تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان یاسی (فصل هشتم)



یاسین : هیچی

: ببین یاسین بسته دیگه از این که برای دیگران کار کردی حق تو خوردن این جای نیست که تو باید باشی پس تلاش کن و خود تو بالا بکش

یاسین به من نگاهی کرد : من هر چقدرم بالا بیام از این خونه نمیرم

: منم بهت نگفتم از اینجا برو ولی می تونیم خیلی کارها بکنی . حالا غذا تو بخور

صدای زنگ بلند شد تا می خواست بلند شه : بشین من میرم

یاسین : لازم نکرده خودم میرم

: خوب برو

یاسین رفت و بعد از چند دقیقه کاسه به دست اومد : مامان غذا داد

: دستشون درد نکنه ، مگه نگفتی غذا داریم

یاسین : چرا گفتم مامان گفت بوی غذا پایین نرفته برای همین فکر کرده غذا نداریم

خندیدم : چه جالب

یاسین : یاسی مامانم فضول نیست

خندیدم : من حرفی نزدم

یاسین : نگفته می دونم چی تو فکرت می گذر .

غذای یونس دادم . دوباره صدای در اومد یاسین رفت و همراه مامانش اومد دیگه خیلی داشتند فضولی می کردند . از جام بلند شدم : سلام

مادر یاسین : ببخش یاسی خانم مزاحم شدم

: خواهش می کنم خونه پسر تون

مادر یاسین لبخندی زد : بعدازظهر قرار براتون مهمون بیاد

یاسین : کیه مامان ؟

مادر یاسین : عمه تو خاله ات

نمی دونستم با این ها باید چکار کنم ، من که نشستم سرم و به یونس گرم کردم

یاسین : حالا حتماً می خواهن بیان

مادر یاسین : یعنی چی بگم نیان

یاسین : چرا ؟ ولی بهتر نبود قبلش با من و یاسی هماهنگ می کردین چون من که بعدازظهر نیستم . شاید یاسی هم برای خودش برنامه ای داشته باشه

مادر یاسین : تو مگه کجایی باید حتماً باشی

یاسین : جای کار دارم باید برم .

مادر یاسین : نمی تونی بری باید بمونی منصوره دار میاد

لبخندی زدم یاسین به من نگاهی کرد : چی شده می خواهد بیاد اینجا اون که قبلاً نمی اومد قطع رابطه کرده بود .

مادر یاسین : حالا تصمیم گرفته بیاد بهش بگم نیاد

یاسین نشست سر سفره : بیا مامان حالا غذا بخور

مادر یاسین : من غذا خوردم ، یاسین خونه باشی می خواهم ببینیش

یاسین : مامان من اون و نمی خواهم اگه می خواستمش همون دفعه اول می گرفتمش

مادر یاسین : خدا مرگم بده این چه حرفیه

یاسین برگشت سمت مادرش : همونی که شنیدین ، اگه برای این موضوع میاد آب پاکی رو بریزین رو دستش

مادر یاسین : بزار بیاد شاید خوشت اومد

یاسین : مگه تغییر کرده که من ازش خوشم بیاد

مادر یاسین : آره حالا بزرگتر شده خانم تر شده

: چه ایرادی دار بزار بیاد

یاسین به من نگاهی کرد : لازم نکرده

مادر یاسین : ببین یاسی ام میگه بزار بیاد

یاسین : یاسی اون و نمی شناس

: خوب باهاش آشنا میشم

یاسین با عصبانیت به من نگاهی کرد : فعلاً که تو زن منی پس هر وقت تموم شد دنبال یکی دیگه میرم

با حرفش آتیشم زد می دونستم دار تلافی می کنه

مادر یاسین به من و اون نگاهی کرد : خوب بعد چی چند وقت دیگه صیغه تموم میشه یاسی میره

یاسین : هنوز که تموم نشده هر وقت تموم شد یک فکری می کنم

: بذارید بیاد ببینیم چی میشه از نظر من که ایراد نداره

یاسین : چرا ایراد دار

مادر یاسین بلند شد : من که نمی تونم بهشون بگم نیان پس بعدازظهر خونه باش

اون رفت

عصبانی بلند شدم : تو حق نداشتی به مامانت این حرف و بزنی

یاسین بلند شد اومد جلوی من ایستاد : تا تو باشی فضولی کنی

: مگه من دعوتشون کرده بودم

یاسین : من داشتم مهمونی رو به هم می زدم اگه جنابعالی حرف نمی زدین

: مامانتم مهمونی رو کنسل کرد

یاسین : من با تو چکار کنم ؟

: هیچی ، مگه چکار کردم ؟

یاسین : یاسی داری بد پیش میری می فهمی ، بزار همه چیز با آرامش تموم بشه نذار کاری بکنم که از کردم پشیمون بشم .

: هیچ کاری نمی تونی بکنی فهمیدی

یونس و بغل کردم رفتم توی اتاق ، ساعت شش بود یک لباس خوشگل پوشیدم میوه و شیرنی روی میز گذاشتم اونا اومدن عمه اش تا من : سلام یاسی جان خوبی

: ممنون شما خوب هستید .

خاله : شما هم اینجا هستید .

مادر یاسین : آره یاسی خانم از یونس مراقبت می کنه تا یاسین داماد بشه

منصوره نگاهی کرد : آقا یاسین کجاست ؟

: نمی دونم شاید رفته تا بیرون

منصوره : میاد ؟

: حتماً میاد .

صدای باز شدن در اومد : یاسین اومد

رفتم سمت در دیدم میوه گرفته : داشتیم که

یاسین : نمی دونستم ، آخ من برای خونه تازگی خرید نکرده بودم

: خودم خریدم

یاسین : شرمنده

میوه ها رو ازش گرفتم بردم توی آشپزخونه ، چای ریختم و اومدم بیرون . یاسین یکم عصبی بود و من خونسرد نشسته بود . یونس اومد طرفم ، فهمیدم شیشه می خواهد بلند شدم براش درست کردم . روی مبل نشستم بغلش کردم .

عمه : چه بامزه شیر می خوره

: چطور ؟

عمه : با گردنت بازی می کنه

: آره خوب از اول همین طوری بود .

مادر یاسین : ولی من که بهش شیشه میدم اینطور نیست .

چشمم به یاسین افتاد که من و یونس نگاه می کرد .

: نمی دونم

راضیه : مثل وقتی که یلدا به یونس شیر می داد همین طوری می کرد

همه بهش نگاه کردند و اون ساکت شد .

: خوب بالاخره خاله اشم نزدیکی زیادی به مادرش داشتم

خاله : بله

یونس شیشه و خورد بلند شد رفت بازی کنه . منم نگاهش می کردم بقیه هم داشتند صحبت می کردند . صدای گریه یونس بلند شد بلند شدم رفتم طرفش بغلش کردم : تا تو باشی بیای اینجا .

بوسش کردم بردمش توی اتاق ، احساس کردم می خواهن با یاسین حرف بزنند ولی حضور من اجازه نمیده و این شد بهانه تا برم تو اتاق . یونس رو تخت گذاشتم خودم کنارش نشستم .

چرا اومدی اینجا ؟

: همین طوری ، تو برو میام

یاسین : بلند شو بیا بیرون

: بزار راحت باشند با وجود من راحت نیستند .

یاسین : بلند شو بیا بیرون

: باشه میام

اومد طرف دستم و گرفت : همین حالا بلند میشی میای بیرون

دیدم خیلی عصبانی برای همین یونس و برداشتم رفتم بیرون . لبخندی زدم : ببخشید

مادر یاسین : نه عزیزم راحت باش

یونس و دادم بغل یاسین رفتم چای ریختم و آوردم .

خاله : یاسی خانم تا کی اینجا هستی ؟

: تا وقتی که یونس عادت بکنه و بدون من بمونه

خاله : میگم منصوره بیاد اینجا مراقبش باش

یاسین : نیازی نیست خاله ، راضیه و مامان هست .

خاله : این چه حرفیه منصوره هم می خواهد به پسرخاله اش کمک کنه

لبخندی زدم : لطف دارند .

یاسین به من نگاهی کرد ولی هیچی نگفت

خاله : منصوره پایین هر وقت کارش داشتید بهش بگید .

یاسین : ممنون

عمه یاسین دیگه حرفی نزد معلوم شد از روندی که رفته زیاد خوشش نیومده .

عمه : خوب دیگه بریم مزاحم شدیم

: خواهش می کنم این چه حرفیه

عمه : بالاخره خانم خونه فعلاً تو هستی پس نباید زیاد اذیتت کنیم

مادر یاسین و خاله اش هر دو به هم نگاهی کردند . عمه من و بوسید آروم : مراقب یاسین باش پسر خوبیه

هیچی نگفتم ، مادر یاسین و خاله اشم رفتند ولی منصوره و راضیه موندن ، ظرف های اضافی رو جمع کردم . رفتم توی آشپزخونه تا برای شام یک چیزی درست کنم . گوشیمم بردم برای خودم آهنگ گذاشتم . نمی دونستم شام می مونند یا میرند برای همین رفتم توی حال : شام هستید

راضیه : مزاحم نمیشیم

: این چه حرفیه یک چیزی درست می کنم دور هم بخوریم .

منصوره : می خواهین من و راضیه درست کنیم .

: نه خودم درست می کنم فقط شما لطف کنید مراقب یونس باشید .

راضیه : باشه .

: یاسین کجا رفت ؟

راضیه : رفت بیرون

سرم تکون دادم رفتم توی آشپزخونه ، شروع کردم به غذا درست کردن ، چشمم به یونس افتاد که داشت دست می زد منم براش بشکن زدم و اون می خندید . بغلش کردم و باهاش دوری زدم دوباره گذاشتمش زمین : خوب برو تا خاله غذا درست کنه

مزاحمت

: نه ولی چون دارم غذا درست می کنم یمخواهم براش اتفقی بیافت

یونس و بغل کرد به دیوار تکیه زد : بالاخره تو مامان کار خودتون کردی

: من که کاری نکردم

یاسین به من نگاهی کرد : من نمی دونم به چه زبونی بگم خوشم نمیاد

: با همون زبونی که داری به من میگی ، دوستش نداری خیلی رک باید بگی

یاسین : چطوری ؟

: به مامان و خاله ات بگو ، نمی تونی از عمه کمک بگیری

یاسین : تو چی ؟

رفتم سمتش : یاسین من الآن هر حرفی بزنم بد برداشت میشه

یاسین : خوب بشه

: نه دیگه من و تو که نمی خواهم با هم باشیم .

یاسین هیچی نگفت

: غیر از این

یاسین : برای این یک فکری بکن من به عمه ام میگم ولی تو هم به مامان بگو

: باشه بزار ببینم چی میشه .

یاسی خانم کمک نمی خواهین

یاسین : نه شما بفرمائید کاری داشته باشه خودم هستم .

: ممنون منصوره جون شما راحت باشید .

منصوره با ناراحتی رفت توی حال

: مهمونت مودب باش

یاسین : نمی تونم تحملش کنم

: پس با منم همین طوری حرف می زنی چون نمی تونی تحملم کنی آره

یاسین : تو فرق داری

: چه فرقی ، تو که همیشه با من بد حرف می زنی

یاسین : یاسی موضوع رو قاطی نکن

: قاطی هست .

یاسین : کاری داری بده منم انجام بدم

: نه ، برای شب کوکو درست کردم .

یونس می خواست از بغلش بره پایین ولی یاسین نمی گذاشت

: بزار بره چکارش داری

یاسین گذاشت زمین : دوست ندارم بره پیش این دختر

: یاسین

یاسین : بله

: اینقدر بدجنسی نکن بزار ببینیم چی میشه

یاسین : اگه بخواهم بزارم ببینم چی میشه چند وقت دیگه باید عروسی بگیرم .

خندیدم : یعنی اینقدر زود

یاسین : بله تو که خاله من و نمی شناسی

دستم و گذاشتم روی بینیم : هیس یواش می شنو

یاسین : بزار بشنو

: یاسین اذیت نکن باشه .

یاسین رفت صدای در اومد فهمیدم رفت بیرون . حالا باید چکار می کردم . غذا رو درست کردم . رفتم توی حال راضیه : یاسی خانم چای هست

: الآن میریزم .

بلند شدم چای ریختم اومدم . دیدم یاسین باز اومد رفت توی اتاق

منصوره : چرا هی آقا یاسین میره و میاد

: نمی دونم

یونس رفت توی اتاق یک دفع صدای زمین خوردن اومد گریه اش بلند شد نمی دونم چطوری خودم و رسوندم : چی شد ؟

یاسین یونس و بغل کرده بود : از تخت افتاد

یونس بغل کردم : الهی بمیرم چیزی نشده عزیزم ، الهی فدات بشم .

محکم تو بغلم گرفتمش : گریه نکن عزیزم

یونس معلوم بود خیلی دردش گرفته چون کلاً بچه نبود زیاد گریه کنه . کلی راهش بردم تا بالاخره آروم شد سرش ورم کرد : یاسین حواست کجا بود ؟

یاسین : باور ندیدمش ، نمی دونستم می تونه از تخت بیاد بالا

روی تخت نشستم : ببین سرش ورم کرد ، برو یکم یخ بیار

یاسین رفت و با یخ برگشت

: بزارش تو پلاستیک یک دستمالم بیار

یاسین رفت و دوباره اومد یخ گذاشتم رو سر یونس می خواست بردار ولی من نمی گذاشتم ، برش دار .

یاسین : داری بیشتر اذیتش می کنی

بهش نگاه کردم : سرش و ببین

یاسین یخ و از دستم گرفت : خوب یاسی چیزی نشده داری هم خود تو اذیت می کنی هم یونس

اشک هام ریخت ، یاسین دستش و انداخت دورم گفت : چیزی نشده نگران نباش

سرم رو شونه اش بود داشتم گریه می کردم

چیزی شده داداش

یاسین : نه یاسی یکم ترسیده همین

سرم برداشتم اشکم پاک کردم ، چشمم به منصوره افتاد به یک حالتی داشت به ما نگاه می کرد .

یاسین : راضیه دستمال کاغذی بیار

راضیه برام آورد : مرسی

راضیه : خواهش می کنم . یونس و بده به من

یونس بغلش نرفت محکم به من چسبیده بود : بزار پیش خودم باشه .

یاسین : بلند شو هم صورت خود تو بشور هم صورت یونس

: میرم

کمی گذاشت بهتر که شدم رفتم صورتم و شستم سرم درد گرفته بود خیلی ترسیده بودم ، وسایل سفره رو آماده کردم بردم بیرون

یاسین : راضیه بلند شو به یاسی کمک کن .

: نه کاری ندارم

راضیه بلند شد سفره و انداخت منم بقیه وسایل و آوردم : بفرمائید

منصوره با ناراحتی اومد نشست . تا اومدم بشینم گوشیم زنگ زد راضیه تو آشپزخونه بود گوشیم آورد : نوشته ایلیا

: ممنون . سلام

ایلیا : سلام یاسی خانم کم پیدایی ؟

: خوبی ، ساموئل خوبه

ایلیا : ما خوبیم تو چطوری ؟

: خوبم

ایلیا : یونس و یاسین چطورند ؟

: هر دو خوبند .

ایلیا : دلم برات تنگ شده ساموئل که دیگه نگو

: خوب بیارش اینجا

ایلیا : شاید یاسین ناراحت بشه

: نه

ایلیا : بزار ببینم چی میشه اگه شد فردا میام

: باشه ، می خواهم با ساموئل حرف بزنم

ایلیا : گوشی

سلام یاسی جون

سلام عزیز دل من خوبی ساموئل جون

ساموئل : آره ، کی میای ، دلم تنگ شده

: دل منم تنگ شده عزیزم ، زود میام پیشت .

ساموئل از پشت تلفن بوسم کرد منم همون طور جوابش و دادم .

ساموئل : خوب برم

: برو عزیزم

یاسی کی میای ؟

: یعنی چی ؟ راستی مربی چی شد ؟

ایلیا : تو هم وقت گیر آوردی من میگم دلم برات تنگ شده تو از مربیش سوال می کنی

: آره دیگه

ایلیا : برو تو حالت خوب نیست

: دستت درد نکنه ، ساموئل از طرف من ببوس

ایلیا : باشه ولی زود بیا

: باشه .

برگشتم سر سفره دیدم همه نشستند : چرا نخورید .

راضیه : منتظر شما بودیم .

یونس از یاسین گرفتم بهش غذا دادم .

یاسین خیلی آروم شسته بود و این یکم برام عجیب بود که چرا اینقدر آروم . شب راضیه و منصوره نرفتند پایین و بالا موندن . یاسین براشون جا انداخت و معلوم می شد دیگه دار کنترلش از دست میده . منم رفتم تو اتاق تا یونس بخوابنم ، ولی مگه می خوابید داشت برای خودش بازی می کرد . منم روی زمین نشستم و نگاهش کردم .

یاسین اومد توی اتاق : چرا اونجا نشستی

: یونس خوابش نمیاد می بینی که تازه بازیش گرفته .

یاسین اومد کنارم نشست : یاسی با این چکار کنم ؟

: نمی دونم باور کن ، به عمه گفتی

یاسین : اره ، بهم قول داد نذار

: چطوری؟

یاسین به من نگاهی کرد : عمه گفت یک راه دار

: چی ؟

یاسین : یاسی یکم بیشتر پیشت بمونه

: این و که اصلاً روش حساب نکن ، چون می ترسم همه یک برداشت دیگه بکنند

یاسین : یاسی الآن که کردند یک مدت دیگم روش

: یاسین چرا زور میگی

یاسین : یاسی خواهش می کنم

: یعنی تو نمی تونی بگی نه ؟

یاسین : اونا گذاشتند من حرف بزنم خودشون بریدن و دوختند .

: حالا باید چکار کنم

یاسین : نمی دونم ، باور کن توش موندم نمی دونم چرا مامان اینقدر اصرار دار این منصوره رو بگیرم

: خوب معلوم دختر خواهرش

یاسین : یک بدبخت دیگه ای پیدا نمیشه این و بگیره من باید بگیرم

خندیدم : فعلاً که قرعه به نام تو افتاد

یاسین : بی خود ، فردا دیگه بهشون رو نده بزار برن پایین ، یونس و نفرست پایین

: تازه دار بهشون عادت می کنه

یاسین : یاسی خواهش می کنم تا حالا ازت خواهش نکردم همین یکبار

بهش نگاه کردم : باشه

یاسین : ممنون ، شب تو بالای تخت بخواب من همین پایین می خوابم

: چرا ؟

یاسین : خوب بیرون که دیگه جا نیست اون دو تا خوابیدن ، پس همین جا بخواب

: باشه .

یونس اومد پیش من روی پام دراز کشید ، تکونش دادم خوابش برد : یاسین تو بالا بخواب من همین پایین می خوابم چون شب باید بیدار بشم

یاسین : منم که بیدار میشم چه فرقی دار

: باشه هر طور راحتی .

روی تخت دراز کشیدم ولی با اون لباس راحت نبودم . از جام بلند شدم لباس برداشتم برم بیرون

یاسین : کجا ؟

: لباسم و عوض کنم با این که نمی تونم بخوابم .

یاسین : باشه .

لباسم و عوض کردم اومد توی اتاق دیدم خوابش برده روی تخت نشستم : حالا باید چکار کنم ، دوست ندارم فکر کنند بین من و اون چیزی هست . هر چی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم ، دلم و زدم به دریا بادا باد هر چی پیش آید خوش آید . چشم هام تازه گرم شده بود که یونس بیدار شد بلند شدم بغلش کردم . دوباره خوابید گذاشتمش سر جاش پتو رو انداختم روش دیدم یاسین جمع خوابیده روش پتو انداختم و خودم خوابیدم . نزدیک های صبح بود که یونس بیدار شد .

چی می خواهد

: هیچی تو بخواب

بلند شد نشست : چش شده ؟

: هیچی شیر می خواهد باید تعویضشم بکنم همین

تا یونس دوباره خوابید یونس بیدار بود : بخواب خوابید

یاسین : تو هم بهتر بخوابی

: باشه . تو قرار ساعت چند بری

یاسین : ساعت نه پیش محراب باشم

: باشه

دیگه خوابم نمی برد از جام بلند شدم رفتم بیرون سماور و آب کردم . برگشتم تو اتاق دیدم یاسین نشسته : تو چرا بیداری ؟

یاسین : خوابم نمیاد

کنارش نشستم : چی شده یاسین ؟

یاسین : خیلی نگرانم

: نگران چی ؟

یاسین : می ترسم مامان سر خود کاری بکنه که من نتونم هیچ کاریش بکنم .

: به عمه که گفتی پس بسپار به اون

یاسین تو چشم هام نگاه کرد : یاسی

: جانم

یاسین : هیچی

: خوب بگو

یاسین : دیشب خواب یلدا رو دیدم

: خوب ، خوب بود

یاسین : خیلی نگران بود

: چرا ؟

یاسین : یونس بغل کرده بود ، می گفت نمی گذارم دستش به این برسه

: دست کی ؟

یاسین : نمی دونم یاسی ، فکر کنم منظورش منصوره بود

: مطمئنی

یاسین : نه ، ولی یلدا خیلی پریشون بود .

: چون تو پریشون بودی اونم پریشون شده

یاسین : یاسی بهم کمک می کنی دیگه

: اره

یاسین : ممنون

لبخندی زدم : خاطرت جمع اون با من

: یاسین چرا خودت به مامانت چیزی نمیگی

یاسین : موقع عروسی من و یلدا تو نمی دونی چه دعوایی شد

: چرا ؟

یاسین : خاله می گفت باید با فامیل ازدواج کنم ، منم که بیزار بودم از ازدواج های فامیلی برای همین با یلدا ازدواج کردم

: یعنی فقط برای اینکه نجات پیدا کنی

یاسین : اولش آره ولی بعد دوستش داشتم .

: این که خیلی نامردی بود

یاسین : می دونم به یلدا گفتم و ازش عذر خواهی کردم ، ولی اونقدر یلدا خوب بود که من و عاشق خودش کرد .

: سرم و تکون دادم ، خوب

یاسین : همین

: یاسین یک سوال بکنم راستش و میگی

یاسین : اره بپرس

: قبل از یلدا عاشق بودی نه ؟

یاسین تو چشم هام نگاه کرد : برای چی ؟

: فقط جوابم و بده

یاسین سرش و تکون داد : آره

: خیلی دوستش داشتی نه ؟

یاسین : خیلی دوستش داشتم

: ازش خبر داری ؟

یاسین : برای چی سوال می کنی ؟

: خوب ببینم اگه عروس نشده شاید اونم هنوز تو رو بخواهد

یاسین خندید : اون اصلاً خبر نداشت

: بهش نگفته بودی

یاسین : اونقدر جدی خشک بود که جراتش و نداشتم

: یاسین تازگی دیدش؟

یاسین بلند شد رفت ، فهمیدم دیدش که این طور بی تاب شده . حالا باید می فهمیدم کیه . حتماً راضیه خبر دار .

صبحانه رو آماده کردم منصوره و راضیه بیدار شدند . یاسین ساکت اومد صبحانه خورد و رفت . می دونستم تو فکر عشقش ، پس اگه به من گفته یعنی من می تونم کمکش کنم .

راضیه : ما میریم دیگه دستت درد نکنه

: خواهش می کنم .

منصوره : اگه کاری داشتید بگید ، می خواهین ما یونس و ببریم

: نه خونه ام ، جای نمیرم .

اون ها رفتند و من تو فکر عشق یاسین گیر کرده بودم اون کیه بود که بعد از این مدت دوباره یاسین با دیدنش دلش براش پر کشیده . بلند شدم برای ناهار یک چیزی درست کردم . ولی مگه می تونستم از فکر یاسین بیام بیرون .

صدای زنگ اومد در باز کردم از دیدم ساره شوکه شدم

سلام یاسی خانم

: سلام ساره جان خوش اومدی بفرمائید تو

ساره : داداش خونه نیست

: نه رفتند سرکار ، بفرمائید بالا

ساره رفت بالا یونس و که دید بغلش کرد : الهی عمه فدات بشه دلم برات تنگ شده بود .

چای ریختم و اومدم : کی اومدی ساره جان

ساره : راستش مامان موضوع زن گرفتن یاسین رو بهم گفت برای همین اومدم

: خوب کردی

ساره : دیدم منصوره اومده اینجا

: آره مامانتون برای یاسین در نظر گرفتش

ساره : بی خود اگه گذاشتم این وصلت سر بگیره ، خاله ام خیلی زرنگ

خندیدم : یاسین هم راضی نیست

ساره : می دونم ، من داداش خودم و خوب میشناسم . معلوم نیست اینبار برای لجبازی می خواهد چکار کنه .

پس ساره از عشق یاسین خبر دار

: ساره جان شما می دونید یاسین کی رو دوست دار ؟

ساره : نه

: ساره جون الآن خودت گفتی اون بار به خاطر لجبازی زن گرفت

ساره : من کی گفتم ؟

: ببین من خبر دارم یاسین کسی رو دوست دار ولی نمی دونم اون کیه شاید بشه همون و راضی کرد

ساره به من نگاهی کرد : راستش نمی دونم کیه ولی می دونم یاسین اون موقع می پرستیدش ، خدا بیامرز یلدا رو اونم می دونست یاسین کسی رو دوست دار ولی اونقدر بهش محبت کرد تا یاسین رو عاشق خودش کرد .

: هیچ نشونی ازش نداری

ساره : نه باور کن

: فکر کنم جدیداً دوباره دیدش

ساره : جدی میگی

: آره ولی به من نگفت کیه

ساره : راستش وقتی به مامان گفت عاشق دختری شده نمی دونی تو خونه چه دعوایی به پا شد ، بعدم عمه یلدا رو پیدا کرد یاسین هم برای لجبازی با خاله و مامان با یلدا ازدواج کرد . ببخش این ها رو بهت میگم

: نه ایراد ندار ، فقط باید بدونم اون دختر کیه ؟

ساره : منم کمکت می کنم .

: ممنون ، شاید مامانتون بدون

ساره : نه مامان نمی دونه و گرنه همون موقع با خاله می رفتند در خونشون .

ساعت یک بود که یاسین اومد ، ساره تا یاسین رو دید بغلش کرد . برای ناهار ساره پیشمون موند بعد رفت پایین . یاسین کمی استراحت کرد : خوب من دارم میرم

: شب تا کی هستی

یاسین : تا ساعت ده قنادی باز

: می خواهی ماشین ببری

یاسین : نه ممنون خودم میرم . اون طوری راحت ترم .

: هر طور راحتی

یاسین : مراقب خودتون باشید ، خداحافظ

: خداحافظ

یونس خوابیده بود ولی من مگه می تونستم فکرم و جمع و جور کنم . صدای زنگ اومد در باز کردم از دیدم ایلیا و ساموئل شوکه شدم : سلام خوبین ، بفرمائید تو

ساموئل محکم بغل کردم . بوسیدم .

ایلیا : خوبی یاسی جان

: ممنون بیا تو

رفتیم بالا ایلیا نشست : چه خبر ؟

: هیچی

ساموئل : یاسی جون دلم برات ده تا تنگ شده بود

: الهی قربون تو برم من منم دلم برات خیلی تنگ شده بود .

ساموئل رفت با یونس بازی کنه

: چه خبر ایلیا

ایلیا : هیچی ، نامردی بعضی ها

: خوب مگه چ
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 2- رمان پرتگاه عشق , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمــــــان زیبــا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46759

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا