تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان ز مثل زندگی (فصل نهم)



گلابتون پوست صورتش زير بوسه هاي داغ آيدين مي سوخت و هيچ حس كشش و لذتي در وجودش نداشت ، از اينكه آيدين به حريمش تجاوز كرده بود حس سرشكستي مي كرد . عذاب دروني ش قابل تحمل نبود . وقتي حركتي رو روي لبش حس كرد چشمانش باز شد ، آيدين لب بالايي شو بوسيد و بعد شروع كرد به بوسيدن لب پاييني اش به طوري كه حس مي كرد لبش توسط بوسه هاي حريص آيدين بلعيده مي شه . حس مي كرد چيزي از غرور و شخصيتش باقي نمونده . مي خواست فرياد بزنه ولي صدا از حنجره ش بالا نمي اومد .
آيدين كه هر لحظه طماع تر مي شد با حرص دو طرف صورت او را گرفت و صاف نگه ش داشت ، گلابتون از اينكه مي ديد قدرت هيچ كاري نداره حس انزجار بهش دست داد . سعي كرد با دستان ظريفش هيكل آيدين رو كه روش افتاده بود پس بزنه ، ولي غير ممكن بود . هيچ كاري نمي تونست بكنه . نگاهش به صورت آيدين افتاد در حال بوسيدن گردنش بود . اشكي از گوشه چشمش بين موهاي خرمايي ش چكيد و گم شد . معده ش دوباره به هم پيچيد . دلش مي خواست همون جا بميره . نمي تونست حتي فكر كنه وقتي بخواد پاشو از در خونه ي آيدين بيرون بگذاره بايد چي كار كنه ، مسلماً نمي تونست زندگي كنه ، او نابود شده بود ، روحش همون جا در حال نابود شدن بود . چي مي كرد ؟ از آيدين شكايت مي كرد ؟ آخرش چي ميشد ؟ اونو به عقد آيدين در مي آوردند ؟ با تموم وجود در درونش فرياد زد "نـــــــه !!!!" او ديگه ذره اي اعتماد و علاقه نسبت به آيدين نداشت . چه طور تو روي پدر و مادرش نگاه مي كرد ؟ و دامون ؟ حتي آهو و خاله و شوهر خاله اش و بقيه ؟!!! دوست داشت بميره ...مرگ ...مرگ ...فقط همين در ذهنش مي گنجيد ...بوسه هاي بي پايان آيدين ادامه داشت و او مطمئن نبود كه او مست شده يا نه ، فقط هنوز بوي الكل در مشام و دهانش بعد بوسيدن آيدين جا مونده بود ...آيدين لحظه اي از حركت ايستاد . گلابتون نگاهش كرد با چشم هاي تر ، آيدين لبخندي بهش زد يكبار ديگه گردنش رو بوسيد و بعد دستش سمت يقه لباس او رفت به محض اينكه بلوزش رو گرفت گلابتون دستش رو روي چشم هاش گذاشت و اشك هاش از لا به لاي انگشتاش تو موهاش فرو رفت و صداي هق هقش فضاي اتاق رو شكست ... ***ـ فرزين خواهش مي كنم . ـ آخه عزيزم حالت خوب نيست ، نگاه كن رنگ و روت رفته . ـ مي دونم اما درست نيست منو تا جلوي در برسوني ، يكي ببينه چي ؟ـ خب ببينه ، با دامون كه اون دفعه آشنا شديم ، مي گم بين راه ديدمت ، گفتم ديروقته برسونمت ...آهو با ترديد به رو به رو چشم دوخت . فرزين با نگراني گفت :ـ هنوز گوشي شو جواب نمي ده ؟ آهو آهي كشيد و به صفحه گوشي كه در دستش و در حال شماره گيري بود نگاه كرد و با بغض گفت :ـ نه . فرزين دستش و روي شونه ي آهو گذاشت و گفت : ـ من ميرسونمت بعد مي رم خونه ي آيدين . آهو سريع سمتش برگشت و با چشمايي كه اشك توش حلقه زده بود گفت :ـ پس منم ميام . فرزين به ساعت نگاه كرد و گفت :ـ خانومم ديره ، خانواده ت دل نگران ميشن ....آهو لبش رو گزيد و گفت : هر جا به ذهنم ميرسيد زنگ زدم ....فرزين خودش نگران بود با اين حال به آهو نگاه كرد و گفت :ـ مطمئن باش چيزي نشده . آهو با ناراحتي گفت :ـ از كجا مطمئن باشم ؟ گوشي در دستش ويبره رفت . با عجله به صفحه نگاه كرد . از خونه بود . آرزو مي كرد گلابتون باشه و بپرسه چرا دير كرده يا سرزنشش كنه كه هنوز به خونه برنگشته . دلش بي اندازه تنگ گلابتون شده بود . ولي تماس از خونه ي خودشون بود . با اين حال احتمال داد گلابتون خونه آنها باشه ، دوست داشت اين طور فكر كنه كه گلابتون خونه س . جواب داد ، صداي نگران مادرش در گوشش پيچيد . ـ الو آهو كجايي ؟ داريد چي كار مي كنيد ؟ چرا گوشيت اشغاله ؟ ـ بـ ...ببخشيد مامان ، داشتم با تلفن صحبت مي كردم . ـ ما رو نصفه جون كردي ، الان كجايي ؟ ـ جلوي در خونه ، طوري شده ؟ قلبش منتظر شنيدن خبر شومي بود . ـ در رو باز كردم سريع بياييد ...تماس قطع شد و او به فكر رفت . "بياييد ؟" يعني گلابتون به خونه برنگشته و اونها فكر مي كردند همراه اونه ؟ فرزين ترمز كرد و گفت :ـ چي شد ؟ آهو با صداي گرفته اي گفت :ـ حالا به بقيه چي بگم ؟ فكر مي كنند گلابتون با منه ...فرزين با تعجب گفت :ـ يعني خونه برنگشته ؟ با صدايي كه از ته حنجره اش به زحمت بيرون مي اومد گفت :ـ نـه . !!! فرزين دست او را به آرامي گرفت و گفت : ـ عزيزم هيچي نشده ، اميدوارم اتفاقي نيافتاده باشه ، تو هم اين قيافه رو به خودت نگير كه خانواده رو در جا به سكته مي دي ، نگاه كن ببين رنگ و رو به چهره ت نيست . آهو به چهره ش در آينه بغل نگاه كرد هر چند شب بود اما به وضوح صورتش رنگ پريده مي نمود . با استيصال به فرزين نگاه كرد كه او دستش رو فشرد و گفت :ـ برو بگو بين راه از هم جدا شديد تا اينكه خبري از گلابتون بشه ....باقي حرفاي فرزين رو نمي شنيد ، در فرضيات و افكارش غوطه ور بود . به خودش كه اومد ديد فرزين بوق زده و دور شده . قدم هاي بي رمقش رو به داخل خونه كشيد . مسير حياط براش مثل راه بي پاياني بود ...كسل و خسته و نگران و پر ترش به سمت در رفت . مادرش رو نگران ديد كه در چهارچوب در منتظر او ايستاده ...سرش رو پايين انداخت و آرام سلام گفت . مادرش جواب سلامش رو داد و گفت :ـ گلابتون رفت خونه ؟ برو صداش كن ، مادرش اينا نيستند كليد رو گذاشتن پيش ما ، برو صداش كن پشت در نمونه ، بگو نمي خواد تنها باشه بياد اين طرف ...مادرش پشت سر هم حرف مي زد و او از دروغ هايي كه در افكارش براي تحويل دادن مي بافت قلبش در دهنش اومده بود . رفتن خونه ي عموش اينا ، هر چي هم به گلابتون زنگ زدند كه زودتر بياد يه بار هم گوشي شو بر نداشت ، شما چرا اين همه سر به هوا شديد ؟ تو هم گوشي تو جواب نمي دادي ، دلمون هزار راه رفت ، گفتيم بلايي سرتون اومده ، تا اين وقت شب كجا بوديد ؟ به خدا خاله ت بي خبر كه موند خط و نشون كشيد من آرومش كردم فرستادمش به مهمونيش برسه ، گفتم دارن تعطيلات بعد امتحاناتشون رو خوش مي گذرونند ...آهو سرش رو كمي بالا گرفت و آرام پرسيد :ـ گلابتون مگه هنوز خونه نيومده ؟ با ترس نيم نگاهي به مادرش انداخت كه ديد مادرش با دست به صورتش خودش كوبيد و گفت :ـ خاك عالم ، مگه شما با هم نبوديد ؟ آهو با دلهره نگاهش رو گفت :ـ چرا ولي بين راه از هم جدا شديم . ـ جدا شديد هر كدوم كجا رفتيد ؟آهو حس مي كرد زانو هاش شل شده . نزديك بود بزنه زير گريه . آقاي رادمان كه پشت همسرش ايستاده سكوت كرده بود نزديك رفت دستشو زير چونه ي آهو گرفت ، سرش رو بالا كرد و گفت :ـ ببينم بابا چرا رنگ و روت اين طوريه ؟به چشماي دخترش چشم دوخت و با نگراني پرسيد : چي شده ؟مهرناز خانوم كمي با تعجب او نو نگاه كرد و گفت :ـ ببينم آهو حالت خوبه ؟ آهو ديگه توان ايستادن نداشت . زانو هاش شل شد و جلوي در روي زمين نشست و بغضش شكست و هق هقش اوج گرفت . پدر و مادرش نگاه نگراني با هم رد و بدل كردند بعد كنار او نشستند و سعي كردند آرومش كنند و ازش توضيح بخواهند . مهرناز خانوم ليوان به دست سمتشون رفت كنار آهو كه آقاي رادمان با كف دست پشتش رو ماساژ مي داد نشست و گفت :ـ اينو بخور حالت جا بياد ...آهو دستش رو از روي صورتش خيسش كنار زد چون چيزي از گلوش پايين نمي رفت گفت :ـ چي هست ؟ ـ بخور ...آب قندِ .آقاي رادمان ليوان رو از دستش گرفت و سمت لب آهو گرفت . آهو فقط جرعه اي فرو داد و بعد با اشك هاي روون ليوان رو پس زد . رادمان : آهو نمي خواي بگي چرا گريه مي كني ؟ آهو با شرمندگي دستش رو دوباره حايل صورتش كرد و ميون هق هق و گريه شروع كرد به توضيح دادن :ـ ما ...يه ...يه چيزي خورديم و ....هق هقي كرد و ادامه داد :ـ من ...من مسموم شدم ...با گلابتون ...رَ ...رفتيم بيمارستان ....من ....شرمگين داستاني كه ساخته بود رو تحويل آنها داد :ـ من ...به من سرُم ...زدن ...ديدم گلابتون ...ديدم ...چند ثانيه گريست و ادامه داد : ـ ديدم حوصله ش ...سر ...سر رفته ...يكي يكي ...بهش ...از كشدار شدن حرف هاش خسته شده بود از اون همه دروغي كه پشت سر هم مي گفت ، احساس گناه و شرم و ترس از اتفاقي كه احتمال مي داد براي گلابتون افتاده باشه داشت . پدر و مادرش منتظر نگاهش مي كردند . او دستانش رو روي صورتش گذاشته و اونها رو نمي ديد اما مي دونست منتظر ادامه حرفش هستند . به سختي قانع شد كه حرفش رو ادامه بده :ـ يكي ...يكي بهش زنگ زد و ...آب دهنش رو قورت داد ، نفسي تازه كرد و گفت :ـ ميگفت ...ميگفت زودتر بريم ...من ...من ديدم سرُمم طول ميكشه ...گفتم ...گفتم بهش بره منم كارم تموم ...شد ...بعد خودم ...ميام خونه . با شرمندگي دستان خيسش رو از روي صورت پايين آورد هر چند خجالتزده بود اما نگاهي به آن دو انداخت و گفت :ـ من ...من سرُمم تموم شد ...برگشتم خو...خونه ...با شك و ترديد به پدر و مادرش نگاه كرد . آقاي رادمان از دست كه روي شونه ي آهو بود فشاري به شونه ش آورد و گفت :ـ آهو مي دوني كي بهش زنگ زده بود ؟ با حس گناه گفت :ـ نه . مهرناز : آهو گلابتون تو رو تنها نمي گذاشت ، اون كي بود كه زنگ زد و اون عجله داشت بره ؟ آهو لبش رو گزيد تا از ريزش دوباره اشك هاش جلو گيري كنه ، پاهاش خواب رفته بود اما حتي تكوني نخورد . نگاه پدرش معذبش مي كرد .رادمان : يعني اخيراً گلابتون چيزي بهت نگفته ؟ يا خودت متوجه مورد مشكوكي نشدي ؟ ...يعني ...حرفش را كمي به تاخير انداخت و ادامه داد :ـ يعني منظورم اينه اون شخصي كه بهش زنگ زد پسر نبود ؟ آهو نمي دونست چي بگه ؟ تصميم گرفت بگه نمي دونم . او كه هنوز از هيچي مطمئن نبود ، بي گناه نگاهشون كرد و گفت : ـ نمي دونم .مهرناز خانوم با تعجب گفت :ـ نمي دوني ؟!! يعني ...يعني اينكه تو هم فكر مي كني يا شك كردي اون به ديدن پسري رفته ؟ به صورتش زد و گفت : واي بدبخت شديم ، تا حالا هم برنگشته ، گوشيش رو هم جواب نمي ده ، ساعت يازده و ده دقيقه شبه . رادمان آهي كشيد و با ملايمت گفت :ـ آهو جان بيشتر فكر كن ، اگر گلابتون با كسي قرار مي گذاشت حتماً با تو هم راجع بهش حرف مي زد ، دخترم فكر نكن چيزي رو پنهون كنه مشكلي حل ميشه يا اينكه گلابتون بر مي گرده ازت تشكر مي كنه كه راز دار خوبي بودي ...نگاهي به نگاه ترسيده ي غمگين آهو انداخت و گفت :ـ بابا جون چيزي هست به ما بگو . آهو باز لبش رو گزيد تا اشك هاش بي مهابا نريزه ، چي مي گفت ؟ حقيقت رو مي گفت ؟ تموم حرفايي كه زده رو پس مي گرفت ؟چشم هاي گريونش منتظر بود ، پدر و مادرش رفته بودند دنبال گلابتون و اونو مجبور كردند خونه بمونه تا اگر گلابتون برگشت كسي باشه . منتظر زنگ فرزين بود . وقتي ديد خودش زنگ نزد ، آهو بارها شماره ش رو گرفت و پيغام "در دسترس نميباشد" كلافه اش كرد . خاله اش سه بار زنگ زده و از گلابتون خبر گرفته و او مجبوراً گفته كه خوابه ، اون قدر جرات و جسارت نداشت كه حامل خبر بد باشه . خسته روي مبل نشست كه گوشيش زنگ خورد . فرزين بود . سريع جواب داد . ـ سلام . با لحن عجولانه اي گفت : ـ چي شد فرزين چه خبر ؟ ـ عزيزم آروم باش . ـ خواهش مي كنم بگو چي شد ؟ ـ گلابتون برنگشته هنوز ؟آهو وا رفت با صداي خفه اي پرسيد :ـ مگه پيش آيدين نبود ؟ فرزين نفس عميقي كشيد و گفت :ـ رفتم تنها رو مبل نشسته و داشت سيگار مي كشيد . آهو با بغض گفت :ـ ازش درباره ي گلابتون پرسيدي ؟ ـ آره . آهو عصبي گفت :ـ اون آشغال داره دروغ ميگه ، چه ...چه بلايي سرش آورد ؟ و با بغض اسم گلابتون رو تكرار كرد . ـ آهو ...آهو جان ، آيدين كه انكار نكرد ، گفت قرار داشتن ، گلابتون هم اونجا بوده و بعداً رفته .آهو دست از گريه كشيد و گفت :ـ يعني ...يعني بلايي سر..بلايي سر گلاب نيومده ؟ ـ فكر نكنم . آهو دوباره عصبي شد و گفت :ـ نخير ، دوستتون ما رو احمق فرض كرده ، پس گلاب كوش ؟ اگه سالم و سلامت بود ....ـ آهو جان اين قدر حرص نخور ...ـ چي مي گي ؟ مگه ميشه ؟ ساعت يك ربع به دوازده شبه ...ـ مي دونم اما ...حس كرد صدايي از بيرون به گوشش مي خوره گفت :ـ هيس ...ـ چي ؟ـ چند لحظه چيزي نگو ...صداي قدم هاي تندي رو روي علف ها ميشنيد . اشتباه نمي كرد . يكي داشت تو حياط مي دويد . سمت پنجره دويد . گلابتون بود كه سمت خونه مي دويد . با تعجب نگاهش كرد كه وقتي رسيد دستگيره رو محكم بالا پايين مي كشيد ، در قفل بود و او باز اين كار رو ادامه مي داد ، انگار تعادل نداشت . ـ آهو چه خبرِ اونجا ؟آهو بدون اينكه نگاه تعجب زده شو از گلابتون بگيره گفت :ـ فرزين بعداً بهت زنگ مي زنم . ـ خبري شده ؟ از پنجره كنار رفت و با صدايي مرتعش گفت :ـ آره ...آره الان گلابتون اومده . ـ خب خدا رو شكر . آهو همون طور كه سمت اپن مي رفت تا كليد خونه گلابتون رو برداره گفت :ـ اميدوارم همين جا ختم به خير بشه ، حالش كه مساعد نشون نمي ده ، اون آشغال چه بلايي ...فرزين اون رو دعوت به آرامش كرد و آهو بعد برداشتن كليد خداحافظي كرد و فرزين گفت كه اونو در جريان بگذاره . آهو سمت حياط دويد . گلابتون ديگه پشت در نبود . با تعجب اطراف حياط چشم گردوند . اون قدر هر گوشه كناري رو سرك كشيد كه به نفس نفس زدن افتاد . آخر سر سمت خونه دويد و با كليد در رو باز كرد ، صداي هق هق اونو سمت اتاق گلابتون كشوند . در رو باز كرد ، گلابتون تو تاريكي روي زمين نشسته و در حالي كه دستش رو حايل صورتش كرده هق هق مي كرد . آهو به پنجره باز اتاقش نگاه كرد بعد كليد از دستش افتاد و صدا داد . لحظه اي صداي هق هق گم شد و گلابتون دستش رو پايين كشيد و به او نگاه كرد بعد دوباره سمفوني هق هقش راه افتاد . آهو سمتش دويد ، كنارش نشست ، بغلش كرد و گفت :ـ گلابتون ، گلابم چته ؟ ...چت شده ؟ گلابتون بي وقفه هق هق مي كرد . تا جايي كه اشك هاي آهو هم سرازير شد . ـ گلاب ...به من بگو ...اون ...اون چه بلايي سرت آورد ؟ گلابتون به آرامي آغوش او را پس زد و بلند شد . آهو هم با او بلند شد و چراغ هاي اتاقش رو زد . گلابتون جلوي آينه ايستاد . با ديدن خودش فرو ريخت و اشك هاش پر بهانه تر باريد ...كم كم نزديك آينه رفت . ديگه خودش رو تو آينه نمي ديد ، يه دختر شكسته و پژمرده ،او مرده بود ...با اين افكار زانو هاش لرزيد و دوباره نقش زمين شد . آهو سمتش رفت و شونه هاشو كه از هق هق مي لرزيد شروع كرد به ماساژ دادن ...بعد دقايقي كه گلابتون آروم شد آهو رو به روش نشست و سعي كرد به وارسي او حتي گردن و دست هاشو چك كرد ، آيدين با اينكه بوسه دهنده قهاري بود اما باز لب پاييني گلابتون كمي ورم داشت . آهو چونه شو بالا گرفت و گفت :ـ گلاب خوبي ؟ جوابم رو بده . گلابتون دست او رو گرفت و با بغضي كه نفس كشيدنش رو سخت كرده بود و كلمات رو در حنجره ش مي لرزوند گفت :ـ نه ...نه ...خوب نيستم ....ـ معلومه ، رنگت پريده ...با شك و ترديد نگاهش كرد ، حرفي كه از بيانش مي ترسيد رو به ناچار پرسيد :ـ پيش آيدين بودي ؟ ...اذيتت كرد ؟ اون بهت دست درازي كرد . گلابتون نگاه بي فروغش رو به او انداخت و زد زير گريه . آهو ناباور نگاهش كرد و خشكش زد . دستاش توسط دست هاي گلابتون كه تو حال خودش نبود فشرده مي شد و درد مي گرفت. صداي باز شدن در حياط كه اومد . آهو بلند شد و گفت : ـ يا مامان و باباي منن يا خاله اينا . گلابتون با ترس به در نگاه كرد . دوست داشت بميره . آهو اشك هاشو پاك كرد و كنارش نشست و حرفايي كه خودش به خانواده اش گفته بود رو شرح داد ولي گلابتون عميقاً گوش نمي داد ، برايش هيچ چيز اهميتي نداشت . دوست داشت بميره . رادمان : در خونه شون بازه ، بيا اينجا خانوم . مهرناز : شكر خدا برگشته ؟ رادمان : چرا آهو بهمون خبر نداد . همون موقع در اتاق باز شد ، آهو ايستاد و گفت :ـ ببخشيد يادم رفت اطلاع بدم . آن دو به گلابتون كه نگاهش رو به زانو هاي خميده ش دوخته بود انداختند بعد به صورت خيس از اشك آهو . مهرناز : گلابتون ، دختر سرت رو بالا بگير ببينمت ...كنارش رفت ، نشست و دست هاي يخ زده شو در دست گرفت .ـ دختر چه اتفاقي افتاد ؟ سرش رو در سينه اش فشرد و گفت : ـ خاله جون چت شده ؟ گلابتون مثل مجسمه سرد و ساكت در آغوشش افتاده و حتي اشك هم نمي ريخت . ***آهو پشت در اتاق ايستاده بود كه نازيلا خانوم اومد بيرون و در رو بست . ـ چي شد خاله ؟ ـ خوابيد . ـ چيزي نگفت ؟ نازيلا خانوم نگاهي به او انداخت ، آهو معذب شد و سرش رو پايين انداخت .نازيلا : فقط بي صدا اشك ريخت . آهو در افكارش پرسه مي زد . پس اگه گلابتون سالم بود ...آهو از بي نتيجه موندن افكارش بيزار بود . نتيجه گرفت كه آيدين قصد تعرض به گلابتون رو داشته و گلابتون طوري خودش رو از او دور كرده ولي بعد چند ساعت تاخير به خونه برگشته بود . حدس مي زد بهم ريختن گلابتون هم براي رفتار آيدين باشه . هنوز تو فكر بود كه دامون از روي مبل بلند شد عصبي سمت آهو رفت بازوي او را كشيد و گفت : ـ آهو با تو ام ، محاله تو ندوني ...صداش بالا رفت :ـ آدرس اون عوضي رو بده ...نازيلا خانوم دامون رو از او جدا كرد و گلابتون يقه ي لباسش رو كه بر اثر كشيده شدن پايين اومده جمع و جور كرد . نازيلا : آهو رو چي كار داري ؟ دامون عصبي موهاشو به سمت عقب كشيد و گفت :ـ تو ميدوني ...آهو با صداي لرزوني گفت :ـ نمي دونم ...قسم مي خورم ...نمي دونم ...او واقعاً آدرس خونه ي آيدين رو نمي دونست ولي مي تونست از فرزين بگيره . اما خاله اش ازش درباره ي آدرس اون پسر يعني آيدين نپرسيده بود حتي شوهر خاله ش و نتيجه مي گرفت دادن آدرس به دامون كه غيرتي و عصبي شده فايده اي نداره . با بغض گفت :ـ فكر مي كني من چيزي رو پنهون مي كنم ؟ ...اون وقت چرا ؟ دامون انگشتش رو با تهديد تكون داد و گفت :ـ تو آدرسش رو نمي دوني ديگه ؟ آهو بغضش رو فرو برد و گفت : نه نمي دونم . نازيلا : دامون برو بشين سر جات . دامون عصبي خودش رو روي مبل انداخت و نازيلا خانوم قرصي با يه ليوان آب سر كشيد و گفت :ـ آهو خاله ، مرسي كه اومدي ، من سرم درد مي كنه ، دارم ميرم استراحت كنم ، گلابتون هم خوابه ، اگه مي خواي برو . آهو سرش رو پايين انداخت خيلي آروم "چشم " گفت و سمت در رفت . داشت به اين فكر مي كرد كه حالا همه فكر ميكنند فقط يه مزاحمت از طرف يه پسر براي گلابتون بود ، آخر و عاقبش چي ميشه ؟ تا كي قضيه پنهون مي مونه ؟ دامون اگه بدونه گلابتون با پاي خودش به خونه ي اون پسر رفته چي مي كرد ؟ مسيرش رو از خونه جدا كرد و سمت باغ رفت ، پشت درختچه اي لبه ي باغچه نشست و شروع كرد به گريه كردن . ***گلابتون شرايط روحي مناسبي نداشت ، فقط به بهانه دوا و دكتر بيرون مي رفت وگرنه دربست تو اتاقش مي نشست به نقطه ي نامعلومي زل مي زد و فكر مي كرد . حتي با آهو هم حرف نمي زد و درد و دل نمي كرد ، اما يك روز به سكوتش خاتمه داد و اون چه كه بر سرش اومده رو تعريف كرد . كلمه كلمه به زبون آوردن زجري كه كشيده بود برايش سخت بود . از بوسيده شدن توسط آيدين و از حرفا و توهين هاي بي پرده ش ...وقتي مرور مي كرد انگار داشت اون زجر دوباره براش تكرار مي شد .آيدين دستش رو سمت يقه ي او برده بود كه صداي هق هقش بالا رفت . اون قدر بلند گريه مي كرد كه آيدين دست از كار كشيد ، يقه شو ول كرد ، روي تخت كنارش نشست و پرسيد :"چته گلابتون " گلابتون كه همه چيز رو پايان خط مي ديد بدون هيچ حرفي به گريستن ادامه داد . آيدين از شنيدن صداي گريه هاي او كلافه شده و دستاشو گرفته و از روي صورتش برداشته بود . گلابتون يك ريز گريه مي كرد و چشم هاشو مي بست كه نگاهش به آيدين نيافته ، به حقيقت تلخي كه ذره ذره در باورش تزريق مي شد . آيدين كمي در سكوت به اشك هاي او چشم دوخت بعد به آرامي صورتش رو نوازش كرد و اشك هاشو گرفت . اون قدر ملايم به نوازشش ادامه داد كه كم كم اشك هاي گلابتون يكي در ميون فرو مي افتاد و چشم هاشو باز كرده بود و سعي داشت باز نگه داره ، اون قدر گريه كرده كه مژه هاي خيسش سنگين شده بود . آيدين با انگشت شست گونه شو نوازش كرد و آروم پرسيد ـ نمي خواي با من باشي ؟گلابتون هر چند كه حدس مي زد جواب دادنش هم هيچ اميدوار كننده نيست اما با قاطعيت گفت :ـ نه . در كمال ناباوري ديد آيدين دستش رو گرفت ، نيم خيزش كرد بعد نشوندش و گفت :ـ اگه نمي خواي مجبورت نمي كنم ، من تا به حال كسي رو مجبور به اين كار نكردم ، همه خودشون مي خواستند ، ولي تو ...نگاهش رو از گلابتون گرفت و گفت : ـ بلند شو برو .گلابتون باورش نمي شد . ضربان تازه اي در وجودش مي زد . نا باور به آيدين كه رو گرفته چشم دوخته بود كه آيدين برگشت زيبايي وسوسه كننده شو از نظر گذروند بعد با اخم بلند شد ، كنار تخت ايستاد و با تحكم گفت :ـ سريع بلند شو برو تا نظرم عوض نشده . گلابتون هر چند بي رمق بود اما سريع از تخت پايين اومد و مانتو و شالش رو برداشته و خودش رو از اون اتاق بيرون انداخته بود بعد برداشتن كيف و موبايلش با عجله ساختمون رو ترك كرده و آيدين با اخم رفتنش رو نگاه مي كرد و به سيگارش پك مي زد . گلابتون ساعت ها تو خيابون ها چرخيده و به اونچه كه گذشته بود فكر ميكرد . خدا رو شكر مي كرد كه آيدين دربرابر گريه هاش نرم شده و او را رها كرده بود . براش مثل معجزه مي موند اما با اين حال ضربه بدي رو تجربه كرده بود . تجربه ي تلخش روحش رو عذاب مي داد . ساعت ها در كوچه و خيابون ها حيرون اشك مي ريخت و به كنايه و متلك و حرف هاي عابرين توجه نمي كرد ...هر چند مورد تعرض آيدين قرار نگرفت ولي تا همون جا هم براش كافي بود . ضربه روحي بدي بود . گلابتون نمي تونست زير نگاه هاي بيگانه ي خانواده ش آروم باشه ، شايد به خودش تلقين مي كرد ، هر چه كه بود حس مي كرد با شك و ترديد نگاهش مي كنند . به خاطر همين تصميم گرفت موضوع رو با مادرش در ميون بگذاره . مي دونست همه منتظر دونستن جزئيات اتفاق اون روز هستند . جز آهو كسي نمي دونست ولي وقتي تصميم گرفت به مادرش بگه قسمش داد كه پيش خودشون بمونه ، نمي خواست پدرش يا حتي دامون بدونن او با پسري رابطه ي دوستانه داشته و دعوتش رو براي خونه اش رفتن قبول كرده و از همه بدتر اون پسر شخصي نبوده كه انتظارش مي رفت . صحبت با مادرش هيچ سودي نداشت جز سبك شدن . حالا مي دونست حداقل نگاه مادرش بيگانه نيست . ولي اون قدر سبك نشده بود كه بخواد به جلد قبلي اش برگرده . حس مي كرد ديگه گلابتون مرده ، همون جا در خونه ي آيدين و حالا او يه دختر پژمرده بود كه در اتاقش كز مي كرد و اصرار هاي ديگران براي شاد كردنش بي اثر مي موند . هميشه به اين فكر مي كرد اگر آيدين ضربه ي جسمي به او مي زد چه مي شد ؟ وقتي اين افكار به ذهنش چنگ مي زد تنها چيزي كه مي تونست تصور كنه اينه كه بعد اون هرگز اجازه نمي داد نفس از قاب سينه ش رها شه ، بي شك خودش رو مي كشت . حتي تصورش هم كشنده بود . او براي همان بوسيده شدن ها داشت سخت تاوان مي داد . گاهي شبها يا هر وقت به خواب مي رفت كابوس هاي گوناگون مي ديد و گاهي هم در بيداري از به ياد آوري اون روز و تصوير نزديك آيدين به خودش ، حالت روان گسيختي بهش دست مي داد . چشم و صورتش رو با دستش مي پوشوند و گاهي از پررنگ و پررنگ تر شدن آن خاطره ، از وحشت جيغ مي كشيد ...جيغ مي كشيد تا خاطره در ذهنش محو و محو تر شه ....در نتيجه فرياد هاش خانواده اش به اتاقش هجوم مي بردند و سعي در آرام كردنش داشتند . گاهي هم به كمك قرص هاي آرامش بخش ، به خواب مصنوعي مي رفت .تنها راه چاره خانواده اش تحمل وضعيت و مراجعه به روانپزشك بود كه بهشون اميد بهبودي مي داد اما به شرط صرف زمان . *** ـ جانم ؟ ـ خيلي خري آهو . ـ خر خودتي دختر ، خب مي گم جانم . ـ دو ساعته پشت تلفن دارم اسمت رو داد ميزنم . ـ خب چي مي گفتي ؟ ـ مرض چي مي گفتي ؟ حواست كجاست ؟ آ
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 81- رمان زندگی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ایرانی و عاشقانه ز مثل زندگی | #NEGAR# کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـانخـــــــــــانـه - رمان سهم من از زندگی{کامل} , رمــــــان زیبــا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمان خانه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46744

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا