تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشقم باران (فصل چهارم)



با مهرزاد وارد کافی شاپ شدم مارال نشسته بود جیغی کشیدم که همه مشتری ها داشتند چپ چپ بهم نگاه میکردند.بغلش کردم بوسیدمش مهرزاد و دید گفت:
__ پسرته همون که قبل از رفتنت باردار بودی؟
__اره.خیلی عوض شدی.
__تو بیشتر عوض شدی.خیلی ناز شدی راستی.باران من نامزد کردم.
__خفه؟واقعا؟
__اره.با اشکان.
چشام شد اندازه یه کاسه. افتاد.چشم افتاد کف سالن.
__نه؟جدا؟
__اره.خیلی پسر خوبیه ولی نمیدونم چرا از تو خوشش نمیاد.
__به ریش باباش خندیده.
__هه هه باران قضیه تصادف ساشا رو میدونی؟
__اره.
-_میدونی که دیگه بچه دار نمیشه؟
__چی؟واقعا؟
__اره دکتر گفته بچه اش نمیشه.می ترسم اگر بفهمه که مهرزاد پسرشه بخواد ازت بگیره.
__چطور ؟
__اخه یه بار به اشکان گفتم اگر باران یه بچه از ساشا داشته باشه چی میشه.گفت بچه رو ازت میگیره.
__مهرزاد پسر منه هیچکس هم هیچ حقی در موردش نداره.
__سعی کن ساشا نفهمه که یه پسر داره.
__نه من از اولم نمیخواستم بهش بگم.
__باران دلم خیلی برات تنگ شده بود.
__منم.
__مارال قول بده به اشکان وساشانگی مهرزاد پسر منه.
__باشه.حالا کی خواست بگه.
__قوربونت.
_-راستی شنیدی مادر سامان دوباره سکته ناقص زده؟
__چی؟نه چرا؟
__به خاطر دوری از خانوم.
__واقعا؟؟
__اره.امروز یا فردا برو پیشش
__باشه.
خیلی ناراحت شدم شیرین جون 8سال منو بزرگ کرد منو مثل سامان دوست داشت.اخه چرا چرا بعد از رفتم من همه چیز بهم ریخته.با مهرزاد به سمت خونه راه افتادیم تو راه مهرزاد گیر داد که بریم پارک منم کنار یه پارک نگهداشتم:
__مامان جونی من میلم تاب بخولم تو هم استلاحت کن.
__باشه .مهرزاد مراقب خودت باش.
__بوشه.
__این بچه کیه؟
برگشتم اشکان کنارم نشسته بود جواب دادم:
__بچه رادمان دایی سیماست.مثل بچه خودمه.
__جدا؟
__پ ن پ بچه خودمه از اقا لک لکه خواستم برام بیاره.
__خیلی بامزه ای.
__خودم میدونم.
__خوبه خودت میدونی.
__ممنون نیازی به این همه تعریف نیست.
__نه حقیقته.
__بعضی مواقع بهتره حقیقت نهفته بمونه.
__فقط بفهمم اون بچه بچه زرادمان نیست همچین بلایی سرت میارم..
__اهلش نیستی .درضمن چرا باید دروغ بگم اگر بچه خودم بود دیشب میاوردم خونه اتون. امروز رادمان اومدایران بچه اش ازمن خواست ببرمش پارک تازه من مادرخونده اشم.
__اها.من دیگه میرم
__برو دیگه برنگردی.
__به کوری چشم تو برمیگردم
__برگردی هم من نیستم.
__چه بهتر.
__خوبه.
بلند شدو گورش و گم کرد ای بمیری که تو هم لنگه داداشتی.تخس عقده ای.ایشالله نسلت از ریشه زده بشه که من راحت شم الهی قطار3بار از روت رد بشه.اخی نه مارال بیوه میشه.خب سه بار از روساشا رد شه.نه دیگه در اون صورت هم من بیوه میشم هم مهرزاد یتیم میشه.اصلا کی گفته قطار باید از رو کسی رد بشه.
*****
زنگ در و زدم سامان جواب داد:
__بله.
بینی مو گرفتم:
__اقا این ماهیانه ماو بیارید.
__باشه وایسا.
اومد پایین تا دروباز کرد پریدم بغلش اول نفهمید کی ام بعد منو از خودش جدا کرد در و بست تعجب کردم چرا اینطوری کرد؟دوباره درو زدم.اما کسی باز نکرد.داد زدم:
__شده باشه تا فردا صبح اینجا می شینم .
کنار در روی زمین نشستم.داشتم چیپس میخوردم که در باز شد.بازوم و گرفت هلم داد:
__از جلوی خونه من گمشو.
__نمیرم .تا شیرین جون و نبینم نمیرم.
__این دوسال کدوم گوری بودی که الان یاد ما افتادی؟
در حیاط باز بود فورا دویدم داخل .نه ساشا هم که داخل بود.بادست و زبون و کل اعضای بدنم یه سلام جانانه کردم.این که باز اخمو شد.
رفتم طبقه بالا شیرین جون داشت قران میخوند صبر کردم تا قرانش تموم شه.تموم که شد زانو زدم مقابلش باهام حرف نمیزد.داشتم گریه می کردم.نباید باهام قهر کنه:
__شیرین جون با من قهری؟
سکوت
__این دوسال اسپانیا بودم.روز های بدی نبود اما خب مشکلاتی بود.مثلا دوری از شما سامان ساشا مارال.دوستام غریبه بودن تویه کشور بیگانه.اینکه کسی وندارم که باهاش دردل کنم بی مادر بودن بی همدم بودن.یکدفعه دیدم بهترین خانواده ای که میتونستم و تو مادریدو پیدا کردم. شیرین جون تو 8 سال من و بزرگ کردی تو منو مثل سامان دوست داشتی اگر بخوای میتونی باهام حرف نزنی.باشه من میرم.
داشتم از اتاق می رفتم بیرون که گفت باران.داشتم از خوشحال بال در میاوردم.پرثیدم بغلش کردم که سامان هم اومد تو اتاقم حکم بغلم کرد و گفت:
__باران چطور تونستی؟مامان بعداز دومین سکته اش دیگه نتونست حرف بزنه.
الان اگر توجه کنید دوتا شاخ بالای سر من میبینید.دیدی؟ندیدی؟شیرین جون گفت:
__باران دیگه بدون خبر جایی نرو.
__من قوربون دستور دادن هات برم.چــــــــــــــــــشم.
__حالا برو میخوام بخوابم.
__داری بیرونم میکنی؟
__اره برو پایین پیش شوهرت.
__اما منو ساشا از هم جدا شدیم.
__من همه چیز و میدونم.نمیخواد دروغ بگی.
__از کجا؟
__مارال گفت.البته گفت کسی جز ما نمیدونه.
__وای من عاشقتم.
__برو دیگه.
پله ها رو اروم اومدم پایین.فقط کنار ساشا جا برای نشستن بود.سامان مشغول درست کردن اب میوه بود از تو اشپز خونه پرسید:
__شنیدم تو اسپانیا حسابی کیف کردی.با پسرا هم خونه می شی.
__خفه می شی یا خفه ات کنم.اونی که خبر و بهت رسونده اشتباه رسونده.
__اااپس اصل قضیه چیه؟
می خواستم لج ساشا رو در بیارم.گفتم:
__من تو اسپانیا با نامحرم هم خونه نبودم.
__پس با کی هم خونه بودی؟
__بین مهران و من برای این که تو خونه راحت باشیم صیغه خونده شده بود.
هه هه بد جور اخم هاش تو هم رفت.سامان اومد بیرون:
__پس شوهر کردی.
__خفه شو.
__ااااسوال پرسیدم دیگه.
__میخوام صد سال سوال نپرسی.
ساشا دم گوشم گفت:
__پس تو مادرید حسابی با شوهر جونت حال کردی.
یعنی من منفجر شدم.شوهرمن ساشاست اونم تو این دو سال ایران بود من چطور باحاش حال می کردم.برگشتم با نفرت تو چشاش نگاه کردم که نگاهش به لبام افتاد و خندید.خواستم حالشو بگیرم گفتم:
__شنیدم نمیتونی بچه دارشی. درسته؟خب غصه نخور می تونی یه بچه به سرپرستی بگیری.خوبه که من می تونم بچه دار شم.
__ تو چه غلطی کردی؟
__همین که شنیدی.ایییییی روانی ولم کن.
دستمو گرفته بود محکم کشیدش برد به سمت ماشینش.اخلاق گندش همینه دیگه حداقل یه ندا بده.اوخ پرتم کرد تو ماشین روانی باچه سرعتی می روند.جلوی خونه اش وایساد .اااااه چقدر این خونه یزرگ شده خونه اش و سه طبقه کرده بود.مچ دستمو گرفته بود منو میکشید. دکوراسیون خونه هم تقییر کرده بود.رفتیم بالا رفتیم داخل یکی از اتاق ها پس چرا نرفتیم تو اتاق خودش اصلا شاید اتاقشو عوض کرده. هلم داد رو تخت ولو شدم.با مشت کوبید به دیوار داد زد و پرسید:
__خوشحالی که دیگه بچه دار نمیشم؟خوشحالی من ناقصم و تو کامل.
__چی داری میگی.برای من اصلا مهم نیست.
__اره نبایدم مهم باشه.ولی برای من مهمه چون بخاطر تو من ناقص شدم.
__به خاطر من؟
__بله.
__چرا گردن من میندازی؟مگه من زدم ناقصت کردم؟
__گمشو بیرون.
__نمیرم.
__نمیری ؟
__نه.
__باشه .
بازو مو گرفت منو بندازه بیرون که از دستش فرار کردم پریدم روتخت:
__اخیش چه نرمه.
اونم پرید روتخت کنارم دراز کشید خواستم بلند شم که دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:
__حالا که خودت خوابیدی من نمیذارم بری .میخوای بدونی چرا ناقص شدم؟
__چند سانت بیشتر فاصله نداشتیم برگشتم سمتش تو چشماش نگاه کردم .سرمو به نشونه بله تکون داد.ادامه داد:
__وقتی صیغه طلاق جاری شد تو خواستی بری من اومدم دنبالت تا بهت بگم پشیمونم .اما تو رفته بودی.دویدم وسط خیابون که ماشین منو نوازش کرد.یه سه متری عقب تر پرتاپ شدم.
__خب.حقته.من که گفتم طلاق نمیخوام.
__الان چی؟ قبول میکنی دوباره با من ازدواج کنی؟
__نه.من فهمیدم تو یه ادم خودخواه پولداری که فکر میکنی می تونی همه چیز و با پول هات بخری اما کور خوندی من با پول خریداری نمی شم.من دوبار از یه سوراخ نیش نمیخورم.
__خوبه خودت خواستی من دیگه ازت تقاضای ازدواج نمی کنم .
__لطف می کنی چون در اون صورت کنف میشی.
دود داشت از سرش بلند می شد.هلم داد عقب از رو تخت بلند شد و گفت:
__حالا که همه چیزو شنیدی از خونه من گمشوبیرون.
__اوکی جوش نیار .
وایی غلط کردم .بازو مو محکم کشید افتادم تو بغلش .دستش داشت رو کمرم حرکت میکرد که هلش دادم عقب.گفتم:
__ادیوس سینیور.
__گمشو.
چند روزی میشه که وارد خونه جدید شدیم.اپارتمان سه طبقه است یه طبقه برای منو مهرزاد یه طبقه خونه بابا سهراب یه طبقه هم برای مهران.خونه من از همه کوچیک تر ونقلی ترهدکوراسیون هال تماما صورتی مبلمان .پرده و دیوارا صورتی.میدونم بچه گانه است اما چه میشه کرد؟من عاشق رنگ صورتی ام.اتاق مهرزاد ابی تخت دو طبقه که طبقه بلا تخت و طبقه پایین میز کامپیوتر و کتابخونه قرار داره. چسبیده به میز کامپیوتر کمد لباس قرار گرفته. دکور اتاق من سبز چیده شده بهم ارامش میده یه تخت که بافاصله کمی کنار دیوار قرار گرفته.دیوار با کاغذ دیواری سبز پوشیده شده .کتابخونه عظیمی هم دیوار سمت چپ اتاقمو دربرگرفته.اصلا شما چیکار به خونه من داری؟من حال تعریف کردن ندارم.هه هه هه.میترسم برای پسرم اتفاق بیوفته بچه همچین بد میخوابه که هر لحظه ممکنه از طبقه بالای تخت سقوط ازاد کنه.اصلا از اولم به دلم نبود تخت دو طبقه براش بگیرم.داشتم می خوابیدم که...باز تلفن زنگ میزنه تو گوشم اهنگ میزنه من گوشی و بر میدارم میگم:
__الو مرض داری؟
__من مرض ندارم کمک میخوام.کمک
__شما؟
__ببخشد خانوم من گوشیم شارژ نداره شماره تنها کسی و تونستم بگیرم مال شما بود خواهش میکنم کمکم کنید
__برو عمه اتو سر کار بذار نصفه شبی.
__خواهش میکنم من به کمکتون احتیاج دارم.من زخمی شدم.کمکم کنید .ادرسو بهتون میدم.خواهش میکنم.لطفا
دلم براش سوخت نکنه راست میگه.نکنه بمیره.حالا میرم چیزی نمیشه که.ماشین و روشن کردم.ادرسی و که داد خارج از شهر بود.جاده خیلی تاریک بود رسیدم به باغی که میگفت.الان هربلایی سرم بیاره کسی با خبر نمیشه.(خب مغز خر خوردی راه افتادی اومدی؟__نشد من یه چیز بگم مزه نپرونی؟)
__کسی اینجا هست؟
__کمک.کمک
صدا از سمت چاه میومد.رفتم سمت چاه بالاش ایستادم پرسیدم:
__کسی اینجاست؟؟
__خانوم خواهش میکنم کمکم کن.
چیکار کنم؟چیکار کنم؟اها فهمیدم.داد زدم:
__اقا من یه طناب میندازم داخل چاه شما دور خودت بپیچ سر دیگه اشو می بندم به ماشین ماشینم و حرکت میدم شمارومیکشم بالا.
__خوبه خوبه خواهش میکنم زود تر.
سر طناب و بستم به ماشین سر دیگه اشو انداختم تو چاه باشماره سه ماشین و روشن کردم کشیدم عقب.کم کم داشت میومد بالا فورا دویدم سمتش.باغ واقعا ترسناک بود اگر تنها بودم خودمو خیس میکردم(ایششش).کمکش کردم بیاد بالا اوه چه فوکول کروباتی هم هست کت و شلوار اسپورت مشکی.بایه کروبات سفید که تا سینه باز شده بود.موهای بلندش ریخته بود روی صورتش با چشمای عسلیش زل زد تو چشمامو گفت:
__ هیچوقت فراموشت نمیکنم.
__ممنون شما اینجا چی کار میکنید؟
__من مهندس عمرانم اومده بودم این زمین و ارزیابی کنم که پام لیز خورد افتادم تو چاه.ممنون که کمکم کردید.
__خواهش میکنم.ماشین دارید یا برسونمتون.
__نه ممنون ماشین دارم.اما باید از خجالت تون دربیام.
__همین که بیشتر مراقب خودتون باشید برام یه دنیا ارزش داره.ببخشید پسر من خونه تنهاست من باید برم.
__باشه.بازم متشکرم.
دستی براش تکون دادم از باغ خارج شدم خوشحالم که تونستم به یه نفرکمک کنم.از قدیم گفتن هیچ کار خدا بی حکمت نیست.(اورین. اورین).از اینجا ستاره ها بهتر دیده میشن.
میخواستم ستاره ای باشم.
بر شب تارنشانه ای.
حال خود شب تاری هستم.
بی نشانه ای.
و ستاره ای.
روز فوق العاده ای بود.بارون نم نمک از اسمون میوفتاد روزمین.نمیدونم چرا ولی روزای بارونی و از روزای گرم افتابی بیشتر دوست دارم.همین که چشمامو باز کردم دیدم مهرزاد تو بقل من خوابیده.قطره های بارون خودشون ومیکوبیدند به پنجره....هییییییییی مگه مرض دارین بچه ام خوابه بیدار میشه.گفتم از بارون خوشم میاد نه اینکه خودتون و محکم بکوبید به دیوار...
اخیش یه کش وقوسی به اندام زیبام دادم وارد مستراح عزیزم یار قدیمی شدم.اخی لبام باد کرده .چون شب ها رو صورتم می خوابم لبام و چشمام پف می کنه.تو وان حموم دراز کشیدم حموم اب گرم واقعا تو این هوا میچسبه(با شکم گرسنه داره حموم میکنه)داشتم فکر می کردم این پسره که دیشب نجاتش دادم کی بود؟چرا فقط تونست شماره منو بگیر؟چرا من قبول کردم نجاتش بدم؟چرا؟چرا؟اه اه اه از کارای که ذهنمو درگیر میکنه بدم میاد.دوست دارم همیشه خدا ذهنم اکبند بمونه.صدای زنگ خونه مجبورم کرد از تو حموم بیام بیرون حوله امو پوشیدم و در ورودی و باز کردم.سامان بود.اومد داخل:
__به به عجب خونه شیک و جمع و جوری داری.ماشالله سلیقه ات هم بیست و یک .
ناگهان من ذلیل مزده بدبخت شدم.مهرزاد از تو اتاق اومد بیرون داد زد:
__مامان من گشنمه.
سامان چند دقیقه ای و گیج بود بعد گفت:
__تو.یه بچه داری؟این پسر کیه؟پسره ساشاست؟یکی از دوستای اسپانیا ایت. د بگو دیگه لعنتی.
__خواهش میکنم سوال نپرس.
__باشه به ساشا میگم یه ازمایش دی ان ای بگیره.
__قسمت میدم به ارواح خاک پدرم و پدرت.نگو.بهش نگو من یه پسر دارم.سامان التماست میکنم.
__برات متاسفم باران تو واقعا خودخواه و خودپرستی.حالم از قیافه نحست بهم میخوره.
از خونه رفت بیرون.همیشه رو پدرش حساس بود به جون پدرش که قسمش میدادی عاجز می شد رگ خوابش دستم بود میدونستم چیکار کنم که به ساشا نگه.نشستم پای ماهواره.اخ جون سریال ترکی مورد علاقه منو داره میده.اما چون یه بار قبلا داده بود میدونستم نقش اصلی فیلم بیهتر اخر می میره.اخ دیدی چی شد یادم رفت غذای مهرزاد و بدوم براش غذا درست کرد قاشق قاشق میذاشتم تو دهنش.با چشمای سبزش بهم زل زد و پرسید:
__مامانی اون اقاهه ازت ناراحت شد ؟
__نه چرا؟
__چون من بچه توم.
__نه پسرم.
رفتم طبقه پایین.بابا سهراب خونه نبودمهرانم بیرون بود خودمو پرتاب کردم رو مبل.سیما داشت فیلم میدید.مینو جون هم در حال ناهار درست کردن بود که از تو اشپزخونه اومد بیرون گفت:
__باران جان مادر امروز مهمونی داریم همه فامیل ها و دوستامون و دعوت کردیم بردید اماده شید برای شب.
__چشم.
سیما اومد سمتم در گوشم گفت:
__باران بیا به بهونه خرید بریم بازار بگردیم.مهرزاد و میذاریم پیش مامان.
__باشه.
در عرض چند دقیقه هر دومون راه افتادیم.تو پاساژ ها و میگشتیم مخ بوتیک دار ها رو کار گرفته بودیم.وارد یه عطر فروشی شدیم.از فروشنده به اسپانیایی قیمت عطر شنل و پرسیدم.چند دقیقه ای نگاهم کرد .صدایی از پشتم شنیدم.همون مرده بود که تو چاه افتاده بود.به اسپانیایی گفت:
__دیشب که خوب فارسی حرف میزدی ؟چی شده یه شبه یادتون رفت.
سیما به اسپانیایی ازم پرسید:
__دیشب خونه نبودی؟
__حالا تعریف میکنم.
داشتم از مغازه میومدم بیرون که به فارسی گفت:
__من هنوزم به شما بدهکارم.شما کاربزرگی در حقم کردید.
__قابلی نداشت.
از پاساژ خارج شدیم یه عالمه اسباب بازی برای مهری جونم خریدم.پسرم عاشق تفنگ ابیه.خیابون ها خیلی شلوغ بودند.عجب تیپ های عجیب غریبی زدند.یه دختر از کنارم رد شد که مانتوش به زمین کشیده می شد .هه هه لابد میخواد به شهردادری کمک کنه زمین و جارو کنه.داشتم با گلکسی فون ام تو اینتر نت دنبال چند تا پاساژ خوب میگشتم که رفتم تو بغل یه نفر دستش دور کمرم حلقه شده بود.سرمو اوردم بالا نمیشناختمش ازش عذر خواهی کردم برم که گوشی مو گرفت جلوم:
__اینو یادتون رفت
__ممنون.
عجب روز کسل کننده ای بود .خسته و کوفته رفتم تو خونه مهری جونم هنوز طبقه پایین بود.یه نفس راحت کشیدم و خوابیدم.خواب بدی دیدم.خواب دیدم ساشا داره پسرمو ازم جدا میکنه هرچقادر التماس میکنم قبول نمیکنه.میگه:
__تو دوسال پسرمو ازم پنهون کردی.حالا تلافی شو باید ببینی.باید زجر بکشی.
نه.اگر بفهمه پسرمو ازم می گیره. ساعت ششه رفتم به سراغ کمد خوشگلم.یه لباس شب خوشگل طوسی که هم رنگ موهام و چشامه و پوشیدم.پیراهن بندی که تا روی زانو هام میرسید.موهامو فر کردم یه ارایش ملیح هم انجام دادم. سرویس طلا سفیدمو که شیرین جون چند سال پیش بهم داده بود و گذاشتم.ساعت تقریبا هفته.اومدم پایین بیشتر مهمون ها اومده بودند هرکدوم با یه دختر یا پسر در حال گفتگو بودند ترجیح دادم برم پیش مهری. تواتاق باباسهراب و مینو جون خوابیده بود .اخی بچه ام میخوابه چقدر مظلوم میشه.مثل فرشته ها. داشتم رو پاشنه ام راه میرفتم که صدای پام باعث نشه از خواب بپره.در وبستم اخخخخخ.خوردم زمین همه داشتند نگاه میکردند.نه دیگه مثل گذشته ها نیستم قبلا اگر زمین میخوردم خودم بلند می شدم.اما الان نمیتونم.یکی باید کمکم کنه.خودم نمیتونم دیگه اونقدر ها هم قدرت ندارم.یکی دستشو رو مچ پام گذاشت.تکونش داد و گفت:
__چیزی نیست.
سرمو بردم بالا از پشت پرده اشکم یه نگاه بهش انداختم اها یافتم این همونیه که امروز تو خیابون دیدمش همون که خورده بودم بهش یه لبخند کمرنگی رو لباش نشست و گفت:
__تو همیشه اینقدر کم هواسی؟
__نه نه .من.
__باشه.
بلند شد و رفت.ایشش چه خودشم می گرفت حالا یارو دکتره؟از کجا فهمیدی چیزی نیست؟مهمونی زهر مارم شد.ای بر پدر اونی که این جور کفش هارو افرید صلوات.تاالان چند نفر مثل من کنف شدن.به قول بابام که میگفت:
__ادم پنچری قطار بگیره کنف نشه.
یا مثلا به قول صحرا ادم دوجنسه به دنیا بیاد کنف نشه(هی سادیسمی من کی یه همچین حرفی و زدم؟__گفتی خودت یادت نیست)در طول مهمونی هرکس میومد سمتم تا پیشنهاد رقص بده یه جوری دکش میکردم.مثلا پسر دایی سیما بهم پیشنهاد داد که گفتم:
__نه ممنون.اخه من یه بیماری خاصی دارم که میترسم شما هم بگیرید.
__واقعا اسمش چیه.
__گال.این بیماری مسری کل بدن ادم و خال های چرکی دربر میگیره.
بیچاره گرخید.فورا رفت حتما برخونه اش خودشو تو ضد عفونی کننده میذاره که بیماری بهش سرایت نکرده باشه.هه هه هه
رضا دوست ساشا همون که تو کافی نت کنفش کرده بودم پرسید:
__این دوسال کجا بودی؟
__تو یه تیمارستان.
__واقعا چرا؟
__یه بیماری به اسم شیزو فرنی اسکیزو فرنی سادیسمی داشتم که در کل میشه گفت علاقه خاصی به تیکه پاره کردن مردا دارست.
__اها.من الان میام.
اره میخواست بگه پشت گوشتو دیدی منم دیدی.ترسو فورا فلنگ و بست.یوهاهاهاها....
دیگه حوصله مهمونی نداشتم گذاشتم مهرزاد پایین بمونه تو مادرید عادت داشت تو بغل مینو جون لالا کنه.مینوجون خوب میدونه چجوری بچه هارو خر کنه.ای خاک عالم این چه حرفی بود.هه هه هه.پیش به سوی تخت خواب گرام.

بزنش بزن بکش داشتم انگری برد بازی میکردم.اه چه بازی مزخرفی لپ تابم و پرتاب کردم گوشی وبرداشتم شماره سامان و گرفتم.جواب داد:
__بگو کار دارم.
__سلام.سامان یادته من تو کارخونه مواد غذایی تهرانی سهام داشتم؟
__ الان هم داری.
__میخوام سهامم و افزایش بدم.
__خب به من چه ربطی داره؟
__سامان.میدونم ازم ناراحتی ولی به پیر به پیغمر تقصیر من نیست من نمیتونم دودستی بچه امو تقدیمش کنم.سامان من موقعی که مهرزادو به دنیا اوردم تا 10 دقیقه مرده بودم بدنم تحمل به دنیااوردنش و نداشت نه ماه تو شکمم بود الان یک ساله ازوجود من تغذیه میکنه(خالی بند تو 10 ماه هم بهش شیر ندادی.__خفه)
__خب باشه.چرا گریه میکنی.
__ممنون.میخوام یکی از مدیر عامل ها بشم.
__باشه خانوم مدیر عامل.فعلا کاری نداری؟
__نه.بای.

گوشی و قطع کردم.مهرزاد گیر داده بود بریم پارک.موهاش بلند شده بود باید ببرم اریشگاه کوتاهشون کنه.یادمه مامانم بچه بودم موهامو پسرونه میزد تا قدم رشد کنه اما هنوز که هنوزه قدم رشد نکرده.یه شلوار جین و یه کت چرم تنش کردم.پیش به سوی پارک.تو ماشین مثل این ادمای خل باهم شعر میخوندیم.
__یه توپ دارم قلقلیه.میزنم زمین میره زیر زمین. من این توپ ونداشتم...
ترافیک همه جاو دربر گرفته بود.ماشین های اطراف با تعجب به مانگاه میکردند.مخصوصا با این شعرای عجیب غریبی که میخوندیم .
کنار پارک نگهداشتم.چون پنج شنبه است پارک خیلی شلوغ شده.مهرزاد مشغول تاب بازی بود .که خورد زمین.دلم هری ریخت پاهام سست شد خواستم بدوم سمتش که یه نفر رفت کمکش کرد بلند شه.رفتم جلو همون مرده بود که از تو چاه نجاتش دادم.سر مهرزاد داد زدم :
__چرا اینقدر شیطنت میکنی؟اگر اتفاقی برات میوفتاد من جواب بقیه ارو چی میدادم؟
__شما باید از خودتون خجالت بکشید این پسر هنوز بچه اس چطور باید مراقب خودش باشه؟شما که مادرش هستید باید ازش مراقبت کنید.
یه دختر بچه تقریبا 6 ساله اومد دست مرده رو گرفت و پرسید:
__بابا چرا دعوامی کنی؟
__چیزی نیست دخترم برو به مامانت بگو بریم.
حق داشت اگر من مهرزاد و میارم پارک منم باید مراقبش باشم.اون تازه 2 سالشه.بوسیدمش تاتونستم ازش عذر خواهی کردم.دوباره مشغول بازی شد اینبار منم باهاش بازی میکردم یاد بچگی هام افتادم.وقتی مامانم باهام بازی میکرد.ساعت 6 بعد از ظهر شده.نـــــه من چند ساعت اینجا بودم.10 تا مسید کال داشتم.سامان و مهران .به مهران زنگ زدم پرسید کجام منم جواب دادم با مهرزاد تو پارکم.به سامان زنگ زدم:
__الو؟سلام.
__سلام کاری داشتی؟
__اره.ببین سهام و گرفتم فقط مونده به نامت بشه.فردا میتونی بیای شرکت؟
__اره.ساعت چند؟
__ساعت 5.
*****
خدایا قلبم تند تند میزنه دو تا تقه به در زدم وارد سالن شدم منشی سرش .بالا اورد.نگاهی بهم کرد و پرسید:
__امری داشتید؟
__بله زند هستم.باران زند.
__بفرمایید رییس منتظرتون اند.
وارد اتاق شدم.خیلی بزرگ بود دکوراسیون نقره ای و مشکی داشت ساشا پشت میز بزرگش نشسته بود.سامان هم روی صندلی مقابل میز نشسته بود.منم کنارش نشسته ام پشت ساشا دیواری وجود نداشت همه اش شیشه بود واقعا نمای قشنگی داشت.ساشا گفت:
__خب اگر دید زدنتون تموم شد بریم سر اصل مطلب.
نگاهش کردم چقدر خوشگل شده بود صورتش سه .چهار .پنج تیغه شده بود..یه کت اسپورت هم پوشیده بود یقه لباسش به اندازه دوتا دکمه باز بود.استین کت و لباسشو تا زده بود دستای برنزه اش با اون دست بند قهوه ای و ساعت رادو یی که تو دستش بود واقعا قشنگ شده بود.برگه ای و جلوم گذاشت گفت:
__ بفرمایید
برگه رو باد
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 121- رمان عشقم باران , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان روزای بارونی , *شهـــــر رمـــــــــان* , رمــــــان زیبــا , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان در امتداد باران - رمانکده گلها 27 ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46754

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا