تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان یاسی (فصل هفتم)


: باشه .

ساعت یازده با یونس رفتم بیرون ، اول رفتم دنبال ساموئل وقتی یونس و دید کلی ذوق کرد . و همش بوسش می کرد رفتم خونه ، پریچهر و مامان با هم نشسته بودند و حرف می زدند

: سلام

پریچهر : مادر کمتر بچه بیار به مشکل نخوری

خندیدم : چشم

مامان یونس و بغل کرد : یاسین خوب بود

: آره

پریچهر : باید یک فکری براش بکنیم

مامان با یک حالتی : چه فکری

: باید دامادش کنیم

مامان اخم هاش و توی هم کرد : یعنی نمی تونه یک سال صبر کنه

: اون چرا ولی ما نه

پریچهر خندید

مامان : نمی خواهد تو از این به بعد مراقب یونس باشی خودم میرم

: موضوع این نیست مادر من ، من قربون یونسم میرم ولی یاسین گناه دار

پریچهر : هر چی زودتر زن بگیره برای این بچه بهتر

مامان : نه

پریچهر : چرا مرضیه لج می کنی ، خوب فردا بشه مثل پسر من

مامان ساکت و حرفی نزد

: من به مادر یاسین گفتم براش دنبال زن باشه

مامان اشک هاش و پاک کرد : یعنی می خواهد به جای یلدای من کسی رو بیاره

: اون که راضی نبود ولی بقیه راضی بودن

مامان با صدا گریه کرد یونسم شروع کرد به گریه کردن : بده مامان یونس ببین به گریه انداختیش .

یونس و بغلم و بوسش کردم

پریچهر : مرضیه این طوری باور کن بهتر برای این بچه ام بهتر تا کی یاسی باید مراقبش باشه . می بینی که حتی الآن دار برای ایلیا دنبال زن می گرده تا خودش راحت بشه این که نباید جور بقیه رو بکشه .

مامان سرش و تکون داد هیچی نگفت .

ساموئل اومد : یاسی جون من ماشین آوردم با یونس بازی کنم

: کار خوبی کردی

یونس و گذاشتم روی فرش اون دو تا شروع کردن به بازی کردن و من نگاهشون می کردم .

پریچهر : یاسی مربی ساموئل و دیدی

: آره

پریچهر : شنیدم شوهرش فوت کرده

: آره

پریچهر : فکر می کنی برای ایلیا خوب باشه

به پریچهر نگاه کردم اول به ایلیا بگید بعد به مربی

مامان به ما دو تا نگاه کرد : من تو چه فکریم شما دو تا تو چه فکری هستید .

سرم مامان و تو بغلم گرفتم : الهی من فدای شما بشم ولی زنده ها باید زندگی کنند مادر من

مامان : تو چرا زندگی نمی کنی

یونس و ساموئل و نشون دادم : اینام زندگی من هستند .

پریچهر : یعنی چی ؟

: یعنی اول باید بابای این دو تا رو سر و سامان بدم تا خودم ازدواج کنم .

پریچهر : خوش بحال اون کسی که تو زنش بشی

مامان : نه پریچهر جون اون خانواده ای که یاسی عروسشون بشه باید قید پسرشون و بزنن

: یعنی چی ؟

مامان : با اون اخلاقی که تو داری با هیچ کس کنار نمیای

پریچهر : یاسی یک مامان مثل این داری دیگه نیاز به دشمن نداری

: همین حرف ها رو می زنه که رو دستش ترشیدم
مامان : نه من هر کی بیاد خواستگاری تو میگم دختر من یک کلامی ، مرغشم فقط یک پا دار

بلند بلند خندیدم

پریچهر : این و که راست میگه .

ساعت هفت بود که ساموئل و بردم خونشون ایلیا که اومد تحویلش دادم : من باید برم

ایلیا : شب بمون دیگه

: نه ، باید برم خونه یاسین تا یونس بهش بدم

ایلیا : شب اونجا می مونی

: آره ، هنوز نمی تونه مراقبش باشه

ایلیا با ناراحتی : باشه

: راستی پریچهر جون باهات حرف زد

ایلیا : نه

: خوب حتماً بهت زنگ می زنه

ایلیا : باز برنامه جدید

خندیدم : بله ، خداحافظ من باید برم .

ساموئل بوسیدم : بابا رو اذیت نکنی باشه پسر گلم

ساموئل : چشم یاسی جون

رفتم خونه یاسین هنوز نیومده بود از مادر یاسین کلید گرفتم و رفتم تو خونه ، چای دم کردم . برای شام هم کتلت درست کردم . ساعت نه بود که دیدم یاسین اومد : تو اینجایی؟

: سلام آره ، قرار بود جای دیگه باشم

یاسین : شرمنده اگه می دونستم زودتر می اومدم

: ایراد ندار

یاسین : الآن رفتم پیش مامان اون گفت تو اومدی

: آره ، کلید که نداشتم از مامانت گرفتم . اگه نمی خواهی جای بری لباس تو عوض کن چای بیارم .

یاسین : نه جای نمیرم .

رفتم چای ریختم اومدم دیدم دار با یونس بازی می کنه . چای رو روی میز گذاشتم و بهشون نگاه کردم

یاسین : شرمنده این طوری اذیت میشی

: نه ، ساموئل که می خواهم ببرم خونه ، یونسم میارم .

یاسین : اول اون و گذاشتی

: آره دیگه ، بعد اومدم اینجا

یاسین هیچی نگفت

: چای سرد نشه .

یاسین استکانش و برداشت ، کمی ازش خورد : یاسی

: بله

یاسین : هیچی

: خوب بگو

یاسین : هیچی

منم دیگه اصرار نکردم بگه . چایش و که خورد بردم توی آشپزخونه ، وسایل شام و حاضر کردم غذای دیشبم دست نخورده بود گرمش کردم . سفره انداختم و غذا رو آوردم . یونس می خواست دست بزنه یاسین نمی گذاشت و اون جیغ می زد .

نشستم یونس و بغل کردم : آقا کولی جیغ نزن

بهش یکم غذا دادم ، وقتی سیر شد رفت . یکم از غذای مادر یاسین آورده بود برای خودم کشیدم قاشق و تو دهنم کردم از گلوم پایین نمی رفت بس که بد مزه بود . یاسین به من نگاهی کرد : خوشت نیومد نه

: چرا ؟

یاسین برام آب ریخت : بیا با آب بده بره پایین

از جام بلند شدم رفتم توی آشپزخونه ، لقمه رو در آوردم انداختم دور کمی آب خوردم و برگشتم : ببخشید

یاسین لبخندی زد : خواهش می کنم می دونستم تو خوشت نمیاد می خواستم بگم گفتم شاید ناراحت بشی .

: اگه از دست پخت من خوشت نمیاد ببخشید دیگه

یاسین : نه دست پختت خیلی خوب

صدای در اومد یاسین رفت در باز کرد و با مادرش اومد بلند شدم : سلام

مادر یاسین : سلام عزیزم ، داشتید غذا می خورید .

: بله بفرمائید .

یاسین : بیا بشین مامان

مادر یاسین : نه عزیزم ، می خواستم براتون شام بفرستم

یاسین به نگاهی کرد و لبخندی زد : نه مرسی یاسی خودش درست کرده .

مادر یاسین : خوب من برم کاری ندارید چیزی نمی خواهین

: نه ممنون

مادر یاسین : یاسی خانم کاری داشتید حتماً بهم بگید

: چشم حتماً

مادر یاسین رفت و من نشستم . تو یک بشقاب دیگه برای خودم کتلت گذاشتم خوردم تو دلم گفتم قربون دست پخت خودم .

یاسین اومد و غذاش خورد تلفن زنگ زد یاسین جواب داد : بله مامان ، نه یک تخم مرغی چیزی می خورم ، نه دستتون درد نکنه

بهش نگاه کردم

یاسین : مامان بود برای فردا ناهار می گفت برام غذا درست می کنه

: مگه غذا می بری

یاسین : آره

: چرا بهم نگفتی خوب یک چیزی برات درست می کردم .

یاسین : نه نمی خواهد .

: از فردا برات غذا درست می کنم . تا خودت آشپزی یاد بگیری

یاسین : باشه .

شب یاسین توی حال خوابید و من تو اتاق اون . اصلاً دوست نداشتم تو تخت یلدا بخوابم احساس خوبی نداشتم .

سلام یلدا کی اومدی

یلدا : تو چرا اینجا خوابیدی ، این جا جای یاسین

: اره اومدم اینجا خوابم برد

یلدا : بلند شو اون دوست ندار کسی رو تختش بخواب

: خوب کجا بخوابم .

یلدا : اون طرف بخواب جای من

با صدای گریه یونس از خواب بیدار شدم . بغلش کردم بوسیدمش براش شیر درست کردم و بهش دادم .

یاسی خوب

بیا تو یاسین
یاسین اومد داخل : چی شده ؟

: هیچی شیر می خواهد ، بخواب

یاسین : باشه

: بیا سرجات بخواب من میرم بیرون

یاسین : چرا ؟ بخواب راحت باش

: نه می دونم دوست نداری جای تو بخواب

یاسین با تعجب به من نگاهی کرد : از کجا ؟

: خواب یلدا رو دیدم ، اون بهم گفت

یاسین اومد کنارم روی تخت نشست : پس هنوز یاد من هست

بهش نگاه کردم : مگه میشه یادت نباشه

یاسین : ولی تو به خواب ، بدم نمیاد

: نه دیگه بخواب میرم بیرون می خوابم

یاسین بلند شد : جدی گفتم بخواب ایراد ندار . بدم نمیاد .

: مطمئنی

یاسین بهم نگاه کرد : آره راحت بخواب

رفت بیرون . یونسم دوباره خوابید منم این بار جای یلدا خوابیدم .

صبح از خواب بیدارم شدم مثل دیروز صبحانه رو آماده کردم یاسین رو بیدار کردم . صبحانه خورد و رفت.

منم بلند شدم توی یخچال و نگاه کردم ببینم چی دار تا برای شب درست کنم . دیدم گوشت ندار ، ظرف برنجم خالی بود . برای همین صبح رفتم خرید و برای خونه هر چی لازم داشتم خرید کردم و اومدم . همه چیز و سر جاش گذاشتم . ساعت یازده و نیم بود که یونس برداشتم و رفتم دنبال ساموئل به جای اینکه برم خونه پریچهر اومد خونه یاسین تا به بقیه کارها برسم ، یونس و ساموئلم شروع کردند به بازی کردند .

برای ناهار غذا از بیرون گرفته بودم . وقتی همه چیز مرتب شد . ساعت چهار شده بود . ساموئل و یونس خوابیده بودند . گوشیم زنگ زد

: سلام مامان

مامان : چرا نیومدی

: اومدم ساموئل و برداشتم برگشتم خونه یاسین تا یکم دو روبرو مرتب کنم هم برای شام غذا درست کنم هم برای فردای یاسین

مامان : خوب کاری کردی مادر

: دیدم گناه دار گرسنه بره سرکار

مامان : خدا خیرت بده ، ساموئل و کی میاری

: شب از همینجا می برمش خونه ، فعلاً هر دو خوابیدن .

مامان : باشه ، مراقبشون باش

: چشم .

ساعت هفت بود که به ایلیا زنگ زدم : سلام خوبی

ایلیا : ممنون شما کجا هستید

: خونه یاسین

ایلیا : اِه اونجا تشریف دارید

: بله

ایلیا : کی ساموئل و میاری

: تو کی میری خونه

ایلیا : من تا یک ربع دیگه میرم خونه

: باشه پس من میارمش .

ایلیا : نمی خواهد بیای خونه راحت دور میشه .

: چکار کنم

ایلیا : برات آدرس می فرستم بیا اونجا ساموئل ازت میگیرم .

: باشه .

ایلیا آدرس و فرستاد رفتم به آدرس دیدم ایلیا منتظرم . ساموئل بهش دادم : فردا میریم دنبالش

ساموئل من و بوسید : یاسی جون دوستت دارم

: منم دوستت دارم

ایلیا : خوب کاری نداری

: نه مراقب ساموئل باش اینقدرم بداخلاق نباش

ایلیا : تو میگذاری

: تو برو دنبال کاری که بهت گفتم

ایلیا خندید : خیلی بدجنسی از این نسخه ها برای یاسین هم می پیچی

: آره پیچیدم منتظرم جواب بده

ایلیا : بیچاره اون

خندیدم : برو از خداتونم باشه . خداحافظ

وقتی برگشتم خونه هنوز یاسین نیومده بود همه چیز آماده بود . داشتم با یونس بازی می کردم که یاسین اومد

: سلام

یاسین : الآن اومدی

: از صبح خونه بودم ساموئل و بردم برگشتم

یاسین : فکر کردم تازه رسیدی

: چای می خوری ؟

یاسین : آره ممنون میشم .

بلند شدم براش چای ریختم آوردم : بفرمائید

یاسین : نمی شد تو به مامان چیزی در مورد زن گرفتنم نمی گفتی

: کسی رو پیدا کرده

یاسین تو چشم هام نگاه کرد : یک لیست بلند بالا

لبخندی زدم : چه خوب

یاسین : اصلاً خوب نیست .

: چرا خیلی ام خوبه

یاسین عصبانی داد زد : نمیشه تو برای من برنامه ریزی نکنی

یونس شروع کرد به گریه کردن : چه خبرت صدا تو بیار پایین

یونس و بغل کردم . یاسین عصبانی رفت توی اتاقش منم محل ندادم . ساعت یازده بود که یونس خوابید ، رفتم تو اتاق یاسین با همون لباس ها بیرون روی تخت دراز کشیده بود .
یونس گذاشتم روی تختش رفتم بیرون . ساعت دوازده شد برای خودم متکا و پتو آوردم و دراز کشیدم . خوابم برد از گریه یونس بیدار شدم رفتم توی اتاق دیدم یاسین بغلش کرده شیشه درست کردم دادم بهش ، یاسین بهش شیر داد. یونس دوباره خوابید گذاشتمش روی تختش . می خواستم برم بیرون

یاسین : همین جا بخواب من میرم بیرون

: لازم نکرده

رفتم بیرون و سر جام دراز کشیدم . صبح از خواب بیدار شدم صبحانه رو آماده کردم براش غذا کشیدم دیدم بیدار نشد رفتم توی اتاق : یاسین نمی خواهی بری

یاسین : امروز تعطیل

: چرا ؟

یاسین : برای اینکه تعطیل به تقویم یک سری بزن

: خوب بگیر بخواب

لباس پوشیدم وسایل یونس و برداشتم . بغلش کردم تا اومدم از اتاق برم بیرون

کجا می خواهی بری ؟

برگشتم سمتش : میرم خونه مامان

بلند شد نشست : یاسی سر صبح می خواهی بری

: اره کار دارم می خواهم برم

یاسین اومد طرف : بابت دیشب معذرت می خواهم یاسی از دست مامان عصبانی بودم سر تو خالی کردم

: بی خود من یلدا نیستم که هر چی دلت خواست بهم بگی بعد با یک عذرخواهی تموم بشه

یاسین : می دونم ، شرمنده باور کن دفع آخرم بود دیگه این طوری برخورد نمی کنم .

: اگه کردی ؟

یاسین یونس و از بلغم گرفت : دیگه نمی کنم . قول میدم .

یونس گذاشت روی تختش : حالا برو استراحت کن

: خوابم نمیاد

رفتم بیرون یاسین اومد بیرون دید سفره پهن چای ریخت اومد نشست : بیا صبحانه بخور

: میل ندارم

یاسین : دیشبم که چیزی نخوردی

خیلی جدی : میل ندارم

ساعت ده بود که محراب و محترم اومدن خونه یاسین تا به ما سری بزنند . محراب یونس و بغل کرد : خوبی دایی

یاسین : خیلی خوش اومدید

من رفتم توی آشپزخونه صدای محراب اومد : یاسی چشه ؟

یاسین : طبق معمول با هم بحثمون شد

محراب خندید : تو چرا نمی تونی با خواهر من کنار بیای

یاسین : اخ به مامانم گفت برام دنبال زن برگرده

محراب : خوب فکر تو رو کرده

یاسین : ولی من زن نمی خواهم ، هیچکس جای یلدا رو نمی گیره

محراب : این و می دونم ولی تا کی می خواهی تنها باشی یونسم نمی تونه هر روز خونه این و اون باشه باید یک جا زندگی کنه

یاسین : الآن نمی تونم

محراب : هر طور صلاح می دونی

از آشپزخونه اومدم بیرون چای رو جلو محراب و محترم گرفتم و نشستم

محترم : ساموئل امروز چکار کردی ؟

: امروز حتماً ایلیا هم تعطیل بوده خودش ساموئل و نگه می دار

محراب : اونم خیلی بهت عادت کرده

: خوب منم بهش عادت کردم .

یونس اومد سمت من تا بغلش کنم

محترم : مثل اینکه هر جا یاسی میره باید یک بچه باشه

محراب : اره ، راستی ایلیا چی شد تونست دختر مورد نظرش پیدا کنه

: نه بابا اونم اونقدر سخت گیری می کنه که خدا می دونه

یاسین : خوب اونم نمی خواهد زن بگیره

: بیخود باید به فکر ساموئل باشه نمی تونم که تا ابد ازش مراقبت کنم ، باید یکی بیاد که هر دو قبولش داشته باشند . اگه زودتر ایلیا ازدواج کرده بود ساموئلم راحت تر می تونست قبول کنه

محترم : ساموئل به تو خیلی عادت کرده

: وقتی یک آدم خوب پیدا بشه جای گزین منم میشه

یاسین : الان که یونس بغل هیچ کس نمی مونه

: تو زن بگیر یونس بهش عادت می کنه .

یاسین سرش و تکون داد : اصلاً فایده ندار مرغ یاسی یک پا دار

محراب خندید : تازه فهمیدی ؟

محترم : ولی آقا یاسین ، یاسی بی ربط نمیگه ، حق با اون تا کی می خواهین این طوری زندگی کنید .

یاسین : یاسی لالای بلد چرا خودش خوابش نمی بره

: تو و ایلیا ازدواج کنید من ازدواج می کنم

محراب : به این ها چکار داری ؟

: چون من اگه ازدواج کنم دیگه وقت ندارم به یونس و ساموئل برسم ولی این دو تا که ازدواج کنند با خیال راحت به زندگیم می رسم

محترم : فکر کنم تو اول باید ازدواج کنی تا این ها مطمئن بشند کسی نیست از بچه هاشون مراقبت کنه

: فکر کنم باید همین کار و بکنم

محراب : کسی رو در نظر داری یاسی

: نمی دونم

محراب : یاسی من میشناسمش

: نمی دونم

محراب دید نمی خواهم جواب بدم دیگه ادامه نداد محترم : به سلامتی امیدوارم آدم خوبی باشه

لبخندی زدم و هیچی نگفتم اصلاً کسی وجود نداشت بیزار بودم از هر چی ازدواج کردن .

محراب و محترم یک ساعتی بودند و رفتند .

یاسین با یونس رفت پایین . منم غذا رو گذاشتم بیرون تا گرم کنم . جلوی تلویزیون نشسته بودم که برگشتند.

یاسین : یاسی ، یونس خراب کاری کرده

یونس گرفتم . بردمش توی اتاق .

وقتی از اتاق اوند بیرون دیدم یاسین جلوی تلویزیون نشسته ، غذا رو آماده کردم سفره انداختم یاسین اومد نشست : دستت درد نکنه

: خواهش می کنم .

یاسین یکم غذا خورد : یاسی ، جون یلدا راست گفتی کسی هست

بهش نگاه کردم : اگه شما ازدواج کنید بله

یاسین : پس الآن نیست

بهش نگاه کردم : گفتم شماها داماد بشین هست .

یاسین : چرا با ایلیا ازدواج نمی کنی

: چون دوست ندارم .

یاسین : ولی اون خیلی دوستت دار

: بی خود دوستم دار من هیچ علاقه ای بهش ندارم .
 
یاسین دیگه حرفی نزد . بعد از ناهار یونس و بردم تو اتاق اون خوابید منم روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم . از صدای گریه یونس بلند شد سری بلند شدم دید تو تختش نیست رفتم بیرون دیدم تو بغل یاسین ازش گرفتم : خیلی وقت بیدار شده

یاسین : آره دیدم خوابی بیدارت نکردم

: مرسی

براش شیشه درست کردم و بهش دادم . به ساموئل زنگ زدم حالش و پرسیدم خوب بود با ایلیا می خواست بره پارک . یونس خوابید بردمش تو اتاق گذاشتمش . هنوز خودم گیج خواب بودم برای همین دوباره دراز کشیدن . چشم هام گرم شده بود که صدای در اومد چشمم و باز کرد یاسین : ببخشید اومدم لباس هام و بردارم

: بردار

یاسین لباس هاش و برداشت رفت منم راحت خوابیدم .

ساعت هفت بیدار شدم ، یونسم بیدار شده بود داشت تو تختش بازی می کرد . حوله ام و برداشتم رفتم توی حمام دوش گرفتم اومد بیرون حوله دور بود . به یونس سری زدم داشت بازی می کرد . تا من دید می خواست بیاد بغلم . بغلش کردم و روی تخت نشستم . شروع کردم به قلقلک دادانش . و اون می خندید .

صدای زنگ اومد سریع لباس پوشیدم رفتم پایین : بله

یاسین : منم یاسی

در باز کردم : مگه کلید نبرده بودی

یاسین : نه جا گذاشتم

رفتم بالا اونم دنبال من اومد ، رفت تو اتاق لباسش و عوض کرد اومد بیرون : سرما نخوری

: نه

یاسین : سشوار تو اتاق

: نمی خواهم

یاسین : بلند شو موها تو خشک کن تو سرما بخوری یونسم سرما می خوره

بلند شدم رفتم تو اتاق ولی موهام با حوله خوب خشک کردم و روی تخت دراز کشیدم . در باز بود یونس اومد داخل اتاق و دستش و از تخت گرفت بلند شد و من نگاهش می کردم . یاسین اومد : خوبی یاسی

: آره خوبم

یاسین : موها تو خشک نکردی نه ؟

: نه

یاسین : خیلی لجبازی می دونستی ؟

: آره

صدای در اومد یاسین با ناراحتی رفت منم همونجا با یونس بازی می کردم صدای مادر یاسین اومد : یاسی خانم نیست

یاسین : چرا تو اتاق

از جام بلند شدم رفتم بیرون مادر یاسین با یک حالت خاصی من و نگاه کرد

: سلام

مادر یاسین : سلام ، خواب بودی

: نه

مادر یاسین : رفته بودی حمام

: بله

مادر یاسین به من و یاسین نگاهی کرد و حرفی نزد . دوباره صدای در اومد یاسین در باز کرد صداش اومد : سلام عمه خوش اومدید بله مامان اینجاست بفرمائید تو .

رفتم توی آشپزخونه چای دم کردم ، میوه ام در آوردم . رفتم بیرون با عمه احوال پرسی کردم . یونس با دیدن اون ها اومد سمت من ، بغلش کردم رفتم توی آشپزخونه چای ریختم ولی چون یونس بغلم بود نمی تونستم سینی رو ببرم : یاسین لطفاً یک لحظه بیا

یاسین : بله

: این سینی رو ببر نمی تونم بیارم

یاسین : چشم

برداشت رفت بیرون من بشقاب ها رو بردم بیرون . می خواستم برگردم دیس میوه رو بیارم که یاسین : تو بشین من میارم

: مرسی

عمه : خوب هستی یاسی خانم

: ممنون

عمه : شنیدم نگهداری از یونس افتاده گردن شما

یاسین اومد بیرون : آره ، یاسی لطف کرده دار از یونس نگهداری می کنه

عمه با یک حالتی به یاسین نگاه کرد : مثل اینکه از تو هم خوب نگهداری می کنه .

یاسین به من نگاهی کرد : منظورتون نمی فهمم

عمه : خوب نیست یک دختر و پسر نامحرم تو یک خونه با هم باشند ، یاسی خانم می خواهی کمکمش کنی حداقل یک صیغه محرمیت بخونید ، بالاخره یک مرد عزب

به یاسین نگاه کردم : نیازی به این کار نیست

عمه : چرا خدا مرگم بده تو جلوی یاسین روسری سرت نمی کنی این طوری میگردی بالاخره اون مرد

یاسین : نه عمه مگه دفعه اول یاسی جلوی من این طوری

عمه : اون موقع تو زن داشتی ولی حالا چی ؟

مادر یاسین هیچی نمی گفت

عمه : شنیدم یاسین می خواهی داماد بشی

یاسین : نه به مامان گفتم نمی خواهم

مادر یاسین : یعنی چی ؟ باید داماد بشی

عمه : از همه مهم تر اینکه اول این دو تا یک صیغه محرمیت بینشون خونده بشه . تا بعد بریم سر وقت داماد شدنش

نه خیر مثل اینکه عمه خانم دست بردار نبود ، تلفن برداشت نمی دونم به کی زنگ زد بعد عمه : بگو بله

: چی !؟

عمه : بگو بله
 
چرا ؟

عمه : تو بگو

خندیدم : خوب بله ، حالا چی ؟

عمه گوشی رو قطع کرد : شما دو تا برای یک ماه صیغه هم شدید

: چی ؟

عمه : آره عمه نمیشه تو یک خونه باشید به هم محرم نباشید

به یاسین نگاه کردم اون حرفی نزد

: عمه خانم من همچین اجازه ای به شما ندادم

مادر یاسین : یاسی خانم این که کار بدی نیست

عصبانی بلند شدم رفتم توی اتاق لباس پوشیدم به طرف در رفتم

مادر یاسین : یاسی خانم ناراحت نشید

هیچی نگفتم و رفتم سمت در : یاسی صبر کن

: تو خجالت نکشیدی همون طور ایستاده و نگاه کردی

یاسین : من چه می دونستم دار چکار می کنه ، بعدم تو بله گفتی نه من

: تو هم که بدت نیومد

یاسین : یاسی ول کن کوتاه بیا ، بیا بریم بالا

بهش نگاه کردم : خیلی رو داری

در باز کردم و از خونه زدم بیرون ، نمی دونستم باید چکار کنم رفتم پیش مامان

: سلام مامان

مامان : یاسی چرا اومدی اینجا کو یونس

با عصبانیت : پیش باباش

مامان : باز دعواتون شد

: مامان چرا خانواده یاسین این طوری می کنند .

مامان : چی شده مگه ؟

موضوع رو تعریف کردم : باز بگو از یونس مراقبت کن دیدی جنبه ندارن

مامان ساکت نشد : چی بگم مادر هر کسی یک اعتقادی دار

: مثل اینکه شما هم بدتون نیومده

مامان : این چه حرفیه می زنی باید اول بهت می گفتند بعد این کار و می کردند

: چند ماه با ایلیا زندگی کردم از این حرف ها نبود ، دو روز با این یاسین دارم زندگی می کنم این حرف و حدیث به وجود اومد .

صدای تلفن بلند شد مامان جواب : سلام ، آره اومده اینجا شما نباید این کار و می کردید ، کارتون درست نبوده ، بله حالا کاریش نمیشه کرد ؛ یونس چرا گریه می کنه ، بزار ببینم میاد یا نه

اخم هام کردم توی هم به مامان نگاه کردم

مامان : خودم میام فکر نکنم یاسی دیگه بیاد . خداحافظ .

مامان بلند شد حاضر شد : من و ببر خونه یاسین

: باشه

رفتیم در خونه یاسین مامان و پیاده کردم . یاسین سریع در باز کرد : سلام

: مامان کاری نداری

مامان : نه ، کجا میری ؟

برای اینکه لج یاسین رو در بیارم : میرم خونه ایلیا

یاسین یونس داد به مامان در باز کرد : بیا پا
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 2- رمان پرتگاه عشق , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمــــــان زیبــا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46760

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا