تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مانی ماه (فصل دوم)



نسکافه ویه لیوان پایه دار چایی رو تو سینی چیدم... قندون ویکم سوهان و....دوتا پیش دستی میوه خوری ...خلاصه کامل ومرتب همه رو کنارهم گذاشتم واول از همه سینی چایی رو بردم به اطاقش ...
تقه ای به در زدم ...صدای دانیال اومد ...
-بفرمائید ...
تعجب کردم.... پس بزرگ کجاست ...؟
سینی به دست وارد شدم..... دانیال به احترامم وایساد ...
-بفرمائید خواهش میکنم ...
سینی رو گذاشتم رو میز عسلی کنار تخت ....
نگاه دانیال هنوز ادامه داشت ...خداوکیلی هرجای دیگه ای با این بشر رو به رو میشدم یه لنگه کفش حرومش میکردم ... ولی حیف.. حیف که اینجا نمیتونستم از این کارها کنم
زیر نگاه ِهمچنان خیره ...برگشتم وبا طمانینه در وپشت سرم بستم ...نفسمو دادم بیرون... خدا یا خودت امروز رو بخیر بگذرون ....
یکم دست دست کردم تا اون بزرگ گور به گور شده پیداش بشه ...سینی میوه رو هم برداشتم ویه تقه
خداخدا میکردم این دفعه خودش باشه ...در که باز شد یه نفس اسوده کشیدم ...سینی رو از دستم گرفت ودرو بست ...به فکر خودش میخواست بهم کم توجهی کنه ولی نمیدونست چقدر دعاش میکنم که منو از شر نگاه هرزهء دوست جون جونیش راحت کرده ....
شام رو بار گذاشتم ...اشپزخونه شد دستهءگل ...صدای خندهءدانیال وبزرگ مییومد ....یه لحظه دلم گرفت ...یه وقتی صدای خنده های من وبزرگ هم همین طور شاد وسرخوش بود ....
قطرهءاشکم رو از گوشهءچشمم جمع کردم ...خیلی وقت بود که یادگرفته بودم نباید به دلم واحساسم بها بدم ...نباید به روی خودم بیارم که ادمم ...نباید فکر کنم که میتونم زندگی کنم واز هر لحظه اش لذت ببرم ....اره ...نباید حس کنم ...
درباز شد وموج خنده بلند تر به گوش رسید ...
-اره دیگه پسره همین جوری کوپ کرده بود... فکرشو کن استاد چنان مچشو موقع تقلب گرفته بود که ما خودمونم شوک شده بودیم ...
از پله ها سرازیر شدن ...خم شدم وکابینت رو بازکردم ونشستم رو زمین ...به امید اینکه منو نبینن واز کنارم رد بشن ولی ...صدای دانیال منو پروند ...
-زحمت دادیم مانی خانوم ...
اه بخشکی ای شانس ....بلند شدم وبا یه لبخند تصنعی شروع کردم به تعارف تیکه پاره کردن ...سگرمه های بزرگ تو هم بود ...
-خواهش میکنم چه زحمتی؟ خوش امدید ...
-ممنون ایشالله درخدمت باشیم جبران کنیم
-نفرمائید کاری نکردم که ...زحمت کشیدید ....
اووووووه برو دیگه ..چقدر ور میزنی ...
اخر سر هم با کشش دستش از تلید کردن ِ (درست نوشتم ؟)مخ من دست برداشت وخداحافظی کرد ...
اخیش رفت ...اونقدر هوای خونه رو مسموم کرده بود که نمیشد راحت نفس کشید ...خدایا چی میشد جنس مذکر رو از رو زمین محو میکردی؟...
روی اپن اشپزخونه با انگشت شکلهای منحنی میکشیدم وتو فکرم به دنیایی بدون مرد فکر میکردم ...که صدای بزرگ منو پروند ...
-الهی.... دلت براش تنگ شده خوبه بار اولته که دیدیش ...میخوای برم بیارمش تا دلتنگیتون یکم جبران بشه؟ ...اصلا بیا شماره ارو هم بهت بدم ...خودت باهاش قرار بزار ...این جوری منم از این واسطه گری راحت میشم ...
اول خشم سراپامو گرفت ورنگم کبود شد ....ولی با حرف اخرش چشمام تار شد ونفسم به شماره افتاد .....
پوزخندی زد وادامه داد
یه دمپایی ور دار بزن تو دهن دلت ....که واله وشیدای هر کی که از در اومد تو.... نشه ...
ازکنار اشپزخونه رد شد...زمزمه کردم ...
-چرا چرا باهام اینکارو میکنی ؟چه نفعی میبری که بخوای زجرم بدی ؟من چه بدی ای درحقت کردم که تا این حد ازم متنفری ؟
فکر نمیکردم بشنوه ولی شنید ....
-تو؟ تو چه بدی د رحق من کردی ؟تو اصلا در حدی نیستی که بخوای تو زندگی من تاثیر بزاری ....ودر مورد نفعی که میبرم ؟....آآآم ....فکر کنم ...لذت دیدن قیافهءعصبانیت بهترین نکته باشه...
من واقعا عاشق اینم که حرصت بدم وجلز ولز کردنت رو ببینم ...نگران نباشی مانی ...تا چند وقته دیگه طوبی هم از اینجا میره ومن میمونم وتو ...وای چه حالی کنم من ...خودتو برای متلکهای ابدارتر از این اماده کن مانی ....مطمئن باش که کلی خوش میگذره ..
نجوا کردم وگفتم ...
-ازت متنفرم... متنفر ...یه روزی جای منو تو عوض میشه واون وقت ...
-چی ؟جای منو تو عوض بشه؟ ...ببخشید متوجه منظورتون نشدم ...قراره مثلا چه اتفاقی بیفته؟ ...
بیکاری میشینی برای خودت قصه میبافی نه ؟عیب نداره ...تو هنوز بچه ای بهتره دنیای خوش کودکانه ات رو خراب نکنم ...بشین به قصه پردازیت ادامه بده ..خوش باشی جانم ...
با خندهءفروخفته ای راهشو کشید ورفت ...تو اون لحظه اون قدر خشمگین وغم زده بودم که اگه میتونستم با همین ناخونهام جفت چشماشو از تو کاسه در می اوردم ..

صبح سه شنبه بود ودوروز دیگه بعله برون رسمی طوبی ....بیچاره طوبی خودشم ته دلش میدونست که این وصلت پایان خوشی نداره ولی چی کار میکرد ...
اول از همه پول و اون ده دهنه مغازهءطلافروشی وبعد از اون هم حرفهای عمو وزن عمو تحریکش میکرد تا جواب مثبت بده ....بزرگ هم که کلا بی خیالی طی میکرد ...راست میگفت... زندگی طوبی بود... نمیشد که بزرگ... کاسهءداغ تر از اش بشه ....
دوباره بشور.... بساب... بپز... تمیز کن ...وای از سر تا ته خونه باید تمیز میشد وتنها کسی که باید این کار وانجام میداد کی بود ؟
خوب جز من مگه کس دیگه ای هم هست ....؟
پرده ها رو دراوردم ...شستم ....اتو کردم ...اویزون کردم ...لوسترهارو گردگیری کردم....تمام پذیرایی وبرق انداختم ..میوه ها رو شستم ...
پیش دستی های کریستال ...کارد وچنگال های زیبا رو برق انداختم ...نمک دونها رو پرکردم ...قندون هارو شستم ودوباره توش رولبالب از قند کردم ...
ساعت شد نه شب مراسم شام ونگاه های خیرهءبزرگ.... نمیدونم از اون شبی که دوستش رفته بود چرا اینقدر موزی شده بود ....نگاهش ازارم میداد ...
درصورتی که قبلا این جوری نبود ...یعنی هیچ وقت کنارش ناراحت نبودم یعنی بودم ها ولی معذب نبودم ...عصبانیم میکرد... امپرم و میبرد بالا... ولی این مدلی ....
چته بزرگ ؟کاش بهم میگفتی از چی شاکی هستی ....
صبح روز بعله برون ...زن عمو صدام کرد ...
-مانی بیا اینجا باهات کاردارم ...
رفتم تو اطاق طوبی ...
-بله زن عمو ...
یه لباس رو داد دستم ...
-اینو بپوش ببینم چه طوره ...
یه نگاه به لباس انداختم ...فشار خونم رفت بالا.... این که لباس دست دوم طوبی است ...همون که سه سال پیش تو مراسم دختر عمه سوری پوشیده بود ...
-ولی زن عمو این که مال طوبی است ...
-اره مگه چیه ؟
-اخه ...
-چیه ؟نکنه لباس بهتر از این داری؟ اگه نمیخوایش بده به من ....مثل اینکه توکلاست بالاتراز این هاست ...
لباس رو ندادم غیر از دوسه دست لباس قدیمی چیز دیگه ای برای پوشیدن نداشتم... مجبور بودم قبول کنم ....
-برو بپوش اگه اندازه ات نبود یکم تنگش کن ...
-باشه زن عمو ...
لباس تقریبا فیکس تنم بود یه لباس دراپه ءچپ وراست با یه دامن ساده ...خیلی ساده ....ولی سرجمع لباس مرتبی بود نه اونقدر باکلاس که منو با عروس اشتباه بگیرن نه اونقدر درب وداغون که مثل لباس خونگی باشه ...
عصری حموم کردم ...موهامو خیس خیس دم اسبی بستم ویه شال تو مایه های لباسم انداختم سرم
البته شما فرض کن لباس سورمه ایه..... شال من مشکیه ......خوب شبیه همه ان دیگه نه ؟....
خداروشکر که برای شب خدمتکار گرفته بودن ... واقعا ضایع بود که بخوان دوباره ازم کار بکشن ... مثلامن دخترعموی عروس بودم کلی براشون افت داشت...
به هر حال من دیگه قرار نبود کلفتی کنم ...خوب مانی ماه... امروز تعطیلی... میتونی کلی کیف کنی ...خوش بگذرونی ...مردم ودید بزنی وهر هر تو دلت بهشون بخندی ...
اوه اوه اوه برام تریپ ادم های روشن فکر وبرندار...خوب معلومه که تو هم تو مهمونی ها هرچیز مسخره ای ببینی هرهر بهش میخندی ...
خوب حالا چون من کسی رو ندارم که باهاش زیر زیرکی ونخودی بخندم ....مجبورم تو دلم بخندم ....
همه اماده بودیم که کم کم خونوادهء زن عمو واز اون طرف هم عمه پیداشون شد ...
مامانبزرگ وبابابزرگ طوبی هم اومده بودن ...وای خدا من عاشقشونم ...اونقدر دوستشون دارم که نگو ...وقتی که روی مامانبزرگش رو میبوسم دلم میخواد تا ابد تو اغوشش بمونم ..خیلی نایس ومهربونه ...
دینگ دینگ ....جنب وجوش افتاد تو جمعیت
-خانواده دوماداومدن .....
اوه اینها که بدتر از ما خودشونو خفه کردن.... چند نفر برای یه بعله برون ساده میان ؟...حالا خوبه باهم بحثشون بشه... بزنن زیر همه چیز وبرن ...وای عجب ابروریزی میشه ...
سرمو تکون دادم.... دوست نداشتم بهش فکر کنم

نگاهم توی جمعیت به بزرگ افتاد ...زوم کرده بود رو من ...اخمهام و تو هم کردم ...ولی اون یه لبخند شیطانی زد ویه چشمک حواله ام کرد ...
نفسمو با زور فوت کردم ...حالا اگه گذاشت یه امشب رو نهایت استفاده رو ببرم ...همیشه دوست داره گند بزنه تو احوالات من ...اصلا این بشر مشکل داره ...مشکلشم منم ...حالا چرا مشکلش منم؟ الله واعلم ...
نیگاه تروخدا ....چه دل وقلوه ای با دختر دایی هاش میده ...یکی نیست بهشون بگه بابا این بشر دو شخصیتیه ...با من یه مدل با شما یه مدل دیگه
اصلا فکر کنم ادم فضائیه اره چرا که نه ...فرستادنش تا تو زمینی ها نفوذ کنه وپایگاه براشون بسازه...شایدم یه ماسک روی صورتشه ...وای نکنه واقعا ادم فضائی باشه وبخواد منو بکشه ؟...
شاید هم از این شاخک ها داشته باشه وبخواد تو شکمم فرو کنه ...قیافه ام مچاله شد ...اَه خودمم حالم بد شد ...وای من چرا امشب اینجوری شدم؟ نکنه خودم یه چیزیم شده ؟....
خوب اگه چیزیم نشده باشه شانس اوردم ...از صبح تا شب قوقو تنهام ...خودم وخودم ...فقط هم با خودم حرف میزنم ...یعنی کسی ادم حسابم نمیکنه ...خوب معلومه با این حال وروز دیوونه میشم ...
اخی الهی.... طوبی هم اومد ...وای خدا چقدر خوشگل شده ...حالا خوبه بعله برونه برای عروسی چی کار میکنه ...؟
خداوکیلی اقا یوسف کوفتت بشه ...اخه دلت مییاد این ملوسک وبدبخت کنی؟ ...اونم تویی که هر روز یه ساز میزنی واخلاق نداری ...
یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنفی ...سگ اخلاق که میگن خود همین اقا یوسفه ...اصلا نمیشه باهاش حرف زد ...تا برخلاف نظرش حرف بزنی میزنه تو برجکت ...
فکر نکنی رو هوا حرف میزنما ...نه به خدا ..این اقا یوسف یه عمره که به این خونه شد ورفت داره.... اونقدر تو این مدت دیدمش که مثل کف دست میشناسمش واز زیرو بمش خبر دارم ....
میدونم که ده دفعه اینو گفتم ولی واقعا موندم چه جوری میخوان دخترشون رو بدن به همچین ادم آنرمالی ....
با صدای صلوات و کف وسوت همه یه نفس راحت کشیدیم ....عمو هرچی گفت حرف رو حرفش نیاوردن ...یه صیغهءمحرمیت خوندن و...خب خداروشکر.... که به خوبی وخوشی تموم شد ....حالا نوبت جوونها بود ..
سن وسال دارها بلند شدن ورفتن تو حیاط ....دختر پسرها هم موندن برای جشن وعشق وحال ....
چشمام چهارتا شد ....اوه چه همه هم این کاره ...به ثانیه نکشید سالن وسط خونه پراز رقصنده شد ...
اهی کشیدم ..چقدر دیروز زحمت کشیدم تا کف این سالن برق بیفته ...حالا ببین همه دارن با کفش روش هنرنمایی میکنن ...
نگاهم به کفش ها بود که یه جفت کفش مشکی جلوم وایساد ...سرمو ازنوک کفش ها کم کم واروم اروم ارودم بالا ...
تای شلوارشو که هندونه رو هم قاچ میکرد رد کردم ...کتش با یه دکمه بسته شده بود ..خوب این نشون میده خوش سلیقه اس چون کتش رو بورسه ...
بالاتر.... یه لباس بنفش ملایم با راه راه های بنفش جیغ ..
بالاتر.... یه کراوت بنفش مات ...
بالاتر.... ریشاشو زده ...
بالاتر ....یه لبخند زیبا ....ویه ردیف دندون مرتب ...
-سلام ....
استپ .......رسیدم به چشمهاش ...چه چشمهای مهربونی ...
-سلام ...
-من پیام هستم پسرخالهءاقا دوماد ...وافتخار اشنایی با کدوم یکی از اعضای خونوادهءعروس رو دارم ...؟
لبخندم پررنگ تر شد ...چه لفظ قلم حرف میزد ....افتخار اشنایی با کدوم یکی از اعضای خونوادهءعروس رو دارم ..؟
...چشماش از مهربونی میدرخشید ...دوزش داشتم ...آخ ببخشید.... دختر که این قدر ول نمیشه... حرفم رو پس میگیرم... دوستش ندارم ...فقط یه ریزه... قد سر سوزن ازش خوشم اومده ...
-اسمم مانی ماهِ ...دختر عموی عروس خانوم ...
سری خم کرد
-خوشبختم مانی ماه ...چه اسم جالبی ...معنیش چیه ...؟
-خودمم نمیدونم هرچی گشتم پیدا نکردم ...
-مانی جان میشه اون دستمال کاغذی رو از اطاق خواب طوبی بیاری ؟
-بله زن عمو ....ببخشید ...خوشحال شدم از اشناییتون اقا پیام...
-به همچنین.... سعادتی باشه در خدمت باشیم ...
وای خدا چقدر تعارف تیکه پاره کردیم ...
============
از پله ها اومدم بالا ...راهرو رو پیچیدم تو اطاق اول ....که در پشت سرم بسته شد ...برگشتم ...
بزرگ با اخمهای تو هم تکیه داده بود به در
-چیه چی شده ..؟.
-خوب با پسر خالهءدوماد گل میگی وگل میشنوی ...خوشم اومد ...طرف میدونه که جنابعالی کلفت این خونه اید ...؟
-چی داری میگی بزرگ ...؟
چشمهاشو روهم گذاشت ...
-اون اومد...سلام علیک کرد... نمیشد که رومو برگردونم ...
دوباره چشمهاشو با اخم باز کرد ...
-اون اومد سلام کرد... درست ....تو چرا نیشتو تا بناگوش بازکردی ...؟
-چی؟ من کجا نیشم باز بود؟ ...خودت که اخلاق منو میدونی... چرا گیربی جا میدی ومجلس رو به خودم وخودت زهر میکنی ....؟
نگاهشو ازم گرفت ...
-رفتی پایئن کنار من وایمیستی حق نداری جُم بخوری فهمیدی مانی ؟
-باشه.... حالا چرا داد میزنی؟ ...ازاول میگفتی.... این همه اوقات تلخی نداشت که ...
سه تا جعبهءدستمال کاغذی برداشتم وبرگشتم ...
-اجازه میدی ...؟
-یادت که نرفته... از کنار من جم نمیخوری ...
-باشه ...باشه... بروکنار الان ابروریزی میشه ...
-کسی که از ابروریزی میترسه ......بین این همه ادم .....لبخند ژوکوند به پسر مردم تحویل نمیده ...
فاصله ام باهاش کم بود ...از دستش دلخور بودم کار بدی انجام نداده بودم که بخواد بهم تذکر بده
ولی حوصلهءاخم وتخمش رو نداشتم ...بعداز اون هم ...بعله برون خواهرش بود تا اخر عمر این مجلس رو یادش میموند ....نمیشد باهاش یکی به دو کنم ...
-باشه هرچی تو بگی ...
نگاهش عوض شد ....انگار یه لحظه رفت ...یه لحظه از پیش من رفت ...نگاهش رنگی شد ...مثل اینکه نگاهش رفت به یه روز قشنگ ...
چشمهاش رو من ثابت بود ولی نگاهش رو من نبود ...تو یه جای دیگه سیر میکرد ...
اروم صداش کردم ...
-بزرگ ...
-بزرگ ...
دستم رو جلوی چشمش تکون دادم
-بزرگ کجایی ؟
استینش رو گرفتم وکشیدم ...
به خودش اومد ...نگاهش برگشت ...منو دید ...
-چیه ؟
-برم؟....زن عمو منتظره ...
از جلوی در کنار رفت ...
-برو ولی کنار مامان وایسا ...
-باشه ...
از در اومدم بیرون ولی بزرگ نیومد ...در پشت سرم بسته شد وبزرگ توی اطاق موند ...
یعنی چش شده بود ؟...نکنه حالش بده ؟نکنه هنوز ازدستم ناراحته ؟...اَه خوب باشه به تو چه؟ ...سر پیازی یا ته پیاز ...خودش یه مامیِ قَدر قُدرت داره که حواسش بهش هست ...
از پله ها سرازیر شدم درحالی که حواسم توی اطاق طوبی گیر کرده بود ...نمیدونم چرا دلم نمیخواست تنهاش بزارم ...دلم بهم میگفت
برو بهش سر بزن... یه بهانه ای جور کن وبهش سر بزن ...ولی عقلم منع میکرد ...
برو مانی برو... اهمیت نده... مگه اون به تو اهمیت میده که بخوای تو بهش اهمیت بدی ؟...برو مانی... برو دستمال کاغذی هارو بده به زن عمو وکنارش وایسا ...همون جوری که بزرگ گفت ...
برو تا این پسره سروکله اش پیدا نشده ودوباره خفتت نکرده ... این دفعه بزرگ زیر سیبیلی رد کرد... دفعهءدیگه شاکی میشه ها
-زن عمو بفرمائید
کنارش وایسادم
-تو بزرگ رو ندیدی ...؟
-چرا تو اطاق طوبی بود ...
-اونجا چی کار داره ...؟
شونه ای بالا انداختم ...
-نمیدونم زن عمو ..
-باشه تو همین جا باش حواست باشه کم وکسری نباشه من برم ببینم کجا مونده ...
همین که زن عمو رفت ...سروکلهءپیام پیدا شد ...
وای نه ...الان نه ...بزرگ ببینه قاطی میکنه ...نیا پیام... جون مادرت نیا ...
ولی اومد ...اون هم با لبخندی که ناخوداگاه یه لبخند هم به لب من میاورد...
-خسته نباشید
-مرسی ممنون ...
-شما نمیرقصید ...؟
-نه من اهلش نیستم ...
-چه جالب وقتی دیدم همه ریختن وسط فکر کردم فقط منم که از قافله عقب موندم ...نگو مثل من هم تو این جمع هست ومن نمیدونم ...
دستش رو رو سینه اش گذاشت
- اخیش الان حال بهتری دارم... فکر میکردم چقدر اُمُلم...
خنده ام پررنگ تر شد ...چقدر بامزه گفت اُمل ...
ولی با دیدن اخمهای تو هَم بزرگ که همراه زن عمو از پله ها سرازیر شده بود نیشم بسته شد ...
-ببخشید اقا پیام من باید به مهمون ها برسم... با اجازه ...
-خواهش میکنم ...اجازهءماهم دست شماست ...
دروغ نمیگم عذاب وجدان داشتم ...دلم نمیخواست بزرگ تو اون حالت وبا اون نیش باز منو ببینه ...
خوب حق داشت ناراحت بشه.. بهم گفته بود باهاش حرف نزنم ...نگاهم واز چشمهای بزرگ ...که مثل لیزر تا ته مخم رو میسوزوند گرفتم ورفتم پیش مادر بزرگ طوبی که داشت با عمه حرف میزد
-بیا دخترم بیا پیش من بشین ...
ماشالله ماشالله هزار ماشالله چقدر خانوم شدی ...ایشالله عروسی خودت ...
یه لبخند ملایم زدم.... ای مادرجون چه خبر از دل من داری ...کسی تو این دوره زمونه نمیاد دختر ِکلفت وبی کس وکاری مثل منو بگیره ...
نگاهم به طوبی افتاد... الهــــــــــــی داشت با بزرگ میرقصید ...
برخلاف ثانیه های قبل صورت بزرگ میدرخشید ...به هرحال درسته که زیاد موافق این عروسی نبود ولی خوب ادم که همیشه نمیتونه تو مجلس بعله برون.... بادردونه خواهرش برقصه ...
نگاهش رو من افتاد ...قبل از اینکه اخم کنه برگشتم سمت مادرجون ...
-خب خانومی ازخودت بگو چی کارها میکنی ...
جونم برات بگه ...این عزیز جون که خدا ایشالله صدسال سایه اش رو رو سر زندگی من نگه داره یکی از ادمهای نیک روزگار بود .
ازا ونهایی که فقط پالس مثبت میفرسته ..از اونایی که دلت میخواد تو بغلشون له بشی ولی بازهم کنارشون بمونی ...همونایی که همیشه بوی گلاب میدن ...همون هایی که صورت نورانیشون همیشه تو چشمته ...
حالا شاید با خودت بگی این خانوم محجبه بین این همه دختر پسری که کار منکراتی انجام میدن وبا این صوت گناه میرقصن ...چی کار میکنه ...؟
بزار یه چیزی رو بهت بگم ...مادرجون تو این فازها نبود ...وبه هیچ کس کاری نداشت ...تِزش این بود که ادم بایدمردم دار باشه واز دست وزبانش یه ملت اسوده .....میگفت
اگه قراره بمیرم ..نمیخوام حقی به گردنم مونده باشه ..ترجیح میدم با خدای خودم طرف باشم تا با خلق الله ...
دل مردم رو نمیشکونم که نکنه یه وقتی یه جایی یه کسی اهی بکشه ودودمانم رو به باد بده ...میگفت دل مردم سخت به دست مییاد ولی من بلدم چه جوری دل خدای خودم رو به دست بیارم...
اره دیگه... اینجوری بود که مادرجون با هیچ کس کاری نداشت ...ولی با همه مهربون بود ویه قلب بزرگ داشت که درد همه توش جا میگرفت وبیرون نمیرفت ...فقط تنها دردش رفتار زن عمو با من بود ...میگفت
این دختریتیمِ... تو نباید ازش کار بکشی اگه نمیخوای توخونت نگهش داری بفرستش یه جای دیگه ولی اینجوری ازش بیگاری نکش...

-سلامتی مادرجون ...پاتون بهتره ؟...
-آقربون دختر گلم برم ....مادر جون مادیگه ازمون گذشته ...ایشالله دل شما جوون ها همیشه خوش باشه ...
سرشو به گوشم نزدیک کرد ...
-بزرگ چش شده ...چرا سگرمه هاش تو همه ؟
یه نگاه به بزرگ که شیش دنگ حواسش تو پچ پچ های من ومادرجون بود انداختم ...وای هنوز داره موج منفی میفرسته ...
خوب چرا اینقدر شاکیه ؟من که الان پیش مادرجون نشستم ...از این جا امن تر سراغ ندارم که برم وایسم ...اَه بازهم گیرهای الکیش شروع شد ...
-نمیدونم مادرجون امروز اصلا رو مُد نیست ...
-روچی نیست ...؟
خندیدم ... وسرخوش داد زدم
-سرحال نیست مادرجون....... هی میخواد پاچه بگیره ...
-ای دختر شیطون..... حتما تو زدی تو حالش ...
جو نـــــــــــم...مادرجون واین حرفها ...
خنده ای صدادار کردم ...
-نه من چی کارش دارم ...خودش اخلاق نداره به من چه ...؟تازه هرچی گفته گفتم چشم که یه موقع سروصدا به پا نکنه ...
مادرجون دستش رو دور شونم حلقه کرد ومنو به خودش چسبوند ...
-نور به قبر مادرت بباره ...که عین اون خدابیامرز صبوری ...میدونم کنار اومدن با سمیه سخته ولی چه میشه کرد ....حکمت خداست ...حتما یه چیزی صلاح دونسته که تو رو تنها گذاشته ...دعا میکنم همیشه دلت خوش ولبت خندون باشه ...ایشالله عاقبت به خیر بشی مادر...
روی مادرجونو بوسیدم ....این دعا به صد تا دعای دیگه میارزید ...عاقبت به خیری.... همون چیزی که اگه نصیبم بشه تا اخر عمر شکر خدارو میگم ...
بزن وبکوب ورقص وپذیرایی وصدای موزیک همچنان ادامه داشت ...
مادرجون سرش به یکی از مهمون ها گرم بود ومن هم حوصله ام سر رفته بود ....
اَه یاد این حرف بی نمک فاطمه دوستم افتادم ...خوب زیرشو کم کن سر نره ...هه هه هه ...خدایی خیلی بی نمک بود ...
همون جور که در جوار مادر جون سنگر گرفته بودم وخودم رو از شر تیرهای غیبی بزرگ محفوظ نگه داشته بودم ...نگاهم به پیام افتاد ...
ای دل غافل ...دیدی چی شد ؟ داره بهم لبخند میزنه ....اون هم از نوع ملیح وژکوندش ...خوب همینه دیگه ...
بزرگ لبخند های گل وگشادت رو میبینه اون وقت شاکی میشه وبه من تیر اندازی میکنه ...
آخه گل پسر ...الهی که مامانت قربون دست وپاهای بلوریت میشه ..به یکی دیگه لبخند بزن ..این همه آدم ...
چرا از بین این همه دختر خوشگل ...ابرو کمون ..چشم عسلی ...سوسن خانوم ..به من هی ایز میدی ...؟
وای وای چشمهای بزرگ رو نیگاه ...توپخونه تو چشماش داره ...نکنه یه آرپی جی به سمتم شکلیک کنه وبه هزار تیکهءنامساوی تقسیمم کنه ..
وای بزرگ حداقل سر اون تیربارت رو بگیر اون ورتر ...من جوونم کلی ارزو دارم ..دلم میخواد یه شوهر فول امکانات با کلی حساب بانکی وویلای شمال وکنار دریا و...گیرم بیاد....
دلت مییاد منِ نگون بخت رو به درک واصل کنی؟ ...من که جیک جیک میکنم برات ...خونه رو تمیز میکنم برات ...جوراباتو پیدا میکنم برات ..بُکشی بری...؟
احساس میکردم بین دونیروی خیرو شر در حال کششم ..بزرگ با اون افکار پلیدش میخواد سر از تنم جدا کنه وپیام حیوونکی با اون لبخند ملیح اش میخواد بهم انرژی مثبت بده ...خدایا خودت این یه شب رو بخیر بگذرون ...
==========

خسته وهلاک یه گوشه وایسادم وخداحافظی جمع رو نگاه میکنم ...فکر نکنی امروز روز استراحتم بود ها ...؟نه ...امروز به اندازهءصد روز دیگه از گرده ام کار کشیدن ...
خسته شدم به خدا ....هی مانی این رو بیار ...مانی اون رو بیار ...مانی بشین...مانی پاشو ...مانی سرتو بزار زمین بمیر ...
اوف مردم فامیل دارن ما هم فامیل داریم ...عین خر دارم براشون کار میکنم یه روز تعطیلی به من نمیبینن ...
وای پاهام داره از درد میترکه ....کاش یکم بهشون هوا میخورد دردشون تسکین پیدا میکرد ...
یه نگاه به این ور میکنم یه نگاه به اون ور میکنم ...وکفش هامو به ارومی وزیر پوستی به صورتی که هیچ احد الناسی نبینه در میارم کف پاهام رو میزارم روی کفشم ...
وای خدا چه ارامشی ...این ارامش را از ما دریغ نفرما ...
همین جوری دارم با هواخوردن انگشتهای تاول زده وور قلمبیدهءپام کیف میکنم که صدای پیام تمام عیشمون رو منقض میکنه ومیزنه تو حالم ...
دستپاچه میخوام کفش هامو پام کنم ولی نمیره پاهام باد کرده ودرست وحسابی
برچسب ها: رمان مخصوص موبایل مانی ماه | moon shine کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , دنیای رمان - رمان ماه نو(جلد دوم گرگ و میش) [khareji] , رمانی ها , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 28- رمان روی ماه دشمن , رمان گناهکار - سرای رمان , رمان با نگاهت آرامم کن - سرای رمان , رمان رنج عشق مینلی21 - سرای رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/15 تاریخ
کد :48012

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا