تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق ناتمام (فصل سیزدهم تا فصل بیستم)



روز نامزدی حمید رسید صبح بلند شدم رفتم تو اتاق مهشید و گفتم
- سلام- سلام چطوری - خوبم تو چطوری ؟- منم خوبم - میای بریم آرایشگاه - آرایشگاه واسه چی ؟- امروز نامزدیه حمیده دیگه - تو می خوای بری - آره دعوت کرده زشته نرم - اما .......- اما و اگر نداره میای بلند شو بریم - باشه میام - من پایین منتظرم رفتم پایین پنج دقیقه بعد مهشید اومد رفتیم . *****وقتی رسیدیم خونه ی حمید اینا و رفتیم تو که حمید با دیدن ما اومد جلو و گفت - سلام خوش اومدین مریم خانم گفت - ممنون انشاالله خوشبخت شین - ممنون وقتی مهشید اینا رفتن تو حمید گفت - ممنونم که اومدی فکر نمیکردم که بیای - خواهش میکنم میخواستم عروس خانم و ببینم - مهسا ببین من هنوزم تو رو....پریدم وسط حرفش و گفتم - حمید برو حرفشم نزن شبتم خراب نکن نمیخوای خانمت و بهم معرفی کنی - بیا بریم تو تا بهت معرفی کنم رفتیم تو و رفتیم طرف خانم که قد متوسطی داشت و به نظر قیافه ی خوبی داشت که رفتیم و جلو که حمید گفت - مرجان مهسا خواهر دوستم بعدم رو کرد به من و گفت - مهسا مرجان نامزدم دستم دراز کردم سمت مرجان و گفتم - سلام خوشبختم مرجانم دست داد و گفت- سلام خوش بختم- منم همین طور بعد با حمید رفتن اون سمت که بچه ها داد زدن حمید باید بزنه حمید باید بزنه حمیدم گفت - من یه همراه میخوام بدون همراه نمیزنم بعد اومد سمت من و گفت - مهسا خانم همراهیم میکنید - من ؟!- آره شما نمیخوای دادشتو همراهی کنیدبا اینکه شوکه شده بودم ولی گفتم - البته بلند شدم رفتم سمت پیانو و پشتش نشستم . حمید گیتارش و آورد و گفت- مهسا بزن منم باهات میام - باشه شروع کردم به زدن یه آهنگ غمگین حمیدم شروع کرد بامن زدن یه پنج شیش دقیقه میزدیم وقتی تموم شد همه برامون دست زدن که همون لحظه مامان حمید ، حمید و کشید کنارو طوری که من بشنوم بهش گفت - حمید چرا تو با این آهنگ زدی- مامان من زن دارم به چه زبونی بگم چشم بهش نیست ولم کن با عصبانیت اومد این ور که من رفتم سمتش و گفتم - انشاالله خوشبخت شین من رفتم مثل اینکه مزاحمم - نه مهسا تو هیجا نمیری شاید تونستن تو رو ازم بگیرن ولی احساسم و نمیتونن ازم بگیرن اینو گفت که مرجان اومد جلو و گفت - مهسا بمون من با تعجب نگاش کردم که گفت - میتونیم بریم حیاط باهم حرف بزنیم- البته بریم باهم رفتیم حیاط که مرجان گفت - میتونم بهت اعتماد کنم - البته - ببین مهسا من می دونم که تو و حمید همدیگه رو دوست دارین منم حمید و دوست دارم نمیخوام احساساتش و خاطراتشو که با تو داشته ازش بگیرم ولی میخوام یه ذره از فکرش درباره ی من باشه میفهمی چی میگم - آره میفهمم که چی میگی مطمئن باش که چند وقت با تو باشه منو فراموش میکنه - نه اون تورو خیلی دوست داره- مرجان اصلا فکرشم نکن باهاش مهربون باش هیچ وقت فراموشت نمی کنه- باشه - مرجان یه چیزی ازت بخوام نه نمیگی- چی ؟- بزاری هراز گاهی با حمید حرف بزنم فقط در حد اینکه صداشو بشنوم- باشه اشکالی نداره - ممنون راستی یه چیزی دیگه ام میخوام بهت بگم- بگو گوش میکنم - مواظب حمید باش نذار تو زندگی عذاب بکشه همیشه همدمش باش ، باشه- چشم مواظبشمدوتایی باهم رفتیم تو که دیدم مریم خانم نشسته داره با یه خانمه حرف میزنه رفتم طرفش و گفتم- سلامهمون خانم جواب داد و رو کرد به مریم خانم و گفت - اینم دختر شماست- یه جورایی بله - ماشاالله هزار ماشاالله چه قد خوشگله خدا حفظش کنه گفتم - ممنون شما لطف دارین شما چی بچه ندارین - چرا یه پسر دارم که پاریس درس میخونه تا یه ماه دیگه میاد ایران یه دخترم داشتم که بیست و دو سال پیش تو یه امامزاده گمش کردم دیگه ام پیداش نکردم الانم نمیدونم کجاست زندس مردس نمیدونم - میتونم بپرسم کدوم امامزاده دخترتون و گم کردین - امامزاده ....... طرفای .......باتعجب رو کردم به مریم خانم و گفتم - منم تو این امامزاده گم شدم نه ؟- آرهایندفعه مریم خانم رو کرد به همون خانم که اسمش لیلا بود گفت - دخترتون نشونه ای چیزی نداشت - چرا یه خال پشت گردنش منم یه خال پشت گردنم دارم نه یعنی ممکنه که این مامان من باشه . بی اختیار رومو کردم به طرف لیلا خانم و گفتم- مامان - چی ؟!این دفعه مریم خانم گفت- لیلا خانم این مهسا خانم ما 22سال پیش تو همین امامزاده که شما دخترتون و گم کردین گم شده بود که پدر من مهسا رو میارن خونه و میدن به برادر کوچیکم تا بزرگ کنن مهسا الان دختر شماست - ترخدا راست می گین ؟گفتم - آره مامان به خدا راست میگم یهو پرید بغلم کرد و گفت- قربونت برم تا حالا کجا بودی میدونی چه قد دنبالت گشتم من هیچی نمیگفتم فقط گریه میکردم که مامانم گفت- بلند شو بریم به باباتم بگم که پیدا شدی بلند شدیم رفتیم اون ور سالن که مامان داد زد - حسین حسین آقا - بله خانم یه مرد حدود پنجاه ساله بلند شد اومد این ورکه مامانم گفت - حسین دخترم پیدا شد - لیلا دوباره توهم زدی یه دختر بغل کردی گفتی دخترمهبه جای مامان من گفتم- نه توهم نیست بابا مامان راست میگه با تعجب نگام کرد و گفت- تو هستی منی آره - آره به خدا بابا آره- بیا بغلم ببینم پریدم بغلش گریه کردم همه داشتن با تعجب مارو نگاه میکردن وقتی از تو بغل بابام اومدم بیرون که حمید اومد جلو و گفت - مهسا مامان باباتن - آره پیدا کردن اونارو مدیون توهم اگه نامزدیه تو نبود هیچ وقت اونا رو پیدا نمیکردم هیچی نگفت و رفت که مامان حمید گفت- شما از کجا میدونین باید یه آزمایش DNA بده تا معلوم بشه که دختر شما هست یا نه ؟گفتم- زهرا خانم راست میگنمامانم گفت - باشه پس فردا صبح میریم آزمایشگفتم - باشه مهمونی تموم شد و با مریم خانم اینا رفتم خونه همه که رفتن بخوابن از دلشوره خوابم نمی برد دلشوره داشتم یعنی این ها مامان بابامن اگه باشن چی میشه تو همین فکرها بودم که مهشید اومد کنارم و گفت - مهسا به چی فکر می کنی ؟- به فردا و جواب آزمایش - اگه اونا مامان بابات باشن باهاشون میری ؟- خب آره تو میگی نرم- نه ولی میترسم- از چی؟- از این که بری و مارو از یاد ببری- کی گفته تورو از یاد می برم من همیشه به یاد توام همیشه دیگه این فکرو نکن- باشه همدیگرو بغل کردیم به خاطراتی که باهم داشتیم فکر کردیم وای چه روزهای خوبی بود دلم تنگ میشد واسه همشون . *****
فردا صبح با اشکان و مهشید رفتم آزمایشگاهی که بابای حمید آدرس داده بود گفت که آشناست و زود جواب میده وقتی رسیدیم دیدم مامان بابام شاید مامان بابام اون جا هستن رفتیم جلو و سلام و علیک کردیم رفتیم تو آزمایشگاه آزمایش دادم که گفت جواب تا نیم ساعت دیگه آماده است داشتم دیونه میشدم تو این نیم ساعت چی بهم گذشت بگذریم که ازتوصیفش عاجزم .جواب آزمایش که گرفتیم پرستار گفت- خوشبختانه مثبتهدیگه نمی تونستم چی کار کنم مات بودم که مامانم پرید بغلم گفت- دلم گواهی میداد خودتی هستی خودم از آزمایشگاه اومدیم بیرون اومدم از اشکان خداحافظی کنم که دیدم تو چشماش اشک جمع شده که گفت- مهسا دلم برات تنگ میشهرفت تو ماشین که من اشکاش و نبینم مهشیدم با گریه اومد جلو و پرید بغلم و گفت- مهسا دلم برات تنگ میشه- الهی قربونت برم من مییام پیشت مگه می خوام برم دیگه نیام خداحافظی نکرد و رفت منم با ناراحتی رفتم تو ماشین نشستم و با مامان بابام رفتم خونه یه خونه داشتن تو زعفرانیه . وقتی رسیدیم پیاده شدیم رفتیم تو که مامانم گفت - به خونه خودت خوش اومدی- ممنون- خواهش می کنم- مامان من داداشم دارم ؟- آره - الان کجاست ؟- پاریسه برای درس خوندن تا آخر ماه فارغ التحصیل میشه برمیگرده ایران حالا برو بالا استراحت کن که بعد از ظهر بابات بریم برات وسایل اتاق و بگیریم - نمیخوای نشونم بدین - چرا بریم بالارفتیم بالا اتاق مهرداد نشونم داد رفتم تو رفت بیرون منم به درو دیوار اتاق و نگاه می کردم یه نیم ساعت دراز کشیدم و رفتم پایین که مامان رومبل داشت تلوزیون نگاه میکرد رفتم کنارش نستم و گفتم- مامان- جانم- گفتین مهرداد کی میاد- آخر ماه - یعنی 15روز دیگه - آره دوست داری زوتر ببینیش- آره - حالا بذار بهش بگم ببینم میتونه زودتر کاراشو ردیف کنه بیاد بلند شدم که مامانم گفت- کجا میری- میرم خونه مهشید اینا وسایلمو بیارم اگه میشه زنگ بزنید آژانس - چرا آژانس با ماشین من برو تا برات ماشین بگیرم- نه خودم ماشین دارم میخوام برم ماشینمم بیارم- باشه هرجو راحتیده دقیقه بعد آژانس اومد رفتم تو ماشین نشستم و راه افتاد که رسیدیم پول آژانس و حساب کردم پیاده شدم زنگ زدم که مهشید درو باز کرد رفتم تو که مهشید پرید بغلم و گفت - مهسا دلم برات خیلی تنگ شده بود- دوساعت هم و ندیدیما هیچی نگفت رفتیم تو که مریم خانم بغلم کرد و زد زیر گریه که من گفتم- ا ! چرا گریه می کنید؟- یعنی می خوای از پیش ما بری ؟- آره دیگه خیلی بهتون زحمت دادم ببخشید ولی بهتون سر میزنم اگه اجازه بدین برم بالا وسایلم و جمع کنم - خونه خودته برو عزیزمرفتم بالا وسایلم که دوتا چمدون شد جمع کردم اومدم پایین ازشون خداحافظی کردم و رفتم تو ماشین نشستم وماشین و روشن کردم و حرکت کردم که رسیدم خونه ابرام آقا درو باز کرد رفتم تو ماشین پارک کردم حیاط و رفتم داخل ساختمان دیدم که مامان داره با تلفن حرف میزنه که یهو صدام کرد- هستی بیا مهراد پشت خطه میخواد باهات حرف بزنه با ذوق رفتم جلو گوشی رو از مامان گرفتم و گفتم- الو- الو سلام - سلام چطوری - مرسی تو چطوری ؟- خوبم کی مییای- حدود پنج روز دیگه- واقعا- آره به خاطر تو کارام زود ردیف میکنم - حالا چرا به خاطر من - آخه دوست دارم زود تر ببینمت - خب کاری نداری - نه خوشحال شدم صداتو شنیدم - منم همین طور خداحافظ - خداحافظگوشی رو قطع کردم که مامان گفت - کی میاد- پنج روز دیگه- راست می گی - آره خودش گفت - به خاطر تو داره زود میاد وگرنه تا آخر ماه نمی تونه بیاد- خب دیگه چیکار کنیم - بلندشو برو لباسات و عوض کن بریم خرید باید کمد و تخت کامپیوتر وبقیه ی وسایل لازم اتاقت و بگیریم پاشو الان بابات میاد- چشم بلند شدم رفتم بالا تو اتاقم که دیدم تموم وسایل بچه است خندم گرفته بود لباسامو عوض کردم و رفتم پایین دیدم بابام اومده رفتم جلو و گفتم- سلام بابا- سلام به روی ماهت آماده ای بریم- بلهبلند شد رفت تو حیاط که من و مامانم رفتیم حیاط سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. رفتیم تو مغازه ها من از هرچی خوشم می اومد میخریدن خلاصه خریدامون که تموم شد همه رو آوردن خونه منم شروع کردم به چیدن وقتی می خواستم بچینم دیدم رنگ اتاقم قشنگ نیست بابامو صدا کردم اومد بالا و گفت - بله باباجون- بابا من از رنگ اتاقم خوشم نمیاد - بدم چه رنگی کنن- سفید بابام داد اتاقمو رنگ کردن و منم وسایلمو چیدم و مامانم گفته بود که آخر هفته میخواد یه جشن بگیره منم برای گرفتم لباس رفتم بیرون اول رفتم دنبال مهشید بعد از اون ور رفتیم مغازه ای که همیشه ازش لباس میخریدیم رفتیم اون جا و یه لباس خریدم و مهشید و رسوندم خونه و خودمم رفتم خونه.فصل چهاردهمروز مهمونی با کمک مهشید لباسمو پوشیدم و مهشید یه آرایش ملایم به صورتم زد که طیبه خانم اومد بالا و گفت- خانم مهمونا اومدن مادرتون گفتن زودتر بیاین پایین- چشم الان میام طیبه خانم که رفت منو مهشیدم پنج دقیقه بعد رفتیم پایین که همه روشون برگردوندن به ما گیج شده بودن که کدوممون هستی که مامانم اومد طرف منو گفت - اینم از دختر گلم رفتم پایین با همه سلام علیک کردم با همه آشنا شدم آخر سرم رفتم پیش مهشید و اشکان نشستم که اشکان گفت- پسرا رو نگا کن همه دارن نگاه میکنن - چیه غیرتی شدی- آره دیگه اگه الان آرش اینجا بود چشاشونو از کاسه در می آورد - ا! خب بس دیگه راستی حمید نیومده مامانش اومده ولی خودشو ندیدم - رفته دنبال مرجان الان می یاد بعد از نیم ساعت حمید و مرجانم اومدن رفتم جلو سلام دادن که اونم جوابمو دادکه من گفتم- چرا انقد دیر کردین- ببخشید مرجان طولش دادمرجان گفت- خب چی کار کنم خلاصه اون شب مهمونی با خیلیا آشنا شدم خیلی هاهم اون شب از من خواستگاری کردن کردن ولی من گفتم نه نشسته بودم پیش دختر عموم شیرین که حمید اومد وگفت- مهساشیرین تعجب کرد و گفت- بلاخره ما نفهمیدیم تو هستی یا مهسا - آخه منو قبلا مهسا صدا میکردن به خاطر همین حالا تو هرچی دوست داری صدا کن- باشه حمید دوباره گفت - مهسا یه لحظه بیااز شیرین معذرت خواهی کردم و رفتم پیش حمید وگفتم - بله- مهسا هنوز راه هست برگردمابرگشتم دیدم که مرجان داره نگامون می کنه که من گفتم - نه حمید مرجان تورو واقعا دوست داره شاید بیشتر از من ، منم سعی میکنم تورو فراموش کنم - اما من نمی تونم - ببین حمید درسته که من و تو یه زمانی باهم بودیم ولی حالا تو زن داری منم تورو فراموش کردم برو مرجان دختر خوبیه هرچی هست از من بهتره و تورم دوست داره نگاه کن چه جوری نگات می کنه برگشت یه نگاه به مرجان کرد و گفت - باشه هرچی تو بگی- حمید یه خواهش - بگو- منو فراموش کن و به مرجان فکر کن - سعی میکنم اینو گفت و رفت پیش مرجان که مهشید اومد کنارم و گفت- چی می گفت- هیچی ولش کناون شب تموم حرفای حمید تو گوشم بود اصلا نمی تونستم از فکرش بیام بیرون ولی خوب نبود بهش فکر کنم اون دیگه مال من نبود من الان باید به فردا و موقعی که مهرداد (داداشم ) می یاد فکرکنم که چه شکلیه و چه جوری باید باهاش برخورد کنم مامان میخواست عکسشو بهم نشون بده ولی من نذاشتم می خواستم خودم ببینمش توهمین فکرا بودم که مامان اومد تو اتاق و گفت- هستی جان هنوز نخوابیدی- نه ...... مامان- جانم - اگه میشه بهم بگین مهسا چون با این اسم عادت کردم به اسم هستی عادت ندارم - اما تو شناسنامه ات این اسمه- باشه اشکال نداره ولی منو همین جوری مهسا صدا کنین- باشه هرجور تو راحتی حالا بگیر بخواب که امشب خیلی خسته ای فردا صبح باید بریم فرودگاه - چشم از اتاق رفت بیرون ولی من نمیتونستم بخوابم ازدلشوره که چه جوری با مهرداد روبه بشم هرکاری کردم انقد غلت می زدم ولی خوابم نمی برد شاید به این جا عادت ندارم بلند شدم رفتم لبه پنجره و درش و باز کردم یه کمی هوای تازه بخورم به اختیار گفتم روز مهمونی با کمک مهشید لباسمو پوشیدم و مهشید یه آرایش ملایم به صورتم زد که طیبه خانم اومد بالا و گفت- خانم مهمونا اومدن مادرتون گفتن زودتر بیاین پایین- چشم الان میام طیبه خانم که رفت منو مهشیدم پنج دقیقه بعد رفتیم پایین که همه روشون برگردوندن به ما گیج شده بودن که کدوممون هستی که مامانم اومد طرف منو گفت - اینم از دختر گلم رفتم پایین با همه سلام علیک کردم با همه آشنا شدم آخر سرم رفتم پیش مهشید و اشکان نشستم که اشکان گفت- پسرا رو نگا کن همه دارن نگاه میکنن - چیه غیرتی شدی- آره دیگه اگه الان آرش اینجا بود چشاشونو از کاسه در می آورد - ا! خب بس دیگه راستی حمید نیومده مامانش اومده ولی خودشو ندیدم - رفته دنبال مرجان الان می یاد بعد از نیم ساعت حمید و مرجانم اومدن رفتم جلو سلام دادن که اونم جوابمو دادکه من گفتم- چرا انقد دیر کردین- ببخشید مرجان طولش دادمرجان گفت- خب چی کار کنم خلاصه اون شب مهمونی با خیلیا آشنا شدم خیلی هاهم اون شب از من خواستگاری کردن کردن ولی من گفتم نه نشسته بودم پیش دختر عموم شیرین که حمید اومد وگفت- مهساشیرین تعجب کرد و گفت- بلاخره ما نفهمیدیم تو هستی یا مهسا - آخه منو قبلا مهسا صدا میکردن به خاطر همین حالا تو هرچی دوست داری صدا کن- باشه حمید دوباره گفت - مهسا یه لحظه بیااز شیرین معذرت خواهی کردم و رفتم پیش حمید وگفتم - بله- مهسا هنوز راه هست برگردمابرگشتم دیدم که مرجان داره نگامون می کنه که من گفتم - نه حمید مرجان تورو واقعا دوست داره شاید بیشتر از من ، منم سعی میکنم تورو فراموش کنم - اما من نمی تونم - ببین حمید درسته که من و تو یه زمانی باهم بودیم ولی حالا تو زن داری منم تورو فراموش کردم برو مرجان دختر خوبیه هرچی هست از من بهتره و تورم دوست داره نگاه کن چه جوری نگات می کنه برگشت یه نگاه به مرجان کرد و گفت - باشه هرچی تو بگی- حمید یه خواهش - بگو- منو فراموش کن و به مرجان فکر کن - سعی میکنم اینو گفت و رفت پیش مرجان که مهشید اومد کنارم و گفت- چی می گفت- هیچی ولش کناون شب تموم حرفای حمید تو گوشم بود اصلا نمی تونستم از فکرش بیام بیرون ولی خوب نبود بهش فکر کنم اون دیگه مال من نبود من الان باید به فردا و موقعی که مهرداد (داداشم ) می یاد فکرکنم که چه شکلیه و چه جوری باید باهاش برخورد کنم مامان میخواست عکسشو بهم نشون بده ولی من نذاشتم می خواستم خودم ببینمش توهمین فکرا بودم که مامان اومد تو اتاق و گفت- هستی جان هنوز نخوابیدی- نه ...... مامان- جانم - اگه میشه بهم بگین مهسا چون با این اسم عادت کردم به اسم هستی عادت ندارم - اما تو شناسنامه ات این اسمه- باشه اشکال نداره ولی منو همین جوری مهسا صدا کنین- باشه هرجور تو راحتی حالا بگیر بخواب که امشب خیلی خسته ای فردا صبح باید بریم فرودگاه - چشم از اتاق رفت بیرون ولی من نمیتونستم بخوابم ازدلشوره که چه جوری با مهرداد روبه بشم هرکاری کردم انقد غلت می زدم ولی خوابم نمی برد شاید به این جا عادت ندارم بلند شدم رفتم لبه پنجره و درش و باز کردم یه کمی هوای تازه بخورم به اختیار گفتم همه تو فرودگاه منتظر اومدن مهرداد بودیم که اومد مامانم گفت - مهسا اوناش اومدبعد با انگشت یه پسر قد بلند خوشگل رو به من نشون داد نگاش که کردم همون لحظه ی اول به دلم نشست اومد جلو به مامان سلام کرد بغلش کرد وقتی از بغل مامان اومد بیرون و گفت - مامان این آبجیه من کومامان به من اشاره کرد یهو مهرداد برگشت نگام کرد همون جور تو صورتم خیره شد ه بودگفت- سلام- سلام- تو هستی ایخندیدم و گفتم- نه من مهسام- پس هستی کجاست ؟- نیومده - پس شما ؟- وکیلشمامان که از خنده مرده بود گفت- بابا مهسا اذیت نکنروکرد به مهرداد و گفت - داره اذیتت میکنه خودش هستی ولی مهسا صداش میکنن- آهان پس اسم مستعار داری- آره عیبی داره- خب نه- نبایدم داشته باشهمهرداد اومد جواب بده که مامان گفت - حالا بسه بریم که الان مهمونا می یاد مهرداد گفت- مهمونا ؟!- آره به خاطر تو دارن می یان- مامان من خستم - نه بدو بریمخندیدم و گفتم- حالا بیا بریم یه کاریش می کنیم- آخه چه کاری اونا که دارن می یان - خب اینکه دیگه عزا نداره- خب بریم مثل اینکه باید تسلیم بشیم چمدونارو برداشتیم رفتیم سمت ماشین که مهرداد رو کرد به بابا و گفت - ماشین کجاست؟به جای بابا گفتم- مهرداد- بله- منم ماشین آوردم با ماشین من بریم - اعتبار داره زنده میرسیم- نه میخوام بکشمت - خوبه می میریم تیتر روزنامه ها خواهر و برادری که بعد 22سال که همدیگه رو پیدا کردن در اثر تصادف جان باختندمن که همش میخندیدم مامان که عصبی شده بود گفت- خدا نکنه ا مهرداد باز شوخی کردی- بابامهسا بیا بریم که مامان الان منو میزنه رفتیم تو ماشین نشستیم که مهرداد گفت- چه ماشین خوشگلی بابابرات خریده ؟- نه آرش برام خریدهبا اخم گفت- آرش دوست پسرته - نه بابا این روزا کدوم پسر احمقی واسه دوست دخترش ماشین می خره تواین کارو میکنی- نه پس نگفتی این کیه؟- داداشمبا تعجب نگام کرد و گفت- داداشت؟!- آره دیگه یعنی داداش قبلیم با همون خانواده که زندگی میکردم تازه کجاشو دیدی انقدر داداش دارم که نگو- نه بابا مثل اینکه خیلی خاطرتو میخواد که این ماشین و واست خریده خیلی دوست دارم ببینمش- نمیتونی- چرا ؟- این جا نیست- رفته خارج ؟با بغض گفتم- اون الان زیر خروارها خاکه- چی ؟!- همین که شنیدیشروع کردم به گریه کردن که مهرداد گفت- ببخشید که ناراحتت کردم- خواهش می کنم اصلا مهم نیست .دیگه تا خونه حرفی نزدیم وقتی رسیدیم دیدیم که تمام فامیل جمعن ؛ رفتیم تو که یه مرده که اوس مراد صداش میکردن گوسفند و زد زمین و سرش و برید که یهو از بینیم خون اومد سریع دستمو گرفتم جلوش رفتم تو که مهرداد دنبالم اومد بینیمو شستم که مهرداد گفت- چی شد ؟- هیچی خون دماغ شدم چیزی نیست - مطمئنی- آره بابا بریم بیرون رفتیم بیرون که یهویه پسره از اون ته اومد جلو مهرداد و بغل کرد و گفت- چطوری پسر- خوبم تو چطوری- با احوال پرسیای شما پسر که فهمیدم دوست مهرداد تازه متوجه من شده بود با دست پاچگی گفت- سلام - سلامبعد رو کرد به مهرداد و گفت - مهرداد معرفی نمیکنی- چرا مگه میزاریبعد رو کرد به من و گفت- مهسا امیر دوستم که تقریبا از بچگی باهمیمبعدم رو کرد به امیر و گفت- امیر مهسا خواهرم- خواهرت- آره دیگه همون که گم کرده بودیم یادته برات گفته بودم- آهان یادم اومدرو کردم به امیر و گفتم- از آشنایتون خوشبختم- منم همین طوربه مهرداد گفتم - من میرم اون ور شما با دوستت راحت باش- باشه برو رفتم اون ور که مهشید اومد طرفم و گفت- کجایی خونه رو زیرو رو کردم داداشت و دیدی ما رو فراموش کردی- نه بابا حالم بد بود رفتم بالا- حالا حالت بهتره- آره خوبم- نمیخوای داداشت و نشونم بدی- چرا ولی اشکان کو ؟- حالش خوب نبود نیومد - چرا ؟چش بود- نمی دونم گرفته بود هرچیم ازش پرسیدم جوابمو نداد - حالا بیا بریم داداشمو بهت نشون بدمرفتیم پیش مهرداد که با امیر داشت حرف میزد صداش کردم که برگشت همون جوری تو صورت مهشید نگاه می کرد که گفتم- هو مهرداد کجایی ؟- اینجام مهسا معرفی نمیکنی- اگه اجازه بدی چرا- بفرما اجازه ی ما هم دست شماست - زبون نریزبعد رو کردم به مهشید و گفتم- مهرداد داداشمبه مهردادم گفتم - مهشید دوستم که ازبچگی باهمیم البته میشه گفت خواهرمهمهرداد گفت- خوشبختم- منم همین طوربا امیرم که آشنا شدرفتیم اون ور سالن یه کمی باهم حرف زدیم .مهمونی تموم شد همه رفتن خونشون منم انقد خسته بودم رفتم تو اتاقم دراز کشیدم رو تخت ولی نمیدونم چرا حالم انقدر بد بود سرم خیلی درد می کرد دوباره خون دماغ شدم بلند شدم رفتم بینیمو شستم و اومدم و رفتم کنار پنجره و نشستم و ستاره هارو شمردن آخه خوابم نمیومد و حوصله ام سر رفته بود .فصل شانزدهمبا صدای زنگ موبایلم از جا پریدم گوشیمو برداشتم و گفتم- بله- سلام چطوری- خوبم اشکان تویی- آره- چطوری ؟- خوبم .... مهسا میخوام ببینمت - اتفاقی افتاده - نه ولی باید ببینمت میخوام باهات حرف بزنم- کجا ؟- تا یه ساعت دیگه کافی شاپ همیشگی- باشه کاری نداری- نه خداحافظ- خداحافظگوشی رو قطع کردم سریع بلند شدم لباسمو پوشیدم رفتم پایین که مامانم گفت- کجا ؟- بیرون کار دارم- بیا صبونه تو بخور بعد برو- نمی خورم مامان جان ؛ مهرداد کجاست- با بابا رفت کارخونه - خب باشه من رفتم کاری ندارین- نه به سلامت مواظب خودت باش- چشم خداحافظ- خداحافظرفتم پایین تو حیاط سوار ماشین شدم روشن کردم که ابرام آقا در و برام باز کرد و با عجله رفتم . بیست دقیقه بعد رسیدم دیدم اشکان اومده رفتم پیششو گفتم- سلام- سل
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 118- رمان عشق ناتمام , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 31- رمان برایم از عشق بگو , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , با من حرف بزن - رمان جادوی عشق( قسمت اول ) , با من حرف بزن - رمان جادوی عشق ( قسمت پانزدهم) , رمانی ها - 93-رمان نامزد من - Blogfa , رمانی ها - 33-رمان نرگس - Blogfa ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/14 تاریخ
کد :47291

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا