تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دردسر فقط برای یک شاخه گل رز (فصل هشتم)


باکلید درخونه رو باز کردم و رفتم تو خونه،هیشکی هنوز تو خونه نبود،تعجب کردم مامان و صحرا چرا نیومدن؟؟مامان که خونه خاله هم نبود،نمیدونم والله،شاید رفته خرید،اما این صحرا مشکوک تر میزنه!بااین فکر رفتم سمته تلفن شماره صحرا رو وارد کردم:یه بوق...دو بوق...سه بو...
-بله؟
-سلام خوبی؟کجایی؟؟
-سلام مرسی،تازه از شرکت راه افتادم،5دقیقه دیگه هم بااشکان قرار دارم
چشام شد قد کله ام...
-چی؟؟...بااشکان؟؟چشمم روشن بزار زنگ بزنم به دایی زاده دمار ازروزگارش دربیارم!
-اِ؟صنم؟؟چیزی نگیا...اِ؟چه حلال زاده است!اومد من دیگه میرم....
-الووووو قطع نکنیاا...گوشیو بده بهش
-صنم زشته بهش چیزی نگیا...
-باشه تو گوشیو بده بهش.....
منو پشت تلفن پادر هوا نگه داشته بود،معلوم بود دستشو گرفت دمه گوشی که بااونم اتمام حجت کنه،خواهر ماهم خنگه ها،اون تادوروز پیش خر من بود،الان میگه ابرو داری کنم؟؟آبرو چی هست حالا؟؟خوردنیه؟
بعداز دو دقیقه بالاخره رضایت دادو گوشیو داد بهش!
-بلو؟
-سلام خوبی؟
-اره که خوبم مگه میشه باابجیت باشمو و بد باشم!توام مهربون شدیا،خدایا امروز چه روز خوبیه؟بزار ببینم به صحرا بگم بوسم کن بوسم میکنه؟
بعد گوشیو ازدمه دهنش دور کردو مشغوله پچ پچ باصحرا شدن و شروع کردن به خندیدن،من مشغول حرص خوردن شدم،خب بدم میاد منو معطل نگه دارن!
-اخیش چه خوب بود
-زهرمار دفعه بعدی که خواستی الکی باصحرا بگین و بخندین بعدالکی بگی بوسش کردی حداقل دستتو بزار دمه گوشی صداش نیاد،نکبت!
-اِ؟شنیدی؟
-نه بابا!شانسی گفتم!
-خب واقعیتم همینه
-اشکان میگیرم لهت میکنما!اصلا بگو ببینم خجالت نمیکشی هنوز خواستگاری خواهر من نیومدی اومدی بردیش بیرون اونم بدونه سرخر؟
-ای بابا!بزار قبل از ازدواج یه ذره صفا کنیم!
-من کجام شبیهه داییه؟؟زود میاریشا وگرنه دیدمت میدونم باهات چیکار کنم!
-خیله خب بابا!
-از صحرا هم خدافظی کن،مواظبش باشیا!خدافظ
-بای
گوشیو قطع کردم،خب این از صحرا معلوم شد کجاست،حالا مامانم کجاست؟خدا عالم است
ازجام پاشدم و رفتم
اشپزخونه رفتم و دریخچال و باز کردم،برا خودم میوه دراوردم و مشغول شستن شدم،همشو ریختم تو یه بشقاب و رفتم جلو تی وی!ماهوره رو هم روشن کردم مشغول کانال عوض کردن شدم،دیدم تو پرشین توون داره بره ناقلا نشون میده،منم که عاشقه این کارتون،مشغوله دیدن شدم!وسطای کارتون بود که مامان اومد،ازجام پاشدم و رفتم سمتش:
سلام عجقم
مامانم یه عالمه پلاستیک داد دستمو گفت:صنم دوباره این جوری حرف زدی؟لوس هستی لوس تر میشی
-دستت درد نکنه دیگه مامان،باید بگم شووورت ادبت کنه ها!
پلاستیکا رو بردم تو آشپزخونه،تااینکه چشم خورد به یه سوسک و صدام رفت رو هوا:
ماااااااااااااااااااااااا ماااااااان!
 
صبح باصدای زنگ گوشی بیدار شدم،میبایست حاضر میشدم و زود حرکت میکردم،مطمئن بودم بعداز بحثی که با امیرعلی کرده بودم نمیومد دنبالم،پس با سرعت کارامو انجام دادم،وقتی حمام رفتم و اومدم بیرون دیدم وقت کافی برای یه صبحونه کامل دارم،پس راه افتادم سمته پله ها و اومدم پایین،همه دوره هم بودن،حتی بابا!با دیدن بابا سریع رفتم سمتش و از پشت بغلش کرد و یه ماچ ابدار ازش گرفتم،بااینکارم صدای مامانم دراومد:اِ؟حالا دیگه فقط باباتو بوس میکنی؟باشه صنم خانم،بعدا میای پیشم دیگه؟
باخنده میزو دور زدم و مامانم رو هم همونجور بوس کردم،لبمو بردم بغله گوشش و اروم زمزمه کردم:ای مامان حسود،حالا خوبه بابا خودش هرشب سهمتو میده!
صدای جیغ مامان دراومد و من باخنده ازش فاصله گرفتم و روبه روش،بین بابا و صحرا نشستم.رومو کردم سمته صحرا و یه لبخند نثارش کردم و زیرلب صبح بخیر گفتم،اونم جوابمو داد.وقتی مشغوله خوردن شدم مامانم یه تک سرفه کرد و گفت:باید یه چیزی رو به همه بگم!
سرمو گرفتم بالا که دیدم توجه همه روی مامانه،مامان به همه نگاه کرد و خیلی خونسرد گفت:فردا مهمون داریم!
دوباره کلمو گرفتم پایین و گفتم:خب اینکه خیلی مهم نیس،همیشه برامون مهمون میاد!
مامان یه اخم صنم کش کرد و گفت:میزاری حرفمو تموم کنم یا نه؟اتفاقا این مهمونی خیلی هم مهمه!دیروز پری(زن داییم)زنگ زد،یه ذره حالو احوال کردو بعداز یه مقدارمِن مِن و مقدمه چینی گفت میخوان بیان خونمون،منم گفتم قدمتون سرچشم!اونم پرید وسط حرفمو گفت برای یه امر خیر زنگ زدن!حالا هم به کمک همتون لازم دارم که میخوام یه گردگیری اساسی کنم!
شونه هامو با ابروهام هم زمان دادم بالا و یه نچ کردم:نچ مامان خانم دایی اینا رو که نمیتونی بااین کارا گول بزنی پسرش بیاد صحرارو بگیره!گذشت اون زمان که میگفتن مادرو ببین دخترو بگیر!
مامانم دیگه داشت پامیشد بیاد یه گوش مالی حسابی به من بده که بابا باخنده گرفتتش و نشوندش!
ابروهامو خیلی شیطونی دادم بالاوگفتم:مامان جون بابا رو گول زدی بیچاره شد بسه،دیگه اشکان بیچاره گناه داره!
یه نگاه به صحرا انداختم که دیدم داره منو چپ چپ نگاه میکنه،بابا دسته اونم گرفته بود بلند نشه،چرا مردم حقیقت پذیر نیستن،خب پسره مردم بیچاره میشه،بابا جفت پا پرید وسط تفکرم:
مگه تو درس و دانشگاه نداری وایستادی اینجا،دستم خسته شد بس که این دوتا رو نگه داشتم برو حاضر شو دیگه
بعدم شروع کرد به خندیدن،بابا تااینو گفت یه نگاه به ساعت کردم که دیدم هفته!باسرعته جت رفتم بالا،حین حاضر شدن و ارایش کردن باخودم فکرمیکردم چی میشد امیرعلی میومد دنبالم،حداقل لازم نبود باچهارصدتا وسایل نقلیه خودمو برسونم دانشگاه!بعداز یه مقدار ارایش که سعی کردم حتی الامکان ملایم باشه،رفتم سمته کمدم که بادیدنش اه از ته حلقم دراومد،من تواین چندوقته خرید نکرده بودم و میبایست یه لباس کهنه بپوشم!دیگه نمیتونستم برم به صحرا بگم لباستو بده من!خب سنگه پا قزوین که نیستم!مجبوری مانتو خاکیمو پوشیدم و یه مقنعه مشکی هم سرکردم،شلوارمم یه شلوار جینه لوله تفنگی ابی بود که روش برش داشت و پایینش دکمه میخورد!میخواستم کتابامو جمع کنم و تو کوله ام بریزم که تاکوله رو دیدم اشکم براش دراومد،بیچاره تیکه پاره بودعینه شلوارایی که تازه مد شده!درمورده این یکی نتونستم خود داری کنم براهمین ازاتاقم اومدم بیرون و تو اتاق صحرا سرک کشیدم!نبودش،مثه اینکه زود رفته بود شرکت،پس کامل وارد اتاقش شدم و دنباله یه کوله یا کیف گشتم،رفتم سمته کمددیواریش و درشو باز کردم،باکمی گشت و گذار تونستم یه کوله پشتی خاکی پیدا کنم،چه شانسیم اورده بودم ستِ مانتوم بود.برش گردوندم و یه نگاه بهش انداختم بدنبود،زیاد کهنه نشون نمیداد،فقط چنداثار هنرمندانه باغلط گیر روش بود که نشون میداد ماله دورانه جاهلیتشه!
 
سریع ورش داشتم و بردمش تو اتاقم کتابامو دونه به دونه شوت کردم توش،کوله رو انداختم و یه نگاه تو اینه به خودم انداختم بعدکه از ظاهرم مطمئن شدم راه افتادم به سمت پایین!یه نگاه به ساعت انداختم که 7:20نشون میداد،خیلی هول شدم کلاسم ساعت هشت شروع میشد!خودمو هم میکشتم نمیتونستم به موقع برسم،براهمین تصمیم گرفتم یه کم ولخرجی کنم و دربستی بگیرم،تو پذیرایی مامانمو گیراوردم و بهش ازکمد فلک زدم گفتم،اونم بهم گفت:چرا زودتر نیومدی؟چندوقت پیش که داشتی بهم ادرس میدادی برم سرکمدت ببینم بیچاره ازماله گداها هم پاک تره برات پول گذاشتم کنار چنددست مانتو وهرچی که میخوای بگیری!
یهو انگار روحم شاد شد براهمین ازمامانم خواستم برام زودبیارتش،سریع بهم دادتش منم انداختمش تو کوله ام یه ماچ ازگونه اش گرفته ام و راه افتادم سمته در،کتونیمو پوشیدم به حالت دو رفتم بیرون.درو باز کردم،اولین چیزی که نظرمو جلب کرد تو کوچه یه سوناتا سفید بود،یه نگاه به صندلی راننده اش انداختم!باور نمیکردم اون اومده باشه دنبالم!حسابی خرکیف شدم،اگه اون نمیومد باید تو این وضعیت بی پولی،پولِ آژانس میدادم!انگار منو دید که از درخونه اومدم بیرون،تانگاشو دیدم رامو کج کردمو سمت خیابون رفتم،خشکِ خشک که نمیشد سوار ماشینش شم!اونوقت میگفت این ازخداش بوده بیام دنباله،برا همین از سلاح دخترونم استفاده کردم برای خرکردن دیگران(باعرض معذرت)همون ناز کردنه خودمون!
ازماشین یه کم دور شدم که صدای درماشین رو شنیدم،به راهم ادامه دادم که صدام کرد:
-صنم ...خانم
باکمی فاصله یه خانمم به تهش چسبوند!وایستادم اما برنگشتم،صدای پاش میومد که داره میاد سمتم.اومد روبه روم وایستاد:سلام
زیرلب یه سلام خیلی اروم کردم که خودمم صداشو نشنیدم
سرشو انداخت پایین و کلشو خاروند،بعدیهو گفت:دیرکردی،خیلی وقته منتظرتم
یه نگاه توچشاش کردم،ابروهامو دادم بالا وباتعجب گفتم:یادم نمیاد که قرار بوده باشه که شما بیاید دنبالم!
ازقصد رسمی صحبت کردم که هم بدونه ازش ناراحتم هم پررو نشه!
اونم متقابلا تعجب کردو گفت:قرارمون به این زودی یادت رفت؟تواین مدت قرار بود من ببرمت و بیارمت!
طلبکارانه جوابشو دادم:قرار؟چه قراری؟
بهم زل زدو گفت:اینکه باهم باشیم!
نگاه به ساعتم کردمو یه پوف تحویلش دادم،ساعت یه ربع به هشت بود،من خودمو هم میکشتم یا با جت شخصی هم میرفتم دانشگاه به موقع نمیرسیدم:ببین به قدر کافی من دیرم شده،بعدشم نمیخوام خضعبلاتتو بشنوم!
کلافه دستی به سرش کشید:پس بشین تو ماشین که هم تورو برسونم هم حرفامو بهت بگم!
بااین حرفش راه افتادم سمته ماشین،درجلو رو از کردم و نشستم،اونم اومد نشست و راه افتادیم،شروع کرد به حرف زدن:ببین من بهت یه معذرت خواهی بده کارم
یه پوزخند زدمو گفتم:راجبه کدومش؟اینکه میخواستی به خیاله خودت بااحساساتم بازی کنی،یااینکه میخواستی جلو دوستت برام خوشمزه بازی دربیاری؟
همونجور که به روبه رو خیره بود گفت:جفتش،راستش اولش اون چیزی که ازت خواستم فقط مسخره بازی کنم،یااون بوسه ای که ازت گرفتم به قصد بود،چون میخواستم امتحانت کنم
تااینو گفت باشتاب برگشتم سمتش:خیلی پرروایا!خجالت نمیکشی اومدی وره دلم نشستی و میگی ازقصد بوست کردم؟؟تو خیلی غلط کردی...من اون حسام و ببینم داغشو به دل تینا میزارم!
برگشت و تو چشام نگاه کرد:بهت نمیاد ادمه مذهبی باشی؟؟
روشو ازم گرفت ولی من هنوز بهش نگاه میکردم:این چیزا به مذهب نیست،به پاکیو معصومیته!شاید من قدیس نباشم،شاید اونجور که میگم پاک و مطهر نیستم اما حداقل دوس دارم اینا رو برای شوهرم و کسی که دوسش دارم نگه دارم!
یه اه کشید و گفت:این و فهمیدم براهمین واقعا ازت معذرت میخوام،ازت میخوام یه فرصت بهم بدی که خوده واقعیمو بهت نشون بدم.
-چرا برات مهمه که من چجوری راجبت فکر میکنم؟
چوابی نداد،منم برای اولین بار تو عمرم پاپیچش نشدم و مشغوله فکرکردن شدم،بعداز پنج دقیقه گفتم:قبول ولی...
 
ولی چی؟
شونه هامو انداختم بالاو گفتم:از تعداد قرارات کم شد،بجای 100تا گل رز شد70تا!دوتاشم که تاالان دادی پس میمونه 68تا...
یه نفس عمیق کشیدو گفت:باشه،قبول
سرمو چسبوندم به شیشه،یه لحظه احساس کردم ماشین وایستاده،نگاهمو چرخوندم و به جلوم نگاه کردم:یاباب الحوائج!چرا انقدر ترافیک اینجا سنگینه؟؟
وحشتناک نگاهم به ساعت دوختم:8و پنج دقیقه بود!دیگه فاتحه دانشگاه رو خوندم و ولو شدم رو صندلیو به کلاس بدرود گفتم!
چشامو روهم گذاشتم که صداشو شنیدم:کلاسه دیگه ای هم داری؟؟
یه نفس عمیق کشیدم:نه،اما این کلاس خیلی مهم بود،مخصوصا الان که نزدیکه امتحاناته میترسم این درسو پاس نکنم
-خب اگه بخوای من کمکت میکنم!
شونه هامو انداختمم بالا بانهایته بیخیالی گفتم:خدا بزرگه بالاخره یه چیزی میشه دیگه
-الان که دیگه نمیخوای بری دانشگاه؟
یه نچ گفتم و منتظر ادامه حرفش شدم:نظرت راجبه فرحزاد چیه؟؟بریم یه صبحانه هم بخوریم
مشغوله فکرکردن شدم که ریتم افکارمو بهم زدو گفت:میشه ازاونورم بریم خرید؟؟من هنوز خرید نرفتم عروسی هم فردا شبه!
تااسمه خریدو اورد لبخند رو لبم اومد :اوکی،ولی من خودمم خرید دارما
بایه لبخند گفت پس پیش به سوی یه صبحونه خوب و بعدازاون یه خریدِ خوب تر!
دیگه چیزی نگفتم و منتظر نشستم،یه نگاه به ضبطش انداختم و یه نگاهم به خودش انداختم سریع دست بردم به دستگاه پخشش یهو صدای یه اهنگ متال اجق وجق بخش شد،صدای سیستمم انقدر زیاد بود که احساس کردم کر شدم،هردو دستمو گرفتم بغله گوشم و چشامو بستم،بعداز چندلحظه احساس کردم صدا قطع شد،دستامو برداشتم باصداش به سمتش برگشتم:ببخشید دسته گل خواهر زادمه
اِ؟پس خواهر و خواهر زاده هم داره!بیخیال سرمو چسبوندم به شیشه که یه صدای قشنگ و ملایم تو دستگاه پخش شد:
چشات ارامشی داره که تو چشمای هیچکی نیست
میدونم که توی قلبت به جز من جای هیچکی نیست
چشات ارامشی داره که دورم میکنه از غم
یه احساسی بهم میگه دارم عاشق میشم کم کم
تو با چشمای ارومت بهم خوشبختی بخشیدی
خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدی
تو با لبخند شیرینت بهم عشق و نشون دادی
توی رویایه تو بودم که واسه من دست تکون دادی
از بس تو خوبی میخوام،باشی تو کل رویاهام
تا جون بگیرم با تو،باشی امید فرداهام
---
چشات ارامشی داره که پا بنده نگات میشم
ببین تو بازی چشمات دوباره کیش و مات میشم
بمون و زندگیمو با نگاهت اسمونی کن
بمون و عاشق من باش بمون و مهربونی کن
تو با چشمای ارومت بهم خوشبختی بخشیدی
خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدی
تو با لبخند شیرینت بهم عشق و نشون دادی
توی رویایه تو بودم که واسه من دست تکون دادی
از بس تو خوبی میخوام،باشی تو کل رویاهام
تا جون بگیرم با تو،باشی امید فرداهام
(آرامش بهنام صفوی)
چقدر بااین اهنگ ارامش گرفتم،دوباره داشتم میرفتم به سمته حسرتی که خیلی وقته تو دلمه ، ماشین وایستاد و منو ازدنیای تاریکم کشید بیرون،دوباره این پسره یه گل فروشی دید و ازخود بیخود شد،باپام شروع کردم به ضرب گرفتن کف ماشین،تو فکرام غرق شدم،فقط ازخدا کمک خواستم اون دوره زندگیم ازذهنم پاک بشه،دیگه توانه اینکه بخوام بهش فکرکنم،یااینکه...
درماشین باز شد،امیرعلی اومد کنارم نشست،این دفعه بجای یه شاخه گل یه دسته گل رز گرفته بود، ازدستش گرفتم و به بینیم نزدیک کردم،خیلی قشنگ بود،رومو کردم بهش که گفت:درسته قرارمون یه شاخه گل بود،برای امروز رو یکی ازشاخه هاش حساب کن بقیه اشو بزار برای معذرت خواهی...
یه لبخند بی جون بهش زدم و رومو کردم به پنجره،ماشین راه افتاد...
 
بعداز پنج دقیقه که ماشین راه افتاده بود همونجور که به جلو خیره بودم بهش گفتم:تو نمیخوای هیچی ازخودت بگی؟ماشالا شجره نامه خانواده منو میدونی اما من هیچی ازتو نمیدونم!
ساکت موندو بیخیال به رانندگیش ادامه میداد،انگار که من بجای حرف زدن داشتم گل لقد(لگد)میکردم!
بیخیالش شدم،مثه اینکه ازاین بشر ابی گرم نمیشد،انگار دوس نداشت نم پس بده،به جهنم!حالا نیست خیلی شخصه مهمیه،که زندگی نامه شو حتما باید بدونم،ایش سرتخته...
بادو کفش اهنین پرید وسط افکار و بدوبیراهی که توذهنم بهش میگفتم:همونطور که میدونی اسمم امیرعلی کرامته،25سالمه و دانشجو ترمه اخره حقوقم،پیشه پدر،مادرم زندگی میکنم یه خواهر هم دارم که7سال ازم بزرگتره و یه پسره 10ساله داره،آرام باشوهرش و پسرش زندگی میکنه!پدرم یه شرکت واردات و صادرات داره،حالا هرچی که دمه دستش اومد،البته بیشتر فرش صادر میکنه،براهمین وضع زندگیمون جوریه که دستمون به دهنمون میرسه،یه زندگی تقریبا خوب،شاید ازنظر بقیه خیلی خوب..
بهش نگاه کردم که ادامه حرفشو بگه اما مثه اینکه خیال نداشت حرف بزنه:خب...خودت چجور ادمی هستی؟
-من...من یه ادمه خیلی بااعتماد به نفسم،باهرکسی عینه خودش رفتار میکنم!یه جورایی مقابل به مثل،غرورمو به هیچ چیزی نمیفروشم...
داشت هی تعریف میکرد و من دوباره رفتم تو فکر:به این یارو که نمیاد مغرور باشه،ادمه مغرور که اینجوری نیس
نتونستم طاقت بیارم براهمین بهش گفتم:تومگه مغروری؟بهت نمیاد که!
-آره هرکسی غرور داره،ازاون ادمایی نیستم که باخورد کردن دیگران بخوام خودمو مغرور نشون بدم،ازهرچیزی به جاباید استفاده کرد،البته بعضی مواقع خیلی شورشو درمیارم و بایه من عسلم نمیشه منو خورد،تو هنوز اونجور مواقع رو ندیدی،اگه دیدی باتو این طور رفتار میکنم بخاطره اینه که باتو احساس راحتی میکنم،توخیلی بی ریا و صاف و صادقی!براهمین حس میکنم باید منم مثه خودت رفتار کنم!
شونه هامو انداختم بالا و دوباره خودمو توچارچوبه ذهنم کشیدم:
یارو چقدردلش خوشه هاا..باباش یه ماشین 70میلیونی انداخته زیرپاش ازاین ور به اونور،هرروز بایه مدل لباس بیرون میره،اونوقت فقط میگه زندگیمون خوبه،خب ماکه بخیل نیستیم نوشه جونشون ولی دیگه به زندگی خوب این نمیگن،به این میگن عالی...
نمیدونم چقدر گذشت اما هرچقدر که بود ماشین وایستادو من خودمو تو پارکینگه یه رستوران دیدم،اهان اینجا رو میشناسم تاحالا صددفعه اومده بودیم،پس منو اورده بود فرحزاد!حالا خوبه بهم گفته بوداا....خدایا بیماری خوددرگیری رو ازم بگیر...
 
از ماشین پیاده شدم،اون هم بعداز خاموش کردن ماشین و زدن ریموتش کنار من اومد و باهم راه افتادیم!
به طرف رستورانی که خیلی سنتی بود راه افتادیم،ادمای خیلی کمی اونجا بودن،خب معلومه کمن،اخه کی سرصبح ازکارو زندگیش میزنه که پاشه بیاد اینجا صبحونه بخوره؟؟
روی یکی از تخت ها نشستیم ،یه منو روش بود،گرفتش سمت من که توجهی نکردم و به کارگری که اومده بود سفارش بگیره گفتم:یه میرزا قاسمی
اونم همینو سفارش داد،منو رو انداخت یه گوشه:
-زیاد اومدی اینجاها...میدونی چی داره چی نداره
-رستوران سنتی ای که میرزا قاسمی نداشته باشه باید بره درشو گِل بگیره!
-اره خب
دیگه چیزی نگفتم،اونم ساکت شد.به منظره روبه رو خیره شدم،رفتم تو فکر ،بعداز پنج دقیقه غذا رو اوردن،یه نون داغ تافتون هم کنارش بود با یه پیاز،قبل ازاینکه شروع به خوردن کنم،در کوله رو باز کردم کیف دستیمو دراوردم و ازبودن جعبه ادامس توش اطمینان حاصل کردم(وای ددم چه لفظ قلم شد!!)شروع که چه عرض کنم،حمله کردم به غذا(اخه یکی نیس بگه دختره ی شکمو،نیس تو خونتون صبحونه نخوردی،تو خونتون نون خشکم پیدا نمیشه برا همینم تانون داغ دیدی از لب و لوچه ات اب روون شد،ایشش)تا ته غذامو دراوردم،سرمو بالا گرفتم که دیدم امیر داره ملایم و اروم غذا میخوره(بیا...خاک تو سرت صنم،اونکه پسره اینطور میخوره،اونوقت تو که مثلا دختری و باید کلاس بزاری،بلانسبت گاو تاتهشو دراوردی،کم مونده بشقابم گاز بزنی!)
بهش خیره شدم اما اون انگار اصلا تواین دنیا نبود،تنها چیزی که فکرشو مشغول کرده بود همون خوردن بود...
بعدازاونکه کارش تموم شد،سرشو گرفت بالا و منو بانگاش غافلگیر کرد،خیلی وقت بود که بهش زل زده بودم،سرمو پایین گرفتم!یه ذره ساکت نشستیم که گفت:بریم؟
بهش نگاه کردمو سرمو تکون دادم،رفت که پوله غذا رو حساب کنه،منم که اصلا به روی مبارکم نیاوردم ،اومد و باهم راه افتادیم به سمت ماشین..سوار شدیم ،ماشین رو از پارک دراورد و به راه افتاد،نگاهی به ساعت انداختم که 10:30رو نشون میداد:واا خدایا چه زود گذشت؟؟مگه الان ساعت 8نبود؟چرا من توهم زدم؟؟
امیرعلی داشت به سرعت میروند،من خودم عاشقه سرعتم اما این دیگه داشت زیاده روی میکرد:هوووو چرا انقدر تند میری؟؟من جونمو دوس دارما،بس نبود اون دفعه بخاطرت رفتم زیر تریلی؟؟
باخنده برگشت سمتم:تریلی؟چرا انقدر اغراق؟اگه تریلی بود که تو الان دارفانی رو وداع گفته بودی
قیافه امو درهم کردم:یه ذره خجالت،سرخ و سفید شدن تو کاره تو نیست؟؟انگار نه انگار بخاطره جناب عالی به بیمارستان مشرف شدماا،بعدشم ماشین ماشینه دیگه،مهم اینه که روی چهار چرخ راه میرفت
-دخترم تو مخت فشار نیار،ماتریلی چهارچرخ داریم،تریلی 18چرخم داریم
-خبِ حبِ پررو،الان وقته اینه که باهم بحث کنیم تریلی چندچرخ بوده؟اصلا اقا جان قطار بوده...
خنده اش شدت گرفت:قطار که اصلا چرخ نداره
باحرص-میشه تاموقعی که برسیم بامن دیگه حرف نزنی
رومو برگردوندم و به بیرون خیره شدم،والا مردم چقدر پرروان وایستاده بامن بحث میکنه ماشینی که بخاطرش باهاش تصادف کردم چی بوده!!!
ماشین وایستادو به بیرون نگاه کردم یه مرکز خرید بود،حوصله پیاده شدن نداشتم،میخواستم زیر حرفم بزنم و ازش بخوام که منو برگردونه که تا چشمم به یکی از مانتو های تو پاساژ افتاد،آب دهنم روان شد!!قبل ازاینکه ترمز دستی رو بکشه از ماشین پریدم پایین،بدونه اینکه چشم ازش بردارم،به سمت مغازه رفتم!نمیدونستم امیرعلی پشتمه یا نه...اهمیتی ندادم،تنها چیزی که تو اون لحظه برام مهم بود،خریدن اون مانتو بود،وقتی به پشت ویترین رسیدم دیدم خیلی قشنگ لباس های مانکن رو ست کرده،یه مانتو بلند مشکی با یه شلوار سفید و روسری ساتن سفید مشکی و یه کالج سفید مشکی هم روی پاهاش گذاشته بودن،دیگه داشتم بادیدن اون تیپ غش میکردم،صدا از پشت سرم اومد:ازش خوشت اومده؟
سرمو به معنای تایید بالا پایین تکون دادم،گفت:اره،قشنگه منم دوس دارم!
تودلم گفتم:کی نظره تورو خواست؟؟دوبار به روش خندیدم فکرکرده چه خبره؟؟
قبل از من وارد مغازه شد،مثه اینکه به مغازه دار گفته بود کل ست مانکن رو برام بیاره،اونم همون کار رو انجام داد.وقتی همش رو اورد به همراش یه کیف جیر ست کالج برام اورد...خیلی قشنگ بود،اما مطمئن بودم پولم به خریدش نمیرسید،از مغازه دار پرسیدم:
-ببخشید مبلغ کل این لباسا چقدر میشه؟؟
مغازه دار طبق روسوم همه مغازه دار ها که میخواست مشتری رو خر کنه گفت:شما برید پرو کنید،گرون نیست،سرش توافق میکنیم!
برگشتم به امیرعلی نگاه کردم که یه لبخند اطمینان بخش زد و بهم اشاره زد که برم.
 
تک تک لباسا رو پوشیدم،با پوشیدن هرکدومشون هزار بار ذوق مرگ شدم و تادم کما پیش رفتم،بعدازاینکه همشونو پوشیدم و کیف رو توی دستم گرفتم دراتاقک رو باز کردم،امیر رو به روی در وایستاده بود و وقتی که در رو باز کردم اولین نفری بود که تونست ببینه..چشماش یه برق خاصی زد،البته تو مدل نگاش تاثیری نداشت
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 117- رمان دردسر فقط برای یک شاخه گل رز , رمان ایرانی و عاشقانه دردسر فقط برای یک شاخه گل رز | Rojin Khanum ... , رمان خوانها , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت چهل و سوم - Blogfa , ღ ســـرزمـــیـــن رمــــانღ - رمان باران عشق , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 106-رمان به خاطر رها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/14 تاریخ
کد :47296

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا