تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشقم باران (فصل سوم)



سرش داد زدم :
__تا این موقع شب بیرون چیکار میکنی؟
__جونم ؟؟؟به تو چه ربطی داره تو چیکاره ای که همچین سوالی میپرسی؟؟اصلا چرا من هر جا میرم تو هم همونجا هستی؟؟؟ها؟؟
خواستم حرسشو دربیارم گفتم:
__اولا به تو ربطی نداره من چیکاره ام دوما این تویی که همه جا دنبال من راه میوفتی.واگرنه تو ادرس خونه منو از کجاداری ؟؟؟میدونم خوب خوشگلم چشم تو گرفتم اما گفته باشم من از دخترای کنه بدم میاد افتاد؟؟؟
بهم خندید منم داشت خنده ام میگرفت جلوی خودمو گرفتم زل زد تو چشمامو گفت:
__داداش من صد تا بهتر از تو رو ادم حساب نمیکنم تو در مقابل اونا پشه هم نیستی توی زشت بیریخت کریه المنظره در مقابل من صفری.
دیگه عصبانیم کرد رفتم به سمتش میلرزید تو چشماش نگاه کردم و گفتم:
__کاری نکن مجبور شم کاری بکنم که دیگه روت نشه تو چشم مردم نگاه کنی...
__گمشوبابا تو در حدی نیستی. از مادر زاییده نشده بخواد منو اذیت کنه برو خدا روزی تو جای دیگه حواله کنه من از این چیزا نمیترسم.تو سوسک هم نیستی.
میخواستم خفه اش کنم بهش تذکر دادم خودش قبول نکرد تند تند نفس می کشیدم.بلندش کردم و به سمت اتاقم بردمش تو اون لحظه دست و پازدنش برام مهم نبود انداختمش رو تخت تا درو قفل کنم رفت به سمت پنجره که البته نرده داشت خیالم راهت شد لباسم و در اوردم افتاد روتخت خودم م رفتم روش .دارم می گم نمی خواستم هیچ کاری بکنم فقط می خواستم یه کم بترسه.اول گفتم فقط یه بوسه کافی اما زل زده بود تو چشمام.هیچی نمیگفت.چشماش داشت دیوونه ام می کرد بایه بوسه بستمشون اما چیزی و که از دیروز تا الان و می خواستم ازش گرفتم یه بوسه از لباش.وقتی به خودم اومدم باورم نمی شد به همچین دختر مظلومی دست درازی کرده باشم.من قسم می خورم فقط می خواستم ببوسمش نه بیشتر .از هوش رفته بود بردمش بیمارستان خودم.دکتر مستوفی که دکتر زنان بود تعجب کرد .از من انتظار یه همچین چیزی ونداشت چند بار سرشو تکون داد.بعد از معاینه گفت که به به دلیل ضعیف بودن بدنش تحمل یه همچین چیزی و نداشته برای همین ازهوش رفته.داشتم وارد اتاق می شدم که صدای پرستار و شنیدم.داشت با باران حرف میزد.تو همین چند ساعت چقدر دلم براش تنگ شده بود.هرچند دقیقه یه بار می ومدم بهش سرمی زدم وقتی می دیدم هنوز اینجاست خیلی خوشحال می شدم می ترسیدم از خواب بیدار شم ببینم نیست.پرستار داشت ابرومو جلوی باران می برد.دعواش کردم می خواستم غرورم جلوی باران حفظ بشه.که سرم داد زد و گفت:
__هی عوضی چی از جونم می خوای چرا اینجا هم دست ازسرم بر نمیداری؟؟؟
رفتم جلو تا ازش معذرت خواهی کنم از دیشب تا حالا خیلی با خودم کلنجار رفتم تا قانع شم که ازش عذر خواهی کنم این در مقابل ظلمی که در حقش کردم خیلی کوچیکه.اما واکنش بدی نشون داد:
__دست نجستو به من نزن حق نداری دیگه به من دست بزنی .از اتاق گمشو بیرون .
عصبانی شدم مثل خودش سرش داد زدم:
__اونی که باید از اتاق بره بیرون تویی نه من این بیمارستان مال منه من میگم کی از اتاق بره بیرون کی نره فهمیدی ؟؟؟یا بهت بفهمونم.؟؟؟
ازم ترسید.احساس غرور کردم.از چی از اینکه بهش تجاوز کردم؟بیشتر و بیشتر از خودم بدم میاد.نباید اون کارو می کردم:
__تا موقعی هم که نگفتم پاتو از بیمارستان بیرون نمیذاری.فهمیدی؟
سرشوتکون داد:
__نشنیدم فهمیدی؟؟
__اره.
موبایلش زنگ خورد گوشی و برداشت:
__الو سامان جون .من بیمارستانم .حالم بد شد اومدم اینجا.
...
__ببخشید عزیزم .من متاسفم از این به بعد به حرفت گوش میدم.سامان جونم؟؟؟
...
__برام یه دست لباس از خونه ام میاری؟؟
...
__بای بای
داشت با سامان حرف می زد از اینکه اینقدر با سامان صمیمی بود ناراحت شدم به سامان حسادت میکردم.یااینکه سامان کلید خونه باران و داره.اصلا چرا باید بره سراغش براش لباس بیاره؟؟دیگه رگ گردنم باد کرده بود.ازش پرسیدم:
__اینکه داشتی باهاش حرف میزدی کی بود؟؟؟سامان کیه؟؟
جواب نداد بدتر اتیشی شدم داد زدم:
__مگه باتو نیستم این یارو که باهاش حرف میزدی کی بود؟داشتی باکدوم خری حرف میزدی؟؟؟
_اولا خر خودتی.دوما به تو ربطی نداره سوما داشتم با عشق دوران کودکی ام حرف می زدم
وای من این دختره و اینجا نکشم شانس اورده.داشتم جوش میاوردم خم شدم سمتش انگشت سبابه امو گرفتم جلوش:
__نمیخوام ببینم یا بشنوم که با پسری دوست شدی یا میگردی فهمیدی؟
خواست جواب بده که این اجل معلق سامان اومد داخل داشتم به حرکاتشون دقت میکردم رفت سمت باران وبوسیدش دستمو به میزتکیه دادم و تا میتونستم فشارمیاوردم.بهش گفت:
__اه تو که زنده ای مامانم همچین هولم کرد که انگار اومدم میت و ملاقات کنم.
__سامان ؟؟؟دلم گرفته...
__خودم قوربون اون دل کوچیکت برم که همیشه تنگه. میخوای برات گشادش کنم؟؟؟
__ایش بی ادب.مامانت .خاله شیرین چطوره؟؟؟
__همین که فهمید بیمارستانی جیغ زد و گفت اخ عروسم مــــــــــــــــــــــــ ــــــرد
__بی ادب یعنی تو راضی من بمیرم؟؟؟
__تو بمیری منم میمیرم.
اینو که گفت دیگه فاتحه اشو خوندم حالا سامان از ماجرای دیشب خبری نداشت این دختره که داشت ادامه داد:
__گمشو با این ابراز علاقه ات.
__هه هه هه
__درد.
دست سامان روی گونه باران بود داشتم منفجر می شدم.بغض تو گلوم گیر کرده بود این اولین باری بود که به خاطر یه دختر بچه اینقدر حرس می خوردم.هرلحظه ممکن بود بغضم بشکنه.می ترسیدم گریه کنم.اما نه .باید جلوم و بگیرم بغضم و قورت دادم و گفتم:
__سلام.
__سامان حبیب زاده هستم وکیل پایه یک دادگستری.
__ساشا تهرانی.رییس کارخونه مواد دارویی تهرانی و...
__ورییس کارخونه مواد غذایی و پوشاک و چندتا کارخونه ناقابل تو دبی.درست گفتم؟؟؟
__مثل همیشه کامل و دقیق.
بغلش کردم و ازش پرسیدم:
__نمیدونستم با خانوم زند اشنایی؟؟؟
___اره از بچگی با هم بزرگ شدیم قسمتی از زندگی منو مامانم شده.یه روز که پاتو خونه امون نذاره همه جاسوت وکور میشه.
دوباره جوشی شدم ناخود اگاه اخم هام تو هم رفت.بارانم هی به سامان لبخند میزد.برام زبون دراورد بی ادب.سامان از باران پرسید:
__خوب شد دیشب خونه نیومدی.
__چرا؟؟؟چیزی شده؟؟
__نه راستش مامان دیشب گیر داده بود می گفت شب تولد 18سالگی باران باید نامزدی تو و منو اعلام کنه...
تعجب و از تو چشماش می شد دید اما من در اون لحظه واقعا خرد شدم.اگر باران با سامان ازدواج کنه من چی می شم؟نه من نمی ذارم ادامه داد:
__چــــــــــی؟؟شیرین جون برای چی میخواد یه همچین کاری و انجام بده بدون اینکه به من بگه ؟؟؟سامان تو که میدونی من..
__اره عزیزم تو من و به چشم برادرت نگاه می کنی اما مامان اینطور فکر نمیکنه.
از فرصت استفاده کردم و گفتم:
__بارانم جان عزیزم تو به سامان نگفتی؟؟؟
ادامه دادم:
__منو باران یه هفته ای میشه نامزد شدیم.نمیدونم چرا بهتون نگفته.
__خوب پس به سلامتی .اخ جون از دست نق نق های مامانمم راحت میشم.
ایول بایه تیر دو نشون زدم هم باران با سامان ازدواج نمیکنه هم حال باران و اساسی گرفتم.
سامان یه کیف و گذاشت روی تخت و گفت:
__ از هرنوع اوردم ازلباس زیر بگیر تا مانتو.
__خیلی پررویی.
__لطف داری.خوب من دیگه باید برم نامزد خوشتیپت هم هست که توی جنازه رو جمع کنه فعلا بای
از اتاق رفت به سمتش رفتم و گفتم:
__عشق دوران کودکی...هه هه لابد شما یک روحید در دو جسم.چقدرم دارید برای هم جان فشانی میکنید.
_اولا به تو ربطی نداره دوما برو بیرون میخوام لباسمو عوض کنم از این بیمارستان منحوس برم.
__خب همینجوری لباساتو عوض کن.من وتو که نداریم.مث اینکه یادت رفته ما..
__خفه شو...من می خوام هرچیزی که در ارتباط با تو رو فراموش کنم.
از رفتار سامان و همه قضایا مربوط بهشون عصبانی بودم بدتر جوشی ام کردمچ دستشو گرفتم فشار دادم.:
__بار اخریه که به من توهین میکنی.افتاد؟؟؟
__نچ.متاسفانه دوزاری من کجه نمیافته.
بیشتر فشار دادم.میخواستم همه حسادتمو اینجوری بروز بدم.خودمو خالی کنم.سراسیمه گفت:
__اخ اخ غلط کردم.بابا همون اول افتاده بود من متوجه نشدم.حالا که دقت میکنم می بینم مرد لایقی مثل شما خیلی لایقی..
منکه از این حرفش ترکیدم عصبانیت و بیخیال شدم زدم زیر خنده لپشو بوسیدم و گفتم:
__ من عاشق این خل و چل بازی هاتم .
بعد از فکر اینکه همین الان سامان هم لپشو بوسید دوباره عصبانی شدم.ازم پرسید:
__میتونم یه سوال بپرسم؟؟؟
__بپرس.
__تو تا الان پیش روان پزشک رفتی ؟؟؟
از جاش بلند شد فکر کردم کاری داره.جواب دادم:
__نه.
داشت می دویید که گفت:
__پس پیش روان پزشک برو روانت به کل پاکه.روانی.روانی.
داشت می دوید که در باز شد و خورد به در همچین دادی سر پرستار زدم که خودمم ترسیدم.پرستار گریون از اتاق رفت بیرون اما باران گیج بودخندید وگفت:
__تو هوری مذکری بالا سرمن وایسادی؟؟؟عجب لبای دارِی...
ادامه داد:
__ببوسم لب بالا ببوسم لب پایین...بقیه اشو یادم نیست.
خنده ام گرفت داشتم با خودم فکر میکردم کاش همیشه گیج باشه.دستشو کرد تو چاله لپم. گفتم:
__هی هی لپمو داغون کردی.
__ایشش ضد حال تو که پولداری میری عمل میکنی.معلومه دماغتم عملیه ها؟؟؟هه هه هه دماغ عملی دماغ عملی.
__کی گفته بینی من مادر زادی اینجوری بود.
__اوهو.بینی بابا کسی که اینجا نیست.راحت باش.
__راحت باشم؟؟؟
__اره.
صورتمو بردم جلو میخواستم اذیتش کنم که جواب داد(سادیسمی.)گفت:
__نه نه ناراحت باش.نه یعنی راحت باش بامن راحت نباش.ای بابا یعنی با منم راحت باش ولی اینقدر نه دیگه.
امپول بیهوشی که دکتر بهش زده بود اثر کرد.خوابید .چند ساعتی می شد که خوابیده بود .کنارش نشسته بودموخدایا خودت ببخش.یه بوسه کوچولو رولبش زدم. که در باز شد اه گندت بزنن.دکتر اومد داخل.خندید و پرسید:
__دوسش داری؟
__چی؟نه من...من...
__پرستار بخش گفت که سرش داد زدی به خاطر این دختره.از دیشب تا الان نخوابیدی الانم که ...خودت میدونی دیگه.
__راستش...
__لازم نیست برای من توضیح بدی .با خودت روراست باش.ساشا من هیچوقت اینطور ندیده بودمت.
سرخ شدم.خانوم دکتر حق مادری به گردنم داشت.از بچه گی اون بزرگم کرده بود.نفهمیدم کی از اتاق رفت .منم رفتم کنار پنجره.تکون خورد چشماش و باز کردزیر چشماش گود افتاده بودگفتم:
__من اهل هاشیه رفتن نیستم.اصل مطلب و میگم و تمام.خوب من یه کاری کردم پاشم ایستاده ام دیگه انتخاب با خودته.میتونی باهام ازدواج کنی میتونی هم بیخیال منو ثروتم بشی.
__خب اقای ساشا تهرانی.من به هیچ وجه من الوجوه با تو ازدواج نمیکنم.نه خودت نه پولت کوچکترین ارزشی برای من نداره.من حاظر نیستم با کسی که بهم احترام نذاشت و به جسمم دست درازی کرد ازدواج کنم.کسی که ممکنه در اینده باز این بلاو سر کس های دیگه بیاره.کسی که ممکنه بهم خیانت کنه.پس جوابت نه اس.
بهم برخورد.می خواستم ازش درخواست ازدواج کنم.من ساشا تهرانی کسی که حاضر نبود به دخترا نگاه کنه.(جونه عمه ات پ چرا این بلا رو سر دختره مردم اوردی__صحرا جان__درد صحرا من خر نمی شم)خواستم بهش بگم که من نخواستم بهش دست درازی کنم اما نشد.خواستم غرورمو حفظ کنم گفتم:
__اخه دختره احمق من چطور حالیت کنم که تقصیر من نبود اول تو نباید باهام لجبازی میکردی.دوم من خب من من نتونستم جلوی...ببین اگر کس دیگه ای بود
من حتی بهش نگاهم نمیکردم ولی تو ...به جهنم اگر نمیخوای نخواه برای من بهتره من میرم با کسی ازدواج میکنم که قبلش کسی بهش دست درازی نکرده باشه.
از اتاق او مدم بیرون.وارد دفترم شدم هرچی که دم دستم بودو شکستم با صندلی شیشه دفترم و شکست.اخه دیوونه اگر دوستت نداشتم که حاضر نبودم بهت پیشنهاد ازدواج بدم.صدای پچ پچ از تو راه رو می ومد گوش دادم:
__اقای تهرانی و دیدی؟بدبخت دیوونه شده دیشب با یه دختر اومد بیمارستان.امروزم به خاطر دختر سر من داد زد بذار دختره پرو ادمش میکنم.
از عصبانیت داشتم منفجر می شدم در و محکم باز کردم رفتم کنارشون داد زدم:
__ هرکس به باران نگاه چپ بندازه یابخواد بهش چیزی بگه که بهش بر بخوره همچین بلایی سرش میارم که مرغان اسمون به حالش گریه کنن.همه متوجه شدن.
همه با گفتن بله متفرق شدن. اشکان که داشت منو نگاه میکرد دستمو گرفت منو برد تو اتاق و پرسید:
__چی شده امروز اعصاب نداری؟
دستمو تو موهام فرو کردم گفتم:
__اشکان دارم دیوونه می شم.اون دیوونه ام کرده.
__کی چی داری میگی؟من که نمیفهمم.
ماجرا و براش تعریف کردم اروم داشت به حرفام گوش میداد .تا پایان حرفام حرفی نزد بعد گفت:
__ساشا جان اینکه به اون دختر دست درازی کردی.کار خیلی اشتباهی بود اما باید جبرانش کنی برادر من .من به فکرتم خودتو زیاد درگیرش نکن.مگر اینکه بخوای باهاش ازدواج کنی .در اون موقعیت من چاکرت هم هستم.من پشتتم.
__اشکان قبول نمیکنه میگه به ادمی مثل من حتی نگاه هم نمیکنه چه برسه به اینکه بخواد ازدواج کنه.با هر حرفش خردم میکنه.
__اگر خودش نمیخواد تو هم بهش گیر نده تو درخواستت و دادی دیگه تقصیر تو نیست.
__داداش.من بدون اون میمیرم.میفهمی؟من اونو میخوام.میخوام فقط برای خودم باشه .میدونم خودخواهی.اما من میخوامش.
__ساشا بدون هرکاری بخوای بکنی من پشتتم.
__ممنون.داداش.
****
با اشکان تو رستوران ستاره قرارداشتم.دیر کرد نیومده هنوز.دوست باران مارال هم با چند تا از دوستاش رو میزکنار من نشسته بودن.داشتن حرف میزدند نمیدونم چرا توجه ام به حرفاشون جلب شد از چیزایی که می گفتن واقعا تعجب کردم.مارال به یکی از دوستاش گفت:
__باران امروز نمیاد رستوران.
__چرا؟؟
__دیروز رفت ازمایشگاه دوهفته اس که بارداره.
چی خدای من یعنی از کی بارداره دوستش پرسید:
__واقعا حالا از کی بارداره؟؟؟برای چی نتونست بیاد .
__یه پسره نمیدونم اسمش چی بود ولی فامیلی اش تهرانی.قرار داره برای فردا بره بچه رو سقط کنه.
__واقعا میخواد سقطش کنه؟؟؟
__اره بچه و نگهداره که چی بشه؟؟؟
از جام بلند شدم صندلی و پرتاپ کردم پرسیدم:
__واقعا از من بارداره؟برای چی می خواد بچه امو بندازه.اشغال بگو دیگه.
__چیکارکنه.یه دختر مجرد بچه رو نگه داره که چی بشه؟؟؟
ادرس خونه باران و از منشی ام گرفتم به سمت خونه اش حرکت کردم.نه اون نباید بچه منو سقط کنه من بچه امو نگه میدارم.به کاوه زنگ زدم:
__الو کاوه الان با یه عاقد میری خونه من یه شاهدم میاری.
__چرا؟
__تو برو می فهمی.
__باشه.
بااخرین سرعت حرکت می کردم.پامو با حرص وی پدال گاز فشار دادم.ترمز کردم ومقابل در خونه اش ایستادم زنگ و زدم.فکر کرد من سامانم گفت:
__ بیاتو سامان درو باز کردم...
تو حال نبود روی مبل نشستم .تعجب کرده بود گفت:
__تو به چه حقی وارد خونه من شدی یالله گمشو بیرون.
__میرم اما نه تنها من تو رو هم باخودم میبرم....
__جــــــــان؟؟؟؟هه فکر کردی منم با تو میام؟؟؟اصلا برای چی باید باتو بیام؟؟؟
__چون اون بچه ای که تو شکمته مال منه فهمیدی؟؟؟
__وایسا باهم بریم کدوم بچه من بچه ای ندارم.
داشتم جوش میاورد گفتم:
__یا همین الان میری لباساو وسایلت و جمع میکنی مثل بچه ادم میای باهم بریم یا خودم به زور می برمت افتاد؟؟؟
__نه نیافتاد.
دوباره گفت:
__چیزه یعنی اره افتاد اما خوب ما نامحرمیم.
__یه عاقد خونه منتظره.صیغه نمیخونه عقد داییم و جاری میکنه.
__نچ من نمیام.
دیگه کفری شدم به زور بلندش کردم بردمش بیرون اروم گذاشتمش تو ماشین.
__تا موقعی که این بچه تو شکمته کاری به کارت ندارم.همین که به دنیا بیاد ادمت میکنم.
الان که پیشمه اروم تر شدم .اروم رانندگی میکردم باورم نمیشه دارم پدر بچه کسی میشم که عاشقشم کسی که می خوام همه عمرمو باهاش زندگی کنم. وارد خونه شدیم کاوه و کامران منتظر ما بودن.عاقدنشسته بود شناسنامه هامونو بهش دادم خطبه و خوند حالا اون واقعا زن منه. کاوه اومد جلو گفت:
__من نمیدونم شما چطور راضی شدین با گند اخلاقی مثل این ازدواج کنید من که فکرمیکنم شما حروم شدید.
خنده ام گرفت دیگه همه می دونستن اون زن منه فقط وفقط مال منه.
کامران با باران دست داد یهو دلم گرفت اون زنه منه نباید به کس دیگه ای دست بده.منم خیلی خود خواه شدم.ناخوداگاه اخم کردم.رفتم جلو گفتم:
__خب دیگه منو زنم و تنها بذارید می خوام درباره یه سری موضوعات مهمی باهاش حرف بزنم.
روی راحتی کنار باران نشستم و گفتم:
__این خونه اتاقای زیادی داره مجبورت نمیکنم با من تو یه اتاق بخوابی در واقع اصلا نیازی نیست چون بعد از به دنیا اومدن بچه راه تو میکشی و میری.خوش ندارم هر روز با یه پسرببینمت منو که میشناسی اون روی سگم بالا بیاد همچین بلایی سرت میارم که مرغان اسمون به حالت گریه کنند.از مهمونی و ولگردی های بیش از حد هم بدم میاد .افتاد؟؟؟
متوجه ناراحتی اش شدم از خودم بدم اومد چرا باید باحرفام اذیتش کنم؟؟؟
__بله حرف شما متین.
__افرین حالا میتونیذ بری یکی ز اتاقا به جز اتاق من همون که دکوراسیون ابی داره و انتخاب کنی.البته گفته باشم اگر بخوای اتاق منو انتخاب کنی من مخالفتی ندارم.
منظورم این بود که اتاق منو انتخاب کن اما اون اتاق مهمون ها و انتخاب کرد.رفتم بالا تا بهش بگم بیاد شام بخوره دلم خیلی براش می سوخت .اما نمی خواستم غرورمم بشکنه بدون اینکه در بزنم وارد اتاق شدم.زدم زیر خنده بالشت های تخت و تقسیم کرده بود.چند تازیر پاهاش و زیر دستش و سرش خلاصه همه جا یه بالشت داشت.به خودم مسلط شدم.دیدم زل زده بهم گفتم:
__ اگر برانداز کردنت تموم شد بیا پایین شام بخور از ظهر تا الان چیزی نخوردی اگه بچه ام چیزی بشه زنده ات نمیذارم.
واقعا همچین چیزی و من گفتم؟من که بدون اون می میرم؟اومد پایین اینقدر بامزه شده بود که گفتم الانه دوباره یه لایی سرش بیارم اما فقط به خاطر بچه ام جلوی خودمو گرفتم.یه تاپ و شلوارک کوتاه پوشیده بود موهاش هم خرگوشی بسته بود.داد زد گفت اخ منم تند دویدم سمتش پرسید:
__چیزی شده؟حالت بده؟؟
__اره بچه لگد زد.
__بامزه.یه وقت ندزدنت که اینقدر بامزه ای بچه یه هفته ای لگد میزد ماخبر نداشتیم؟؟؟
__نه ببین منو کسی نمیتونه بدزده من یه عالمه محافظ نامرئی دارم که کسی جز خودم توان دیدنشو نداره.
__اره معلومه.پس اونی و که من دزدیدم اوردم خونه ام تو نبودی؟؟؟
__نه اون موقعیت استثنا بودرفته بودن مرخصی چون یکیشون داره زن میگیره.
__اها.
__درد اها.کوفت اها.
__چیزی گفتی؟؟؟
__ها؟نه. آره. یعنی چه لباس قشنگی چه رنگ قشنگی هم داره معلومه خوش سلیقه ای.
__دفعه اخری که مسخره ام می کنی.فهمیدی؟؟؟
__بله افتاد.
خنده ام گرفته بود از بس بهش گفتم افتاد که این همش میگه افتاد.دیدم غذاش و نمی خوره پرسیدم:
__ پس چرا غذاتو نمیخوری؟؟؟
__ها؟؟؟خوب راستش بوش به مشامم می رسه تو معده ام شورش برپا میشه منم که ضغیف توان سرکوبی شورش ها رو ندارم.
ازش پرسیدم:
__اگر میخوای چیز دیگه برات درست کنم؟؟؟
__اره من کباب چنجه میخوام.
__ساعت12 شب کباب چنجه از کجام دربیارم؟؟
__من میخوام همین الان.
__باشه میرم پیدا کنم.
لباسامو پوشیدم که برم کباب بخرم ساعت12.30بود داشتم می خندیدم یعنی پدر بودن اینقدر دردسر داره؟؟؟زنم خودش بچه اس اونوقت یه بچه دیگه تو شکمشه.تا ساعت 1 تو خیابونا دنبال یه کبابی بودم که اخر یه جایی اون پایین های شهر پیدا کردم.کبابا رو خریدم باذوق اومدم خونه که شنیدم داره با یه نفر حرف میزنه بدون در زدن وارد اتاق شدم.با کنایه گفتم:
__کبابی و که سفارش داده بودید بانو خریداری شد افتخار بدید بیاید میل کنید لطفا.
__اخ که چقدر خوابم میاد نه دیگه ویار کبابم رفته باید زود تر میاوردی الان دیگه دوست ندارم بخورم من الان اب دوغ خیار میخوام.درست میکنی؟؟؟تورو جون بچه امون.
بد جور عصبانی شدم اون داره مادر میشه اونوقت جون بچه اشو قسم میخوره.بازو هاشو محکم گرفتم و گفتم:
__دفعه اول و اخرته که جون بچه امو قسم میخوری.متوجه که میشی؟؟؟
__من هر قتی بخوام جون بچه امو قسم میخورم اون فقط وفقط بچه منه.افتاد؟؟؟؟
انداختمش روی تخت و گفتم:
__چه غلطی کردی؟؟؟برای من خط ونشون نمیکشی فهمیدی؟؟؟دیگه هم از کلمه افتاد استفاده نمیکنی.اون بچه ام فقط بچه منه .تو لیاقت اون بچه و نداری.
__هه ببین کی داره این حرف و میزنه.این منم که اون و نه ماه تو شکمم نگه میدارم.این منم که باید به اون شیر بدم.این منم که درد زایمان و تحمل میکنم.من نه تو فهمیدی؟؟؟
__اشکال نداره بابتش بهت پول میدم.لازم به شیر دادنم نیست به دنیا که اوردیش گو رت و گم میکنی از زندگی منو بچه ام میری بیرون.
__چه عالی.پس بهتره همین الان از زندگیت برم بیرون چون هیچ بچه ای در کار نیس من از همون اول گفتم که هرکس بهت گفته من حامله ام مختو کار گرفته.تو منو به زور اوردی اینجا.یادت که هست پس همین الان میرم وسایلم و جمع میکنم از زندگی و خونه نحس تو میرم بیرون.
باور نمی کردم.یعنی اونا .اونا من وبه بازی گرفتن؟بچه ای در کار نیست؟؟؟داشتم می ترکیدم گفتم:
__نشنیدم.چی گفتی؟؟؟بچه ای در کار نیست؟؟؟
__بله درست شنیدی.این درمقابل تجاوزی که تو به من کردی چیزی نیست.درست نمیگم جناب تهرانی؟پس شاد باش چون یه بچه جلوت و نمیگیره.برو به کیف و حالت برس.
باورم نمیشه اون می خواست انتقامش و بگیره برای همین گفت بارداره.اون فکر می کنه چون من می دونم باردار نیست خوشحالم اما نمی دونه که من بچه رو فقط بخاطر خودش می خواستم.دیگه طاقت نیاوردم بلندش کردم و بدترین ومحکم ترین سیلی عمرم و بهش زدم.گفتم:
__همین فردا طلاقت و می دم.همین فردا.دیگه نمیذارم نیم ساعت تو خونه ام بمونی.حروم زاده
با مشت کوبید تو دهنم خشمم فروکش شدگفت:
__تو هم گوش کن من خودم یه لحظه تو این خونه نحس نمی مونم.اما این بار اول واخرته که به پدر و مادر من توهین میکنی اونا از تو پاک تر بودن.توف تو ذاتت که زورت به مرده ها میرسه .عوضی عقده ای.
تو تراس هال به اسمون نگاه میکردم.که صداش میومد.فورا دروقفل کردم.تا درست فکر نکردم کسی نباید از این خونه بره بیرون.تازه این موقع شب باید از رو جنازه ام رد بشه بذارم بره بیرون هرچند از دستش عصبانی ام اما دلیل نمیشه بذارم هر بلایی که خواست سرخودش بیاره..اون الان زن منه منم دوسش دارم ولش نمی کنم.اصلا طلاقش هم نمی دم.طلاق بدم که باسامان یا یه خر دیگه ازدواج کنه؟عمرا.هه ببین چه بلایی سر پسر بزرگ خانواده تهرانی اومده.داره به یه دختر از طبقه مت
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 121- رمان عشقم باران , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان روزای بارونی , رمــــــان زیبــا , *شهـــــر رمـــــــــان* , رمان در امتداد باران - رمانکده گلها 27 , دوسـ ـتـداران رمـان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46755

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا