تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مانی ماه (فصل پنجم)



یه دوستی دارم اسمش ارامش خانم به اضافهءتی هست یعنی ارامش تی ...میخواد بره جایی از فردا نیست ..دلم از الان براش تنگ میشه ...ارامش خانوم شما دو هفته فرجه داری بعد اگر برگشتی که هیچ....اگه برنگشتی جلوی تمام این کاربرهای نودوهشتی ...خوب هوچ کار خاصی انجام نمیدم...فقط دلم برات تنگ میشه ...لطفا خواهشا زودتر تشریف بیاورید وبزرگ ومانی ماه رو نقد بفرمائید ...
===========
داشتم خواب میدیدم که یه نفر شونه ام رو تکون داد وبعد هم صدام زد ..
چشمهای خمارم رو باز کردم ..
-بعله ..
-مانی بلند شو کارت دارم ..
عمو؟این صدای عمو بود ؟پس رویا نبود ؟از جام بلند شدم ..هوای دم صبح خیلی سرد بود پتو رو دور خودم پیچیدم ...وبا چشمهایی اندازهءدو تا پرتغال تامسون زل زدم به عمو ..
-چی شده عمو ؟حالتون خوبه ؟..زن عمو ..ط...
-هیس ساکت باش بزار بگم ..
تازه حضور عمو برام حقیقی شد ..پس خواب نیستم عمو تو اطاق منه ..چی ؟عمو تو اطاق منه ؟چرا ..؟
-بیداری ؟..
-بعله عمو بفرمائید ...
-همین الا ن پاشو صورتت رو بشور تمام چیزهای ضروریتو جمع کن تا نیم ساعت دیگه بیا پائین ...
-چی وسائلم روجمع کنم ؟...اخه چرا؟
-مانی صدای منو در نیار ..دخترهءگیچ میگم هرچی وسائل مهم وشخصی داری بریز تو این چمدون ..یالله تا هوا روشن نشده میخوایم راه بیفتیم ...
با پا چمدون رو به سمتم هول داد ورفت ..
سرم رو خاروندم ..یعنی الان خوابم ؟....پوست دستم رو کشیدم ..نه خواب نبودم ..
چمدون وسط اطاق میگفت خواب نیستم پس چی ؟
چی شده که عمو این وقت صبح اومده سر وقتم ..راستی ساعت چنده ..؟
پنج صبح .....وای خدا اخه این جا چه خبره ...
به خودم اومدم ده دقیقه است که دارم با خودم حرف میزنم ..الا ن عمو میاد وشاکی میشه ..
تو ظرف بیست دقیقه هرچی داشتم ونداشتم از وسائل شخصی بگیر تا چیزهای یادگاری مثل قاب عکس خوانوادگی وطلاهای کمم رو تو اون ساک ویه ساک دیگه جا کردم واماده شدم
یه تقه به در خورد وعمو اومد تو ...
-جمع کردی ...؟
-بعله عمو این دو تا شد ..
-خوب خوبه ..پس راه بیفت ..
..........
چمدون ِسنگین تر رو برداشت واز پله ها سرازیر شد ...من هم مثل بچه های نوپا پشت بندش راهی شدم ..
مدام با خودم کلنجار میرفتم که بپرسم اینجا چه خبره ؟ولی جراتش رو نداشتم ..عمو اگه عصبانی میشد دست بزرگ رو هم از پشت میبست ..
ساک ها ر و تو صندوق عقب گذاشت وراه افتادیم ..
بی سرو صداو خیلی اروم ..درکه پشت سرمون بسته شد ترس توی وجودم پررنگ شد ..
ماداشتیم کجا میرفتیم ...؟
فقط زل زده بودم به خیابون های خلوت تهرون که با روشن شدن هوا کم کم شلوغ وشلوغ تر وپر صداتر میشد ...
-بزرگ همه چی رو بهم گفت ...
خب خدارو شکر ..به حرف اومد ..منتظر بقیهءحرفهاش بودم تا بدونم دلیلش از این کارها چیه ..
-فکر نمیکردم پسری رو که با کلی خون دل بزرگ کردم حالا تو روم وایسه از علاقه اش به یه دختر پا پتی صحبت کنه ...
منو میگه ؟به من میگه پاپتی؟ ...بی تربیت... آدم هم اینقدر بی ادب ...از سنش خجالت نمیکشه به من میگه پاپتی ؟
سیگاری اتیش زد ویه دستی به روندن توی جادهءخالی ادامه داد ..
-فکر میکردم ..رابطهءشما دو تا ...چند ساله که تموم شده ..یعنی بزرگ با برخوردهاش این فکر رو به من القا کرد ..ولی حالا مفهمم که تو تمام این مدت تو و بزرگ ماهارو دور زدید وسرمون رو شیره مالیدید ..
-عمو شما اِش...
-ساکت باش تا حرفم رو بزنم ...
-من همون شب بهش گفتم نه ..الان هم به تو میگم نه ..دوست ندارم پسرم با یه بی کس وکار که سر بارِ این واونه ازدواج کنه ..
من برای بزرگ نقشه های زیادی دارم ..میخوام دختر یکی از بنک دارهای بازار رو بگیرم ..میخوام زنی براش انتخاب کنم که جهیزیهءکاملش دل هر ادمی رو اب کنه ...میخوام پشت پسرم به پدر زنش گرم باشه ..نمیخوام زنش کسی باشه که همه عارشون میاد اون رو فامیل خودشون بدونن ..
دوست دارم اسم بزرگ اونقدر با افتخار گفته بشه که همه ارزوی ازدواج با اون رو داشته باشن ..تا حالا هم چیزی براش کم نذاشتم ...
دیشب به بزرگ گفتم نه ...ولی نمیدونم تو چه جادویی کردی که اونجوری پشت سرت دراومد ...گفت یه کلام....ختم کلام ...من فقط با مانی ازدواج میکنم ...
من هم که دیدم بزرگ این قدر احمق هست که زندگیش رو حروم یه ادم یک لا قبا کنه.... بهتر دیدم که از هم جداتون کنم ...
از قدیم گفتن تب تند زود سرد میشه ...شما ها هم با ندیدن هم دیگه خیلی زود از تب وتاب هم مییوفتید ....
اگه به قول بزرگ علاقه ای هم بوده بهتره همین جا چالش کنی ..چون من دختری مثل تو رو... به عنوان کلفت خونم هم قبول ندارم... چه برسه به عروسم ....
بهتره که سرتو بندازی پائین وسرنوشتت رو قبول کنی ..این لقمهءگنده تراز دهنتِ..پس اگه یه موقع خر بشی وجفتک چهارگوش بندازی من میدونم وتو ..روشن شد ...؟
تمام وجودم پراز بغض وحرص بود باید حدس میزدم عمو قبولم نداره ...چه برسه به اینکه منو عروس خودش بدونه ...
-گفتم روشن شد ..؟
-بعله عمو ...
-نشنیدم ..
-بعله عمو روشن شد ..
-افرین حالا هم بگیر مثل بچهءادم بخواب ..که چند ساعت دیگه زندگی جدیدت شروع میشه .....
بوی سیگارو حرکت ماشین چشمهام رو رو هم انداخت ولی بغض توی گلوم ودرد توی دریچه های قلبم نمیذاشت که یه خواب راحت داشته باشم ...

توی کوچه ها پرسه میزدم ...ذهنم قفل کرده بود ...خدایا همه خبر داشتن به جز من ...به جز منی که سه سال از عمرم رو تو اون خونه تلف کرده بودم...
چه طور شد که به اینجا رسیدم ؟...به اینجایی که الان صاحب همه چی هستم مثل پول..خونه ...ماشین اخرین سیستم ..بغض ...کینه ...قساوت...
خدایا چرا منی رو که به همون نداشته هام قانع بودم رو به اینجا رسوندی ...؟
چرا نذاشتی راحت زندگیم رو کنم؟ ...مگه زندگی تو اون خونهءشمالی چه اشکالی داشت که خواستی بهمش بزنی ...؟
من که خودم رو راضی کرده بودم ...من که به خودم قبولونده بودم که یه دختر بیچاره ام ...
پس چرا با این راز نا نوشته زندگیم رو به گند کشیدی ...؟خوشت میاد باهام بازی کنی ؟خوشت میاد زجر کشیدن هرروزه ام رو ببینی ...؟
اشکام دوباره سرازیر شد ...
ببخشید خدا جون غلط کرد م... یه هویی به دهنم اومد...تو که منو میشناسی ...دیگه نمیگم ...
اشکم رو مثل بچه ها با استین مانتوم پاک کردم ...هوا داشت تاریک میشد ...تاریک وتاریکتر
صدای اذان دلم رو پراز ارامش کردم ..قدمهام بی اراده به سمت مسجدی که نزدیکم بود به حرکت دراومد ...
با چشمهایی که اززور گریه میسوخت وضو گرفتم وبا یکی از چادرهای مسجد نمازم رو خوندم ...
دعای توسل رو به دستم گرفتم و ...
اللهُمَ اِنی اَسالُکَ واَتوّجَهُ اَلیکَ بِنَبّیِکَ نَبیّ الَّرَحمه ...مُحَمد صَلّی اللهُ عَلَیهِ وآلِه ..با ابَا القاسِمُ ...
میخوندم واشک میریختم ...هر کدوم از ائمه رو وساطتت میکردم وبازهم اشک میریختم ...
وقتی به امام زمان رسیدم وبازگویی حوائجم ...دهنم بسته شد ...
چی میخواستم بگم ؟...بگم خدایا پول برسون تابتونم با بزرگ ازدواج کنم ...؟یا بگم ..
شان من رو اونقدر بالا ببر که بتونم درحد واندازهءبزرگ وخونوادهءبی رحمش باشم ...؟واقعا چی بخوام ....؟
اخر سر هم بدون اینکه چیزی جز سلامتی برای خودم بخوام... شفای همهءمریض هارو از خدا خواستم ودعا رو تموم کردم ...
مسجد کم کم خالی میشد ...بلند شدم وازخادم مسجد خواستم تا تلفن کنم ...یه قرون پول برای برگشت نداشتم ...
بزرگ اومد دنبالم بدون هیچ حرف اضافه ای ...
-تو میدونستی نه ...؟تمام این مدتی که تو خونتون مثل سگ جون میکندم میدونستی ؟
-میدونستم بابا یه پولی رو به دایی بدهکاره ....ولی فکر میکردم تمامش رو بابت خرج ومخارج بیمارستان ومراسم خرج کرده به خدا روحم هم خبر نداشت که نصف مغازه واون خونهءتوی ونک ویک چهارم خونهءخودمون مال پدر تو باشه ...
-چرا؟ چه طور تونستید با من اینکارو کنید ؟...یعنی میخوای باور کنم که تو از هیچی خبر نداشتی ؟
فکر میکنی اینقدر احمقم که باور کنم ...تو میدونستی ...پس خودتو به اون راه نزن ...
-مانی...
-ساکت بزرگ ...فقط ساکت ..حتی اگه هم نمیدونستی فرقی برام نداره ...پدر توکسیه که.... از برادر زادهء خودش ...هم خون خودش ....سه سال آزگار کارکشید
وبه روی مبارکش نیاورد ....که نصف اموالی که داره مال همین برادرزاده اشه ..حق قانونیشه ...حقی که از شیر مادر هم براش حلال تره ...
بزرگ تو نمیتونی با این عنوان که خبر از سهم الارث من نداشتی منو دور بزنی ...؟
-مانی اجازه بده من هم حرف بزنم ...
-چی میخوای بگی ...هان ؟هر چی که بگی توجیح کار عمو نیست ....هـِـه .....چی دارم میگم ..عمو ؟
یه سوال ازت دارم ...واقعا من هم خون شمام؟ ..واقعا من رو به هم خون بودن قبول دارید؟ ...یا فقط زبونی میگید که فامیل منید ...؟
اخه کدوم فامیلی همچین بلایی سر جگر گوشهءبرادرش میاره ..؟
-مانی من نمیدونم رو چه حسابی بابا این کار رو کرده ...فقط خواهش میکنم مانی ...حلالش کن ..
بابا داره میمیره ..اصلا نمیدونیم به یه دقیقهءدیگه اش اعتباری هست یا نه ...؟اصلا شاید همین الان که من دارم التماس تو رو میکنم ..
بابا نفس های آخرشو بکشه ... تو که اینقدر سنگدل نبودی مانی..
-نبودم ...ولی شدم ..با طعنه های شما شدم ..با حرفهای بابات شدم ..وقتی که شنیدم منو حتی در حد کلفتی خونه اش هم نمیدونه شدم ...
وقتی که مجبور بودم به پسری به خوبی پیام جواب رد بدم شدم ...وقتی بهم گفت یه دختر بی کس پاپتی هستم شدم ...اره من اینقدر قسی القلب نبودم طاقت شکستن دل یه بچه رو هم نداشتم ..چه برسه به عموم... به بزرگترم ..تنها کسی که سر پرستی ام رو قبول کرد....
ولی شدم بزرگ ودیگه هم نمیتونم برگردم ..راه قلبم بسته شده ..دیگه هم باز نمیشه ...
-مانی التماست میکنم ...هرکاری بخوای انجام میدم ..هرچی که تو بگی ..هر چی که اراده کنی ...فقط ازش بگذر...
به خدا تو نمیدونی بابا چه جوری داره زجر میکشه ...تا چشم باز میکنه فقط میگه... از مانی حلالیت بگیرید ...بهش بگید منو ببخشه ...
مانی تو فقط بخواه ...شده از زندگیم میزنم واون چیزی که تو رو قانع میکنه انجام میدم ...
زل زده بودم به روبه روم ...
باید اینکارو میکردم تاراحت بشم ..تا بتونم یه بار دیگه نفس بکشم ..ولی ایا واقعا میتونستم تا این حد سنگ باشم .. ..؟
-هر چیزی ؟
-تو فقط امر کن ...هر کاری بتونم انجام میدم ...
تو فقط امر کن ...هر کاری بتونم انجام میدم ...
-پس تمام دارایی هایی که ازعمو بهتون ارث میرسه رو به من ببخشید ...هرچی که دارید ...خونه ..ماشین ...همه چی ...بی کم وکاست ..فقط میتونید لوازم شخصی تون رو داشته باشید ...
حتی همین ماشین ..یا اون طلا فروشی ...نمیدونم هرچیز منقول یا غیر منقول ...هرچی که هست ونیست ...
سکوت بدی توی ماشین سنگینی میکرد ...لبهامو ترکردم وادامه دادم ...
-فکراتو بکن بزرگ ...با طوبی ومادرت هم حرف بزن ...اگه راضی شدید همین فردا صبح میریم محضر... اگه هم نه که ...
هیچ امیدی به بخشایش بابات نداشته باش ...
-مانی ...!
لحن حرف زدنش پر از تعجب بود ...
-مانی ...
حالا پراز شماتت ...
-چه طور میتونی ...؟توحاضری من ومامان حتی طوبی که چند وقت دیگه عروسیشه بد بخت بشیم تا حرص تو بخوابه ..باورم نمیشه .....تو رو نمیشناسم ..واقعا نمیشناسمت ...
هیچ میدونی اگه همیچین اتفاقی بیفته اقا یوسف عروسی رو بهم میزنه ...؟هیچ میدونی مامان بعد از یه عمر خانمی واُرد دادن ..نابود میشه ...به من فکر کردی که تو سن سی سالگی باید دوباره شروع کنم ..
مانی تو با این خون خواهی وانتقام جوئیت نه تنها زندگی بابا بلکه زندگی ما سه نفر رو هم به گند میکشی ...
مانی التماست میکنم حق وحقوقت رو تمام وکمال میدم ..همه اش رو ....بدون یه قرون نامردی ..باورکن همین مقدار هم خیلی بیشتراز سهم الارث ما سه نفره ...
باورکن اگه تمام حق و حقوقت رو بگیری همن الان هم چیزی برامون نمیمونه که بخوایم دوباره شروع کنیم ...
دم خونه وایساد ...دستم به سمت دستگیره رفت ...
-حرف من همونه ....میتونی انجامش بدی میتونی هم نه ...حتی اگه بخوای هم میتونی تمام ارث من وبالا بکشی ..من که دستم به جایی بند نیست ...پس همه اش مال تو ..
ولی گفتم ...وقتی بابات رو حلال میکنم که تمام اموالش توی یه برگهءامضا شدهء محضری توی مشتم باشه ......تافردا صبح فکراتو کن ...وگرنه بر میگردم به همون خراب شده ای که بودم ..
چند لحظه سکوت شد وبزرگ ...با صدایی که هیچ شباهتی با چند ثانیهءقبل داشت بهم حمله کرد ...
-مثل اینکه فراموش کردی اون خراب شده هم از صدقه سر بابای من داری ..
-بابای تو... بابای تو ...حالا که دیدی التماس به جایی نرسیده داری منت میزاری ...؟
خیلی بی چشم ورویی بزرگ ...خیلی ....بابای تو با پول بابای بدبخت من.... که تا لحظهءاخرعمرش توی خونهءمستاجری زندگی میکرد وتا خرخره زیر قرض وقوله بود تونست به اینجا برسه
حالا به خاطر اون خونهءقدیمی رو سرم منت بزاری ...واقعا دستت درد نکنه بزرگ ..خوب حیا رو خوردی وآبروروقی کردی ...
حرف من همونه ...دیگه هم مزاحمم نشو ..من ساعت ده صبح حرکت میکنم ..
-مانی ماه... صبر کن ببخشید ...یه دفعه ای از دهنم پرید ..مانی ماه ...
-دیگه دختری به این اسم وجود نداره ...مانی ماه مرده ...گلهای سر مزارش رو خودت پرپر کردی ...پس دیگه اسمش رو چه توی ذهنت... چه روی لبهات نیار...
برگشتم وبا گامهایی استوار راهی همون اطاق سابق شدم ...همون جایی که عمو ساعت پنج صبح بیدارم کرد وبا دو تا ساک منوازخونش پرت کرد بیرون
حالا من اینجام درحالی که عمو فقط میگه حلالم کن وبزرگ التماس میکنه که حق وحقوقم رو بگیرم وباباش رو ببخشم ...
شب سرم رو راحت روی بالشتم میزارم ...حالا میتونستم بعد از سه سال ونیم یه خواب اسوده داشته باشم ...من ...مانی ماه فرجامی ...انتقام خودم رو گرفتم ...
ساعت هشت صبح بود که بیدار شدم ...بعد از مدتها قبراق وسرحال بلند شدم وصورتم رو شستم ..
رفتم پائین... ولی با کمال تعجب بزرگ وطوبی وزن عمو بیدار بودن ...سلام کردم ...جواب سلامم رو تنها بزرگ داد ..جو سنگین وخفن بود ...
برای اولین بار یه صبحونهءتوپ وحسابی خوردم ..داشتم بلند میشدم که بزرگ گفت ..
-مانی مدارکت اماده است ...؟
-چطور ؟
-ساعت نه محضر حاج اقا عبادی باز میشه ... میتونیم بریم اونجا ..هم مطمئنِ... هم کارهامونو زودتر راه میندازه ...
-یعنی میخوای بگی...؟
-اره همهءاموال رو به نام تو میزنیم ...
نگاهم روی زن عمو وطوبی نشست ...
-مامان وطوبی هم راضین ...
- چی داری از طرف خودت میگی؟.....تو داری همهء اموال ما رو دودستی تقدیم سرکارخانوم میکنی ...اصلا به فکرت رسیده از این به بعد چه جوری میخوایم زندگی کنیم ..با کدوم پول ..اصلا جهیزیهء من چی میشه ...؟
- بهت گفته بودم بزرگ ...یا تمام ارث ومیراث عمو رو میگیرم وحلال میکنم ...یا اینکه باباتون تا قیام قیامت تو آتیش انتقام من میسوزه ...
-طوبی تو حاضری به بابا با اون چشمهای منتظرش بگی چون جهیزیه ات ناقص مونده پس فکر حلالیت ویه مرگ با ارامش رو از سرش بیرون کنه ؟
من یه مقدار پس انداز دارم ...مامان هم چند تا تیکه طلا داره هم رو میدیم برای خرج ومخارج تو ...خوبه ...؟
نه خوب نیست ..اصلا فکرشو کردی که بعد از این بخشش کجا میخواید زندگی کنید ...؟نکنه میخوای سر پیری دست مامان رو بگیری وببری تو پارک چادر بزنی ...؟
-خونهء پدری من هست میریم اونجا..درب و داغونِ... ولی اگه یه دستی سرو گوشش بکشیم ...میشه توش زندگی کرد ...
-مامان شما دیگه چرا ...؟
زن عمو از جاش بلند شد ودستم رو تو دستهاش گرفت
-ما نمیدونستیم مانی ...هیچ کدوم نمیدونستیم ...من فکر میکردم حامد همهءطلب بابات رو خرج مراسمشون کرده ..نمیدونستم که اون پولها اونقدر زیاد شده که تقریبا نصف اموال مارو تشکیل میده ..
-مامان چی داری میگی...؟ تو که تا همین نیم ساعت پیش هم مخالف بودی ...
-اره بودم... ولی الان دیگه نه ...بهش حق میدم بخواد همچین کاری کنه ...اینکه بابات رو حلال کنه مهمترین چیزیه که الان فکرمو مشغول خودش کرده ..برای بقیه اش هم خدا بزرگه ..کم وزیاد سر میکنیم ..
بزرگ برو همهءمدارک رو بیار مادر ..تو هم مدارکت رو بیار مانی جان ...فکر کنم تا الان دیگه حاج اقا باز کرده ..
همگی سوار ماشین ریوی بزرگ شدیم ..طوبی اونقدر اخمالو وعنق نشسته بود که با یه من عسل هم نمیشد خوردش ...
زن عمو تسبیح میچرخوند وذکر میگفت ..من وبزرگ هم ...هرکدوم زل زده بودیم به شهر تهران وترافیک دم صبح ...
محضر باز بود شناسنامه هامونو مدارک ووکالت نامهءبزرگ رو دادیم ومنتظر شدیم ...
بزرگ اولین نفر امضا کرد وتمام حق وحقوقش رو به من بخشید ..زن عمو هم با کلی اشک وآه امضاءکرد هرچند نفهمیدم این اشک های لرزان برای شوهرنگون بختشه یا اموال از دست رفته اش ...
ودراخر طوبی ...با همون قیافه وناراحتی رضایت داد وامضاء کرد ...
-خانوم مانی ماه فرجامی ...لطف کنید این هارو امضا کنید ...
-ببخشید حاج اقا میشه بگید تو این برگه ها چی نوشته شده ؟
اقای عابدی که انگار توضیح دادن تو خونش بود ...تک تک برگه ها رو نشونم داد وراجع به همشون یه توضیح مختصر داد ...آخر سر هم برگه هارو برای امضای نهایی سپرد به دست من ...
-حاج اقا اگر من این برگه ها رو امضا کنم ...همهءاموال آقای حامد فرجامی متعلق به من میشه ...؟
-بعله همهءاموال منقول وغیر منقول.... اعم اززمین های باغ شمیران ....دو دهنه طلافذروشی واقع در خیابان استانبول ...سه واحد مسکونی ...یه خانهءحیاط دار به مساحت چهارصد وپنجاه متر وسه عدد خودروی سواری ...ویه سری چیزهای دیگه که مدارکش همه موجوده ..
-یعنی حاج اقا با امضاهایی که خونوادهءعموم انجام دادن ..دیگه نمیتونن ادعایی کنن ...؟
-بعله ..اگه شما هم این اسناد رو امضاءبفرمائید هیچ ادعایی برای مالکیت اموال ذکر شده ندارن ...
طوبی حرصی بلند شد وگفت ..
-ببین چه محکم کاری میکنه ...حالا قراره چند تا دونه امضا بزنه ها ...میترسه ما سرش رو کلاه بزاریم ...
نترس مانی خانوم ...ما مثل احمق ها تمام مال واموالمون رو تو طبق اخلاص گذاشتیم وپیش کش شما کردیم ..نگران نباش ....هیچ خری بهتر از ما پیدا نمیکنی که با دستهای خودش همه ءداروندارش رو مفت مفت بده بره
همین که داشت پاشو از اطاق بیرون میذاشت بیرون برگه ها رو به سمت حاج اقا برگردوندم
 
حاج اقا شرمنده میشه یه زحمت دیگه بکشید ...تمام اموالی رو که مربوط به من میشه از اموال اقای حامد فرجامی جداکنید هرچیزی که به من میرسه روتعین کنید ...
-ببخشید متوجهءمنظورتون نشدم ..
-حاج اقا خیلی ساده است.... ارث پدری من ...به همراه بهره اش رو از اموال عموم اقای حامد فرجامی جدا کنید وبقیه اش رو به نام خونواده اش بزنید ..
-ولی من فکر کردم ..
-مانی ...؟
-حاج اقا این یه امتحان بود شما لطف کنید اسناد رو اماده کنید ...
-بله اساعه اماده میکنم ...
-مانی تو که ..
-مانی جان ..
-بابا این رسما دیونه است
بزرگ چشم غره ای به طوبی رفت
-چیه خوب راست میگم ..حالا که ما داریم مالمون رو میدیم دست خانوم.... داره همه رو بر میگردونه ...خوب خودتون بگید ادم باید دیوونه باشه که همچین کاری کنه ...
لبخند ملیحی زدم وگفتم ...
-نه طوبی جان ..همه اش رو نه ...فقط اموال خود عمو رو بهتون بر میگردونم ..بدهی بابام رو میگیرم ومیرم ...
-مانی تو که تا همین چند دقیقهءپیش هم میخواستی همه اش روبه نام خودت بزنی ..
-نه بزرگ خان ..من از اول هم چشمم دنبال دارایی های بابای تو نبود ...این شرط رو گذاشتم تا بدونید تو تمام این سه سال بدون پشتوانهءمالی وبی کس چه سختی هایی رو کشیدم ...از یه طرف دیگه میخواستم بدونم عمو چقدر براتون ارزش داره ...
-مانی جان خدا خیرت بده ...من حرفی نداشتم ...بهت حق میدادم ...وقتی یاد گذشته می اوفتم ...میفهمم تو حق داری ازمون تقاص بگیری ...حق داری از دستمون دلگیر باشی ...ولی به خدا حالا پشیمونم ..میخواستم با بخشش تمام چیزی که از عموت باقی مونده... دلت رو بدست بیارم ..
-زن عمو این حرفها رو بریزید دور
-خانوم اسناد اماده است ..بیائید امضا کنید ...
امضاها انجام شد موبه مو ..قرار شد برای تحویل سندها چند روز دیگه برگردم ..
-حاج اقا میتونم الان تو خونه ءخودم برم ...؟
-صد البته از الان شما رسما صاحب اموال موروثی درتون هستید ...
-پس بزرگ خان کلید خونهءونک رو لطف میکنی ..؟
-باشه فقط باید بریم خونه بهت بدم ...مامان ...طوبی بلند شید بریم خونه ...
-خانوم فرجامی کوچک ....لطف کنید سه روز دیگه برای گرفتن اسناد تشریف بیارید ...
-بعله حاج اقا لطف فرمودین ...خداحافظ شما ...
برعکس رفتن به محضر حالا چهره های طوبی وزن عمو میدرخشید ...این حس شیرین که فقط برای چند ساعت مهمون قلبم بود برای خالی کردن تموم اون زجرهای گذشته کافی بود ..
همین که فهمیدم علارقم تمام نامهربونی هاشون به خاطر پدرشون حاضرن از همه چیزشون بگذرن باعث میشد قلبم اروم بگیره ...
-بزرگ جان مادر منو دم بیمارستان پیاده کن از صبح بابات تنهاست دلم بدجوری شور میزنه ...
-باشه ..
زن عمو که پیاده شد من هم پیاده شدم ..
چشمهای زن عمو بَراق شد ...
-میای ببینیش ؟
-بله ..عمو حق پدری به گردنم داره ...
لحظات اخر عمر عمو رو خوب یادمه ..آخرین نفس هاش ..آخرین گرمای دستش که توی دستهام سرد شد ...
-مانی جان منو میبخشی ...؟
- عمو بخشیدمتون اروم باشید ..
-نیستم .. نمیتونم اروم باشم....میدونم حتی اگه از ته دلت هم منو ببخشی .خدا منو نمیبخشه ..که با پارهءجگر تنها برادرم این کارو کرده ام ..مال دنیا شیرین تر از نگاه گریون تو بود ..
از روی بابا و مامانت شرم دارم ..نمیدونم اون دنیا چه جوری تو چشمهاشون نگاه کنم ..؟دیشب خواب باباتو دیدم ..
ازم رو برگردوند ..وهرکاری کردم برنگشت ..نمیدونی چقدر پشیمونم ..خیلی پشیمون ..کاش وقتی برای جبران بود ...ولی حیف که زمان مثل برق وباد رفت ومن ..
-عمو خواهش میکنم الان حالتون بد میشه ..من بخشیدمتون ازخدا هم میخوام شما رو ببخشه ..
-مانی جان حلا...
چشمهای باز عمو ادامهءحرفهاش رو کامل کرد ..
عمو تموم کرده بود ..
از مراسم ونماز وحشت وسوم وهفتم وچهلم میگذرم ..
زن عمو وطوبی از بس که گریه کردن خودشو رو کشتن..تو این حین دلم برای طوبی میسوخت ..
اقا یوسف نامرد وقتی شنید اموال عمو نصف شده وبعد هم تقسیم بر سِه ..دمش رو گذاشت رو کولش ودِ برو که رفتیم ..هرچند که به نظر من این بهترین اتفاقی بود که میتونست بیفته ولی به هرحال ناراحت شدم ...
بیچاره طوبی عقد نکرده جداشد وبا یه دنیا حرف وحدیث تنها موند ....
بزرگ رو اصلا نمیدیدم ..مدام این ور واون رو دنبال ابرومند برگزار شدن مراسم باباش بود ..من هم مثل یه روح سرگردان یا درحال پذیرایی بودم یا درحال دلداری دادن به طوبی وزن عمو واحیانا عمه ء نداشتم ...
تو اون روزها بود که به کل از نسل بشر متنفرشدم ..میپرسی چرا ...؟
چون بی چشم ورو اَن ...چون فرصت طلبن ...چون بوقلمون صفت اَن ..همین که سر نماز وحشت تو جمع پیچید که صاحب نصفی از اموال عمو شدم ..نگاه ها ولحن حرف زدن فامیل
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه مانی ماه | moon shine کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان مخصوص موبایل مانی ماه | moon shine کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان , دنیای رمان - رمان آبرویم راپس بده(moon shine) , رمان گناهکار - سرای رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 28- رمان روی ماه دشمن , رمانی ها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/15 تاریخ
کد :48009

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا