تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان اینجا بدون تو (فصل یازدهم تا فصل چهاردهم)



سوگل: نکه تو هر روز میبینیشون!!!!!!!!!!


-داییشون منم......تو حرص نخور.......راستی پریسا کجاست؟
پارمیس: چه میدونم؟تو خیابونا ول میگرده!!!!!!
ولی حرفمون با وارد شدن مامان ناتموم موند.
مامان: بچه ها بیاید ناهار.
نشستیم سر میز.
- وای مامان اگه بدونی چند وقته غذای خونگی نخوردم!!!!
سوگل آروم دم گوشم گفت: اون هفته از بیرون غذا گرفتی یا کلفت برات پخت؟من که نبودم؟هان؟
- نه عزیزم تا تو هستی زن دیگه ای پاشو تو خونه ی من نمیزاره.
از زیر میز به پام لگد زد و بلند شد که به مامانم کمک کنه.بعد از ظهر همه ی خواهر هام همراه همسرانشون اومدن اونجا و همه از دیدن من تب کردند.سوگل بلند میشه و میگه: من دیگه باید برم.خیلی زحمت دادم.
- کجا؟هنوز زوده.
-ساعت 6:30تا برسم خونه ساعت از 7 هم گذشته.
مامان: زنگ بزنم آژانس؟
- نه مامان جون.مگه من مردم؟خودم میبرمش.
بلند میشم و به طرفش میرم و میگم: برو لباستو بپوش بریم.
مامان سریع میاد طرفم و میگه: بازم میای .....مگه نه؟
-آره.......هروقت تونستم میام.
دست سوگل رو میگیرم و با هم از خونه خارج میشیم.توی ماشین متوجه نگاه های زیر چشمی سوگل میشم و میگم: سوگل دنبال چیزی میگردی؟
یهو هول میشه و میگه: چی؟ من؟اِ......راستش نه..اه!
میخندم و میگم: خیلی بامزه شده بودی سوگل.
اخم میکنه و میگه: اِ...پویا!!!!بد جنس!
وقتی میرسم خونه تازه میفهمم که چه قدر بهم خوش گذشته بوده.........
..خیلی وقت بود اینطوری بیرون جایی نرفته بودم.حوصلم سر رفته بود.بلند شدم و قدم زنون رفتم به سمت پارک.به هر جا نگاه میکردم یه خاطره ایی ازش داشتم.نیمکت ها،چمن ها،درخت ها،حتی آب نمای وسط پارک.سرمو میچرخونم......خاطرات خوب و بدی که وقتی بهشون فکر میکنم برام شیرینن ولی نامفهوم و مبهم شدن!میشینم زیر درختی که1000
تا خاطره باهاش داشتم.سرمو تکیه میدم به تنه ی درخت و چشامو میبندم.به امروز فکر میکنم.......همه میخوان من رمیصا رو فراموش کنم!
موبایلم زنگ میخوره.شمارشو نمیشناسم ولی جواب میدم.
- بله؟...........الو؟........بفرمایی� �؟
قطع میکنم ولی دوباره زنگ میزنه.

بله؟جانم؟هاااااااااااان؟چ یه؟مرگ داری زنگ میزنی؟تا میخوام قطع کنم میگه: اِ قطع نکن!!!!!!
صداش برام آشنائه:شما؟
جواب نمیده.
- بگو.....پس مزاحمی.اگه آشنایی یه چیزی بگو.
- اهم.
میخندم و میگم: من حوصلم سر رفته.....میشه باهات درد و دل کنم؟
- آره.انگار از این بازی خوشش اومده.
- از بچگی به هممون یاد مین که همه را دوست داشته باشیم....الان که بزرگ شدم و یکی رو دوست دارم...میگن که باید فراموشش کنم!!
- پویا........الان کجایی؟
خوشحال از این که صداشو شناختم میگم: سلام همتا.......چه خبرا؟
- پویا باید ببینمت.همین حالا.
- من الان تو پارکم.
- منم تو پارکم ....کجاشی؟
- تو کجایی؟
- دم زمین بازی.
- همون جا بمون الان میام.
ویدا رو از دور میبینم اون هم منو میبینه و به طرفم میدوه.روی 2 پا میشینم و بغلش میکنم.بوسم میکنه و میگه: سلام پویا جوون خوبی؟دلم برات کلی تنگ شده بود.
- منم دلم رات تنگ شده بود عمو جوون.بابات خوبه؟
- آره.
با همتا دست میدم و ویدا رو میذارم پایین تا بره بازی کنه.
- میلاد کجاست؟
- سر کار .....بعدش میاد دنبالمون....فکر میکردم شمارمو داری!!!
- نداشتم......ناراحتت که نکردم؟
- نه اصلأ..اتفاقأ میخواستم راجب همین موضوع باهات حرف بزنم.
- کدوم موضوع؟
- یادته اون سالی که عید با هم دعواتون شده بود؟ بعد هم معلوم شد که تو میخوای برای ادامه تحصیل بری آلمان.....اون روز رمیصا تو مدرسه خیلی پکر بود! بعد از مدرسه یه جا گیرش اوردم و ازش پرسیدم چته؟
رمیصام گفت: قبلأ همه میگفتن این جمله ها و داستان های عاشقانه خیلی قشنگن ولی من کلی اذیتشون میکردم....حالا معنی تک تک کلماتشو میفهمم.یک روز من عاشق پسری شدم که ادعا داشت دوستم داره.ولی من چیزایی ازش دیدم که.......ولش کن!!!

بهش کلی التماس کردم تا بالاخره با بغض ادامه داد:اون روز تو پارک پیش هم نشسته بودیم که یهو گوشیه پویا زنگ خورد.بهم گفت: اِ....مامانمه...الان برمیگردم.
ولی قبل از هر حرکتی گوشیشو گرفتم و دویدم به سمت دستشویی توی پارک.دوباره زنگ زد.به صفحه ی گوشیش خیره شدم .....سارا...جواب دادم: بله؟
- الو پویا جوونم خودتی؟ تو دلم گفتم: اققققققق..حالم بهم خورد....پویا جوووووووووون......ایشششششششش شششش!!!!
- بفرمایید؟
- شما؟
- من دوست دخترشونم.
- اِ.....ببخشید.و سریع قطع کرد.رفتم تو لیست اسم هاش و چشام چهارتا شد.همه ی اد لیستش دختر بود.کم مونده بود بزنم زیر گریه.رفتم بیرون و گوشیو پرت کردم تو بغلش و گفتم: خیلی نامردی پویا!!!!!!!!!دیگه نمیخوام ببینمت!فهمیدی؟
- چرا؟ چیزی تو گوشیم دیدی؟
- کاشکی عکس یا فیلم بود.....ولی.....اه دست از سرم بردار پویا!خواهش میکنم.
- آهان.....مثلأ تو گوشی خودت چیزی نیست؟
- نه.
- واقعأ؟ مطمعنی؟
- آره.
- گوشیتو بده.
تا گوشیمو از دستم گرفت زنگ خورد.پویا سریع جواب داد: بله؟
.................
- این خط واگذار شده.
.............................
میرم طرفش و میگم: کی بود؟
- اینو من باید بپرسم!!
به شماره نگاه میکنم و خونسرد میگم: مزاحم بود.
میره تو اس ام اس هام و میگه:تو به مزاحمات میگی سلام عزیزم خوبی؟
میخندم و میگم: من دارم میرم.......حرفام یادت نره.
- نه.....یادم نمیره.............میدونی قبلأ هرکی ازم میپرسید که تورو میشناسم یا نه بهش میگفتم...........تو عشقمی ولی الان......میگم نمیشناسمت!
سرشو برگردوند به یه طرف دیگه.سرمو میبرم جلوی صورتش و میگم: پویا؟...........پویا؟......بیا درست خداحافظی کنیم.
یهو سرشو به طرفم میچرخونه طوری که نفس هایمان به صورت هم میخوره.هردو به چشم های همدیگه خیره میشیم به امید این که یکی از ما حرکتی انجام بده .کم کم نگاهش از روی چشم هایم سر میخوره و به لب هایم میرسه.رفتم عقب و گفتم: خداحافظ .......پویا!
بعد زد زیر گریه و ادامه داد:همین.....حالا منم یک داستان عشقی دارم!!!!!!یه روز یه پسر عاشق من شد ولی من ازش بدم میومد.وقتی که دیگه نبود من به بودنش نیازمند شدم........وقتی رفت من به انتظار برگشتنش نشستم....وقتی که دیگه نمیتونست دوسم داشته باشه من دوسش داشتم و قتی که اون تموم کرد من شروع کردم و چه سخت است تنها شدن!!!!!!پایان.
همتا خیره میشه بهم و میگه: میخواستم بدونی.کاری نداری؟
- نه.میخوای برسونمت؟
- نه میلاد میاد.

با این که حال نداشتم از ماشین پیاده شدم پویا هم از پشت سرم میاد.
با لحنی خسته میگم: پویا ولم کن!فقط بزار تنها باشم!!!
-رمیصا تو میخوای کجا بری با این حالت؟بیا سوار شو.
به زور میخندم و میگم: با همتا اینا میرم.
دنبالم تا پیش همتا و سوگل میاد و میگه: شما یه چیزی بهش بگین!با من نمیاد!لوس میشه!!!!
با تمام وجودم خیره میشم به همتا .همتا: پویا از وقتی با تو دوست شده با ما خیلی کم میگرده!اینبار نوبت ما شده.
پویا: رسیدی زنگ بزن بهم.
- پویا میخوایم بریم بیرون!اجازه هست؟
- باشه بابا.
- بریم دیگه.
همتا به طرف 206 مشکی میره و با هیجان میگه: این کادوی میلاده.
- میلاد کیه؟
- وا.....رمیصا خوبی؟من 2 ماهه نامزد کردما!!!!
- واقعأ؟
- اینقدر با پویا سرگرمی که خبری از ما نمیگیری!!!!
- ببخشید.
سوگل: رمیصا مشکوک میزنی؟
سرمو میندازم پایین تا سرخ شدنمو نبینن.
همتا: نه؟نگو که تو و پویا.............

سوگل: آره؟وای فکر کن...


- بس کنین شما ها هم.خودمم نفهمیدم چی شد!
همتا: از اون لپ های قرمزت معلومه ....ما که خر نیستیم.
- که چی؟ در هر صورت بد هم نبود.
موبایل همتا زنگ خورد.- آقا میلادن؟
همتا با شوق و ذوق میگه: وای آره.
بعد رفتیم تو یه رستوران شام بخوریم.
سوگل: جاش خیلی خالیه!!!!!!!!!!!!!!
- آره.
دوباره گوشی همتا زنگ خورد.
- ای بابا ....نگو که بازم میلاده! بابا همین 2 دقیقه پیش باهاش کلی زر زدیااااااااااا!
همتا چشم غره ای به من رفت و جواب داد: بل؟.....آره بابا.ما؟....شهرارا! پدر خوب....باشه...چی سفارش بدم حالا؟باشه!نه ما هم تازه رسیدیم.منتظرم.بای.
بعد روبه ما گفت: داره میاد اینجا. من برم سفارش بدم.سوگل چی میخوای؟
سوگل: من.....همبرگر.
- منم هات داگ میخوام.
همتا: باشه...فقط من جیبام خالیه.مایه هارو رو کنین ببینم.
کلی خندیدیم و بعد از شمردن پول ها همتا رفت.من روبه روی در بودم.
نشسته بودیم تا همتا بیاد که دیدیم یه پسر 25-26 ساله داره میره سمت همتا.بد نبود به سلیقش اعتماد پیدا کردم.میلاد از پشت چشم های همتا رو گرفت و لپشو بوسید. یهو یاد پویا افتادم و با خودم گفتم کاشکی الان اونم اینجا بود.از دیدن همتا و میلاد که دست در دست هم به طرفمون میومدن لبخندی روی لب هایم نشست.من و سوگل بلند شدیم و با میلاد دست دادیم.
پسر خوبی بود.خیلی هم به هم میومدن.اون شب خیلی خوش گذشت چون میلاد همش سعی داشت ماهارو بخندونه و یه عضو جدید به گروهمون اضافه شده بود.

صدای زنگ درسرمو بلند می کنم و از توی دفتر خاطرات سولماز میام بیرون و به طرف در میرم.آیفون رو برمیدارم و میگم: سلام سوگل!
سوگل دستشو از رو دوربین آیفون برمیداره و با دلخوری میگه: اِ...از کجا فهمیدی منم؟
- کار مهمی داری؟
- نمیذاری بیام تو؟
درو باز میکنم و منتظر میشم تا برسه تو خونه.با شور و شوق میاد تو خونه و میگه: سلام،سلام،100 تا سلام .خوبی؟چه خبرا؟چیکار داشتی میکردی؟ تنهایی خوش میگذشت؟ این چند روزه که من نبودم با غم من چیکار کردی ؟ چرا اینجوری خیره شدی بهم؟
- سلام.
- سلام به روی ماهت؛به چشمای طوسیت.خوب بیدی؟
- رمیصا همیشه می گفت....
ادامه ندادم و رفتم تو آشپزخونه.دنبالم اومد و گفت: رمیصا چی میگفت؟
- میومد از گردنم آویزون میشد و بعد بوسم میکرد وبعدش میگفت: سلام عزیزم....بدون من خوش میگذشت؟......بعد منمیگفتم: چرا خوش نگذره؟
بعد اون خودشو لوس میکرد و می گفت: اِ......پویا!!!!!
بعد من میخندیدم و میگفتم: جاننننننننننننننننننننننن ننم؟
سوگل نشست رو اپن و گفت: میشه بقیشو بدون سانسور تعریف کنی ؟
- هان؟
سوگل قیافه ی بامزه ای در آورد و ادامه داد: آخه میدونی تازه داشت کار به جاهای باریک بینتون می رسید....تو هم مثه رمیصا این جور لحظه هارو سانسور میکنی!
خندیدم و گفتم: حالا نگفتی کاری داری یا نه؟

- کار مهمی که نه.....اومده بودم یه چیزی بهت بگم و برم.


صاف وایمیسم و مشتاقانه نگاش می کنم.
- راستش....میدونی پویا....دیروز رامان ازم خواستگاری کرد.....منم....
- تو چی؟
- منم ...........جواب قطعی ندادم!
- یعنی چی؟
- گفتم باید راجبش فکر کنم.....آخه اصلأ تا حالا به رامان به چشم یه شوهر نگاه نکرده بودم!!!از وقتی که یادمه ما همش داشتیم با هم دعوا می کردیم.....اولش که بهم گفت خیلی تعجب کرده بودم....در واقع یه جورایی شوکه شده بودم!
- دوسش داری؟
یه احساسی بهم دست میداد وقتی که سوگل داشت راجب رامان باهام حرف میزد.یه حس حسادت یا.....ترس! نمیدونستم این چه حسی.شاید هم میدونستم ولی نمیخواستم قبولش کنم.میترسیدم از این که بخوام قبول کنم برای بار دوم....عاشق شدم!!!
به لب های سوگل خیره شده بودم و منتظر بودم تا هر لحظه کلمه ی (نه) از دهنش خارج بشه ولی.......یه دفعه گفت: نمیدونم!
.................................................. ..................................موبایلم زنگ میزنه . اسمشو میخونم و نفسم حبس میشه.
- بله؟
- سلام....میخوام ببینمت رمیصا...همین الان....میتونی بیای پارک؟
- نه نمیام.....اگه بیام مثه اون روز...
- نه به خدا کاریت ندارم.
نیم ساعت بعد رو به روی هم وایساده بودیم و سعی میکردیم از نگاه کردن به همدیگه در بریم.
پویا: فقط میخواستم بهت بگم دیگه حق نداری جواب مزاحما یا
شماره های ناشناسو بدی.

- جااااااااااااااان؟چه طور تو میتونی با کل دخترای محله حرف بزنی؟اونم جلوی من!
- پس برات مهمه؟
- نه اصلأ!
- چرا برات مهمه.....خیلی هم مهمه...الان دلت میخواد کلمو بکنی؟
پشتمو بهش میکنم.سرمو برمیگردونه سمت خودش و زل میزنه تو چشمام.
یه لحظه تنفر تمام وجودمو میکیره و با بدجنسی میگم: آره.....میدونی چیه؟ دلم میخواد همین الان با دستای خودم بکشمت!
- اگه دلت میاد بزن....بزن تا خنک بشی.
- بزنم؟
- اگه اینطوری سبک میشی بزن.
دستمو شل کردم و بیهوا یه سیلی محکم خوابوندم زیر گوشش.اینقدر محکم بود که دست خودم به زق زق افتاد.دستشو گذاشت جای سیلی من و با ناباوری و آروم گفت: تو.....تو چیکار کردی؟
با پررویی تمام جواب دادم: زدمت.
- چی؟
- مگه نگفتی بزنمت تا خالی بشم؟ منم زدمت.
دستامو از مچ گرفت و گفت: جرئت داری یه بار دیگه بگو.
چشمامو خمار کردم و گفتم: پویاااااااااااااااااا؟؟؟؟
- زهر مارو پویا....الان داری خرم میکنی؟
سرمو کج کردم و با بغضی الکی گفتم: اِ دلت میاد اینطوری با من حرف بزنی؟
- چطور تو دلت میاد منو بزنی اونوقت من...
حرفشو قطع کردم و گفتم: پویا دستم درد گرفت!!
دستمو ول کرد و گفت: ببخشید!!چیزیت که نشد؟
- میخواستم......واقعأ داشتم بهت امیدوار میشدم و بهت اعتماد میکردم...ولی وقتی اون شماره هارو دیدم و بهم گفتی که.....گفتی که میخوای فراموشم کنی......ازت متنفر شدم!!!!
- آخه من از کجا باید میدونستم که تو به من اعتماد کردی؟
- بهم فرصت بده.باید راجب تمام ابن اتفاقات فکر کنم.فعلأ بای.
سریع برگشتم و راه افتادم.چند قدم نرفته بودم که یهو برگشتم و دیدم پویا همون طوری وایساده و داره منو نگاه میکنه..وقتی دید برگشتم لبخندی تلخ روی لب هایش نشست.برای یه لحظه غرورمو گذاشتم کنار و دویدم به طرفش و گفتم: میخوام بهت یه فرصت دیگه بدم...1 هفته آزمایشی باهات دوست میشم.قبول؟
- باشه.

.................................................. ..................................بی هدف تو خیابونا راه میرم و به ویترین ها نگاه میکنم.یاد اون آهنگ تتلو میوفتم که هروقت رمیص حال و حوصله نداشت میخوند.
بله بله چشم من
هر چی بگی گوش میدم حتمأ
کاری هم ندارم که حق با کیِ
چیکار این حرف ها دارم من اصلأ!
نره نره قلبم
از یاد تو و یه سر بزن به قبلأ،
ببین کی مثه من عاشق تو بوده
ببین کی میخوادت قد من اقلأ!
اینو یادت باشه که حال من خوبه با تووووووو
یادت باشه همه زندگیم بود نگاتووووووووووو
یادت باشه رفتی و بستی روم چشاتوووووووو


یادت باشه که حال من خوبه با تووووووو
یادت باشه همه زندگیم بود نگاتووووووووو
یادت باشه رفتی و بستی روم چشاتوووووووو
حالا که اشکامو دیدی
میگی که از من بریدی
میگی که چیزی نمونده بینمونو ازم ناامیدی!
میگی که راهه تو دوره
میگی خونه سوت و کوره
من میگم: دوسم نداری؟
تو میگی: نه مگه زوره؟

اینو یادت باشه که حال من خوبه با تووووووو
یادت باشه همه زندگیم بود نگاتووووووووووو
یادت باشه رفتی و بستی روم چشاتوووووووو
یادت باشه که حال من خوبه با تووووووو
یادت باشه همه زندگیم بود نگاتووووووووو
یادت باشه رفتی و بستی روم چشاتوووووووو
بله بله رسمأ
بدون تو من به جای بعدی رفتم
مثه این دیوونه ها تو خیابون
هر شب دارم راه میرم بی هدف من!

به سوگل فکر میکنم که یهو گوشیم زنگ میخوره.
- بله؟
صدای نگران مامان میپیچه تو گوشم: پارمیس حالش بد شده آوردیمش بیمارستان.....میای؟
- آره آره.آدرس و بگه الان میام.
توی بیمارستان چشمم میوفته به سوگل .سرمو میندازم پایین و میرم جلو.
آروم میگم:سلام.
- دیر رسیدی....به دنیا اومدن.
لبخندی میزنم و به سمت اتاقی که سوگل نشون میده میرم.
پارمیس چشماش بستس ولی 2 تا تخت کوچولو کنار تختشه.میرم جلو و بهشون نگاه میکنم.
دختره بهم میخنده.یه حسِ خوبی بهم دست میده انگار میشناسمش.خم میشم و بغلش میکنم و میگم: اسمه این فسقلی چیه
مامان: پارمیس خودش بهت میگه.
بهراد (شوهر پارمیس)میاد بغل دستم و میگه :اسم پسرمون که رهامِ.
یه صدایی میگه: اسم دخترمون هم رمیصاِ.
به طرف صدا برمیگردم و میبینم که پارمیس بهوش اومده و با لبخند بهم خیره شده.
- مطمئنی که میخوای...
- نگاش کن.....از تو خوشش میاد...رمیصا کوچولو ازت خوشش میاد.

از اتاقم میام بیرون و به سمت مامان که نشسته رو مبل و مجله ی آشپزیشو ورق میزنه میرم.مثل دوربین فیلم برداری که دکمه ی (آن) میزنی روشن میشه، منم چشامو باز میکنم و تمام این لحظاتو توی ذهنم ضبط میکنم.
مامان سرشو میگیره بالا و با نگرانی میگه: رمیصا مامان خوبی؟
لبخندی زورکی میزنم و میگم: آره....از این بهتر نمیشم...من سفره ناهارو میچینم.
مامان با تعجب میگه: مطمئنی؟کار دیگه ایی نداری؟
میرم تو آشپز خونه .رامان میاد تو و میگه: سلام کوچولو.....ببین از این خوشت میاد؟
یه کیسه پر از لواشک های ترش و شیرین میزاره جلوم.
- مرسی رامان.
سرشو از تو یخچال میاره بیرون و میگه: چی؟
- مرسی داداشی.
- همیشه میگفتی...
حرفشو قطع میکنم و میگم: ناراحتی بگم وظیفت بود.
- خوشم اومد....دوباره زبونت دراز شد.
چقدر دلم برای حرف زدن تنگ میشه....برای کلکل کردن با بقیه....یهو میزنم زیر گریه و توی آغوش گرم برادرم فرو میرم.بعد از شام به پویا که نشسته روی تختم نگاه میکنم و میرم به سمتش. از عشقمم باید یه تصویر داشته باشم.دستمو از لای موهای خوش حالتش رد میکنم و میکشم رو صورتش و با انگشت شستم لب هاشو لمس میکنم و نگاهم از رو چشمای مسخ شدش به لب های داغش سر میخوره.
پویا: رمیصا...
- هان؟ چی میخوای بگی؟پویا بگو.....شاید این آخرین باری که میتونی کامل حرفاتو بزنی.
- قرار بود دیگه این کارو...

یسسسسسسسسسسسسسس...... کتاب قرار نبود و یادته؟ قرار نبود چشمای من خیس بشه
قرار نبود هرچی قرار نیست بشه
قرار نبود دیدنت آرزوم شه
قرار نبود که اینجوری تموم شه....
میخندم و میگم: پویا...برام قصه میگی؟
- آره.
میشینه رو زمین کنار دیوار.منم میشینم رو پاهاش.
- چشاتو ببند و شروع کن.
چشاشو میبنده و شروع میکنه.یه عالمه قصه ی طولانی که هیچوقت تموم نمیشه.
میدونستی میخوام رگ بزنم؟
رگ خودمو.....مچ دست چپم.....یه حرکت سریع.....یه ضربه ی عمیق.
....بلدی که؟
ولی تو که نمیدونی میخوام رگمو بزنم!

هیچی نمیدونی....چون چشاتو بستی.....نمیبینی که من تیغو از جیبم در میارم و ....میزارمش رو دستم...آروم آروم فشارش میدم.....انقدر فشارش میدم که دیگه معلوم نباشه.....تا کامل بره تو دستم....خون روی پوست سفیدم جاری میشه و میرسه به زمین......حیف که ندیدی خون فواره میزنه ....نمیفهمی که دستم میسوزه.....نمیبینی که لبمو گاز میگیرم که نگم آخ....تو داری قصه میگی...تو بغلم کردی.
میفهمی که سردم شده.....محکم تر بغلم میکنی....که گرم بشم.....نفسام نامنظم شده.....به خودم میگم: خوب رمیصا خانم .....با همه خداحافظی کردی...مامان....برادر...عشق...د� �ستات....بابا هم که طبق معمول خونه نیست.دفتر خاطراتمو فرستادم برای سوگل....همه چیزو توش نوشتم....کل زندگیم مثه یه سریال از جلو چشمم میگذره....میبینی هرچی محکم تر بغلم میکنی سرد تر میشم...صدای نفس هام قطع میشه....چشاتو باز میکنی و میبینی من مردم.....من میترسیدم خودمو بکشم......
میترسیدم از سرد شدن....
میترسیدم از تنهایی مردن.....
میترسیدم از خون دیدن.....
ولی وقتی تو بغلم کردی دیگه نترسیدم......
مردن خوب بود......آرومه آروم....
گریه نکن دیگه.....
من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم چشمات خیلی خوشگل شده.......
بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی......
گریه نکن دیگه!!! خودت هم میدونی طاقت گریه هاتو ندارم......خداحافظ.

میرم تو اتاقم،سوگل هم پشت سرم وارد میشه.
- بیا اینجا سوگل .....میخوام تو برام بخونیش.....آخریشه!
آخرین دفتر خاطراتِ رمیصا رو از تو کشو در میارم؛روش نوشته "مرگ!"
دراز میکشم رو تخت وصفحه ی اول رو باز میکنم و میگیرمش به سمت سوگل.آروم میاد رو تخت و میشینه.....ولی میشینه رو لبه ی تخت تا از من دور باشه.....نمیدونم چرا جدیدأ همش از من دوری میکنه!!!
سوگل: حتمأ من باید بخونمش؟ شاید رمیصا دلش نخواد من اینا رو بخونم.
- اه بس کن سوگل.....میشه...میشه بگی چرا اون جا نشستی؟
دستمو فرو میکنم لای موهام و بهش خیره میشم.همیشه وقتی عصبانی میشم این کارو میکنم.
آروم آروم میاد طرفم و دراز میکشه بغل دستم و دفترو ازم میگیره و شروع میکنه: مرگ خیلی سخت تر از اونیه که فکرشو میکردم.....خیلی سخته که از تمام خواسته هات دست بکشی .....از آینده ای که در انتظارته بگذری....الان یاد اون آهنگه افتادم که وصف حال من وشاید آینده ی پویا باشه.....آینده ای بدون من....آهنگرو خیلی دوسش دارم چون پویا بهم دادتش.شروع میکنم به خوندن آهنگ:
یه ستاره ،تو رو دوست داره
قول میده دیگه تنهات نمیزاره
باتو هست،با تو هست
این همه شبو ،صبحا من و تو با نور کم اتاق ،تن تو داغ،من نمیفهمیدم
چرا نمیفهمیدم؟

ولی الان ،خیلی وقتا ،آخر شبا، من دیگه تنهام
چرا نمیفهمیدم؟
فقط یه بار، دوباره بزار ،کنارت بشینم ،دستاتو بگیرم
فقط یه بار،دوباره بزار، از خودم دفاع کنم ،مدیونی بگی نه
فقط یه بار، دوباره بزار ،کنارت بشینم ،دستاتو بگیرم
فقط یه بار،دوباره بزار، از خودم دفاع کنم ،مدیونی بگی نه
به همین سادگی که نیست
به عکس عشقت خیره شی
نتونی لمسش کنی
نتونی بگیریش
نتونی مثل قدیم همدیگرو ببینین
به همین سادگی که نیست به عکس عشقت خیره شی
بفهمی رفته،برنمیگرده،دنیای تو بدون اون سرده سرده
فقط یه بار، دوباره بزار ،کنارت بشینم ،دستاتو بگیرم
فقط یه بار،دوباره بزار، از خودم دفاع کنم ،مدیونی بگی نه
فقط یه بار، دوباره بزار ،کنارت بشینم ،دستاتو بگیرم
فقط یه بار، دوباره بزار، از خودم دفاع کنم ،مدیونی بگی نه
چشمامو میبندم و میگم: سوگل بسه!
- پویا چی شدی؟ خوبی؟ پویا......
- آره .....خوبم.....بقیش باشه برای بعد.بیا بریم بیرون.
- پویا.....میشه اون فیلمرو بزاری؟
سیدی را میذارم تو دستگاه ....فیلم تولد های رمیصا رو برای هزارمین بار میبینم با این تفاوت که حالا تنها نیستم....سوگل همرامه.
وقتی تموم میشه نمیتونم از جام بلند بشم. سوگل بلن میشه و میگه: پویا من دارم میرم بیرون...چیزی نمیخوای برات بیارم؟
- نه عزیزم.....کی برمیگردی؟
- نمیدونم.....شاید شب.
- فعلأ.
- بای.
تا سوگل از در میره بیرون یهو صفحه ی سیاه تلوزیون پر از رنگ میشه.حالا رمیصا با لبخندی زیبا توی کادر دوربین قرار گرفته.
هیچوقت به این جای فیلم نرسیده بودم! رمیصا شروع میکنه به
حرف زدن: سلام پویا.....خوبی؟ احتمالأ الان خیلی وقته که من مردم.
برای همین تو داری این فیلمو میبینی!باور کن دلم نمیخواست ولی.........
مجبور شدم!
این جوری بهتره...برای هردومون. 

 


برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 116- رمان اینجا بدون تو , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان خوانها , دنیای رمان , رمــــــان زیبــا , عاشقان رمان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/15 تاریخ
کد :48014

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا