!!!!!!!
- چی؟ الو؟ماهان.......الو؟
سریع حاضر میشم وبه طرف خونه ی طرلان اینا میرم.همه جا پر شده از پارچه های سیاه و عکس های طرلان که یک روبان مشکی گوشه ی عکساشو پوشونده.
میرم تو سالن.کلی آدم با لباس های سیاه نشستن دور هم.بعضی ها گریه میکنند،بعضی ها دم گوش همدیگه غیبت میکنن.توی اون همه صورت پویا و ماهان و بچه های خودمونو میشناسم و میرم به سمتشون.میرسم به ماهان.
-ماهان بگو که همش یه شوخی! یه دروغ وحشتناک و بده!!!چرا گریه میکنی؟طرلان نمرده!!!!!
جیغ میزنم و میشینم رو زمین.میزنم زیر گریه و مشت هامو میکوبم زمین.فهمیدم که میون بازوان قدرتمندی قرار دارم.با صداش که سعی در ساکت کردن من داره آرامش خاصی میگیرم و چشامو میبندم.وقتی از خواب بیدار میشم،توی ماشینم و سرم روی پای کسی قرار دارد.بلند میشم و میشینم.
پویا: سلام.........بهتری؟
- ما کجاییم؟
- بهشت زهرا.
- یعنی واقعأ.........طرلان.........
- آره!!!!!
میزنم زیر گریه و به زور میگم: چرا منو آوردی اینجا؟میخوای زجرم بدی؟آره؟پویا ساکت به من خیره شده.با مشت میکوبم رو پاش و میگم: ازت متنفرم پویا......حالم ازت بهم میخوره......تو یه پسر خود خواهی و تازه دروغگو هم هستی.گفتی دوسم داری ولی میخوای فراموشم کنی!!!!
این چه جور عشقیه؟

امروز که از خواب پاشدم همه چیز فرق داره.نمیدونم چرا، ولی انگار هوای خونمون گرفته!2 هفته از روزی که طرلانو دیدم میگذره.دیگه نه جوابمو میده نه کسی جاشو میدونه،نه خبری ازش دارن!!!!به گوشیم نگاه میکنم.هیچی! نه یه (میس کال )نه یه( اس ام اس)برای هزارمین بار زنگ میزنم به گوشیش .خاموشه......مثل تمام این روز های این 2 هفته!
زنگ میزنم به ماهان.صدای گریه از اون طرف خط میاد.
- ماهان کجایی؟
- خونه ی طرلان اینا.
- چرا صدای گریه میاد؟
- رمیصا....رفت......طرلان من،عشقم،زندگیم رفت!!!!!!!!!!!!
- چی؟ الو؟ماهان.......الو؟
سریع حاضر میشم وبه طرف خونه ی طرلان اینا میرم.همه جا پر شده از پارچه های سیاه و عکس های طرلان که یک روبان مشکی گوشه ی عکساشو پوشونده.
میرم تو سالن.کلی آدم با لباس های سیاه نشستن دور هم.بعضی ها گریه میکنند،بعضی ها دم گوش همدیگه غیبت میکنن.توی اون همه صورت پویا و ماهان و بچه های خودمونو میشناسم و میرم به سمتشون.میرسم به ماهان.
-ماهان بگو که همش یه شوخی! یه دروغ وحشتناک و بده!!!چرا گریه میکنی؟طرلان نمرده!!!!!
جیغ میزنم و میشینم رو زمین.میزنم زیر گریه و مشت هامو میکوبم زمین.فهمیدم که میون بازوان قدرتمندی قرار دارم.با صداش که سعی در ساکت کردن من داره آرامش خاصی میگیرم و چشامو میبندم.وقتی از خواب بیدار میشم،توی ماشینم و سرم روی پای کسی قرار دارد.بلند میشم و میشینم.
پویا: سلام.........بهتری؟
- ما کجاییم؟
- بهشت زهرا.
- یعنی واقعأ.........طرلان.........
- آره!!!!!
میزنم زیر گریه و به زور میگم: چرا منو آوردی اینجا؟میخوای زجرم بدی؟آره؟پویا ساکت به من خیره شده.با مشت میکوبم رو پاش و میگم: ازت متنفرم پویا......حالم ازت بهم میخوره......تو یه پسر خود خواهی و تازه دروغگو هم هستی.گفتی دوسم داری ولی میخوای فراموشم کنی!!!!
این چه جور عشقیه؟
یهو ساکت میشه و فقط به لب هایم خیره میشه.با انگشت شست لبمو لمس میکنه ویهو به طرفم حمله میکنه و لب هاشو به طرز ماهرانه ای روی لب هایم قرار میدهد.میخوام برم عقب ولی نمیتونم چون دستاش دور کمرم قفل شده و منو به خودش نزدیکتر میکنه.چشامو میبندم و میذارم که وجود تشنم از عشقش سیراب بشه.اگه میتونستم هم عقب نمیرفتم چون حالا میفهمیدم که بهش نیاز داشتم!
پویا: اگه قبلأ این اتفاق می افتاد می گفتم،دوست دارم.ولی الان میگم....دیوونتم،بدون تو نمیتونم زندگی کنم.
به چشماش خیره میشم انگار که فکرمو خونده باشه میگه: نمیخواد حرفی بزنی.

عید هم رسید.عیدی بدون عشق........بدون کادو............بدون مسافرت....بدون سفره ی هفت سین........بدون عید دیدنی و عیدی گرفتن!
یاد اون حرفی که سولکا
ز بهم میگفت افتادم.همیشه میگفت: رسم زندگی این است...
یک روز کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی
به همین سادگی او رفته!
همه چیز تموم شده!مثل یک مهمونی که به پایان میرسد و تو به حال خودت رها میشوی.....چرا ناراحتی؟رسم زندگی اینه!!!!!
دارم دیوونه میشم!مثل همیشه نشستم تو خونه و با عکس های رمیصا درد و دل میکنم.نه من جایی میرم نه کسی میاد اینجا!!!البته بجز سوگل که همیشه اینجا پلاسه .
سوگل......چند روزی میشه که ندیدمش....هیچوقت فکر نمیکردم که اینو بگم ولی....باید اعتراف کنم که دلم براش خیلی تنگ شده! توی این چند وقت خیلی بهش عادت کرده بودم.

- پویا؟........خونه نیستی؟تو که برات مهم نیست ما زنده ایم یا مردیم ولی......در هر صورت عیدت مبارک!پسرم نمیخوام مزاحمت بشم اما بد نیست یه سری بهمون بزنی........دلمون برات خیلی تنگ شده!!!!لااقل به خاطر پریسا بیا!!!!گوشیو برداشتم و گفتم : کاری داری مامان؟
- نه....ترو خدا تو عید بیا پیشمون.....میای؟
- باشه.میام فقط چند روز صبر کنید.
- یه ساله میگی چند روز! ما هم دلمون برای رمیصا تنگ شده ولی باید حقیقتو قبول کنی!
- اه مامان بس کن!گفتم که میام.....سلام برسون .خداحافظ.
و سریع گوشی رو قطع کردم.
آره رمیصا رفته.اما نه از پیش من!من اونو حس میکنم...با صدای زنگ از افکارم بیرون میام.
- بله؟
- منم سوگل......درو باز نمیکنی؟نه نه باز نکن پشو بیا پایین.داره نم نم بارون میاد از اون بارون بهاریا.....لباس بپوش بیا پایین.
درو باز کردم و نشستم رو مبل.
سوگل عصبانی اومد و گفت: پویا تا دو دقیقه دیگه آماده شدی!!!!
- ول کن حالشو ندارم.
- بیخود کردی!!!

دستمو کشید و برد تو اتاق کتمو تنم کرد و گفت: سرده....شلوارتم عوض کن بیا پایین....سریع میای!
از اینکه پیشم بود خوشحال بودم.بلند شدم و رفتم پیشش.لبخندی زد و دستمو گرفت.با هم قدم میزدیم.
- راستشو بخوای خیلی سعی کردم نیام پیشت اما نتونستم!
- منم دلم برات خیلی..
- بیخیال بابا.تعطیلات چیکاره ای؟
ناخود آگاه پوزخندی زدم و گفتم: بی رمیصا؟
یهو وایساد و مجبورم کرد وایسم.بهم نزدیک شد و گفت: پویا قبول کن که اون رفته.تو باید اونو فراموش کنی ......باید زندگی کنی.
سرمو میندازم پایین.
- امروز مامانم زنگ زده بود!
- خب؟
- ازم میخواست که برم پیشش!
- چه خوب....میخوای با هم بریم؟
- یعنی امروز بریم؟
- آره....بدو حاضر شو بریم.
1 ساعت بعد جلوی خونه ی مجردی و بچگیام وایساده بودیم.

.زنگ نزدم چون کلید داشتم.وقتی پامو گذاشتم تو خونه مامان تا چند لحظه با تعجب به من خیره شده بود بعد یهو اومد جلو منو در آغوش گرفت.صدایی گفت: مامان کجا رفتی؟
و پارمیس با شکمی برجسته وارد شد.یک دستشو به دیوار گرفته بود و یک دستش به کمرش بود.رفتم جلو و بغلش کردم.بعداز سلام و بغل و بوسیدن نشستیم روی مبل و سوال ها شروع شد.
سوگل رو به پارمیس گفت: چند ماهتونه؟
پارمیس: 8 ماه.
- دختره؟
- یکیشون دختره یکی پسر.
- خدا به داد من برسه.
سوگل: نکه تو هر روز میبینیشون!!!!!!!!!!
-داییشون منم......تو حرص نخور.......راستی پریسا کجاست؟
پارمیس: چه میدونم؟تو خیابونا ول میگرده!!!!!!
ولی حرفمون با وارد شدن مامان ناتموم موند.
مامان: بچه ها بیاید ناهار.
نشستیم سر میز.
- وای مامان اگه بدونی چند وقته غذای خونگی نخوردم!!!!
سوگل آروم دم گوشم گفت: اون هفته از بیرون غذا گرفتی یا کلفت برات پخت؟من که نبودم؟هان؟

- نه عزیزم تا تو هستی زن دیگه ای پاشو تو خونه ی من نمیزاره.

از زیر میز به پام لگد زد و بلند شد که به مامانم کمک کنه.بعد از ظهر همه ی خواهر هام همراه همسرانشون اومدن اونجا و همه از دیدن من تب کردند.سوگل بلند میشه و میگه: من دیگه باید برم.خیلی زحمت دادم.
- کجا؟هنوز زوده.
-ساعت 6:30تا برسم خونه ساعت از 7 هم گذشته.
مامان: زنگ بزنم آژانس؟
- نه مامان جون.مگه من مردم؟خودم میبرمش.
بلند میشم و به طرفش میرم و میگم: برو لباستو بپوش بریم.
مامان سریع میاد طرفم و میگه: بازم میای .....مگه نه؟
-آره.......هروقت تونستم میام.
دست سوگل رو میگیرم و با هم از خونه خارج میشیم.توی ماشین متوجه نگاه های زیر چشمی سوگل میشم و میگم: سوگل دنبال چیزی میگردی؟
یهو هول میشه و میگه: چی؟ من؟اِ......راستش نه..اه!
میخندم و میگم: خیلی بامزه شده بودی سوگل.
اخم میکنه و میگه: اِ...پویا!!!!بد جنس!
وقتی میرسم خونه تازه میفهمم که چه قدر بهم خوش گذشته بوده.........
..خیلی وقت بود اینطوری بیرون جایی نرفته بودم.حوصلم سر رفته بود.بلند شدم و قدم زنون رفتم به سمت پارک.به هر جا نگاه میکردم یه خاطره ایی ازش داشتم.نیمکت ها،چمن ها،درخت ها،حتی آب نمای وسط پارک.سرمو میچرخونم......خاطرات خوب و بدی که وقتی بهشون فکر میکنم برام شیرینن ولی نامفهوم و مبهم شدن!میشینم زیر درختی که1000
تا خاطره باهاش داشتم.سرمو تکیه میدم به تنه ی درخت و چشامو میبندم.به امروز فکر میکنم.......همه میخوان من رمیصا رو فراموش کنم!

موبایلم زنگ میخوره.شمارشو نمیشناسم ولی جواب میدم.
- بله؟...........الو؟........بفرمایی� �؟
قطع میکنم ولی دوباره زنگ میزنه.
-بله؟جانم؟هاااااااااااان؟چ یه؟مرگ داری زنگ میزنی؟تا میخوام قطع کنم میگه: اِ قطع نکن!!!!!!
صداش برام آشنائه:شما؟
جواب نمیده.
- بگو.....پس مزاحمی.اگه آشنایی یه چیزی بگو.
- اهم.
میخندم و میگم: من حوصلم سر رفته.....میشه باهات درد و دل کنم؟
- آره.انگار از این بازی خوشش اومده.
- از بچگی به هممون یاد مین که همه را دوست داشته باشیم....الان که بزرگ شدم و یکی رو دوست دارم...میگن که باید فراموشش کنم!!
- پویا........الان کجایی؟
خوشحال از این که صداشو شناختم میگم: سلام همتا.......چه خبرا؟
- پویا باید ببینمت.همین حالا.
- من الان تو پارکم.
- منم تو پارکم ....کجاشی؟
- تو کجایی؟
- دم زمین بازی.
- همون جا بمون الان میام.
ویدا رو از دور میبینم اون هم منو میبینه و به طرفم میدوه.روی 2 پا میشینم و بغلش میکنم.بوسم میکنه و میگه: سلام پویا جوون خوبی؟دلم برات کلی تنگ شده بود.
- منم دلم رات تنگ شده بود عمو جوون.بابات خوبه؟
- آره.
با همتا دست میدم و ویدا رو میذارم پایین تا بره بازی کنه.
- میلاد کجاست؟
- سر کار .....بعدش میاد دنبالمون....فکر میکردم شمارمو داری!!!
- نداشتم......ناراحتت که نکردم؟
- نه اصلأ..اتفاقأ میخواستم راجب همین موضوع باهات حرف بزنم.
- کدوم موضوع؟

- یادته اون سالی که عید با هم دعواتون شده بود؟ بعد هم معلوم شد که تو میخوای برای ادامه تحصیل بری آلمان.....اون روز رمیصا تو مدرسه خیلی پکر بود! بعد از مدرسه یه جا گیرش اوردم و ازش پرسیدم چته؟
رمیصام گفت: قبلأ همه میگفتن این جمله ها و داستان های عاشقانه خیلی قشنگن ولی من کلی اذیتشون میکردم....حالا معنی تک تک کلماتشو میفهمم.یک روز من عاشق پسری شدم که ادعا داشت دوستم داره.ولی من چیزایی ازش دیدم که.......ولش کن!!!
بهش کلی التماس کردم تا بالاخره با بغض ادامه داد:اون روز تو پارک پیش هم نشسته بودیم که یهو گوشیه پویا زنگ خورد.بهم گفت: اِ....مامانمه...الان برمیگردم.
ولی قبل از هر حرکتی گوشیشو گرفتم و دویدم به سمت دستشویی توی پارک.دوباره زنگ زد.به صفحه ی گوشیش خیره شدم .....سارا...جواب دادم: بله؟
- الو پویا جوونم خودتی؟ تو دلم گفتم: اققققققق..حالم بهم خورد....پویا جوووووووووون......ایشششششششش شششش!!!!
- بفرمایید؟
- شما؟
- من دوست دخترشونم.
- اِ.....ببخشید.و سریع قطع کرد.رفتم تو لیست اسم هاش و چشام چهارتا شد.همه ی اد لیستش دختر بود.کم مونده بود بزنم زیر گریه.رفتم بیرون و گوشیو پرت کردم تو بغلش و گفتم: خیلی نامردی پویا!!!!!!!!!دیگه نمیخوام ببینمت!فهمیدی؟
- چرا؟ چیزی تو گوشیم دیدی؟
- کاشکی عکس یا فیلم بود.....ولی.....اه دست از سرم بردار پویا!خواهش میکنم.
- آهان.....مثلأ تو گوشی خودت چیزی نیست؟
- نه.
- واقعأ؟ مطمعنی؟
- آره.
- گوشیتو بده.
تا گوشیمو از دستم گرفت زنگ خورد.پویا سریع جواب داد: بله؟
.................
- این خط واگذار شده.
.............................
میرم طرفش و میگم: کی بود؟
- اینو من باید بپرسم!!
به شماره نگاه میکنم و خونسرد میگم: مزاحم بود.
میره تو اس ام اس هام و میگه:تو به مزاحمات میگی سلام عزیزم خوبی؟
میخندم و میگم: من دارم میرم.......حرفام یادت نره.
- نه.....یادم نمیره.............میدونی قبلأ هرکی ازم میپرسید که تورو میشناسم یا نه بهش میگفتم...........تو عشقمی ولی الان......میگم نمیشناسمت!
سرشو برگردوند به یه طرف دیگه.سرمو میبرم جلوی صورتش و میگم: پویا؟...........پویا؟......بیا درست خداحافظی کنیم.
یهو سرشو به طرفم میچرخونه طوری که نفس هایمان به صورت هم میخوره.هردو به چشم های همدیگه خیره میشیم به امید این که یکی از ما حرکتی انجام بده .کم کم نگاهش از روی چشم هایم سر میخوره و به لب هایم میرسه.رفتم عقب و گفتم: خداحافظ .......پویا!
بعد زد زیر گریه و ادامه داد:همین.....حالا منم یک داستان عشقی دارم!!!!!!یه روز یه پسر عاشق من شد ولی من ازش بدم میومد.وقتی که دیگه نبود من به بودنش نیازمند شدم........وقتی رفت من به انتظار برگشتنش نشستم....وقتی که دیگه نمیتونست دوسم داشته باشه من دوسش داشتم و قتی که اون تموم کرد من شروع کردم و چه سخت است تنها شدن!!!!!!پایان.
همتا خیره میشه بهم و میگه: میخواستم بدونی.کاری نداری؟
- نه.میخوای برسونمت؟
- نه میلاد میاد دنبالمون.

امروز که از خواب پاشدم همه چیز فرق داره.نمیدونم چرا، ولی انگار هوای خونمون گرفته!2 هفته از روزی که طرلانو دیدم میگذره.دیگه نه جوابمو میده نه کسی جاشو میدونه،نه خبری ازش دارن!!!!به گوشیم نگاه میکنم.هیچی! نه یه (میس کال )نه یه( اس ام اس)برای هزارمین بار زنگ میزنم به گوشیش .خاموشه......مثل تمام این روز های این 2 هفته!
زنگ میزنم به ماهان.صدای گریه از اون طرف خط میاد.
- ماهان کجایی؟
- خونه ی طرلان اینا.
- چرا صدای گریه میاد؟
- رمیصا....رفت......طرلان من،عشقم،زندگیم رفت!!!!!!!!!!!!
- چی؟ الو؟ماهان.......الو؟
سریع حاضر میشم وبه طرف خونه ی طرلان اینا میرم.همه جا پر شده از پارچه های سیاه و عکس های طرلان که یک روبان مشکی گوشه ی عکساشو پوشونده.
میرم تو سالن.کلی آدم با لباس های سیاه نشستن دور هم.بعضی ها گریه میکنند،بعضی ها دم گوش همدیگه غیبت میکنن.توی اون همه صورت پویا و ماهان و بچه های خودمونو میشناسم و میرم به سمتشون.میرسم به ماهان.
-ماهان بگو که همش یه شوخی! یه دروغ وحشتناک و بده!!!چرا گریه میکنی؟طرلان نمرده!!!!!
جیغ میزنم و میشینم رو زمین.میزنم زیر گریه و مشت هامو میکوبم زمین.فهمیدم که میون بازوان قدرتمندی قرار دارم.با صداش که سعی در ساکت کردن من داره آرامش خاصی میگیرم و چشامو میبندم.وقتی از خواب بیدار میشم،توی ماشینم و سرم روی پای کسی قرار دارد.بلند میشم و میشینم.

پویا: سلام.........بهتری؟
- ما کجاییم؟
- بهشت زهرا.
- یعنی واقعأ.........طرلان.........
- آره!!!!!
میزنم زیر گریه و به زور میگم: چرا منو آوردی اینجا؟میخوای زجرم بدی؟آره؟پویا ساکت به من خیره شده.با مشت میکوبم رو پاش و میگم: ازت متنفرم پویا......حالم ازت بهم میخوره......تو یه پسر خود خواهی و تازه دروغگو هم هستی.گفتی دوسم داری ولی میخوای فراموشم کنی!!!!
این چه جور عشقیه؟
یهو ساکت میشه و فقط به لب هایم خیره میشه.با انگشت شست لبمو لمس میکنه ویهو به طرفم حمله میکنه و لب هاشو به طرز ماهرانه ای روی لب هایم قرار میدهد.میخوام برم عقب ولی نمیتونم چون دستاش دور کمرم قفل شده و منو به خودش نزدیکتر میکنه.چشامو میبندم و میذارم که وجود تشنم از عشقش سیراب بشه.اگه میتونستم هم عقب نمیرفتم چون حالا میفهمیدم که بهش نیاز داشتم!
پویا: اگه قبلأ این اتفاق می افتاد می گفتم،دوست دارم.ولی الان میگم....دیوونتم،بدون تو نمیتونم زندگی کنم.
به چشماش خیره میشم انگار که فکرمو خونده باشه میگه: نمیخواد حرفی بزنی.

عید هم رسید.عیدی بدون عشق........بدون کادو............بدون مسافرت....بدون سفره ی هفت سین........بدون عید دیدنی و عیدی گرفتن!
یاد اون حرفی که رمیصا بهم میگفت افتادم.همیشه میگفت: رسم زندگی این است...
یک روز کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی
به همین سادگی او رفته!
همه چیز تموم شده!مثل یک مهمونی که به پایان میرسد و تو به حال خودت رها میشوی.....چرا ناراحتی؟رسم زندگی اینه!!!!!
دارم دیوونه میشم!مثل همیشه نشستم تو خونه و با عکس های رمیصا درد و دل میکنم.نه من جایی میرم نه کسی میاد اینجا!!!البته بجز سوگل که همیشه اینجا پلاسه .
سوگل......چند روزی میشه که ندیدمش....هیچوقت فکر نمیکردم که اینو بگم ولی....باید اعتراف کنم که دلم براش خیلی تنگ شده! توی این چند وقت خیلی بهش عادت کرده بودم.
تلفن زنگ میزنه ولی من هیچ حرکتی برای جواب دادن به تلفن نمیکنم.
میره رو پیغام گیر و صدای مامانم میپیچه تو خونه.
- پویا؟........خونه نیستی؟تو که برات مهم نیست ما زنده ایم یا مردیم ولی......در هر صورت عیدت مبارک!پسرم نمیخوام مزاحمت بشم اما بد نیست یه سری بهمون بزنی........دلمون برات خیلی تنگ شده!!!!لااقل به خاطر پریسا بیا!!!!گوشیو برداشتم و گفتم : کاری داری مامان؟
- نه....ترو خدا تو عید بیا پیشمون.....میای؟
- باشه.میام فقط چند روز صبر کنید.
- یه ساله میگی چند روز! ما هم دلمون برای رمیصا تنگ شده ولی باید حقیقتو قبول کنی!
- اه مامان بس کن!گفتم که میام.....سلام برسون .خداحافظ.
و سریع گوشی رو قطع کردم.

آره رمیصا رفته.اما نه از پیش من!من اونو حس میکنم...با صدای زنگ از افکارم بیرون میام.
- بله؟
- منم سوگل......درو باز نمیکنی؟نه نه باز نکن پشو بیا پایین.داره نم نم بارون میاد از اون بارون بهاریا.....لباس بپوش بیا پایین.
درو باز کردم و نشستم رو مبل.
سوگل عصبانی اومد و گفت: پویا تا دو دقیقه دیگه آماده شدی!!!!
- ول کن حالشو ندارم.
- بیخود کردی!!!
دستمو کشید و برد تو اتاق کتمو تنم کرد و گفت: سرده....شلوارتم عوض کن بیا پایین....سریع میای!
از اینکه پیشم بود خوشحال بودم.بلند شدم و رفتم پیشش.لبخندی زد و دستمو گرفت.با هم قدم میزدیم.
- راستشو بخوای خیلی سعی کردم نیام پیشت اما نتونستم!
- منم دلم برات خیلی..
- بیخیال بابا.تعطیلات چیکاره ای؟
ناخود آگاه پوزخندی زدم و گفتم: بی رمیصا؟
یهو وایساد و مجبورم کرد وایسم.بهم نزدیک شد و گفت: پویا قبول کن که اون رفته.تو باید اونو فراموش کنی ......باید زندگی کنی.

سرمو میندازم پایین.


- امروز مامانم زنگ زده بود!
- خب؟
- ازم میخواست که برم پیشش!
- چه خوب....میخوای با هم بریم؟
- یعنی امروز بریم؟
- آره....بدو حاضر شو بریم.
1 ساعت بعد جلوی خونه ی مجردی و بچگیام وایساده بودیم.زنگ نزدم چون کلید داشتم.وقتی پامو گذاشتم تو خونه مامان تا چند لحظه با تعجب به من خیره شده بود بعد یهو اومد جلو منو در آغوش گرفت.صدایی گفت: مامان کجا رفتی؟
و پارمیس با شکمی برجسته وارد شد.یک دستشو به دیوار گرفته بود و یک دستش به کمرش بود.رفتم جلو و بغلش کردم.بعداز سلام و بغل و بوسیدن نشستیم روی مبل و سوال ها شروع شد.
سوگل رو به پارمیس گفت: چند ماهتونه؟
پارمیس: 8 ماه.
- دختره؟
- یکیشون دختره یکی پسر.
- خدا به داد من برسه.
تلفن زنگ میزنه ولی من هیچ حرکتی برای جواب دادن به تلفن نمیکنم.
میره رو پیغام گیر و صدای مامانم میپیچه تو خونه.

 


برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 116- رمان اینجا بدون تو , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان , دنیای رمان , رمان مرداب قسمت چهل و چهارم - میهن رمان , رمان مرداب قسمت چهل و ششم - میهن رمان , رمان خوانها ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/15 تاریخ
کد :48015

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا