تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان یاسی (فصل چهارم)



شهناز : آره خیلی تو رو دوست دار ولی حیف که کسری نمی فهم

ایلیا : بهتر درباره موضوع های که تموم شده حرف نزنیم

شهناز جون خیلی جا خورد : بله درست میگی

رفت

ایلیا : مثلا ًاین حرفش چی بود

: نمی دونم تو چقدر امشب سوال می کنی .

ایلیا : آخ نمی دونی دنبال یک سوژه از این عماد جان می گردم

لبخند زدم : پس بگرد

ایلیا : سوژه زیاد یکیش تو

: حق نداری از من استفاده کنی

ایلیا : تو چی فکر کردی من هیچ وقت از تو برای کارهام استفاده نمی کنم ، یکی رو پیدا کردم

: کی ؟

ایلیا خندید : بعد بهت میگم

بلند شد : ایلیا ؟

سرش و آورد پایین : جان

: اینجا نه

ایلیا : چرا ؟

: بشین

کنارم نشست : چرا نه ؟

: اینا فامیل هستند و تو تازه اومدی تو این فامیل وجه ات تا الآن خراب شده پس خراب ترش نکن .

ایلیا : باشه ، هر چی تو بگی

: بریم خونه

ایلیا : آره بریم .

ساعت یک و نیم بود که ما بلند شدیم ولی پریچهر می خواست بیشتر بمونه به ما گفت شما برید بعد میگه عماد بیارش ، احساس کردم می خواهد با عماد صحبت کنه .

رفتیم خونه ایلیا ، ساموئل بغل کرد و من دنبالش رفتم تا تخت و براش درست کنم . ساموئل روی تخت گذاشت

ایلیا : شب تو اینجا بخواب خیلی خسته ام نمی تونم باز بیدار بشم .

: باشه .

رفتم تو اتاق لباسم و عوض کردم آرایشم و پاک کردم رفتم تو اتاق ساموئل . ساعت سه بود که صدای دعوا شنیدم . سریع رفتم پایین دیدم تو حیاط پریچهر و ایلیا دارند با هم بحث می کنند .

: چی شده ؟

پریچهر : از این بپرس گند زده ، طلب کارم هست

: برای چی ؟

ایلیا : موضوع دختر است

: خوب اون که تموم شد

پریچهر : یاسی همه خبر دارند ، آبروی من رفت

از سرما دندونام بهم می خورد

ایلیا کتش و در آورد انداخت روم : چرا این طوری اومدی بیرون ، بیان بریم تو صحبت می کنیم .

رفتیم داخل کنار شومینه ایستادم تا گرم بشم .

ایلیا با یک لیوان آب گرم اومد : این و بخور تا زود خوب بشی

یکم از آب خوردم .

پریچهر عصبانی روی مبل نشسته بود : من بهت گفتم ایلیا دوست ندارم هیچ اتفاقی بیافت

ایلیا : من یک غلطی کردم فکر کردم مثل اون طرف

پریچهر : عقلم خوب چیزی

: حالا دعوا فایده ندار ، ایلیا فهمیده اشتباه کرده

ایلیا : بابا خود عماد بهم معرفیش کرد

پریچهر : عماد غلط کرد با تو

کنار پریچهر نشستم شروع کرد به گریه کردن : آروم باشید دیگه ایلیا از این کارها نمی کنه یک اشتباه بوده همین

ایلیا : اصلاً من میرم

از در زد بیرون : بره که معلوم گیر باز کی می افت

پریچهر : برو دنبالش یاسی

دویدم بیرون : ایلیا

صدای در اومد دویدم و خودم و به در رسوندم باز کردم : ایلیا ، ایلیا برگرد

ولی برنگشت : دیوونه

رفتم داخل حالا چکار کنم . صدای در اومد : بله

باز کن منم یاسی

در باز کردم : کجا رفتی ؟

ایلیا : اومدم ماشین و بردارم شب برم هتلی جایی

: بیا برین تو لج نکن بهش حق بده دیگه

ایلیا : من که دارم بهش حق میدم .

: یک عذرخواهی که می تونی بکنی .

ایلیا : الآن حوصله ندارم

: ایلیا به خاطر من ، گناه دار

ایلیا بهم نگاه کرد : باشه

: ازش عذرخواهی کن اگه شده دستش و ببوس

ایلیا : باشه فقط به خاطر تو این کارها رو می کنم .

کنارش راه افتادم دستش و انداخت دور کمرم با هم رفتیم داخل هنوز پریچهر داشت گریه می کرد .

ایلیا رفت جلوش نشست دستش و تو دستش گرفت : ببخشید غلط کردم معذرت می خواهم ، دیگه گریه نکن

پریچهر ایلیا رو بغل کرد اشک هام ریخت رفتم بالا تا کمی تنها باشند .

صدای در بیدارم کرد بلند شدم در باز کردم ایلیا : ببخشید لباس راحتی می خواهم بردارم

: بیا بردار ، آشتی کردین

ایلیا اومد کنارم نشست : آره ، ولی اگه منم حال این عماد و می گیرم .

: باشه هر کار دوست داری بکن فقط دختر جزو فامیل نباشه .

ایلیا آروم موم کشید : نه ، دارم براش ، بگیر بخواب

: در ببند

ایلیا : قفل نمی کنی

: که صبح باز برای لباس برداشتن بیدارم کنی ، خواستی برداری آروم بردار

ایلیا : باشه تنبل خانم .

برو کنار ساموئل دراز کشیدم و خیلی زود خوابم برد .

صبح از افتادن چیزی روم ترسیدم سریع بلند شدم : چی شده ؟

ایلیا : شرمنده دیدم روت پتو نیست

: ساعت چند ؟

ایلیا : ده

از جام بلند شدم : تو همیشه باید من بیدار کنی نه

ایلیا لبخندی زد : شرمنده

: حالا مگه صبح به این زودی می خواهی بری .

ایلیا : بعد می فهمی .

دو سه روزی از کارهای ایلیا سر در نمی آوردم صبح زود می رفت آخر شبم بر می گشت .

مامان : یاسی خودش گفته مثل اینکه از دختر خیلی خوشش اومده که به من گفت

: آدرس داد

مامان : آره بیا

زنگ زدم و برای بعدازظهر وقت گرفتم .

مثل اون دفعه رفتیم با این تفاوت که این بار ساموئل با ما اومد . دختر اومد دختر خیلی خانومی بود . اسمش محترم بود و واقعاً مثل اسمش محترم بود .

محراب و محترم با هم صحبت کردند قرار شد در حضور بزرگ تری مدتی با هم صحبت کنند تا ببینند با هم تفاهم دارند یا نه . وقتی برگشتیم خونه دیدم ایلیا : زود حاضرشین می خواهیم بریم یک جایی

: کجا ؟

ایلیا : بیان بریم دیگه

من و پریچهر لباسمون و عوض کردیم همراه ایلیا رفتیم خونه شهناز . از توی داشبورد هدیه ای در آورد امروز تولد عماد براش تولد گرفتن قرار شده سوپرایز بشه

از توی آینه بهش نگاه کردم و اون لبخندی زد .

شهناز و بقیه منتظر ما بودند تعداد خیلی زیاد بودند . آروم در باز کردند و رفتیم داخل . رفتیم توی حال

یکی گفت حتماً تو اتاقش بچه برین سوپرایزش کنید .

رفتند بالا و با جیغ همه دختر ها اومدن پایین . فقط به ایلیا نگاه کردم .

ایلیا آروم : تا اون باشه بخواهد آبرو ببره

دخترها آروم اون چیزی رو که دیده بودند برای بقیه تعریف می کردند . روی مبل نشستم و ساموئل تو بغلم گرفتم .

شهناز همون وسط غش کرد ، بهش آب دادن ، زنگ زدن اورژانس پریچهر با شهناز رفت . بقیه ام رفتند خونشون .

من و ایلیا هم با هم رفتیم تو ماشین بلند بلند می خندید

: کار بدی کردی

ایلیا : هر چیزی عوض دار گله ندار ، خودش دوست داشت این طوری بشه ، منم واقعاً مشکل داشتم ولی اون من جلوی همه سنگ روی یخ کرد باز خوب بود فقط تو دیدی ، ولی همه فهمیدن

: برای این همه هم دیدن ، هم فهمیدن .

دیگه باهاش حرف نزدم . رفتم توی خونه لباسم و عوض کردم به پریچهر زنگ زدم حال شهناز پرسیدم : چیزی نیست فیلم بازی کرده همین . مثلاً می خواسته بگه من از کارهای پسرم خبر ندارم .

ایلیا به در اتاقم تکیه داد

: خوب خدا رو شکر که خوب کی میان

پریچهر : نمی دونم ، باید ببینم این کی مثلاً خوب میشه

خندیدم : باشه . مراقب خودتون باشید

پریچهر : باشه عزیزم تو هم همینطور

گوشی رو قطع کردم : کاری داری

ایلیا : تو چرا ناراحت شدی

: چرا باید ناراحت بشم برای من اصلاً مهم نیست

ایلیا : دوستش داشتی

: کی رو

ایلیا : عماد

: نه

ایلیا اومد کنارم نشست : می خواهم یک اعتراف برات بکنم

: بگو

ایلیا : از کاری که کردم خیلی پشیمونم

: می دونه تو کردی

ایلیا : نه ؟ هیچ وقتم نمی فهم

: چطور ؟

ایلیا : از طریق یک واسطه این کار و انجام دادم .

سرم تکون دادم : ولی کارت بد بود

ایلیا : قبول دارم ، ولی نمی تونم بگم اون لحظه خوشحال نشدم . لباس تو عوض کن بیا پایین .

در بستم لباسم عوض کردم و رفتم پایین .

دیدیم ایلیا آهنگ گذاشته و دار با ساموئل می رقصه بهشون خندیدم . روی مبل نشستم . دستم گرفت : حالا باید باهام برقصی

: بلد نیستم

ایلیا دستم و گرفت دستش گذاشت کنار کمرم : باید یاد بگیر

دستم و گذاشت روی شونه اش

ایلیا : حالا یک دو یک دو ، اینقدر خشک نرقص

: حوصله ندارم

ایلیا : به حوصله ام میارمت .

یک آهنگ خیلی شاد گذشت و مجبورم کرد باهاش برقصم . هر کاری می کردم نمی گذاشت بشینم : تو خیلی چاقی

: خودت چاقی

ایلیا : خوب چاقی دیگه ورزش اصلاً نمی کنی

: چند روز ورزش نکردم

ایلیا : از فردا صبح بیدارت می کنم بریم ورزش

: باشه قبول ، حالا بزار بشینم

ایلیا : نه باید یاد بگیری .

همش شمارش می گفت تا من فراموش نکنم . یک دفعه در باز شد پریچهر با کسری اومد

: سلام

پریچهر : خوب بالاخره تو داری یاد می گیری برقصی

ایلیا : خیلی بد یاسی بلد نیست برقصه .

پریچهر : کار خوبی کردی من که راضیم همیشه مثل پیرزن ها می شین ، شما تمرین کنید ما میرم اون اتاق

کسری فقط به من نگاه کرد و همراه پریچهر رفت .

: خیلی بد شد

ایلیا : نه من که حال کردم بیا ادامه بدیم

: باور کن خسته شدم

ایلیا : تا این نره نمیذارم بشینی

: چرا

ایلیا : به این میگن لجبازی

مجبورم کرد ادامه بدم ، ساموئل برام دست می زد . و گاهی می اومد می رقصید .

ایلیا : خوب داری پیشرفت می کنی

لبخند زدم : استادم خوبه

ایلیا : اون که شک نکن .

کسری و پریچهر اومدند ، ایستادم . ایلیا دستش و انداخت دور کمرم : عالی می رقصه مامان

پریچهر : الآن کسری جون بدرقه کنم میام می بینم .

کسری سریع رفت و پریچهر برگشت : خوب ببینم

ایلیا : خراب نکنی ها

: اون جوری نگو هول میشم

ایلیا : باشه

آهنگ دوباره گذاشت وقتی تموم شد ، پریچهر برامون دست زد

ایلیا : تازه از فردا صبح می برمش بدو خیلی چاق

پریچهر : اون چی دار که آب کنه

ایلیا : نه چاق باید خوشتیپ تر بشه ، فقط م با ورزش درست میشه .

: حالا استاد اجازه هست برم دوش بگیرم

ایلیا : بله بفرمائید .

صبح ساعت پنج اومد سراغم که پاشو باید بریم .

بلند شدم لباس پوشیدم . مجبورم کرد لباس زیاد بپوشم که زیاد عرق کنم . از هم در خونه آروم آروم شروع کردیم به دویدن : آفرین

: بابا من هر روز می اومدم چند وقت نمیام

ایلیا : چاق شدی

 

بابا همه میگن دارم از لاغری میمیرم ، تو میگی چاق شدم .

ایلیا : بیا من می دونم تو چاقی نه اون ها

: تو از کجا می دونی ، که خودم نمی دونم

ایلیا : بدو تنبل

وقتی برگشتم دیگه نا نداشتم تازه طناب آورد : بزن

: نمی زنم

ایلیا : بزن ببینم

: ایلیا نمی خواهم

ایلیا : بزن و گرنه من می دونم تو

: نمی زنم

اومد جلوی من ایستاد و طناب چرخوند محکم خورد به پام : آخ پام

ایلیا : بپر

مجبور شدم بپرم ، چون بدونم کی بپرم کمرش و گرفتم . نمی دونم چقدر طناب زدم : ایلیا باور کن دیگه نمی تونم حالم دار بد میشه .

ایلیا : باشه برو تنبل خانم ، یکم در جا بزن تا بدنت نبند

کمی در جا زدم و زود رفتم داخل ، حوله برداشتم رفتم دوش گرفتم ، رفتم پیش ساموئل و کنارش خوابیدم . چشم هام گرم خواب شد ، آروم زد تو گوشم : پاشو

: ایلیا خوابم میاد

ایلیا : پاشو صبحانه درست کن

: پریچهر جون بیدار بگو بهت بده

ایلیا : رفت

چشم و باز کردم : کجا ؟

ایلیا : می خواست بره پیش شهناز

: که چی بشه ؟

ایلیا : شهناز ازش خواسته بود بره .

: حالا من باید بلند شم

ایلیا : بلند نشی منم کنارت می خوابم

: لوس نشو برم بیرون

ایلیا : باشه

: اه اه جلو نیا بو میدی

ایلیا : بلند شو

: تو برو دوش بگیر من بیدار میشم

ایلیا : باشه ولی من بهت گفتم چکار می کنم بعد ناراحت نشی ها

رفت حمام ولی مگه از ترس خوابم برد می ترسیدم بیاد هر چند دقیقه یک بار از خواب می پریدم و صدای آب و که می شنیدم دوباره می خوابیدم .

چند قطره آب ریخت تو صورتم : اومدی

ایلیا : بله حالا بلند شو

نشستم : خیلی بدجنسی

ایلیا : به من صبحانه بده بخورم برم

: کجا ؟

ایلیا ابروش داد بالا : جای کار دارم .

: روز تعطیل

ایلیا : چه روزی که تعطیل

: سیزده بدر ندیدی صبح همه اومده بودن تو پارک نشسته بودن

ایلیا : جدی

: آره

ایلیا : ولی من کار دارم باید حتماً برم .

: باشه صبحانه درست کنم میری دیگه

ایلیا : آره

بلند شدم رفتم پایین صبحانه رو میز بود براش چای ریختم : بیا بخور ، من برم

ایلیا : حالا که اومدی بیا با هم صبحانه بخوریم . مگه تو نمی خواهی بری سیزده بدر

: نه حوصله ندارم

ایلیا : مامانت و برادرات چی ؟

: اونا قرار شد با یلدا برند .

ایلیا : می خواهی تنها باشی

: تنها نیستم ساموئل باهام

ایلیا : می خواهم اونم ببرم

: گناه دار صبح زود بیدارش کنی

ایلیا : نه ندار اون از خداش با من بیاد

: باشه ببرش

ایلیا : می تونی تو هم باهام بیای

: نه مرسی

ایلیا : چرا نه ؟

: می خواهم تو خونه باشم

ایلیا : نمی ترسی

: نه

کمی از چای خوردم و رفتم بالا کنار ساموئل دراز کشیدم اومد تو بغلم و هر دو کنار هم خوابیدیم .

وقتی بیدار شدم ساعت ده بود ، ساموئل هنوز خواب بود رفتم پایین دیدم ایلیا جلوی تلویزیون نشسته : مگه نمی خواستی بری بیرون

ایلیا حرفی نزد

رفتم چای ریختم و رو مبل نشستم صدای زنگ بلند شد ایلیا رفت در باز کرد ، اومد نشست : عاشق سینه چاکتون اومد

کسری اومد داخل : سلام

: بله

کسری : پریچهر جون نیستند

: نه رفتند پیش شهناز جون

کسری : باشه خداحافظ

در بست و رفت ، چای خوردم احساس کردم پشت پنجره : ایلیا جون چیزی شده

ایلیا به من نگاهی کرد : حالت خوبه

: آره عزیزم

بلند شدم رفتم کنارش نشستم : فضول خان دار نگاه می کنند .

ایلیا یکدفعه من و بغل کرد از پله ها برد بالا : چکار می کنی

ایلیا : هیس ، دست تو بنداز دور گردنم

نمی دونم چرا ولی به حرفش گوش کردم ، رفت توی اتاقش : برو زیر پتو

: باشه

مدتی گذشت : با اجازه کی اومدی بالا

سریع از زیر پتو اومدم بیرون سریع رفتم ببینم چی شده ، دیدم ایلیا یقه کسری گرفته : مگه تو فضولی که تو خونه چی می گذر من و یاسی هر کاری بخواهیم می تونیم بکنیم به تو و هیچ کس دیگه ام مربوط نیست فهمیدی

کسری : ولی اون

ایلیا : ولی اون چی ؟

کسری ساکت شد

ایلیا : زود شر تو کم کن دفعه آخرت باشه اینجا میای فهمیدی

کسری سریع رفت ایلیا هم تا دم در رفت ، رفتنش و دید رفتم کنارش : خوب شد خونه بودی

ایلیا جوابم و نداد رفت روی مبل نشست

: ایلیا چرا اینجوری می کنی

ایلیا : تقصیر من باید کارم و عملی می کردم تا نتونی بخوابی

: ایلیا اینجوری میگی ازت می ترسم ها

ایلیا : یکم بترسی بد نیست .

ساموئل بیدار شد رفتیم توی حیاط ایلیا رو هم مجبور کردیم بیاد و با ما بازی کردن

ساموئل دوست داشت گرگم به هوا بازی کنه ایلیا شد گرگ ، همچین دنبال می کرد که ناخواسته ازش می ترسیدیم . یکم بازی کردیم

ایلیا : خب برید حاضر شدین ناهار بریم بیرون

: آخ جون ناهار

ساموئل ام : اخ جون ناهار

بغلش کردم و بوسیدمش .

تو رستوران نشستیم

ایلیا : چی می خوری ؟

: نمی دونم

ایلیا : من می خواهم ماهیچه بخورم

: الهی بمیرم نه که لاغری ماهیچه بخور

ایلیا : من چربی ندارم همش ماهیچه است .

: تو که ماهیچه داری

ایلیا : بگو منم می خواهم چرا کولی بازی در میاری

: آره می خورم

ایلیا زد رو دستم : مگه نشناسمت .

دو تا ماهیچه سفارش داد . من و ساموئل با هم خوردیم ایلیا یکی خودش و که هیچی یکم از مال ما خورد .

وقتی تموم شد بلند شدیم

: بریم خونه

ایلیا : که چی ؟

: بعد از یک غذای سنگین خواب می چسب

ایلیا : آره موافقم

رفتیم خونه ، دیگه برای خواب می رفتم اتاق ایلیا روی تخت دراز کشیدم دیدم ساموئل اومد کنارم دراز کشید : الهی قربون تو برم که تو هم مثل خودم شدی

ایلیا : آره شده یک تنبل مثل خودت

: نه خیر

ساموئل محکم بغل کردم و بوسیدمش ، دستم و زیر سرم گذاشتم و موهای ساموئل بازی کردم . ایلیا اومد کنارش نشست صورت ساموئل و بوسید . ساموئل زود خوابش برد

: چرا دلتنگی مامانش و نمی کنه

ایلیا : اصلاً ندیدش

: یعنی چی ؟

ایلیا : بعد به دنیا اومدن ساموئل ترکمون کرد ، من و اون با هم بودیم .

: یعنی هیچ وقت ندیدش

ایلیا : نه ؟

دست تو موهاش کشیدم : پس برای همین که به من اینقدر وابسته شده

ایلیا : آره ، ولی ای کاش نمی شد .

: چرا ؟

ایلیا : شاید بخواهم برگردیم

: کجا بری ؟

ایلیا : زندگی اینجا برام یکم سخته

: پس ساموئل چی ؟ من چی ؟

ایلیا : تو چی ؟

: من خیلی بهش وابسته شدم هر روز به امید اون بیدار میشم .

ایلیا : نمی دونم باید چکار کنم .

: مگه نمی خواستی اینجا کار کنی

ایلیا : چرا ؟

: یکم تلاش کن موفق میشی

ایلیا تو چشم هام نگاه کرد : نمی دونم باید چکار کنم .

: ایلیا تازه پریچهر ام هست

ایلیا : اون از رفتنم زیاد ناراحت نمیشه

: چرا میشه

ایلیا : یک شب که داشت تلفن حرف می زد شنیدم که می گفت من موندنی نیست میرم

: خوب دروغ که نگفته داری میری

ایلیا : اگه بخواهم بمونم اینجا نمی مونم ، یک خونه دیگه میگیرم .

: بعد باید هر روز من و تحمل کنی حوصله داری

ایلیا : می خواهم از دست تو فرار کنم

: خیلی بدی مگه چکارت کردم

ایلیا لبخندی زد : شوخی کردم ، خیلی خوشحال میشم بیای به ما سر بزنی .

: پس می مونی

ایلیا : اول باید بگردم دنبال یک شرکت به ثبت برسونمش کلی کار دارم

: تو می تونی از فردا شروع کن

ایلیا : بله حتماً

: حالا برو می خواهم بخوابم

ایلیا : بخواب

چشم هام و بستم راحت خوابیدم . وقتی بیدار شدم اتاق تاریک بود اومدم بلند شم

بیدار شدی

: ایلیا تویی

برق و روشن کرد : آره ، بالاخره بیدار شدی

خمیازه ای کشیدم : آره چه خواب خوبی بود تو مگه نخوابیدی

ایلیا : نه خوابم نبرد

: چرا ؟

ایلیا : نمی دونم .

: من می دونم ، بس که امروز غذا خوردی

از جام بلند شدم رفتم پایین چای گذاشتم . و جلوی تلویزیون نشستم دیدم ایلیا نیومد تعجب کردم رفتم بالا دیدم جای من خوابیده ، فکر کردم بیدار ولی دیدم نه خواب پتو رو انداختم روش : دیوونه

ساموئل بیدار شد اومد پایین از پریچهر هیچ خبری نبود معلوم نیست چی شده که شهناز بهش گفته بره اونجا.

زنگ زدم خونه که ببینم مامان اومده ولی اون جواب نداد فهمیدم هنوز نیومده . جلوی تلویزیون نشستم تلفن زنگ زد : بله

پریچهر : سلام یاسی جان

: سلام کجایین

پریچهر : خونه شهناز

: چیزی شده

پریچهر : نه ، جلسه گذاشتند برای کار عماد

: که چی ؟

پریچهر : می خواهن دامادش کنند ، معلوم نیست کی بیام شایدم نیومدم

خندیدم : یعنی داماد کردنش اینقدر سخته

پریچهر خندید : آره بابا کاشفی نشسته یکی یکی اسم دختر ها رو میگه

: پس قصه شاه پریون دارید

پریچهر : آره اونم چه شاه پریون کتک خورده ای

: مگه کتک خوره

پریچهر : حالا فردا می بینمت برات تعریف می کنم

: باشه خداحافظ .

چی شده

: می خواهم عماد و داماد کنند

ایلیا : کدوم بدبختی رو براش در نظر گرفتند .

: پریچهر جون گفت کتکم خورده

ایلیا : کی ؟

: عماد ، آقای کاشفی هم نشسته اسم دخترها رو میگه تا اون یکی رو انتخاب کنه

ایلیا بلند بلند خندید : نوش جونش

: ایلیا

ایلیا : جانم

: خیلی بدی گناه دار ، خوب بود یکی برای تو این کار و می کرد

ایلیا : آره من راضی ام

: باشه بیا خودم برات دختر پیدا می کنم .

ایلیا : چهار تا انتخاب کن

: چرا چهار تا ؟

ایلیا : می خواهم چهارتاش و یکجا بگیرم

: لوس ، من گذاشتی سرکار

ایلیا : چای بریز بیار اینقدر حرف نزن

چای ریختم بردم : بیا ایلیا چای

ایلیا اومد نشست : چقدر دلم می خواست خونه عمو بودم

: چقدر بدجنسی

ایلیا موزیانه خندید : آره می دونم

ساموئل اومد پیش من تا باهاش بازی کنم . کنارش نشستم و شروع کردیم بازی کردن . صدای زنگ اومد بلند شدم جواب دادم : بله

یاسی خوبی مادر

: سلام مامان کجایین

مامان : اومدیم بیمارستان

: چرا

مامان : یلدا دردش گرفته

: حالش که خوبه

مامان : اره عزیزم خوبه

: من الآن میام

مامان : باشه زود بیا

: خداحافظ

ایلیا : چی شده

: یلدا رفته بیمارستان

ایلیا : چرا ؟

: موقع زایمانش

رفتم بالا سریع حاضر شدم اومدم پایین ساموئل تا من و حاضر شده دید اومد طرفم و محکم بهم چسبید : عزیزم جای میرم که نمی تونم تو رو ببرم تو پیش بابا باش تا بیام

ولی ازم جدا نمی شد .

ایلیا اومد باهاش حرف زد ولی اون من و محکم تر بغل می کرد .

: باشه بدو برو حاضر شو

ایلیا : کجا می خواهی ببریش

: گناه دار ، می برمش یک کاری می کنم .

ایلیا : بزار خودمم بیام .

: مزاحم تو نمیشم محراب یا معراج هستند میسپارم به اون ها

ایلیا : نه خودم میام

: پس زود باش

ایلیا رفت بالا زود حاضر شد با ساموئل اومد سوار ماشین شدیم ، و زود خودم و رسوندم بیمارستان اجازه ندادن ساموئل بیاد تو بوسیدمش : الآن میام پیش بابا باش ، این سوئیچ

ایلیا ازم گرفت و رفتم داخل مامان دیدم پشت در اتاق عمل نشسته : سلام مامان چی شده ؟

مامان : کیسه آبش پاره شده ، دکتر گفت باید سزارین بشه

بوسیدمش : خوب چیزی نیست

سلام یاسی

برگشتم دیدم یاسین : سلام طوری شده ؟

یاسین : من پول کم همراه بودم

: باشه الآن پرداخت می کنم .

با یاسین رفتم حسابداری و پول پرداخت کردم تا پول نمی دادیم عمل نمی کردند . پشت در اتاق عمل بودم

: محراب و معراج کجا هستند .

یاسین : رفتند پول بیارند

: بهشون زنگ بزنید بگید که مشکل حل شده بیان

یاسین : باشه الآن زنگ می زنم

یاسی چی شد ؟

: چطوری اومدین بالا ؟

ایلیا : یواشکی

خندیدم ساموئل بغل کردم . بوسیدمش : الهی من فدای تو بشم .

ایلیا : چی شد ؟

: رفته تو اتاق عمل تا ببینیم چی میشه

نیم ساعتی طول کشید پرستار با بچه اومد بیرون : بابا بچه کیه ؟ تبریک میگم پسر

یاسین رفت جلو و بغلش کرد ، پولی به پرستار

برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 2- رمان پرتگاه عشق , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمــــــان زیبــا , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , دنیای رمان - رمان شروع عشق با دعوا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46763

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا