تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دردسر فقط برای یک شاخه گل رز (فصل هفتم)


نمیدونم این همه روو از کجا اوردم؟؟باید برم مغازه بزنم!ارزونم حساب کنم مشتری دار شم!!امیرعلی که عین این ادمای بی دست و پا ساکت بود،زیادی محتاط بازی درمیاره!نمیدونم چرا فقط زبونش برا من بیست متره!!
پلیسه خیلی سیریش بود،وایستاد تاخوده بابام بیاد،حالا به امیرعلی نگفت خانوادت بیانا؟؟ولی منه بدبخت چون دخترم،جدابادم کافی نیس بیارم،باید لابد بابا ادم و مامان حوا بیارم تا ولم کنن!
نیم ساعت بعد بابام اومد،سرمو انداختم پایین مثلا خجالت کشیدم(حالا خوبه بابام میدونه من نمیدونم خجالت و با چه خ ایی مینویسن!!)
بابام با پلیسه حرف زد که بااطلاع اون اینکارو انجام دادیم ،پلیسه هم دهنش بسته شد فقط از زبونه دراز من گله کرد که بابام خندید و گفت:این زبونش دسته ما نیس،حتی فکرم نکنم خودش اختیارشو داشته باشه!!
پلیسه هم ازین خنده های مامان کش کرد و رفت،جوونه خوشگلی بودااا،ولی حیف بی تربیت بود،باید ادمش کنم!!(من هی میخوام همه رو ادم کنم اما کی منو ادم میکنه؟؟)
امیرعلی که سرشو تا میتونست انداخت پایین،اما من نه!اصلا انگار نه انگار!بابام با ماشین اومده بود!!هوراا!ازاون پول انقدر برامون مونده بود که بابا تونست یه ماشینه خوب بخره و بقیه اش هم سپرده گذاری کنه!حداقل خوبیش این بود که یادگرفته بود ریسک نکنه!برا همین تو شرکت هنوز کار میکرد!
امیرعلی گفت:ببخشید خیلی زحمت دادم بهتون!
-نه پسرم خواهش میکنم،اینام وظیفشونه این کارو کنن،نمیدونن که قصد وقرض هرکی چیه؟؟(ایول بابای اپن مایندم!)
-جناب ایمانی برسونمتون؟؟
-نه پسرم،به سلامت زحمت کشیدی!!
ازدمه پارک بیرون اومدیم و سوار ماشین بابا شدیم!عینه چی میروند!باید حتما برم رانندگی یاد بگیرم!تاحالا هرکاری خواستم کردم اما این یه کار ازدستم دررفته!!
تاخونه حرفی نزدیم،منو رسوند دمه خونه،یه ماچ ابدار از گونه بابام کردم!!اخه بابام بهترین بابای دنیاست،حالا اگه بابای هرکی دیگه بود،کله پاچه دخترشو پخش میکرد!!
دره خونه رو باز کردم،خوبه کسی نفهمید کلاس نداشتم وگرنه واویلا میشد!
ازحیاط گذشتمو و وارد خونه شدم
خونه سوت و کور بود،طبق معمول لابد مامان خونه خالست دیگه!بیخیال من برم بخوابم که مهمترین چیزه ممکنه!!
مانتو و مقنقه رو دراوردم و خودمو پرت کردم تو تخت و خوابیدم!!
احساس کردم داره زلزله میاد،چشامو باز کردم،بله؟؟نفهمیدم؟
اول فکر میکردم تیناست اما دیدم صحراست که اومده رو من پیتیکو پیتیکو میکنه!باید برم تو اینه نگاه کنم!شاید شبیهه چارپایانم و خودم خبر ندارم!
خواب الود گفتم:وای صحرا بخدا توام هم وزنه تینایی!منو با تخت یکی کردی!
اصلا بدونه اینکه توجه کنه چی گفتم ،گفت:نمیدونی چی شده؟؟انقدر خوشحالم که نگو!
خودمو کشیدم بالا از زیر پتو صحرا رو پرت کردم عقب وصاف نشستم،درحالی که چشامو میمالیدم گفتم:هان چی شده؟؟
-هان چیه بی تربیت؟؟نمیدونی ک چی شده؟دارم بال درمیارم!!
-ببین تو بامعقوله فضولیم گل کرده اشنایی بگو دیگه چی شده؟
-نمیگم باید خودت حدس بزنی!
چشامو ریز کردمو گفتم:تیریپه حرف زدنت عینه این دختر ترشیده هاست که خواستگار پیدا کردن!
یه دونه بامشت اروم زد تو سرم و گفت:من ترشیدم؟
سرمو مالیدم:نه اجی!راستیش فکر کردم تو اینه دارم حرف میزنم!حالا بگو چی شده؟؟
-هیچی!اشکان اس داده بهم!میخواد بیاد خواستگاری!
بینه انگشته سبابه و شصتمو گاز گرفتمو گفتم:واا؟خدا به دور!مردم چقدر بی حیا شدن!به جا اینکه به مامان باباش بگه بیان درمیون بزارن اومده مستقیم گفته،فکر کنم این خجالت و خورده روش چندتا لیوان ایس پکی،ایس تی ای؟یه چیزی خورده!!والله مردم میرن خواستگاری،دورو اطرافیانه ماهم میرن خواستگاری!
-صنم کتک میخوایا!
یه دونه زدم تو صورتم:اوا خاک بر سرم،توام شوهری شدی؟توام زلیل؟یا خدا کی مونده که من دیگه بهش تکیه کنم؟؟
رومو کردم به اسمون و گفتم:خدایا فامیلای مارو شفا بده از دست رفتن!

رومو کردم به اسمون و گفتم:خدایا فامیلای مارو شفا بده از دست رفتن!
صحرا یه ذره دیگه هم تواتاقم موند و بعد هم رفع زحمت کرد!!
ازرو تخت پاشدم،بعداز قرنی روتختیمو صاف و صوف کردم،از پله ها رفتم پایین،مامانم رو ازروبه رو دیدم ،یه سلام بلند کردم و 4تا پله باقی مونده رو پریدم پایین!
مامانم،دستشو زد به کمر و من خودمو برای دعوا کردن اماده کردم(فکر کنم ژسته دست به کمرو ازمامانم گرفتم!)
بلند گفت:دختر این چه کاری بود کردی؟؟نگفتی تو پات تازگی شکسته بود دوباره یه چیزی بشه؟؟
رفتم سمته مامانم ،دستمو انداختم رو دوشش و گفتم:نه بهناز جون،چیزی نمیشه!!اصلا هرچی پیش امد خوش امد،فقط تو خوشگل خانم حرص نخور!
یه دونه زد پس گردنمو گفت:پدر سوخته حالا برا من داری اهنگه خرکن خرکن میخونی؟؟
یه ماچ ابدار از لپش گرفتم و گفتم:من؟؟نه بابا،گل دختر خودمی!
تاقبل ازاینکه عکس العملی نشون بده دویدم سمته پذیرایی!
مامان باخنده ازاونجا دور شد و رفت اشپزخونه،منم که پشت کاناپه سنگر گرفته بودم وایستادم و خودمو پرت کردم رو کاناپه از رو میز کنترل تی وی رو روشن کردم و نشستم به نگاه کردن،هرچند هیچ چیزه خاصی نداشت،برا همین زدم ماهواره و کانال هارو پشت سرهم عوض کردم تااینکه دیدم تی وی پرشیا داره شو هندی نشون میده،از فیلم هندی جدیدا خوشم اومده بود،نه این فیلمای عاشق معشوقشا!این فیلمای کمدیش،تازه هروقتم اهنگ هندی شروع میشه منم پامیشم باهاش میرقصم!اهنگی که نشون میداد قشنگ بود بلند شدم و شروع کردم به رقصیدن!جاهایی که دختره و پسره باهم بودن و میرفتم نزدیکه درخچه مصنوعی مامان و یکی از برگاشو میگرفتم!
مامانم اومد تو حال و همینجوری باخنده وایستاد نگا کرد،رفتم جلو دستشو گرفتم و گفت:بهی جون به چی نگاه میکنی؟؟بیا وسط!
به زور مامانمو تکون دادم که مثلا داره میرقصه!بعدباخنده منو عقب هول داد و رفت نشست!بعدهم بدترین کاره ممکن که میتونست رو کرد!!تی ویه عزیزمو،عشقه زندگیمو خاموش کرد!
پریدم رو مبل و زل زدم تو چشاش:مامان واقعا که! شووره منو چرا خاموش کردی؟؟
-اگه همینجوری تو چشام زل بزنی بچه اتو هم میسوزونما!
-بچه ام؟
-اره دیگه،لب تاپ عزیز تر از جانتو میگم
یه نچی گفتم و ادامه دادم:ماشالا با سیستمای من دشمنیااا!راستی بابا از شرکت زنگ زده خونه؟
مامان صورتشو برگردوند سمتم و ابروهاشو داد بالا:نه چطور؟؟
لباموحالت اردک کردمو دستمو پشتم گره زدم:هیچی
-تو الکی حرف نمیزنیو سوال نمیپرسی!چی شده؟باز دسته گل به اب دادی؟
چارزانو و دست به سینه عینه این بچه پررو ها نشستم:دسته گل چیه مامان؟؟ادم نمیتونه توروز روشن باهم کلاسیش بره بیرون!اه پلیسام الکی گیر میدنا!
مامانم محکم زد تو صورتش:امروز گشت گرفته بودت؟؟باکدوم هم کلاسیت؟؟
-امیرعلی،دوسته حسام!
مامانم باخنده گفت:اهان پس بخاطره کتک کاری بااون بیچاره بهت گیر دادن!اره؟
ابرو هام یه چندسانتی رفتن بالا :کتک کاری؟؟مگه من زورم به اون غول تشن میرسه؟حالا فرضیه کتک کاری رو چجوری پیدا کردی؟
-عزیزم سابقه ات خرابه!بعدشم همه میدونن سایه اون بیچاره رو با تیر میزنی!خب به بابات زنگ زدی؟
-اره دیگه،پلیسه ازاین بچه پررو ها بود!شانس اورد پلیسه وگرنه فکشو میاوردم پایین
مامانم لبه پایینشو گاز گرفت:دختر این چه طرزه صحبت کردنه؟دخترم مگه اینجوری جرف میزنه؟
-مامان جونه شوورت گیر نده دیگه!
-خب حالا بابات چی گفت؟
-چیزی نگفت،فقط منو رسوند،یه سوال مامان بابا اومد باید خجالت بکشم؟یا مثله همیشه رفتار کنم؟
مامانم با تعجب و خنده گفت:یعنی تو نمیدونی چجوری رفتار کنی؟حقا که باید پسر میشدی!نمیخواد تو خجالت بکشی!عادی رفتار کن بابات میدونه ازاین کارا بلد نیستی!
قیافمو متفکر کردم:خب،میخوای شامه امشبو ....
مامانم نزاشت ادامه بدم:آی قربونه دستت،برو 5تا پیمونه برنج پاک کن تا بقیه اشو بگم!
جفت دستامو اوردم بالا:یواش یواش مامانی،نگه دار مام سوار شیم،بزار حرفمو تموم کنم بعد!میخواستم بگم میهمونتون کنم!من عمرا بشینم آشپزی کنم!منو آشپزخونه سایه ی همو با تیر میزنیم!چه کاریه؟؟پیتزافروشی خوب اطراف خونه زیاده!
مامانم یه نچ نچ بلند بالایی کردو گفت:میدونستم ازت بخاری بلند نمیشه!بیا برو نخواستم!
مامانم دوباره رفت تو اشپزخونه،ماشالا اشپزخونه شوهره دومه مامانمه!
بیخیال تی وی شدم و رفتم اتاقم!رفتم سمته لپ تاپ تا یه ذره برم اینترت بچرخم!هنوز کانکت نشده بودم که صدای گوشیم بلند شد!
یه عالمه تعجب کردم،چراغ گوشیم هی روشن خاموش میشد و باهرروشن شدن اسمه گل دزد رو نشون میداد!دکمه سبز رو زدم:
-بله؟
-سلام خوبی؟
-مرسی
احساس کردم خنده اش گرفت،باکمی مکث گفت:من خوبم بخدا!
-از نیشه بازت معلومه
-ایشالا خودم زبونتو کوتاه کنم!
-شما بینی در خواب پنبه دانه!
-حقا که دماغ گنده ایی که تو شب خواستگاری نثارت کردم حقت بود!
چشامو درحد لالیگا گشاد کردم و باعصبانیت گفتم:تو خیلی غلط زیادی کردی!شیطونه میگه دماغتو بگیرم جونت دربیاد!
-مگه میتونی؟؟
جواب سوالشو ندادم و گفتم:زنگ زدی این شر و ور را رو بهم بگی؟؟اگه کاری نداری قطع کنم؟؟
-چرا حالا انقدر زود جوش میاری؟زنگ زدم فقط حالتو بپرسم و بپرسم بابات چیزی نگفت؟
-حالا گفته باشه،تو چیکار داری؟
-مثلا دوس پسرتما
-یادت نره،دوس پسر قلابی!!درضمن فردا ساعت 9دمه خونمون باش!ده کلاس دارم!
-باشه،بعدش باهام میای برم خرید؟
-خریده چه موقع؟
-عروسیه دوستمه،حسام اینام دعوتن!میای ؟
-اکی مشکلی نیست!پس تا فردا!
-خدافظ
گوشیو قطع کردم و رفتم سراغ لپ تاپ
 
کانکت شدم اینترنت و شروع کردم به چرخیدن!ماشالا بیکاری بودم واسه خودم!انگار نه انگار که امتحان ترمم کمتر از یه ماهه دیگه شروع میشد!به هرچی سایت بود سرزدم!چندتا عکس و اهنگم گرفتم،اهنگایی که گرفتم و به ترتیب گذاشتم پِلی شن!یه ذره بدنم رو کشیدم که خستگی در کنم!از پشته دستگاه پاشدم و رفتم پشته پنجره،پنجره رو باز کردم و نشستم پشتش،یه باد خنک به صورتم خورد خیلی حسه خوبی داشت!اما این باد منو برد به یه دوران نه چندان دور!!بیاد اون موقع خودمو پرت کردم رو تخت و دستمو کردم تو قفسه ای که بالای تختم بود!هی کتابارو اینور اونور کردم که بالاخره دستم به چیزی که میخواستم خورد!
دفتر خاطراتم رو بیرون اوردم!یادش بخیر تا قبل از دانشگاه عادت همیشگیم بود که خاطراته همیشگیمو بنویسم،اما دیگه خیلی وقت بود ترکش کردم!حتی دیگه تینا هم میدونست نباید برا کادو تولدم یه دفترخاطرات بگیره تافیلم یاده هندستون نکنه!
رفتم دوباره پشته پنجره نشستم دفترمو باز کردم،اولین صفحه رو دیدم:
تاریخ:08/08/87
سلام دفتر خاطره ی خوبم!
خیلی هیجان دارم،میدونم توام منتظری که زودتر خبرارو بهت بدم،باشه چون تو دوسته خوبی هستی زود بهت میگم!
امروزم اونو دیدمش!نمیدونم چقدر گذشته اما خب فکرکنم یکی دوهفته شده!اونکه اصلا محل نمیده!نمیدونم چیکار کنم،هرروز یه کیف دستش میگیره و از دمه مدرسه رد میشه!خب خوشگله...چیکار کنم؟خوشم اومده ازش دیگه!میدونم الان مگی دختر مگه انقدر جلف،چرا ازصحرا یاد نمیگیری،بااینکه سال اوله دانشگاشه اما سنگین رنگینه!خب من همه اش17سالمه یه دختر که دوم دبیرستان درس میخونه!منکه دختر پیغمبر نیستم ،ازکسی خوشم نیاد و چشم چرونی نکنم!بیخیال دیگه دوسته خوبم!
منتظره خبرای بعدیم باش تا ببینم بازم این خوشگل پسرو میبینم یا نه؟
بوس بوس
***
خودمم خنده ام گرفت ازاین خاطره ای که نوشتم،وای چقدر اشگول بودم اونموقع!مگه ادم با دفتر خاطراتشم حرف میزنه؟؟خب تو خل بودنم که شکی نیس اما منو صحرا بهم نزدیک نبودیم که بخوام دردو دل خواهرانه باهاش کنم!شاید اگه صحرا باهام دردودل میکرد منم باروی باز میرفتم پیشش و احتمالا نصیحتم میکرد،بعدشم لابد من دیگه سراغه فرزاد نمیرفتم!نمیدونم واقعا چی بگم!شاید اگه فرزاد نبود خب به یکی دیگه دل میباختم و همونجور لوس و دست و پاچلوفتی میموندم...
درخونه باکلید بازشدو افکار من تیکه پاره موند از پنجره نگاه کردم دیدم به به بابا جونم هندونه به بغل وارد شده!دفترمو بستم و گذاشتمش سرجاش در اتاق رو باز کردم و دوتا پا هم قرض کردم و باسرعت نور رفتم پایین،خب هرچی باشه باید حسابی پاچه خواری کنم دیگه!
پریدم جلو پایه بابا،یه ذره جاخورد اما بعد یه لبخند زد،به زور هندونه رو ازدستش گرفتم!هرچند که بعدش به غلط کردن افتادم!هندونه هه نالوتی خیلی سنگین بود،عینه قورباغه راه رفتم و هندونه رو گذاشتم رو کابینته اشپزخونه!یه نفس عمیق کشیدم و رفتم سمته ظرفا،یه لیوان خوشگل موشگل برداشتم و یه چایی که به چشم خودم خیلی خوشرنگ بود اما به چشم مامان صد در صد اب حوضی ریختم!گذاشتم جلوی بابا بعد بایه پرس المپیکی قندونم برداشتم و کناره چایی گذاشتم!روبه روی ببا با یه لبخند ملیح نشستم!
بابا یه نگاه به چایی خوش رنگم کردو یه نگاهم به نیشه بازم!یهو زد زیر خنده و چایی رو برداشت،من هنوز داشتم همونجوری نگاش میکردم که گفت:گل دختر تو بخشیده شدی،من که میدونم تو کاری نکردی!اما دیگه جواب به جواب کسی نکن!
نفسمو فوت کردم بااین معنی که خیالم راحت شد!
شب بایه خیاله راحت بدونه هیچ عذاب وجدانی خوابیدم!یه عالمه خواب درهم برهم دیدم،ساعت 7از خواب پریدم،بعداز انجام روال عادی حاضر شدن دیدم خیلی فرصت دارم!بعدعمری دوباره تصمیم گرفتم ارایش کنم و برم دانشگاه،اما قبل ازاینکه بشینم به امیرعلی اس ام اس زد که ساعت 8و نیم بیاد دنبالم!نیم ساعت زودتر برسم دانشگاه بهتر ازاینه که تو خونه منتظر بشینم!
جوابمو نداد!اصلا اهمیتی ندادم،اگه نمیومد باتاکسی یا مترو میرفتم اونوقت اون میشست سماق بمیکه!والله انگار چلاقم که بشینم اون بیاد منو ببره دانشگاه!باخودم غرغر میکردم که نشستم پشت میز توالت و مشغول شدم به ارایش!
-اخی!چه عجب بعد عمری امروز ارایش کردم!چه خوشگلم شدم(عاشقتم اعتماد به نفس!)بالاخره بعدعمری صورتم باز شد!
ازجام پاشدم،ازتو اینه نگاه به مانتوم اینا انداختم!دیدم بازم اون قدیمیا رو پوشیدم!بابا بیخیال چقدر تکراری اه!راه افتادم سمته اتاقه صحرا دیدم اونم داره حاضر میشه بره سرکار!وقتی رفتم تو اتاق باتعجب برگشت سمتم و نگام کرد:سلام صبح بخیر!چه عجب اتاقم اومدی در زدی!
اِ؟درزده بودم؟؟خودمم نفهمیده بودم!
-سلام اجی جان،خوبی؟خوشی؟
یه نگاه مشکوک انداخت و گفت:خودتی!!چی میخوای؟
-صحرا جون عزیزم،خیلی شکاکیا!!میگم که خوبی؟؟
-صنم جان عزیزم!من خوبم!حالا عینه ادم بگو چی میخوای دیرم شده!
یه چهره لوس به خودم گرفتم:فدات شم که میدونی اجیت نیازمنده،عرضم به حضور ارزشمندت که من به یکی از مانتو هات نیازمندم!ماله من همه اش کهنه و قدیمیه!امروز میخوام برم خرید،فقط یه امروز بهم قرض بده،باشه اجی؟؟
با خنده گفت:اروم بابا،چه تند تند هم حرف میزنی!بیا برو هرکدومو میخوای بردار!اینکه اینهمه خواهش نداشت!من میرم دیگه خدافظ
ازاتاق رفت بیرون و من بایه عالمه انتخاب تنها گذاشت!بابا قربونه فهم و شعورش!اگه خوده بیشورم بودم،نمیزاشتم کسی به لباسم نگاهم بکنه!حمله کردم به سمت کمدش و مشغول ست کردن شدم!صحرا معدن لباس بود!بابا منکه اونو همه اش با یه لباس میدیدم!ای نالوتی نمیپوشه ریا نشه!!
اخر سر یه مانتو سرمه ای خوجل موجل(هنو خودمم نفهمیدم چه مدلیه؟؟از کجا درمیاد میره تو کجا؟؟).دیدم خودم شلوار سفید دارم راه رفتم سمته اتاق خودم،البته قبل ازاینکه ازاتاق بیرون برم عینک ری بنه صحرا رو برداشتم!ماله خودم که نیست و نابود شده بود!!(چه سوءاستفاده گری ام من!!)
رفتم اتاقم شلوار پوشیدم ،روبه رو اینه وایستادم به حاضر شدن!وقتی کارم تموم شد یه نگاه به ساعت کردم که دیدم 8و ربعه:اه یه ربع هنوز وقت دارم!
گوشیمو دستم گرفتم و مشغول زنگ زدن به گربه نره شدم!!(حالا چرا گربه نره خدا عالم است!!)
یه بوق...دو بوق... برنداشت!!بخدا اگه بوقه چهارم رو بزنه برنداره بارون فش رو به سمتش روانه میکنما!!
بوق پنجم...بوق...
-بله؟؟
-سلام،چرا گوشیو برنداشتی؟؟اگه یه بوق دیگه طول میدادی حالتو میگرفتم
-بزار چشمات باز بشن،بعدا شروع کن!
-کجای کاری؟؟باز شدن هیچی..منتظرم شدن توبیای برم دانشگاه!!
یه اِ مصنوعی کرد و گفت:جدا؟؟من فکر کردم هنوز ساعت شیشه!منکه تازه ازخواب بیدار شدم!
یهو ته دلم ریخت،یه داد گنده زدم که خودمم ازجام پریدم:من سه ساعت حاضر شدم منتظره جناب عالی اونوقت تو کپیدی هنوز؟؟
یه خمیازه کشید:ادبیاتت مشکل داره هاا!بیا من برات کلاس ادب بزارم!
-تو برو فعلا زنگ بزن 119 ساعت گوشیتو تنظیم کن نمیخواد برا من کلاس بزاری،گل دزد!
گوشیو قطع کردم و ازپله ها باعصبانیت اومدم پایین،پایینه پله ها مامانمو دیدم:
سلام،چته؟چرا داد زدی؟؟
-هیچی بابا!خوددرگیری مزمن دارم مامان،بیخیال!من میرم دانشگاه،کاری نداری؟
-نه به سلامت!
آل استار مشکیمو پوشیدم(والله نمیدونم صنمه مشکی با سفید و سرمه ایی چیه؟؟)مثلا با مقنعه ام ست شده بود!!
حیاط طی کردم و اومدم سمته در،درو باز کردم!
درو باشدت بستم ،وقتی برگشتم میخواستم دودستی بزنم تو سره خودم:
-بابا توچرا امروز وحشی شدی؟؟دره بیچاره رو چرا زدی؟؟
امیرعلی باخنده اومد سمتم :هرهرهر،رو آب بخندی!!مگه خواب نبودی تو؟؟
یه تابی به گردنش داد:میخواستم سوپرایزت کنم!
-واای خدا قلبم،مردم ازخوشحالی!!بیا برو ماشینو روشن کن،حوصله ندارم امروز!!
-معلومه!
دیگه جوابشو ندادم و رفتم سمته ماشین و نشستم!
اونم سریع نشست و ماشینو روشن کرد و راه افتادیم!یه ربع گذشت اما دیدم نخیر مثه اینکه خیال حرف زدن نداره!بابا حوصله ام سررفته!
یه سرفه کردم،ازاون تابلو ها که معمولا میخوان پشت بندش حرف بزنن!ازگوشه چشم نگاه انداختم بهش،اما انگار نه انگار اصلا عینه خیالش نبود!!
زیرلب یه ایش کردم ،کولمو بازکردم و مبانی اقتصاد رو دراوردم و نشستم به خوندن!ماشالا هیچوقت هم جزوه نداشتم!همیشه خدا موقعه ترم میرفتم خِره بچه های کلاس رو میگرفتم کپی میکردم!
حالا خیلی خوش خط و تند نویس هستم که بشینم سرکلاس بنویسم!!خدا پدرتکنولوژی رو بیامرزه!!
کتاب رو باز کردم و مشغول ورق زدن شدم!عادت داشتم محکم ورق بزنم،اما این امیرعلی که نمیدونست!!برا همین گفت:
-اصولا باهمه درگیری،به خودت و خودم رحم نمیکنی عیب نداره!به مامان بابات رحم کن که خرج میکنن برات وسایل میخرن!بعدشم باید خرجت کنن تیمارستان روزبه!!
خدایا من هی میام خانومی میکنم جوابه اینو نمیدم اما مثه اینکه کتک دلش میخواد:
-ببین اون قضیه درخت و کرم شنیدی؟؟
یه تای ابروشو داد بالا روشو کرد سمته من و گفت:کرم و درخت؟؟نه!!چیه؟؟
-داستان زندگیه تواه!!حالا که نشستم و باهات کار ندارم تو کرم بریز!خب؟؟
شونه هاشو داد بالا و سرشو به رانندگی گرم کرد!منم کلمو کردم تو کتاب و مشغول شدم!!خوبه تادو دقیقه پیش تو دلم التماس میکردم حرف بزنه،اما خودم ساکتش کردم!منم مرض دارم مثه اینکه ولی خوب نمیشم!!
داشتم عینه چی مطلب حفظ میکردم،نیس درسای قبلی رو خوندم اینه که چون استادمون گفته ،دارم مباحثی که میخواد درس بده رو میخونم!
داشتم برا خودم هی تکرار میکردم که دیدم نگه داشت و ترمز دستی رو کشید!بدونه اینکه به من حرفی بزنه ازماشین پیاده شد،برا اولین بار فضولیم گل نکرد!اصلا مهم نبود کجا میره!این مطلبه رو حفظ کنم مهمتره!!
رو صندلی هی بالا پایین میشدم مثه ادمایی که دستشویی دارن!یهو دره سمته من باز شد،خیلی ترسیدم ناخود اگاه موقعه ای برگشتم سمته کسی که درو باز کرد دستم محکم باکتاب خورد تو صورتش!
چشام که به صورتش افتاد برا اولین بار خجالت کشیدم!!قبل ازاینکه پشته دستم به صورتش بخوره یه چیزه نرم رو حس کرده بود!الانم یه شاخه گل سرخ جلو چشمام بود!
خیلی صحنه بامزه و رمانتیکی بود!!رمانتیک ازاین نظر که جلو پام زانو زده بود و گل رو تو دستش گرفته بود،بامزه ازاین نظر که یه دستشم رو گوشش بود!!
با پت پت گفتم:ببخشید..نمیخواستم بزنم..
یه تک خنده کرد و گفت:اشکال نداره ازتو به من زیاد رسیده،اینم سهمیه قرار امروز!!
گل رو ازش گرفتم،اونم پاشد ماشینو دور زدو نشست صندلی راننده!گل رو باتمام وجود بو کردم!!
خیلی خوش بو بود!!خوشبو تراز همه گل رز هایی که بو کرده بود!!البته همراه بااون بوی جدید یه احساس جدید هم به درونم رسوخ کرد!!
اخه مگه آدم بایه شاخه گل هم خر میشه؟؟
هرچی مبانی خونده بودم ازسرم پرید!!ازگوشه چشم یه نگاه بهش انداختم!تاحالا درست حسابی بهش نگاه نکرده بودم.درواقع به صورت هیچ پسری نگا نکرده بودم!اخه پسرا بعدازاون به چشمم نمیومدن!
امیرم خوشتیپ بوداا!خوشگل که نبود!به دل میشست اما خوشگل نبود!
"خاک تو سرت صنم بشین درس بخون این استاده اخره ترم بهت نمره بده!!"
یه نفس عمیق کشیدم که فکرمو متمرکز کنم!البته نه روی امیرعلی،بلکه روی...!!روی چی متمرکز کنم؟؟مهم نیس،مهم اینه که رو اون متمرکز نشه!میگن وقتی زیر سقف یه دختر و یه پسر باشه نفر سوم شیطونه!!خب اینم یه ماشینه با سقف منم یه دخترم هرچند بااخلاقی که دارم نصفه نیمه دخترم اما مهم جسمه دیگه!!اونم که یه پسره دیگه واویلاا....
سرمو تکیه دادم به صندلی و چشامو رو هم گذاشتم،چشام گرم شده بود که خروس بی محل گفت:رسیدیم پاشو...
کلمو ازتو کتاب دراوردم،به روبه روم نگاه کردم دیدم ابله دقیقا جلو دردانشگاه نگه داشته،دیگه خدایی این کار غرغر داشت،درحالی که کولمو داشتم برمیداشتم گفتم:
-اخه خنگه تو چرااینجا نگه داشتی؟؟جلوتر و عقب تر هم میشد پارک کنیا!این حراست ببینه گیر میده!(هرچند همه کاریم تو دانشگاه میکنن!)
اون اصلا محل نزاشت و جوابمو نداد،وقتی پیاده شدم سریع ماشینو قفل کردو بدونه تعارف رفت،زیر لب گفتم:اه خاک تو سرت،من فکر کردم خیلی جنتلمنی!!الاغ....
یه لقد محکم زدم به ماشین،اشک به چشام هجوم اورد،خیلی بدنه ماشین محکم بود نوکه پایه نازنینم درد گرفت!!
نوکه پامو تودستم گرفته بودم،سرمو گرفتم بالا که دیدم وایستاده نگاه میکنه،ازهمون فاصله گفت:حرص نخور تو!!خوب میشی بالاخره!
واا پسره چرا اینجوری کرد؟؟ا
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه دردسر فقط برای یک شاخه گل رز | Rojin Khanum ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 117- رمان دردسر فقط برای یک شاخه گل رز , ღ ســـرزمـــیـــن رمــــانღ - رمان لحظه باشکوه عشق , ღ ســـرزمـــیـــن رمــــانღ - رمان باران عشق , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت چهل و سوم - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 106-رمان به خاطر رها , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/14 تاریخ
کد :47297

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا