تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان ز مثل زندگی (فصل هشتم)




آهو نگاهش كرد و گفت : دوستمه .
ـ دوستت ؟!!!
ـ آره چرا تعجب كردي ؟
ـ چرا لباس هاي پسرونه پوشيده ؟
آهو پوفي كشيد و براش توضيح داد كه نيمه شب ترسيده و تنها بود پيش اونها اومده . گلابتون جلوي در خانه آهو منتظر بود .
گفت :
ـ پس تاليا چي شد ؟
آهو : داره مياد .
دامون : عليك سلام .
گلابتون خنديد و گفت : سلام .
ـ آهو گفتي اسمش چي بود ؟
آهو ابرويي بالا انداخت و گفت : من نگفتم .
دامون به پشت سرش دستي كشيد گفت : يعني بگو .
آهو : تاليا .
دامون : اِ اين همون دختره س ؟ يه بار گلاب حرفش رو زده بود ....
يه دفعه گلابتون جيغ زد : گلاب خودتــــــــــي .
دامون در حالي كه شونه هايش از خنده بالا و پايين مي شد نگاهش رو از گلابتون گرفت به آهو دوخت و گفت : همون همكلاسي تون ؟!!كجايي بود ؟
آهو : مكزيكي .
دامون نگاهي به گلابتون انداخت و گفت : بي بخار ها يه آستيني برام بالا بزنيد .
گلابتون با تعجب نگاهش كرد و گفت :
ـ جدي ازش خواستگاري كنم ؟ دختر خوبيه ...
دامون خنديد و گفت :
ـ نه يه جور نگو كه يه دفعه اي زياد خوشحال بشه ، پله پله .
آهو : يعني چي ؟
دامون به نگاه گيج آهو خنديد و گفت :
ـ يعني مي خوام باهاش دوست شم ، خوشگله .
آهو چشم هاشو ريز كرد و با حرص گفت : پاشو برو دامون تا تيكه تيكه نشدي .
دامون با خنده دست هاشو بالا برد و در حالي كه عقب عقب سمت خونه شون مي رفت گفت :
ـ ثواب داره ، بهش فكر كنيد .
گلابتون نگاهش رو از دامون گرفت و به مسير ديگه اي دوخت . تاليا آروم آروم مي اومد.
ـ من اومدم بچه ها .
آهو دستش رو گرفت و گفت : بيا ببين كدوم لباس رو دوست داري .
تاليا : هر چي باشه ، فرقي نمي كنه .
تاليا و آهو و گلابتون به طبقه بالا رفتند و تو اتاق آهو براي تاليا لباس انتخاب كردند. آهو بهش يه روپوش سرمه اي نخي كوتاه با يه شال سرمه اي داد . گلابتون بهش گفت كه با تيپش شلوارش جور در نمياد . براي تاليا اهميتي نداشت اما آهو با اصرار شلوار پارچه اي سفيدي بهش داد ، به خط اتوش اشاره كرد و به تاليا گفت :
ـ زياد نپوشيدمش ، آخرين بار هم دادم خشكشويي .
تاليا شلوار رو هم پوشيد و گفت : اين چه حرفيه ؟ بابت همه چي تشكر مي كنم .
گلابتون : تنهايي مي خواي بري ؟
تاليا : آره ، مشكلي نيست .
گلابتون : مطمئني ؟
تاليا : آره ، ميرم بيمارستان از اون ور هم با بابام ميرم خونه .
آهو : پس گوشيت رو روشن بگذار .
تاليا : ok عزيزم .
با هم از پله ها پايين مي رفتند كه ديدند دامون روي مبل نشسته و ظرف ميوه جلوي خودش گذاشته .
آهو : دامون اينجا چي كار مي كني ؟
دامون هر سه رو نگاه كرد و گفت : دارم از خودم پذيرايي مي كنم .
گلابتون : مگه تو خونه خودمون ميوه نيست ؟
دامون : ميوه كه هست ولي مامان و خاله داشتند حرفاي زنونه مي زدند گفتم در حضور من معذبم نباشن ، اومدم اينجا .
بعد تك خنده اي كرد و مشغول ميوه پوست كندن شد .
آن سه آخرين پله را هم طي كردند و آهو گفت :
ـ خب مواظب خودت باش .
تاليا سريع صورت آن دو رو بوسيد و گفت : مرسي بچه ها ، ممنتونم .
گلابتون : خواهش مي كنم عزيزم ، مواظب خودت باش .
تاليا : چشم خداحافظ .
آهو : بمون تا جلوي در باهات مياييم .
دامون : جايي ميريد ؟
آهو : ما تا جلوي در ، تاليا داره ميره .
دامون از خوردن دست كشيد و گفت : كجا حالا ؟ بوديد ؟ در خدمت باشيم .
تاليا لبخند تشكر آميزي زد و گفت :
ـ ممنون بايد برم پدرم مرخص ميشه .
دامون : آخي خدا بد نده ، پدر طوريشونه ؟
ـ بله ناراحتي معده داره .
ـ خب تنهايي ميريد بيمارستان ؟
ـ بله .
آهو : ما گفتيم بريم باهاش ولي قبول نكرد .
دامون دنبال سر آنها تا جلوي در رفت و رو به تاليا گفت :
ـ تنهاييد منم باهاتون بيام ، من دارم ميرم كلاس گيتار .
گلابتون لبخند موذي اي زد و گفت :
ـ اين ساعت تو كلاس گيتار داري ؟
دامون براي او چشم غره رفت و گفت :
ـ دارم ميرم با استادم كلاس هامو هماهنگ كنم .
تاليا سري تكون داد و گفت :
ـ گيتار كار مي كنيد ؟
دامون با لبخند گفت : آره .
تاليا : حرفيه ؟!!!
دامون نگاه تهديد آميزي به گلابتون و آهو انداخت بعد رو به تاليا گفت :
ـ بله حرفه اي .
تاليا : خيلي خوبه ، موفق باشيد .
ـ ممنون زنده باشيد .
تاليا به گوشيش نگاه كرد و گفت : خب من ميرم بچه ها .
دامون : تعارف مي كنيد ؟ مي خواهيد باهاتون بيام ؟
تاليا : نه ممنون بچه ها زنگ زدند آژانس .
دامون : دوچرخه تون اينجا مي مونه ؟ نگران نباشيد ، بعدا براتون مياريم .
تاليا : نه مي گذارم پشت آژانس مي برم .
آهو ريز ريز خنديد و دامون ديگه چيزي نگفت و تاليا خداحافظي كرد و آهو و گلابتون تا جلوي در بدرقه اش كردند .
وااااااااي باورم نمي شه آخرين امتحانه ، تو باورت ميشه گلاب ؟
گلابتون با لحن خسته اي كه ناشي از زود بيدار شدن صبحش بود گفت :
ـ گلاب و مرض ، گلاب و سياه سرفه ...
آهو خنديد و گفت :
ـ از دهنم در ميره به جون تو .
ـ به جون خودت ، در لق بودن دهنت هيچ شكي نيست .
با هم از مدرسه خارج شدند . آهو گوشي شو كه ويبره مي رفت جواب داد .
ـ سلام آهو .
ـ سلام .
ـ من تو راهم ، جلوي كوچه بيا .
سكوت كرد .
ـ الو آهو ؟
ـ بله ؟
ـ شنيدي چي گفتم ؟
باز سكوت كرد .
ـ دارم ميام دنبالت ، فعلاً باي .
قبل از اينكه قطع بشه با عجله گفت :
ـ نه .
گلابتون نگاهش كرد . فرزين گفت:
ـ چي شده عزيزم ؟
نفسش رو آروم بيرون داد و گفت : با گلابتونم .
و به گلابتون نگاه انداخت كه داشت نگاهش مي كرد .
ـ خب اشكالي نداره .
آهو آزرده شد . فكر مي كرد برعكس فرزين مشتاق هم هست كه ببينش .
ـ من رسيدم زودي بياييد .
تماس قطع شد . آهو به نگاه منتظر گلابتون چشم دوخت . بعد چند ثانيه سكوت آهو ، گلابتون يك دفعه گفت :
ـ ببين اگه فرزين داره مياد دنبالت من نيستم ها ، گفته باشم .
آهو سري تكون داد و گفت : داره مياد .
گلابتون با جديت گفت :
ـ خوش بگذره ، من كه نيستم .
ـ واه نميريم گردش ، فقط تا يه جايي ما رو ميرسونه .
ـ اصلاً حاضر نيستم سوار ماشينش بشم .
آهو حس كرد داره بهش توهين ميشه . چرا دوست نداشت سوار ماشين فرزين بشه ؟ چون چيزي كه او بهش شك داشت گلابتون يقيين داشت ؟ مي خواست از فرزين و نگاه هاش فرار كنه ؟
جنگ ناپاني در افكارش برپا بود .
ـ بعد تو زودتر برسي خونه كه بد ميشه .
گلابتون موهايش را كمي كنار زد و گفت :
ـ ميگم رفتي جزوه فتو بزني .
آهو لب برچيد و گفت : امتحانات كه تموم شد .
گلابتون كلافه گفت :
ـ چه مي دونم ، مي گم يكي از كتاب هات دست يكي از بچه ها بود رفتي تا جلوي خونه شون بگيري .
آهو سري تكون داد و گفت : باشه .
جلوي كوچه هر دو ماشين فرزين رو ديدند . گلابتون سر سري باهاش خداحافظي كرد و سمت تاكسي اي كه براي مسافري ايستاده بود دويد .
آهو سوار ماشين فرزين شد و گفت :
ـ سلام . لطفاً برو تا كسي منو نديده .
فرزين با تعجب گفت :
ـ اون گلابتون بود رفت ؟
ـ اوهوم . لطفاً برو .
ـ اي بابا .
ماشين رو روشن كرد و راه افتاد . آهو نگاهش كرد كه فرزين گفت :
ـ چرا نموند برسونمش ؟ عجيبه ...
آهو كمي سكوت كرد . نمي دونست درست هست يا نه . بهتر بود كه بگه . هر چند قرار بود دروغ بگه ، ولي كمي تارهايي كه دور ذهنش تنيده شده بود گسسته مي شد .
ـ چرا جواب نمي دي ؟ گلابتون از من دلخوره ؟
نفسش رو بيرون فوت كرد و بدون اينكه به فرزين نگاه كنه گفت :
ـ گلابتون قرار داشت .
فرزين خنديد و گفت :
ـ ديدم با عجله سمت تاكسي دويد ، پس شيطون قرار داشت .
آهو با تعجب نگاهش كرد . فرزين كمي به فكر رفت بعد سرش رو سمت او گردوند و با اخم كوچكي كه ابروهايش را حالت داده بود گفت :
ـ ببينم قرار چي داشت ؟
آهو كمي دست هاشو در هوا تكون داد و گفت : قرار ...قرار ديگه ...
فرزين با شك و ترديد پرسيد :
ـ با پسر ؟؟!!
ـ اوهوم .
اخم هاي فرزين به هم نزديك شد و زير لب زمزمه كرد :
ـ بهش نمي خوره .
آهو حس خوبي نداشت ، با اخم گفت :
ـ به من مي خورد كه بهم پيشنهاد دادي ؟
فرزين با حواس پرتي سري تكون داد و گفت : نه نه ...منظورم اينه ...ببينم با كي دوسته ؟ يعني پسره قابل اطمينان هست ؟ ميشناسيدش ؟ خانواده ش مي دونند ؟
آهو لبخند خسته اي زد و گفت :
ـ اووووو چرا همچين شدي ؟ يعني اين قدر گلابتون برات مهمه ؟
فرزين از حرفش جا خورد . بعد يكدفعه جدي نگاهش كرد و گفت :
ـ منظورت چيه آهو ؟
آهو كه كمي متمايل به او نشسته بود ، صاف نشست و گفت :
ـ منظوري ندارم .
تا فرزين خواست چيزي بگه آهو به رو به رو خيره شد و گفت :
ـ پسره رو زياد نمي شناسيم ، ولي تو ميشناسيش .
فرزين با تعجب و شگفتي گفت : من ؟
ـ آره ، گلابتون با آيدين دوسته .
يكدفعه فرزين پايش را روي ترمز كوبيد و لاستيك ها روي آسفالت كشيده شد . آهو كه به جلو متمايل شده و سرش به شيشه خورده بود خودش رو عقب كشيد و شروع كرد پيشوني شو ماليدن .
فرزين به خودش اومد . در سمت راست ايستاده بود و ماشين ها بوق مي زدند و از سمت چپ او مي رفتند . ماشين رو روشن كرد و گفت :
ـ حالت خوبه ؟
آهو همون طور كه پيشوني شو مي ماليد گفت : خوبم .
ـ زخمي نشدي ؟
آهو با حرص گفت : نه ، ولي اگه سرعتت بيشتر بود ناكام مي شدم .
فرزين دوباره در افكارش غرق شده بود .
ـ جدي گلابتون با آيدين دوسته ؟ از كي ؟
آهو دستش رو از روي پيشوني برداشت و گفت : از همون بعد جشن .
ـ پس ...پس چرا الان ميگي ؟
ـ لازم بود بيام بگم دختر خاله ام دوست پسر داره ؟
فرزين راه افتاد و گفت : نه .
آهو سري تكون داد و به رو به رو نگاه كرد . گيج شده بود . دقيقاً نمي تونست روي افكارش تمركز كنه . نمي دونست شوكه شدن فرزين براي دوست پسر داشتن گلابتون بود يا اينكه وقتي فهميد دوست پسرش آيدينه ، دوست داشت درباره دومين گزينه فكر كنه ، دلايل منطقي هم براي خودش در ذهن برد ، وقتي فرزين فهميد گلابتون با آيدين دوسته عكس العمل شديد نشون داد ...
ـ آهو ....آهو با تو ام .
با گيجي برگشت نگاهش كرد و گفت : چيه ؟
ـ دو ساعته دارم صدات مي كنم خانومي ، چته ؟ خوبي ؟
آهو زير لب زمزمه كرد "خانومي"
لبخند نيمه كاره اي براي فرزين زد و گفت : خوبم .
ـ مطمئني ؟ ببرمت دكتر ؟
ـ نه نه خوبم . فقط تو فكر بودم .
فرزين با لحن شوخي گفت :
ـ داشتي به چي فكر مي كردي بلا ؟
آهو نگاهش كرد ، شوك و حيرت و درگيري ذهني چند دقيقه پيش هيچ كدوم در فرزين هويدا نبود ، لبخندي زد و با شيطنت گفت :
ـ افكار خودمه ، نمي گم . فرزين چشم هاشو ريز كرد و مدتي چهره شو كاويد . آهو كمي سرخ شده بود . فرزين گفت :
ـ موهات چرا اين رنگي شده آهو ؟
و دستش رو سمت موهاي او برد كه آهو سرش رو عقب كشيد بعد در آينه ماشين به موهاش نگاه كرد . پكر شد . رنگ موهاي قبلي اش به مرور زمان برگشته بود و او موقع امتحانات ترجيح داده بود موهاشو رنگ نكنه تا بعد از امتحانات .
ـ چه طور ؟
فرزين با تعجب نگاه كرد و گفت : تو موهات رو رنگ مي كني ؟
بعد مكثي آهو گفت : آره ، اين رنگ موهاي واقعيم هست ...
زير چشمي نگاش كرد و گفت : بد رنگه ؟
فرزين لبخند زد و گفت :
ـ نه خيلي بانمكه .
آهو ماعجب نگاهش كرد و گفت : جدي ؟
لبخند فرزين كش اومد و سر تكون داد . آهو دوباره نگاهي به آينه انداخت . به رنگ موهاش ...با رنگ پوستش مي اومد ، چرا تا به حال خودش پي نبرده بود ؟؟؟
راه افتادند . فرزين متفكر بود آهو هم چيزي نگفت . در سكوت اونو رسوند .
***
عسل و برنا با هم عقد كرده و آهو و گلابتون هر وقت عسل رو مي ديدند بابت تاهلش سر به سرش مي گذاشتند . عسل هم كم نمي آورد و مي گفت نوبت اونها كه شد جبران مي كنه . اين وسط گلابتون فقط از رفت و آمد هاي عطا خوشش نمي اومد . به بهانه فاميلي عطا بهشون نزديك تر شده بود هر چند مثل قبل كنار گوش گلابتون ازش تعريف و تمجيد نمي كرد و به نظر گلابتون سنگين تر شده بود اما باز همون نگاه هاي گاه و بي گاه و نزديك شدن هاشو كه مي ديد ترجيح مي داد كاملاً باهاش جدي باشه .
ـ موهاي نارنجيت رو بزن كنار .
آهو موهاشو كه تو چشمش ريخته بود با يه دست بالا نگه داشت تا گلابتون بتونه چشمش رو آرايش كنه .
ـ سايه هم بزنم برات ؟
ـ نه فقط خط چشم بكش .
گلابتون با دقت شروع به كار كرد كه آهو گفت :
ـ خوب بكش ها ...
كمي سكوت كرد و دوباره گفت :
ـ كلفت نكش ها ، باريك باشه .
گلابتون از پرحرفي او خسته شد و گفت : ميزاري به كارم برسم يا نه ؟
آهو خنديد و گفت : سريع .
گلابتون در حين آرايش آهو گفت :
ـ منم امروز قرار دادم .
آهو چشمش رو باز كرد كه مژه هاش برس به مژه و پشت چشمش كشيده و كار گلابتون خراب شد و اونو عصبي كرد .
ـ خرابش كردي ، يه دقيقه آروم نمي گيري ؟!!!
آهو اهميت نداد و گفت :
ـ جدي تو هم امروز قرار داري ؟
گلابتون در حالي كه دستش رو كه سياه شده ، پاك مي كرد با حرص گفت :
ـ آره .
ـ چرا هر وقت من قرار دارم تو قرار داري ؟
گلابتون براش چشم غره رفت و در حالي كه بلند مي شد بره آرايش پاك كن براي پشت چشم آهو بياره گفت :
ـ شايد هر دو يه وقت بي كار ميشيم .
آهو كه انگار مجاب نشده بود فقط سري تكون داد و گفت :
ـ خب مي تونيم با هم از خونه بريم ، اين طوري ديگه نياز نيست هر كدوم بهونه هاي مختلف بياريم .
گلابتون سمت تخت برگشت كنار او كه دراز كشيده بود ، نشست و گفت :
ـ من ديرتر از تو قرار دارم .
ـ خب قرارت رو بنداز جلو .
ـ نمي شه .
ـ خب پس با من و فرزين بيا بريم بيرون بعد سر قرار مي رسونيمت .
گلابتون كه از شنيدن اسم فرزين كلافه شده بود گفت :
ـ من بايد برم حموم و آماده شم ، نگران بهانه جور كردن منم نباش ، خودم مي دونم چي كار كنم .
آهو همون طور كه دراز كشيده بود گفت : ولي من كه ميرم سر قرار بعدش عذاب وجدان مي گيرم ...
گلابتون چيزي نگفت ، آهو ادامه داد :
ـ از اينكه مامان و بابا رو گول مي زنم و بهشون دروغ مي گم ...
گلابتون به ساعت نگاهي كرد و گفت :
ـ چشم هاتو ببند .
آهو با حس بدي چشم هاشو بست . همون طور كه گلابتون از نو براش خط چشم مي كشيد گفت :
ـ حالا ساعت چند قرار داري ؟
گلابتون كمي مضطرب بود گفت : شش .
ـ خب ما هم پنج قرار داريم زياد فاصله اي نيست .
گلابتون كمي فكر كرد . هر لحظه اضطرابش به وضوح بيشتر مي شد :
ـ منم همون پنج باهات ميام بيرون .
ـ چرا نظرت عوض شد ؟
گلابتون كمي سكوت كرد ، انگار مردد بود كه چيزي رو بگه يا نه .
آهو چشم هاشو باز كرد و گفت : تموم شد ؟
گلابتون سري تكون داد و سمت آينه رفت و به خودش نگاه كرد . آهو لبه ي تخت نشست و گفت :
ـ چيزي شده ؟
گلابتون لبخند مصنوعي اي زد تا ترسي كه از ظاهرش مشهود بود رو برهاند .
ـ نه چه طور ؟
آهو شونه هاشو بالا انداخت و چيزي نگفت . گلابتون لبخندي زد و گفت :
ـ راستش امروز تو خونه ي آيدين قرار داريم ...
آهو حس كرد ولتاژ قوي بهش وصل كرده باشند . ناباور پنج بار پشت سر هم پلك زد و بعد خوب به او نگاه كرد و تقريباً داد زد :
ـ چي گفتي ؟
گلابتون براش چشم غره رفت و گفت :
ـ كر شدي مگه ؟
آهو ناباور سرش رو به طرفين تكون داد و گفت :
ـ يعني تو مي خواي بري خونه ش ؟
گلابتون روي صندلي پايه بلند اتاقش نشست و با خونسردي گفت :
ـ آره .
بعد دستش رو به علامت سكوت روي بيني گذاشت و گفت :
ـ دامون تو سالنه .
صداي آهو انگار از ته چاه مي اومد :
ـ چرا ؟!
گلابتون نفسي مشابه آه بيرون داد و گفت :
ـ چرا اينقدر تعجب كردي ؟چه عيبي داره ؟
آهو مثل فنر از جاش بلند شد و در حركاتش عصبانيت مشهود بود . سمتش رفت و گفت :
ـ گلاب تو ديوونه شدي ؟ خودت رو زدي به اون راه ؟ نمي فهمي چي شده و چي مي گي ؟
گلابتون حس مي كرد سرش درد مي كنه ، افكار خودش كم بود حالا اظهار نظرات آهو .
ـ آهو بشين سرم گيج رفت ، نمي فهمم چي مي گي ...
آهو وا رفت . با تعجب نگاهش كرد و گفت :
ـ گلاب ديوونه شدي ؟؟؟
گلابتون همون طور كه پيشوني رو با انگشتاش مي ماليد گفت :
ـ گلاب و مرض ، هي يه بار ، دو بار ...
آهو پوفي كشيد و گفت :
ـ مسخره نشو ، جدي كه نمي گي .
گلابتون ذره ذره عصبي مي شد .
ـ يعني بهم ميخوره در حال شوخي باشم ؟
آهو لبه ي تخت نشست و سعي كرد زياد عصبانيتش رو بروز نده :
ـ من سر در نميارم ، والا سر در نميارم ، چي مي گي ؟ چرا ازت خواسته تو خونه ش قرار بگذاري ؟ چرا نميبرت بيرون ؟
ـ آهو بس كن كولي بازي هات رو ، ما هميشه ميريم بيرون ، امروز داشتم تلفني صحبت مي كردم ، خودم پيشنهاد دادم قرار بگذاريم ...
آهو با چشم هاي گرد شده گفت : تو گفتي بري خونه ش ؟
گلابتون حين چشم غره رفتن به او گفت :
ـ نه خودش گفت امروز دعوتم ميكنه خونه ش ...
شونه هاي آهو فرو افتاد
ـ تو هم قبول كردي ؟
ـ آره خب ، ببين آيدين اين طوري كه تصور كني نيست ، خب شايد يه كم زيادي روشن فكره ،ولي باور كن براش عاديه ، وقتي من با تعجب پرسيدم چرا خونه ش ، اونم كلي تعجب كرد و ازم پرسيد مگه دعوتم كنه خونه ش مشكلي پيش مياد ؟ منم اول مثل تو فكر كردم ولي خب براي آيدين يه چيز عاديه ...
ـ چي عاديه ؟ حتماً همه ي دوست دختر هاشو خونه ش دعوت مي كنه ...
گلابتون با اخم هايي كه خيلي زود چاشني چهره ش شده بود در مقابل حرف آهو واكنش نشون داد:
ـ آهو درست صحبت كن .
ـ چي چي رو درست صحبت كن ؟ تو داري مي ري خونه يه پسر مجرد منم دختر خاله ت هستم ، فعلاً مغز تو رو خر خورده ، براي منو نخورده كه بگذارم بري .
گلابتون پوزخندي زد و گفت :
ـ من نيازي به اجازه تو ندارم .
آهو عصبي گفت :
ـ به جون مامانم قسم اگه بگذارم بري ...
ـ بي خود جون خاله رو قسم نخور ، در ثاني تو كارهاي من دخالت نكن ، من نيومدم باهات مشورت كنم فقط گفتم كه در جريان باشي ...
آهو عصبي سرش رو بين دو تا دستاش گرفت و گفت :
ـ گلابتون تو چت شده ؟ هان ؟ اصلاً سر در نميارم ، خودت نيستي ، اين پسره مغزت رو شستشو داده ؟
ـ دفعه آخريه كه بهت مي گم راجع بهش درست صحبت كني ...
آهو نگاهش كرد و گفت :
ـ بابا اين فرزيني كه تو بهش مي گي خيلي وقيحه و قبولش نداري تا به حال چنين درخواستي از من نكرده .
ـ چرا اين قدر شلوغش كردي ؟ بهت مي گم كه آيدين منظور خاصي نداره .
آهو با شك و ترديد گفت :
ـ اگه داشت چي ؟
گلابتون با اطمينان گفت :
ـ نداره .
آهو متاسف سري تكان داد و گفت :
ـ گلابتون تو عوض شدي ، خودت نيستي ، يادته چه قدر درباره ي پسرا و كاراشون بهم اخطار مي دادي و چه قدر نصيحتم مي كردي ؟ حالا چي شده ؟ خواهش مي كنم نرو ، من حس خوبي نسبت به اين دعوت ندارم ...
ـ من خودم اول نسبت به آيدين و رابطه م بدبين بودم ولي الان بهش مطمئنم ...
ـ نه تو هنوزم بدبين هستي ولي حست همه ي بدبيني تو انكار مي كنه ، من مطمئنم تو عاشق اين پسره شدي ، مطئنم ، تو كور شدي ، گلاب چشمات رو باز كن ...
گلابتون كفري از روي صندلي پايين رفت و گفت :
ـ ببين از منبر بيا پايين نيازي به نصيحت هات ندارم ، به قول خودت من يه عمري تو رو نصيحت مي كردم ، پس الان خودم تشخيص ميدم چي درست چي نيست .
آهو با حال زاري گفت :
ـ از همين مي ترسم ، از اينكه احساست بهت غلبه كرده باشه و نتوني تشخيص بدي ...
گلابتون چشم هاش از عصبانيت گرد شده بود گفت :
ـ آهو يه نمه ديگه موعظه بيايي سقف رو رو سرت خراب مي كنم .
آهو سرش رو بين دستاش گرفت و سعي كرد به هيچ چيز فكر نكنه .
صداي زنگ كه بلند شد گلابتون با صداي بلند طوري كه دامون تو سالن در حال تمرين بود بشنوه گفت :
ـ دامون ببين كيه باز كن !!!
 
دامون گيتارش رو روي مبل گذاشت و بلند شد رفت سمت آيفون ، دختري باهاش احوالپرسي كرد و گفت كه چند لحظه بره جلوي در .
آهو سرش رو بالا گرفت و با اخم به گلابتون نگاه كرد . گلابتون كه از اون همه حس منفي اي كه آهو بهش تزريق كرده كلافه شده بود گفت :
ـ آهو خواهش مي كنم يه كلمه ديگه هم نگو.
ـ گلاب...تون ...من نگرانتم ...
باز داشت يادش مي رفت كه اسمش رو مخفف صدا نزنه . گلابتون روشو گرفت و گفت :
ـ من كم كم برم حاضر شم .
آهو با شانه هايي افتاده و بحث بي حاصلش بلند شد و به ساعت نگاه كرد .
ـ منم برم خونه لباس هامو بپوشم .
گلابتون لحظه اي برگشت و به او نگاه كرد بعد دوباره روشو گرفت و جلوي آينه مشغول شد .
آهو سمت در اتاق مي رفت و فكر مي كرد . به در رسيده بود كه حس كرد شايد با اصرار بيشتر متقاعدش كنه . مصمم شد ، ايستاد و برگشت . گلابتون جلوي آينه پد آرايش تو دستش بود ولي به فكر رفته و مستقيم تو آينه نگاه مي كرد . آهو حتي نتونست لبخند بزنه ، كلمات در ذهنش مرده بودند . آهي بيرون داد و كمي فكر كرد بايد يه چيز ديگه اي هم مي گفت . مطمئن بود هر چي بگه باز گلابتون كار خودشو مي كنه ولي خودش رو سرزنش كرد كه بايد سعي خودش رو بكنه :
ـ ميگم گلابتون ...
گلابتون كه پَد به دست جلوي آينه خشكش زده بود برگشت نگاهش كرد و با تعجب گفت :
ـ تو هنوز اينجايي ؟
ـ آره .
گلابتون دوباره رو به آينه برگشت .
آهو سكوتي كه مي رفت تا ثانيه ثانيه كشدار بشه رو شكست :
ـ گلابتون نظرت چيه بهش زنگ بزني و بگي يه قرار بيرون خونه بگذاريد ؟ به خدا هيچي نميشه ، خيلي هم بهتره .
ـ بعد آيدين پيش خودش فكر مي كنه من چي امل هستم ، نمي خواد كه منو بخوره ، تو هم برو آماده شو و به قرارت برس ...
ـ به خدا اگه من برم دلم پيش تو مي مونه ، من با دلشوره كجا برم ؟
گلابتون لبش رو گزيد و در آينه به تصوير خودش چشم دوخت . او زيبا بود ، خيلي ، چشم هاي طوسي تيره ، بيني كوچك و سر بالا كه با چانه ي خوش فرمش صورتش رو زيبا تر جلوه مي داد ، موهاي خرمايي ابريشمي ، اندامي ظريف و حركات دلنشين ، اين خطرناك نبود ؟ هنوز به آينه چشم دوخته و هري دلش پايين مي ريخت . با ترس به تصوير خودش نگاه مي كرد .
آهو دوباره سكوت رو شكست ...
ـ چي مي گي ؟
گلابتون ديگه ظرفيت تحملش تموم شده بود . سينه اش از حرص با نفسي بالا و پايين شد و با صداي بلندي گفت :
ـ آهو بسش كن ، حتي يه كلمه ديگه هم نشنوم ...
آهو شوكه از صداي بلندش با چشم هاي گرد شده از تعجب بهش چشم دوخت ...
دامون جلوي در ايستاده و با تاليا صحبت مي كرد .
ـ نه از پشت آيفون نشناختمتون .
تاليا لبخندي زد و ساكي از كيفش در آورد و روي دو دستش گذاشت و سمت دامون گرفت .
دامون نگاهش كرد و خواست بپرسه اين چيه ؟ كه خود تاليا گفت :
ـ از آهو بابت قرض دادن لباس هاش از طرف من تشكر كنيد ، همه رو دادم خشكشويي ...
دامون ساك رو گرفت و گفت :
ـ اين چه حرفيه ، قابلتون رو نداشت .
ـ ممنون ، پس من ديگه ميرم ، به بچه ها سلام برسونيد و بابت اون شب تشكر كنيد .
دامون با نارضايتي گفت :
ـ خب حالا بياييد داخل چرا داريد ميريد ؟ بچه ها خونه هستن ...
تاليا لبخند گرمي زد و گفت :
ـ باز هم ممنون ، مثل خانواده تون مهربونيد ، ولي من بايد برم پدرم رو ببرم نوبت دكتر داره .
دامون لبخندي زد و گفت :
ـ پس دفعه بعد بياييد ، بچه ها بدونن تا اينجا اومدي
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 81- رمان زندگی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـانخـــــــــــانـه - رمان سهم من از زندگی{کامل} , رمان ایرانی و عاشقانه ز مثل زندگی | #NEGAR# کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمــــــان زیبــا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , ღ^ پاتوق رمان ^ღ ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46745

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا