تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق ناتمام (فصل ششم تا فصل دوازدهم)



صدا زنگ موبایل منو از افکارم جدا کرد مجبوری بلند شدم گوشی رو برداشتم و گفتم
- بله بفرمایید
- خوب گوش کن ببین چی میگم خوب بابک و پیچوندی بابک تا یه هفته بهت مهلت داده برگشتی و گفتی پشیمونم که هیچی اگه برنگشتی آرش میره اون دنیا
- الو ....... الو .......الو
گوشی رو قطع کرده بود ترسیده بودم دلشوره ی بدی داشتم نشستم و شروع کردم به گریه کردن بعد از نیم ساعت که گریه کردم بلند شدم وسایلم و جمع کنم که برگردم که موبایلم زنگ خورد برداشتم و باصدای که از گریه میلرزید گفتم
- بله بفرمایید
- سلام مهسا چی شده
تا صدای حمید و شنیدم زدم زیر گریه حمید که هول شده بود گفت
- مهسا چی شده تو که من و کشتی
- حمید بیا اینجا
- باشه الان میام تو حاضر شو من ده دقیقه دیگه اونجام
حاضر شدم که حمید اومد رفتم سوار ماشینش شدم که گفت
- چی شده مهسا
- حمید دوباره بابک زنگ زد اگه تایه هفته بهم مهلت داده اگه نرم خودمو به پشیمونی نزنم آرش و میکشه بذار برم
- نه مهسا نه من نمیذارم بابک آرش و بکشه و تو از چنگم درآره همه چی رو به آرش میگیم که بیشتر مواظب خودش باشه ، باشه
- باشه
- الان زنگ میزنم به آرش تا خیالت راحت بشه
بعد گوشیشو درآورد و زنگ زد به آرش و همه چی رو تعریف کرد بعد گوشی رو داد به من منم گوشی رو گرفتم و گفتم
- الو
- سلام
- سلام خوبی ؟
- من خوبم تو خوبی
- آره آرش مواظب خودت باش
- باش بابا مواظبم تو مواظب خودت باش
- چشم
- کاری نداری ؟
- نه
-پس خداحافظ
- خداحافظ
گوشی رو قطع کردم که حمید گفت
- حالا خیالت راحت شد
- نه
- چرا ؟
- بازم می ترسم حمید
- واسه چی ؟
- اگه بابک آرش و بکشه چی ؟
- نه بابا نگران نباش حالا یه ذره بخند
یه لبخند زدم که گفت
- ناهار خوردی
- نه تو چی
- نه بریم بخوریم
- بریم
رفتیم به یه رستوران و ناهاروخوردیم که حمید گفت
- بریم یه زره قدم بزنیم
- بریم
رفتیم سمت پارک هیچکدوممون حرف نمیزدیم سکوت خیلی قشنگی بود که من شکوندمش و گفتم
- حمید
- جانم
- یه سوال بپرسم ؟
- بپرس
- تو که پاریس بودی دوست دخترم داشتی
- تو چی فکر میکنی ؟
- من فکر می کنم داشتی
- واقعا تو همچین فکری می کنی
- خب آره تو یه پسری ، پسرا هم که نمی تونن بی دوست دختر زندگی کنن حتی اگه دوست دختر قبلیشونم واقعا دوست داشته باشن شماها مثل ما دخترا نیستین که تا یه شکست بخورین تا آخرعمر به پای همون عشق اول بسوزین شاید ازدواج کنیم ولی همیشه به یاد اولین عشقمون می مونیم حتی اگه اون کسی رو که باهاش ازدواج کردیم دوست داشته باشیم ولی شما این جوری نیستین اگه شکست بخورین بعد از یه هفته فراموش می کنین دیگه خیلی عاشق باشین یه ماه شایدم یه سال ولی بیشتر نمیشه
- تواز کجا می دونی؟
- دیدم اینارو می دونم تجربه دارم جواب منو ندادی پیچوندیا
- نه جوابتو میدم . تو درست میگی ماها این جوریم ولی هممون این جوری نیستیم خیلی از ماها بعد از اولین عشقمون هیچ وقت فراموش نمی کنیم مثل من وقتی من با تو تموم کردم نتونستم فراموشت کنم می دونی چرا آخه تو اولین و آخرین عشقم هستی وقتی هم پاریس بودم خیلی دخترا بودن که منو میخواستن و می اومدن جلو که باهم رفیق شیم ولی بهشون می گفتم که ایران نامزد دارم تا بیخیال شن فکر نکن دارم از خودم تعریف می کنما نه فقط می خوام بگم تو آخرین عشق من تو زندگی هستی اگه الانم ایرانم فقط به خاطر توئه حالا فهمیدی؟
هیچی نگفتم یعنی جوابی نداشتم که بگم حرفاش درست بود چون می شناختمش هیچ وقت دروغ نمی گفت از خودم خجالت کشیدم که اون حرفو زدم . هردومون تو سکوت داشتیم راه میرفتیم که من سکوتو شکوندم و گفتم
- حمید معذرت می خوام که ناراحتت کردم
- نه ناراحت نشدم
- واقعا پس چرا رفتی تو فکر
- تو فکر اینم که چرا ما پسرا این قد بی احساسیم ولی حالا که بهش فکر میکنم می بینم مقصر شما دخترایین
- چرا ؟
- چون شما پسرارو به بازی می گیرین پسراهم می بینن که با هرکی رفیق میشن دختر اونوبه بازی گرفته دیگه از هر دختری زده می شن و میخوان انتقام بگیرن به خاطر همین با هرکی رفیق می شن فقط می خوان سرکارش بذارن آخه از دخترا دل خوشی ندارن
- تو چرا از این ور به قضیه نگاه می کنی قمست پر لیوانم ببین شما پسرا می خواین انتقام بگیرین چون از عشق هیچی نمی فهمین و می خواین از کسه دیگه که هیچ گناهی نداره انتقام بگیرین فکر نمی کنین که اون شاید بیش از اندازه دوستت داشته باشه . می دونی شما پسرا اخلاقتون چه جوریه ؟ وقتی بفهمین که یه دختر حاضر جونشو به خاطرتون بده زیر پا لهش می کنین خبر از دل بدبخت اون ندارین
- یعنی شما این جوری نیستین
- چرا همه ی ما انسانا همینیم یکی که دوسش داریم بهمون محل نمی ده کسی که دوسش نداریم حاضر به خاطر ما جونشم بده ولی ما زیر پا لهش می کنیم چرا چون دوستمون داره فقط جرمش همینه
- چرا این حرف و می زنی
- چون دیدم می دونم
- خودت تجربه اش کردی ؟
- نه یکی از دوستام من هیچ وقت طعم عشقو نچشیدم تا با تو آشنا شدم وقتی هم تو رفتی با خودم عهد بستم که دیگه عاشق هیچ کس نشم و با هیچ پسری رفیق نشم
- واقعا
- باور نداری
- خب چرا باور دارم
- حمید
- جان حمید
- چرا خدا عشقو آفرید
- چون خدا عاشق بنده هاشه به خاطر همین عشقو آفرید
- خب چرا با عشق غم و زجر و آفرید
- خب اگه با عشق غم نبود و زجر هیچ عشق هیجان نداشت چیز عادی بود مثل بقیه ی احساسای انسان
- راست می گی
- بریم
- کجا
- بریم برسونمت خونه و برم خونه امشب مهمون داریم اگه دیر برسم مامانم کله ام رو می کنه
- خب باشه بریم
- اگه بخوای می مونم پیشت ها
- نه برو
رفتیم سوار ماشین شدیم و منو رسوند خونه و خودش رفت رفتم خونه یه کتاب رمان برداشتم و شروع کردم به خوندن نمی دونم چند ساعت بود که کتاب می خوندم که زنگ در منو به خودم اورد بلند شدم در وا کردم دیدم مهشید که گفت
- سلام مهسا خانم یه موقع یادی از ما نکنیا النگوهات می شکنه ها
- به خدا اصلا یادم رفت
- باشه بابا حالا نمی خوای بذاری بیام تو
- چرا بیا تو
رفتم کنار اومد تو که گفتم
- مگه تو واسه آدم حواس می ذاری
- من
- نخیر من
رفت سمت میزی که کتابم روش بود کتاب و برداشت و گفت
- اولا نخ نه قرقره دوما این چه چرت و پرتایی که می خونی
- این چرت و پرتی که من می خونم شما چهار بار خوندی
انگار تازه به خودش اومده بود یه نگاه به کتاب انداخت و گفت
- جدی می گی ؟
- نه شوخی می کنم
- می دونستم آخه من جلد این کتابم تا حالا ندیدم
- واقعا
- واقعا
- چه قدر تو پرویی
نشست رو صندلی و گفت
- همینی که هستم می خوای چی کار کنی
- هیچی حالا چایی میل داری بیارم یا نه ؟
- بیاری می خوریم
- می گم پرویی بگو نه
- می گم چایی بیار پرویی خودت گفتی
- کمم نمی یاری ماشاء الله
- خب منم دیگه به من می گن مهشید نه برگ چغندر
- بله شما درست می گی
رفتم دوتا چایی ریختم و اومدم کنار مهشید نشستم که گفتم
- بفرمایید اینم چایی
با لحن کشداری گفت
- مرسی
منم باهمون لحن گفتم
- خرسی
- اوه اوه توهم بلدیا
- بلد بودم چشم بصیرت می خواست
- بله شما درست می گین
- اینارو ولش کن چایی تو بخور
چایمونو تو سکوت خوردیم که مهشید گفت
- مهسا یه چیزی بگم
- تو دوتا بگو
- یه چیزی یه که چند وقت می خوام ازت بپرسم
- بپرس عزیزم
- از حمید پرسیدی محسن کجاست؟
وای چیزی رو پرسید که نمی دونم چی جوابشو بدم تو چشام اشک جمع شده بود که مهشید پرسید
- چرا جواب منو نمیدی چرا داری گریه می کنی ؟
بلند شدم رومو از مهشید برگردوندم و گفتم
- اگه بگم طاقتشو داری ؟
با بغضی که تو گلو داشت گفت
- آره دارم بگو مهسا
- محسن .... محسن
- محسن چی ؟
- محسن الان زیر خاک
برگشتم سمت مهشید که دیدم همین جوری داره نگام میکنه رفتم کنارش و گفتم
- مهشید خوبی
پرید بغلم و شروع کرد به گریه کردن نشوندمش رومبل و بهش گفتم
- آروم باش
- چه جوری آروم باشم این اتفاق واسه تو نیوفتاده که بفهمی من چی میکشم میفهمی دارم چی می گم
- ببین زندگی بالاو پایین داره پستی و بلندی داره یکی می ره و اون یکی می مونه
- چرا محسن چرا من نرفتم
- محسن خودش خواست بره
- واسه چی ؟
- خودکشی کرد
- برای چی ؟
همه ی قضیه رو براش گفتم که گفت
- الهی بمیرم براش
- آروم باش
- می دونست من دوسش داشتم
- نه یعنی نمی دونم شاید
- کاش باهاش دوست می شدم اگه دوست می شدم هیچ وقت این کارو نمی کرد یعنی من نمی ذاشتم
- خواست خدا بوده نمی شه توش دخالت کرد
- مهسا
- جانم
- اون آهنگ که محسن دوست داشتو می ذاری
- آره حتما
بلند شدم و سی دی و آوردم و گذاشتم تو دستگاه و آهنگی که محسن دوست داشت گذاشتم که مهشید باهاش می خوند و گریه می کرد دوسش داشت هنوزم داره ولی محسن هیچ وقت نفهمید و هیچ وقتم جلو نیومد که به مهشید پیشنهاد دوستی بده همیشه مارو به چشم آبجی خودش می دید مهشید هر کاری می کرد که محسن دوست داشتنش و ببینه ولی نمی دید فکر می کرد کاراش خواهرانه است ولی خواهرانه نبود عاشقانه بود کاراش برای محسن واقعا ازته قلبش بود ولی هیچ وقت نفهمید
یک هفته از اون روزکه مهشید خبر مرگ محسن بهش دادم می گذشت مهشید آروم شده بود و دیگه از تهدید های بابک خبری نبود خیالم راحت شده بود که اون روز قرار بود با حمید بریم بیرون تو خونه نشسته بودم و منتظر حمید که گوشیم زنگ خورد برداشتم و گفتم
- بله
- سلام
- سلام چطوری
- بد نیستم بیا پایینم منتظرم
- باشه اومدم
گوشی رو قطع کردم و رفتم پایین دیدم حمید تو ماشین نشسته رفتم تو ماشین نشستو دیدم که چشای حمید سرخه که گفتم
- حمید چیزی شده
- نه بریم خودت می فهمی
ماشین و راه انداخت و راه افتاد که نمی دونم چه قدر طول کشید که جلوی یه بیمارستان توقف کرد که من گفتم
- چرا بیمارستان
- نمی تونم بگم بریم تو می فهمی
- حمید راستشو بگو واسه آرش اتفاقی افتاده ؟
سرشو به علامت تایید اورد پایین دیگه هیچی نفهمیدم سریع از ماشین پیاده شدم و رفتم تو بیمارستان که مهشید از ته سالن اومد سمتم و پریدم تو بغلش و شروع کردم به گریه کردن دوتایی باهم گریه می کردیم که با گریه گفتم
- آرش کجاست ؟
منو از تو بغلش اورد بیرونو و با گریه گفت
- تو ICU
- چرا اون جا چی شده چه اتفاقی افتاده ؟
- تصادف کرده بیهوش معلوم نیست که بهوش بیاد فقط باید دعا کنیم
دیدم مامان و بابامم اون جا وایسادن و با یه پلیس حرف می زنن رفتم جلو و رو کردم به مامانم و گفتم
- بلاخره کاره خودتونو کردین نه ؟
اون پلیسه که اونجا وایساده بود گفت
- شما ؟
- من خواهرش هستم
- منظورتون این حرف چی بود ؟
- من می دونم که کی به داداشم زده ؟
- واقعا کی ؟
- بابک صابری
بابام گفت
- جناب سروان این کسی که دخترم میگه پسر برادرمه امکان نداره این کارو کرده باشه
گفتم
- نه امکان داره چون ایشون منو می خواستن ولی من بهش جواب رد دادن منو تهدید کردن که اگه من باهاش ازدواج نکنم داداشمو می کشه ولی من بازم قبول نکردم که الان آدم اجیر کرده که با ماشین به داداشم بزنه
- از کجا حرف شمارو باور کنم
مهشید و اشکان اومدن جلو که اشکان گفت
- ماهم شاهدیم
- شما
- من و خواهرم بچه های عمه ی مهساییم
- میشه آدرس این مشکوکی که میگین بدین
گفتم
- بله حتما
آدرس بابک و دادم که جناب سروان گفت
- می تونین شماهم بیاین
اشکان به جای من گفت
- بذارین مهسا بمونه من با شما می یام
- باشه بریم
وقتی اشکان و جناب سروان رفتن بابام اومد جلو و گفت
- چرا بابک و متهم کردی ؟
- چون واقعا متهمه
- چون دوست داره جرمه ؟
- آره
دیگه جواب نداد که من رفتم جلوی ICU می خواستم برم تو که پرستار نذاشت و گفت
- نمیشه برام مسئولیت داره
نرفتم تو و رفتم پیش مهشید و گفتم
- سوییچ ماشینت و میدی
- کجا می خوای بری ؟
- میخوام برم این جا نمی تونم بمونم
- چرا با حمید نمیری
- حمید اصلا حالش خوب نبود رفت
از تو کیفش سوییچ ماشینشو در آورد و داد بهم و گفت
- مهسا مواظب خودت باش
- باشه خداحافظ
از بیمارستان اومدم بیرون و رفتم سوار ماشین شدم و راه افتادم طرف شاه عبدل العظیم تو راهم فقط تو فکر آرش بودم آخه چطور این جوری شد چرا خسته شدم این قدر تو زندگی زجر کشیدم همین جوری گریه می کردم چندبار تو راه نزدیک بود تصادف کنم که به خیر گذشت به امامزاده رفتم تو و نشستم کنار امامزاد و گفتم
(( سلام خدا اومدم اینجا که داداشم و ازت بخوام میدونی که تو این دنیایی که توش دورنگی و فریب همش یه داداش دارم هیچ کسو دیگه ندارم اونو ازمن نگیر میگن تو مهربونی و بندهاتو خیلی دوست داری و جواب نیازاشونو میدی منم الان نیاز دارم به داداشم خواهش میکنم داداشمو ازم نگیر من داداشمو از تو میخوام یه کاری نکن تنها شم میدونم تورو دارم داداشمم می خوام ))
بعد بلند داد زدم
خدا ..... خدا .... خدایا داداشمو از تو می خوام
*****
آرش بهوش نیومد منم همین طوری گریه میکردم میخواستن نیم ساعت بعد ببرنش اتاق عمل که من به دکترش گفتم
- آقای دکتر میتونم قبل از این که داداشمو ببرین اتاق عمل یه ذره باهاش حرف بزنم
- بله البته
رفتم تو اتاق ساکت و آروم رو تخت خوابیده بود رفتم کنارش نشستم و دستشو گرفتم و گفتم
- سلام آرش خوبی منم خوبم داداشی چشماتو واکن میخوای من و تنها بذاری مگه نگفتی تا آخر عمرت باهاتم چرا میخوای تنهام بذاری میخوای بزنی زیر قولت پاشو پاشو آرش بذار همه بدونن که داداش دارم اگه تو بری من چیکار کنم دیگه کی آرومم کنه دیگه کی برام شعر بخونه پاشو پاشو داداشی
دستش و گرفتم تو دستم و بوسیدم و گریه کردم انقد گریه کردم که حس کردم دستی پشتم و سرمو بلند کردم دیدم مهشید چشاش از گریه سرخ بود گفت
- پاشو پاشو مهسا بریم خونه
- کدوم خونه من که خونه ندارم
- چرا داری پاشو بریم خونه ی ما
بلند شدم رفتیم بیرون که مامان و بابام دم در واستاده بودن و داشتن گریه می کردن هیچی بهشون نگفتم رفتم بیرون اشکان تو ماشین نشسته بود اونم چشماش قرمز بود معلوم بود که خیلی گریه کرده از اشکان پرسیدم
- حمید کجاست
- حالش خوب نبود فرستادمش خونه
- خوب کاری کردی
سوار شدیم اصلا حالم خوب نبود سرم و گذاشتم رو شونه ی مهشید تا خونه مهشید ینا هیچ حرفی نزدیم تا رسیدیم رفتیم تو که عمم چشماش سرخ سرخ بود تا من و دید گفت
- سلام عمه خوبی
- سلام میخواین خوب باشم
- عمه جون خودتو داغون نکن اتفاقیه که افتاده
- چیکار کنم شما بگین من همه کسم و از دست دادم توقع دارین چیکار کنم
- آره راست میگی حق با توئه حالا برو تو یه ذره استراحت کن
مهشید من و برد بالا تو اتاقش و گفت
- خوب استراحت کن باشه
- مهشید
- جانم
- چرا خدا با من اینطوری کرد
- مهسا خدا تو هر کارش حکمت داره اینم حتما یه حکمتی داره
- نمیدونم همش تقصیر من بود اگه با بابک ازدواج میکردم اینطوری نمیشد
- نه این طوری فکر نکن خواهش میکنم یه ذره استراحت کن بگیر بخواب
- چشم
چشمام و گذاشتم رو هم ولی خوابم نمیبرد به خاطراتی که با آرش داشتیم فکر میکردم که کم کم چشام سنگین شد .
*****

آرش خاک کردن تموم شد داداشم تمام کسم رفت رفت زیر خروار ها خاک خوابیده بود ساکت و آروم همه داشتن گریه میکردن منم خیلی آروم اشک میریختم که مهشید گفت
- مهسا بریم
- نه من می خوام این جا بمونم
- نمی شه بریم خونه انقد خودتو داغون نکن
-من نمیام
رفتم نشستم کنار مزارش و فقط به عکسش که با لبخند نگام میکرد نگاه میکردم که حس کردم یه نفر اومد کنارم نشست برگشتم نگاش کردم دیدم حمید تو چشام نگاه کرد و گفت
- مهسا پاشو بریم انقد خودتو عذاب نده
- گفتم که من نمیام میخوام پیش داداشم باشم
- نمیشه نمیشه اینجا بمونی
- خواهش میکنم بذار بمونم
- به خاطر من بلند شو بریم آرش تو رو این جوری می بینه روحش آزار می بینه تو که دوست نداری آرش عذاب بکشه
- نه
- پس پاشو بریم
بلند شدم حمیدم بلند شد باهم رفتیم سمت ماشینش که در ماشین و برام باز کرد سوار شدم خودشم از اون طرف سوار شد و ماشین و روشن کرد و راه افتاد و جلوی خونه مون توقف کرد بهش گفتم
- چرا اینجا واستادی
- مگه نمیخوای بری خونه
- نه
- پس کجا میخوای بری
- هرجا بیام این جا نمییام من و ببر خونه عمم
- چشم خانمی
راه افتاد طرف خونه ی عمه مریم وقتی رسیدیم مهشید دم در بود تا من و دید گفت
- اومدی مامان منتظرت بود
- منتظر من مگه می دونست که مییام اینجا
- آره می دونست بدون آرش پا نمیذاری تو اون خونه
داشتیم میرفتیم تو که به حمید گفتم
- تو نمیای تو
- نه من میرم تو برو استراحت کن باشه
- باشه
حمید که رفت ما هم رفتیم تو که عمه اومد و گفت
- سلام
- سلام چطورین خوبین
- می خوای چه جوری باشم
- ببخشید اصلا حواسم نبود
- خواهش میکنم برو بالا استراحت کن
- چشم
با مهشید رفتم بالا تو اتاق و گفت
- خوب استراحت کن
بعد از اتاق رفت بیرون خوابیدم رو تخت تمام اتفاقاتی که افتاده بود تا الان فکر می کردم به این فکر می کردم که تو زندگی چه بدی کردم که تمام این بلاها باید سر من بیاد
چهلم آرشم به این زودی تموم شد ولی من هنوز لباس مشکی تنم بود . اون کسیم که به آرش زده بود اعتراف کرده بود با بابک همدسته و بابک و گرفتن و نمی دونم که چه قدر براش بریدن .
اون روز تو اتاق مهشید نشسته بودم که در زدن که گفتم
- بفرمایید تو
در باز شد و عمه مریم اومد تو و گفت
- مزاحمت که نشدم
- نه شما مراحمید
- طاقت داری یه داستانی رو برات تعریف کنم
- چه داستانی عمه
- داستان یه بچه ی سر راهی
- خب این چه ربطی به من داره
- یادته وقتی که تو و مهشید بچه بودین براتون قصه می گفتم
- آره
- الانم میخوام به یاد بچه گی هاتون برات قصه بگم
- بگین گوش میکنم حتما تو این قصه ام حکمتی داره که شما می خواین تعریف کنید
- شروع کنم
- بفرمایید
- حدود بیست و دو سال پیش یه مردی بود که بزرگ خانواده بود میره مسافرت وقتی بایه بچه برمی گرده بچه هاش تعجب می کنند میگن آقاجون این پچه مال کیه آقاجون میگه اون تو یه امامزاده گم شده بوده آقاجون قصه ی ما فکر میکنه که پچه رو گذاشتن سر راه میخواد بده به یکی از بچه هاش که بزرگش کنن شوهر دخترکوچیکه میگه بدین ما ، ما بزرگش میکنیم آ قاجون میگه نه شما یه بچه ی یه ساله دارین اگه این بچه بزرگ شه نمیگه چه جوری همزمان با هم به دنیا آوردین خلاصه به دختر کوچیکه نداد، داد به پسر آخریه که یه پسر پنج ساله داشت تا پنج سالگی خیلی خوب باهاش رفتار میکردن که یه روز آقاجون قلبش میگیره میره بیمارستان به بیمارستان که میرسه تموم میکنه آقاجون و خاک میکنن واون بچه ی پنج ساله دیگه رنگ محبت و ندید فقط از عمه کوچیکش و داداشش تا رسید به بیست و دو سالگی که باباش یعنی به اصطلاح بابا میخواست اون و شوهر بده ولی اون نمیخواست شوهر کنه تا از خونه فرار کرد و داداششم از دست داد الان اون دختر داغون خیلی داغون .....
- عمه آخر این داستان شبیه سرنوشت منه این داستان داستان منه نه
- آره اون دختر تویی من عمه ی تو نیستم مامان بابات مامان بابای تو نیستن آرش داداش تو نبود
- یعنی چی ؟
- نمیدونم وقتی آقاجون ترو آورد من میخواستم تورو به فرزندی قبول کنم ولی آقاجون نذاشت تورو داد به مجید که لیاقتت و نداشت
- میشه تنهام بذارین میخوام یه ذره فکر کنم
- باشه هر جور راحتی
بلند شد که بره برگشت و گفت
- من و به عنوان مادرت قبول می کنی
- نمی دونم باید فکر کنم بهم فرصت میدین
- باشه
رفت بیرون درم بست من موندم یه دنیا فکر چیکار میتونستم بکنم من بین اینا غریبه ام یه عمر غریبه ام خدا چرا بامن این کار کردی ؟ چرا مامان بابام من و گذاشتن سرراه ؟چرا....... چرا ....... کلی چرا دارم که میخوام جوابشو پیدا کنم اما چه جوری؟
فصل نهم
دو روز از این ماجرا گذشته بود که مهشید اومد دم در و در زد و گفت
- مهسا ..... مهسا
جوابشو ندادم که دوباره گفت
-جواب من و نمیدی حداقل جواب حمید بده دم در منتظر که بری ببینیش چی بهش بگم
وقتی اسم حمید آورد اشک تو چشمام جمع شد اگه بفهمه من بچه سر راهیم بازم باهام میمونه نه حمید باید بره پی زندگیش نمیخوام با ازدواج با من همه چی شو از دست بده نمیخوام
مهشید هنوز دم در بود با گریه داد زدم
- برو بهش بگو نمیخوام ببینمش بگو بره پی زندگیش دیگه سراغی از منم نگیره
- چرا مگه چیکار کرده ؟
- همین که گفتم
مهشید رفت منم رفتم پشت پنجره حمید دم در بودکه مهشید داشت باهاش حرف میزد چه قد دلم براش تنگ شده بود داشت با مهشید دعوا میکرد دیدم که گوشیشو درآورد همون لحظه گوشیم زنگ خورد حمید بود برنداشتم طاقت شنیدن صداش و نداشتم گوشیم رفت رو پیغام گیر که گفت
- مهسا ..... مهسا گوشی رو بردار من چیکار کردم که نمیخوای منو ببینی خطایی ازم سر زده خواهش میکنم تو مگه قول ندادی تا آخرش باهام باشی چرا زدی زیرش برندار اشکال نداره ولی تا من نفهمم که چرا این جوری میکنی ولت نمیکنم مواظب خودت باش
گوشی رو قطع کرد منم شروع کردم به گریه کردن تصمیمم و گرفتم باید میرفتم من متعلق به این خانواده نیستم.
بلند شدم وسایلمو جمع کردم رفتم پایین دیدم عمم یعنی به اصطلاح عمم یا شایدم مریم خانم و عباس آقا و مهشید و اشکان پایین نشسته بودن تا من و دیدن همزمان باهم گفتن
- کجا ؟
- دارم میرم من بین شما غریبه ام
مریم خانم با گریه گفت
- خواهش می کنم نرو ما رو میتونی مثل خانوادت حساب کنی
- نه نمیتونم
- چرا
- احساس غریبه بودن میکنم
دیگه هیچی نگفتم که مهشید گفت
- پس حمید چی ؟
- بهش بگو بره پی زندگیش
اینو گفتم و چمدونم و برداشتم و رفتم . رو پله ها که بودم مهشید صدام کرد مجبورم کردم که وایسم . وایسادم و برگشتم نگاش کردم که گفت
- دخترعمت نیستم دوستت که هستم نه؟
- آره دوستمی ولی ازم نخواه که بمونم
- مهسا ما باهم بزرگ شدیم یادته یه روزم هم بدون هم نبودیم الان میخوای کجا بری تو بری من چی کار کنم من به تو عادت کردم
اومدم یه چیزی بگم که اشکان اومد وگفت
- منظور مهشید اینه که ما به تو عادت کردیم مهسا بمون و ما رو مثل خونوادت بدون خواهش میکنم
نمیدوستم چی بگم بمونم یا برم دلمو زدم به دریا و گفتم
- باشه میمونم
مریم خانم پرید بغلم و ماچم کرد و گفت
- خیلی خوشحالم که دختر منی میتونی تا هر وقت که د
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 118- رمان عشق ناتمام , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 158-رمان عشق و ديوانگي , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 31- رمان برایم از عشق بگو , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , رمانی ها - 18-رمان زیر بارون ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/14 تاریخ
کد :47292

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا