تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مانی ماه (فصل سوم)



حول وحوش شیش عصر بود که بعد از یه حموم نیم ساعته ویه استراحت کامل قبراق وسرحال در اطاق رو باز کردم ..
صدای بزرگ سر جا میخکوبم کرد ..
-مگه میشه ادم یه شبه ببینه وبپسنده وصبح فرداش زنگ بزنه برای قرارخواستگاری ...؟
آخه مامان یکم فکر کن چرا باید یه شبه از مانی خوششون بیاد ..؟اصلا از چی مانی خوششون اومده ...؟یه دختر ریقوی بی کس وکار که تو خونهءعموش کلفتی میکنه ...
مامان اینا چشمشون دنبال این مال واموال...نه خود مانی ِیه لاقبا... که حتی پول نداره برای خودش یه دست لباس بخره ...
چشمهام رو مالیدم وپلکهای خسته ام رو رو هم فشردم ...امان از این حقیقت تلخ ...
-خوب که چی ؟من نمیتونم به بابات نگم ..میدونی اگه فردا پس فردا حرفش به گوش فامیل برسه چی میگن ..؟
همین عمه ات که خودشو کشیده کنارو عین خیالش نیستهمه جا چو میندازه که سمیه پای خواستگارهای مانی رو بریده ...تا از مانی تو خونش بیگاری بکشه و بدبختش کنه ...
-مامان آخه چه احتیاجیه؟ ...من وشما که میدونیم این ها هدفشون چیه . ...اصلا مگه میشه غیر از پول وجهیزیهءآنچنانی واین دم ودستگاه هدف دیگه ای هم داشته باشن ...؟
ای تف تو ذاتت پیام ... دیشب دیدم داره دورو ور مانی موس موس میکنه نگو با خودش فکر کرده بیام دختر عموی طوبی رو بگیرم....تا من هم بتونم یه دلی از عزا در بیارم ..
انگار که ما موسسهءخیریه باز کردیم ..آخه یکی نیست بگه مانی چی داره که دست گذاشتی روش ...؟ببین مردم واسهءپول چه کارهایی که نمیکنن ...؟
صدای خندهءزن عمو بلند شد ..
-یعنی من الان باور کنم تو فقط به فکر خوشبختی مانی هستی ؟...من اگه پسرم رو نشناسم که واسه جرز لای دیوار خوبم ..برو بزرگ این شامورتی بازی هارو برای یکی دیگه دربیار ...
معلوم نیست چه نقشه ای توی سرته که میخوای پای پیام به این خونه باز نشه ...ولی دارم بهت میگم من نمیتونم به بابات نگم ...
اگه بفهمه روزگارهمه مون رو سیاه میکنه که چرا بهش نگفتیم ...تو هم به جای اینکه این حرفها رو به من بگی ... به بابات بگو .
-ولی مامان ..
-آخه قربونت بره مادر ...من نمیتونم... تو که میدونی بابات چه اخلاقی داره ...شاکی میشه پدرمونو در میاره ...الانم دیگه این قضیه رو کش نده ..الان بیدار میشه میفهمه ...
صدای قدمهای زن عمو باعث شد برگردم تو اطاقم ..
صدای قدمها پائین پله ها وایساد ..
-مانی مانی چقدر میخوابی دختر؟... پاشو به فکر شام باش ...الان عموت وطوبی خسته وکوفته میان خونه ...پاشو دیگه ...
-اومدم زن عمو ...
اشکامو پا ک کردم...ای تو روحت بزرگ ...چرا مدام حقیقت زندگی ام رو مثل پتک رو سرم میکوبی ...؟چرا اینقدر ازم بدت میاد ؟مگه من جاتو تنگ کردم که چشم دیدنم رو نداری ؟
یه آبی به سرو صورتم زد ولی چشمهام هنوز خونی بود ...
رفتم تو اشپزخونه ..زن عمو نبود ولی بزرگ ...
-به به سلام خرسی خانوم ...به سلامتی از خواب زمستونی بلند شدید ...؟امر میفرمودید گاوی ..شتری ...مرغی ...تخم مرغی ...مورچه ای ..جلوی قدوم مبارکتون میزدیم زمین ....قدم رنجه فرمودید ...
بدون اینکه حتی سلام کنم رفتم سر فریزر تا بتونم برای شب یکم زرشک پلو درست کنم ...این راحت ترین غذایی بود که علارقم خستگیم میتونستم درست کنم .. ..
-خوب به حمدلله زبونتم که گربه کوره خورده ...میدونی چرا میگم گربه کوره ..؟
یه مکثی کرد وشروع به قل دادن سیب روی کابینت کرد ...شاید فاصله مون به دومتر هم نمیرسید ...
-آخه فقط گربه های کور هستن که نمیفهمن چی خوردن ..
هر هر زد زیر خنده ...
هم چنان مصمم وپا به جفت در حال تدارک شام بودم ..
-وای وای خدا مردم ازخنده...چه تیکهءیکی گفتم ..یادم باشه به بروبچ بگم... کلی بخندیم ..
همچنان سکوت کرده بودم ..از قدیم چی گفتن ...راستی چی گفتن ...؟ای بابا تو میدونی چی گفتن ...؟اهان یادم اومد ..
جواب ابلهان خاموشیست ...
آره بزرگ همچنان داشت اساعهءفضل میفرمودن ...
-راستی خوب شد ازخواب بیدار شدی ...وگرنه چشمات مثل پرتغال خونی میزد بیرون ..اون وقت توی این بی پول که آه در بساط نداری چه جوری میخواستی چشم وچارت رو درمون کنی ...؟
داشتم سیب زمینی ها رو خلالی خرد میکردم که تو همون حالت موندم ..ونگاه عصبانیم رو بهش دوختم ..
یه نگاهی به من کرد ودستش رو گذاشت رو قلبش ..
-آی قلبم ..زهره ام ترکید ..وای وای قلبم ...چه زهره چشمی داره ...وای این چشمها رو از کجا اوردی ...؟نکنه منو چشم کنی از بالای پله ها پرت شم پائین ...؟
وای یه وقت اینکارو نکنی ها ..من جوونم هنوز سفر دور دنیام مونده که برم ..تازه میخوام یه زن خوشگل موبلند.. چشم وابرو مشکی با لنز طوسی بگیرم ..یه ماشین لامبورگینی هم میخوام ...اوووووووووه میبینی.... من کلی آرزو دارم پس اون چشمهاتو بکش کنار که یه موقع ضربه فنی ام نکنی... جوون مرگ از دنیا برم ...
سرمو با تاسف تکون دادم ودوباره به کارم مشغول شدم ..
-راستی من هوس بادمجون کردم زرشک پلو درست نکن ..
چشمهامو با حرص رو هم فشار دادم ..
-آخ نه من هوس باقالی پلو با ماهیچه کردم ..وای دهنم اب افتاد ...دلم به تاب تاب افتاد ...یالله مانی ...من ماهیچه میخوام تمام این اشغال هارو بریز دور... برام باقالی پلو درست کن ..
تمام خستگی شب وحرفهای امروز بزرگ ومتلک هایی که میگفت ومخصوصا اینکه میدیدم حق باهاشه بهم فشار اورد وتو یه حرکت بی فکر چاقورو به سمت گردنش گرفتم ..
چمشهای بزرگ اول تنگ شد ...بعد گشاد وخونی ...یه جوری که خودمم یه لحظه از ابهتش ترسیدم ..
-چی؟ چیکار کردی ؟.......رو من چاقو میکشی ؟.......بزنم لهت کنم ..دفعهءاخرت باشه از این شوخی ها میکنیا...بدش به من ..
دستش رو اورد زیر دستم ...ولی من همچنان زل زده بودم بهش ...تو اون لحظه دلم میخواست سیراب شیردونش رو بکشم بیرون ...
-گفتم بـــــــــــده به مـــــــــــــــــن
بازهم زل زدم ...اومد جلوتر ..یه قدم عقب گذاشتم ..جلوتر..عقب تر ..
تو یه حرکت.... دستی رو که چاقو توش بود گرفت ...پیچوند وخودش رو به پشت سرم رسوند ...ودست چاقودارم رو زیر گلوی خودم برد ..
درنتیجه ءتمام این کش مکش ها حالا چاقو با دستهای خودم زیر گلوم بود وچشمهام به اندازهءیه نعلبکی بازشده بود ...
صدای نفس نفس زدن های هردومون میومد ...قفسهءسینه های هردومون با سرعت پر وخالی میشد ..جوری دستم رو گرفته بود که قشنگ توی حصار دستهاش حبس شده بودم وکاری نمیتونستم انجام بدم ..
سرش رو نزدیک تر اورد تا جایی که بیخ گوشم نجوا کرد ..
-برای بار اخر میگم مانی ....بدش به من ...
مچ دستم فشرده شد ..تا جایی که احساس میکردم خونی توی دستهام جریان نداره ...انگار که میخواد با همین فشار ِکم کم ...استخون دستم روبشکنه ...
-بندازش مانی ..کاری نکن که این لحظات ....اخرین لحظات عمرکوفتیت باشه ..
حرف زدنش بیخ گوشم مثل نفس کشیدن های اژده ها بود... گرم وداغ ..
دستم ناخواسته شل شد وچاقواز دستم رها ...دیگه رمقی نداشتم که چاقو رو تو دستم نگه دارم ..
بزرگ با دست دیگه اش چاقو رو از دستم قاپید ومنو به سمت دیگه ای هل داد ..ولی همین که بخوام به خودم بیام بازوم روکشید ومن مثل یه زنجیر به سمتش کشیده شدم ..نو ک چاقو رو روی گردنم گذاشت ...
-خوب میخواستی چی کار کنی ؟منو بکشی ...؟شایدم میخواستی خط خطیم کنی ؟هان ...هان ؟
نعره میزد ...وای زن عمو کجایی پسرت داره منو میکشه ...تیزی چاقو رو هر لحظه بیشتر احساس میکردم ...
-دحرف بزن از کی قصد کردی منو بکشی هان؟
-بزرگ داری اذیتم میکنی
-جواب منو بده چرا میخواستی منو بکشی؟
-به خدا نمیخواستم یه دفعه ای خرشدم ...ببخشید
-ببخشمت...؟ میدونی ممکن بود شاهرگم رو ببری ؟اینه مزد دستمون.... اره؟
اشکام بی اراده میریخت... تو اون لحظه ....بزرگ مثل یه هیولای خونخوار به چشمم می یومد بادست ازادم دستش رو گرفتم
-ببخشید نمیخواستم اسیبی ببینی.... به خدا یه دفعه ای عصبانی شدم ...
همچنان چاقو زیر گلوم بود ..
-ببخشید ...ولم کن بزرگ ...
چشمهاش توی چشمهام میچرخید ...اشکام نمیذاشت خوب ببینمش ...زمزمه کردم
-بزرگ ..
انگار به خودش اومد ...چشمهاش یه لحظه... فقط یه لحظهءکوتاه غمگین شد
پرتم کرد رو زمین ...چاقو رو با ضرب کوبید توی تخته خرد کردن سیب زمینی ...چاقو ایستاده تلو تلو میخورد ووحشت رو به تنم هدیه میکرد...
برگشت وبهم خیره شد ...انگار میخواست بهم بگه.... اگه زنده ای از صدقه سری منه ...وگرنه الان چمدون به دست تو راه جهنم بودی ...
اونقدر توی نگاهش خشم ریخته بود که ناخوداگاه تو خودم مچاله شدم ...
سری به تاسف تکون داد وبدون هیچ حرفی از اشپزخونه زد بیرون
=========================
تمام تنم ميلرزيد ...واي من چي کار کرده بودم ؟...روي بزرگ چاقو کشيدم؟ ...اخه مگه تو اين سر من اندازهءيه ارزن مغز پيدا نميشه که همچين اشتباهي کردم؟ ...
پاهامو تو بغلم جمع کردم ...دست وپام ضعف ميرفت ...خدايا نکنه شبي ...نصفه شبي بياد بالا سرم وکله ام رو پخ پخ ببره ...؟
از همون لحظه اي که بزرگ ترکم کرد خصومت فراموش نشدنيش نسبت به من شروع شد ...
چنان خصمانه وخشمگين منو نگاه ميکرد که احساس ميکردم هرآن دوست داره کار نيمه تمامش رو تموم کنه وشاهرگم رو بزنه تا خون مثل تفنگ اب پاش بزنه بيرون ...
آيا بزرگ قصد کشتن ماني را دارد ...آيا ؟
جواب نامعلوم ...اصلا معلوم نيست هدفش چيه ...فقط يه چيز رو خوب ميدونستم از دستم بي نهايت شاکيه ...اونقدر شاکي که حتي از ده فرسخي هم ميتونستم پالسهاي منفي اي رو که ارسال ميکرد..... بگيرم ...
اون شب سر شام حاضر نشد ...تمام شب با ترس ودلهره کپه ام رو گذاشتم ...همش ميترسيدم بزرگ بياد سر وقتم ...
دستش رو بزاره رو دهنم وخرچــــــــــــچ چاقو رو بکشه رو گلوم.... فقط ده دفعه از خواب پريدم .. اخر سر هم ترجيح دادم به جاي خواب تو اطاقم رژه برم تا صبح بشه ...
اين جوري حداقل خيالم راحت بود که اگه قراره حمله اي صورت بگيره من بيدارم وميتونم واکنش نشون بدم ....به خاطر همين هم صبح فرداش عين جنازه بودم ...
صبح با ديدن بزرگ تازه فهميدم عجب خري هستم من ....بزرگ هرچي بود ادم کش که نبود...
ولي با کاري که کرده بودم ناجور از دستم شيکار بود وسر همين شد که اُردهاي ناتموم بزرگ شروع شد ...
-ماني اطاقم رو مرتب کن ...
وقتي ميرفتم سر وقت اطاقش ميديدم به بازار شام گفته زکي ...
-ماني لباسهام رو بشور
حالا همه اش شسته واطو کشيده است ولي کرم داره آزارم بده ...
شب ونصفه شب ارد ميداد که
ماني قهوه برام بيار ...
ماني ميوه بيار...
ماني چايي بيار ...
ماني ...ماني ..ماني ...
اي بميره اين ماني ....از دست تو يه نفر راحت بشه ...مرتيکه
يه وقتهايي حسرت ميخوردم وبا خودم ميگفتم ...
اخه ماني چِل ...ابت نبود ...نونت نبود ...ديگه چاقو کشيدن روي بزرگ چي بود ..؟همينو ميخواستي ؟کم ازت سواري ميگرفت ...حالا شده نور الي نور ...
بزرگ راه به راه دستور صادر ميکرد ..چپ وراست...
ماني اينکار...ماني ...اونکار ..ماني ..اب ...ماني کوفت ..ماني زهره مار ...
نداريم ؟برواز قلهءقاف پيداش کن بيار ...
خلاصه که تمام اسايش وراحتي اندکي رو هم که داشتم گرفته بود ...
ساعت هشت صبح بود ...داشتم صبحونه رو اماده ميکردم ..چشمهام از خستگي باز نميشد ...تمام شب گذشته رو صرف تميز کاري خونه کرده بودم چون امروزمهمون داشتيم...
يه نگاه به ساعت کردم هشت ورب بود ...با خودم گفتم هنوز زوده بيدار بشن بزار فقط يه ربع... چشمهامو رو هم بزارم تا بيدار شن ..
تازه وسط يه خواب ارتيستي واکشن وخون و خون ريزي بود م که با حس يه چيزِ سرد روي دستم از خواب پريدم ...
چشمت روز بد نبينه ...يه سوسکي بود قد يه انگشت شست ...گنده ...سياه ...چندش ...
اصلا نميفهميدم دارم چي کار ميکنم همين جور جيغ ميزدم وخودم رو ميتکوندم .....صداي داد زن عمو متوقفم کرد ...
-چه خبرته صبح اول صبحي ...خونه رو گذاشتي رو سرت ؟
نفسم بند اومده بود ...وتوخودم جمع شده بودم ...با چشم دنبالش بودم ولي نبود ...سوسکه غيب شده بود وزن عمو ودرکنارش بزرگ با يه لبخند مرموز وايساده وبر وبر منو نگاه ميکردن ...
-ماني ميگم چته ؟چرا جيغ ميزني ....
اشکام رو پاک کردم ..
-سوسک ...سوسک زن عمو ..به اين گندگي ...
اندازه اش رو با انگشت نشون دادم ..
-واي زن عمو خيلي بزرگ بود ...
-کوش...؟ پس کجاست ..؟.باز تو غربتي بازي در اوردي ...؟اخه کي دست از اين کارهات بر ميداري ...؟چرا هنوز ميز رو نچيدي؟ ...زود باش الان عموت بيدار ميشه ...
مردد با نگاه نگرانم دست به کار شدم ...ولي مدام احساس ميکردم يه چيزي از تن وبدنم بالا ميره ...
صبحونه رو در کمال ترس ولرز چيدم وبدون خوردن يه لقمه ازاشپزخونه بيرون اومدم ...واقعا تو اون شرايط بحراني هيچي از گلوم پايئن نميرفت ...
بزرگ موقع بيرون رفتن دست راستش رو روي کابينت کنارم گذاشت وگفت ...
-خاله سوسکه بهت سلام رسوند گفت دوباره بهت سر ميزنه ...يه موقع دلتنگش نشي....
از لاي دندون هاي بهم سائيده شده غريدم
-بزرگ ...
-جانم ...درخدمتم ..البته با خاله سوسکه ...
وهرهرزد زير خنده ...بي نمک ...رو اب بخندي الدنگ ...ايشالله حناق هزار ساله بگيري من از دستت اين زبونت راحت بشم ...ايکبيري ...
بعد از صبحونه زن عمو صدام کرد وگفت ...
عصري مهمون داريم کارهارو درست انجام بده تا من يام ..
تا ساعت شیش عصر فقط خونه رو سابیدم ووسائل وچیدم ...از کتف وکول افتادم ..دیگه نا نداشتم یه دونه لیوان جابه جا کنم ...ساعت شیش زن عمو اومد...
یه نگاه خریدار به سر تا ته خونه انداخت وبا سر تکون دادنی رضایت خودشو اعلام کرد ...
-برو یه دوش بگیر یه ساعت دیگه مهمون ها میرسن ...
- مگه زینب وشیرین نمییان؟
-چرا میان ....ولی لازمه تو هم باشی ...
-آخه زن عمو من دیگه واقعا جون ندارم ...اگه اجازه بدید ..
-میگم نه ..قرار نیست که برای من خواستگار بیاد ...میخوان بیان تو رو ببینن...
یه لحظه فکر کردم اشتباه شنیدم ...قراره برای من خواستگار بیاد ؟
-کی قراره بیاد ...؟
-وا گوشات سنگینه ها ...میگم قراره خواستگار بیاد ...برو اماده شو تا یه ساعت دیگه میرسن...
از عصبانیت داغ کرده بودم ..امروز روز خواستگاری من بود اونوقت من تا همین الان داشتم جون میکندم وزحمت میکشیدم و نامردا هیچ کدوم یه کلام به من نگفتن که امروز چه خبره ...
یه دوش یه ربه گرفتم ...در کمدم رو بازکردم ...خدایا چی بپوشم ؟...هیچی ندارم ...زن عمو هم انگار نه انگار ...اخه باباقراره برام خواستگار بیاد... قران خدا غلط نمیشد یه دست لباس مرتب برام میگرفتید ....
اخر سر هم کت وشلوار چهار سال پیشم رو پوشیدم ..ساده ومرتب ...یعنی انتخاب دیگه ای نداشتم ...
ساعت یه ربع به هفت بود که یه تقه به در خورد وبزرگ درو باز کرد ...فاصلهءضربه زدن با باز کردن در شاید به نیم ثانیه هم نکشید ...حالا خدایی بود که اماده بودم ..
با چشمهای وزغیم زل زده بودم به این گوسالهءبیشعور...
بزمجه اصلا اهمیت نمیده تو این اطاق دختر زندگی میکنه ...اومدیم ومن لخت بودم با این سرعت عملی که بزرگ در بازکردن در داشت من چه گلی میخواستم به سرم بگیرم ...
اصلا بزرگ تو اطاق من چه غلطی میکرد ...؟
آخه به هیچ وجه ممکن منو ادم حساب نمیکرد که پا تو اطاق من بزاره ...
اصولا راههای گفتمان منو بزرگ به این صورت بود که..... بزرگ مثل سر جالیز داد میزد مانــــــــی...من هم جواب میدادم بعله ...بعد هم میرفتم خدمتشون برای عرض دست بوسی
-چیه چرا اونجوری نگاه میکنی ؟..نکنه من اختیار دار خونهءبابام هم نیستم که داری منو با چشمات درسته قورت میدی ...
-اُف بزرگ خجالت بکش ...واقعا تو فرهنگ تو ...چیزی به عنوان رعایت حقوق جنس مخالف وجود نداره ؟
-چرا داره ...خوبشم داره ...ولی .............شامل حال تو نمیشه ...حالا هم اینقدر اسمون ریسمون نباف کارت دارم ...
همین جوری زل زدم بهش ...اصلا مگه براش اهمیتی داشت که من گوش بدم یا نه ...به هرحال اون میگفت ومن چه راضی باشم چه نه ...باید بگم چشم
-ببین مانی به نفعته که همین امشب این پسره رو ازسرت بازکنی وجواب منفی بدی ...
-اونوقت من چرا باید این کارو انجام بدم ..؟
-مانی ...حقیقت رو بگو ...تو خنگی ...یا خودت رو به خنگی میزنی ...احتمالا هم گزینه ءاول صحیحه ...چون مگه میشه با شرایطی که تو داری بخوای جواب مثبت به این چنار بدی ...؟
سرش رو با بی خیالی تکون دادو ادامه داد ...
-من کاری به کسی ندارم ولی خوب ..اگه کسی راجع به تو ازم بپرسه ..من همهء واقعیت هارو میگم ...بالاخره حرف یه عمر زندگیه ...گیرم که تو رو به ده برابر قیمت هم به یارو انداختیم ...
این سیب زمین پشندی که من میبینم قاعدتا بعدها میفهمه که تو یه قرون جهیزیه نداری وکس وکار درست ودرمونی هم نداری ...پس اگه قرار باشه دوروز دیگه دیپورت بشی وبرگردی وردل خودمون ...بهتره که اصلا شوهر نکنی ...
-میشه من رو هم درجریان اون حقایقی که گفتی بزارید ...؟
بی حوصله با سرانگشت چشمهاشو مالید ...
-مانی لازم نیست به مخ آکت فشار بیاری ..احتیاجی به تحقیق ومکاشفهءبیشتر هم نیست ...تو رسما خنگی ...
واقعا اینقدر دوست داری که بدونی من قراره چی بهشون بگم ..؟
میگم مانی هیچ کس وکاری جز ما نداره ..یعنی بقیه از این که یه نون خور اضافه داشته باشن ..خوششتون نمییاد ...
بعد هم خانوم یه پاپاسی هم پول نداره وعنکبوت ها توی جیبش در حال پشتک بالانس زدن هستن ..تازه به بابای من هم بدهکاره ...
واز قضا روزگار این بابای ما عموی مانی خانوم میشه که اگـــــه...... خدا زد پس سرش و.......قرارشــــــــــد به این دختر بی کس وکار جهیزیه بــــــده ..جز یه تیکه فرشو گازو یخچال چیز دیگه ای نمیده ...اصلا مگه خر مخش رو گاز گرفته که با این همه بدهکاری تو... بخواد یه جهیزیهءدرست ودرمون هم بده ...
مانی لطفا یکم اون دوگوله رو کار بنداز ...تو به هیچ عنوان ...
سرشو به فاصلهءده سانتیم جلوتر اورد و تو چشمام زل زدو ادامه داد ...
-بازهم میگم به هیچ عنوان.... شایستگی ازدواج با دکتر جراح قلب رو نداری ...جراح قلب ..؟یعنی پیام جراح بود ..؟ولی اونکه شوتتر از این حرفها به نظر مییومد ...
-حالا خود دانی یا خودت با زبون خوش بهش جواب رد بده ..یا بالاخره یه روزی ...کلاغ های خبر چین تمام نیو نیوز(اخبار جدید) رو بهشون میرسونن واونوقت ِکه خوانوادهءاقا پیام..... پیام میفرستن که انگشتر نشون ما رو پس بدید که از قدیم چی گفتن؟ اباریک الله ... مال بد بیخ ریش صاحبش ...
اونوقته که تو فامیل وجلو در وهمسایه سنگ رویخ میشی ...حالا خود دانی ..از ماگفتن بود ...
من انچه شرط بلاغ است با تو میگویم ..تو خواهی از سخنم پند گیر خواه ملال
داشت میرفت سمت در که دوباره برگشت ..
-در ضمن موقع چایی اوردن چادر سرت میکنی ...این کت وشلوار خیلی کوتاه ِ
با اینکه خودمم میخواستم همین کارو بکنم ولی دلم میخواست حرصش بدم ..
-نه سرم نمیکنم ..
-تو غلط میکنی .همین که گفتم ...
-من هم گفتم سرم نمیکنم ...
-خیلی خوب با زهم تصمیم با خودته ...ولی اگه من خر شدم وزدم مراسم رو بهم ریختم گناهش پای خودت ...از ماگفتن بود ...
زل زده بودم به در بسته..بزرگ کی رفت رو حالیم نشد ...فقط میدونم گند زد به تمام هیکل من و رفت ...
ای بزرگ بی شرف ..ببین چه جوری حقیقت شور زندگی منو به رخم میکشه ...؟ذهنم رفت پی پیام ...پس اخر سر تونست بیاد خواستگاری ...عجب پسر سریشیه این پیام ..اخه یکی نیست بهش بگه احمق چی من وتو بهم میخوره که تو اومدی خواستگاری من ؟
-مانی مانی بیا مهمون ها اومدن ...
اومدم ..
درکمدم رو بازکردم ..چادر یادگاری مامانم رو سرم کردم ... اشک تو چشمام حلقه بست
اخرین بار خودش این چادر رو به سرم انداخت وگفت ...این چادر عروسیمه ...ایشالله که هر چی به صلاحته همون بشه
اشکام رو پاک کردم ...مامان برام دعا کن که حداقل این مراسم بی ابروریزی تموم بشه ...
پیام ومادرش و خاله اش و خواهر بزرگش اومده بودن ...
الهی بگردم ...ببین چهرهءپسر مردم چه نورانی شده ...آخی چقدر خوشحاله ..آخه مگه من چی دارم که اینقدر ذوق زده ای دیوانه ...؟
وای ببین چه عرقی هم کرده ...الهی بگردم ..امشب مجبورم بزنم تو برجکت ...دست خودم نیست ولی باید این کارو کنم ..
وای نیششتو ببند گل پسر ...آخه چرا من وسر دوراهی میزاری ...؟
من گناه دارم ..دلم نمیاد حالت رو بکنم تو قوطی ...حداقل کمتر نیشت رو بازکن ..
نوچ خدایا چقدر سخته.... آخه من چه جوری این بنده خدا رو ناامید کنم ..؟
-مانی با آقا پیام برید صحبتاتون و بکنید ..سنگاتون رو وابکنید همهءشرایطتون رو هم بگید ... ..
بلند شدم وهمزمان نگاهم به اخم های درهم بزرگ افتاد ..با چشمهاش داشت برام خط ونشون میکشید ...من هم یه اخمی بهش کردم ورومو برگردوندم ..
بچه پرو ..بزنم لهش کنم دیگه پا نشه ...
در اطاقم رو باز کردم ..
-بفرمائید آقا پیام
یه لبخند دختر کش حواله ام کرد وگفت ...
-لیدیز فرست...(lady ,s first)
وای خدا یکی منو بگیره ..لیدیز فرست؟ ..وای مامان جون... ادبت منو کشته بروسلی من
نشستم روی تختم ...پیام هم نشست رو صندلی میز کامپیوتر ...شاید پیش خودت بگی ...تو که بدبخت بی نوای ِ توسری خوری ...کامپیوتر دیگه چیه؟
داستان این کامی جون سر دراز داره ....خدا رحمت کنه همهءرفتگان من جمله خونوادهءمن رو ....مامان بابام که تصادف کردن مامانم یه هفته تو سی سی یو بستری بود وبابام هم سه هفته تو آی سی یو ...
وای اصلا نمیتونم یاد اون روزها بیفتم وفین فینم شروع نشه ...
اونموقع ما مستاجر بودیم ...مغازه هم که با کلی قرض وقوله ووام خریده شده بود ...عمو حامد هم به کل خودشو کشیده بود کنار ومارو از لحاظ مالی تنها گذاشته بود ...مجبور شدیم برای خرج ومخارج بابا ومامان مغازه رو حراج کنیم البته این نظر خود عمو بود ..
بی وجدان یه شبه فروختش وتمام خرج ومخارج بیمارستان رو حساب کرد ....ولی بعد از یه مدتی بازهم کم اوردیم ....خرج اطاق خصوصی ودم ودستگاه وچند تا عمل پی درپی کمرشکن بود ..
سر همین جریان عمو گفت پول پیش خونه رو هم بگیریم وخرج بابا اینا کنیم ...من که اونموقع عقلم به جایی قد نمیداد به خاطر همین هرچی عمو میگفت میگفتم چشم ...
به هرحال عمر مامان وبابا به دنیا نبود وتو عرض دوروز پشت سر هم مارو تنها گذاشتن ومن موندم ومهدی وخرج کفن ودفن ومراسم سوم وهفتم وچهلم ...
سرتو درد نیارم ..تا همین جا بهت بگم که ما وسائلمون رو هم فروختیم وبا چند تا چمدون لباس واین کامپیوتر زپرتی که هیچ کس خریدارش نبود ودو تا تخت برای خوابمون خونهءراهی عمو شدیم ...
با این که همهءپول وطلا وجواهراتمون رو دادیم ...ولی عمو میگفت ..بیشتر از این ها خرجمون شده ومن ومهدی باید بعدا که بزرگتر شدیم بدهیمون رو پس بدیم ...
میبینی تروخدا ...؟دنیا همینه ...هم خون به هم خون رحم نداره ...
آره دیگه اینجوری شد که این کامپیوتر زهوار دررفته تو اطاق ما موندنی شد ..
میزو صندلیش هم مال طوبی بود که دیگه لازمش نداشت وانداختش به من ...
-خوب شما شروع میکنید یا من ؟
===========
خوب شما شروع میکنید یا من ؟
صدای پیام بود که منو از گذشته واون روزهای درد اور کشید بیرون ...
-اگه اجازه بدید من
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه مانی ماه | moon shine کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان , دنیای رمان - رمان آبرویم راپس بده(moon shine) , رمان گناهکار - سرای رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 28- رمان روی ماه دشمن , رمانی ها , رمانی ها - 27-رمان لاله ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/15 تاریخ
کد :48011

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا