تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان ز مثل زندگی (فصل اول)



كنار پنجره ي عمرت نشستي و برگ هاي زرد زندگاني ات را بيهوده ورق مي زني !؟؟؟
بيهودگي هايت را ببلع ، نت هاي زندگي را بنويس ، كنار هم رديف كن ، بنواز ....
ز مثل زندگي ، ز مثل زيبا ، زيبايي مثل روح ، جسم ...
هـ مثل هست . هميشه هست و هستند (خدا ،تو ، او ).
د مثل دنيا .. د مثل ديدن ، ببين : زندگي زيبا هست ، اگر زيبا ببينيم ....

" تنها نيست آنكه تاريكي اتاقش و پرده ي سياه افكارش را در حصار كلمه تنهايي مي كشد ، خدا هم هست . هر روز با نقاب خورشيد طلوع مي كند . "
به نام نقاش زندگي .


يه حياط صد متري دو تا خونه ي رو به روي هم داشت كه متعلق به خانواده رادمان و فرهودي بود . خونه اي كه ارث پدري رادمان بوده و بهش تعلق گرفته بود و وقتي مي خواست شروع به ساخت و ساز كنه از اونجايي كه ساليان سال با باجناقش فرهودي همسايه بودند تصميم گرفتن شراكتي بسازند و با يه طرح خاص .يعني به جاي آپارتمان و برج دو خونه ي ويلايي تو يه حياط بسازند و كنار هم زندگي كنند .
حالا بعد سالها كنار هم زندگي مي كردند و بچه هاشون بزرگ شده بود . باقي فاميل هميشه نزديكي اين دو خانواده رو عجيب مي دونستند . همه اعتقاد داشتن روزي روابط اين دو خانواده بر هم ميريزه . ولي اون ها سعي مي كردند به چنين مسائلي فكر نكنند .
گلابتون تنها دختر فرهودي كه يك دختر زيبا و با چهره و حركات دلفريب بود از خانه بيرون رفت . مسير حياط را از چمن هاي كنار سنگفرش هاي حياط رفت تا زودتر برسه . در خانه ي رادمان هميشه براي ورود آنها باز بود و همچنين برعكس .
گلابتون وارد شد و گفت : سلام خاله .
لبخند رو لبان مهرناز خانم شكفت . با خوشرويي گفت :
ـ سلام گلاب جان ، خوبي ؟
گلابتون حرصش گرفته بود . بارها تذكر داده بود كه اسمش رو كامل صدا كنند ولي انگار حافظه دراز مدتشون ضعيف بود . از بچگي اكثراً او را گلاب صدا مي زدند و او واقعاً بدش مي اومد .
ـ خاله آن شرلي كجاست ؟
از عمد آهو رو با آن نام خطاب كرد . براي تلافي فراموش كار بودن آنها سر اسمش .
ـ خاله جون دخترم رو اون طوري صدا نكن ، آهو بالاس .
در حالي كه سمت پله ها مي رفت گفت :
ـ بيداره ديگه .
ـ نمي دونم . براي صبحونه نيومد گمونم هنوز خوابه .
ـ خواب زمستوني مي كنه ؟
در حالي كه دستش را روي نرده ي قطور چوبي كه رنگ قهوه ي تيره داشت ، گرفته بود پله ها را طي كرد .
در اتاق آهو را باز كرد و با ديدن او كه روي تخت خوابيده و يك پايش از لبه ي تخت آويزان مانده بود سمتش دويد . روي كمرش پريد نشست . آهو كمي دست و پا زد و بدون باز كردن چشمش "هوووووم" گفت .
گلابتون با كف دست به شانه ي عريان او كه يقه ي بلوز نخي اش با بي نظمي از شانه اش سر خورده بود زد و گفت : پاشو خرس خوش خواب .
آهو سعي كرد چشم هاشو باز كنه . با چشمان خواب آلود و نيمه باز گفت :
ـ ساعت ...
خميازه اي كشيد و گفت : چنده . !!؟
ـ ساعت 10 .
آهو شوكه سرش را بالا گرفت و گفت : واي نه ، پس مدرسه چي ؟
گلابتون خنديد و گفت : خنگه جمعه س .
انگار خيالش راحت شده بود . دوباره سرشو روي بالش برگرداند و گفت :
ـ خُب پس .
گلابتون نك موهاي نارنجي او را با سر انگشتانش گرفت كشيد و گفت :
ـ مي خواهيم بريم خونه ي باران اينا . مگه يادت نيست ؟
آهو چشمانش را باز كرد و نگاهش رو به سمت ساعت ديواري كه شكل مسخره ي آدمي كه در حال دويدن داشت و كله اش ساعت بود ، دوخت . ثانيه شمار قرمز ساعت را تا يه مسيري دنبال كرد و بعد گردنش رو چرخوند تا او را كه روي كمرش نشسته بود رو ببينه .
ـ باران رو آوردند خونه ؟
ـ آره ، تو كلاً تو هپروتي ها . پاشو آماده شيم .
آهو با دستانش سعي كرد اونو هُل بده .
ـ راحتي گير آوردي ؟
ـ پاشو .
ـ پاشو تا پاشم .
گلابتون خنديد و از روي كمر او پايين پريد .

آهو از روي تخت پايين غلتيد . در حالي كه به بدنش كش و قوس مي داد گفت :
ـ حالا تو چرا اومدي اينجا ؟
گلابتون ابرويي بالا انداخت و گفت : يادم باشه مثل تو مهمون نواز باشم .
آهو لبخند كجي زد و گفت :
ـ تو كه هر روز اينجايي به جاي مهمون شدي صاحبخونه .
گلابتون دست به كمر زد و گفت : نه اينكه تو كم ميايي خونه ي ما ، حالا تا از پنجره بيرون شوتت نكردم برو صورتت رو بشور .
آهو خنديد و گفت : حداقل از پنجره ي اتاق خودت بنداز كه كوتاهه ، اتاق من طبقه دومه بيافتم پايين سرم منفجر مي شه اون وقت تو ميشي قاتل .
ـ اگر اين موضوع به حقيقت بپيونده كه يه ملت نفس راحت مي كشن .
همون طور كه سمت سرويس بهداشتي اتاقش مي رفت گفت :
ـ از چي ؟
ـ از دست تو ديگه .
آهو گاهي وقت ها تو شوخي هاشون جدي جدي ناراحت مي شد . لبخند رو لباش محو شد و در دستشويي رو بست .
وقتي بيرون اومد ديد گلابتون داره كشو هاشو مي گرده . حوله صورتش رو انداخت طرفش و گفت : هي دنبال چي هستي ؟
گلابتون حوله رو روي تخت پرت كرد و گفت : نكن موهام به هم ريخت.
ـ اوه اوه ، ناز و ادات منو كشته .
وقتي كنار ميز آينه رسيد و نگاهش به خودش افتاد خنده ش گرفت . موهاي نارنجيش شونه نخورده و ژوليده بود . يقه ي لباسش طوري كج و معوج مونده بود كه انگار از كشتي برگشته . خنده ش گرفت . نگاهشو پايين داد . تو آينه به تصوير گلابتون نگاه كرد كه هنوز خم شده و داشت تو كشو رو مي گشت .
دوباره نگاهي به خودش انداخت . خسته شده بود از مقايسه كردن خودش و او . گلابتون چرا شبيه پري ها بود و خودش ...خودش ...خودش شبيه چي بود ؟ آن شرلي ...خنده اش گرفت . خودش هم قبول داشت كه اين اسم بهش مي اومد . وقتي بچه بود رنگ موهاش كاملاً قرمز بود و از بچگي همبازي هاش اونو آن شرلي صدا مي زدند . با بالا رفتن سنش رنگ موهاش به نارنجي مي زد . البته جاي شكرش باقي بود كه نارنجي تيره بود وگرنه بايد هويج صداش مي زدند . نه اينكه بعضي ها صداش نمي زدند ؟
يادش اومد يكي از پسر هاي محله شون يه بار بهش متلك گفته بود و وقتي او تصميم گرفت جوابشو نده ، پسر برگشته و به او گفته بود "مو هويجي بهت نمياد اين قدر افه بيايي ..."
گلابتون دست از گشتن كشيد با تعجب به او كه خيره به آينه بود و پلك نمي زد نگاه كرد و گفت :
ـ چيه از ديدن خودت كُپ كردي نه ؟ منم هر بار مي بينمت همين شوك ها بهم دست ميده .
آهو پلك زد برگشت سمت او و گفت :
ـ برو گم شو ها.
گلابتون شونه رو از روي ميز برداشت با دسته اش زد تو سر او و گفت :
ـ بيا آن شرلي موهاتو شونه بزن .
آهو داشت دوباره ناراحت مي شد كه به خودش دلداري داد "خيلي هم دلم بخواد . من عاشق شخصيت آن شرلي هستم . تازه به اون معروفي ..."
گلابتون شانه هاي او را تكان داد و گفت :
ـ بابا زياد تو شوك نمون يهو قلبت ايست مي كنه ها .
آهو پوزخندي زد و شونه رو گرفت . به آرامي شروع كرد به شونه زدن موهاش . نگاهش تو آينه بود ولي سعي كرد به ظاهرش فكر نكنه . موهاش وقتي مرتب مي شد مجعد و زيبا بود . فقط رنگش رو دوست نداشت .
براي اينكه افكارش رو پس بزنه شروع كرد به حرف زدن .
ـ دنبال چي مي گشتي ؟
ـ يه دست لوازم آرايش درست و حسابي . ولي حيف كه پيدا نكردم .
آهو خنديد و گفت : وسايل هاي خودت رو كم آوردي اومدي سراغ من ؟
ـ اومدم با هم آماده شيم . ولي اينجا قحطيه ، بريم خونه ي ما . تو كه آرايش نمي كني . لباس هاتو بردار بريم اونجا عوض كن .
خودش رفت بيرون و آهو زود تصميم گرفت كه چي مي خواد بپوشه . لباس هاشو برداشت و همان طور كه نا منظم در دستش نگه داشته بود از اتاق خارج شد و مثل كسي كه دنبالش كرده باشند از پله ها پايين رفت . مهرناز خانم از آشپزخونه بيرون اومد .
ـ سلام مامان .
ـ سلام دخترم . كجا با عجله ؟
ـ ميرم با گلاب آماده شيم .
ـ صبحونه چي ؟
ـ نه آماده شدم بعداً مي خورم .
ـ اون موقع لباس هاتو لكه مي كني ، بيا اول يه چيزي بخور .
ـ پس خونه ي خاله مي خورم .
اينو گفت و از در خارج شد . اون قدر با عجله رفته كه پايش كف حياط خورد . تازه يادش اومد دمپايي بپوشه .
بعد سمت خونه ي رو به رو كه خونه ي خاله ش بود دويد .
با صداي بلند گفت :
ـ سلام خاله سلام عمو .
هميشه شوهر خاله هاشون رو عمو صدا مي زدند . وقتي جواب سلامش رو گرفت سمت اتاق گلابتون كه در همان طبقه ي همكف بود رفت در رو يهو باز كرد . گلابتون ترسيد پيرهنش را جلوي تنش گرفت و برگشت . با ديدن او گفت :
ـ تويي ديوونه ؟
آهو خنديد و گفت : پس مي خواستي كي باشه ؟
ـ فكر كردم دامونه .
ـ خب اون كه داداشته ، محرمه ببينت مسئله اي نيست .
ـ در رو ببند چرت و پرت نگو .
آهو با پا در رو بست و گفت : مجبوري وسط اتاق خودت رو لخت كني ؟
گلابتون در حالي كه لباسشو تنش مي كرد گفت :
ـ به جاي فضولي تو هم حاضر شو .
آهو لباس هاي مچاله شده تو دستش رو روي تخت او انداخت و با يه دست شكمش رو گرفت و گفت :
ـ من چيزي نخوردم برو يه چيزي برام بيار .
ـ نميشه ، چيزي ميل داري برو آشپزخونه ، اتاقم كثيف ميشه .
ـ اي اي ...
نگاهي به اتاق او كه از پاركت تا شيشه هاي پنجره برق مي زد انداخت . او هيچ وقت نمي تونست مثل گلابتون باشه ، منظم ، زيبا ، دلبر ، خوش صدا ، خوش صحبت ...
گلابتون جلوي چشم هاي او بشكني زد و گفت :
ـ كجايي تو ؟ زود بيدارت كردم ؟ هنوز خماري ....
آهو خنديد و سمت تخت رفت تا لباس بپوشه .
وقتي آماده شدند آهو گفت : بريم ؟
گلابتون برگشت به او نگاه كرد و گفت : نمي خواي يه كم آرايش كني ؟
ـ نه .
ـ يه چيزي به پوستت بزن .
ـ نه نمي خواد پوستم كه سفيده .
گلابتون معني دار لبخند زد و گفت : آره منم پوستم سفيده ولي پوست تو يه كم كاله .
گلابتون ابروهاي قهوه اي شو بالا داد و به او نگاه كرد . آره راست مي گفت . پوست گلابتون زيادي لطيف و خوشرنگ بود ولي پوست او سفيد كال بود . تازه روي گونه هايش كك و مك هايي داشت كه ازشون متنفر بود . هر چند به خاطر كمرنگ بودنشون روزي هزار بار شكر مي كرد .
گلابتون به لواز آرايشش اشاره كرد و گفت : برات رژ گونه بيارم ؟
آهو دستشو تو هوا تكون داد يعني نه .
گلابتون در كشو رو بست و گفت : پس بريم . آهو شالش را از روي تخت او برداشت و با هم راه افتادند . تو سالن كسي نبود . گلابتون در رو قفل كرد و با هم راه افتادند .
ـ واي فكر كن باران الان چه شكلي شده .
ـ چه شكلي شده ؟
ـ هم از قيافه افتاده هم چاق شده ، بايد كلي بره تناسب اندام تا بدنشو رو فرم بياره . حالا بشه شبيه قبل بارداريش يا نه با خداست .
به او نگاه كرد و گفت :
ـ به چي مي خندي ؟
آهو خنده ي ريزش را فرو خورد و گفت : به تو ...
گلابتون اخم ظريفش رو به او نشون داد .
ـ تو حق داري به من بخندي ؟
ـ آره ميبيني كه دارم مي خندم . فكرش رو كن تو ازدواج كني بعد بچه بياري ...اندامت چي بشه ....ديدني . ديدني .
كاملاً حرص گلابتون رو در آورده بود . اودر حالي كه بيني سربالايش رو به آسمان بود با اطمينان گفت :
ـ حالا كي گفته من بعد ازدواج بچه ميارم ؟
آهو با تعجب گفت : نمياري ؟
ـ نه .
ـ واه مگه ميشه ؟
ـ چرا نشه ؟ كاملاً دست خودمه .
ـ مطمئن باش هيچ مردي حاضر نميشه از خودش بچه نداشته باشه .
گلابتون پوزخندي زد و گفت : اوه اوه چه با تجربه . ولي جهت اطلاعت هر كي منو بخواد بايد با تموم شرايط بخواد وگرنه من كه چيزي رو از دست نمي دم ، ردش مي كنم .
آهو خنديد و گفت : اگه عاشقش بشي چي ؟
انگار آهو جوك گفته بود . همان طور كه راه مي رفتند شكمش را نگه داشته و مي خنديد . وقتي خنده در گلويش ته كشيد گفت :
ـ من صيد ميكنم ولي صيد نمي شم .
***

وقتي وارد خونه ي رادمان شدند همه اونجا جمع بودند . نازيلا و شهنام مادر و پدر گلابتون ، دامون برادرش و مهرناز و جهان پدر و مادر آهو . دامون به محض ديدن اونها گفت :
ـ شما دو تا فسقلي كجا بوديد ؟
آهو ريز ريز خنديد و گفت : لباس عوض مي كرديم .
ـ شما مگه دم هم هستيد ؟ به خدا شك مي كنم تو بدناتون آهنربايي چيزي كار گذاشته باشن كه هر جا بريد به هم مي چسبيد .
گلابتون با ناز روي مبل كنار شهنام پدرش نشست و او دستش را دور شانه اش انداخت .
ـ نمي خواهيم بريم ؟
مهرناز خانم جواب داد : چرا بريم دير هم شده .
همه با اين حرف بلند شدند تا به خونه ي باران كه دختر خاله بزرگه شون بود و دوره نقاهتش رو مي گذروند بروند . آهو سوار ماشين فرهودي شد و مهرناز خانم در عوض رفت سوار ماشين رادمان شد تا تو مسير راه با خواهرش هم صحبت بشه .
آهو و گلابتون روي صندلي عقب كنار هم نشسته و حرف مي زدند .
ـ مي گم ها چرا صبح داريم مي ريم خونه شون ؟ مگه باران با اون حالش مي تونه پاشه غذا درست كنه ؟
گلابتون قري به گردن و دستش داد و گفت : نمي دوني مامان هاي ما چه قدر مهربونن ؟ قراره خودشون آشپزي كنن .
ـ يعني بريم خونه ي باران اينا و ماماناي ما آشپزي كنن ؟
ـ پـَ نـَ پـَ از همين جا غذامون رو مي پزيم و برميداريم ميريم خونه ي باران اينا .


دامون كه در صندلي جلو كنار راننده لم داده و از آينه بغل آنها را نگاه مي كرد با حرف آخر گلابتون خنديد . آهو كه كنار پنجره سمت راست نشسته بود نگاهي به داخل آينه انداخت و با ديدن دامون كه بيني شو چروك انداخته بود و خنده ش به لبخندي مبدل شده بود نگاه كرد و گفت : به چي مي خندي ؟
دامون لبخند شيطنت باري زد و از آينه به او چشم چشم و گفت : به شما دوتا .
گلابتون به خودش زحمت داد تكيه شو از صندلي برداشت به سمت جلو خم شد ضربه ي نمايشي اي كه شانه ي برادرش زد . بعيد بود از آن همه ظرافت كه خشن باشد و گفت :
ـ مگه ما خنده داريم ؟ !!!
دامون دستش را روي شانه اش گرفت و با گفت : آخ آخ دختر دست چند كيلوييه ؟
گلابتون مليح خنديد و آهو پرسيد : جدي جدي به چي ما مي خنديدي ؟
شهنام نيم نگاهي به پسرش انداخت و لبخند براشون زد .
ـ جدي شوخي داشتم به حرفاتون مي خنديدم ، شما هم دوست و دشمنيد ها ...
آهو اخمي رو پيشاني نشاند و گفت :
ـ تو چرا به حرفاي ما گوش مي دي ؟ شايد ما دو كلوم حرف خصوصي داشته باشيم.
دامون با اطواري زنانه دستش را در هوا چرخاند و گفت :
ـ واي مامانم اينا ...حرف خصوصي ؟ به من چه ...ولوم رو بياريد پايين ، ماشيني كه از كنارمون هم رد مي شد اشاره زد گفت صداتون به گوشش خورده . اونم داشت برا شما مي خنديد ...
ـ هه هه بانمك .
دامون وقتي مورد تمسخر خواهرش قرار گرفت گفت :
ـ بفرماييد من آهنگ مي زارم ، شما هم با ولوم بالا گفتگو كنيد ، چيزي نميشه . گوشاي من كه مشغوله ...
اون قدر صداي ضبط رو بالا برد كه شهنام دستش را سمت دستگاه پخش ماشين برد ، صدا رو كم كرد و گفت :
ـ ما آخر از دست شما جوون ها كر ميشيم .
دامون با تعجب ساختگي اي گفت : كدوم جوون ها بابا ؟ عينك هم زده باشي يا بايد منو دو تا ببيني يا چهارتا ، چرا منو سه تايي مي بيني پس ؟
شانه هاي شهنام از خنده بالا و پايين مي شد ، در حالي كه هر دو دستش روي فرمون بود .
ـ باور كن بابا جون ، من يكي ام شما منو سه تا مي بيني ؟ اگه اين دو تا پيرزني كه پشت نشستن رو مي گيد بايد بگم اينا اواخر عمرشون رو سپري مي كنن ، عينك نزديد ، بزنيد حله .
گلابتون رشته ي بحث رو گرفت :
ـ تا چند دقيقه پيش ما فسقلي بوديم الان شديم پيرزن ؟
دامون در حالي كه از حرفي كه مي خواست بزنه جلو جلو خنده اش گرفته بود گفت :
ـ خب شما پيرزن هاي فسقلي هستيد ...
شهنام با پسرش خنديد . آهو هم در مقابل حس قلقلك آور حرف دامون مقاومت نكرد . ريز ريز خنديد . گلابتون چپ چپ و توبيخ كننده به آهو نگاه كرد ولي او هم لبخندي كه گوشه هاي لبش رو بالا داده بود رو نتونست مخفي كنه .
تموم مسير رو با خنده و شوخي طي كردند . در ماشين رادمان هم موضوع حول صحبت هاي زنونه ي مهرناز و نازيلا خانوم چرخيد .
جلوي آپارتمان باران رسيدند . جاي پاركينگ توسط همه ي همسايه ها پر بود . رادمان ماشينش رو زير پنجره ي آپارتمان پارك كرد و فرهودي براي تنگ بودن كوچه ماشين رو كمي دور تر و با فاصله از خونه ي باران پارك كرد .
همگي پياده شدند و سمت آپارتمان رفتند . آهو زنگ رو زد . بهرام ، شوهر باران از پشت اف اف با ديدن اونها خوش آمد گفت و در رو باز كرد . آهو به در نزديك تر بود ولي ايستاد تا اول بزرگترها برن داخل .گلابتون كه جزو آخرين نفرات بود راه افتاد داخل . آهو هم پشت سرش راه افتاد كه دامون پشت او با فاصله كم ايستاد لبش را به گوش او نزديك كرد و گفت :
ـ حالا براي همه احترام و براي ما نه ؟
آهو برگشت او را نگاه كرد و گفت : اِ تو اينجايي ؟ نديدمت .
دامون لبخند كجي زد و گفت :
ـ كلاً منو ريز مي بيني نه ؟ !!!

آهو ابرويي بالا داد و به سمت آسانسور رفتند . پدر و مادرها سوار شدند و چون ظرفيت پر بود سه تا بچه ها پشت در آسانسور موندند . دامون نگاهي به آن دو كرد و گفت : بياييد از پله ها بريم .
گلابتون سريع مخالفت كرد : نه چه كاريه ؟ خسته ميشيم .
ـ شما سوسول هستيد من كه رفتم .
دامون اين رو گفت . سمت پله ها دويد . آن دو به هم نگاه كردند وقتي آسانسور به طبقه همكف رسيد سوار شدند و آهو دكمه طبقه ي چهارم رو زد .
وقتي به طبقه ي موردنظر رسيدند ديدن دامون هم رسيده و نفسش رو عميقاً بيرون ميده . گلابتون خنديد و گفت : مجبوري ؟
و سمت در رفت كه باز مونده بود . آهو هم از كنارش گذشت و گفت :
ـ ولي خوب رسيدي ها ...
دامون همون طور كه تنفسش رو تنظيم مي كرد دو انگشتش را به نشانه ي حرف V (پيروزي) بالا برد . آهو پشت سر گلابتون وارد شد . بهرام با رويي خوش به استقبالشون اومد . اونها هم به گرمي سلام كردند و دوباره تولد بچه شو تبريك گفتند . بهرام هم رفت جلوي در واحد تا با دامون سلام كنه .
آهو با ديدن برادر بهرام كه با ديدنشون بلند شده بود جلوي گوش آهو گفت :
ـ واي اين بهروز هم اينجاست كه .
آهو هم به آرامي گفت : تو رو چي كار داره ؟
ـ ازش خوشم نمياد .
آهو شانه اي بالا انداخت و با هم رفتند جلو و سلام و احوالپرسي كردند . باران با بچه اش روي تختي كه به طور موقت تو سالن آورده بودند ، دراز كشيده بود . آهو با ديدن بچه ي باران سريع رفت لبه ي تخت نشست و گفت : اوخي نازي .
گلابتون هم با فاصله از بچه لبه ي تخت نشست تا كمي از روي كنجكاوي بچه رو نگاه كنه . بچه در آغوش باران بود . آهو با هيجان گفت :
ـ چه دوست داشتنيه .
باران لبخند پرمهري زد و به پلك هاي نازك و بسته ي كودكش نگاه كرد .
ـ مي تونم بغلش كنم ؟
ـ آره آهو جان .
ـ بيدار نشه .
باران به آرامي او را از آغوشش جدا كرد و روي دو تا دست آهو گذاشت و گفت :
ـ مواظبش باش .
آهو با خوشحالي بچه رو گرفت تو آغوشش نگه داشت و با حس خوبي به اون موجود ظريف كه پلك هاشو بسته بود نگاه كرد . نگاهشو از مژگان روشن كودك گرفت و رو به گلابتون گفت :
ـ ميخواي تو هم بغلش كني ؟
گلابتون دست هاشو كمي بالا برد و گفت : نه نه .
ـ چرا آخه ؟
گلاب حتي وقتي آهو بچه رو داشت حس خوبي نداشت . هيچ دلش نمي خواست اون موجود شكننده رو بغل كنه . سرش رو به طرفين تكان داد . ولي آهو مصرانه گفت :
ـ بيا يه كم بغلش كن ، ببين چه ناز و كوچولوهه .
گلابتون لب هاشو از حرص روي هم فشرد . اگه بجه بغلش نبود و باران آنجا حضور نداشت بي شك پس گردني اي به او مي زد . باران خنديد و گفت :
ـ آهو جان ، گلابتون ميترسه !
آهو با تعجب گفت : از چي مي ترسه ؟
ـ خب خودم هم اول مي خواستم بغل كنم يه كم مي ترسيدم ، اين قدر كوچيك و ظريفه .
گلابتون سريع تاييد كرد : آره آدم ميترسه از دستش بيافته .
آهو از اين حرف كمي ترسيد اگه بچه از دستش مي افتاد چي ؟ محكم تر او را به خودش فشرد . به پايين تخت و پاهاش نگاه كرد . اگه مي افتاد ؟!!!
از افكارش ترسيد و بچه رو به آغوش باران بازگردوند .
گلابتون بلند شد و گفت : بيا بريم رو مبل .
و بدون اينكه منتظر بشه رفت نشست رو مبل ولي تا سر بلند كرد ديد رو به روي بهروز نشسته . اعصابش خورد شد مخصوصاً وقتي او با يه لبخند محو نگاهش مي كرد . سريع مسير نگاهشو گرفت و به آهو كه هنوز لبه ي تخت نشسته بود انداخت .
ـ آخر سر اسمش به توافق رسيديد ؟
باران لبخند زد و بهرام گفت :
ـ نمي دوني آهو چه اختلاف نظري رو اين اسم داشتيم .
آهو سري تكان داد و گفت : آره خبر دارم . آخر چي شد ؟
بهرام به آرامي گونه ي دخترش رو نوازش كرد و گفت : درسا كوچولوي باباشه . شما هم درسا خانوم گل صداش كنيد .
آهو خنديد و به آرامي به پوست نرم سر بچه دست كشيد . موهاي كم پشتش به شدت لطيف بود .
دامون اومد كنار گلابتون نشست و باعث شد حواسش رو از آهو پرت كنه وقتي دوباره برگشت با تعجب ديد بهروز هنوز داره نگاهش مي كنه .
اخم هاشو تو هم كرد و نگاشو گرفت . بحث خانم ها سر باران و دختر كوچولوش بود و آقايون هم سرگرم بحث هاي اقتصادي بودند . گلابتون كه حوصله ش سر رفته بود به آهو اشاره زد كه بره پيشش . آهو انگشتش رو كه لاي دست مشت شده ي درسا بود به آرامي بيرون كشيد از لبه ي تخت بلند شد و رفت پيش گلابتون نشست .
ـ كشتي بچه رو چرا ولش نمي كني ؟
ـ اَ بي ذوق . خب ولش كردم ديگه .
ـ ميگم تو اين هفته مياي بريم سينما ؟
ـ سينما ؟ براي چي ؟
گلابتون به آرامي اداشو در آورد و گفت : مخ نخوديت چي مي گه ؟ سينما بريم فيلم ببينيم ديگه .
آهو ريز ريز خنديد و گفت : پروفسور نمي گفتي من آي كيوم راه نمي داد ها .
ـ خب پس چرا مثل خنگا ميپرسي سينما براي چي ؟
ـ براي اينكه يه دفعه اي موندي اونم وسط مهموني ميگي برنامه ي سينما رو بريزيم؟
ـ يه دفعه اي كجا بود ؟ متين ديروز پيشنهاد داد و بچه ها موافقت كردند .
ـ خب پس برنامه هم ريختيد .متين كي اين پيشنهاد رو داد كه من نشنيدم ؟
گلابتون در حالي كه سعي داشت نخنده گفته :
ـ زنگ تفريح ، شما رفته بودي دستشويي .
و لبخندي زد . آهو سري تكون داد و گفت :
ـ نمي دونم بايد فكر كنم .
ـ زياد فكر نكن مخت هنگ مي كنه .
برگشت گلابتون رو كه داشت لبخند مي زد و نگاه كرد و گفت : ببين گلاب ...
نگذاشت حرفش رو تكميل كنه و گفت : گلاب خودتي ، آن شرلي ...
ـ من آن شرلي ام افتخار مي كنم ولي تو هم قبول كن گلابي ...
بهروز با لبخند به مشاجره ي آن دو نگاه مي كرد . هر چند آروم و زمزمه وار بحث مي كردند ولي فهميد بينشون اختلاف افتاده .
آن دو هنوز در گير و دار بحث بودند كه مهرناز و نازيلا خانم رفتند آشپزخونه براي تدارك ناهار .
بالاخره آن دو از بحث خسته شده و آرام گرفته بودند . گلابتون درحالي كه آرنجش را به دسته ي مبل تكيه داده بود دستش را زير چونه زده و ليست گوشي شو چك مي كرد . آهو هم با لبخند از دور داشت درسا رو كه بيدار شده و آروم بود رو نگاه مي كرد . بالاخره موقع صرف ناهار شد . همه دور هم نشتند و غذا در سكوت و آرامش صرف شد .
بعد ناهار آهو با كنجكاوي دوباره رفته و پيش باران نشسته و شير خوردن درسا رو نگاه مي كرد . گلابتون روي مبل نشست و براي او كه از نظرش مثل رنگ نديده ها به بچه مي چسبيد پشت چشم نازك كرد . گوشي شو برداشت كه ديد دو تا پيام از طرف ترنم يكي از همكلاسي هاش داره . هر دو رو خوند .
"گلابتون امتحان فردا رو تا كجا خوندي ؟ "
"گلابتون با تو ام چرا
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 81- رمان زندگی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ایرانی و عاشقانه ز مثل زندگی | #NEGAR# کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـانخـــــــــــانـه - رمان سهم من از زندگی{کامل} , رمــــــان زیبــا , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46752

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا