تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان باورم کن (فصل هجدهم)



واقعا" هیچ وقت فکر نمی کردم زندگی متاهلی این جوری باشه. پر آرامش البته اینها همه چیزهایی بود که من حس می کردم. من با وجود شروین خوشبخت بودم. خیلی راحت با هم حرف می زنیم و هر چیزی که تو دلمونه رو می گیم نمی زاریم هیچی تو دلمون بمونه تا بعدا" بزرگ بشه. اگه مشکلی هست می گیم اگه تعریفی هست می گیم. به این فکر نمی کنیم که نه بهش نگم که مثلا" چقدر خوبه پسره پرو میشه خودشو می گیره.چون ما قبل اینکه زن و شوهر باشیم دوتا دوست هم راه و همراز هستیم برای همینه ام رابطه امون دوستانه عاشقانه است. وقتمون و برای چیزای الکی و بحثهای بی خودی تلف نمی کنیم. زندگی کوتاه تر از اونیه که بخوایم با تلخی بگذرونیم. وقتی می بینم زندگی می تونه انقدر خوب باشه به این فکر می کنم که چرا زندگی پدرو مادرم این جوری نبود؟ چرا اونا همه اش دعوا می کردن چرا زندگیشون همه اش تلخی و ناراحتی داشت؟ شاید برای این بود که پدرم احترامی برای زندگی و زنش قائل نبود. شاید برای این بود که هیچ وقت به حرفهای مادرم گوش نمی کرد. هیچ وقت نخواست بدونه که آیا مادرم هم از این زندگی راضیه یا نه. همیشه خودشو می دید. همیشه حرف خودشو می زد. همیشه خودخواه بود. حتی برای ما بچه هاش. برای همین خود خواهیش بوده که همه مون دور شدیم ازش. همه مون زده شدیم. چقدر خوب بود که تو یه زندگی حریمها و احترامها همیشه پا برجا بمونه، نشکنه.چقدر من لوس شدم. چقدر فلسفی حرف می زنم. به زبون ساده خودم میگم. هیچ وقت فکر نمی کردم که بتونم اتاقم تختم و وقت و ساعتهامو با یه آدم دیگه شریک بشم که حتی یه لحظه خوصوصی و تنها هم نداشته باشم. همیشه فکر کردن به اینکه مجبورم تخت عزیزم و با یه غول بیابونی گنده سهیم بشم که احتمالا" بیشتر جارو می گیره از هر چی مرده و ازدواجه بدم میومد. هیچ وقت حاضر نبودم تختمو بدم به کسی. مال خودم بود عشق خودم بود دوست داشتم همچین رو تختم غلط بزنم که حال بیام. اما الان. همه تختم همه راحتی خوابم شده همون یه ذره جا، تو بغل شروین. امنیتم شده بازوهای حلقه شده شروین به دورم. الان می دونم که نمی خوام اینها رو از دست بدم و چه شیرینه داشتن کسی که همه این حسهای خوب و به آدم منتقل کنه. امیدوارم منم همین حسها رو بهش منتقل کنم. **** حوصله ام سر رفته. بس که درس خوندم مخم ترکید. من نمی دونم چرا یاد گرفتن 4 تا درس عمومی انقده سخته. حاضرم 60 تا درس تخصصیو بخونم یه دونه عمومی نخونم. بدبخت شروین و طراوت جون. به خاطر امتحانام همش تو اتاقم چپیدم وبیرون نمیام. مثلا" دارم درس می خونم. خدایی همه غلطی کردم غیر درس خوندن. ریز ریز از بدو تولدم خاطراتمو مرور کردم تا همین الان. هر چی کتاب داستان خوندم و یادآوری کردم. هر چی فیلم دیده بودم و تو ذهنم مرور کردم. این وسطهام هر یک ساعت یه صفحه درس می خوندم.لی لی کنون از پله ها اومدم پایین.الان هیچی به اندازه مردم آزاری بهم نمی چسبید. جای درسا خالی بود که با هم بریم یکیو بچزونیم. اما حیف تو این خونه درندشت هیچکی پیدا نمی شد یکم جزش بدم حال کنم.سرخوش رفتم تو سالن جای همیشگی.چشم چشم کردم اما دریغ از یه آدمیزاد. اه صبر کن یکی پیدا کردم. اه این که شروینه . اینجا چرا خوابیده بیچاره.نیشم باز شد. خوب خودم از اتاق پرتش کردم بیرون تمرکزمو بهم می زد. چقدرم من تمرکز داشتم اما خوب وقتی شروین کنارم بود و نگاهم می کرد همش دلم می خواست برم بخزم بغلش و هی حرف بزنم هی حرف بزنم. کلا" درس و بی خیال می شدم. آخی چه بامزه خوابیده بود. رو مبل لم داده بود و دستهاشو رو پاش تو هم قلاب کرده بودو سرشم تکیه داده بود به پشت صندلی. ناز بشی پسر چه مظلومم خوابیده اما چه کنم که کرمه تو تنم می لوله باید یه جوری خودمو خالی کنم. شرمنده اتم می شم اما فعلنه کسی غیر تو در دسترس نیست. یه جورایی تقصیر خودته می خواستی مثل بچه های خوب بری تو اتاقت بخوابی. این وسط ولو نشی.یه لبخند خبیث و کرمی زدم. رفتم جلوش خم شدم. این چند وقته زیادی خوشحال بود و مهربون. بزار یکم اذیتش کنم یکم اخمش و ببینم دلم تنگ شده واسه اخماش. یه دسته از موهامو از پشت سرم کشیدم آوردم جلو. خم شدم رو صورت شروین. دلم نمیومد اما چه میشه کرد. آروم موهامو زدم به بینیش. یه تکونی خورد و سرشو کج کرد. خنده امو قورت دادم. دوباره موهام و زدم بهش. این بار دستش و آورد و مالید به بینیش و یکم جابه جا شد رو مبل. با دست جلوی دهنم و گرفتم که نخندم. دوباره کارمو تکرار کردم اینبار اخم کرد و همچین بینیشو مالید که گفتم الانه که کنده بشه. داشتم می ترکیدم از خنده هم به خاطر قیافه شروین هم به خاطر کرم ریختنم. دوتا دستمو گذاشته بودم جلوی دهنم تا نخندم.شروین که آروم شد دوباره موهامو زدم به بینیش. اینبار با یه اخم غلیظ یه تکون خورد و تو جاش صاف نشست و چشمهاش و باز کرد منم خودمو کشیده بودم عقب و با دست جلوی دهنم و گرفته بودم که صدای خنده ام بلند نشه. هنوز اون دسته موهام تو دستم بود.شروین چشمشو باز کرد و نگاه اخموشو اول به صورت کبود از خنده ام و بعدم به دستم و موهای تو دستم انداخت. یه ابروش رفت بالا و با انگشت به من و موهام اشاره کرد و گفت: نگو که تو بودی اذیت می کردی.سعی کردم لبهامو جمع کنم تو دهنم که خنده ام خفه شه اما بدتر شد. خیلی بامزه و خنگی این جمله رو گفت. یهو ترکیدم و با صدای بلند خندیدم. همین حرکتم نشون دهنده این بود که من یه کرمی کشتم این وسط.یهو شروین با اخم از جاش پاشد و تو همون حالت عصبی گفت: دعا کن که نگیرمت.تا شروین بلند شد منم یه جیغی کشیدم و پا گذاشتم به فرار. خداییش خیلی عصبانی بود. دستش بهم می رسید می کشتتم. خوابشو کوفتش کرده بودم. همچین دور تا دور این سالن به این بزرگی می دوییدیم که نگو. دیدم این پسره عجب کنه ایه هرجا من می رم کم نمیاره اونم میاد. هر چی دورتا دور این مبل و میز و صندلی ها چرخیدم شروینم پشت من میومد. دیگه دیدم نمیشه. با جیغ دوییدم و پریدم رو مبل از اونجا رفتم رو اون یکی مبل شروینم هی میگفت: خودت وایسی بهتره خودم بگیرمت برات بد میشه. برو بابا همین الانم دستت بهم برسه گازم می گیری مگه خرم که خودم بیام جلوت مثل گوشت قربونی؟ عمرا".از رو یه مبل پریدم رو اون یکی هی از رو این صندلی می رفتم رو اون یکی شروینم از پایین دنبالم بود. با یه حرکت رفتم رو صندلی نهار خوری و رفتم رو میزش. حالا من از این سمت میز هی می دوییدم اون سمت شروینم از کنار میز دنبالم می کرد. هر طرف که می رفتم شروین جلوم پیدا میشد. بابا من بگم غلط کردم ول میکنی؟دیدم این جوری نمیشه. یه سمت میز ایستادم. به نفس نفس افتادم بس که دوییدم. شروینم جلوم ایستاد و با دستهای باز هر گونه راه فراری و روم بست. هنوز اخم داشت. خدایا چی کار کنم. چشم تو چشم هم بودیم. انگار جنگه. هیچ کدوم کوتاه نمی امدیم.یهو نیشم و تا بناگوش باز کردم. چشمهای اخمی شروین با این تغیر ناگهانی من از تعجب گشاد شد. خدایا خودمو به خودت سپردم. یه کاری کن بی خیال شه.با اینکه رو میز ایستاده بودم اما شروینم که کم قد نداشت. دیدم نمیشه هیچ مدله از بین دستهای شروین جیم شد. رفتم صاف جلوش ایستادم.شروین: ندیدی خوابم؟ اذیت کردنت چی بود؟ خوبه داری درس می خونی بیام اذیتت کنم؟ چه خوابیم بود. رسما" کوفتم کردی. حالا تا یه بلایی سرت نیارم مگه راحت میشم. پاشو بیا پایین ..... نزاشتم ادامه بده با یه حرکت خودمو پرت کردم سمتش. شروین با بهت من و تو هوا گرفت. منم از خدا خواسته همچین دستامو انداختم دور گردنش و پاهامم حلقه کردم دور کمرش که پسره بدبخت مات مونده بود از این حرکات من. خیلی سریع لبهامو گذاشتم رو لبهاش که دیگه حتی نتونست جمله اشو ادامه بده.اونقدر بوسیدنمو طول دادم تا شروین از شوک حرکتم در اومد و دستاشو انداخت پشت کمرمو من و بیشتر به خودش فشار داد و اونم همراهیم کرد.خوب خدا رو شکر انگاری از فاز دعوا و بزن و ناکار کن من در اومد. بهترین شیوه برای رام کردن یک پسر عصبانی. انقده دوست داشتم ابروهامو تند تند بندازم بالا و یه لبخند خبیث بزنم اما خوب ضایع میشد بد حالمو می گرفت.گذاشتم قشنگ که رفت تو حس صورتمو کشیدم کنار. این لبهاش مگه ول می کرد یکم همراه لبهای من کشیده شد جلو و بعد که دید نه انگاری جدی جدی دیگه جدا شده چشمهاش و باز کرد و بهم نگاه کرد. به زور نیشمو بستم.شروین تو چشمهام نگاه کرد و آروم گفت: این برای چی بود؟دیگه نیشه شل شد. با یه لبخند عظیم گفتم: برای جبران خسارت.یه ابروش و برد بالا و متفکر چند بار سرشو تکون داد و گفت: خوبه ، خوبه اما کافی نیست. با یه حرکت سریع دوباره لبهامون قفل شد. همچین نرم و شیرین می بوسید که آدم می رفت تو هوا. خوبیه داشتن دوست دخترهای متعدد این بود که حسابی بلد بود چی کار کنه. با یه حرکت و یه چرخش رفت سمت مبلها و تو همون حالتم لبهامون تو هم بود. یکی از بازوهامو انداخته بودم دور گردنش و یه دست دیگه امو برده بودم تو موهاشو پاهامم حلقه کرده بودم دور کمرش.تو حال و هوای عشقولانه ی خودمون بودیم که با شنیدن صدای پا و هههههههه بلند یکی همراه با کلمات زیبای: وای خاک به سرم. از هم جدا شدیم. الهی بی آنید بشی شروین که شرف مرف که نداشتیم آبرو حیثیتمونم به باد رفت. با یه حرکت از تو بغل شروین اومدم پایین و کنارش ایستادم. کنار در سالن طراوت جون با یه لبخند شیطون همراه با مهری خانم که دستش رو صورتش بود و با بهت داشت نگاهمون می کرد ایستاده بود. مطمئنن مهری خانم چشمش که به ما دوتا بی آبرو افتاد محکم زده تو صورتش. اون کلماتم " خاک و سرم و هههههههههه " یقینا" مال مهری خانم بوده.از خجالت سرمو انداختم پایین. این شروینم که خودشو زد به کوچه مش غضنفرو به در و دیوار و سقف نگاه می کرد.طراوت جون همون جور که میومد سمت مبلش که بشینه با یه لبخند شیطون گفت: خوب شد شما دوتا رو زودی محرم کردم وگرنه از دست می رفتین.اگه یه لحظه تو زندگیم بود که دوست داشتم آب بشم از خجالت همین لحظه بود. خدا رو شکر که صدای زنگ گوشیم به دادم رسید. سریع یه ببخشید گفتم و زدم بیرون از سالن. گوشیمو از جیب پشت شلوار لیم در آوردم. درسا بود.دکمه وصل و زدم و با صدای شادی گفتم: سلام علیکم خانم فیلسوفه چی شده مخت پکید زنگ زدی به من؟صدای مضطرب درسا تو گوشی پیچید.درسا: سلام آنید ... کجایی؟ باید ببینمت ....دلهره افتاد تو جونم. صدای شادم جاشو به یه صدای نگران داد.من: درسا چی شده حالت خوبه؟درسا: آره آره خوبم فقط باید ببینمت.من: گلم خونه ام.درسا: من دارم میام اونجا. تروخدا جایی نرو.من: باشه باشه منتظرتم.گوشی و با نگرانی قطع کردم. هیچ وقت توی این چند سال صدای درسا رو این جوری مضطرب نشنیده بودم پس حتما" اتفاق مهمی افتاده بود.برگشتم. شروین پشت سرم بود. صورتمو که دید نگران گفت: کی بود؟به چشمهاش نگاه کردم و گفتم: درسا بود. حالش اصلا" خوب نبود. گفت باید ببینتم. داره میاد اینجا. یعنی چی می تونه شده باشه؟یه لبخند امید بخش زد و گفت: تا نیاد که نمی فهمی پس جلو جلو استرس نگیر.تو جوابش یه لبخند زدم و منتظر اومدن درسا شدم.با کمال تعجب درسا یه ربع بعد تو خونه بود. جلوی در عمارت ایستاده بودم و با بهت منتظرش بودم. این دختره مگه جت سوار میشه که راه دو ساعته رو تو یه ربع اومده.درسا از پله ها بالا اومد. داشتم بهش نگاه می کردم. زبونم بند اومده بود. این درسای همیشه نبود. نه لبخندی، نه نگاه شادی، نه حتی یه سلامی. شونه هاش پایین افتاده بود. رنگش پریده بود. نگاهش غمزده بود. اومد جلوم و خودشو انداخت تو بغلم. خدایا داشت مثل یه گنجشک خیس تو بارون می لرزید.با بهت و نگرانی گفتم: درسا عزیزم چی شده؟ چرا می لرزی؟همون جور که تو بغلم بود گفت: آنید شروین خونه است؟درسا رو از خودم جدا کردم و بهش نگاه کردم.نگران پرسیدم: آره عزیزم. مریضی؟ می خوای معاینت کنه؟ بیا تو. الان می رم صداش می کنم.دستمو گرفت و با صدای بی جونی گفت: نه خوبم. فقط مهام. اگه میشه مهام و پیدا کنه.نگرانتر گفتم: مهام؟ مهام چش شده؟ درسا کشتی من و بگو چه خبر شده؟درسا: آنید می گم فقط اول تو شروین و بفرست دنبال مهام. خیلی داغون بود. با سر گفتم باشه. دستمو گذاشتم پشت کمرش و به جلو هدایتش کردم. وارد عمارت شدیم. به سمت پله ها رفتیم. تو راه به مهری خانم گفتم برامون شربت بیاره تو اتاقم.درسا رو فرستادم تو اتاقم و خودم رفتم سمت اتاق شر وین. در زدم.بعد چند لحظه در باز شد. شروین با لبخند جلوم ایستاده بود. چشمش که به قیافه نگران من افتاد لبخندش محو شد و با یه اخم ریز یه قدم اومد جلو و نگران گفت: آنید خوبی؟؟؟من: آره ، آره من خوبم. فقط.... درسا اومده ... میگه می تونی بری دنبال مهام؟ فکر کنم با مهام دعواش شده . حالش خیلی بده.شروین سریع گفت: باشه الان می رم.یه لبخند بهش زدم. رو نوک انگشتام بلند شدم و یه بوسه سپاسگزار رو گونه اش نشوندم. لبخند مهربونی تحویلم داد. رفتم تو اتاق. درسا رو تخت نشته بود. شونه هاش خم و سرش پایین بود. دستهاش تو هم قلاب و رو پاهاش بود. تو فکراش غرق بود.رفتم کنارش نشستم و دستمو گذاشتم رو دستهاش که از اضطراب می لرزید.سرشو بلند و به چشمهام نگاه کرد.آروم گفتم: درسا .... نمی خوای بهم بگی چی شده؟درسا با یه نگاه ملتمس بهم چشم دوخت. آروم لب باز کرد و گفت: آنید ... قول می دی هر چی گفتم تا آخرش گوش کنی؟ هر چی گفتم در موردم بد فکر نکنی؟ هر چی گفتم زود قضاوت نکنی؟دلم هری ریخت پایین. وای نکنه درسا خودشو خاک بر سر کرده؟ از مهام بعید بود. این پسره به ریختش نمی خورد این کاره باشه خیلی نجیب و مهربون می زد. نههههههههههه نکنه کارشو کرده و الانم درسا رو ول کرده و در رفته درسا هم در به در دنبالشه. بمیرم برات دختر. تو که ته زرنگی بودی چه جوری این مدلی خودتو ....سعی کردم فکرهام در حد همون فکر بمونه و تو قیافه ام نشون نده.یه لبخند ملیح زدم و گفتم: قول می دم عزیزم.درسا یه نگاه ترسیده بهم کرد و گفت: امروز با مهام رفته بودیم بیرون.....خوب خوب یعنی می خواد از اول ماجرا برام بگه؟ خدا کنه با جزئیات تعریف کنه و وسطاش سانسور نکنه.درسا: رفتیم یه کافی شاپ که بستنی بخوریم.یعنی تو کافی شاپ این کارو کردن؟ چه مکان بوده.درسا: رفتم دستهامو بشورم. کیفو وسایلم رو میز پیش مهام بود.( با بغض گفت ) برگشتم دیدم مهام صورتش قرمزه. عصبانی بود. خیلی عصبانی. گوشیم تو دستش بود.یهو زد زیر گریه. مات و گیج فقط داشتم نگاهش می کردم.وسط گریه گفت: یهو مهام هر چی از دهنش در اومد بهم گفت و گوشیمو پرت کرد رو میز و رفت.نمی دونستم چی بگم. اصلا" نمی دونستم چی به چیه؟ مهام چرا یهو رفت؟با مکث آروم گفتم: درسا .... مهام چش شد؟؟؟؟درسا وسط هق هق گفت: من نمی دونم. تقصیر من نبود. با چشمهای اشکی و ملتمس بهم نگاه کرد و گفت: به خدا من کاری نکردیم.نمی فهمیدم چرا این جوری ناله و التماس می کنه اونم درسا. مگه چی شده بود که هی میگفت من کاری نکردم.من: درسا آروم باش. بهم بگو منظورت از کاری نکردم چیه؟ مهام برای چی عصبانی شد؟درسا: من که دستشویی بودم برای گوشیم اس ام اس اومده مهامم خونده اتش.من: درسا .... اس ام اس کی بود که مهام انقدر عصبانی شد؟درسا دوباره زد زیر گریه و وسط هق هق و اشکهاش گفت : سینا ... سینای عوضی اس ام اس داده بود.اگه برق ولتاژ قوی بهم وصل می کردنم انقدر شکه و خشک نمی شدم. باورم نمی شد. این امکان نداره. یعنی ... بیچاره درسا .... بیچاره تر مریم ....درسا بلند بلند گریه می کرد و وسطاش بریده بریده می گفت: به خدا من هیچ کار بدی نکردم. خودش اس ام اس می ده من حتی جوابشم نمی دم. 10 بار گفتم به مریم می گم اما بازم به کارش ادامه می ده. من .... من ....طفلی داشت می لرزید. بغلش کردم و به خودم فشارش دادم. منم وقتی سینا بهم اس ام اس داد و گفت دوست دارم همین حال و پیدا کردم.می فهمیدم چه زجری داره می کشه. چقدر از خودش بدش میاد. چقدر می ترسه که بقیه در موردش بد فکر کنن.بی اختیار اخمام رفت تو هم. عضله هام منقبض شد. عصبانی بودم. اگه سینا جلوی چشمم بود لهش می کردم. پسره آشغال کثافتو ....وسط نوازش کردنش با تحکم گفتم: آروم باش درسا من حرفتو باور می کنم. بسه دیگه گریه نکن.درسا با بهت خودش و ازم جدا کرد و با صورت اشکی یه لبخند زد و گفت: تو ... تو باور می کنی؟بلند شدم و از رو میز یه دستمال برداشتم و گرفتم طرفش. با اخم گفتم: بگیر صورتتو پاک کن مثل گوره خر شدی. آخه ریمل و مدادش به خاطر گریه ریخته بود پاییین و صورتش راه راه سیاه شده بود.وسط گریه خندید و دستمال و گرفت. انگار با همون یک کلمه باور می کنم من جون گرفته بود. موبایلمو برداشتمو رو به درسا گفتم: درسا بشین من میام الان.از اتاق اومدم بیرون. شماره شروین و گرفتم. با دومین بوق جواب داد.من: الو شروین .....شروین: سلام آنید خوبی؟؟؟؟؟من: آره عزیزم. شروین مهام و پیدا کردی؟شروین: آره الان خونه مهام اینام ....... ( یه مکث کوتاه کرد و آروم تر گفت ) آنید ....چشمهام و بستم. حتما" مهام بهش گفته، شروینم براش تعریف کرده؟ نمی دونم. شاید اگه همون موقع گذاشته بودم شروین همه چیز و به مریم بگه .... شاید اگه زودتر مریم فهمیده بود .... شاید ....بغضم گرفت. برای دل عاشق مریم .... برای جونیش .... برای آرزوهاش .... برای خوشبختی که فقط یه سراب بود.آروم گفتم: شروین .... میای خونه ؟ با مهام بیا.شروین یه باشه ای گفت و قطع کرد.چقدر با شعور بود که به روم نیاورد. چقدر با درک بود که نگفت: من که بهت گفتم.از این کلمه متنفر بودم. از این بهت گفتما بدم میومد.همون جا جلوی در ایستادم تا شروین و مهام بیان. پنج دقیقه بعد اومدن. شروین یه بوسه آروم رو گونه ام نشوند.مهام آروم سلام کرد. جوابشو دادم. آخی بچه چقدر داغون شده فکر کرده درسا با سیناست. عوق دیگه حالمم از تصور خودش و حتی اسمش بهم می خوره. آدم انقدر عوضی؟به شروین نگاه کردم.من: گفتی به مهام؟شروین: نه گفتم شاید دوست نداشته باشی.یه لبخند سپاسگزار زدم بهش. با دست اشاره کردم. من: بیاین بریم تو اتاق من. درسا اونجاست. رو به شروین گفتم: باید به جفتشون بگیم.یه لبخند بهم زد. یه لبخند آروم کننده. می دونست حتی یاد آوریشم برام سخته. در و باز کردم و رفتم تو اتاقم. بعد من، شروین و مهام اومدن تو اتاق. درسا با دیدن مهام چشمهاش از تعجب گرد شد و با هول بلند شد ایستاد. بهش اشاره کردم که بشینه. یه نگاهی به تک تکمون کرد . آروم نشست.رو به مهام گفتم: شما هم بشینید لطفا".مهام بی حرف نشست. تمام مدت سرش پایین بود. خیلی ناراحت بود. حتی یه نگاهم به درسا نکرد.شروین اومد کنارم و دستش و انداخت دور کمرم. چقدر به حمایتش احتیاج داشتم. شاید برای گفتن این موضوع نیاز به انرژی زیادی داشتم و شروینم بهم اون انرژی و می داد.به درسا و مهام نگاه کردم. مهام سرشو بلند کرد و هر دوشون به من و شروین نگاه کردن.من: می دونم امروز روز وحشتناکی برای هر دوتون بوده کاملا" درکتون می کنم. مهام یه پوزخندی زد. ای زهر مار پسر تا حالا مودب بودی تا آخرشم بمون دیگه. بیام بزنم تو سرت؟درسا فقط غمگین نگاهم کرد. بهش یه لبخند زدم و رو به مهام با یه اخم کوچیک گفتم: آقا مهام ازتون انتظار بیشتری داشتم. یعنی همه اعتمادتون به درسا در حد همین دو تا اس ام اس بود؟مهام اصلا" انتظار نداشت که این حرف و بزنم. با بهت نگاهم کرد. دهنشو باز کرد که یه چیزی بگه. دستمو بالا آوردم و گفتم: نمی خواد چیزی بگی. درسا میگه من نمی خواستم به سینا اس ام اس بدم و این فقط اونه که اس میده و درسا هم جوابشو نمی ده اما اون ول بکن نیست. من حرف درسا رو باور می کنم، شروینم همین طور.ابروهای مهام بالا رفت.یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: من حرف درسا رو باور می کنم. چون ... چون ...برام خیلی سخت بود که بگم. شروین یه فشاری به کمرم داد و حرفم و کامل کرد.شروین: چون سینا بار اولش نیست که یه همچین کاری میکنه.درسا همچین با شدت سرشو بلند کرد که گردنش گرفت. یه دستش به گردنش بود و با بهت گفت: چی؟مهام: شروین منظورت چیه که بار اولش نیست؟شروین: این آقا سینا ظاهرا" کارشون اینه. اونقدرم پرو تشریف دارن که از دوستهای صمیمی زنشم نمی گذرن. سینا قبلا" به آنیدم اس ام اس می داد. وای خدا یکی دهن درسا و مهام و ببنده. الان جک و جونور می ره توشون. این دوتا انقدر تعجب کرده بودن که تا آخر حرفهای شروین حتی پلک هم نزدن و شروین همه چیزو گفت. همه اون اتفاقها و اس ام اس دادنهای سینارو و در آخر گفت: من که فکر می کنم باید به مریم بگید. این سینا معلومه که این کارست. یکی که انقدر جرات میکنه که بخواد با دوستای نزدیک زنش ارتباط برقرار کنه پس خیلی راحت با غریبه ها ارتباط داره بدون نگرانی. حرفهاش که تموم شد. مهام شرمگین به درسا نگاه کرد و گفت: درسا من واقعا" .....درسا دستش و بالا آورد و ساکتش کرد و با اخم و عصبانی گفت: هیچی نگو مهام. بعدن در مورد بی اعتمادی تو نسبت به من و اون رفتارت صحبت می کنیم. الان موضوع مهمتری داریم که باید بهش فکر کنیم.صاف به من نگاه کرد. منم به همون چیزی که اون فکر می کرد فکر می کردم. باید به مریم بگیم. الان دیگه اون حق داره که بدونه. ما یکبار به سینا فرصت دادیم که جبران کنه و آدم بشه. اما این پسر نشون داده بود که آدم شدن، تو کارش نیست.درسا: آنید به مهسا بگیم؟من: آره بهتره که به اونم بگیم. باید مشورت کنیم. هر چند فکر می کنم سینا فقط با مجردها کار داره و به مهسا اس ام اس نمیده چون شوهر داره. بعد از اینکه فهمید من نامزد دارم و شروین اونجوری حالشو گرفت دیگه کاری بهم نداشت. واسه همین اومد سراغ تو که فکر می کرد تنهایی و راحت تر می تونه راضیت کنه تا خام حرفهاش شی. اگه بهش بگی تو هم داری ازدواج می کنی مطمئنم می ره سراغ الناز. پس بهتره به اونم بگیم. **** مهسا و درسا رو تخت نشسته بودن. موبایلم رو آیفون بود و الناز پشت خط. مهسا و الناز هنگ کرده بودن و نمی دونستن چی بگن. یهو الناز یه جیغی کشید و گفت: آشغال عوضی. خودم میکشمش. الان چه طور می تونه با مریم این کارو بکنه. الهی به زمین گرم بخوره پسره هیز چشم چرون هوس باز. تو که مرد زندگی نبودی غلط کردی زن گرفتی. می تمرگیدی خونه ننه ات انگل بازیتو می کردی. چرا دختر مردم و بدبخت کردی؟ماها با دهن باز فقط داشتیم به جیغ و داد الناز گوش می کردیم. النازم آروم بود، آروم بود یهو منفجر می شدا. یعنی سینا بره نماز شکر بخونه که الناز تهران نیست وگرنه همین الان میرفت با ماشین زیرش می کرد.من: خوب الناز جان شما یکم آروم باشید من خودم الان می رم سینا رو می برم قبرستون.درسا با چشمهای گرد بهم نگاه کرد. منم آروم گفتم: کاریش ندارم می برمش بهش زهرا واسه مرده ها فاتحه بخونه. بزار الناز خیالش راحت بشه خوب.مهسا یه چشم غره بهم رفت و گفت: الان وقت شوخیه؟ ( بعد بلند تر گفت ) من میگم زنگ بزنیم مریم بیاد اینجا. باید همه با هم باهاش صحبت کنیم. باید همه چیزو بهش بگیم. این جوری که نمیش
برچسب ها: رمان ...... رمان ...... رمان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 31- رمان برایم از عشق بگو , دنیای رمان - رمان باورم کن aram-anid , دنیای رمان , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 10-رمان آبرویم را پس بده , *شهـــــر رمـــــــــان* , رمان خانه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46769

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا