تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دردسر فقط برای یک شاخه گل رز (فصل سوم)




ازروبه روم تینا اینا اومدن :کجا میری؟؟
همینجوری که دسته تینا رو میگرفتم گفتم:من میخوام برم دستشویی!تینا توام لطفا بیا!!
همون موقع که تینا رضایت به اومدن داد و راه افتادیم،بغله گوشه تینا گفتم:هرموقع گقتم بدو،بدو؛تو همین حین امیرعلی داد زد:حسام بگیرشون نزار برن!تا اینو گفت به تینا گفتم بدو.شروع کردیم باتمامه سرعت دویدن!!امیرعلی هم پشته سرمون افتاد،حسام که عینه مونگلا وایستاده بود نگاه میکرد،اصلا نمیدونست قضیه چیه!!داشتیم همینجوری میدویدیم که تینا نفس نفس زنان گفت:بابا خسته شدم!اصلا چرا میدوییم؟؟
-سرعتتو کم نکن بدو!دسته اون غول تشن بهم برسه خفه ام میکنه!
-مگه چیکار کردی؟؟؟
-الان وقته پرسیدن نیست فقط بدو!!!
-وای دیگه نمیتونم!!!
-تینا فقط یه ذره دیگه داریم میرسیم دمه خیابون!
بازور تینا رو کشوندم دمه خیابون،ازاون دور هم امیرعلی هی داد میزد وایستا تا نشونت بدم!!
یهو خیلی سریع برای یه ماشین دست نگه داشتم که یه پراید نگه داشت،سریع سوار شدیم!تا نشستیم یه نفس راحت کشیدم!
-بخیر گذشت!!
-اینکارا برا چی بود؟؟
-الان جاش نیست بعدا تعریف میکنم
-اگه حسام ناراحت شه چی؟؟
-نترس نمیشه
یه ذره گذشت که دیدم راننده هی ازتو اینه چشم و ابرو میاد،بهش که دقت کردم دیدم خیلی جوونه،شاید هم سن خودم!!
-ببخشیدا بهتر نیست حواستون به خیابون باشه؟؟
-تا وقتی که خانومای خوشگلی مثله شما دوتا تو ماشین هستن که نمیشه!!!
-نگهدار ماشینو!
یهو دیدم قفل ماشینو زد تینا خیلی ترسید ،البته خب منم ترسیدم اما نشون ندادم:در چرا قفل کردی؟؟؟بازش کن ببینم!!
-منکه نمیزارم شما دوتا برید!!!
-دروباز میکنی یا بزنم لهت کنم!!
-ببینم کوچولو توانشو داری؟؟؟
اسپری فلفله تینا رو ازش گرفتم(حسام برای مواقعه ضروری بهش داده بود)تا موقعه اش استفاده کنم،کیفمو دستم گرفتمو شروع کردم به زدنش:لندهور دارم میگم نگه دار!!درو باز کن!!یهو با یکی از دستاش کیف از دستم گرفت و پرت کرد تو بغله تینا!بعد زد رو ترمز و برگشت سمتم!به اطراف که نگاه کردم دیدم یه خیابون خیلی خیلی خلوته!!به خودم لعنت فرستادم:اخه الان وقت شوخی پشت وانتی بود!!!
پسره سمتم برگشت :تو یکی خیلی پرروییا نزار همین جا حالتو بگیرم
یهو اسپری رو برداشتم و زدم سمته چشمش،صدای دادش که هی میگفت سوختممممم،چشمام سوخت رفت به اسمون،سریع خودمو پرت کردم رو صندلی راننده و قفله مرکزی رو زدم باز بشه!تینا سریع دروباز کرد پیاده شد؛اما یارو دسته منو گرفت و گفت:تو یکی رو عمرا ول کنم باید ادب شی!!هی بادست زدم تو سرش دیدم نه بابا ول نمیکنه،هرچی چنگ انداختم و مشت زدم تاثیری نداشت،یهو دیدم یه دست در راننده رو باز کرد و اونو کشید بیرون،امیرعلی زود به من گفت:پیاده شو
حسام وایستاده بود تینا رو اروم میکرد(اه چقدر لوس بود،حالا خوبه یارو منو داشت قورت میداد)دیدم یهو حسام دوید سمته امیرعلی تا برگشتم سمتشون دیدم امیرداره پسره رو به قصد کشت میزنه!یهو حسام رفت و اونو جدا کرد ،داشت از دور پسره رو تهدید میکرد که گم شه یا میزنه لهش میکنه!!من راه افتادم سمته پسره تا روبه روش قرار گرفتم یه مشت تو دماغش حواله دادم!(وای دماغش استخونی بود دستم درد گرفت)اصلا به روی خودم نیاوردم رفتم سمته تینا دستشو گرفتم و شروع کردیم به رفتن سمته خیابون اصلی یهو یه دست از پشت منو گرفت:هووو دوباره کجا میری؟؟این اتفاق برات بس نبود؟؟؟
برگشتم سمته امیر دستشو پس زدمو گفتم:دفعه اخرته که به من دست میزنیا!!!مگه سره جالیزی که میگی هووو!!
حسام اومد سمته منو گفت:میشه دست ازلجبازی بردارید و بیاید باماشینه من بریم؟؟دیدید که همیشه اوضاع بروفقه مرادنیست بقیه رو بتونی بزنی!
رو کردم به امیرعلی و گفتم:اگه مثله ادم بگید میام
-بابا خواهش میکنم بیا برو تو ماشین بشین
-باشه دلم برات سوخت!
بعددسته تینا رو گرفتم و رفتیم سوار شدیم!!ماشالا تینا که ترسیده بود اصلا صداشم درنمیومد،اما من انگار نه انگار فقط مواظب بودم امیرعلی تلافی نکنه!

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
وقتی رسیدیم دمه خونه اودمم از ماشین پیاده شم که امیر گفت:دیگه انقدر قهرمان بازی درنیار!میدونی اگه سرنرسیده بودیم چی مشید؟؟
بااینکه میدونستم حق بااونه اما دوست نداشتم اینو اززبونه اون بشنوم!برا همین رو کردم بهش:
-ببخشیدا ولی شما سرپیازید یا تهش؟؟حسام که نامزده تیناست هیچی نگفت اونوقت تو میای دستور تجویز میکنی؟؟منم نیاز ندارم کسی برام تعیین تکلیف کنه!اگه میخواستم کسی بهم حرفی بزنه تاحالا شوهر کرده بودم!
-خانم شجاع دل این یه نصیحت دوستانه بود،فعلا اتش بس تاحالت جا بیاد
-نمیخواد تو مراعاتمو کنی و بگی اتش بس بابا بزرگ نصیحت گر!!شما لطفا برو مریم خانمو نصیحت کن که ازدستش شاکی نشی به دیگران رجوع کنی!
بعد بهش یه لبخنده پیروزمندانه زدم و راه افتادم،هنوز دو قدم نرفته بودم که صدای دادشو شنیدم که روبه من میگفت:الکی نیست پس پسرا بهت نزدیک نمیشن برا اینه که گنده اخلاقی
برگشتم دست به کمرم زدم و روبهش گفتم:شما پسرا اصولا میخواید یکی باشه بهش دستور بدید الانم که میبینید یکی زیر بار حرفاتون نمیره بهتون زور میاد!اینکه من به امثاله تو رونمیدم از گنده اخلاقی نیست از اینه که تا بهتون دوتا لبخند بزنم فکرمیکنید چه خبره؟!
بعد هم همونجا ازحسام و تینا خدافظی کردم درخونمونو باکلید باز کردم و رفتم تو حیاط،تاوارد حیاط شدم یه نفس راحت کشیدم و خداروشکر کردم اون لحظه اونا اونجا بودن وگرنه معلوم نبود چی میشد!نشستم لبه حوض حیاطمون شیرآبو باز کردم و صورتمو گرفتم زیرش بعد ازاینکه شیرو بستم رفتم داخله ساختمون از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم،سریع رفتم یه حوله برداشتمو و صورتمو خشک کردم بعدرفتم سمت اینه که یه نگاه به خودم بندازم ،جلواینه که وایستادم اولین چیزی که نظرمو جلب کرد جوشی بود که بخاطره اصلاح زده بودم،طبق معمول شانسه خوبه من بود دیگه ،نگاهمو از جوشم گرفتمو به ابرو هام نگاه کردم!جدا قشنگ شده بودن:الهی قربونه ابروهات برم صنم جون!تو چقدر خوشگلو ماهی!حالا بااینکه خلو چلی و خوددرگیری داری و خودشیفته ای،اما خب چیکار کنم دوستت دارم دیگه!

رومو ازاینه گرفتمو باخودم گفتم:خوبه امروز انرژیمو از خودم گرفتم کسی نیست که ازم تعریف کنه!مجبورم خودم قربون صدقم برم!
سریع لباسمو عوض کردم که بگیرم بخوابم ،وفتی دراز کشیدم تصمیم گرفتم یه دکتر برم،دیگه زیادی دارم میخوابم .نکنه دختره گله مامانم معتاد شده باشه؟بیخیال فعلا بخواب که خواب مهمتره!

...تو یه پرتگاه بودم خیلی حس بدی داشتم،تنهای تنها بودم همه جا تاریک بود،ظلمات کامل!!تو اسمون یه ماه قرمز رنگ بود!!باخودم گفتم ماه دیگه چرا اینرنگی شده؟؟؟اصلا من چجوری اومدم اینجا!!یهو صدای زوزه گرگ اومد ،از دور یه سایه اشنا پیدا شد!اول احساس کردم امیرعلیه:اه این اینجا چیکار میکنه؟؟من دارم از ترس خودمو خیس میکنم خوبه اونم بیاد مثلا دعوا کنیم!!اما یه لحظه از حضورش خوشحال شدم،اینجا خیلی ترسناک بود!حضورش میتونست برام خوب باشه،اون سایه هی نزدیک تر میشد اما امیدمن برای اینکه اون امیرعلی باشه کمتر میشد.وقتی که صورتش زیر اون ماه قرمز رنگ معلوم شد دیدم اون پیمانه!!ترسیدم انگاری چشماشو خون گرفته بود!هی میومد نزدیک تر،منم مجبور شدم برای اینکه ازش دور بمونم عقب تر برم!دوتا قدم به عقب که برداشتم دیدم لبه پرتگاهم و اگه یه قدم دیگه بردارم پرت میشم پایین!پیمان اون لحظه هی میومد جلو،من هی فکر میکردم چی میشد الان یکی بود!اما کی؟؟من حضوره کیو پیشه خودم خالی میبینم؟؟
پیمان تو چندقدمی من اومد یهو وایستاد تو دلم گفتم :خداخیرت بده همون جا وایستا
یهو دیدم دست به لباسش برد،داشت دکمه های پیراهنشو درمیاورد!
:یاابولفضل تاالان فیلم ترسناک بود چرا یهو رفت زد کاناله خاک برسری؟؟
جلو چشممو گرفتمو گفتم:وای خدا من چشمو گوشم بسته است تو روز قیامت من جواب چشمو گوشمو چی بدم بااین صحنه ها!نمیگن تومسئولمون بود باعت شدی باز بشیم؟؟مردم چرا درک نمیکنن من مسئولم!
یهو ازلای انگشتام دیدم اون پیراهنشو دراورده همینجوری زل زده به من:
خب خدارو شکر به فکر شلوارش نیوفتاد!
دوباره پیمان شروع کرد به جلو اومدن!یاقمر بنی هاشم کجا میای؟؟به جونه خودم اگه من دست به شلوارت بزنم!جوابه دستمو تو قیامت چی بدم؟؟
هی چرت و پرت پشت چرت و پرت میپروندم که دیدم یهو تبدیل شد به گرگ و بدو بدو اومد طرفه من!منم تو بهت تبدیلش بودم که یهو پرید رومو گازم گرفت و باهم پرت شدیم ته دره.....
یهو ازخواب پریدم:یا خدا اینا چی بودکه من دیدم؟؟؟ماشالا ازهرکی هم خوشم میومد تو خوابم حضور داشت.دست کشیدم به سرم که دیدم یه عرقه سرد رو پیشونیم نشسته ،رفتم سمته دست شویی یه آب به صورتم بزنم،کارم که تو دست شویی تموم شد رفتم سمته اتاقم که دیدم صحرا سردرگم وایستاده!
-سلام کاری داری؟؟
-سلام کجا بودی؟
-خلاء چطور؟؟
-هیچی اومده بودم اون دی وی دی برنامه کامپیوتریتو بردارم،میخواستم اجازه بگیرم
-بیا برش دار
تا صحرا رفتش به خودم و شعور و شخصیتم فش دادم:خاک تو سرت صنم تو کل وسایلشو صاحب شدی اما اون اومد اجازه گرفت،من موندم موقعی که مامانمم ادب داشته یادم میداده کجا بودم؟؟شاید درحال کتک کار با پسرای کوچه!(بچگیم هم همه اش با پسرا دعوا میکردم،یه دفعه هم سرمو شیکوندن)بایاد اوری گذشته خندم گرفت:یادش بخیر چقدر بچه پررو و سرتق بودم،نیس حالا ادم شدم!

************************************************** *****************

 
یه صدایی تواتاقم اومد،توجه که کردم دیدم صدای قاروقوره شکممه،از پله ها رفتم پایین که یه رسیدگی جامع بهش داشته باشم،رفتم تو حال که دیدم مامانم دستشو گذاشته رو سرش و داره گریه میکنه سریع رفتم جلو پاش زانو زدم:سلام مامانم،چی شده قربونت برم چرا گریه میکنی؟
مامانم بغلم کردو گفت:دیدی صنم؟؟دیدی داریم بدبخت میشیم؟
-چی شده اخه فدات شم؟
همینجور که داشت فین فین میکرد گفت:باباتو بردن!
یه لحظه انگار شک بهم وارد کردن:بردن؟کجا بردنش؟
-رمضانی بالاخره کاره خودشو کرد،حکم جلبشو گرفته الان کلانتریه
سریع ازجام پاشدم:کدوم کلانتری؟
-کلانتری ...
رفتم لباسامو بپوشم راه بیوفتم که مامانم گفت:وایستا منم حاضر شم بیام.
-نه مامان تو خونه بمون برات خوب نیست،بعد هم اونجا میای گریه میکنی اعصابه بابا هم خراب میشه.صحرا میدونه؟
-نه منم همین الان زنگ زدن فهمیدم.
-باشه من میرم صحرا رو صدا میکنم باهم بریم شمام زنگ بزن خاله بیاد پیشت خوب نیست تنها باشی.
-باشه باشه.فقط تورو خدا یه کاریش کن صنم،بابات گناه داره
بغض کردمو گفتم:میدونم برا همین تابابا رو خونه نیارم نمیام.
اومدم از پله ها برم بالا که از مامان پرسیدم:راستی کی بهت زنگ زده بود؟
-گفت سروان شهابی ام
باشه ای زیر لب گفتمو ازپله ها رفتم بالا دراتاقه صحرا رو زدم:
-بله
-صحرا جان حاضر شو باید بریم.
-کجا؟؟
جریانو براش تعریف کردم بعدهم گفتم زودحاضر شو پایین باش.سریع راه افتادم سمته اتاقم یه مانتو مشکی دمه دستم اومد پوشیدم و شال مشکی سر کردم،به اژانس هم زنگ زدم که یه ماشین بفرسته.رفتم دمه اتاقه صحرا که دیدم نیست از پله ها سرازیر شدم پایین دیدم منتظره منه.به مامانم دوباره سفارش کردم که یا بره خونه خالم اینا یا زنگ بزنه که خالم بیادوزنگ درو زدن ،صحرا ایفونو برداشت که دیدیم ماشین اومده دونبالمون از خونه زدیم بیرون در عقبه ماشینو باز کردیم ونشستیم،ماشین راه افتاد.تو راه همه اش تو فکر این بودم که چیکار باید بکنیم؟؟سریع رسیدیم دمه کلانتری،گوشیامونو تحویل دادیم و وارد ساختمون شدیم،به صحرا گفنم تو یه لحظه وایستا تا من بیام،راه افتادم سمت یه میز که سرباز پشتش نشسته بود رو کردم بهش که گفتم:ببخشید دفتر سروان شهابی کجاست؟سربازه یه نگاه بهم انداخت و گفت:انتهای راهرو سمت چپ!سریع یه تشکر کردم و رفتم سمته صحرا:بیا بریم ،خودمم خندم گرفته بود اما اینجا مثله اینکه شخصیتای مادوتا عوض شده بود ایندفعه من بودم که مثله مامان به صحرا نگاه میکردم و صحرا مثله یه بچه سردرگم اینجا رو نگاه میکنه!از حرکاتش تعجب کردم،چون اصولا صحرا یه دختر محکمه و برام تعجب اور بود که ساکت وایسته و اینور اونورو نگاه کنه.راه افتادیم سمته اتاق ،بغل در یه پلاک بود که روش حک شده بود سروان شهابی،رفتم توی اتاق که دیدم بابام نشسته و دستاشو گرفته به سرش و رمضانی طلبکارانه وایستاده بود و باسروان حرف میزد،در اتاقو زدم که اونا برگشتن سمتم، بابا هم سرشو بلند کرد که مادوتا رو دید یه نگاه شرمنده انداخت واقعا لازم داشتم برم بابامو بغل کنم و قربون صدقه اش برم و بهش بگم هرکاری میکنم که اینجا نمونی!رفتم رو به رو میز و به سروان سلام کردم:
-سلام
-سلام بفرمایید امرتون
-من صنم ایمانی هستم دختره اقای ایمانی
-حالتون چطوره؟
-ممنون
یهو رمضانی رو کرد به منو زل زد و بابیشرمی تمام خطاب به سروان گفت:
جناب زنگ زدید خانوادش بیان که چی؟؟من رضایت نمیدم!
-بهش گفتم:نیازی به رضایت شما نیست فعلا من نمیزارم امشب پدرم اینجا بمونه
-اخه دختر جان چطور میخوای ببریش وقتی من رضایت نمیدم،اخه چیکار از دسته تو جوون برمیاد؟
یه نگاه عاقل اندر سیفی بهش انداختم و سرتا پاشو نگاه کردم یه مرد چهل خورده ایی سال میزد اما معلوم بود ازاون پدرسوخته های روزگاره:شما کاریتون نباشه
-دختر جون تو جات تو خونه است که عروسک بازی کنی!
شهابی رو کرد به زمضانی:بهتره بحث نکنید
رمضانی روشو ازمن برگردوند که روبه روی سروان وایستاد یه نگاه دوباره انداختم تازه متوجه شدم بابام چقدر شکسته شده!!چه قدر نگاهش پراز التماس و پشیمونی بود،خدایا کمکم کن که نزارم بابا امشب اینجا بمونه!رمضانی پنج دقیقه بعدش از اتاق رفت بیرون رو کردم به شهابی و گفتم:ببخشید جناب سروان برای اینکه پدرم اینجا نمونه چیکار باید کنیم؟؟
-شما میتونید یه وصیقه به مقدار پولی که طلب دارن بزارید اونوقت ایشون میتونن برن تاروز دادگاه!
وای اصلا یادم نبود وصیقه بیارم،اصلا طلبی که رمضانی از بابام بود چقدر بودش؟؟؟
-ببخشید مقدار طلب چقدره؟؟
-120 میلیون!!
وای مخم سوت کشید!!پوله خونمون که اونقدر نمیشد خیلی میشد 100 تومن،خونه قدیمی ساز که گرون نیست!!حالا من باید چیکار کنم؟؟
اول فکر خونه خالم اینا افتادم اما یه لحظه خواستم خودموخفه کنم:اخه اوشگوله خنگ خونه خالت اینا که کپی ماله خودتونه!شاید بشه سند جفتشونو اورد:
-ببخشید دوباره سوال میپرسم،میشه دوتا سند بیاریم؟؟هرچندپولش بیشتر میشه
-نه مشکلی نیست
-ممنون
از اتاق اومدم بیرون رفتم سمته صحرا:
-خب چی شد؟؟
-هیچی سند لازم داریم،کارت تلفن داری؟؟؟
-نه،اخه ادمی که گوشی داره کارت تلفن میخواد چیکار؟؟
-بیخیال مخم نمیکشه،دوباره رفتم سمت اتاق شهابی:
ببخشید میتونم ازاینجا تماس بگیرم؟؟
-بله بفرمایید
-سریع شماره خونه رو گرفتم:یه بوق دوبوق .....کسی برنداشت سریع شماره خالم اینارو گرفتم بااولین بوق تینا سریع گوشی رو برداشت:
-الو؟
-سلام چی شد؟؟
-تینا بدو بیا اینجا هم سندخونه مارو بیار هم ماله خودتونو ببخشید که سرخود میگم بردار
-نه بابا این چه حرفیه دارم میام
تلفنو قطع کردم،متوجه شدم شهابی وسطه حرفام ازاتاق رفته بیرون بابا هنوز سرجاش نشسته،رفتم سمتش نشستم روبه روش که دیدم گوشه چشماش اشک نشسته دستمو کشیدم به صورتشو اشکشو پاک کردم بابغض گفتم:
نبینم بابا جونم گریه کنه هااا!!
-دخترم عزیزه دلم چقدر دلم برات تنگ شده بود؟؟
-سرمو گداشتم روپای بابا و گفتم منم همینطور
-تو چقدر بزرگ شدی!چقدر امروز که دیدم جلوی رمضانی دراومدی بهت افتخار کردم،هرچندکه من باعثه سرافکندگیتون شدم
-نه بابا جون این چه حرفیه میزنی؟؟؟شما مایه افتخار مایید،دیگه این حرف و نزنید،من میرم صحرا رو صدا کنم که بیاد اونم خیلی دلتنگتونه!
از جلوپاش بلند شدم و رفتم سمته در،دیدم صحرا وایستاده و داره اشک میریزه!!
-دختر چرا گریه میکنی؟؟چیزی نشده!!من بمیرم هم نمیزارم بابا اینجا بمونه،برو تو پیشه بابا ببینتت.جلو بابا هم گریه نکن باعث میشه روحیه اشو از دست بده!
باگفتن باشه رفت سمت اتاق،منم رفتم حیاط که ببینم تینا اومده یا نه!!رسیدم دمه در که دیدم تینا داره میاد یه لحظه خوشحال شدم ازاینکه زودتر بابارو درمیارم،اما تا نگاهم به پشتش افتاد داغ کردم!

*******************************
دیگه داشتم ازعصبانیت میترکیدم!!!!!!!اون یارو اینجا چیکار میکنه؟؟بابا جونه مادرت دست از سر زندگی من بکش،رفتم سمته تینا بهش سلام کردم:
-تینا این اینجا چیکار میکنه؟؟
-حسام نبود منو برسونه،اونم به امیرگفت منو بیاره
-تورو خدا تینا بهونه بهتر گیرنیاوردی؟؟مگه اژانس نبود؟؟خونتون شماره اژانس ندارید؟؟؟بابا من نخوام این اززندگی من سردربیاره چیکار باید بکنم؟
یه صدااز پشته تینا اومد که گفت:منم نخواستم اززندگی شما سردربیارم،قصدم کمک بود
-معذرت میخوام که این حرفارو زدم،اما شما برای من یه غریبه اید پس معنانداره که کمک کنید
-معذرت میخوام نمیدونستم کمک کردن به دیگران جرمه!
-کمک کردن شما به من جرمه!!بابا به چه زبونی بگم نمیخوام یه پسر کمک بهم بکنه!
-مگه پسرا چشونه؟
-همه ی پسرا که نه اما اونایی که منظورمه ادمایی هستن خودشیفته و مغرور فکر میکنن بقیه نوکرشونن و اگه هم کمک کنن یعنی برده گرفتن(ببخشیدا قصد توهین ندارم،فقط پیاز داغه داستانه)از قضا شما جزو همون تعدادم هستید
یهو صدای داد تینا بلند شد:اه شما دوتا نمیخواید بس کنید؟؟صنم این چه مسخره بازیی ایه که شروع کردی؟؟قصد ایشون کمک بوده حالا جای تشکر اینارو میگی؟؟الانم شعور نداری که اینجا دعوا میکنی درحالی که زودتر باید بری که اون قضیه حل بشه!
تااینو گفت برگشتم سمته ساختمون واقعا ازدسته همه عصبی و ناراحت بودم حتی خودم!واقعا به شعور خودم شک کردم!نمیدونم اون چه حرفایی بود که به اون زدم!!بیخیال مهم نیست خربزه خوردم پای بندریشم وایمیستم(خوشم میاد سرخوشه عالمم تو این حیری ویری وایستادم تو ضرب المثل دخل و تصرف میکنم که خنده دار شه)رسیدیم دمه اتاق برگشتم سمته تینا که دیدم پشتم تنهاست:
-اون کجا رفت؟
-رفت حیاط وایسته منتظرمون تابرسونتمون!صنم قبول کن باهاش بدحرف زدی!
-بیخیال الان وقته این حرفا نیست!سندا رو بده
سندا رو ازتو کیفش دراورد و داد بهم رفتم تو اتاق که دیدم هم رمضانی و هم شهابی اونجان،بدونه توجه به رمضانی برگشتم به شهابی گفتم :بفرمایید این سندا هستن حدود دویست میلیونه!
سندارو گذاشتم روبه روش،یهو رمضانی داد زد:یعنی چی؟؟جناب سروان نزارید بره،این اگه پول داره بجای سند دویست میلیونی بیاد پولشو بده،برا چی پوله مردمو میخوره؟؟
تااینو گفت قاطی کردم باصدای بلند گفتم:ببینید گوله سنتونو موهایه نصفه سفیدتونو نخورید من اجازه نمیدم به پدرم توهین کنید ،یه زمانی پدرمن انقدر پول داشت که به امثاله شما بدهکار نباشه اما این بده روزگاره،شنیدید میگن ازهردست بگیری از همون دست پس میدی؟پس لطفا باملاحظه تر باشید تااگه سره خودتون اومد باهاتون اینکارو نکنن!
رومو کردم سمته شهابی :کاره ما تموم شد؟؟میتونیم بریم؟
-بعله فقط باید اینجا رو امضا کنید،اینم رسیدتون
رسیدو ازدستش گرفتم و روجایی که رو برگه اشاره کرد رو امضا کردم،بابام بلند شدو باهم ازاونجا اومدیم بیرون!بابام تینا رو دید رفت سمتش باهم سلام علیک کردن و تینا بابامو بغل کرد،طبقه عادت بچگیم رفتم سمته بابامو و خودمو تو بغلش جا دادم و تینا رو از تو بغلش بیرون انداختم
-هووو دیگه نبینم بیای بغله باباما،اینجا فقط جای منه
-خیله خب بابا،بخیل
باخنده و شوخی راه افتادیم سمت حیاط،به بابا اینا گفتم برن تا من گوشیارو تحویل بگیرم،وقتی رفتم سمته خیابون دیدم اونا دمه ماشین وایستادن و بابا داره باامیرعلی حرف میزنه بهشون که نزدیک تر شدم دیدم داره بخاطره اینکه اومده تشکر میکنه!تارسیدم ساکت شدن،روبه امیرعلی گفتم حالا که میخواید مارو برسونید میشه زودتر راه بیوفتید؟؟مامانم خونه پس افتاد از نگرانی،بگذریم که بنزینتون الکی داره میسوزه.باگفتن بفرمایید اون ما سوار شدیم،بابا جلو نشست و منو تینا و صحراهم پشت نشستیم.دیدم جو خیلی سنگینه همه تو بهت قضیه پیش اومده ان!رو به امیرعلی گفتم:ماشینتون که ضبط داره!میشه لطفا یه اهنگ بزارید؟؟بابا حوصله ام سررفت!
به تینا و صحرا هم اشاره کردم :اینا هم که ماشالا روزه سکوت گرفتن!
تااینو گفتم سریع دستگاه پخشش رو روشن کرد:اهنگ همدم معین پخش شد،وای که چقدر این اهنگ رو دوس دارم،رومم نمیشه که بهش بگم صداشو زیاد کنه!بیخیال صنم تو پررو ترازاین حرفایی بگو زیادش کنه!نه الان میگه تا1ساعت پیش میگفت نمیخوام سواره ماشینت شم الان اومده سوار شده هیچ میگه اهنگ بزار هیچ میگه زیادشم کن!به من چه؟؟میگم!....نه نگو!!بگو دیگه!نگیااا!جونه من بگو!صنم یعنی خاک تو سرت اگه بگی!!
اما اون لحظه دیدم علاقه ام چربیده به حس خجالت گِل هم سرم بگیرن ککم نمیگزه:ببخشید میشه صداشو زیاد کنید؟؟
ازاینه باتعجب نگاه کرد:بله؟؟
-صدای اهنگ و میگم!میشه زیادش کنید؟؟
-بله!بفرمایید،بعدهم صداشو زیاد کرد و من رفتم توحس!!(خدااا پدر عاشقی بسوزه!معینم عاشقه ها!)
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم...روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دارم....توام مثله منی انگار ازاین دلتنگیا داری...توهم ازبس منو میخوای یه جورایی خودازاری...یه جورایی خودآزاری.....
رفتم تو فکر:خدایا یعنی دوباره عاشق میشم؟؟خدا نکنه اونکه یه دوس داشتنه بچه گونه بود پدرم دراومد دیگه عشق فکر کنم خیلی تلخ باشه،مگه همین امیرعلی نیست دختره رو دوس داره ولی اون اذیتش میکنه!یه لحظه رفتم بهش نگاه کردم که دیدم اونم حس گرفته بااهنگ!!خدایا این نره تو خواب و رویای مریم جونش اونوقت یه چیزی شه مادارفانی رو وداع بگیم؟
کنارم هستیو انگار همین نزدیکیاست دریا...مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا...قشنگه رده پای عشق بیا پیش
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه دردسر فقط برای یک شاخه گل رز | Rojin Khanum ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 117- رمان دردسر فقط برای یک شاخه گل رز , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت چهل و سوم - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , ღ ســـرزمـــیـــن رمــــانღ - رمان باران عشق , ღ ســـرزمـــیـــن رمــــانღ - رمان آیدا , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان خوانها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/14 تاریخ
کد :47301

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا