تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دردسر فقط برای یک شاخه گل رز (فصل چهارم)



نزدیکه یک هفته توبیمارستان بودم ،طبق گفته دکتر میبایست تو بیمارستان میموندم اما من خیلی بیقرار کردم،مخصوصا اینکه اونجا تنهاهم بودم بااین پای گچ گرفته ایی رو هوا بود جلوی اینو اون که ازجلو اتاقم رد میشدن خجالت میکشیدم براهمین به اصرار من دکتر مرخصم کردو گفت درسته که میتونم بااستفاده از چوب راه برم اما بهتره زیاد اینکارو نکنم!امیرعلی هم دیگه نیومد بیمارستان بهتر که نیومد وگرنه همچین ترور شخصیتیش میکردم که اززندگی سیر شه!خونه که رفتم تینا ازصبح تاشب بالا سرم بود ،باهم حرف میزدیم و میگفتیم میخندیدیم!طبقِ خواسته ی من تینا هم دیگه ازامیرعلی جلوم صحبت نکرد!بعداز یه هفته خسته کننده دیگه مامانمو راضی کردم که برم دانشگاه!

صبح ازخواب پاشدم ،دلم خواست برم حموم،بااین بوی گندی که من میدادم خوب نبود برم دانشگاه خیلی وقت بود که بخاطره پاهام نرفته بودم دانشگاه!مامانمو بلند صدا زدم:مااامان!

مامانم زود اومد تو اتاقمو گفت:چیه؟چیزی شده؟

-نه اما میخوام برم حموم،میشه کمکم کنی؟

-اره،وایستا یه پلاستیک بیارم دوره پات ببندم که اب نره

بااین حرفش رفت بیرون اما زودبرگشت پلاستیک رو دور پام کیپ کرد و به کمکش رفتم حموم!وفتی اومدم ازحموم بیرون انگار هرچی چرک بود رهایی پیدا کرده بودم!دیگه داشتم کپک میزدم بس که نرفتم حموم.به مامانم گفتم پایینه یکی ازشلوار ورزشیامو دربیاره که راحت بتونم بپوشم برم بیرون!بعدازانیکه اینکارو کرد پوشیدمش و یه مانتو مشکی ومقنعه روهم روش پوشیدم دیگه بیخیال ارایش شدم،بااینکه قیافه ام شبیهه مرده ها شده بود،اما حوصله نداشتم که بخوام اینکارو بکنم!سریع به مامانم گفتم برام یه اژانس بگیره تا من راه بیوفتم،مامانم اول صحرارو صدا زد بعدرفت که زنگ بزنه به اژانس،صحرا اومد زیربغلمو گرفت و باکمک اون تونستم پله هارو بیام پایین!دلم باز شد اخیش!!یه هفته بود بخاطره پله ها پایین نیومده بودم!حتی غذامم تو اتاق میخوردم.چوب دستیامو گرفتم و رفتم تو حیاط و منتظر شدم تاماشین بیاد!زنگ خونه رو زدن!رفتم سمت در و دروباز کردم،راه افتادم و ازراننده خواهش کردم که درو برام باز کنه.سوار ماشین که شدم چوب دستیامو گذاشتم رو پام.راننده هم سوار شد و ماشین راه افتاد!نیم ساعته رسیدم دمه دانشگاه پولشو حساب کردم .راه افتادم سمته محوطه!چقدر وقت نیومده بودم دانشگاه وای دلم لک زده بود!همنجوری داشتم میرفتم که نازنینو دیدم اومد سمتم:

اِ؟توچرا اینجوری شدی؟؟میگم چرا یه ماهه دانشگاه نیومدی!

-اول سلام خانم

-ببخشید سلام دیدمت سلام یادم رفت،چی شده؟

-هیچی یه ماشین بهم زده!تو چی شد؟من نبودم نتونستم دنباله کارتو بگیرم

-برگه دی ان ای رو گرفتم ورفتم شکایت کردم

-وکیلو چیکار کردی؟

-هیچی مامانم یه وکیل خوب برام گرفت،الان دنباله کارمه!اتفاقا فردا دادگاه داریم!

-ببخشید که نمیتونم بیام

-نه بابا همین که توکله ام کردی که برم ازش شکایت کنم خودش کلی کمکه.راستی کمک میخوای ببرمت کلاس؟

-اره ممنونت میشم

باکمکه اون تونستم از پله ها برم بالا و البته به غلط کردن بیوفتم که چرا هوای دانشگاه به سرم خورد!وقتی رفتم سره کلاس همه بادیدنم تعجب کردن!طبق معمول رفتم ته کلاس و نشستم ،تا نشستم همه بچه ها هجوم اوردن سمتم که ببینن چی شده؟سوده اومد جلو گفت:

خدا بد نده؟؟چی شده؟؟

-چیزی نیست،تصادف ماشین بود!

-خوبه بخیر گذشته!حالا کامل بگو چی شده!

پشت سرشم همه بچه ها گفتن اره،چی شده؟براشون همه چی رو تعریف کردم و بعدازینکه فضولیشون ارضا شد رفتن،فقط سوده موند و گفت:راستی نمیخوای برات کلاغ پر برم؟

-دوس داری بری؟

-نه اما من سر شرطمون هستم

-نمیخواد کلاغ پر بری،بعد کلاس کمکم کن ازپله ها برم پایین

-اوکی،پس تااخره کلاس

وقتی کلاس تموم شد سوده اومد سراغم و باهزار بدبختی تونستم برم محوطه،از سوده تشکر کردم و ازش جدا شدم!رفتم روی یکی از نیمکتای محوطه بشینم که خستگی در کنم.همینجور اینور اونور رو نگاه میکردم که دیدم امیرعلی ازروبه رو داره میاد سمتم یه پوفی کردم و منتظر شدم که اومد به رگبار فش ببندمش

-سلام

-گیرم علیک خب؟

-بابا تو چقدر کینه شتری هستی؟

-ببخشیدا اگه بخاطره جناب عالی نبود و شمامنو میرسوندی دمه خونمون همچین چیزی نمیشد که الان من غلط کردن بیوفتم که بیام دانشگاه.

-ببخشید خب

-وای با ببخشید تو پام خوب شد الان میپرم بالا پایین

-بلند شدم که برم سمته خیابون ماشین بگیرم اونم پشت سرم اومد:

-بیا من میرسونمت

-من دیگه عمرا تو ماشینه تو بشینم

-چیه؟میخوای بااین پات وایستی ماشین بگیری؟فرض کن من تاکسیم

-خیله خب پس زود باش پام درد گرفت

زود رفت که ماشینو بیاره،با همون سوناتا جلوی پام ترمز کرد پیاده شد که کمکم کنه!اما من کمکشو رد کردم ورفتم سمت درعقب:چرا عقب میشینی؟

-عادت ندارم تو تاکسی جلو بشینم

-اه چقدر لجبازی تو!

برام درعقب و بازکرد و من نشستم تو ماشین درو برام بست،خودش هم نشست و ماشین راه افتاد.سیستم ماشین رو روشن کرد و یه اهنگ ملایم گذاشت صداشو هم زیاد کرد:

-ببخشید میشه کمش کنی؟

-اِ؟فکرکردم خوشت بیاد

-نخیر حوصله ندارم

-ببین من نمیدونم تو تاحالا عاشق شدی یا نه!نمیدونم کسی رو دوست داشنی یا نه!ولی من اون روز اونو به هرکسی ترجیح میدادم،دسته خودم نبود که اون حرفا رو زدم

-فکرکردی نفهمیدم بخاطره اینکه اون دختره خوشحال شه منو ول کردی.!.اون که خودش ماشین داشت متوجه هم شدم که باماشین جدا رفتید ولی برای اینکه اون ناراحت نباشه منو ول کردی

-واقعا متاسفم قصد نداشتم...

وسطه حرفش پریدم:ببین من به عذر خواهی تو احتیاجی ندارم،نیاز هم ندارم بخوای برام توضیح بدی!

-نمیدونم توچرا نمیخوای یه پسر بهت محبت کنه!چرا نمیزاری من کمکت کنم!

-نیاز به کمک ندارم!اصلا میدونی چیه به پسر جماعت اعتماد ندارم

-چرا؟

ماشینو نگه داشته بود و زل زده بود تو چشمای کن

-میخوای بدونی؟

-اره

-چون که یکی ازهمجنسات بهم ثابت کرد که نباید نه به اون و نه به هیچ پسره دیگه اعتماد کنم!

-چرا همه رو به چوبه یه نفر میزنی!

-چون لیاقته تو هم همینه!حالا لطفا راه بیوفت که میخوام زودتر برسم

زیر لب پوفی کرد و راه افتاد،باسرعت زیادی میروند تارسیدم دمه خونه یه اسکناس پنج تومنی گرفتمم روبه روش

-نیازی نیست

پولو انداختم رو صندلی جلو گفتم پوله دربست میشه همین قدر،درو باز کرد و بدونه کمکش پیاده شدم!

تاپیاده شدم گازشو گرفت و رفت:اه پسره بی لیاقت!حقته باهات همینجوری حرف بزنم

باچوب دستیم خودمو رسوندم به دمه درو زنگ زدم!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
خیلی عجیب بود کسی درباز نکرد!یه بار دیگه زنگ زدم که یه صدای غریبه ازتو خونه گفت:مگه سراوردی؟وایستا الان درباز میکنم!
تا دروباز کرد ازتعجب شاخ دراوردم
-چیه جن دیدی؟
-اشکان تویی؟
-پــــّ نــــه پــــّ باباشم باشکل اشکان اومدم ریا نشه!
-خاک توسرت،تو هیچوقت آپدیت نیستی!پ نه پ دیگه خزشده خره!
-ممنون که دلتنگیتو اینطور ابراز میکنی!
-بس که دوستت دارم پسردایی،حالا برو کنار هم باد بیاد هم من رد شم!
-بابا من فکرمیکردم تو زودتراز تینا شوهر کنی اما میبینم این زبونت کاردستت داده
-انقدر حرف نزن منکه میدونم تو ازخداته من بهت گوشه چشمی بکنم بیای خواستگاری
-اون ماله بچگی بود که هم قیافه داشتی هم زبون دراز نبودی،هرچند بودی اما میبینم طولش رشد کرده،منکه هیچی سوپوره محلتونم نمیاد تورو بگیره!
-بجای اینکه انقدر حرف بزنی بهم کمک کن راه برم خاله زنک!
-اوا من کجام به خاله زنکا میخوره!
-هیچ جات فقط انقدر حرف نزن!دسته منو هم ازپشت بستی!
اشکان اومد و جلوم زانو زد:
-خوشم میاد منظورمو میفهمی!
-دختر عمه خرتم!حالا بپر بالا که ایستگاه بعدی پذیراییه!
رو کمرش دولا شدم و پاهامو باملایمت گرفت منم دستمو دور گردنش قلاب کردم،راه افتاد سمته ساختمون وقتی رفتیم پذیرایی دیدم دایی و زنداییم هم هستن:اِ؟سلام دایی ،سلام زندایی من فکرکردم این یارو تنها اومده
-ای پدرسوخته برا همینم پسرمو مظلوم گیراوردی پریدی رو کمرش؟
-اره بابا میبینی این چقدر دیکتاتوره؟؟فکرکرده باربیه نمیدونه قدره...
یه دونه بامشت زدم توسرش:قده چی؟؟؟
-وای هیچی بیا برو اونجا بشین دستشم عین سنگ میمونه!
منو برد روی یه مبل خودش ازپشت سمت عقب کشید و کمکم کرد بشینم!
-وای یاحضرت فیل این دیگه چه عجوبه ایه!
-هوی درست صحبت کنا.درسته نمیتونم پاشم اما تک تک این میوه هارو پرت میکنم سمتت بعدم مجبورت میکنم جمعشون کنی!اصلا ببینم توچرا همینجوری نشستی؟بیا برو تینا رو صدا کن بیاد
-دیر اومدی خانم بانامزد جونشون رفتن بیرون!
-چی؟؟نامزد؟؟
-اره دیگه!مگه نمیدونی صیغه خوندن!
-نه
بعدیه نگاه به مامانمو صحرا انداختم شماها چرا بهم نگفتید؟
-تواونموقع بیمارستان بودی!
-واا مگه چی میشد من بدونم!بزارید تینا خانم اومد اگه دیگه باهاش حرف زدم!
-اوه اوه چه لوسم شده!عمه انقدر به این میرسید اینجور شده ها،نکبت
-پلشت میگیرم میزنمتا
-چجوری؟اگه تونستی بزنی من یه اسکناس 10تومنی بهت میدم!
-خدایی میدی؟
-اره
-همه شاهد باشید چی گفتا
بعد یه سیب برداشتم و مستقیم پرت کردم که خورد تو پیشونیش و از پشت افتاد:
-وای سرم!هوی جرزن من گفتم خودت بزنی
-نخیر شما تومتن شرط بندی اشاره ایی به اینکه بادست بزنم نکردی پس ده تومنه منو رد کن بیاد
-الان که پول ندارم باشه بعدا
-نخیر الان از یکی قرض کن،فکرکردی من میزارم بپیچونیم؟عمرا
-از کی قرض کنم کسی به من پول نمیده
رو کردم به داییم:دایی جون شما بهش پول نمیدید بده به من بعد شما ازحلقومش بکشید بیرون؟
-چرا دخترم،اشکان بیا ببر بده بهش،ازحقوقت 30هزارتومنم کم میکنم
-اِ؟؟بابا چرا سی تومن؟
-10 تومنش بخاطره بدهیت 20 تومن برای اینکه عادته بده شرط بندی ازسرت بیوفته
اومد سمتم و پولو بهم داد بعد پرید سمته باباش:
بابا،بابایی،بابا جونم اینکارا چیه بامن میکنی؟
-بلند شو خرس گنده خجالت بکش،رو پای من چرا اطراق کردی؟
بعد باخنده اشکانو شوت کرد اونور:
ببین مامان دست به یکی کردن پسرتو بیچاره میکنن!
-تقصیره خودته،اول فکر کن بعدا یه کار رو انجام بده
-اینجا چرا هیشکی منو دوس نداره
-من که تورو دوس دارم
-اه صنم ادم تراز تو نبود منو دوس داشته باشه
-زهرمار حمال ،لیاقت نداری که!
-عمه دخترتم باهوشه ها،فهمیده دیگه هیشکی نمیاد بگیرتش اومده اینجور نازه منو بکشه بیام خواستگاریش
-اخه توپچولم ناز کشیدن داری؟؟
-بله که دارم!مامان بهش بگو چقدر خواستگار دارم!!
-لابد هرچی ترشیده است خواستگارته؟
-نصفشون ترشیده ان،توام جزوشونی!
یه قندپرت کردم که خورد رو سینش:هوی ترشیده ابجیه نداشتتو خودتیا!
-منم بهت ارادت دارم دختر عمه!
توهمین حین زنگ خونه رو زدن،صحرا رفت درباز کرد که خاله و تیناو شوهرخالم اومدن،تینا اومد سمتم و پیشم نشست اما من بهش محل ندادم،اشکان خطاب بهش گفت:اینا جون پیشش نشین الان گازت میگیره،مثه اینکه یکی بندو آّ داده از مراسمت باخبر شده!
تینا مشکوک به اون نگاه کرد و گفت:نکنه اون یه نفر خودت باشی؟
-من؟نه به جونه تینا!
-جونه ابجیت
-چرا این دوتاانقدر به ابجیه من علاقه دارن!بابا ماله خودتون نخواستم
تینا رو کرد به من و گفت:بامن قهری صنم؟
-باهات قهرم؟؟نه مگه بچه ام!فقط دارم همونجوری که توباهام رفتار کردی رفتار میکنم!مثله یه غریبه!
-صنم بخدا حسام خیلی اصرار داشت که زودتر تحت نظر خانواده ها رفت و امد داشته باشیم
-تینا خانوم لازم نیست توصیح بدی!بعدشم مگه من گفتم منو دعوت کن!چی میشد بهم فقط میگفتی؟یعنی انقدر غریبه شده بودم؟
-نه بخدا
-تینا تورو خدا بس کن،اشکان میشه بیای کمکم منو ببری اتاقم سرم درد میکنه
مامانم رو کرد بهم و گفت:قرصاتم نخوردی بزار بیارم بخوری بعدبرو بخواب
زودقزصامو اوردن هرپنج تا قرص رو پشت سره هم انداختم بالا ،بعداشکان اومد همونجوری کولم کرد و بردتم بالا:
بفرما اینم اتاقه جناب عالی!
-مرسی اشکان
-دلم برات تنگ شده بود دختر عمه
-پسر دایی رو کیلویی چند؟بیا برو دیگه بچه پررو!
-بی ادب دارم ابراز احساسات میکنم!
-بی تربیت من خودم شوهر دارم!
-نفهمیدم نفهمیدم چندوقت نبودم بهم خیانت کردی؟شوهرت کیه؟
-شاهزاده سوار بر پرادو سفید
-اونکه منم
-توگورت کجا بود که کفن داشته باشی؟تو سوار ژیانم نمیتونی بشی
-پاشم برم تابیشتر ازاین ترور شخصیتیم نکردی
-برقم خاموش کن!خدافظ
-خداحافظ شماهم باشه!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++++++++++++
تاصبح خوابای درهم برهمی دیدم،صبحم باصدای زنگ پاشدم.اول خواستم نرم دانشگاه بعدبه این فکرکردم اخرای اردیبهشته و کمتر از یه ماه دیگه هم امتحانا شروع میشه اینطوری خیلی عقب میوفتم،تاهفته دیگه که گچ پامو باز میکنم به هرسختی شده خودمو میرسونم دانشگاه!لباسمو عوض کردم و چوب دستیمو برداشتم از پله ها اروم اروم شروع کردم پایین اومدن!خداییش خیلی سخت بود!اما باید سعی کنم بدونه کمک پله ها رو بالا پایین کنم،مامانم ازم خواسته بود اتاقمو بیارم پایین اما خب چیکارکنم اتاقمو دوس دارم،نمیخوام برم یه جادیگه بخوابم!به پایین که رسیدم دیدم کسی نیست داد زدم:صاب خونه کجایی؟
یهو مامانم از حیاط اومد:واا دختر چطور اومدی پایین؟
-مااینیم دیگه،به این میگن خواستن توانستن است!خب صبحانه من کو؟که من میخوام حاضر شم برم دانشگاه!
-صبحونه رو الان حاضر میکنم اما برا کلاست صبرکن اشکان میاد میبرتت!
-مگه اون میدونه من کلاس دارم؟
-اره ازم پرسید دانشگاه میری؟گفتم اره از دیروز شروع کرده به رفتن،برنامه کلاستم دادم که برنامه ریزی کنه
-وای مامان این چکاریه!درسته باهاش رودربایستی ندارم اما گناه داره راننده شخصیه من که نیست!
-خودش اصرار داشت
تودلم عروسی بوداا!دیگه لازم نبود هی توخیابون منتظره ماشین بشینم خوب میشد اون میبردتم و میاوردتم!راحت میشدم مجبور هم نمیشدم باماشین امیرعلی بیام،گفتم امیرعلی اه این پسره اعصابه منو خورد کرده!ولمم نمیکنه!
نشسته بودم پشته میز که یهو دیدم یکی از پشت محکم گردنم گرفت و بعدشم قلقلکم داد:هوییی شوخی شهرستانی نکن!نکن بابا گردنم مور مور شد!اشکان حمال نکن!
-اِ؟میدونستی منم؟
-بله خبرا زودمیرسه!وایستا منم سوخت گیری کنم تا بریم
-انقدر نخور،بابا دوروز دیگه میشی قده گوریل اونوقت باید بهت گفت گوریل انگوریل!
-اشکان همچین میزنمت اعلامیه شی به دیوارا!اصلا ببینم نه به اینکه تادوروز پیش اصلا پیدات نبود و نزدیکه یه سال بود ندیده بودمت نه به اینکه اومدی کنگر خوردی لنگر انداختی اینجا پلاسی!
-به تو چه خونه عمه خودمه!
-فعلا که راننده منی جناب پس اول کولم کن ببر اتاقم لباس بپوشم بعد منو ببر سوار ماشین کن!
همینجوری که کولم میکرد گفت:تورو خدا چیزه دیگه ایی خواستی تعارف نکنیا،مدیونه اشکانی اگه نگی!
-نه فعلا همینا کافیه امردیگه ایی داشتم بهت میگم انجام بدی
رسیدیم دمه اتاقم،منو رو تختم گذاشت چوبم رو هم داد دستم:اینا چیه میدی دستم؟بدو بدو مانتومو اون سرمه ایه رو بیار مقنعه ام رو هم بیار،برو پشته در هم یه شلوار هست که پاچه یکیشو دراوردم بیارش
باخنده گفت:چیزه دیگه نمیخوای؟؟مدیونم میشیا
خندیدم و گفتم:خوب شد گفتی ،برو دمه قفسه کتابام،فلسفه اخلاق،حقوق اساسی و حقوقه معدنی رو هم بیار بعدبزارشون تو کوله ام
اول لباسامو اول و گذاشت رو تخت بعدرفت سمت کتابام برشون داره:خب اینم کتابات
-کلاسورم رو بردار برگه هاشو دربیار بزار تو کیفم،نمیتونم دستش بگیرم
سریع اینکارو انجام داد و کیفمو بست بعدوایستاد روبه روم:هوی کجا رو نگاه میکنی؟از تواتاق برو بیرون میخوام لباس عوض کنم
-میتونی؟؟
-اره که میتونم،برو بیرون
همینجوری که شلوارمو داشتم برمیداشتم توفکر این بودم که چجوری بپوشمش؟اخه نمیتونم مامانمو صدا کنم جلو اشکان ضایع میشم بعدشم نمیشه که من هرروز که میخوام برم دانشگاه یکی بیاد لباس تنم کنه!بالاخره که چی باید یادبگیرم یا نه؟برا همین بازور اول شلوارمو دراوردم بلند شدم و پای گچ گرفتمو اول کردم تو شلوار بعد هم نشستم که اون یکی پام رو بپوشونم،خب از شر شلوار پوشیدن راحت شدم دیگه بقیه اش اسونه!مانتو رو پوشیدم و دکمه هامو بستم،برای مقنعه سرکردن لازم داشتم یه اینه ای جلو باشه براهمین اشکانو صدا کردم:هان؟
-هان نه و بعله!بیا اون اینه قدی رو جلوم نگه دار من مقنعه امو سرکنم
-دیگه پرروشدیا!درسته حمال گیر اوردی،اما حمال برقی که نیستم!
-جونه من!تو بمیری بیا!
-خیله خب منم دل نازک بیا بابا اینم اینه
رفت سمت میزتوالت و اینه رو ازروش برداشت و اومد سمتم تو دستش نگه داشت:بفرما مادمازل
مقنعه رو سرکردم و شروع کردم به مرتب کردنش،بیخیال ارایش هم شدم،همینم مونده بااین پام وایستم ارایش کنم!بیخیال،به اشکان گفتم کمکم کنه پاشم،اونم اونم اینه روگذاشت سرجاش و از پشت نشست جلوپام که بتونه کولم کنه!منم دستمو قلاب کردم و راه افتادیم از پله ها اومد پایین من باصدای بلند خدافظی کردم و ازدرخونه اومدیم بیرون دیدم دمه در یه پرادو سفید رنگ(موندم چرا همه اینا زدن تو کاره سفید؟)پارکه،دزدگیرو زد و منو برد صندلی جلو نشوند،وقتی خودش سوار شد ازش پرسیدم:ماله خودته؟؟نکبت دیشب که گفتی فکرکردم شوخی میکنی!
-چی فکرکردی؟بالاخره کارکردن پیشه بابام باید یه سودی داشته باشه یا نه؟حالا هم پیش به سوی دانشگاه
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
 
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++++++++++++++++++++++
انقدرباسرعت ماشین روند که منیکه عاشقه سرعت بودم ترسیدم،به نوعی درحال خیس کردنه خودم بودم که زود رسیدیم دانشگاه،فکرکنم 5دقیقه هم نشد!نمیدونم اصلا ساعت چندبود,اما این هوای نیمه گرم همراه بانسیم نیمه صبحگاهی نشون ازاین داشت که ساعت طرفای 9:30 10هه!حال و حوصله نداشتم خودم تخمین بزنم چه ساعتیه!وقتی که اشکان دروباز کرد و چوبمو بهم داد روبهش کردم و ازش پرسیدم:ساعت چنده؟
-یه ربع به ده!چطور؟؟
-هیچی،میشه ماشینو پارک کنی و بیای منو تاکلاسم برسونی؟
-یعنی اینجا هم کولت کنم؟
-وای تو چقدر خنگی!نخیر منظورم اینه که فقط مواظب باشی نیوفتم زمین!
درحالی که بازومو ملایم میگرفت باشه ای زیرلب گفت و همراهیم کرد!وای چراانقدر زندگی کردن تواین چندوقته عذاب اور شده؟؟همه اش تقصیره اون یارو اه!شانس اورد نمردم وگرنه هرشب میومدم تو خوابش و نمیزاشتم یه خواب راحت بکنه!رسیدیم دمه ساختمون یه لحظه وایستادم که استراحتم کرده باشم ودرحالی که هنوز بازوم تو دسته اشکان بود ازش پرسیدم:راستی ساعت 4بیا دنبالم
-چقدر کلاسات طولانیه،مطمئنی نمیخوای زودتر بیام،خسته میشیا!
-نه نگران ...
-به به میتونم بپرسم اقا کی باشن؟مزاحمه؟
من و اشکان باهم برگشتیم سمته صدا:
-ببخشید اقا کرامت میتونم بپرسم به شما چه مربوط؟
اشکان رو به امیرعلی گفت:ببخشید شما کلانتر دانشگاه تشریف دارید؟
-نه اما من مسئوله صنم خانم هستم تو دانشگاه که مشکلی براشون پیش نیاد
-میتونم بپرسم کی شمارو مسئوله من کرده؟
-دخترخاله گرامتون
-اون منو باخودش اشتباه گرفته که همه جا نیاز به مراقب داره!
درحالی که پوزخندی زده بود بااشاره به بازوم که هنوز تودسته اشکان بود گفت:نه که شما ازاین کمکا نیاز ندارید!
-منظور؟بعدشم چیزی که من نیاز دارم باچیزی که شمامیگید فرق داره!من نیاز به اقا بالا سرندارم که مراقب باشه چیکار میکنم و چیکار نمیکنم،اشکان برین حوصله ندارم
راه افتادیم و رفتیم داخله ساختمون،رسیدیم به بخشه سخت دانشگاه،پله ها!ازپله ها اروماروم بالا میرفتیم که اشکان گفت:خوشم اومد اقتدار!اون کی بود؟
درحالی که نفس نفس میزدم گفتم:یکی ازبچه های دانشگاه و دوسته جون جونیه حسام نامزده تینا!
-باتو چیکار داره؟
-من چه بدونم،انقدر ازمن حرف نکش به قدر کافی این پله ها انرژی ازم میگیره!
باهرزوری بود خودمو رسوندم به کلاس،دمه کلاس رو به اشکان گفتم:پس یادت نره 4 بیایا
-خب غذا رو چیکار میکنی؟نمیتونی بری پایین که!
درحالی که به گیجی خودم فش میدادم به اشکان گفتم:اشکال نداره صبر میکنم وقتی اومدی دنبالم منو میبری مهمون میکنی،دلی ازعزا درمیارم
-اصلا این جیب بی پول ماله شما!شیپیشم دلش نمیاد تو جیبم بمونه
-وقتی رفتیم مهمونم کردی میفهمم پول داری یا نه!اگه هم نداشته باشی بلدی که ظرف بشوری!
-ای بابا دختر تو چقدر کنه ایی!خیله خب برو!اومدم دنبالت میبرم تا کارد به اون شیکمت بزنی!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
بعدازاینکه ازاشکان جدا شدم باکمک چوب دستیم خودمو رسوندم به اولین صندلی ممکن چون حال اینکه به صندلی همیشگیم برم رو نداشتم،طبق معمول فضولای کلاس اومدن جلو،معلوم بود بحثی که باعث فضولیشون شده بود اشکانه!سوده هم اولین نفر بود که اومد جلو:به به صنم خانم راه افتادی،نه به قبلا نه به الان که هم با کرامت دوست شدی هم بااین خوشتیپ بودی!کی هست شیطون؟نترسیدی کرامت شما دوتارو باهم ببینه؟
-چقدر ذهنه شماها منحرفه!این پسر داییم بود اومده بود منو برسونه!منو کرامت هم باهم صنمی نداریم!
سوده ازاون نگاه ها کرد که یعنی خر خودتی:خدا بده ازاین پسرداییا!اگه خودت نمیخوایش به مامعرفیش کن!
-مگه من بنگاه دوست یابی دارم؟اگه میخوایش اومد دنبالم برو پیشش باهاش حرف بزن،دیگه چرا واسطه میکنی!
-ای بابا،منکه نمیتونم همچین کاری کنم!
چشمکی بهش زدم و گفتم:نترس اون عین خیالشم نیست،حالا عرصه رو خالی کنید بشینم یه ذره بخونم
اون روز هرسه زنگ رو نشستم سرکلاس،ازجامم تکون نخوردم وای که داشتم ازگشنگی پس میوفتادم!خیلی سخت بود مخصوصا برای اینکه زودبیام دانشگاه صبحونه هم درست و حسابی نخوردم!به شیکمم بدصابون زدم که اشکانو حسابی پیاده کنم ی
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه دردسر فقط برای یک شاخه گل رز | Rojin Khanum ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 117- رمان دردسر فقط برای یک شاخه گل رز , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , ღ ســـرزمـــیـــن رمــــانღ - رمان باران عشق , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت چهل و سوم - Blogfa , رمانی ها , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان خوانها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/14 تاریخ
کد :47300

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا