تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مانی ماه (فصل چهارم)



از سر تا پا میلرزیدم ...راه تنفسم به کل قطع شده بود ..
-حاضرم تا صد سالگی تو این خونه جون بکنم وجلوی اون بزرگ به قول تو شاکسول خم وراست بشم... ولی برای تو وامسال تو وسیلهءپول در اوردن وتفریح نباشم ..
همین موقع در باز شد وبزرگ با چشمهای گشاد زل زد به ما ..
چشمهای اشکی من ...نگاه عصبانی وخونی دانیال ...چشمهای بهت زدهءبزرگ ...شاید بیست ثانیه هم طول نکشید که دانیال به خودش اومد ونقشه اش رو عوض کرد
-خجالت نمیکشی دخترهءهرزه ...واقعا که بزرگ ...از شما بعید همیچین دختر عمویِ وقیحی داشته باشید ...
لیوان رو پرت کرد رو زمین وبه سمت وسایلش رفت .وشروع به غر غر کرد ...
فقط میلرزیدم ....دیگه برام مهم نبود که چی داره میگه ...مهم این بود که من رو با یه روسپی یکی میدونست ...
-والله دختر های قدیم یه شر م وحیایی داشتن ..دخترهءنانجیب ...داره میگه یه فکری هم واسهءمن بکن ..
وای وای وای وای ...اصلا نمیشنیدم یا نمیخواستم بشنوم ..دلم میخواست بزرگ حکم کنه ...دلم میخواست بزنه تو دهنش وبگه
بی شرف ....تویی که همین جوری چاک دهنت رو بازکردی وهرچی از دهنت در میاد بار دختر عموی ِاز گل پاکتر من میکنی ...گمشوو هیکل نجست رو ....از تو خونه زندگی من ببر بیرون...
بزرگ همچنان ساکت داشت به هرد ونگاه میکرد از نگاهش نمیفهمیدم چی توی ذهنش میگذره ...
اشکی بود که میریختم ...خدایا چرا منو نمیکشی تا راحت بشم ..؟درد بی کسی وکلفتی کم بود که حالا درد تهمت وبی ابرویی رو باید به دوش بگیرم .
جلوی چشمهام میدیدم که بزرگ داره حرفهای دانیال رو قبول میکنه ...نه نه این دیگه بیشتر از حد تحملم بود ...با نگاه اشکیم التماس میکردم که ازم حمایت کنه که جلوی این الدنگ رو بگیره ولی ...
مکث بیش از حد بزرگ فقط یه چیز رو ثابت میکرد... بی اعتمادیش به من ...
دیگه واینستادم تا بیشتر از این له بشم ...دوئیدم توی اطاقم ودر ورو خودم بستم ..
خدایا منو بکش وراحت کن تو که برات کاری نداره... بیا و این جون بی ارزش رو بگیر ...بسمه هرچی سختی کشیدم ...دیگه خسته شدم ..دیگه نمیکشم ..به خدا کم اوردم
صدای بگو مگوی بزرگ ودانیال مییومد ولی من چیزی نمیشنیدم ...اصلا تو اون لحظه میخواستم کر باشم ...کور باشم وبا گوش های خودم این تهمت خانمان سوز رو نمیشنیدم ...
صدای داد دانیال اومد ...
-برو بچسب به اون فاحشهءهرجایی که به خاطرش توروی من که رفیق چند سالت هستم شاخ وشونه میکشی ...
صدای داد وبعد هم جیغ زن عمو
نمیخواستم بشنوم گوش نده مانی ...گوشهاتو با پنبه پر کن ونشنو ...
صدای دوئیدن میومد ...حالا نوبت من بود ...کوبید به در ...
-مانی درو واکن ببینم چه گندی بالا اوردی ؟وا کن مانی وگرنه میشکنمش ..
-بزرگ جان مادر... نکن ...اخه چی شده ...؟
-مامان یه خواهشی ازت دارم... برو برام بتادین بخر ...میبینی که ...برو مامان من با مانی کار دارم ...
-اخه مادر تو حالت خوب نیست... همین جوری داره خون ازت میره ...
-مامان فقط برو توروخدا برو ...
-قول میدی کاری نکنی ...؟
-مـــامــــــــــــــــان
داد بزرگ باعث شد تو خودم جمع شم ...صدای قدمهای مردد زن عمو و بسته شدن در حیاط
حالا فقط من مونده بودم وبزرگ ...
-مانی درو بازکن ....با زبون خوش میگم این در لعنتی رو باز کن .
چنان با مشت به در کوبید.... که نیم متر از جا پریدم ...
-چه گوهی خوردی مانی؟ که بهت میگه هرزه ...میگه ج----..مانی ...؟
احساس کردم از سرم دود بلند شد ...بزرگ حق نداشت ..حق نداشت منو بیشتر از این خار کنه
مثل شیر غران دروبازکردم ورفتم توسینه اش .....چشمهای اشکیم نمیذاشت درست ببینمش ولی بازهم میتونستم خون ِروُون روی پیشونیش رو ببینم
چیه ؟...چی رو میخوای بدونی ..؟این که اون عوضی داره بهم پیشنهاد هم خوابگیش رو میده .؟ اینکه میگه در کنار شغل کلفتی یه شغل دوم هم داشته باشم ..؟اینکه اینده ام رو با پول بغل خوابی به دست بیارم ...؟
کار دانیال باعث شده بود تمام پر ده های شرم وحیا دریده بشه ...ومن بدون اینکه به معنی حرفهایی که میزنم فکر کنم هر چی رو که به دهنم میومد بارش میکردم
-اصلا توی بی ناموس ....سرت به کدوم اخور بند بود که دختر عموتو با یه اشغال تنها گذاشتی ...؟
کجا بودی وقتی داشت گونه ام رو لمس میکرد.....؟ سرت کجا گرم بود تا به جای من ....تو تو دهن رفیق نارفیقت بزنی وبا یه اردنگی ازخونه پرتش کنی بیرون ...؟
پیشونیم رو با دست مالیدم وپوزخند زدم
-خدایا من ِاحمق چی دارم میگم؟حتما برات مهم نبوده که نیومدی ...حتما با هم دست به یکی کردید که قیمت منو تخمین بزنید ...مرده شور تو اون دوست نجست رو ببرن ..به شما ها هم میگن ادم ...اصلا به تو هم میشه گفت هم خون ...فامیل...؟
نامرد ....من دختر عموت بودم ...رفیق چند سالهءبچگیت ..چه طور تونستی منو ...دوست کودکی هاتو ...دختر عموتو ...از همه مهمتر ...کلفت بی جیره ومواجب وبی کس وکارت رو دودستی تقدیم رفیق نامردت کنی ...؟ازت متنفرم ..حالم رو بهم م....
با ضربهءدست بزرگ دهنم پر از خون شد ...چند ثانیه زل زدم به همون چشمهایی که یه وقتی از نظر من زیباترین ومهربون ترین نگاه رو داشت ...
نمیخواستم ولی یه جوری باید خودمو تخیلیه میکردم ...اب دهنم رو جمع کردم وتف کردم تو صورتش ...با تنفر گفتم ...
-بی غیرت ...
صدام یه پرده بالا تر رفت ..
-بی غیرت ..
بالاتر ..
-بی غیرت ...
ودراخر داد زدم
-بی غیرت ...بی غیرت
درو کوبیدم وقفل کردم ..تو دهنی بزرگ کافی بود تا بهم بفهمونه اون هم پشت سر دوست نامردشه ...واقعا کی خبر داشت که چه برنامه ای پشت حرفهای دانیال بوده...واقعا این حرفها مال خود دانیال بود یا خود ...بزرگ ...
خودم رو رو تخت پرت کردم ..خدایا آخه این زندگی کوفتی چی داره که چهار چنگولی من و تو خودش نگه داشته ...؟
چرا خلاصم نمیکنی ؟چرا منو نمیبری پیش مامان وبابام ..خدایا به بزرگی خودت قسم دیگه نمیتونم واقعا دیگه نمیتونم ..
شب تا صبح همون جور مچاله وبی روح زل زدم به تاریکی اطاقم ...چشمهءاشکم خشک شده بود ...
صبح فردا بدون یه لحظه پلک گذاشتن صبحانه رو چیدم چایی رو دم کردم ..صبحانه رو برای همه مخصوصا بزرگ با اون قیافهء عنقش گذاشتم ..بعد هم جمع کردم ..
از اون همه وسایل خوشمزه وخوش عطر توی سفره حتی یه لقمه هم از گلوم پایئن نرفت
زن عمو مثل روال هرروزه راهی سالن بدن سازی واستخر شنا ومانیکورو پدیکورش شد ...طوبی هم که بودنش عین نبودش بود عمو هم معلوم الحاله ..اما بزرگ ...
هیچی نگفت ..منم نگفتم ..چرا باید بگم؟ من یه کلفتم ..هم خون بودن وفامیل بودن رو بریز دور ....کارتو کن مانی ....یعنی کلفتیت رو
میز صبحانه رو جمع کردم ...دستکشهام رو دستم کردم وشروع کردم به تمیز کاری ..از درودیوار گرفته تا ظرف وظروف ...فرقی نمیکرد ..تمیز یا کثیف ...نو یا کهنه ..
همه چی رو برق مینداختم تا شاید زهر حرفهایی که شنیدم برام کمتر بشه ..ولی نمیشد ومن باز هم میسابیدم ..
همه جا روبهم ریختم ..زن عمو با تعجب به خونه تکونی من نگاه میکرد ..تا شب اونقدر سابیدم واز خودم کار کشیدم که جنازه ام به تخت رسید
ولی کابوس دستهای دانیال وبزرگ که روی بدنم میلغزید ورد داغی از خودش باقی میزاشت ...بهم رحم نکرد ...
صبح فردا بیدار شدم ..وروز از نو ...
بی خستگی... بی استراحت ..حتی بدون یه لحظه فکر آسوده ...کار میکردم ..عرق میریختم واز تو میپاشیدم ...
شده بودم مثل بیمارهای روانی ..دلم میخواست اونقدر از خودم کار بکشم تا نابود بشم ..
روز سوم ...روز چهارم ...چشمهام باز نمیشه ...بدنم خرد وخاکشیره ولی باز ..
روز پنجم ...نیمتونم از جام تکون بخورم ..ولی من مثل شب عید به جون همه چی افتادم ..درو پنجره ..فرش ومبل ...فرقی نداشت مهم این بود که دستهام کار کنه تا ذهنم فراموش کنه ...ولی نمیشد ...
بزرگ رو میدیدم از کنارش میگذشتم ..لیوان چایی رو توی دستهاش مینشوندم ولی هردو مهر سکوت روی لبهامون بود ...
دیگه نمیخواستم ببینمش ..دیگه نمیخواستم بهش اهمیت بدم ...ولی مشکل من اینجا بود که اهمیت داشت ...درد این روزهای من درد حرفهای یه اشغال به اسم دنی نبود ....بلکه درد باور اون حرفها از طرف بزرگ بود ...
روز ششم ..حالم افتضاح بود ..چشمام از زور گریه های شبانه باز نمیشد ..کتفم بازوهام ..پاهام ..به اندازه چهار تا ادم کاری از خودم کار کشیده بودم وحالا داشتم صدماتش رو میدیدم ...
تو این هاگیر وواگیر سرماخوردگیم هم شده بود قوز بالا قوز ..
دیگه حتی دستهام نا نداشت که پرده ها رو نصب کنه ...ولی من با همون سردرد وسر گیجه وچشمهای متورم از پله های نردبون بالا وپائین میرفتم ودونه به دونه گیره ها رو جا مینداختم ...
روپلهءچهارم بودم یا پنجم ....شاید هم ششم ..احساس میکردم که دنیا داره با سرعت بیشتری میچرخه ...درست مثل یه چرخ وفلک که رو دور افتاده باشه ...
مثل بچگی هام که بابا دستهاش رو به دور کمرم حلقه میکرد ومنو میچرخوند ...یاد بچگی ها ذهنم رو پر کرد ..دستهام رو باز کردم
===========
یاد بچگی ها ذهنم رو پر کرد ..دستهام رو باز کردم
-بابا یه دور دیگه منو میچرخونی ..؟
-آره بابا جون ...
دستهای بابا روی کمر م داغی میذاشت
لبخندی زدم..... دنیا دوباره چرخید ومن تو دستهای بابا رهاشدم ..
-بابا تندتر.. تند تر بچرخون بابا جون ...
سرم سوخت وتا ته ذهنم درد پیچید ...
-بابا یواش سرم میسوزه ..
-قربون دختر گلم برم ..حالت خوب میشه ..
-بابا مامان کو ..؟
-نیستش رفته جایی ....
-منو میبری ببینمش ..؟
-اره باباجون دستم رو بگیر ..مهدی ...مهدی بیا با مانی بریم پیش مامان ..
مهدی جست وخیز کنان از راه رسید ..مامان ودیدم ....یعنی اول از بوی عطر تنش که توی هوا پخش بود شناختمش ..
-مانی ماه ...
-مامان ..
-چه طوری دختر گلم ..؟
-سرم میسوزه ..
مامام دستش رو رو سرم گذاشت ..درد مثل بخار توی هوا گم شد ..
-خوب شدی ..؟
سر تکون دادم ..
-مانی ماه ..قول بده مواظب خودت باشی تادیگه سرت نسوزه ..
-هستم مامان جونم ....ببین من چقدر گنده شدم ..
-آره ولی هنوز برای ما بچه ای ..قول میدی به حرفام گوش بدی واز خودت مراقبت کنی ..؟
-باشه مامان ..
-مانی ماه من همه جا باهاتم ..هروقت غصه دار شدی بیا پیش من ..
-مگه قراره کجا بری ؟
-بری نه بریم ...من وباباتو مهدی داریم میریم سفر ..تو هم پیش بزرگ بمون ..
-ولی بزرگ دیگه منو دوست نداره من میخوام باهاتون بیام ..
-نمیشه عروسک من ..ماباید بریم بزرگ هم قول داده مراقبت باشه ..باشه عزیزم ..؟
-مامان منم با خودت ببر ..من تنها میمونم ..دلم میخواد با تو ومهدی وبابا بیام ..
چشمهاش غمگین شد ..
-تو باید بمونی مانی ..یادت نره مانی ماه ..به حرف بزرگ گوش بده باشه ..؟
پاکوبیدم ...
-نمیخوام بزرگ همیشه با من قهره ...منو اذیت میکنه ..
-اشتی میکنه خودش اشتی میکنه نگران نباش ..
-مامان نرو ..مامان ..مامـــــــــــان ...
چشمهام رو باز کردم ..اشکهای جمع شده پشت پلکم...... چشمهام رو مثل یه دریاچه خیس کرد واز کناره های چشمم سرازیر شد ..
چشم گردوندم ..سرم درد میکرد ..چشمهام میسوخت ونور زیاد اذیتم میکرد ..
چشمهام دوباره بسته شد ..دوست داشتم بقیهءخوابم رو ببینم ولی انگار اون رویا تموم شده بود ...
یه نفر نبضم رو گرفت ..فشارسنج رو درو بازوم بست...فشار دور بازوم زیاد شد وبعد کم ...کم ...کم...تر ...
قرچ صدای باز شدن فشار سنج...
-خانوم پرستار حالش چطوره ؟
-بهتره ...
-پس کی بهوش میاد ..؟
-نگران نباشید گفتم که همه چیش نرماله ..تا یه ساعت یا دوساعت دیگه بیدار میشه ..الان به خاطر مسکن ها خوابیده ...
درد توی سرم پیچید ..
-آی سرم ..
-بیدارشد ..
-گفتم که ..
چشمهام رو باز کردم ..بازم نور ..دوباره بستم ..برای بار سوم بازکردم ..یه نفر کنار تخت وایساده بود ...مطمئنم بزرگِ...
رومو برمیگردونم ..نور از پشت پرده های متحرک چشم رو میزد ..
-مانی جان خوبی .؟
دستش رو روی دستم گذاشت... ولی دستم رو با ضعف کنار کشیدم ...
-سرت دیگه درد نمیکنه ..؟بهتر شدی ؟....
میدونی چقدر نگران شدیم ..خدا تورو دوباره به ما داد ..مامان تا یه ساعت پیش هم اینجا بود ..رفت یه دوش بگیره بیاد ..
چشمهام به نور خورشید عادت کرده بود ومیتونستم قاب بی روح پنجره رو ببینم ..
-مانی چی شد که افتادی؟هان ؟
در باز شد ویه پرستار دیگه خشک ومعمولی سلام کردو یه امپول توی سرمم تزریق کرد ..ورفت ..حالا بزرگ هم خفه خون گرفته بود ..
نه من حرف میزدم نه اون ..صدای گنجشک های میومد ..چشمام دوباره داشت رو هم میرفت ....چشمهام وبستم ولی خوابم نبرد ..انگار دوست داشتم چشمهام هیچی رو نبینه ..صدای دراومد ..
-چه زود اومدی مامان ..؟میموندی یکم استراحت میکردی ...
-نه دیگه دلم اینجابود به هوش اومد ؟
-اره ولی دوباره خوابید ...
-خوب خداروشکر تو دیگه برو بزرگ جان ..
-نه منم هستم ..محمد علی دم مغازه است ...فعلا با من کاری نداره ...
-حرفی نزد که اون روز چرا افتاده ...؟
-نه اصلا حرفی نزد ..
-خدا خیلی بهمون رحم کرد ..اگه بلایی سرش میومد من جواب فامیل رو چی میدادم؟ ..وای از فکرش هم موهای تنم سیخ میشه ...
مادر جون وقتی شنید اونقدر عصبانی شد که نگو ...میگفت
-همین رو میخواستی که دختره راهی بیمارستان بشه تا یکم دلت به رحم بیاد ..
خدا منو ببخشه ..اونقدر بهش سخت گرفتم که کار به اینجا کشید ..
ولی خدا خودش میدونه کارهای یه هفتهءاخر دست من نبود ..خودش افتاده بود به جون درودیوارخونه ...خدا شاهده من هیچی بهش نگفتم ..خودش مدام میشست وتمیز میکرد ..
هی چی بگم والله از روی مادرش شرمنده ام ..به خدا نمیدونی وقتی با اون سرو صورت خونی توی دستهات دیدمش گفتم تموم کرده ...
زن عمو اروم شروع به گریه کرد ...
گفتم به خاطر اذیت وازار من مرده ...گفتم به خاطر سخت گیری های من ..به خاطر اینکه همهءکارهای خونه روگردنش انداخته بودم ...تموم کرده
تا وقتی برسیم به بیمارستان با خودم میگفتم ...اگه بمیره چی ...؟اگه حلالم نکنه ...اگه خدا به خاطر اینکه یه بچه یتیم رو اذیت کردم ازم تقاص بگیره چی ...؟
وای نمیدونی بزرگ اونقدر ناامیدبودم که دلم میخواست من به جای مانی رو این تخت میخوابیدم ...
-مامان بسه دیگه شکر خدا الان حالش خوبه ..به جای این حرفها سعی کن باهاش کنار بیای ...
درد دوباره توی سرم پیچید .....نالهءبی اراده ای کردم ..دستی موهای روی پیشونیم رو کنار زد ...

===========
-مانی جان دخترم ..بیداری ..؟
فکر کردم اشتباه میشنوم ..
-زن عمو واین لحن ..مانی جـــــان ...؟دختـــــــــــرم ...؟
چشمهام رو به زور باز کردم ..دستم نبود انگار یه وزنه بهشون اویزون کرده بودن وناخواسته دوباره بسته میشد ..
زن عمو لبخندی نثارم کرد ...
-بهتری ..؟
اهسته سر تکون دادم ..درد نمیذاشت بیشتر حرکت کنم ..
-خوب خداروشکر ..
-اب میخوام زن عمو ...
-بزار برم از دکترت بپرسم چیزی بدم بخوری یا نه ؟
زن عمو رفت
-مانی ....طوبی نگرانت بود .
کم کم داشتم هنگ میکردم ...دنیا چرا این مدلی شده ...؟
مگه من چم شده ؟نکنه مُردم واین ها توی رویای من داره اتفاق مییوفته؟زن عمو بهم میگه دخترم... بزرگ مهربون شده ..طوبی نگرانم شده ...وای خدا این جا چه خبره ...؟
-مانی خوابیدی ؟
چشمام باز شد ..ای بر پدرت بزرگ ..بزار دودقیقه کپهءمرگم رو بزارم... حالا هی پارازیت بنداز تو این یه چسه خواب راحتم ...
اومد تو تیرس نگاهم ..ولی باز نگاهم رو چرخوندم ..اگه الان اینجابودم به خاطر حرفهای اون بود... به خاطر تهمت هاش به خاطر تودهنی ناحقی که خوردم ..
دوباره اومد جلوتر ویه کَتی کنارم روی تخت نشست ..
-مانی تورو خدابه حرفهام گوش بده الان یه هفته است که دارم هی میریزم تو خودم ..واقعا خسته شدم ...به خدا شرمنده ام که اون روز عصبانی شدم ..
اصلا نفهمیدم چی شد ...فقط وقتی دیدم منو با اون یکی میدونی اعصابم بهم ریخت ..اصلا من هنگ کرده بودم ..اخه دانیال رفیق چند ساله ام بود ...
اصلا نمیفهمیدم چی بینتون اتفاق افتاده فقط وقتی اومدم تو اطاق دیدم تو با چشمهای اشکی ودانیال با صورت قرمز وعصبانی زل زدید به هم ...
فاصله تون اونقدر کم بود که تا ده ثانیه فقط داشتم پیش خودم میگفتم چرا مانی به دانیال اینقدر نزدیکه ...؟ولی وقتی دانیال شروع به حرف زدن کرد ...دیگه خودم هم نفهمیدم چی شد ...
تو با چشمهای خیست زل زده بودی به من ..حتی ازخودت دفاع هم نکردی ...میدونی چی میگم ...تو هیچی نمیگفتی ...نگفتی دروغه ..نگفتی حرف مفته ...
فقط با چشمات زل زدی به من ...انگا ر که من از غیب همه چی رو میدونم وباید حکم کنم ..
تو که رفتی با دانیال دعوام شد ..واقعا نمیدونستم بینتون چه اتفاقی افتاده تو که هیچی نمیگفتی ...دانیال هم که فقط داشت زر مفت میزد ...
خوب من باید چه تصمیمی میگرفتم ؟...فقط میدونستم که هرچی بینتون گذشته باشه ..تو مقصر نیستی ..این رو نه تنها خودم... بلکهءهمهءوجودم تائید میکرد ...
دانیال رو باور نکردم ....من تو رو میشناختم ...نه دانیال رو ...قلب من میدونست که علارغم سکوتت... تو درست میگی نه دانیال ...
زدمش ولی دلم خنک نشد ..خیلی برام درد اوربود که ندونم چه اتفاقی افتاده وبه جون دوست قدیمی ام بیفتم ...
من بهش اعتماد داشتم مانی...دانیال تنها کسی بود که حاضربودم رو اسمش قسم بخورم ووارد حریم زندگیم کنم ...
ولی تو اون لحظهات تمام ذهنیت من بهم ریخته بود ...اخر سر هم نتونستم تما م عصبانیتم رو رو سر اون رفیق نارفیقم خالی کنم سرتو خالی کردم ..
دوباره دستم رو تو دستهاش گرفت ..دستم رو کشیدم ولی نذاشت ...
-مانی منو ببخش ..من خیلی وقته که پشیمونم ..ولی جرات گفتنش رو نداشتم ...یعنی ازروت خجالت میکشیدم ..مانی غلط کردم ..که توی دهنت زدم ..
با انگشت اشاره اش پشت دستم رو نوازش کرد
-میدونم ازم بدت میاد ...حق داری ...ولی به مولا علی قسم دست خودم نبود ...نمیخواستم دست روت بلند کنم ..نمیخواستم ازارت بدم ..
یعنی هیچ وقت نمیخواستم ولی همیشه اذیتت میکردم سر خواستگاری پیام هم اذیتت کردم ....دلم مثل سیرو سرکه میجوشید که نکنه به پیام جواب مثبت بدی ..
بهت گفتم بگو نه ..نه به خاطر اینکه تو از اون پائین تری بلکه میخواستم از پیشم نری ...به بودنت بدجوری عادت کرده بودم ...اینکه هرروز صبح چایی ام رو از دستهای تو بگیرم ...اینکه همیشه میدونستی من چی دوست دارم.... چه عادتهایی دارم ...
هنوز نگاهم به سمت پنجره بود ..شروع به بازی با انگشتهام کرد ..
-دلم طاقت نمی اورد تو رو ازدست بدم ..نمیدونی وقتی فهمیدم پیام پا پس کشیده چقدر خوشحال شدم ..
مانی من خیلی وقته که خاطرت رو میخوام ..خیلی وقته که دوستت دارم ..یعنی همیشه داشتم ..حتی از اون بچگی ها ..از همون موقع هاییکه یه روح تو دو تا بدن بودیم ..از همون موقعی که هر خرابکاری رو میکردیم با هم بودیم
یادته چه آتیشهایی که نمیسوزوندیم ..؟مانی ببخش ....دیگه نمیکنم ..دیگه ازارت نمیدم ..به خدا به گوه خوری افتادم ..تو ببخش ..قول میدم خودم غلامیت رو بکنم ..قول میدم دیگه بهت از گل بالا تر نگم ..
-یعنی با این چهار تا کلام مثلا محبت امیز میخوای منو خرم کنی ...؟فکر میکنی تمام حرص وجوشی که تو این سه سال خوردم با این حرفهای صد من یه غاز فراموش میشه ...؟
دستم رو با ضرب کشیدم ...
-تو برای من با یه مرده هیچ فرقی نداری ...بزرگ بچگی هام.... همون موقعی که بهم گفت دیگه سراغش نیام ...مرد ...
-نه مانی گوش بده ..تو جریان رو نمیدونی ..مادر خدابیامرزت منو قسم داد که ازت جدا بشم ..میگفت من یه عمر از دست مادر تو کشیدم دیگه نمیخوام دخترمم گیر مادرت بیفته ..
به خدا نمیخواستم .....مادرت ومادرم مجبورم کردن وگرنه من کلی نقشه برای خودمون داشتم ..
میخواستم با گل وشیرینی بیام خواستگاری ..اصلا به خاطر همین درس رو گذاشتم کنار و رفتم تو مغازهءبابا ..
مانی من همیشه دوست داشتم ..حتی یه لحظه هم بی تو نبودم ..اصلا من بودم که به بابا پیشنهاد دادم تو ومهدی بیاین پیش ما ...
نمیدونی مامان چه قیامتی کرد ولی من بیدی نبودم که بااین بادها بلرزم ..گفتم بیاریدشون ومطمئن باشید من کاری میکنم که مانی خودش منو تو سرش خط بزنه ...
مانی تو روچشمم جاداشتی وداری ..ولی چی کار میکردم؟ ..مامانمو ..مامانت رو که چشم دیدن هم رو نداشتن چی کار میکردم ..؟مانی یه چیزهایی هست که تو ازشون خبر ندار....
زن عمو با سروصدا اومد تووبزرگ از کنارم بلند شد ...نگاه زن عمو رنگ باخت ...
-میگه باید دوساعت دیگه صبر کنی بعد میتونی با اب کمپوت شروع کنی ..
اروم تشکر کردم وچشمهای خسته ام رو رو هم گذاشتم حجم اطلاعات واریزی به مغزم برای امروز بس بود ..اطلاعات بیشتر فردا صبح ..
کم کم خواب بهم مستولی میشد ..وچشمام گرم یه رویای شیرین دیگه ..
من وبزرگ تو حیاط خونهءعمو اینا میدوئیدیم ..البته نه از دست هم ....بلکه با هم برای فرار از دست طوبی ...چون تمام موهای عروسکش رو رنگی کرده بودیم ..
نمیدونی اون عروسک ناز نازی چه بلایی سرش اومد ..البته حقش بود ...خیلی مادو تارواذیت میکرد وراپرتمون رو به مامان اینها میداد ...
-بدو مانی ماه ...الان میرسه ...
بزرگ پیچید پشت یکی از شمشادها ودست من رو هم پشت بندش کشید ...جوری مخفی شدیم که هیچ احد والناسی متوجهءدو تابچهءشرور اون پشت نمیشدن ...
بزرگ دست انداخت دور شونه ام ومن روبه سمت خودش کشید ..پچ پچ کرد
- بیا این ور الان میبینتت ..
خودمو تو اغوشش جمع تر کردم ...شاید بشتر از هشت سال نداشتم ولی تو اون لحظه محبت اغوش بزرگ ...پر ارامشترین احساسی بود که داشتم ..
تا نیم ساعت بدون یه حرکت اضافه موندم واون منو سفت به خودش چسبوند ..فکر بد نکن ..فقط دستش دور شونه ام بود ...ولی اونقدر محکم وقوی که فکر میکردم فقط همون بازوهاست که میتونه منو از هر سختی ومصیبتی نجات بده ...
صدای داد وقال طوبی میومد و کم کم خواب بهم مستولی میشد ...
سرم رو روپاهای بزرگ گذاشتم وگفتم ..
-بزرگ... طوبی که رفت من وصدا کن ...
وخوابیدم ...وچه خواب خوبی ...بدون اینکه ذره ای از اینکه روی زمین خوابیدم وزیرم سفته ناراحت باشم ...
چشم که باز کردم تنها چیزی که میدرخشید چشمهای بزرگ توی تاریکی شب بود ...
شب بود ؟واقعا شب بود؟ ومن تمام مدت رو پاهای بزرگ خوابیده بودم وبیچاره بزرگ حرفی نزده بود ...؟
-بیدار شدی ...؟
-چرا زودتر بیدارم نکردی ؟
-دلم نیومد... پاشو طوبی خیلی وقته که رفته الان نگرانمون میشن ...
بلند شدیم وبرگشتیم ...
دیدی؟ به خاطر همین خاطره ها زجر میکشیدم ...به خاطر همین خاطره هابود که ازار میدیدم ...به خاطر همین محبت های بی ریا بود که حالا چشم دیدن بزرگ رو نداشتم ...
ای کاش اون موقع ها بیشتر کنارش میموندم ...اگه کسی بهم گفته بود که یه روزی ممکنه بزرگ رو اینجوری از دست بدم هیچ وقت بهش دل نمیبستم وخودم رو الودهءمحبتش نمیکردم ..
..........
دستم تا آرنج شکسته بود وسرم ده تا بخیه خورده بود ..
راجع به اون شب توی بیمارستان هم هیچی نمیگم .. خودت رفتی ودیدی که چه شبهای مزخرفی داره ...لامصب اصلا سحر نمیشه ..
بدبختی اینه که تا میاد چشمهات گرم یه ریزه خ
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه مانی ماه | moon shine کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان مخصوص موبایل مانی ماه | moon shine کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 81- رمان زندگی , دنیای رمان , دنیای رمان - رمان آبرویم راپس بده(moon shine) , رمان حصار نگاه قسمت 12 (آخر) - سرای رمان , رمان گناهکار - سرای رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/15 تاریخ
کد :48010

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا