تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق ناتمام (فصل اول تا فصل پنجم)



با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم . به ساعت که نگاه کردم فهمیدیم ساعت هفته ،وای دیر شد که صدای مامانم از پایین اومد:
- مهسا آماده ای مهشید اومد
با فریاد گفتم
- آره اومدم
سریع آماده شدم رفتم پایین مهشید که منو دید گفت
- ساعت خواب دیر شد خانم خانما دوباره دیر می رسیم
- اولا علیک دوما من دیشب اصلا نخوابیدم
- چرا؟
- برای اینکه.... حالا بریم دیر شد
بعد دست مهشید و گرفتم و از مامان خداحافظی کردم ، از خونه اومدیم بیرون که مهشید دستشو کشید بیرون و گفت
- چه خبرته چرا این جوری می کنی؟
- بابا دیر شد ، ماشین آوردی ؟
- نه ماشینمو اشکان برده تعمیرگاه
- باشه بریم تو پارکینگ ماشینمو وردارم ، ماشین تو هم که همیشه خرابه
با هم رفتیم تو پارکینگ سوار ماشین شدیم ماشین و روشن کردم که مشت رحیم درو باز کرد راه افتادیم . تو راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد ، رسیدیم دانشگاه که گفتم
- فکرکنم دیر رسیدیم
- فکر نکن مطمئن باش
ماشینو پارک کردم زود رفتیم تو دانشگاه تا به کلاس رسیدیم فهمیدیم استاد نیومده خیالمون راحت شد و رفتیم تو کلاس نشستیم ، تا استاد بیاد تو حال خودم بودم که مهشید گفت
- نگفتی چرا دیشب نخوابیدی؟
- هیچی بابا سایتمون و داشتم آپ دیت می کردم
با حالتی نگران پرسید
- مهسا نگرانی
- چیزی نیست
- چرا یه چیزی هست تو انقدر تو همی، از هرکی پنهون کنی ازمن نمی تونی، بگو چی شده.
- بگم به کسی نمیگی
- من تا به حال کی به کسی گفتم این با دومم باشه.
- حتی به آرش و اشکان
- باشه بابا بگو دیگه دیوونه شدم
تا اومدم بگم استاد اومد آروم گفتم
- بعد از کلاس بهت میگم
- باشه
کلاس که تموم شد اومدیم بیرون و رفتیم پارک جلوی دانشگاه و روی یه نیمکت نشستیم که مهشید گفت
- خب
- خب چی؟
- چی شده ؟
- ولش کن مهشید
مهشید که عصبی شده بود با فریاد گفت:
- مهسا!
- چرا داد می زنی باشه می گم
- حتما باید داد بزنم تا بگی؟
سرمو انداختم پایین و با حالتی گرفته گفتم
- مهشید ، حمید برگشته
مهشید که شوکه شده بود تاچند دقیقه هیچکدوممون حرف نمی زدیم که بلاخره مهشید گفت
- چه جوری فهمیدی ؟
- یکی از خواننده های سایتمونه
- خودش گفت حمیده؟
- نه !
- پس تو از کجا فهمیدی؟
- از طرز حرف زدنش
- مگه باهاش حرف زدی؟
- نه چت کردم.
- خب دلیل نمیشه حمید باشه
- ولی مهشید فقط حمید میدونه من خودم شعرای سایت و میگم !
- مگه چیزی گفته؟
- آره دیشب گفت شعرایی که می گی خیلی قشنگه براش زدم تو از کجا می دونی خودم شعرارو می گم که off شد دیگه هم on نشد ولی من مطمئنم خودشه
- از کجا می دونی ؟
- دیشب که داشتم باهاش چت می کردم یه حس خوبی بهم دست داد همون حسی که هفت سال پیش وقتی باهاش حرف میزدم بهم دست می داد
- نمی دونم شاید تو راست بگی
اومدم حرف بزنم که گوشیم زنگ خورد برداشتم وگفتم :
- بله
- سلام حال آبجیه گلم چطوره ؟
- خوبم چه عجب یادی از ما کردی؟
- من همیشه به یاد شمام
- تو که راست می گی !
- مهسا
- بله
- کجایی ؟
- پارک جلوی دانشگاه واسه چی ؟
- بعد از ظهر زود بیا خونه می خوایم بریم خونه عمو ناصرهمه رو دعوت کرده فکر کنم یه خواب هایی هم بری تو دیده باشه
- من نمی یام
- بابا گفته باید بیای ، مهشیدم اون جاست ؟
- آره
- به اونم بگو آماده باشه با هم می ریم
- من نمی یام همینی که گفتم
- مهسا جان بابا رو سگ نکن ، به خاطر من بیا
یه کمی فکر کردم و گفتم
- باشه ولی فقط به خاطر تو
- قربون آبجیه گلم برم کاری نداری
- نه قربونت خداحافظ
- خداحافظ
گوشی رو قطع کردم که مهشید گفت
- آرش بود ؟
- آره میگفت بعد از ظهر زود تر بریم خونه امشب میخوایم بریم خونه عمو ناصر فکر کنم یه خواب هایی هم برای من دیده باشه
- فکر نکن مطمئن باش
- کاری نداره من همه چیو بهم می ریزم
- مهسا بچه نشو
- اگه بچگی اینه باشه من بچه ، آخه چرا نمی فهمن من بابک و دوست ندارم
- اصلا ولش کن بیا بریم یه چیزی بخوریم که خیلی گشنمه .
*****
آماده شدم آرش اومد دنبالم مهشید هم که خونشون سه چهار تا خونه با ما فاصله داشت اومد و سوار شدیم که آرش سلام کرد من با سردی جوابشو دادم مهشید هم سلام کرد و گفت
- اشکان کجاست؟
- خونه آقا شجاع
- شوخی نکن درست جواب منو بده
- خب بابا عصبی نشو خونه عمو ناصر
اینو گفت و رو به من که سرم رو به پنجره ی ماشین تکیه داده بودم کرد و گفت :
- مهسا خوبی ؟
- آره
- ولی قیافت یه جور دیگه نشون می ده
- نه خوبم
- به خاطر امشب ناراحتی ؟
- تو بودی ناراحت نبودی ؟
- خب چرا
- پس حرف نزن
- چشم لال میشم
و دیگه تا خونه عمو اینا حرف نزد می دونستم که ناراحت شده ولی حوصله ی منت کشی شو نداشتم با خودم گفتم « بعداً از دلش درمیارم»
رسیدیم . زنگ زدیم که سکینه خانم خدمتکار عموم درو باز کرد رفتیم تو با همه سلام و احوال پرسی کردیم رفتیم پیش اشکان که گوشه ی سالن نشسته بود نشستیم که اشکان گفت
- سلام
به سردی جواب سلامشو دادم رو به مهشید کرد وگفت
- سلام آبجیه گلم چطوری؟
- سلام خوبم
همین جوری که نشسته بودیم بابک اومد طرفم رو کردم به آرش وبا التماس گفتم
- آرش خواهش میکنم
- باشه حلش میکنم
بلند شد رفت طرف بابک و بردش گوشه سالن و شروع کرد با بابک گپ زدن . تا آخر شبم آرش نذاشت بیاد پیش ما . آخر شب عموم همه رو به وسط سالن کشوند و گفت
- خانوم ها ، آقایون امشب میخوام نسب خانوادگیمون حفظ کنم و مهسای گلمو برای بابک خواستگاری کنم
وقتی عمو ناصر داشت این حرفا رو می زد انگار آب سرد خالی کردن روم اون جا بود که داشتم به بدبختی هایی که بابک سر دخترای دیگه آورده بود فکر می کردم نه نمی تونستم به خودم بقبولونم که بابک همسر آینده ی من باشه به اینا فکر می کردم که عموم گفت
- مهسا نظرت چیه ؟
با دستپاچگی گفتم
- نظرمن واقعا براتون مهمه
- بله که مهمه تصمیم گیرنده ی نهایی توئی
بابک اون دور وایساده بود و با لبخند مسخره ای داشت منو نگاه می کرد منم که عصبی شده بودم با خودم گفتم « یا الان یا هیچ وقت» به خاطر همین محکم گفتم
- پس این طور مهمه ، من این ازدواج و قبول ندارم من و بابک به درد هم نمی خوریم و نمی تونیم با هم زندگی کنیم اصل تو زندگی مشترک علاقه ی دو طرف که من اصلا علاقه ای به پسری که هرروز با یه دختر و هرزه است ندارم
باگریه از خونه زدم بیرون ؛ تو خیابون میدویدم و گریه میکردم و مردم با تعجب نگام می کردن رفتم همون جا که واسه اولین بار حمید و دیدم چه روزای خوبی بود بهترین روز در طول عمرم نشستم زیر درخت بیدی که اونجا بود همون درختی واسه اولین بار زیرش نشستیم و باهم حرف زدیم رفتم تو اون دوران.
حمید یکی از پرا پا قرصترین خواننده ی وبم بود. ایملشو داد تا با هم چت کنیم بلاخره رفتمو باهاش چت کردم با هم آشنا شدیم عکسشو فرستاد تا عکسشو دیدم عاشقش شدم شب و روز تصویرش تو ذهنم بود بعد از یک ماه هم باهام قرار گذاشت منم به مهشید گفتم و با هم رفتیم وقتی دیدمش رفتم جلو سلام کردم جوابمو با گرمی داد گفت
- بریم زیر اون بید مجنون بشینیم
- بریم
رفتیم زیر درخت بیدی که اونجا بود نشستیم درخت خیلی خوشگلی بود یه صندلی زیر درخت بود انگار واقعا ساخته بودن برای عاشقایی مثل منو حمید .
خلاصه نشستیم زیر درخت و کلی حرف زدیم وقتی باهاش بودم گذر زمان و احساس نمی کردم که یهو به خودمون اومدیم فهمیدیم که کلی زیر درخت نشستیم و باهم حرف میزدیم کاش همونجا زمان می ایستاد.
بعد از چهار ماه رفاقت که هر روزش واسم خاطره بود زیر همین بید منو تنها گذاشت و رفت بدون اینکه بگه چی شده .
تو همین خاطره ها سیر میکردم که یه قطره بارون ریخت تو صورتم وشر شربارون شروع کرد به باریدن منم با فریاد زیر بارون گفتم
- چرا خدا چرا من چیکار کردم که مستحق این همه بلام چرا بسه بسه دیگه خسته شدم خسته....
میان هق هقم با فریاد گفتم
- چرا حمید چرا تنهام گذاشتی حداقل بهم می گفتی چیکار کردم که این جوری تنهام گذاشتی
حمید دوستت دارم
همین جوری که گریه میکردم افتادم رو زمین و دیگه نفهمیدم چی شد ؟

چشمامو که باز کردم دیدم که تو بیمارستانم مهشید کنار تختم خوابش برده دلم نیومد بیدارش کنم داشتم فکر میکردم که چی شده که مهشید از خواب بیدار شد گفت
- ا! بیدار شدی
- آره من کجام ؟ چی شده ؟
- بیمارستان
- واسه چی ؟
- شما رفته بودین زیر بارون تو پارک نشسته بودی که از سرما بیهوش شده بودی آرش آوردت اینجا فهمیدی حالا
- آره کی میریم خونه ؟
- بذار سرمت تموم شه میریم آرش که خیلی نگران حالت بود
دیگه هیچی نگفتم مهشیدم که حالمو درک میکرد هیچی نگفت تا سرمم تموم شد رفتیم خونه که بابا اومد و گفت
- تو خجالت نکشیدی دختر اونجوری با عموت حرف زدی
هیچی نگفتم حوصله ی جر و بحث نداشتم راه اتاقمو پیش گرفتم ؛ اولین پله رو که طی کردم سرم گیج رفت داشتم می افتادم که آرش منو گرفت بابام با فریاد گفت
- سرتو انداختی پایین داری میری جواب منو بده
اومدم جواب بدم که آرش گفت
- بابا خواهش میکنم مهسا اصلا حالش خوب نیست بذارین واسه بعد
قبل از این که بابا حرفی بزنه منو برد بالا رفتیم تو اتاقم منوخوابوند روی تخت و گفت
- خوب استراحت کن
با بغض گفتم
- چرا این بلا باید سرمن بیاد
آرش با لحنی ناراحت گفت :
- فکرشو نکن درست میشه
بعد گونمو بوسید و رفت من موندم یه دنیا فکر و خیال و یه دنیا سوال بی جواب که نمی دونستم جوابشو از کی بگیرم.
*****
وقتی چشامو وا کردم ساعت شش و نیم بود حوصله ی دانشگاه رفتن و نداشتم بلند شدم و رفتم لبه ی پنجره نشستم و به آسمون خدا خیره شدم چه آسمون آبی قشنگی بود کاملا آبی بود رنگ آرامش کم کم داشتم آروم می شدم .
نمی دونم چقدر بود که به آسمون خیره شده بودم که در اتاقمو زدن گفتم
- بیا تو
در باز شد مهشید اومد تو و گفت
- همین جوری نشستی پاشو دانشگاه دیر شد
- من نمی یام حوصله ندارم
- پاشو بریم بیرون به ذره هوا بخوری
- نه نمی یام خودت برو
- اما ...
- مهشید خواهش میکنم
- باشه هر جور راحتی
مهشید رفت ومن موندم تنها حوصله ی فکر و خیال نداشتم دوباره رفتم تو تختم و سعی کردم بخوابم.
*****
شب که بابام اومد آرش اومد صدام کرد که برم پایین گفت بابا کارم داره ، با اینکه می دونستم بابام چی کارم داره ولی دلشوره ی بدی داشتم با این حال رفتم پایین سلام که دادم بابام با عصبانیت گفت
- بشین
نشستم که بابام گفت :
- خب
- خب چی؟
- چرا اون رفتار و کردی؟
- بابا من نمی خوام با بابک ازدواج کنم .
- چرا؟
- چون دوسش ندارم
- خب بعد از ازدواج عاشقش میشی
- نه بابا من نمی تونم با کسی که هیچ علاقه ای بهش ندارم ازدواج کنم.
- تو با بابک ازدواج میکنی .
با بغض گفتم
- نه بابا من ازدواج نمی کنم
- اگه ازدواج نکنی باید از این خونه بری ؟
- میرم ولی ازدواج نمیکنم
با لحنی پر از تمسخر گفت
- چرا ازدواج میکنی
با گریه گفتم
- نه بابا خواهش میکنم
و با گریه اتاق و ترک کردم و رفتم تو اتاقم . سرمو گذاشتم رو بالش و گریه کردم که ناگهان دست نوازش کسی رو حس کردم سرمو بلند کردم دیدم و آرشه پریدم بغلشو گریه کردم آرش چیزی نگفت گذاشت انقدر گریه کردم تا آروم شدم بعد سرمو بلند کردم به آرش گفتم
- چرا آرش من چه گناهی کردم که بابا با من اینطوری رفتار میکنه از بچگیم همین طوری بود تو رو ازمن بیشتر دوست داشت حتی مامانم همین طور حسرت یه زره محبت مامان و بابا تو دلم مونده هیچ وقت به من اندازه ی یه قطره بارونم دوسم نداشتن . دوستم ندارن باشه عیبی نداره ولی دیگه چرا می خوان به زور شوهرم بدن ؟
آرش همین جوری که موهام و نوازش می کرد با لحنی دل داری دهنده ای گفت
- باشه باشه باهاشون صحبت میکنم نمیزارم تو زجر بکشی حالا دیگه گریه نکن خواهش میکنم تو که گریه میکنی قلبم تیکه تیکه میشه
همین جوری که اشکام پاک می کردم و سعی می کردم گریه نکنم گفتم
- باشه به خاطر تو دیگه گریه نمیکنم
- حالا بگیر بخواب عین بچه های خوب من برم با بابا حرف بزنم
- نه نرو خواهش می کنم آرش بیا برام شعر همیشگیو بخون
- باشه
شروع کرد به خوندن
گریه کن جدایی ها مارو رها نمی کنند
آدما انگار دیگه برای ما دعا نمی کنند
گریه کن ..... حالا حالاها باید ازهم جدا باشیم
بشینیم و منتظر معجزه باشیم
گریه کن
منم دارم مثل تو گریه میکنم
به خدای آسمونا گلایه می کنم
گریه کن
تو بختمون یه برف سنگین نیومد
این همه پرنده رد شد ، مرغ آمین نیومد
گریه کن برای روزایی که خورشیدی نداشت
دلای من و تو که به فردا امیدی نداشت
گریه کن ، فکرکن دلیلی ندارم
فقط همین
واسه فاصله ای که از آسمونه تا زمین
گریه کن سبک می شی ......
روزای خوش یادت می یاد
گرچه تو تقویممون نیستن اون روزا زیاد
گریه کن برای رویایی که قسمت نمیشه
یه شبم سر خدا واسه ما خلوت نمی شه
گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد......
واسه مشکلاتی که بودش و هست و حل نشد
گریه کن برای اولا که عاشقونه بود
حال هم رو پرسیدن فقط یه جور بهونه بود
گریه کن واسه همه واسه خودت برای من
تو بارونی ترین ثانیه ها ، حرفتو بزن
گریه کن تا آیینه شه باز اون چشای روشنت
واسه موندن لازمه
فدای گریه کردنت .........
همین جوری که آرش میخوند به این فکر می کردم که چه جوری میتونم این همه محبت های آرش و جبران کنم . اگه آرش نبود هیچ وقت دووم نمی آوردم.

 

کنار پنجره نشسته بودم داشتم به آسمون نگاه میکردم و فکر می کردم چه جوری می تونم از ازدواج با بابک شانه خالی کنم که زنگ گوشیم منو از افکارم جدا کرد مجبورشدم از کنار پنجره بیام اینورو گوشی رو بردارم ، برداشتم و گفتم
- بله
- سلام
- سلام ببخشید شما؟
- لازم نیست تو منو بشناسی به حرفم خوب گوش کن . تو باید با بابک ازدواج کنی
- من با بابک ازدواج نمی کنم
- اگه ازدواج نکنی داداش نازنینت رو از دست میدی ، تو که دوست نداری آرش از بین بره ؟
- هیچ غلطی نمی تونی بکنی
- حالا می بینی
گوشیو قطع کرد دلم شور زد رفتم پایین به مامان سلام کردم جوابمو نداد دیگه به این بی محلیاش عادت کرده بودم پرسیدم
- آرش کجاست ؟
- نمی دونم یه چند دقیقه پیش رفت بیرون
منم بدون اینکه چیزه دیگه بگم رفتم بالا تو اتاقم لباسامو پوشیدم دلم خیلی شور آرش رو میزد میترسیدم بابک بلایی سر آرش بیاره از این فکرا اومدم بیرون زنگ زدم به مهشیدوبهش گفتم که بیاد اینجا و باهم بریم بیرون گوشی رو قطع کردم وحاضر شدم رفتم پایین که مامانم گفت
- کجا؟
- براتون مهمه ؟
- خب آره
- با مهشید دارم میرم بیرون خسته شدم از بس تو خونه موندم
دیگه مامانم هیچی نگفت رفت تو اتاقش .
با مهشید رفتم بیرون ناهار باهم خوردیم بعد از ظهر بود که رفتیم تو پارک نشستیم که گوشیم زنگ خورد برداشتم
- بله
صدای اشکان که نگران به نظر میرسید گفت
- سلام
- سلام چیزی شده ؟
- مهسا ..... آرش ...... آرش
- آرش چی؟
- آرش....... چاقو خورده
دیگه هیچی نفهمیدم تا مهشید آب یخ ریخت روم حالم که جا اومد شروع کردم به گریه کردن مهشید گفت
- چیزی نشده یه خراش جزئی
- منو ببر پیشش
- باشه
بلند شدیم حالم اصلا خوب نبود .
رسیدیم بیمارستان رفتیم تو اشکان تو سالن انتظار نشسته بود اومد طرفمون که من گفتم
- حالش چطوره؟
- خون زیادی ازش رفته خون میخواد خون من بهش نمی خوره
- خون آرش o مثبته نه؟
- آره
- خون من بهش میخوره
رفتم به دکترش گفتم و ازمن خون گرفت و به آرش تزریق کرد
آرش بعد از سه ساعت به هوش اومد . وقتی که چشماشو وا کرد پرسید
- چی شده ؟ من کجام ؟
- هیچی چاقو خورده بودی آوردیمت بیمارستان
- چند وقت اینجام
- سه ساعت الان مرخص میشی
بابا کاراش و انجام داد رفتیم خونه . من رفتم تو اتاقم که آرش اومد تو و گفت
- چرا بهم نگفتی؟
- چی رو ؟
- اینکه تو بهم خون دادی
- لزومی نداشت بهت بگم
- چرا داشت باید بهم میگفتی که خون عزیز ترین کسم تو بدنمه
- حالا تموم شده بگذریم نگفتی چه جوری چاقو خوردی؟
- نمیدونم ، ولش کن اصلا فکرشم نکن
اینو گفت و از اتاق رفت بیرون . نشسته بودم که مامان اومد تو اتاقم و گفت
- بیا پایین بابات کارت داره
- باشه الان می یام
پشت سر مامان راه افتادیم قلبم به تپش افتاده بود می دونستم می خواد چی بهم بگه استرس بدی داشتم رفتم تو اتاق بابا که آرشم اونجا بود آروم سلام دادم که جوابمو داد و گفت
- خب تصمیمت چیه؟
- راجع به چی؟
- خودتو به اون راه نزن ازدواجت با بابک و میگم
- من حرفی ندارم
آرش چشماش گرد شده بود و با تعجب نگام میکرد. خودم اصلا حال خوبی نداشتم بابام هم میخندید کدوم پدری با دخترش این کارو می کنه بلند شدم رفتم سمت اتاقم سرمو گذاشتم رو بالشت و گریه کردم .
دراتاقمو زدن گفتم
- در بازه
دیدم آرش اومد تو و نشست کنارم و گفت
- مهسا چی شد تصمیمت عوض شد ؟
همون جوری که گریه میکردم گفتم
- نپرس آرش نپرس
- خودم بابارو راضی میکنم حتی اگه بمیرمم نمیزارم باهاش ازدواج کنی
- نه نه تو همه ی کس منی نمی خوام از دستت بدم
- تو هم همه کس منی نمیزارم غصه بخوری
- نه تو مامانو داری بابارو داری اما من چی؟ من کی رو دارم مامان و بابا همیشه تو رو دوست داشتن اما من و نه ، فکر میکنی حسادته آره حسادته من به تو حسادت میکنم ولی دوستت دارم تموم زندگیمی نمی خوام از دستت بدم
شروع کردم به گریه کردن آرش بغلم کرد همیشه تو بغلش آروم می گرفتم بهم گفت
- ترو خدا گریه نکن دلم ریش میشه هرچی تو بگی
من و خوابوند رو تخت و گفت
- یه کمی استراحت کن
بعد بلند شد که بره من گفتم
- آرش
- جانم
- برام می خونی همون آهنگ همیشگی
- باشه
شروع کرد به خوندن منم به ازدواجم به بابک فکر می کردم وای خدایا کمکم کن هرچی خودت صلاح می دونی بشه ولی داداشمو ازم نگیر می دونی تو دنیا چه قدر بیکسم.

*****

چشمامو باز کردم دیدم ساعت ده صبح حوصله ی بلند شدن نداشتم چشمامو بستم که دوباره بخوابم که موبایلم زنگ خورد برداشتم
- بله؟
- سلام ببخشید مهسا خانم هستن
- خودم هستم بفرمایید
- می تونم امروز ببینمتون
- شما ؟
- ببینید می شناسید حتما
- تا ندونم شما کی هستین نمیام
- خواهش میکنم بین مرگ و زندگیه
با تردید گفتم
- باشه کجا؟
- ساعت 5 پارک ..........
- باشه خداحافظ
- خداحافظ

*****

ساعت پنج تو پارک نشسته بودم که یه پسر خوش تیپ که موهای خیلی ساده ای داشت صورت گرد و چشمای مشکی .یهو حالم بد شد اومد جلو تو چشاش نگاه کردم و گفتم
- حمید ........ تویی
- آره سلام
- سلام ، واسه چی برگشتی
- چون دوستت دارم
- نه اگه منو دوست داشتی نمی رفتی
- چون دوستت داشتم رفتم حالا من و به غلامی قبول میکنی
- نه
- چرا
با گریه گفتم
- حمید دیر اومدی خیلی دیر
- منظورت چیه ؟
- من دارم ازدواج میکنم
حمید شوکه شده بود بلند شدم برم که صداش منو به خودش جلب کرد داشت میخوند همون شعری رو که موقع خداحافظی براش خوندم برگشتم نگاش کردم نگامون توی هم گره خورد یه لحظه سست شدم که برگردم بغلش کنم و بگم حمید دوستت دارم ولی نه نباید برگردم آرش چی میشه آرش و چی کار کنم ایندفعه حتما آرش و میکشه منم نمی خوام آرش رو از دست بدم
- خداحافظ گل لادن تموم عاشقا باختن
ببین گریه هام از عشق چه زندونی برام ساختن
خداحافظ گل پونه گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست نا پاکش گلای باغچمو سوزوند
تو این شب های تودرتو خداحافظ گل شبو
هنوز آواره تنهایی داره می باره از هرسو
خداحافظ گل مریم گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی میدونی
تو این رویای سردرگم خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه بودی تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه که بارونی نمیتونه
طلسم بغض و برداره از این پاییز دیوونه خداحافظ
شعرش که تموم شد منم بدون گفتن کلمه ای رفتم .
داشتم دیونه می شدم نمیدونستم چی کار کنم ازیه طرف نمیخواستم آرش و از دست بدم از یه طرف حمیدم دوست داشتم .
برگشتم نگاش کردم داشت گریه می کرد اونم واسه اولین بار جلوی من گریه میکرد چشاش داشتن التماس می کردن که نرم سرمو با بی رحمی برگردوندم رفتم
یاد روزی افتادم که با حمید قرار داشتم بار دوم بود که با هم قرار داشتیم راس ساعت 5 تو پارک همیشگی زیرهمون درخت بیدی که بار اول همو دیدیم . رفتم دیدم حمید اومده همیشه زودتر از من می اومد رفتم جلو سلام دادم
جوابمو داد که من گفتم
- خیلی منتظر موندی نه ؟
- نه زیاد
- حمید
- جونم
- خیلی گشنمه
- مگه ناهار نخوردی
- نه
- چرا؟
- با مامانم دعوام شد
- طبق معمول
- آره دیگه خسته شدم حمید میخوام از خونه بزنم بیرون
باعصبانیت گفت
- می خوای چی کار کنی ؟
- همون که شنیدی
- تو همچین کاری نمیکنی
- چرا
- حالا زدی بیرون کجا میخوای بری
- هیجا تو خیابون
- بعد بشی دختر خیابونی این در شان توئه
- نه ولی چاره ی دیگه ای ندارم
- توبمون خونه هرموقع عصبی شدی به خودم زنگ بزن با خودم حرف بزن باشه
- باشه ولی قول می دی تنهام نزاری
- آره قول میدم
- می ترسم
- از چی خانم گلم
- از این که یه روز تنهام بزاری
- هیچ وقت این فکرو نکن فهمیدی
- باشه دیگه فکرشو نمیکنم
- آهان این شد حالا بریم یه چیزی باهم بخوریم
- چشم
بلند شدیم باهم رفتیم رستوران و با هم غذا خوردیم
از فکرش اومدم بیرون« حمید تو قول دادی ولی به قولت عمل نکردی حالا از من میخوای برگردم امکان نداره »وای خدا کمکم کن تصمیم درستی بگیرم همین جوری که بی هدف میرفتم رسیدم خونه بوق زدم مشت رحیم درو باز کرد رفتم توماشینو تو پارکینگ پارک کردم رفتم بالا تو اتاقم همش تو فکر حمید بودم اگه بلایی سر خودش بیاره چی بلند شدم تلفنو برداشتم شمارشو گرفتم خودش برداشت و گفت
- بله
جوابشو ندادم طاقت نداشتم حرف بزنم اونم انگار فهمیده بود اونم هیچی نگفت گوشیو قطع کردم طاقت نیاوردم اومدم دوباره شمارشو بگیرم که پشیمون شدم .
شب همش تو فکر حمید بودم نمیدونستم زنگ بهش بزنم یا نه . بهش جریان و بگم یا نه و ولی یه حسی بهم می گفت بهش ب
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 118- رمان عشق ناتمام , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 31- رمان برایم از عشق بگو , با من حرف بزن - رمان جادوی عشق( قسمت اول ) , با من حرف بزن - رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و یکم) , رمانی ها , رمانی ها - 33-رمان نرگس - Blogfa ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/14 تاریخ
کد :47293

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا