تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان یاسی (فصل ششم)



ایلیا : فرصت نمی کنم

: از این به بعد غذا درست می کنم ببر اونجا ظهر برای خودت گرم کن بخور

ایلیا لبخندی زد : زحمتت میشه

: نه نمیشه ، حالا یکم استراحت کن

می خواستم بلند شم : یاسی

: جانم

ایلیا : پیشم بمون

: باشه بزار مانتوم در بیارم میام اینجا

ایلیا : زود بیا

سرم تکون دادم ، مانتوم و در آوردم به ساموئلم یک سری زدم خواب بود . رفتم تو اتاق ایلیا و کنارش نشستم. هنوز گیج بود .

ایلیا دستم و گرفت : ببخش اذیتت کردم

: نه این چه حرفیه ، بهتر استراحت کنی .

ایلیا : امروز ساقی اومد پیشم

: خوب

ایلیا : می خواست برگرده ولی من دیگه نمی خوامش ، دوستش ندارم برای من فقط پرستار بچه ام بود همین

: اونم همین نظر رو دار

ایلیا : نه

: خوب ، حالا می خواهی چکار کنی ؟

ایلیا : راستش هوشنگ بهم کمک کرد تا این و پیدا کنم ، فقط بینمون یک صیغه محرمیت خونده شد تا میاد تو خونه من راحت باشه

: خوب

ایلیا : تموم شد دیگه منم بهش گفتم بره چون دیگه دوست نداشتم وقتی میام خونه اون و ببینم

: چقدر زود دل تو زد

ایلیا : اون فقط از ساموئل پرستاری می کرد

: حالا می خواهی یکی رو پیدا کنی که هم از ساموئل نگه داری کنه هم از خودت

ایلیا : خیلی زرنگی

: کسی رو در نظر داری

ایلیا : نه

: می خواهی من و پریچهر جون برات پیدا کنیم

ایلیا تو چشم هام نگاه کرد : نه

: پس چی ؟

ایلیا : فعلاً نه هر وقت تصمیم قطعی شد بهت میگم ، می تونم ازت یک درخواست بکنم

: بگو

ایلیا : تو یک مدت بیای از ساموئل اینجا نگه داری کن

: چه فرقی دار مگه اینجا اونجا دار

ایلیا : برای من دار

: من اونجا راحت ترم

ایلیا : به من اعتماد نداری ؟

: نه

ایلیا : چرا ؟

: چون می ترسم از منم خوشت نیاد بعد من و ساموئل و هم از هم درو کنی

ایلیا : نه قول میدم

: ایلیا من خیلی لجبازم نمی تونی تحملم کنی

ایلیا : من به خونه کاری ندارم هر کاری دوست داشتی بکن

ابروم و بالا دادم : یعنی دخالت نمی کنی ؟

ایلیا : نه

: باید فکر کنم

ایلیا : الآن جواب بده

: تو کلی فکر کردی بعد از من فوری جواب می خواهی

ایلیا : اره

: باشه میام ولی شب ها میرم خونه

ایلیا خندید : نه شبم اینجا بمون تو ساموئل میاین اتاق من ، منم میریم اتاق ساموئل

: پس کلی فکر کردی ؟

ایلیا : آره

: باید در این مورد فکر کنم

ایلیا : یاسی اذیت نکن ، خواهش می کنم ، قول میدم پسر خوبی باشم و هیچ کاری هم نکنم

تو چشم هاش نگاه کردم : اگه کردی ؟

ایلیا : باور کن نمی کنم

: من اصلاً بهت اعتماد ندارم

ایلیا : یاسی

: اگه باز مثل اون شب دختر اومد اینجا چی ؟

ایلیا : هیچ کس نمیاد قول میدم

: باشه ولی با کوچکترین چیز من از اینجا میریم .

ایلیا : باشه

: حقم نداری ساموئل و ازم دور کنی

ایلیا : باشه ، هر طور تو بخواهی .

---

دو روزی اومدنم به خونه ایلیا می گذر ، نمی دونم چرا قبول کردم ولی الآن راضی هستم . هر شب ساعت هشت خونه است و خیلی اخلاقش با قبل تغییر کرده وقتی به پریچهر گفتم کمی فکر کرد و گفت هر طور خودت بخواهی مامان قبول نمی کرد ولی من اومدم .

یاسی جون

: جانم

با من کاری نداری

: نه بیا اینم غذات ، غذای بیرون و نخوری

ایلیا لبخندی زد : باشه عزیزم

: فقط یاسی

ایلیا : حالا بگم عزیزم چی میشه ؟

: زیاد صمیمی نشو ، من فقط یاسی هستم تا برات یک زن خوب پیدا کنم

ایلیا خندید : باشه فقط یاسی

ساعت ده بود که با ساموئل رفتم خونه پریچهر

: سلام ، مامان تو هم اینجایی

مامان : بله

پریچهر : خوبی یاسی

 

: آره ، برو ساموئل جون می خواهی بازی کنی برو بازی کن اول لباس راحتی بپوش بعد برو

ساموئل رفت ، چه خبر

پریچهر : تو بگو چه خبر فهمیدی موضوع چیه ؟

مامان : چی شده ؟

: نه ولی دیشب ایلیا زود اومد خونه ، خوب بود رفت بود دستشویی ساقی زنگ زد . بعد که اومد دید اون رفت توی اتاق و شروع کرد با اون حرف زدن البته به من گفت یکی از همکاراش منم هیچی نگفتم ، ولی بعد از تلفن حسابی به هم ریخته بود

پریچهر : نمی دونم دار چکار می کنه

مامان : تو رفتی جاسوسی

پریچهر : جاسوسی چی می خواهد من خیلی نگران این پسرم ، از یاسی خواستم ببینه موضوع چیه ؟

مامان : خوب چرا به من نگفتید ؟

: خوب مگه شما اجازه می دید فقط مخالفت می کنید .

مامان سرش و تکون داد : خوب یعنی بین و اون ساقی رابطه خاصی مگه

پریچهر : ما هم همین و می خواهیم بدونیم .

مامان : ساقی نیومده اونجا ؟

: نه

پریچهر : نمی دونم باید چکار کنم خیلی نگرانم نکه این پسر یک گندی زده باشه .

: نه فکر نکنم

پریچهر : خدا کنه

تا بعدازظهر بودم بعد رفتیم خونه ، برای شام و ناهار فردای ایلیا غذا درست کردم . یک دفعه صدای باز شدن در اومد رفتم ببینم کیه از دینش شوکه شدم

پس تو اومدی اینجا !

: سلام ساقی جان

ساقی : پس همین که ایلیا یاد من نمی کنه چون تو اینجایی !

: کاری داشتی اومدی ؟

ساقی : آره اومدم با ایلیا صحبت کنم باید خیلی چیزها مشخص بشه

: بفرمائید بشینید الآن دیگه باید بیاد

ساقی : چی شده شب ها زود میاد خونه ، البته اوایل هم که من اومده بودم زود می اومد خونه بعد دیگه دیر وقت می اومد .

شونه هام و بالا انداختم : نمی دونم هیچ خبری ندارم

ساموئل اومد تو حال از دیدن ساقی کمی جا خورد : سلام

اومد دست من گرفت

ساقی : سلام ساموئل خان می بینم یاسی جونت اومد پیشت

ساموئل سرش و تکون داد . رفتم توی آشپزخونه چای ریختم اومد جلوش گذاشتم : بفرمائید .

ساعت نه بود که ایلیا اومد تا ساقی رو دید : تو اینجا چکار می کنی ؟

ساقی : سلام عزیزم خوبی

ایلیا : چرا در باز کردی یاسی

: خودشون کلید داشتند

ایلیا : کلید از کجا آوردی مگه نگفتی تمام کلید ها رو بهم دادی

ساقی : میشه تنها حرف بزنیم

ایلیا : نه ، همین جا بگو

ساقی به من و ساموئل نگاهی کرد : بهتر تنها باشیم

ایلیا : چیه باز موضوع همیشگی

ساقی : یعنی چی ؟

ایلیا : ببین رفتیم دکتر دیدی که دکتر گفت هیچ خبری نیست پس دیگه برای من فیلم در نیار حالا برو بیرون

ساقی : شاید اون اشتباه کرده

ایلیا : بیا ساقی برو بیرون خودتم خوب می دونی داری دروغ میگی بهت گفتم تموم شد

: ساموئل برو تو اتاقت

اون رفت ، منم به مبل تکیه دادم

ساقی : ببین یاسی من چند ماه با ایلیا بودم خیلی از کارهاش و تحمل کردم ، تا دلت بخواهد توی این مدت با هر دختری بوده ، تو یکی مثل بقیه

ایلیا : موضوع یاسی با همه فرق دار

ساقی خندید : موضوع منم اول با همه فرق می کرد بعد شد مثل بقیه

ایلیا : جدی ، مگه من ازت خواستم خودت خواستی

نمی دونستم چکار باید بکنم ، دلم می خواست از موضوع سر در بیارم

ساقی : من با تو بودم

ایلیا : تو به من محرم بودی و خودت ازم خیلی چیزها رو خواستی پس بهانه نیار ، حالا هم برو همه چیز تموم شده

ساقی : یعنی چی تموم شده ، تو نمی تونی من و ول کنی

ایلیا عصبانی شده بود : مگه روز اول که اومدم باهات حرف زدم اینها رو بهت نگفتم ، هوشنگ م شاهد

ساقی : اونم مثل تو

ایلیا : می خواستی قبول نکنی من تمام شرایط و نوشتم تو امضا کردی حالا هم برو بیرون به زندگی من و یاسی کاری نداشته باش

ساقی خندید : پس حالا نوبت یاسی تا ازش سوء استفاده کنی ، یاسی این با هر کسی فقط یک مدت می مونه بعد خسته میشه

ایلیا : به تو ربطی ندار مشکل من و یاسی نه تو ، حالا برو بیرون

ساقی : یاسی خود تو بدبخت نکن

من فقط هر دوشون و نگاه می کردم .

ایلیا : برو بیرون دیگه این طرف ها نبینمت نه اینجا نه شرکت

ساقی : به یاسی جون در مورد سپیده گفتی

ایلیا : برو بیرون

ساقی : پس موضوع سپیده رو نمی دونه نه ، یاسی سپیده رو میشناسی نه ، دوست دختر جدید ایلیاست زیاد اینجا می اومد

ایلیا : گمشو بیرون

ساقی کیفش و برداشت رفت ، منم روی مبل نشسته بودم . ایلیا در بست اومد رو به روی من نشست

: خوب

ایلیا : چی خوب

: سپیده خواهر کسری که نیست

ایلیا : من بهش کاری ندارم خودش اومد سراغم

: تو هم که عادت نداری به کسی بگی نه

ایلیا : من چند بار بهش گفتم و اون خودش می خواهد با من باشه

: پس همسر آینده تو پیدا کردی

ایلیا : اون برای من اصلاً اهمیت ندار ، بارها بهش گفتم

همون موقع گوشیش زنگ زد نگاهی کرد : بیا سپیده است

: به من چه ؟

ایلیا جواب داد : بله

صدا رو گذاشت روی پخش ، سپیده : سلام عزیزم خوبی

ایلیا : سپیده مگه من بهت نگفتم دیگه زنگ نزن

سپیده : ایلیا من بهت گفتم دوستت دارم

ایلیا : منم بهت گفتم داری برام درد سر درست می کنی

سپیده : ایلیا بیا با هم باشیم قول میدم تو از من خیلی خوشت بیاد

ایلیا : من نمی خواهم سپیده خواهش می کنم دیگه زنگ نزن ، میشه

سپیده : شنیدم یاسی اومده با تو زندگی می کنه ، اون چی می خواهد

ایلیا : کی گفته

سپیده : ساقی بهم زنگ زد و گفت

ایلیا : اره ازش خواستم با من زندگی کنه

سپیده : چی شده قبول کرده اون زندگی با کسری رو قبول نکرد چرا با تو رو قبول کرد

ایلیا : چون من خیلی اصرار کردم

سپیده : ایلیا من حاضرم از تو و ساموئل مراقبت کنم

ایلیا : ول کن سپیده من نمی خواهم

سپیده : ایلیا یعنی دوست نداری شب من پیشت باشم .

خنده ام گرفت مگه این ایلیا چی داشت که همه می خواستند باهاش باشند .

ایلیا به من نگاهی کرد : سپیده خواهشاً دیگه به من زنگ نزن باشه

گوشی رو قطع کرد : دیدی من دنبالش نبودم خودش یکسره به من زنگ می زنه یکی دوبار اومد اینجا شب اینجا موند

من فقط بهش نگاه کردم : تو چکار کردی ؟

ایلیا : من

ساکت شد : خیلی دلت هرزه است

ایلیا : می دونم

 خوب باز می دونی

ساموئل : یاسی جون من گرسنه ام

: باشه عزیزم

از جام بلند شدم میز و چیدم : بیان شام ، ایلیا فقط با غذاش بازی کرد منم اصلاً بهش توجه ای نکردم .

ساموئل من و ایلیا رو بوسید رفت خوابید . داشتم ظرف ها رو می شستم ایلیا اومد شیر آب و بست دستم گرفت روی صندلی نشوند : یاسی به جون ساموئل که خیلی برام ارزش دار من به سپیده کاری نداشتم

: خوب چرا به من میگی

ایلیا : چون دوست ندارم در مورد فکر بدی بکنی

: خوب نمی کنم

ایلیا : یاسی باور کن خودش اومد

: چرا هی می خواهی توضیح بدی

ایلیا : چون دوست ندارم من و آدم بدی بدونی ، من نه ساقی رو می خواستم نه سپیده رو ، اصلاً برام مهم نیستند .

: ببین ایلیا زندگی خودت من نمی تونم دخالت کنم

ایلیا : تو هم الآن توی این زندگی هستی ، پس دوست دارم بهم اعتماد کنی

: من فقط برای کمک بهت اومدم همین .

ایلیا دستم و محکم تو دستش گرفت : تو خیلی برام مهمی یاسی باور کن

از جام بلند شدم : بهتر به کارهام برسم

ایلیا : یاسی این یعنی چی ؟

: یعنی زندگی تو به من مربوط نیست ، من از فردا میرم خونه پریچهر جون

ایلیا : تو حق نداری به من قول دادی

: قول دادم تا کسی نیومده نرم ولی اومد .

ایلیا : بابا اون که تموم شده بود

: ایلیا زیر قولت نزن

ایلیا عصبانی بلند شد و بعد از چند دقیقه صدای در و شنیدم . حالا باید باهاش چکار می کردم . یعنی سپیده ام اومده بوده اینجا چرا اینقدر ایلیا احمق ، چرا هر کسی میاد اون جواب بله بهش میده .

ساعت یازده بود که صدای زنگ بلند شد تا در باز کردم از دیدن سپیده جا خوردم: کاری داشتی سپیده جان

سپیده : راستش با ایلیا کار داشتم

: خونه نیست

سپیده : کی میاد ؟

: نمی دونم ، بزار باهاش تماس می گیریم بیا تو

سپیده اومد داخل خیلی عصبی شدم پس سپیده هم شب ها سراغ آقا میاد بعد اون می خواهد من باور کنم هیچی بینشون نبوده .

سلام ایلیا ، سپیده جان اومده اینجا منتظر شماست

ایلیا : ردش کن بره بهشم بگو دیگه نیاد اونجا این بار بیاد آبروش و تو فامیل می برم .

: من بگم

ایلیا : نه صبر کن نزدیک خونه ام خودم میام میگم .

گوشی رو قطع کردم : الآن میاد

سپیده : ممنون

ده دقیقه ای طول کشید تا ایلیا اومد عصبانی اومد توی خونه سپیده تا دیدش : سلام

ایلیا : چرا اومدی اینجا مگه بهت نگفتم دیگه به من کار نداشته باش

سپیده به من نگاه کردم ، می خواستم برم توی آشپزخونه ایلیا دستم و گرفت : ببین سپیده تو داری زندگی من و یاسی رو خراب می کنی پس دیگه لطفاً اینجا نیا

سپیده اشک هاش ریخت : من

ایلیا : ببین من از روز اول بهت گفتم نمی تونم با تو باشم فهمیدی ، حالا لطفاً برو و دیگه نمی خواهم دور خودم یا یاسی ببینمت ، شنیدی سپیده

: ایلیا

ایلیا : تو ساکت لطفاً

سپیده : ولی من فکر می کردم دوستم داری

ایلیا : یادم نمیاد یک بار بهت ابراز کرده باشم .

سپیده : نه نکردی ولی

ایلیا : پس چیزی برای گله گذاری نمی مونه خداحافظ

سپیده با چشم پر اشک از خونه ایلیا رفت : چرا بهش گفتی زندگی من و تو ، من و تو فقط

ایلیا : یاسی خواهش می کنم بزار دیگه تمومش کنه بزار یک مدت فکر کنه تو و من با هم هستیم شاید همه چیز تموم بشه تا من یک فرد مناسب و برای زندگیم انتخاب کنم دیگه خسته شدم از این بلاتکلیفی

: نباید از من برای رفع بلاتکلیفیت استفاده می کردی

ایلیا : شرمنده تو فقط دم دستم بودی و می دونم بعد ادعای نسبت به من نداری ، هر کی رو می گفتم بعد ادعا پیدا می کرد .

بهش نگاه کردم : خیلی رو داری

رفتم پیش ساموئل و کنارش دراز کشیدم . حالا باید چکار کنم باید به پریچهر بگن براش یک دختر خوب و خانواده دار پیدا کنه تا من راحت بشم ، این طوری نمیشه درسته من ساموئل و دوست دارم ولی نمی تونم با ایلیا زندگی کنم .

---

دو روز دیگه عروسی محراب قرار دیگه بره خونه خودش این مدت حسابی درگیر کارهای عروسی بودم خونه اجاره کردن ، وسایلی که باید محراب می خرید همه رو تهیه کردیم . امروز تازه می خواهم برم برای خودم لباس بخرم

بریم یاسی

: آره من حاضرم ، ساموئل بیا

سوار ماشین شدم رفتم پیش دوست ایلیا هوشنگ ، تو لباس ها شروع کردم به گشتن تا لباس مورد نظرم و پیدا کنم دیدم ایلیا و هوشنگ دارند خیلی آروم با هم حرف می زنند توجه نکردم . یک لباس انتخاب کردم سرخ ابی بود دامن کوتاه خیلی ساده ولی شیک بود .

می خواهی این و برداری

: اره ، ایرادی دار

ایلیا : فکر نمی کنی مناسب نباشه

برگشتم نگاهش کردم : مگه من به تو میگم چی بپوش که تو به من میگی

ایلیا : نه ، ولی میگم یک چیزی بپوش راحت باشی

: هستم . ببخشید از این می خواستم

هوشنگ اومد : بفرمائید .

رفتم توی اتاق پرو لباس و پوشیدم ، در زد : یاسی میشه ببینم .

: صبر کن

خودم خوب نگاه کردم . خیلی بهم می اومد واقعاً خوشگل بود .

یاسی چی شد

: اه صبر کن

ایلیا : ببینم

: نمی خواهم

ایلیا : یاسی ببینم

: نمی خواهم

ایلیا : لطفاً یاسی خواهش می کنم

از پرو اومدم بیرون وقتی لباس و دستم دید : خیلی بدجنسی

خندیدم : همین که هست . تا تو باشی فضولی کنی ، ببخشید آقا هوشنگ همین می خواهم

ایلیا : یاسی مطمئنی خوب بود

برگشتم بهش نگاه کردم : مگه همیشه تو لباس های من و انتخاب می کردی

ایلیا : نه خوب

: پس چی ؟

ایلیا : هیچی

ایلیا نگذاشت من حساب کنم ، رفتیم برای ساموئل لباس خریدیم . ایلیا هم می خواست لباس بخره . رفت توی اتاق پرو و لباس پوشید اومد بیرون : خوب یاسی

لبخند زدم : می پرسی ولی من سوال نمی کنم ها

ایلیا : باشه تو برای من نظر بده من به تو کاری ندارم .

: یک دور بزن ، آره خیلی خوب

ایلیا پیراهن و کراواتم با کتش ست کرد خیلی خوش تیپ شده بود : خوب شد

: عالی خیلی بهت میاد .

ایلیا همون ها رو انتخاب کرد و رفتیم بیرون : یاسی خیلی بدجنسی کردی

: چرا ؟

ایلیا : می گذاشتی منم میدیدم

: دلیلی نداشت

ایلیا : من که می بینم پس چرا نگذاشتی اونجا ببینم

: دوست نداشتم

ایلیا : شب برام بپوش

: ایلیا گیر دادی ها

ایلیا : بی ادب

ساموئل : بابا من گرسنه ام

ایلیا : الآن بابا میریم شام می خوریم .

رفتم توی رستوران نشستیم . ایلیا ساموئل و برد دستش و بشور ، چند تا پسر میز کناری نشسته بودند و هی متلک می انداختند و من توجه نمی کردم . یک دفعه ایلیا عصبانی اومد یقه پسر رو گرفت : احمق

پسر حسابی ترسید صاحب رستورانم سریع اومد : چی شده آقا ؟

ایلیا با عصبانیت : شخصیت ندارن

آقا به پسر ها یک نگاهی کرد : چی شده مگه ؟

ایلیا : بریم یاسی

آقا تازه متوجه شد پسر ها هم متوجه شدند موضوع از چی قرار

پسر : ببخشید آقا نمی دونستم همسر شما هستند

ایلیا : نباشه ، یعنی هر کی تنها بود تو باید به خودت اجازه بدی مزاحمش بشی

پسر : آقا شرمنده ، خانم ببخشید واقعاً متاسفم

ایلیا ساموئل و بغل کرد دست منم گرفت با هم از رستوران خارج شدیم سوار ماشین شدم هیچی نگفتم ولی ایلیا همش با خودش غر می زد : شعور ندارن ، پسر احمق

جلوی یک رستوران دیگه نگه داشت : بیان پایین

مخالفتی نکردم و پیاده شدم . رفتیم داخل و روی صندلی نشستم . ایلیا هنوز عصبانی بود . سفارش غذا داد ولی همش با سوئیچش بازی می کرد . آروم دستم و رو دستش گذاشتم : ایلیا تمومش کن لطفاً

ایلیا به من نگاهی کرد : ببخشید دست خودم نیست

لبخندی زدم ، ساموئل : بابا من گرسنه ام کی میارن

ایلیا : میارن بابا

اومدم دست و از روی دستش بردارم که خودش دستم و گرفت : یاسی چون اروم بشم یک قولی میدی

: چی

ایلیا : اول قول بده

: نه

ایلیا : شب لباس و برام بپوش

اخم هام تو هم کردم : نه

ایلیا : خیلی لجبازی

خندیدم : تازه شدم مثل تو

غذا رو آوردند

ایلیا : یاسی می خواهی بری آرایشگاه

: آره

ایلیا : پس خودم می برمت

: نه قرار با یلدا برم فقط ساموئل دست تو

ایلیا : پس بیان دنبالتون

: نه ، چون بعد باید برم دنبال بقیه و بریم تالار

ایلیا : با اون آرایش می خواهی خودت رانندگی کنی

: اره خوب مگه برای نامزدی چکار کردم ؟

ایلیا : یاسی دوست ندارم

: ایلیا ، امروز چرا اینقدر بهانه گیر شدی

ایلیا : دوست ندارم ، دوست دارم خودم ببرمت

: تو هم باید بیای ولی تو یک ماشین جا نمی شیم ، کسی هم غیر از من و تو رانندگی بلند نیست

ایلیا : مگه قرار نیست ماشین تو بشه ماشین عروس

: نه محراب خودش ماشین دار نیازی به مال من ندار

غذا تمام شد ، رفتیم خونه لباس و در آوردم زدم سر جالباسی تا چروک نشه

ایلیا : میشه کت و شلوار منم بزنی

: آره

ساموئل رفت بود تو اتاقش داشت بازی می کرد .

ایلیا : یاسی

: بله

ایلیا : یاسی

برگشتم سمتش : بله امرتون

ایلیا : یکبار نگی جانم

: نه خاطرت جمع

ایلیا خندید : از دست تو

صدای زنگ اومد : در باز کن ببین کیه

ایلیا رفت بعد با عصبانیت اومد : یاسی بیا برو این و رد کنه بره

: کی

از در رفتم بیرون از دیدن ساقی شوکه شدم : سلام ساقی جان کاری داشتی

ساقی : با ایلیا کار دارم

: ولی ایلیا با شما کاری ندار

ساقی : چیه خیلی خوشحالی که ایلیا رو بدست آوردی از سپیده شنیده بودم ولی باورم نمی شد اینقدر احمق باشی

: فکر نمی کنم زندگی من به تو ربطی داشته باشه .

ایلیا از توی اتاق عصبانی اومد بیرون : برو ساقی دیگه اینجا نیا

ساقی : اومدم بهت بگم فکر نکنی من بی خیالت میشم

ایلیا : من دیگه زن دارم دیگه دوست ندارم مزاحمم بشی

ساقی : یعنی شما ؟

ایلیا : آره یاسی زن من حالا برو بیرون دیگه هم نیا اینجا

ساقی : تو داری دروغ میگی ، یاسی ایلیا راست میگه

چی باید می گفتم : آره

ساقی سریع رفت بیرون : ولی من

ایلیا در رو از روش بست عصبانی رفتم توی اتاق روی تخت نشستم ، ایلیا : ببخشید یاسی من متاسفم

: چرا تو همش از من استفاده می کنی

ایلیا : می ببینی که ول نمی کنه

: حتماً ازت چیزی می بینه که ولت نمی کنه

ایلیا : باور کن یاسی هیچی بین ما نیست ، اون همش به من پیله می کنه ، امروز هوشنگ گفت چند باری هم رفت سر وقت اون

: پس برای همین آروم حرف می زدین

ایلیا : اره دوست نداشتم تو رو ناراحت کنم باور کن یاسی من اصلاً دیگه بهش کاری ندارم

: من که باورم نمیشه

ایلیا : به جون ساموئل یاسی می دونی همیشه بهت راستش و گفتم

: ایلیا من باید چکار کنم

ایلیا : بیا به من جواب بله رو بده و با هم زندگی کنیم

: نه

ایلیا : چرا نه ؟

: چون بهت اعتماد ندارم

ایلیا کنارم نشست : یاسی باور کن هیچی پنهان ازت ندارم

: باورم نمیشه

ایلیا : هر وقت خودت اعتماد پیدا کردی بهم بگو ، ایلیا بلند شد رفت توی حال و من همونجا نشستم ، حالا باید چکار می کردم ، دوستش داشتم ولی می ترسیدم حکایت کسری بشه چرا من به هر کی می رسم اون قبلاً با هزار نفر بوده .

یاسی جون من خوابم میاد

: بیا عزیزم پیش من بخواب

ساموئل کنارم دراز کشید براش قصه گفتم و اون خوابید منم خوابم برد . صبح از صدای کمد بیدار شدم : چی شده

ایلیا : ببخشید اومدم لباس بردارم

: مگه ساعت چند ؟

ایلیا : هشت

از جام بلند شدم : چرا بیدارم نکردی صبحانه درست کنم

ایلیا : بگیر بخواب

: خوابم دیگه نمیاد .

رفتم توی آشپزخونه صبحانه رو درست کردم اومد : ببخش بیدارت کردم

: نه ، باید بیدار میشدم ، بیا صبحانه بخور

نشست پشت میز منم کنارش نشستم ایلیا : یاسی بابت دیشب معذرت

: ایراد ندار

ایلیا : خیلی خسته ام کرده یکسره بهم زنگ می زنه

: زیاد محل نده

ایلیا : آخ نمی دونم به چه زبونی بگم نمی خواهم

بهش نگاه کردم : ول کن ایلیا سرم درد میکنه حوصله این حرف ها رو هم ندارم

ایلیا : چی شده ؟

: هیچی دیشب یکم بد خوابیدم

ایلیا : باز خوب خوابیدی من تا صبح خوابم نبرد .

قهوه شو خورد و بلند : برو استراحت کن نمی خواهد صبح جای بری
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 2- رمان پرتگاه عشق , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمــــــان زیبــا , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46761

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا