تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان یاسی (فصل سوم)



عماد : مامان اون سر رسیدی که برای کسری گذاشته بودم کجاست ؟

شهناز : نمی دونم ، دست من که ندادی

شهناز : سلام فرزانه جون

فرزانه : سلام شهناز جان خوبی عزیزم

سلام شهناز جون

شهناز : سلام سپیده جان ، خوبی سحر جان

به پریچهر جون نگاهی کردم و اون بهم لبخند زد سعی کردم بی تفاوت نسب بهشون باشم .

شهناز : سلام کسری خوبی ؟

صدای کسری اومد : ممنون شما خوبید

سپیده اومد داخل دیدم بچه بغلش تا من و دید : سلام یاسی جان

از جام بلند شدم : سلام سپیده جان خوبی

سحر اومد داخل و اون خیلی رسمی احوالم و پرسید ولی فرزانه : وای سلام یاسی جان دیگه به ما سر نزدی

فقط لبخندی زدم .

سحر : سپیده شاهین و بده به من

اصلاً به بچه نگاه نکردم

فرزانه : بشین عزیزم .

سر جام نشستم برای یک لحظه چشمم به در افتاد کسری دیدم که داشت من و نگاه می کرد منم به طرف دیگه ای نگاه کردم .

شهناز : کسری پسر نازی داری

کسری : بله ، خدا رو شکر به خودم رفته

شهناز : اصلاً شکل تو نیست می گفتی شکل سپیده است بیشتر باور می کردم

احساس کردم همه می دونند که من همسر کسری بودم ولی هیچ کدوم حرفی نزدند و اصلاً به روی من نیاوردند .

سپیده رو به روی من نشست : چکار می کنی یاسی

: کار خواستی انجام نمیدم

سپیده : خیلی خوشگل شدی

: ممنون لطف داری

سپیده : شنیده بودم خیلی خوشگل شدی ولی می بینم خیلی ازت کم تعریف کردند .

فقط به یک لبخند اکتفا کردم .

یکی از خانم ها : فرزانه گلرخ بر نگشت بچه اش و بگیره

فرزانه : نه اصلاً معلوم نیست کجا هستند ، خونه رو هم فروختند و رفتند .

دوباره همون خانم : چطوری دلشون اومده ؟

فرزانه : نمی دونم

تو دلم گفتم منم بودم با وجود کسری می گذاشتم و می رفتم .

سپیده بچه رو بغل کرد اومد طرف من : دوست داری بغلش کنی ؟

: نه ، اصلاً

سپیده یکم شوکه : هر طور دوست داری

پریچهر آروم : این چه کاری بود انجام داد

: نمی دونم ، زیاد مهم نیست

یکم جو سنگین شده بود پریچهر : خوب شهناز تونستی برای پسرت یک دختر خوب پیدا کنی ما هم بیام عروسی

شهناز : اونقدر ناز میاره که نمی دونم کجای دلم بزارم ، نه که خودش خیلی خوشگل دنبال یک دختر خوشگلم می گرده

سمیرا خواهرش شوهر : این چه حرفیه پسر به این خوشگلی و خوشتیپی از کجا می خواهم پیدا کنند

شهناز : مگه شما عمه ها ازش تعریف کنید و گرنه رو دستم می مونه

همه خندیدن

پریچهر : از شانس بد تو همه هم پسر زا بودند یک دختر نداریم .

شهناز : اره بابا ، آخ نمی دونید چقدر ناز میاره

پریچهر : شاید کسی رو دوست دار

شهناز : نه بابا ، کاش یکی رو داشت

نازی : خوب مشکل اینجاست یکی ندار چند تا دار نمی دونم کدوم انتخاب کنه ؟

از حرفش همه خندیدن

پریچهر : پس نمی خواهد دامادش کنی بزار وقت احساس کرد نیاز دار با یکی باشه اون وقت دامادش کن .

شهناز : منم زیاد اصرار ندارم

تا ساعت ده اونجا بودیم ، شام ساندویچ داد

شهناز : ببخشید یاسی جون بار اول میای خونه ما و این طوری ازت پذیرایی می کنیم

: این چه حرفیه

شهناز : چون قرار ما همین که دو هفته ای یک بار مهمونی داشته باشیم و همین طوری پذیرایی کنیم

: کار جالبی

من که نمی تونستم کل ساندویچ و بخورم نصف کردم .

پریچهر : تو هم نمی تونی همش و بخوری

: نه خیلی

پریچهر : پس اون نصف رو بده به من

: بفرمائید .

پریچهر ساندویچ خودش و گذاشت روی میز و نصف من و خورد .

شهناز : همون قدر

: ممنون همینم خیلی بود

شهناز : من که نمی تونم رژیم بگیریم

: من رژیم ندارم

شهناز : خوش بحالت ، یک سالن ورزش درست کردم دریغ از یک ذره استفاده

پریچهر : یاسی مثل تو نیست هر روز صبح میره ورزش

شهناز : تو چی ؟

پریچهر : من با مامانش میرم چون این کل راه میدوه من نمی تونم

شهناز : خوش بحالت

: اولش یکم سخت بعد عادت میشه

شهناز : همون اولش سخته ، آدم نیاز به یک پایه دار

پریچهر : آره موافقم ، این ما رو مجبور کرد و گرنه هنوز صبح ها تو خونه خواب بودم

سمیرا : هنوز تا ساعت یازده می خوابی

پریچهر : الآن نه دیگه چون وقتی میام اونقدر سرحال میشم که نمی تونم بخوابم

پریچهر : خوب دیگه ما بریم ، یک زنگ بزن با آژانس بیاد شهناز

شهناز : شب بمونید

پریچهر : پاشو ، من آدمی نیستم که شب برات ظرف بشورم

شهناز : از جاری همچین انتظاری ندارم . نازی هست

پریچهر : نه باید بریم خونه کار دارم .

مانتو پوشیدم و از همه خداحافظی کردم ، همه ازم خواستند که حتماً توی مهمونی های دیگه شرکت کنم .

: شهناز جون خیلی زحمت دادم .

شهناز : این چه حرفیه عزیزم .

فرزانه اومد جلو : یاسی خونه ما هم بیا

لبخندی زدم

سپیده : یاسی از ما بیزار بعد بیا خونه ما

: من از کسی بیزار نیستم

 

سحر : اون قدر بدت می اومد که حاضر نشدی بچه رو بغل کنی

: وقتی آدم از چیزی خوشش نمیاد بغلشم نمی کنه

سحر : تو با مامانش مشکل داشتی ، نه با بچه

: اشتباه می کنی من با مامانش مشکلی نداشتم با باباش مشکل داشتم

پریچهر : بریم یاسی جان

: با اجازه خداحافظ

شهناز تا دم در اومد : ببخشید آخرش اینطوری شد

: نه اصلاً برام مهم نیست .

شهناز من و بوسید : بازم ببخشید .

خداحافظی کردم نزدیک در بودیم که در باز شد کسری و عماد اومدن داخل

کسری : سلام

پریچهر : سلام

: سلام

عماد : معرفی نمی کنید پریچهر جون

پریچهر : یاسی جان

عماد دستش و آورد جلو : عماد هستم

منم باهاش دست دادم : خوشبختم

عماد : منم همین طور ، کجا میریم پریچهر جون

پریچهر : خونه

عماد : می خواهین برسونمتون

پریچهر : نه سرویس اومده ، بریم یاسی جان

: خدانگهدار

در که باز کردم کسری خودش و به ما رسوند : یاسی صبر کن

بی اعتنا بهش سوار شدم و ماشین راه افتاد .

پریچهر : چقدر این پسر پرو باز اون سحر پررو تر

: ولشون کنید اون بچه اون هاست من که نیستم .

پریچهر : الهی فدای تو بشم

: خدا نکنه

وقتی رسیدیم خونه لباس هام و در آوردم . رفتم پایین

پریچهر : دو هفته دیگه مهمونی من

: اه

پریچهر : خوبی اش اینه که دردسر ندار

: آره

پریچهر : تو که هستی

: اگه دعوتم کنید حتماً هستم

پریچهر : دوست دارم باشی

: حتماً هستم .

---

سلام مامان صبح بخیر

مامان : سلام یاسی جان خوبی

: مرسی مامان

مامان : امروز یلدا میاد اینجا

: چه خوب خیلی وقت ندیدمش

مامان : اونم گله داشت که تو بهش سر نمیزنی

: آخ وقتی یاسین ناراحت میشه من میرم اونجا برم چکار کنم

مامان سرش و تکون داد : با بقیه اینطوری نیست نمی دونم چرا با تو اینطوری می کنه

: آخ همیشه گفتند دل به دل راه دار

مامان : از دست تو

ساعت یازده رفتم اون طرف یلدا اومده بود : سلام یلدا جون

یاسین هم بود

: سلام آقا یاسین

یاسین : سلام یاسی خانم

: خوبی یلدا

یلدا : باز موها تو رنگ کردی

: آره یکم تغییرش دادم

یلدا : خیلی خوشگل شده

: تو چطوری ، کوچولوت چطوره

یلدا : خوب گاهی برای ابراز وجود یک لگدی می زنه

: الهی خاله قربونش بره

یلدا : تو چرا با مامان نمیای خونه من

: نمی خواهم مزاحمتون بشم

یلدا : تو خواهرمی من یک دونه خواهر که بیشتر ندارم

: چشم از این به بعد میام .

یاسین اخم هاش توی هم رفت ، دم می خواست سرش و بکوبم به دیوار

یلدا : دوست دارم بچه ام به تو بره

خندیدم : پس خیلی خوشگل میشه

یلدا : یکم از خودت تعریف کن .

دستم و گرفت : ناخن کاشتی

: آره ، هر کار می کردم می شکست

یلدا : خیلی خوشگل به دست میاد ، یاسین ببین

یاسین اصلاً نگاه نکرد : درست نیست

: چی درست نیست

مامان : یاسی

: بزار مامان می خواهم بدونم چی درست نیست

یاسین : من دوست ندارم با زنی که طلاق گرفتم حرف بزنم

: جدی ، به خودت شک داری

یاسین تو چشم هام نگاه کرد : نه ، به تو شک دارم

یلدا : یاسی خواهش می کنم

: زیادی تحملت کردم ، برای این که بدونی

رفتم شناسنامه آوردم انداختم جلوش : صفحه دومش و نگاه کن

یاسین : برای چی ؟

با داد : نگاه کن

یاسین : برداشت نگاه کرد

: اسم کی رو اون تو می بینی

یاسین : اسمی نیست خوب معلوم ساده است میشه با پول پاک کرد

: ساده مگه میشه کامپیوتر و گل زد

یاسین : من چه می دونم

: اون کسی که این چیز ها رو تو مغزت پر کرده مثل خودت بوده

یلدا شروع کرد به گریه کردن : یاسی جان

مامان جلوم گرفت : به خاطر خواهرم دندون سر جیگر گذاشتم هیچی نگفتم اگه نیومدم خونتون برای این بود که خواهرم ناراحت نشه ، پس نزار سر لج با تو بیفتم

در باز شد محراب اومد تو : چی شده یاسی

: هیچی بعضی ها رو باید خر فهم می کردم

یاسین : یاسی خانم مودب باشید

: تو می گذاری ، تو در مورد من چی می دونی که دهن باز می کنی حرف می زنی

یاسین : من چیزی نگفتم یاسی خانم

: من فقط یاسی ام فهمیدی ، اون لغب خانم به خواهرهات بده

یاسین : منظورت ؟

لبخندی زدم : جدی می خواهی بدونی ؟

محراب : یاسی خواهش می کنم

معراج اومد دستم : بیا بریم یاسی جان

: ولم کن

معراج دستم و ول کرد : دفعه آخرت باشه به من اخم می کنی یک بار دیگه ببینم یاسین به جان یلدا کاری می کنم که نتونی سر تو بلند کنی ، فهمیدی ؟

محراب : یاسی ، یاسین منظوری نداشت .

تو چشم های یاسین نگاه کردم

مامان گریه می کرد یلدا هم همین طور .

یلدا اومد بغلم کرد : یاسی ببخش

بغلش کردم : خواهری گریه نکن ، عزیزم برات خوب نیست .

ولی تمام نگاهم تو صورت یاسین بود .

محراب : معراج برای یلدا یکم آب بیار

معراج رفت توی آشپزخونه با یک پارچ آب و لیوان برگشت : بیا یلدا جان

محراب : بشین آقا یاسین

وقتی محراب گفت آقا یاسین من یک خنده ای بهش کردم و اون ساکت نشست .

یلدا رفت توی دستشویی صورتش و شست اومد نشست : نمی دونست باید کدوم طرف باشه

مامان : بیان ناهار بخوریم .

فقط به خاطر یلدا سر میز نشستم .

: محراب می خواهم برم کلاس رانندگی

محراب : برای چی ؟

: می خواهم برم

محراب : باشه فردا ثبت نامت می کنم .

: ممنون

معراج : بیا خودم یادت میدم
 
لبخند زدم : می خواهم زنده بمونم

محراب خندید : راست میگه نمی خواهد که بره ته دره

ساعت چهار بود که یلدا و یاسین رفتند . جلوی تلویزیون نشسته بودم .

مامان : یاسی خیلی تند رفتی .

: چی رو تند رفتم ، هر دفعه یک جوری اذیتم می کنه ، ولی این بار لازم بود

مامان : به خاطر یلدا چیزی نمی گفتی

: حتماً لازم دیدم که این کار و کردم

مامان : چرا گفتی برای خواهر هات خانم بزار مگه چیزی ازشون دیدی

بلند شدم : من میرم اون طرف کار دارم

مامان : یاسی جواب بده

: مامان

از خونه زدم بیرون ته دلم خوشحال بود که روی این یاسین رو کم کرده بودم ، وارد خونه شدم : سلام پریچهر جون

پریچهر : سلام ، چه خبر

: هیچی

پریچهر : ظهر اومد اون طرف دیدم داری با یکی دعوا میکنی

: چرا نیامدید

پریچهر : گفتم دعوای خانوادگی نیام بهتر

: چیز خواستی نبود با شوهر یلدا یکم در گیر شدم

پریچهر : بالاخره درگیر شدی

: اره زیادی رفت منم خوب جلوش ایستادم که همون جا ترمز بزنه .

پریچهر : از دست تو

: خوب لازم بود دیگه

صدای زنگ اومد : من باز می کنم ، بله .

کسری است می خواهد شما رو ببینه

پریچهر : بگو بیاد تو ، می دونم دیدن من الکی

: خوب پس من میرم بالا که تیرش به سنگ بخوره

پریچهر خندید : برو منم زود دکش می کنم .

رفتم بالای پله ها نمی دونم چرا دوست داشتم بدونم چی می خواهد بگه

سلام پریچهر جون

پریچهر : سلام ، با من چکار داشتی

کسری : یاسی نیست

پریچهر : پس با اون کار داری

کسری : موضوع عماد چیه ؟

پریچهر : عماد چی ؟

کسری : چرا دیروز با شما اومد خونه شهناز جون

پریچهر : به تو مگه مربوط

کسری : اون زن من

پریچهر : کی تو ؟ اون زن تو بود

کسری : اون زن من هست ، من دوستش دارم

خنده ام گرفت

پریچهر : ببین کسری داری الکی دست و پا می زنی حتی نتونستی توی اون مدت یاسی رو بشناسی اون وقتی دندونی رو می کشه دیگه کشیده و افسوس شو نمی خوره .

کسری : باید چکار کنم ؟

پریچهر : برو پسر تو بزرگ کن

کسری : همش تقصیر گلرخ بود

پریچهر : تقصیر خود تو گردن این و اون ننداز ، می دونی مشکلت چیه فکر می کردی یاسی دختری که می تونی زود دست ازش بکشی ، برای همین قاطی بازی هات کردی . ولی اون زرنگ تر از تو بود .

کسری هیچی نگفت

پریچهر : حالا برو و دیگه به این امید که بتونی یاسی رو برگردونی نیا اینجا فایده ندار .

کسری رفت ، منم از پله ها رفتم پایین : مرسی خوب جوابش و دادید

پریچهر سرش و تکون داد : هیچ وقت نمی فهم چکار کرده

محراب کلاس رانندگی ثبت نامم کرد هر روز می رفتم با این که تا حالا خودم رانندگی نکرده بودم ولی خیلی زود باد گرفتم بود می رفتم . ده جلسه تموم شد . امتحان دادم و همون بار اول قبول شدم .

با شیرینی رفتم خونه : سلام قبول شدم

پریچهر : آفرین

مامان : جدی قبول شدی

: بله چند وقت دیگه گواهی نامه ام میاد .

پریچهر : خدا رو شکر از این به بعد ماشین داریم

: هنوز که گواهی نامه ام نیومده .

پریچهر : میاد خوب .

روز مهمونی خونه پریچهر شد قرار شد برای شام پیتزا سفارش بدیم . یک بلوز دامن خیلی ساده ولی شیک پوشیدم . مامان شرکت نکرد هر چی پریچهر گفت اون گفت نه .

مهمون ها یکی یکی می اومدن ، و همه با من خیلی خوب برخورد می کردند .

شهناز که اومد همراهش عماد بود

: سلام

شهناز : سلام یاسی جان خوبی عزیزم

: بله خوش اومدید

شهناز : همه اومدن

: میشه گفت

شهناز : خوب عماد جان تو برو هر وقت خواستم برم خونه بهت زنگ می زنم

عماد با یک حالتی به من نگاه کرد ولی من توجه ا بهش نکردم : خوب مامان من رفتم .

همراه شهناز جون رفتم داخل .

پریچهر : سلام باز تو دیر کردی

شهناز : به من که ماشین نمیدن هر کدوم یکی رو برداشتند .

پریچهر : تو نمی توین از حقت دفاع کنی

شهناز : نه

خانواده کسری اومدند و من همون طور که با بقیه برخورد کردم با اون ها هم برخورد کردم بازم سحر بهم کم محلی کرد . و من محل ندادم کسری هم باهاشون بود ، فقط یک سلام کرد و زود رفت مثل اینکه حرف های پریچهر خوب روش تاثیر گذاشته بود .

چای آوردم دور گردوندم و کنار پریچهر نشستم .

شروع کردند به حرف زدن و من گوش می کردم . شهناز شروع کرد از غذا درست کردن نازی حرف زد و کلی خندیدم .

فرزانه : خوب باز نازی یک کاری می کنه این دو تا که دست به سیاه و سفید نمی زنند .

شهناز : غصه نخور برن خونه شوهر خوب کار می کنند .

سحر : مگه می خواهن کلفت ببرن

شهناز : مگه شما برای کسری زن گرفتید کلفت اون بود

فرزانه : معلوم نه ؟

شهناز : خوب همین دیگه ، شما ها هم مثل اون

تلفن شروع کرد به زنگ زدن برداشتم : بله

کسری هستم می خواستم با مامانم حرف بزنم

: بله . ببخشید فرزانه جون آقا کسری هستند .

اومد گوشی رو ازم گرفت ، منم رفتم نشستم . اونقدر بی تفاوت بر خورد کردم که احساس کردم همه منتظر یک عکس العملی بودند .

پریچهر : یاسی جان اگه زحمت نیست یک دور چای میزی

: چشم

از جام بلند شدم رفتم توی آشپزخونه وقتی برگشتم دیدم پریچهر سرخ شده فهمیدم یک حالی از همه گرفته چای رو دور گردونم و همه برداشتند شهناز یکم گرفته بود ولی به من لبخندی زد و برداشت .

سحر : معلوم پریچهر جون خیلی یاسی رو دوست دارید

پریچهر : آره چون من زرنگ بودم فهمیدم اون یک فرشته است

دهن سحر خوب بسته شد و دیگه هیچی نگفت .

: شما لطف داری پریچهر جون ، خودتون خوبید من و خوب می بینید .

شهناز : من که همیشه خوبی تور و از پریچهر شنیدم

: پریچهر جون به من خیلی لطف دارند .

شهناز : شنیدم گواهی نامه گرفتی

: بله

شهناز : خوب فقط یک ماشین مونده

: اونم به زودی

پریچهر : داریم تو پارک کینگ

شهناز : اون که مال قدیمی

پریچهر : نه یک هیدوندا خریدم

شهناز : کی ؟

پریچهر : دو روزی میشه ، برای یاسی خریدم

: پریچهر جون درست نیست

سمیرا : پول بچه هاست شاید

پریچهر : کدوم پول اونا تمام ارثشون و از من گرفتند و رفتند این ها رو خودم زحمت کشیدم جمع کردم یک پاپاسی هم بهشون نمیدم یک زنگ نمی زنن حال من و بپرسند بعد از من ارث می خواهن ، بشینند تا بهشون بدم

سمیرا : بچه ان دیگه

پریچهر : بچه باشند برای من که فقط یک نون خور بودن همین

شهناز : پریچهر راست میگه من بودم یک پاپاسی بهشون نمی دادم ، همین که خدا بیامرز کاشفی فوت کرد همه ارث خواستند گرفتند و زود رفتند . همین بود که اون خدا بیامرز پسر هاش و شناخت کارخونه و خونه رو به نام پریچهر کرد و گرنه معلوم نیست چی به روزش می اومد

پریچهر : من اون کارخونه رو از صفر رسوندم به اینجا ، پس هیچ ارثی به اون ها نمی رسه .

یکی از خانم ها : کار خوبی می کنی خوب استفاده کن و لذت ببر

پریچهر : آره دارم همین کار و می کنم ، از روزی که یاسی اومد پیش من احساس می کنم جون گرفتم .

شهناز : الهی هر چی از خدا می خواهد بهت بده یاسی جون

: ممنون من کاری نکردم ، پریچهر جون برای من یک حامی خیلی خوبی هستند

سمیرا : معلوم منم بودم می گفتم

: شاید بعد برداشت کردید مالی رو نمیگم ، عاطفی رو میگم

پریچهر لپم بوسید : قربون تو برم ، اینا فکرشون فقط تو پول ، یاسی اون قدر دار که نیازی به پول من نداشته باشه

سمیرا : چطور ؟
 
پریچهر : اسم قنادی یاسی رو نشنیدی

شهناز : چرا من از همون خرید می کنم خیلی خوشمزه است ، سه تا شعبه دار

پریچهر : مال یاسی

شهناز : جدی

پریچهر : اره ، برادرهاش اونجا رو می گردونند . اینم خانمیش و می کنه

اصلاً نگفت اونم شریک می خواستم بگم که پریچهر شریک ولی نگذاشت : حالا فهمیدن چرا دوستش دارم

شهناز : آفرین به این میگن مدیریت

سحر : اونم پول مهریه بوده که کسی بهش داده

فرزانه : خوب کاری کرده مال خودش بوده ، آفرین یاسی جان باعث افتخاری

سحر : مامان

فرزانه : مامان و چی ؟ پسر من بی عرضه بوده همچین زنی رو از دست داده ، خوش بحال کسی که به دستش بیاره ، خانم تر از این دختر پیدا نمیشه ، اگه هر کی دیگه جای این بود بعد می فهمیدید ، یاسی جون چه لطفی کرده .

پریچهر : من حرف تو قبول دارم .

فرزانه : هنوزم کسری نفهمیده چی از دست داده .

همه ساکت شدند منم ساکت نشسته بودم . سحر از جاش بلند شد : من میرم خونه

فرزانه اخم هاش و توی هم کرد : به سلامت

سپیده ساکت نشسته بود و شاهین تو بغلش بود .

سمیرا رفت یک لیوان آب آورد و داد به فرزانه : این بخور

فرزانه سرش و تکون داد : نمی دونید یگانه چقدر عصبانی ، کسری اگه تو خونه راه میده فقط بخاطر شاهین و گرنه راه نمی دادش

پریچهر : حالا که تموم شده

فرزانه : چی تموم شد ، با این بچه باید چکار کنم . اون گلرخ معلوم نیست کجا رفته ، اون که اومد زندگی این دو تا رو بهم ریخت خودش می موند بچه اش و بزرگ می کرد من چرا بچه اون و باید بزرگ کنم . وقتی عشق و کیف می کردند به یاد ما نبودن حالا بچه رو برای من گذاشته .

دوست نداشتم گوش کنم واقعاً این حرف ها عصبیم می کرد از جام بلند شدم رفتم بیرون صدای فرزانه : دلم می سوزه از این که یاسی رو از دست داد . حاضر بودم بچه رو خودم نگه دارم ولی یاسی با کسری می موند ولی اگه دختر خودمم بود راضی نمی شدم .

رفتم توی حیاط کنار استخر ایستادم دیگه توش آب نبود هوا سرد شده بود و برگ های خشک داخلش بودند . کمی ایستادم برگشتم داخل دوست نداشتم فکر کنند هنوز کسری رو دوست دارم . وقتی وارد پذیرایی شدم . فرزانه جون ساکت نشسته بود و حرفی نمی زد .

رفتم پیش پریچهر : پریچهر جون من می خواهم برم کاری با من نداری

پریچهر : کجا عزیزم

: به یلدا قول دادم یک سری بهش بزنم

پریچهر : الآن

: آره

بوسیدمش ، برگشتم سمت بقیه : شرمنده باید برم خداحافظ

منتظر کسی نشدم رفتم لباس عوض کردم از خونه زدم بیرون ، شروع کردم به قدم زدن . نمی دونستم هدف کجاست هر جا پام من و می برد رفتم . وقتی به خودم اومدم جلوی خونه یلدا بود زنگ زدم

یلدا اومد دم در : یاسی تا حالا کجا بودی چرا خیسی ، مامان ده بار زنگ زد

: مهمون نمی خواهی

یلدا : چرا قربونت برم بیا تو

وارد شدم یاسین دم در ایستاده بود : خوش اومدید

: سلام ببخشید مزاحم شدم .

یاسین : خواهش می کنم بیا تو ، یلدا بهتر یک لباس دیگه بهشون بدی سرما می خوردند .

لباس عوض کردم کنار بخاری نشستم

یلدا اومد کنارم نشست یک پتو انداخت روم : دختر مامان ساعت هشت گفت راه افتادی چرا الان رسیدی

: پیاده اومدم

یلدا : دیوونه شدی

: اصلاً متوجه نشدم چطوری اینجا اومدم

یاسین سینی چای آورد گذاشت جلوم : بهتر بخورید تا گرم بشید .

: ممنون ، ساعت چند ؟

یاسین : ساعت دوازده نیم

: به مامان گفتید

یاسین : اره من بهشون زنگ زدم

: ممنون

یلدا : چی شد اونجا ؟

: کجا ؟

یلدا : خونه خانم کاشفی

: هیچی

یلدا : چرا زدی بیرون

: مهمونی دیگه خسته ام کرد زدم بیرون

یلدا : کسری داشته دنبال تو می گشته

: اون دیگه چرا ؟

یلدا : عماد کیه یاسی

: چرا ؟

یلدا : دو بار اومده اینجا

خنده ام گرفت : از دست این پریچهر جون

صدای زنگ بلند شد .

یاسین رفت برگشت : آقا کسری است

از جام بلند شدم و رفتم پایین کسری و عماد با هم بودند .

: سلام

کسری : تو معلوم هست کجایی ؟

: چرا باید بهت جواب بدم

عماد : همه رو نگران کردید یاسی جان

: شرمنده ببخشید کمی پیا
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 2- رمان پرتگاه عشق , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمــــــان زیبــا , کامل شده - ر..مثل رمان - Blogfa , دنیای رمان - رمان شروع عشق با دعوا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46764

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا