تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان یاسی (فصل دوم)



آدم خوبی ، شما هم دیگه می تونید کار نکنید چون اجاره خونه و حقوقی که بهتون میده هست

مامان : آره منم به همی فکر کردم چون دیگه خیلی برام سخت این و اون ور کار کنم .

شب محراب و معراج اومد مامان بهشون گفت اون هام موافق بودند ، مامان به خانم کاشفی خبر داد و قرار شد روز جمعه بریم اونجا . روز پنج شنبه رو مرخصی گرفتم و به مامان کمک کردم تا برای فردا آماده بشه .

سلام

: سلام ، خسته نباشید .

مامان : معراج جان مادر این جعبه ها رو بزار تو اون اتاق

معراج : چشم مامان

محراب : مامان کاری داری بگو

مامان : نه دیگه همه تموم شده چیزی نمونده

محراب : خوب .

مامان : یلدا جان مادر اون کارتون و روش بنویس که بدونم کجا باید بره

یلدا : چی بنویسم ؟

مامان : بنویس آشپزخونه

یلدا : چشم مامان .

یلدا با سینی چای اومد : بیان چای بخورید حسابی خسته شدید

محراب : یلدا ، آقا یاسین کجاست ؟

یلدا : قرار شد من امشب اینجا باشم اونم رفت خونه

محراب : بنده خدا ، می رفتی صبح می اومدی

یلدا : نه ، براش غذا گذاشتم

معراج : اون یاسین بنده خدا زن نگرفته شوهر کرده

یلدا : حالا تو مراقب باش شوهر نکنی

همه خندیدم

مامان : خوب برید بخوابید که ماشین ساعت هفت میاد

اون قدر خسته شده بودم که زود خوابم برد

یاسی پاشو مامان الآن ماشین میاد

: چشم

بلند شدم . ساعت هفت و نیم ماشین اومد تا وسایل بار زد شد نه ، خیلی یواش یواش کار می کردند . ماشین راه افتاد ما هم با آژانس رفتیم . زود تر از کامیون رسیدیم . مامان در باز کرد و وارد خونه شد . خونه خوبی بود همه جاش و نگاه کردم دو تا اتاق خواب داشت ، یک حال بزرگ بود آشپزخونه اپن . پنجره یکی از اتاق ها رو باز کردم : چقدر قشنگ

محراب اومد کنارم : آره جای قشنگی باز میشه .

مامان : اینم دری که میره خونه خانم کاشفی

ماشین اومد وسایل و سریع پیاده کردیم و هر کدوم تا قسمت خودش می رفت صدای در اومد یلدا در باز کرد : سلام خانم کاشفی

خانم کاشفی : سلام همسایه خسته نباشید

: سلام ، ممنون

خانم کاشفی : خوشحال شدم اومدید

مامان : لطف دارید .

خانم کاشفی : براتون ناهار سفارش دادم

مامان : چرا زحمت کشیدید

خانم کاشفی : این تنها کاری که از دستم بر میاد .

محراب : دستتون درد نکنه خانم کاشفی واقعاً شرمنده شما شدیم

خانم کاشفی : این حرف و نزنید من خیلی خوشحالم اومدید دیگه تنها نیستم می دونم یکی اینجا هست که اگه بلایی سرم بیاد بفهمه

مامان : این حرف ها چیه می زنید انشاالله همیشه خوب و خوش باشید .

---

سه روز از اومدن مون به اینجا می گذر فقط یکم صبح ها مسیر برای رفت و آماد بد شده چون باید تا یک مسیری رو خودمون بریم بعد به سرویس می رسیم .

خونه رو مامان داد اجاره و حالا شده همدم خانم کاشفی خوبیش اینکه ما به اون طرف کاری نداریم مهمون داشته باشه نداشته باشه به ما کاری ندار . هوا رو به سردی میره ، دیگه از یگانه نفهمیدم چه کار کرده با دختر خانم سهرابی روم نشد ازش سوال کنم

خانم یزدی

: بله آقای یگانه

یگانه : این نامه تایپ بشه الآن می خواهم ببریم .

: چشم

در باز شد و مائده اومد داخل از دیدنش شوکه شدم اونم من و دید شوکه شد : سلام یاسی

: سلام

یگانه : سلام خانم سهرابی کاری پیش اومده تشریف آوردید اینجا

منم سریع نشستم به تایپ کردن

مائده : می خواستم باهات حرف بزنم

یگانه : الآن کار دارم و نمی تونم با شما صحبت کنم

مائده : کسری الآن می خواهم باهات حرف بزنم

یگانه : خانم یزدی تموم شد سریع بیارید به اتاقم ، شما هم بفرمائید ببینم چکار دارید

مائده و یگانه رفتند داخل اتاق . تنها بودم محراب و سراجی رفته بودند دفتر ، بیشتر اوقات اونجا بودند و کمتر می اومدن اینجا .

نامه تموم شد پرینت گرفتم رفتم در زدن : ببخشید آقای یگانه تموم شد

یگانه : بده ببینم

: بفرمائید

یگانه : خوب

از جاش بلند شد : من باید برم خانم سهرابی بهتر به خواهرتون بگید این بچه بازی رو تموم کنه من هیچ علاقه ای به ایشون ندارم ، خانم یزدی هر کس تماس گرفت بگید دو به بعد زنگ بزنه

: چشم

یگانه : خانم یزدی ، آقای محمدی رو هم پیدا کنید برای ساعت چهار باهاشون قرار بزارید

: ایشون بیان اینجا

یگانه : اره بگید بیاد اینجا

: چشم

تند تند یادداشت می کردم که یادم نره

یگانه : من رفتم خانم سهرابی رو هم تا دم در راهنمایی کنید اگه مشکلی پیش اومد با من تماس بگیرید .

: چشم

مائده بلند شد : خودم می تونم برم .

برگشت سمت من : یاسی این همیشه اینقدر بد اخلاق ؟

: میشه گفت

مائده : چی شده اومدی اینجا ؟

: دنبال کار می گشتم اینجا رو پیدا کردم

مائده : موفق باشی به مامانت سلام برسون

: بله بزرگی تون

اولین کاری که کردم به محمدی زنگ زدم و برای ساعت چهار بهش گفتم کارخونه باشه . اونم کلی غر زد و بعد قبول کرد . کار دیگه ای نداشتم برای خودم چای ریختم و اومدم نشستم . یک فیلم آورده بودم گذاشتم از بیکاری که بهتر بود .

هر از گاهی هم تلفن زنگ می زد ، من اسمش و یادداشت می کردم .

سلام

از جام بلند شدم : سلام آقا مرتضی

آقا مرتضی : بیا بابا اینم غذای تو

: دستتون درد نکنه

آقا مرتضی : خواهش می کنم اینم غذای آقای یگانه بهش بده بخوره میره ساندویچ می خوره براش خوب نیست

: چشم

آقا مرتضی : بخوری بابا

: چشم

آقا مرتضی رفت خیلی دوستش داشتم خیلی مرد مهربون و خوبی خدا حفظ ش کنه .

آخر های فیلم بودم و داشتم همون طوری غذا می خوردم که در باز شد سریع فیلم و قطع کردم و از جام بلند شدم : سلام آقای یگانه

یگانه : راحت باش

: غذا براتون بیارم

یگانه : آره اگه هست

: آقا مرتضی براتون آوردن و تاکید کردن ساندویچ نخورید

یگانه لبخندی زد : باشه

غذا رو براش آوردم و یک قاشقم داخلش گذاشتم . وقتی برگشتم دیدم جای من نشسته و دار به صفحه مانیتور نگاه می کنه

یگانه : این فیلم چیه ؟

بهش نگاه کردم : سیدنی

یگانه : قشنگ

: آره من چون دختر ور دوست دارم معمولاً فیلم هاش و نگاه می کنم

یگانه : ایراد ندار منم ببینم

: نه ، بفرمائید غذاتون

یگانه از جای من بلند شد و رفت روی مبل نشست : راستی این سهرابی کی رفت

 

یگانه : اگه تماس گرفتند یا اومدن من جلسه دارم نمی تونم باهاشون صحبت کنم

: بله

یگانه با خونسردی شروع کرد به خوردن ، منم دیگه نمی تونستم بخورم ولی دیدم دست از غذا بکشم ناراحت میشه برای همین بیشتر با غذا بازی کردم ، در باز شد .

گلرخ بود به من نگاهی کرد بعد به یگانه : اینجا در ندار

گلرخ : می خواهم باهات حرف بزنم تنها

یگانه همون طور که نشسته بود : بگو اینجا غریبه نداریم

گلرخ به من نگاهی کرد ، ظرف غذام و برداشتم رفتم توی آشپزخونه

یگانه : خانم یزدی بیا به کار تون برسید

از آشپزخونه اومدم بیرون : چشم

پشت میز نشستم سرم و الکی به کامپیوتر گرم کردم .

گلرخ : ببین کسری من اشتباه کردم برات نامه نوشتم و برات درد سر درست کردم ، بهتر نیست با هم حرف بزنیم .

یگانه : من نه حرفی با شما دارم نه با خانواده شما من هیچ علاقه ای به شما ندارم

گلرخ : کسری من دوستت دارم

یگانه : مگه من بهت گفتم دوستم داشته باش

گلرخ : کسری یکم به من فکر کن شاید

یگانه : ببین من هیچ علاقه ای به تو ندارم اونقدرم کار دارم که به فکر کردن به تو نمی رسه

گلرخ : نکنه کسی تو زندگیت

یگانه بهش خندید : بهتر بری

گلرخ : کسری تو به یاسی علاقه داری ؟

وقتی حرفش و شنیدم برگشتم به گلرخ نگاه کردم

یگانه بهش نگاه کرد : حالت خوب ایشون فقط کارمند من هستند ، همین برو بیرون ، لطفاً دیگه نه اینجا بیا نه برام نامه بنویس

گلرخ : ولی من فکر می کنم تو عاشق کسی دیگه ای هستی ؟

یگانه بلند شد : بگم آره ولم می کنی

گلرخ دستش و گرفت : کی کسری ؟

کسری به من نگاهی کرد من سرم و انداختم پایین واقعاً این دختر دیوونه بود

یگانه : برو گلرخ خواهش می کنم برو خونتون

گلرخ شروع کرد به گریه کردن رفتم براش آب آوردم : بیا گلرخ جان

گلرخ : یاسی تو با کسری رابطه ای داری

: این چه حرفیه

گلرخ از جاش بلند شد و با گریه رفت روی صندلی نشستم ، چرا اون باید اینطور فکر می کرد .

یگانه : خوبی خانم یزدی

: بله

یگانه : زیاد به حرف هاش توجه نکن

: نه ، ولی باور کنید فکر کنم دیوونه شده

یگانه خنده ای کرد : منم همین فکر و کردم

رفت توی اتاقش ، چه قدر بعضی ها احمق هستند خوبه هنوز من قربون صدقه کسی نمیرم این حرف ها هست وای به روزی که برم

ساعت چهار آقای محمدی غر غر کنان اومد : سلام

محمدی : چرا این رئیس تو اینطوری

: چه طوری آقای محمدی ؟

محمدی : هر چی میگم نمی تونم بیام مگه باید بیای ، یکم تغییرش بده

: من

محمدی : البته بهت حق میدم من توی این چند سال نتونستم عوضش کنم باید یک زن براش پیدا کنم تا آدمش کنه

خندیدم . یگانه اومد بیرون : سلام پیرمرد باز داری چی میگی

محمدی : می خواهم دامادت کنم

یگانه : نمی دونم چرا همه مشتاق شدند من و داماد کنند .

محمدی : بله خبر دارم گلرخ خانم اینجا بودند

یگانه نشست : کی گفته

منم رفتم چای بریزم

محمدی : مادر گرامی تون ، حالا این یاسی خانم کی هست

فنجون از دستم افتاد و شکست

چی شد

برگشتم سمت یگانه : هیچی فنجون از دستم افتاد

یگانه : مراقب باشید

: ببخشید

محمدی بلند : من نمی شناسمش این یاسی خانم

به یگانه نگاه کرد و اون سرش و تکون داد : ببین این دختر چه دردسری درست کرد

: اگه محراب بفهمه

یگانه : حالا تو صبر کن

محمدی : چی شده

یگانه از آشپزخونه رفت بیرون و من تکه های فنجون رو جمع کردم . و چای ریختم و بردم . پشت میزم نشستم .

محمدی : خانم یزدی شما خبر ندارید

: من نه

یگانه : ایشون از کجا باید بدونند .

محمدی : گفتم شاید این یاسی خانم یک تماسی گرفته باشند .

یگانه : با منم کار داشته باشه با موبایلم تماس می گیره نه با اینجا

محمدی خنده ای کرد و به یگانه نگاه کرد : خانم یزدی اسم شما یاسمی نه

: بله

محمدی : شنیدم محراب شما رو یاسی صدا می کنند

به یگانه نگاه کردم : بله

محمدی : دیدی من یاسی رو می شناسم

: ولی آقای محمدی

محمدی : جانم عشق که ایراد ندار

: این چه حرفیه ، آقای یگانه فقط رئیس من هستند همین ، گلرخ یک حرفی زد

محمدی : یعنی نمیشه رئیس عاشق کارمندش بشه

: من نمی دونم ولی من و آقای یگانه هیچ علاقه ای به هم نداریم .

محمدی : یاسی خانم خود ما زغال فروشیم

: آقای یگانه

یگانه : محمدی چی می بری و می دوزی یاسی راست میگه اون فقط کارمند من

محمدی : چرا نگفتی خانم یزدی گفتی یاسی

یگانه : دو ساعت داری میگی یاسی خوب تو دهن منم افتاد

محمدی : با این زمان کم تو دهن کسی نمی افته

یگانه : بس کن محمدی ، گلرخ یک حرفی زد و رفت

محمدی : تو هم انکار نکردی

یگانه : من انکار نکردم ، چرا باور کن

محمدی : پس اون کیه بهش گفتی دوستش داری

یگانه : بابا برای این که از سر بازش کنم این حرف و زدم .

در باز شد یک خانم نسبتاً مسنی وارد شدن از جام بلند شدم : سلام

یگانه : مادر شما اینجا چکار می کنید ؟

خانم یگانه : محمدی فهمیدی این یاسی کیه

محمدی : بابا یک سوء تفاهم بوده

من آروم رفتم توی آشپزخونه ، قلبم داشت تند تند می زد . خدا لعنتت کنه گلرخ با این آشوبی که به پا کردی.

آقای محمدی : خانم یزدی لطفاً سه تا چای بریزید بیارید .

سه تا چای ریختم و بردم چای رو گذاشتم . می خواستم بر گردم داخل آشپزخونه آقای محمدی : بیا یاسی جان بشین

آروم برگشتم : چشم

روی مبل نشستم خانم یگانه به من نگاهی کرد : تو یاسی

: بله

یگانه : مامان گلرخ دروغ گفته خواهش می کنم حرف اون و باور نکن

خانم یگانه : تو ساکت ، خوب یاسی جان می خواهم بدونم

: چی رو ؟

 

خانم یگانه : چند وقت با هم دوست هستید

: با کی ؟

خانم یگانه : با کسری

: خانم یگانه سوء تفاهم شده آقای یگانه فقط رئیس من هستند همین

خانم یگانه : ببین می خواهم راستش و بگی

: به خدا دارم راست میگم

یگانه : مامان بس کن

خانم یگانه به طرفش برگشت : بهت گفتم ساکت باش ، ببین دختر فکر نمی کنم عشق کسری به تو واقعی باشه

خیلی جدی : خانم یگانه من میگم چیزی نیست شما میگید عشق آقای یگانه ، هر کسی به شما خبر رسونده اون طوری که دوست داشته گفته . من نه به پسر شما علاقه ای دارم نه می خواهم علاقه ای داشته باشم ایشون فقط رئیس من هستند همین .

خانم یگانه به من نگاهی کرد : مطمئنی

: شما اگه شک دارید بنده ندارم

از جام بلند شدم : با اجازه

رفتم توی آشپزخونه و پنجره رو باز کردم . تا کمی هوا بخورم . دیگه صدای اون ها رو نشنیدم .

بهتر بیای اینطرف سرما می خوری

: راحتم

پنجره بست : ببخشید نمی خواستم این طوری بشه اصلاً فکر نمی کردم ، این دو دفعه است به خاطر من تو درد سر می افتید

: خدا سومیش و بخیر کنه

یگانه لبخند زد : سعی می کنم نذارم سومی اتفاق بیافت

: خدا بگم گلرخ و چکار کنه که این آتیش و به پا کرد اگه خانم کاشفی بفهمه ، مامانم می فهم

یگانه به پنجره تکیه داد : من با خانم کاشفی صحبت می کنم

: خدا کنه تا حالا خبر بهش نرسیده باشه ، وقتی اینقدر سریع به مادر شما رسیده حتماً تا حالا به گوش خانم کاشفی هم رسیده

یگانه : من صحبت می کنم . میگم یک اشتباه بوده

برگشتم توی اتاق پشت میز نشستم و سرم گذاشتم روی میز

یگانه : یاسی خواهش می کنم گفتم با من

سرم و بلند کردم : مادرتون و تونستید متقاعد کنید

یگانه : نه

: خوب خانم کاشفی رو چطوری می تونید

ساعت شش شد از جام بلند شدم و بدون خداحافظی رفتم بیرون سوار سرویس شدم . همش تو فکر بودم نمی دونم چطور رسیدم خونه . بهتر دیدم خودم مامان در جریان بزارم تا از دیگران بشنوه

سلام مامان

مامان : سلام خوبی مادر ، چیزی شده

: مامان می خواهم باهات حرف بزنم قبل از اینکه کسی بهت چیزی بگه

مامان اومد نشست : چی شده مادر ؟

کل جریان و براش گفتم : حالا چکار کنم

مامان : خدا مرگم بده چرا این دختر اینکار کرده ، چه آبروریزی شده .

: مامان به محراب بگم

مامان : حالا بزار تا ببینم کی موقعش

دو سه روزی گذشت اومدم خونه دیدم محراب خونه است : سلام محراب خوبی کی اومدی

محراب عصبانی بود : بیا بشین

رفتم نشستم : چیزی شده ؟

معراجم از توی آشپزخونه اومد بیرون : خوب از اعتماد ما سوء استفاده کردی

: مگه چکار کردم

محراب : موضوع تو یگانه چیه ؟

: هیچی

محراب : پس چی همه تو کارخونه دارن میگن بین تو اون چیزی

: مگه کسی از من چیزی دیده

محراب : یاسی من بهت اعتماد کردم

: منم از اعتماد شما سوء استفاده نکردم ، جریان و برای مامان تعریف کردم

محراب : چی رو

: گفتم گلرخ اومد کارخونه فکر کرده من و آقای یگانه با هم سر و سری داریم مادرشم اومد و بهش گفتیم هیچ چیز نبوده ، همون روزم به مامان گفتم .

محراب به مامان نگاه کرد : آره مامان

مامان : آره از کی می خواهم بگم نمی گذاری که

محراب : از فردا نمیای کارخونه

: که همه فکر کنند واقعاً چیزی بوده

معراج : نه نمی خواهد بیای

: من با آبروی خودم بازی نمی کنم و اجازه نمیدم دیگران پشت سرم حرف بزنن

معراج : تا همین جا بسته

: برای من تصمیم نگیر

معراج بلند شد و محکم زد توی گوشم : برات تصمیم می گیرم

: تو غلط می کنی

محراب : یاسی مودب باش

: چی شما هم حرف من و باور نکردید نه چرا از یگانه سوال نمی کنید

معراج : همینم مونده

: پس شک داری که نکنه داری اشتباه می کنی

معراج دستش و برد بالا

مامان : ازت نمی گذرم دست روی دختر من بلند کنی

معراج کنار نشست : مامان نمی دونی تو کارخونه چه حرف هایی

: تو مثلاً داداش منی یک بار که بزنی تو دهنشون دیگه نمیگن

با گریه رفتم توی اتاق و دیگه نیومدم بیرون . صبح آماده شدم وقتی صورتم توی آینه دیدم جای دست معراج رو صورتم افتاده بود .

بدون هیچ حرفی راه افتادم و اصلاً محل معراج و محراب ندادم . سوار سرویس شدم اون قدر ناراحت بودم که خدا می دونه . وارد دفتر شدم کسی نبود . پشت میز نشستم و راحت گریه کردم دلم خیلی گرفته بود بخاطر هیچی منی که تو خونه از گل کمتر بهم نمی گفتند کتک خوردم .

در باز شد من اشک هام و پاک کردم از جام بلند شدم سرم و انداختم پایین : سلام آقای یگانه

یگانه : سلام

و رفت توی اتاقش ، سر جام نشستم و حوصله هیچ کاری نداشتم . از اتاقش اومد بیرون : چرا میز تمیز نشده

: ببخشید الآن تمیز می کنم .

یگانه : خانم یزدی میشه به من نگاه کنید

سرم بلند کردم : بفرمائید

یگانه به صورتم نگاه کرد : صورتت چی شده ؟

: هیچی

یگانه : چرا کبود ؟

: گفتم که هیچی

یگانه : دارم جدی ازتون سوال می کنم تو خونه اتفاقی افتاده

اشک هام ریخت و نشستم

یگانه : چی شده یاسی ؟

: از چیزی که می ترسیدم اتفاق افتاد نمی دونم کی تو کارخونه پر کرده من و شما با هم رابطه داریم دیروز با معراج دعوام شد

یگانه : خدا لعنتت کنه گلرخ ، تو فامیلم آبروم برده

: حالا باید چکار کنم ؟

یگانه : بزار من امروز میام خونه تون با اون ها حرف می زنم

: فکر نمی کنید بد تر بشه ؟

یگانه روی مبل نشست : به خدا عقلم کار نمی کنه

: کاش اون روز بهش نمی گفتید کسی دیگه ای رو دوست دارید

یگانه : آره ولی حالا کاری که شده ، باید یک فکری بکنم .

از جاش بلند شد و رفت بیرون . منم همون جا نشسته ام و فکر می کردم چکار کنم .

تلفن زنگ می زد جواب می دادم و یادداشت می کردم . دوبار محراب زنگ زد با یگانه کار داشت بهش گفتم نیستش .

ساعت دو بود که آقا مرتضی مثل هر روز غذا رو آورد ، رفت .

یگانه اومد داخل : کسی با من کار نداشت

دفتر گذاشتم جلوش : یادداشت کردم .

یگانه : محراب چکارم داشته

: نمی دونم

گوشی رو برداشت و باهاش تماس گرفت . با آقای سراجی حرف زد و معلوم شد یک مشکل داشتند و حل شده .

با بقیه ام تماس گرفت و منم همون طور نشسته بودم .

یگانه بلند شد رفت دو تا قاشق آورد : حالا بیا غذا تو بخور

: میل ندارم

یگانه : با نخوردن مشکلت حل نمیشه بزار ببینم باید چکار کنم

صدای تلفن بلند شد جواب دادم : بله گوشی ، مادرتون هستند

یگانه : بله مادر ، چکار کنم برم اون دختر میمون بگیرم اگه فکر کرده با این کارهاش من اون می گیرم کور خونده ، نه مادر من ، برای این بنده خدا هم یک عالمه دردسر درست کرده ، با هر کی ازدواج کنم با اون ازدواج نمی کنم ، باشه می گردم یک دختر خوب برای خودم پیدا می کنم .

گوشی رو قطع کرد : می بینی یک آدم دیوونه یک سنگ می اندازه توی چاه صد تا عاقل نمی تونن در بیارن

: تازه شما پسرید من و بگید

یگانه به من نگاهی کرد : راست میگی ، حالا یک کاری می کنم .

هر روز می رفتم سر کار و می اومدم ولی با معراج و محراب اصلاً حرف نمی زدم بیشتر تو خودم بودم .

یاسی بیا این آش و برای خانم کاشفی ببر .

: چشم مامان

یک روسری انداخته روی سرم و با بلوز و شلوار و کاپشن رفتم .

: خانم کاشفی هستید

خانم کاشفی : بیا تو دختر

: سلام

خانم کاشفی : سلام به روی ماه ات ، چه خبر

: هیچی همش کار همین

خانم کاشفی : این طوری اومدی سرما نمی خوری ؟

: نه ، مامان براتون آش فرستادن

خانم کاشفی : دستش درد نکنه توی این هوا می چسبه

: بله ، می گذارم براتون تو آشپزخونه

خانم کاشفی : مرسی عزیزم .

وقتی برگشتم خانم یگانه و سهرابی رو دیدم : سلام

خانم یگانه به من نگاهی کرد : تو یاسی

به جای من خانم سهرابی : بله خودشون هستند

خانم یگانه به خانم کاشفی نگاه کرد : پریچهر تو یاسی رو می شناختی

خانم کاشفی : خوب آره

خانم سهرابی : مامانش خونه مردم کار می کرد

من فقط نگاهش کردم خانم کاشفی : دزدی که نکرده کار می کرده ، ماشاءالله بچه های تربیت کرده که من و تو نکردیم .

: ببخشید خانم کاشفی من میرم .

در باز شد گلرخ و مائده هم اومدن داخل تا چشم گلرخ به من افتاد : دختر دزد

بهش نگاه کردم سرم و تکون دادم : با اجازه خانم کاشفی

خانم کاشفی دستم گرفت : موضوع چیه ؟

: موضوع اینکه بعضی ها عرضه ندارن دل کسی رو بدست بیارن برای این که اون و خراب کنند حاضرنند هر چیزی رو با اون غرق کنند .

خانم سهرابی : تو روش چنبره زدی نمیذاری کسی دستش بهش برسه

: ببخشید خانم سهرابی اونقدر بدبخت نیستم که دل به پسری ببندم که اصلاً برای من اهمیتی ندار .

خانم کاشفی : کی رو میگن شما

خانم سهرابی : کسری

خانم کاشفی : فرزانه پسر تو

خانم یگانه سرش و تکون داد : آره ولی یک سوء تفاهم بود بعضی ها نمی خواهن باور کنند .

خانم سهرابی : تو که تو شرکت نبودی ببینی با چه وضعی بودن

: با چه وضعی بودم که خودم خبر ندارم

خانم سهرابی : دختر گستاخ

خانم کاشفی : مگه چی پوشیده بودی

: خانم یگانه همون روز تشریف آوردن و لباس من و دیدن خیلی ناجور بود

خانم یگانه : این بنده خدا که مانتو شلوار تنش بود حتی یک ذره آرایش هم نداشت ، ساره چرا شایعه درست می کنید .

خانم سهرابی : ساده ای دیگه

: من نمی دونم شما تا حالا کارخونه رو دید یا نه اون در همیشه برای همه باز پس من غیر از اون تیپ نمی تونم تیپ دیگه ای هم داشته باشم .

خانم کاشفی : این طوری نمیشه بیان بشینین ببینم چی شده ، بزار بگم کسری هم بیاد .

: من باید برم

خانم کاشفی : هیچ جا نمیری همینجا می مونی

رفتیم توی پذیرایی و نشستم ، یگانه بعد از نیم ساعت اومد همه بلند شدن غیر از من

یگانه : چی شده ؟

خانم
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , کامل شده - ر..مثل رمان - Blogfa , رمــــــان زیبــا , دنیای رمان - رمان شروع عشق با دعوا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46765

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا