تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان باورم کن (فصل دهم)



انگاری مریم اینا زود رسیده بودن و هنوز مامانش اینا نفهمیده بودن این دوتا بدبخت رسیدن. یکی دویید رفت خبر بده که اسفند و اینا بیارن و بیان استقبال عروس دادماد.داشتم از مریم تعریف می کردم که یهو بازومو گرفت و گفت: آنید این پسره کیه؟با تعجب گفتم: پسره؟ کدوم پسره؟یه اشاره ای بهم کرد که برگشتم ببینم منظورش کیه که دیدم. مهام از ماشین پیاده شده و ایستاده و دستش و دراز کرده که به درسا خانم با اون دامن بلندشون تو پیاده شدن از ماشین کمک کنن شایدم امیدوار بوده که یه باره دیگه درسا پرت شه بیفته تو بغلش. درسا هم خیلی شیک دستش و تو دست مهام گذاشت و با کمک اون از ماشین پیاده شد.من آروم به مریم گفتم: مهامه. بریم تو برات تعریف میکنم.مریم: میکشمتون یه مدت کمرنگ بودم از خبرا دور موندم. کامل باید توضیح بدین بهم.دخترا رسیدن بهمون و مهام و شروینم کنارشون. برای ادب پیاده شده بودن که تبریک بگن.خیلی سریع مهام و شروین و معرفی کردم و مریم و سینا تشکر کردن ازشون دعوتشون کردن بیان بالا. شروین که اصلا حرف نمی زد فقط مهام تشکر می کرد و می گفت مزاحم نمیشن و فقط اومده بودن ماها رو برسونن و از این حرفا . اما آخرش با اصرارهای مریم و سینا مهام با کسب اجازه از شروین اوکی داد. همون لحظه یه عده آدم از تو تالار اومدن بیرون و شروع کردن به بغل کردن عروس و داماد. ماهام که نخود آش خودمون و کشیدیم کنار که تو دست و پا نباشیم. یکی بهم سلام کرد برگشتم دیدم مهسا و ستوده ان. با ذوق بغلش کردیم و کلی تعریف از عروس خانم آینده و اینا. وقتی بهش گفتیم مریم و سینا با اصرار مهام و شروینم دعوت کردن مهسا کلی خشنود شد.مهسا: آخ جون همش غصه هومن و می خوردم که بیچاره میاد اینجا کسی و نمیشناسه تنهاست. خوبه این دو تام میان. با سر به شروین و مهام اشاره کرد. مهام داشت با هومن حرف می زد اما شروین دست به جیب وایساده بود. جالبه این ستوده فقط جلو دخترا سرخ و سفید میشد. چه راحت با مهام حرف می زد.خلاصه با راهنمایی ما دخترا رفتیم قسمت زنونه و پسرا هم رفتن مردونه.یه جورایی دمغ شدیم. من: از عروسیهای جدا خوشم نمیاد.الناز: نه تروخدا تو تالار براتون مختلط عروسی می گیرن.من: مهسا میکشمت اگه تو تالار عروسی بگیری و جدا باشه.درسا: آره والا این جوری آدم انگیزه اش و برای رقصیدن از دست میده.من: حالا انگیزه که هیچی تا کی بشینیم این خانم خان باجیها رو نگاه کنیم.لباسامون و در آوردیم و یه میز کنار جایگاه عروس داماد گیر آوردیم و نشستیم. موهامو صاف کرده بودم و با یه گیره بالا بسته بودم. می دونستم وقتی گرمم میشه دیگه حواسم به قر و فرم نیست و می زنم مدل موهام و خراب میکنم. پس همون بسته باشه بهتره.یکم گه گذشت اول مامان و خواهر مریم اومدن و ماها بهشون تبریک گفتیم و سلام علیک کردیم. بعدم عروس داماد اومدن. من که لباسم پوشیده بود. روسریم که مهم نبود نمی ذاشتم بابا سینائه دیگه.مهسا لباسش آستین حلقه ای بود و از نظر قدی هم مشکلی نداشت. فقط الناز و درسا شال حریرشون و انداختن رو شونه اشون. من که فلسفه این شالا رو نفهمیدم. آخه وقتی گذاشتن و نذاشتنشون فرقی نمیکنه مثلا" چرا می ندازینش؟؟؟ به من چه آخه.مریم و سینا اومدن و ماها دوباره سلا م، تبریک و خوشبخت بشین و اینا گفتیم و اونام تشکر و مرسی که اومدین و از این دری وریا بعد یه دور چرخش دور سالن رفتن نشستن سر جاشون. ماهام مثل این ندید بدیدا سریع رفتیم پیششون ومن گفتم: ببخشید ولی یه چند تا سفارش عکس دارم اگه اجازه بدین همین اول کاری بندازم که بعدن یادمون نره.مریم: سفارش از کی؟من با یه چشمک و لبخند گفتم: طراوت جون.مریم هم خندید و سرش و تکون داد.خلاصه بعد یه 16-15 تا عکس آروم گرفتیم و رفتیم نشستیم سر جاشون. درسا: این سینا چرا این جوریه؟ فقط نیشش بازه. چرا حرف نمیزنه؟ مگه لاله؟من: ما خودمون و کشتیم تا در دهن مریم و باز کنیم و به حرف بیاریم فکر کنم سه سال باید رو سینا کار کنیم تا اونم به حرف بیاد.مهسا: به قیافه اش نمی خوره کم حرف و بی زبون باشه.الناز: خوب نیست. شاید چون دفعه اولِ که با ماها برخورد نزدیک داشته معذبِ و خجالت میکشه. وگرنه مریم میگفت خیلی هم پرو و پر حرفه.شونه ای بالا انداختم. وای که چقدر خوش گذشت بهمون. از اول تا آخر اون وسط قر می دادیم و یک لحظه هم نذاشتیم مریم طفلی بره بشینه. هر چی کرم رقص تو تنمون بود همه رو خالی کردیم. ساعت نزدیکای 12 بود که اول گوشی من بعدم مهسا زنگ خورد.جواب دادم. شروین بود.من: سلامشروین: سلام. نمی ریم؟من: نمی دونم خسته شدین؟ یه لحظه.رو به دخترا کردم و گفتم: بچه ها شروین میگه نمی ریم؟الناز: وای آره بریم بس که رقصیدم پاهام درد میکنه.مهسا: آره بریم هومنم زنگ زده میگه بریم. سری تکون دادم و تو گوشی به شروین گفتم: باشه بریم تا 10 دقیقه دیگه میایم بیرون.گوشی و قطع کردیم و رفتیم از مریم و سینا تشکر و خداحافظی کردیم. انقده که مثل عقده ای های ندید بدید رقصیدیم پاهام از درد ذوق ذوق می کرد. مخصوصا" که اون کفشای پاشنه بلند و پوشیده بودم. حس می کردم ناخنای بلند پام رفته تو گوشت انگشتام. دلم می خواست کفشا رو در بیارم و پا برهنه راه برم. تا به درسا گفتم یک جیغی کشید و آخرم نذاشت کفشمو در بیارم. به زور سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.تا برسیم خونه ساعت یک شده بود. مطمئنن طراوت جون خوابیده بود. مهام و جلوی در خونه اش پیاده کردیم و رفتیم تو باغ. از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو عمارت. به دخترا گفتم: شما برید بالا منم میام الان.یه سر تکون دادن و رفتن. شروین داشت ماشین و پارک میکرد و نیومده بود تو عمارت هنوز.کشون کشون و لنگ زنان رفتم تو آشپزخونه. تشنم بود.یه لیوان آب برای خودم ریختم و پشت میز نشستم و آروم آروم شروع کردم به خوردن. داشتم تمومش می کردم که یه صدایی شنیدم که ترسوندم و آب پرید تو گلوم و به سرفه افتادم.اونقدر خسته بودم یادم رفته بود برق و روشن کنم.یه دستی اومد و کمرم و مالید. شروین: آروم تر. آبم نمی تونی درست قورت بدی؟یکم آروم تر شده بودم. بچه پروو نمیگه من ترسوندمت ببخشید میاد تیکه می ندازه به من.با دندونایی که رو هم فشار می دادم گفتم: اگه تو بی خبر نمیومدی تو آشپزخونه من نمی ترسیدم و آب نمی پرید تو گلوم.شروین رفت و یه لیوان آب برای خودش ریخت و تکیه داد به کابینت جلوی من و یکم از لیوانش آب خورد و گفت: تو زیاد می ترسی تقصیر من نیست.با حرص گفتم: تو مثل جن می مونی تقصیر من نیست.عصبانی بلند شدم که برم و این نفله رو نبینم که یهو یه درد بدی تو پام پیچید و نفسمو بند آورد. بی اختیار یه آخی گفتم و نشستم رو صندلی.شروین سریع اومد جلوم گفت: چی شده؟با ناله گفتم: پام....سریع رفت چراغ و روشن کرد و اومد زانو زد جلو پام و گفت: پات چی؟اشاره به انگشتای له شده تو کفشم کردم.شروین متوجه منظورم شد. آروم با یه دست مچ پامو گرفت و با اون یکی دستش آروم کفشمو از پام در آورد. از درد چشمامو بسته بودم. شروین یه دستی به انگشتای پام کشید که آخم در اومد.آروم اون یکی پامو گرفت و کفشمو درآورد. شروین: تو با پاهات چی کار کردی؟وا مگه با پا چی کار میکنن؟ خوب راه میرن دیگه. یا می دوان، امشبم که ما باهاشون رقصیدیم. اصلا" این پسره منگل نصفه شبی این چه سوالیه که ازمن می پرسه؟شروین: باید جورابتو در بیاری.از ترس و تعجب چشمام باز شد: هان؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/چشمم خورد به دست شروین. خدای من انگشتاش خونی بود. با دهن باز بهش نگاه کردم.شروین تو چشمای ترسون من نگاه کرد و گفت: واسه همین می گم با پات چی کار کردی؟ از انگشتات داره خون میاد.وای ننه خون واسه چی؟ ای بمیری آنید که دستت میشکنه و این ناخن های پاتو نمیگیری.شروین: جورابتو در آر.سریع پامو از تو دستش کشیدم بیرون و فرستادمشون زیر صندلی و گفتم: نههههههههه. نمیشه. شروین با تعجب نگام کرد و گفت: چرا نمیشه؟ باید انگشتاتو ببینم. شاید پانسمان بخواد.من با همون سماجت: نمیشه دیگه. در نمیارم. اصلا" تو چی کاره ای که واسه پام نظر میدی؟ مگه دکتری که می خوای پامو ببندی؟تو همون حالت زیر پراهنمو گرفته بودم و می کشیدم و سعی میکردم قدش و بلند تر کنم. چه توقعاتی داشت شروینا. با این پیراهن کوتاهم همین یک کارم مونده بود که این جوراب و هم در بیارم دیگه زندگیم به باد می رفت.شروین با یه اخم تو چشمام نگاه کرد و گفت: یعنی چی این کارا. میگم باید پاهات و ببینم ممکنه عفونت کنه حتما" باید برات مدرک بیارم که بذاری پاهاتو ببندم؟منم با همون لجاجت گفتم: پس که چی من به کمتر از دکتر اجازه نمیدم دست به پاهام بزنه.یه تای ابروش رفت بالا. اخماش باز شد و خیلی خونسرد گفت: خوب پس جورابتو در بیار.این پسره هم خنگه ها هر چی من میگم این باز میگه جورابتو در بیار این تا امشب من و دید نزنه ول نمیکنه. داشتم یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش می کردم که گفت: بابا مگه نمیگی به کمتر از دکتر اجازه نمی دی به پات نگاه کنه خوب منم دکترم.چیشششششششش من و مسخره میکنه پسره خنگ.من: منظورم از دکتر، دکتر هر چی که نیست منظورم پزشکه از اونایی که دارو و آمپول میدن.یه لبخند زد که فکم افتاد شاید این سومین دفعه ای بود که این پسره لبخند می زد. نمی دونم چرا یاد یه سریال ژاپنی افتادم که توش بابای دختره سامورایی بود و هیچ وقت نمی خندید. ازش پرسیدن چرا نمیخندی؟ اونم گفت مرد باید هر سه سال یه دفعه یه لبخند بزنه اونم این جوری. بعد گوشه های لبش قده سه میلیمتر می رفت بالا که یعنی خندیده. این شروینم ماهی یه دفعه یه لبخند می زد اما خداییش خیلی قشنگ می خندید.شروین: یعنی الان حتما" باید یه دکتر پاتو ببینه؟من با سر : آره.خوب اگه من بگم دکترم از همونایی که دارو می دن و آمپول می زنن تو قبول میکنی؟من: نه اگه تو دکتری منم جراح قلبم.شروین با همون لبخند که دهنم و می بست گفت: جراح قلب که نه جراح مغز و اعصابم.من و میگی؟ چشام قد سکه پونصدی شده بود.شروین: باور نمیکنی برم مامان طراوت و صداش کنم تا از اون بپرسی.جدی جدی داشت بلند میشد که بره خانم احتشام و بیاره. تو جاش که ایستاد سریع دستش و گرفتم. برگشت اول به دستم که رو دستش بود نگاه کرد و بعدم به چشمام.سریع گفتم: باشه باور میکنم.شروین دوباره گوشه لبش برای یه لبخند کج شد و گفت: پس می ذاری پاهاتو معاینه کنم؟من با سر گفتم آره. همون جورم سعی میکردم پیرهنمو کش بیارم.شروین: خوب با جوراب که نمی تونم انگشتات و ببینم. من: جورابمو در نمیارم.شروین با یه صدایی که توش شیطنت موج می زد گفت: پس چی کار کنم جورابتو قیچی کنم؟با ترس برگشتم بهش نگاه کردم. جورابای خوشگل من و قیچی کنه؟ چشماش داشت می خندید. چقدر عجیب بود که چشمای این آدم بیشتر از لباش می خندید. اونم داشت به چشمام نگاه می کرد یهو چشماش چرخید و رو دستم زوم شد. یه ابروش رفت بالا و همون جور که نگاهش به دستای من رو پیراهنم بود که سعی در بلند تر کردن قد لباس داشتم گفت: می دونی که دکتر محرمه؟من کلافه با اخم گفتم: محرم هست که هست. حتی اگه دکتر باشی .....خوب ..... ( کلافه بودم و نمی دونستم چه جوری منظورمو بهش بفهمونم. چشمام و بستم وعصبی تند گفتم ) بابا من هر روز تو چشمت نگاه می کنم و اینجوری معذب میشم.قد یک دقیقه هیچ صدایی از کسی نیومد. آروم چشمام و باز کردم و سرمو بلند کردم. نگام تو نگاه شروین که بالا سرم ایستاده بود، قفل شد.شروین با صدای آرومی گفت: باشه.سریع از آشپزخونه رفت بیرون. اه این پسره کجا رفت؟ بیشعور لااقل کمکم می کرد از این همه پله برم بالا. اه دیوونه هیچ وقت مثل آدم رفتار نمیکنه.اما خوب عجیب بود که انقدر اصرار داشت بهم کمک کنه. یعنی همش برای حس مسئولیت بود؟ نهههههههههههههه حالا جدی جدی شروین جراحه؟؟؟؟ من ضایع رو بگو که می خواستم سوسکش کنم گفتم به تو چه مگه دکتری؟ بدتر خودم سوسک شدم. اما اگه دکتره بی کار و بی عار اینجا چی کار می کنه؟حالا نمیشد این پسره منم با خودش می برد؟ چه جوری از این همه پله بالا برم. داشتم فکر می کردم که چی کار کنم و چه جوری برم که شروین یهو از در وارد شد. اومد سمتم. تعجب کردم. اه این مگه نرفت که بره؟ پس چرا برگشت؟شروین دستش و به طرفم دراز کرد و گفت: بیا این و بپوش.به دستش نگاه کردم. یکی از شلواراش و برام آورده بود.وقتی دید دارم نگاش می کنم شلوار و گذاشت روی پام و گفت: بپوش من بیرون می ایستم تموم که شد صدام کن.رفت بیرون. من موندم و یه شلوار. این پسره چه با شعور شده بود. حتما" حس دکتر مریضی گرفته بودتش.به زور ایستادم سعی کردم انگشتای پامو بالا نگه دارم و رو پاشنه وایسم اما سخت بود. خلاصه با کلی آخ و اوخ از درد پا بالاخره شلوار و پام کردم. صدای شروین اومد.شروین: بیام؟ پوشیدی؟من: آره بیا تو.اومد تو و اول یه نگاه به من که با اون پیراهن خوشگلم یه شلوار گشاد و بلند پام کرده بودم کرد. چون شلوار بلند بود مجبور بودم روی کمرش و سه چهار بار تاکنم تا یکم کوتاه تر وایسه. اون شلوار گشاد با اون تاهایی که تو کمرش داشت زیر اون پیراهن تنگ من یه چیز غریبی شده بود. همچین باسنم و گنده نشون می داد که شروین وقتی بهم نگاه کرد نتونست جلوی خودش و بگیره و یه قهقهه دو ثانیه ای زد که با چشم غره من سریع خوردش و به همون لبخند چپکی اکتفا کرد.بهم اشاره کرد و من نشستم رو صندلی اونم زانو زد جلوی پام و پامو با دستش گرفت و یکم نگاه کرد. اخماش رفت تو هم . با همون اخم برگشت نگام کرد و گفت: من نمی دونم تو دو دقیقه وقت نداری این ناخنای پاتو بگیری که پدر پاتو اینجوری در نیارن؟؟؟؟شرمزده سرمو انداختم پایین و آروم گفتم: آخه ناخنای بلند انگشتای پامو قشنگتر نشون می دن.با بهت ابروهاش رفت بالا.شروین: واسه کی قشنگتر نشون می دن؟ خودت میشینی به انگشتات نگاه می کنی و ذوق میکنی؟ تو که همیشه کفش پاته یا صندل کسی انگشتات و نمیبینه که بخوان قشنگ باشن یا زشت. بعدم یعنی قشنگی به سلامت پاهات می ارزه؟آروم گفتم: نه.شروین یکم آرومتر شد و گفت: امشب پاهاتو می بندم تا هم زخمش بسته باشه هم ناخنات انگشتات و اذیت نکنن اما فردا صبح ناخنات و می گیری فهمیدی؟من: آره.چه حرف گوش کن شده بودم من خودم کفم برید.شروین بلند شد و چند تا گاز استریل و بتادین و آب آورد. اول با آب پامو تمیز کرد و خوناش و پاک کرد و بعد بتادین زد و با باند دونه دونه انگشتامو بست. کارش تموم شده بود داشت دستاش و می شست. وای چقدر الان حس بهتری داشتم. از زوق زوق پاهام خبری نبود اما هنوز به زور انگشتام و می تونستم رو زمین بزارم. شروین برگشت سمت من و گفت: نمی خوای بری بخوابی؟یه چرا گفتم و آروم از جام بلند شدم. آی که پاهام درد می کرد. کشون کشون و آویزون به در و دیوار پشت سر شروین راه افتادم. شروین دست تو جیب جلوی من راه می رفت. رسیدیم به پله ها. منم آویزون نرده یه جورایی لی لی میرفتم رو پله ها. چهارتا پله که رفتیم بالا یهو شروین برگشت و گفت: چقدر سروصدا میکنی همه خوابن.یه اخم بهش کردم وگفتم: خوب چی کار کنم. پاهام درد میکنه نمی تونم درست راه برم بعدم با این شلوار گشاد تو که هر آن ممکنه از کمرم بیفته و این کفش و جوراب که به دستمه می خوای چه جوری راه بیام؟ می خوای پرواز کنم؟یکم نگام کرد و دوتا پله رو اومد پایین و کنارم ایستاد. دست دراز کرد و کفش و جوراب و ازم گرفت. دستم از کمر شلوار ول شد که سریع با اون یکی دستم گرفتمش. مونده بودم که محبتش قلنبه شده این پسره اومده کمک؟حالا که چی؟ دوتا وسیله از دستم گرفتی معضل اصلی یعنی سر و صدا مونده هنوز.داشتم نگاهش می کردم که یکم بهم نزدیک شد و یهو دست انداخت دور کمرم و من و به سمت خودش کشید. چون بی هوا بود محکم خوردم بهش و با اخم و اعتراض نگاش کردم و گفتم: چی کار میکنی؟شروین خونسرد گفت: تکیه بده به من تا انقدر سر صدا نکنی.چیشش کمکشم خرکیه. حالا نمیشد مثل این فیلما من و رو دوتا دستت بلند می کردی و تا بالا می بردی؟ پس این هیکل و بازو کجا به کارت میاد؟خفه آنید امشب انگاری زیادی بهت خوش گذشته ها. بابا این شروینه همین قدم باید فکت بیفته. پسر قطبی و کمک؟؟؟؟؟خداییش امشب خیلی خوب و مهربون شده بود. میمیری همیشه همین جوری باشی؟ اونوقت منم اسمت و به جای قطب جنوب می ذارم دختر مهربون، نه نمیشه این اسم اون دختره تو کارتون ممول بوده، شروین پسره. خرس مهربون، اوخ اینم اسم خرسه تو کارتون پسر شجاعه. زیر چشمی یه نگاه بهش کردم درسته قد و هیکلش درشت بود اما متناسب و قشنگ بود مثل اینا که وزنه 200 کیلویی می زنن و ماهیچه هاشون از هر طرف میزنه بیرون ناجور نبود. نه طفلی گناه داره بهش بگم خرس. آهان میگم عمو مهربون اسم یکی از مجریهای برنامه کودکه این خوبه. اگه همیشه مهربون باشی بهت میگم عمو مهربون.دیگه داشتیم به بالای پله ها می رسیدیم. به خودم اومدم. تمام مدت تو فکر بودم. یه دستم به شلوارم بود یه دستم به نرده یه جورایی انگاری کل مسیر شروین بلندم کرده باشه آخه رو هر پله فقط یه کوچولو پاشنه پام می خورد به پله حالت جهشی پیدا کرده بودم. خوب پسره خنگ بغلم می کردی که راحت تر بودی.رسیدیم جلوی در اتاقا و شروین وسایلم و داد دست خودم و گفت: دیگه نذار ناخنات اینقدر بلند بشن.با سر گفتم چشم. یه نگاه بهم کرد و دستش و گذاشت تو جیب شلوارش و رفت تو اتاقش. منم رفتم تو اتاقم. تختم اونقدر بزرگ بود که سه نفری روش بخوابیم. این دوتا دخترم لباس عوض کرده بودن و ولو شده بودن رو تخت و داشتن خواب هفت پادشاهو می دیدن. فکر کنم دیگه پادشاه سوم چهارم بودن.سریع یه تاپ و شلوارک از تو کشوم در آوردم. آخه گرمم بود. سریع پوشیدمش و لباسامو انداختم رو صندلی تو اتاقم و با یه دستمال مرطوب آرایشمو پاک کردم حوصله شستنش و نداشتم.بعدم رفتم رو تخت ولو شدم و نفهمیدم کی خوابم برد.
  داشتم خواب دعوا و کتک کاری می دیدم. با اینکه می دونستم دارم خواب می بینم اما نمی دونستم چرا درد کتکها رو احساس می کردم. تو خواب فکر کردم این جوری که من دارم کتک می خورم و درد میکشم بیدار بشم بهتره. به خودم فشار آوردم و از خوا ب پریدم. از خواب پریدم و تو جام نشستم. چشم تو چشم درسا شدم. کنارشم الناز نشسته بود. هر دوتاشون با چشمای ریز شده دست به کمر بهم نگاه می کردن. درسا محکم کوبید به بازوم. جیغم در اومد. تازه فهمیده بودم این دوتا بیشعور تو خواب من و می زدن و من فکر می کردم کتکهای تو خوابم واقعین و باعث دردم میشن. عصبانی با اخم گفتم: دیوونه اید؟ واسه چی تو خواب آدم و می زنین؟ دگر آزاری دارین؟درسا: تو خفه. اول جواب سوالامون و بده تا نکشتیمت.با چشمای باز از تعجب نگاشون کردم. من: چه سوالی؟الناز مشکوک پرسید: دیشب ماهارو فرستادی بالا خودت کجا رفتی؟گیج جواب دادم: آشپزخونه.درسا: چی کار کردی؟من: آب خوردم.الناز: با کی بودی؟دیگه چشمام داشت در میومد.من: این سوالای مسخره چیه می پرسین آخه؟ یعنی چی کجا رفتی با کی رفتی چی کار کردی؟درسا چشم غره ای بهم رفت و با انگشت یه جایی رو نشونم داد و گفت: این چیه؟ مال کیه؟الناز: اینجا چی کار میکنه؟یهو الناز منفجر شد: ماها رو خوابوندی خودت کجا رفتی؟؟؟؟؟؟این جیغا از الناز بعید بود معمولا" من و درسا جیغ جیغ می کردیم. الناز و مریم و مهسا خیلی آروم بودن.درسا یه نگاه به الناز کرد و با لبخند گفت: آفرین خوب اومدی.من مونده بودم این دوتا چشونه. به جایی که درسا اشاره کرد نگاه کردم. ای خاک عالم به سرم. بگو چرا این دوتا آتیشین. وای ننه چه فکرایی که نکردن. شلوار شروین رو صندلی افتاده بود. از تصور اینکه این دوتا خنگول چه فکرایی کرده باشن نیشم تا بنا گوش باز شد. با همون نیش باز گفتم: شلوار شروینه.یهو درسا ترکید. پاشد ایستاد و جیغ کشون به الناز گفت: نگفتم... نگفتم.... این نامرد دیشب ماهارو خوابونده و رفته پیش اخمو خانش عشق و حال آخر شبم برگشته یادش رفته آثار جرم و پاک کنه.یهو پرید رو تخت و جفت من وایساد و با یه نگاه آرزومند گفت: حالا تو این اتاق اومدین یا تو اتاق شروین رفتین.محکم با دست کوبیدم تو پیشونیش و پرتش کردم اون ور. من: گمشو تو هم منحرف. یعنی چی این فکرا. من و نمیشناسید؟ من نه، این پسره رو ندیدین؟ بهش میاد این کارا؟الناز آروم گفت: خوب واسه همین ما فکر کردیم... یعنی درسا گفت..... گفت تو به شروین حمله کردی و مجبورش کردی.یه جیغ بنفش کشیدم و گفتم: چییییییییییییییییییییی؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ درسا غلط کرد؟ من حمله میکنم یا این دختره؟ من بودم دیشب خودمو پرت کردم بغل مهام؟ یا اون بار تو خرید خودم و انداختم گِله بازوی مهام؟؟؟؟ خیلی بی شعوری.درسا با نیش باز گفت: نه من بودم تو هم غلط میکنی به مهام بخوای نگاهم بکنی همش ماله خودمه. حالا زود تعریف کن ببینم تنبون شروین اینجا چی کار میکنه؟شروع کردم همه چی و تعریف کردن اما مگه این بی شعورا باور میکردن؟ آخرم مجبور شدم پامو نشونشون بدم که باور کنن. الناز ناباور گفت: یعنی واقعا" این شروین دکتره؟درسا: اونم جراح مغز و اعصاب؟؟؟من: آره فکر کنم. حالا محض اطمینان از طراوت جونم می پرسیم.یهو درسا یه جیغی کشید و گفت: مرده شورت و ببرن آنید با این خوابیدنت. تمام دست و پام و سیاه و کبود کردی. حالا خوبه بالشت چیده بودم بینمون مثل یه دیوار.با نیش باز زبونم و در آوردم و خندیدم بهش.خلاصه با شوخی و خنده پاشدیم و لباس پوشیدیم رفتیم پایین. تا ظهر برای طراوت جون در مورد عروسی و عروس و داماد حرف زدیم و عکسا رو نشونش دادیم. ناگفته نماند که شروینم چاخان نکرده بود و با تایید خانم احتشام ماها مطمئن شدیم که آقا جراح تشریف دارن. اما هنوز توضیحی برای ایران بودن و بی کار بودنش پیدا نکرده بودیم. تو اتاق رو تختم نشسته بودم و با چشمهای بی روح به موبایل که جلوم افتاده بود نگاه می کردم. باورم نمیشد.از عروسی مریم یک ماهی گذشته بود. مریم و سینا یک هفته ماه عسل رفته بودن کیش. درسا هم بالاخره تونسته بود مخ مهام و بزنه. بعد عروسی مهام به درسا زنگ زده بود و باهاش قرار گذاشته بود و بهش گفته بود که ازش خوشش اومده و اینا .....که درسا هم گفته باید بیشتر آشنا بشن. الانم در دوره دوستی و آشنائیت بودن. شروین هم فردای عروسی دوباره شده بود همون پسر سرد و قطبی همیشه شاید حتی اخمش و نگاه سردش بهم بیشتر شده بود. معمولا" با اخم نگاهم می کرد و کمتر باهام حرف می زد. حتی تو کل مسیر رفت و آمدم از دانشگاه به خونه و برعکس، جز سلام و رسیدیم چیزی نمیگفت. مرموز بود الان عجیبم شده بود. دوباره صدای سازش شبها از دل باغ میومد. یه وقتایی فکر می کردم شاید اتفاقای بعد عروسی همش توهم و خیال بوده. به خاطر امتحانات پایان ترم دو هفته فرجه داشتیم. بچه ها رفته بودن خونه تا خوب درس بخونن. مریم هم که بعد عروسیش با سینا تو تهران زندگی می کردن. منم به مامان اینا گفته بودم همین جا می مونم تا د
برچسب ها: دنیای رمان - رمان باورم کن aram-anid , دنیای رمان , رمان ...... رمان ...... رمان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 31- رمان برایم از عشق بگو , رمان ایرانی و عاشقانه باورم کن | آرام رضایی aram-anid کاربر انجمن ... , دوسـ ـتـداران رمـان , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 10-رمان آبرویم را پس بده , *شهـــــر رمـــــــــان* ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/14 تاریخ
کد :47281

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا