تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان ز مثل زندگی (فصل دهم)



ـ آهو شماره رنگ موت چند بود ؟
ـ نمي دونم عزيزم ، مگه تو داري ميخري ؟
ـ آره . يعني چي نمي دوني ؟
آهو خنديد و گفت :
ـ خب نمي دونم ، از مامانم بپرس .
ـ باشه از خاله ميپرسم . كاري نداري ؟
ـ نه مرسي بابت زحمتش .
ـ اكي مسئله اي نيست .
آهو بعد صحبت تماس رو قطع كرد . اول نمي خواست موهاشو رنگ كنه يعني از وقتي فرزين بهش گفته بود موهاش همين طوري خوبه ديگه فكر رنگ كردنش نيافتاده بود ولي به اصرار گلاب كه مي گفت براي جشنش بايد تغيير كنه براي اينكه دلشو به دست بياره قبول كرد موهاشو شرابي كنه .
فرزين لبخندي زد و گفت :
ـ كي بود ؟
ـ گلابتون .
ـ اِ ..خب سلام ميرسوندي .
آهو لبخندي زد فرزين دست هاشو تو دستش گرفت بهش لبخند زد و گفت:
ـ چي مي گفت ؟
ـ هيچي درباره ي جشنش حرف ميزد .
فرزين با تعجب گفت :
ـ جشنش ؟ كي تولدشه ؟
آهو دستشو بيرون كشيد جلوي دهنش گذاشت ، خنديد و گفت :
ـ تولدش نيست كه .
فرزين با تعجب سرش رو جلو برد و گفت :
ـ پس جشن چي ؟
آهو خنده شو كنترل كرد و گفت :
ـ گلابتون داره ازدواج مي كنه .
كم مونده بود فرزين شاخ در بياره . با چشم هاي گشاد شده از ناباوري گفت :
ـ جدي ميگي ؟
آهو ريز ريز خنديد و گفت : آره .
ـ نـــــه داري الكي مي گي ؟
ـ نه باور كن .
ـ آخه كي ؟ با كي ؟ يكدفعه اي ؟
ـ نه يه ماه پيش ازش خواستگاري كردن ، نگفتم بهت تا رو در رو بگم سورپرايز شدنت رو ببينم .
فرزين سري تكون داد و گفت :
ـ واقعاً سورپرايز شدم ، خيلي براش خوشحالم . حالا اون مرد خوشبخت كيه ؟
آهو با حسودي چيني به بيني اش انداخت و گفت :
ـ به همسر آينده گلاب حسوديت ميشه ؟
چند ثانيه طول كشيد تا فرزين كنايه شو بگيره ، بعد اخم تصنعي اي تحويلش داد ، بيني شو با دست گرفت و فشرد كه آهو گفت :
ـ واااي بينيم نصف شد ، ولش كن .
فرزين خنديد و گفت :
ـ خب خانومي باز اين حرفا مي زني ؟
آهو مظلومانه نگاهش كرد و گفت : نه .
فرزين آروم بيني شو ول كرد ، صورتشو جلو برد نوك بيني شو بوسيد . آهو در لحظه اول يخ زد بعد سريع گر گرفت . فرزين لبخندي زد و گفت :
ـ خب نمي خواي بگي آقا داماد كيه ؟ عروسيشون كي هست ؟
ـ تو راه بيافت تو راه حرف مي زنيم .
ـ به چشم .
فرزين ماشين رو راه انداخت كه آهو گفت :
ـ اسم پسره ماني هست ، براي اولين بار تو جشن دامون ، گلابتون رو ديد . پسر استاد موسيقي دامونه .
فرزين همراه با نيمي نگاهي گفت : خب ؟!!!
ـ هيچي ديگه ازش خواستگاري كرد . خيلي پسر خوبيه .
ـ پس گلابتون هم بالاخره يكي رو پسنديد .
مي خواست بگه قبلاً آيدين رو هم پسنديده بود اما چيزي نگفت . فرزين كه ديد تو فكر رفته . دستشو گرفت . هميشه موقع رانندگي يك دستشو سمت اون دراز مي كرد و دستشو مي گرفت . آهو برگشت لبخندي زد . دستش فشرده شد و فرزين پرسيد :
ـ خب عروسي كي هست ؟
ـ عروسي كه نيست .
ـ پس چي ؟
ـ فعلاً مي خواد نامزدي بگيره ، سال ديگه هم عقد ، شايد هم عقد و عروسي رو با هم بگيره .
ـ پس هنوز پيش شما مي مونه .
ـ آره ولي ديگه موندنش به درد نمي خوره .
فضاي بسته ماشينو صداي خنده ي فرزين پر كرد . آهو لبخندي زد و گفت :
ـ جدي مي گم ، ديگه از اين به بعد با آقا ماني ميپره ، حوصله ما رو نداره كه .
فرزين دوباره خنديد بعد نيم نگاهي كه به روبه انداخت رو به آهو گفت :
ـ ببينم خانومي ما كه حسوديش نشده .
آهو با لبخندي منقبض شده گفت : نه .
ـ خب آفرين .
ـ تو هم ميايي جشنش ؟
ـ نه بابا من بيام گلابتون بيرونم ميكنه .
ـ نه ، اون طوري نيست .
ـ ميدونم ولي نه بهتون خوش بگذره .
ـ خب فريده رو هم مي خوام دعوت كنم ، مي توني با اون بيايي .
فرزين كمي فكر كرد و گفت :
ـ باشه ببينم چي ميشه .
آهو لب برچيد و گفت : بيا ديگه .
فرزين فشاري به دستش آورد و گفت : چشم .
ـ چشم الكي نه ها ، بايد بيايي .
ـ بيام ميتونم باهات برقصم .
ـ اوووووه نه ، ضايع ميشه .
فرزين خنديد و گفت : ضايع چي ؟ من بيام باهات مي رقصم .
آهو كمي در صندلي جا به جا شد و گفت : تو حالا بيا .
فرزين با لبخند آرام پلك هاشو باز و بسته كرد و به رو به رو چشم دوخت .

به محض اينكه ماني دستشو گرفت انگار با جريان قوي اي به گذشته متصل شد . دست هاي آيدين . حس مي كرد هنوز در گذشته س ، با ترس دست هاشو عقب كشيد . ولي به جاي نگاه آيدين نگاه پاك ماني بود كه با تعجب نگاهش مي كرد .
دوست داشت بزنه زير گريه . سايه ي خاطرات گذشته هنوز عذابش مي داد . بغض كرده بود كه ماني با ملايمت پرسيد :
ـ حالت خوبه ؟
لب هاشو به هم فشرد و فقط به نشونه مثبت سرشو تكون داد . ماني به جاي سرزنش حركتش يا سين جيم كردنش با مهربوني گفت :
ـ امروز خيلي خسته شدي ، برو استراحت كن .
فقط آرام تشكر كرد و ازش جدا شد و سمت خونه رفت . ماني كمي در حياط ايستاده و نگاهش مي كرد بعد هم در مسير مخالف او سمت در رفت . گلابتون نگاهشو دنبال سرش حس مي كرد و به جاي معذب شدن حس مي كرد پر از حس اطمينان و آرامش ميشه .
بي شك به ماني نياز داشت . براي فراموش كردن گذشته ش . براي تكيه كردن بهش ، حتي به دست هايي كه امروز پس زد نياز داشت . دغدغه ي حركت ناگهاني شو در مقابل ماني فراموش كرد ، چون ماني خودش بهش اجازه داد دغدغه شو نداشته باشه . با نگاه پاك و خالي از منتش .
با فكر كردن بهش حس خوشايندي داشت . حس اينكه تكيه گاهي امن خواهد داشت . ماني پر از درك بود و پاك . نگاهش بهش آرامش ميداد . حتي اون لحظه كه دست هاشو پس زد وقتي به نگاهش چشم دوخت آرامش گرفت ، سايه ي خاطرات جاشو به طلوع مطبوعي از آرامش داد و او مطمئن شد كه در كنارش مي تونه فراموش كنه و شاد باشه ...
جلوي در رسيده بود كه كسي از پشت دستشو دور گردن او انداخت و ازش آويزون شد . سرشو چرخوند با ديدن آهو به زحمت لبخندي زد و گفت :
ـ ديوونه چرا همچين مي كني ؟ خفه م كردي ، كمرم شكست ...
آهو با خنده حلقه دستشو آزاد كرد بعد دستشو دور بازوي او انداخت و گفت :
ـ خب دلم برات تنگ ميشه ، داري عروس ميشي .
گلابتون لبخندي زد و گفت :
ـ حالا تا عروس شدن مونده ، نامزديمه ، هنوز همين جا هستم .
ـ چه فرقي ميكنه ؟ عروس ميشي ديگه ...
ـ نه ديگه وقتي لباس عروس بپوشم عروس مي شم .
ـ خب همون .
با هم وارد شدند با نازيلا خانوم سلام گفتند .
نازيلا : اومدي گلابتون ؟ ماني جان رفت ؟
گلابتون : آره رفت . گفت سلام برسونم .
نازيلا : بشينيد بچه ها من يه شربت بيارم .
آهو : خاله جون شما هم بشينيد ، گلاب با آقا دوماد رفته دنبال كارا خسته س ، من كه كاري نكردم .
گلابتون : تو آخر با اين اسم صدا كردن منو دق مي دي .
آهو ريز ريز خنديد و گفت : من برم شربت بيارم .
نازيلا : دستت درد نكنه خاله ، از صبح افتادم به جون كارا ...
آهو : بشين خاله جون ، الان شربت ميارم ، شما استراحت كنيد .
با سه ليوان شربت در سيني برگشته بود كه دامون حين پايين اومدن از پله ها گفت :
ـ براي من چرا درست نكردي ؟
آهو سرشو بالا گرفت با ديدن او گفت :
ـ اِ تو خونه اي ؟ بشين الان برات ميارم .
دامون با لبخند كش اومده اي گفت : آخ جون تو چه خوبي ، به اين دختره فسقلي يه كار بگم ميگه خودت پاشو .
گلابتون براش چشم غره رفت . نازيلا خانوم رو به آهو گفت :
ـ عزيزم تو بشين .
و رو به دامون گفت : خجالت بكش ، خودت برو بريز .
دامون كه خورده بود تو حالش گفت :
ـ اِ مامان وقتي خودش راضيه چرا مي خواهيد مانع بشيد ؟يه شربته ديگه .
آهو : بشين شربت خودمو دست نزدم ، بخور الان براي خودم ميارم .
دامون خودشو روي مبل انداخت و گفت :
ـ آخيش ، قربون دستت ...
نازيلا : مرسي خاله جون .
آهو در حالي كه سمت آشپزخونه ميرفت گفت : خاله كاري نميكنم كه .
دامون جرعه اي از شربت نوشيد و گفت :
ـ مامان بذار كار كنه براي آينده ش لازمه .
آهو در حالي كه شربت رو حل مي كرد و از اپن نگاشون مي كرد گفت :
ـ خواهرت مقدم تره ها ...
دامون : اين ديگه خودش نخواست ياد بگيره ، ميره خونه شوهر چوب ميخوره .
گلابتون : همه مگه مثل تو هستند ؟ بهتره تو هم اين مرد سالاري رو از ذهنت بكشي بيرون چون ممكنه اوني كه چوب ميخوره تو باشي كه از زنت بابت كار بلد نبودن چوب بخوري ...
همه خنديدند به جز دامون . دامون شربتشو تا آخر سر كشيد و گفت :
ـ نخير زن من مثل تو وحشي نيست .
گلابتون كوسن رو سمتش پرت كرد كه دامون گرفت . آهو كه شربت به دست سمت آنها مي اومد گفت :
ـ دامون نكنه تو هم آره ؟
روي مبل نشست و گفت :
ـ ميخواي از گلابتون سبقت بگيري نه ؟
دامون خنديد كه نازيلا خانوم گفت :
ـ نه خاله جون ، اين الان ميتونه زن بگيره ؟
دامون با اعتراض گفت :
ـ چرا نمي تونم ؟
نازيلا : نمي توني ديگه ، وگرنه تا به حال دست به كار شده بودي .
دامون : بعد يه دفعه سورپرايز شديد چي ؟ يكي رو انتخاب كردم كه همه تون ميپسنديد .
آهو با چشم هاي گرد شده گفت :
ـ واي خاله مثل اينكه جدي ميگه ها .
نازيلا خانوم به چهره دامون دقيق شد و گلابتون گفت :
ـ بيخود راي مثبت نده ، من كه سخت گيرم ، بايد زن داداشم باب ميلم باشه .
دامون : دِهه ، مگه مي خواي زنمو قورت بدي كه باب ميلت باشه ؟ من مي خوام باهاش زندگي كنم ، پس اول راي خودم مهمه .
نازيلا خانوم : خوبه چشمم روشن ، جوون ها هم جوون هاي قديم ، احترام سرشون ميشد .
دامون دستشو روي سينه ش گذاشت و گفت :
ـ من چاكر شمام مامان ، منظورم اين بود نظر من بعد نظر شما شرطه ...
نازيلا : خوبه حالا ، زبون نريز ، جدي ميگي ؟ كيه ؟
دامون پشت هم ابروهاشو بالا پايين كرد بعد بلند شد و گفت :
ـ متاسفم فعلاً نمي تونم بگم .
و سمت پله ها دويد و گفت : من برم به ساز زدنم برسم .
***

ـ آهو ميگم بايد ببينمت ، مهمه .
ـ فرزين امروز نامزديه گلابه ، ميدوني كه چقدر كار سرم ريخته . خب تو نامزدي ميبينمت ديگه .
ـ آهو ميگم بايد ببينمت .
نفسو پر صدا بيرون داد و گفت : نامزدي گلابتون هم نمي تونم بيام .
آهو با دلخوري گفت : آخه چرا ؟ مگه قرار نبود بيايي ؟
ـ آهو ميايي يا نه ؟
آهو به ساعت ديواري اتاقش نگاه كرد و گفت :
ـ ببينم ميتونم يه سر بيام بيرون ؟
ـ حتماً بيا ، كوچه پاييني منتظرتم



بعد قطع تماس بلند شد . موهاشو شونه زد و بي هيچ آرايشي آماده شد . بايد به آرايشگاه مي رفت ، نمي دونست چه قدر كار فرزين طول ميكشه دلخور بود و از طرفي دلشوره داشت ، يعني فرزين چه كارش داشت ؟ چرا اصرار مي كرد همين امروز ببيندش و چرا به نامزدي گلابتون نمي اومد ؟
به خودش كه اومد ديد از كوچه شون گذشته و قدم هاش از هم سبقت ميگيرند . حتي يادش نيومد كه موقع خروج از خونه به مادرش چي گفته !
با ديدن ماشين نقره اي رنگ فرزين نفسي بيرون داد و سمتش رفت . فرزين پشت رل منتظر بود . در رو باز كرد . توجه فرزين بهش جلب شد . نگاهش مي كرد . آهو نشست و سلام گفت . فرزين جوابشو داد و راه افتاد . آهو به نيمرخش خيره موند و گفت :
ـ نمي خواي بگي چي شده ؟ چرا ...
ـ ميگم . آهو آهي كشيد و گفت :
ـ بگو ، من بايد زود برگدم ، نوبت آرايشگاه دارم ، بايد همراه گلابتون هم برم .
فرزين لبخندي زد . آهو با تعجب به نيمرخش نگاه كرد و حس كرد دلشوره اش بيشتر ميشه .
فرزين جلوي پاركي نگه داشت و گفت :
ـ پياده شو .
آهو همون طور نشسته بود كه فرزين برگشت نگاهش كرد و گفت :
ـ چرا پياده نميشي ؟
آهو پلكي زد و گفت : بگو چي شده ؟
ـ خب پياده شو حرف بزنيم !
و خودش پياده شد . آهو با دلشوره آب دهنشو فرو داد و پياده شد . فرزين قفل ماشينو زد و در حالي كه از جيبش پاكت سيگار بيرون آورده و يكي شو روشن مي كرد سمت پارك رفت . آهو مبهوت دنبال سرش قدم هاشو مي كشيد . فرزين هيچ وقت در حضور او سيگار نكشيده بود ، فقط يه بار تو ماشين كه وقتي آهو گفت از بوي سيگار بدش مياد خاموشش كرده بود . فرزين ايستاد و پك عميقي به سيگارش زد . آهو رو به روش ايستاده بود و مشامش از بوي دودي كه فرزين بيرون داده پر شده بود . تموم بدنش بي حس شده و حس مي كرد بايد براي شنيدن خبر هاي ناخوش آيند آماده باشه .
نگاه ملتمسي به فرزين كه همچنان به سيگارش پك مي زد انداخت تا سكوتش رو بشكنه .
فرزين دقايقي به نگاه او چشم دوخت بعد كلافه سيگارشو روي زمين انداخت و با نوك كفشش خاموشش كرد . حوصله و صبر آهو هر لحظه تحليل ميرفت . فرزين دست هاشو تو جيب شلوار كتانش كرد و به او زل زد .
ـ آهو خيلي خوشحالم كه باهام بودي و من تونستم به حد و حدودت احترام بگذارم . خوشحالم بهم ثابت شد كه هر كي شايسته هر رفتاريه كه باهاش ميشه ، چون خود اون شخصه كه اجازه ميده چطور باهاش رفتار بشه . ديگه الان وقتش نيست از اينكه با چند تا دختر دوست بودم معذب باشم يا ازت پنهون كنم . ميدونم شايد ازم ناراحت بشي بابت گفتن اين حرفا . ولي من اون قدر مثل تو صبور نيستم ، اون قدر به فكر ديگرون نيستم و چون نمي تونم حرفامو تو دلم نگه دارم ازت خواستم كه بيايي و بهت بگم . بگم كه چه قدر خوبي و كنار من موندي ، مني كه شايد لايق اين همه پاكي و خلوصت نبودم ...
آهو با بغض گفت : فرزين چي داري مي گي ...
فرزين يه دستشو از تو جيبش خارج كرد ، سمت صورتش برد ، گونه شو نوازش كرد و گفت :
ـ سيسسسس بذار بگم ...
آهو لب هاشو كه مي لرزيد روي هم فشرد . فرزين نوك موهاشو كه از شالش بيرون زده بود لمس كرد ، لبخندي زد لبخندي كه مطعلق به اون لحظه نبود ، انگار به خاطره اي خوش لبخند مي زد .
ـ موهاتو دوباره رنگ كردي ؟
آهو سري تكون داد و آروم گفت :
ـ آره ، براي جشن گلابتون . ببخش ، ميخواستم خوشحالش كنم ...
موهاشو نوازش كرد و گفت :
ـ آهو تو كه كاري نكردي ببخشمت ، هميشه همين پاكي كودكانه ته كه باعث ميشه به خودم ببالم كه يه مدت كنارت بودم .
يه مدت ؟ يعني ديگه نمي خواست كنارش بمونه ؟ افكاري گوناگون مثل پتكي بر سرش فرود مي اومد .
داشت موهاشو نوازش مي كرد كه پرسيد :
ـ زشت شدم ؟
ـ نه عزيزم ، تو همه جور زيبايي ، چون قلبت زيبا هست . ميدوني آهو ؟ شايد نخواي بدوني ، شايد ناراحت بشي ولي ببخش ، حالا كه اومدم بگم بگذار كامل بگم .
همون طور كه خودت هم فهميده بودي من اول به قصد دوستي با گلابتون بهت نزديك شدم . اون زيبا بود ، غير قابل دسترسي ، مي خواستم از طريق تو علايقش رو بدونم و بهش نزديك بشم ، اعتراف مي كنم اول مي خواستم مخ گلابتون رو بزنم ولي تو مثل يه فرشته افتادي تو زندگيم و درگيرت شدم . بدون اينكه بخوام تلاش كنم و مخت رو بزنم ، خودت اومدي ، و نتونستم بيرونت كنم چون وقتي به خودم اومدم ديدم با تو خوشم و خنده هام با توهه ، شادي هام ، روزهاي خوبم ، تو حتي بهم ياد دادي پاك باشم . شايد نباشم اما دارم سعي مي كنم باشم . و اينو مديون فرشته ي زيبايي هستم كه بي منت كنارم بود .
دو قطره اشك به نرمي مسير گونه هاي آهو رو آروم پيمود . سكوت كرد . انگار لال شده بود . بغض لالش كرده بود .
فرزين دستشو گرفت و گفت :
ـ گريه نكن آهو ، من نمي خوام مسبب اشك هاي يه فرشته زميني باشم ...
هق هق نكرد اما صداي با ناله بيرون اومد :
ـ اين ...اين حرفا براي چيه ؟ الان اينا رو مي گي كه من ناراحت نشم ؟ برو خيالت راحت ، ناراحت نمي شم ، اشك هم نمي ريزم ...حالا كه گلابتون داره ازدواج مي كنه ديگه ...
فرزين با اعتراض دستشو فشرد و گفت :
ـ آهو من كنارت نموندم چون گلابتون غير قابل دسترسي بود ، اگه اين طور بود من بايد وقتي اون با آيدين دوست شده بود ميرفتم ، من موندم چون به آرامش و پاكي تو نياز داشتم ...
آهو با چشم هاي اشك آلود نگاهش كرد و گفت :
ـ ديگه نياز نداري ؟
فرزين خيلي دوست داشت پيكر ظريف او نو تو آغوشش مي فشرد و اشك هاشو تسلي مي داد . با نوك انگشت اشك هاشو زدود و گفت :
ـ چرا اما مجبورم برم ، خانومي من هميشه محتاج اين آرامشم ...
ـ بري ؟ كجا ؟
فرزين با دلتنگي نگاهش كرد و با صداي گرفته اي گفت :
ـ يه جاي دور ...
آهو به هق هق افتاد ، فرزين محكم تر دستشو فشرد و گفت :
ـ عزيزم اين طوري نكن . خودت گفتي اشك نميريزي ، من مجبورم برم . ولي قبلش بايد اينا رو مي گفتم . مي گفتم كه هيچ وقت از داشتن هيچ رابطه با هيچ دختري مثل رابطه اي كه با تو داشتم راضي نبودم ، مي خوام بگم كه دارم ميرم اما هميشه حسرتت رو مي خورم ، حسرت لحظات قشنگي كه برام ساختگي ، افكار قشنگي كه در درونم پرورش دادي ، خيلي برام ارزش داره آهو ، شايد درك نكني چي بگم اما من يه قدم به سمت خوبي رفتم جلو و اينو مديون تو و قلب پاكت هستم . از يه رابطه مهم اينه يه چيزي بمونه ، و اين بهترين چيزه ...
نفسشو هميقاً بيرون داد و گفت :
ـ من با هيچ دختري اين طوري رفتار نكردم ، چون خودشون نخواستند چون لايقش نبودند ، همه برام حكم يه بازيچه رو داشتن ، تفريح ميكردم و بعد ولشون مي كردم ، شايد اگه حالا مجبورم برم تاوان همه ي بدي هايي هست كه در حق ديگرون كردم اما به خدا قسم اونا خودشون لايق خوب رفتار شدن رو نداشتن ، هيچ كدومشون دختر خوبي نبودن ، پاك نبودن ...نمي دونم ، شايد من بد انتخاب مي كردم ولي تو اومدي و همه تصوراتم رو زير و رو كردي ...
آهو حس مي كرد ديگه ناي نفس كشيدن نداره ، سينه هاش با هق هق بالا و پايين ميشد....
فرزين ديگه طاقت نداشت آروم گفت :
ـ ببخش كه اين دقايق آخر مرز هاتو ميشكنم ، ولي اين به معني بي احترامي نيست ، فقط مي خوام تسلي دهنده ت باشم ...
و آروم و نرم اونو در آغوش كشيد .
در رويا هاي دور ياد داشت كه هميشه پيش بيني مي كرد روز جشن گلابتون بايد روي ابرها باشه ، ولي حالا نمي تونست خودشو گول بزنه . دوست داشت گوشه اي خلوت بشينه و در سوگ قلبش باشه . مهم نبود حسش به فرزين علاقه بود يا عادت يا حس مورد توجه قرار گرفتن يا هر چيزي ، مهم اين بود كه نمي تونست بعد رفتنش شاد باشه . ديگه عادت كرده بود . از فكر اينكه زنگ زدن هاي هر روز و ديدار هاي گاه و بي گاه و خانومي صدا زدن هاي فرزين به رويا پيوسته ديوونه ميشد . ولي لبخند ميزد ، حاضر نبود دل كسي رو بشكنه و از طرفي دوست نداشت كسي به غمش پي ببره .
ولي هيچ چيز براش سخت تر از تظاهر نبود . تظاهر به شاد بودن . از همون لحظه در آرايشگاه سعي كرد غمشو فراموش كنه هر چند كه حرف هاي فرزين توي ذهنش مي چرخيد و لحظه اي رهاش نمي كرد اما تظاهر كرد . با شور و شوق با آرايشگر حرف ميزد درباره ي آرايشش نظر مي داد و موقع آرايش گلابتون كلي ازش تعريف مي كرد . تو جشن با روي خوش از مهمون ها پذيرايي ميكرد ، ميرقصيد ، بارها براي گلابتون و ماني آرزوي خوشبختي كرد . با متين كه همراه عطا اومده بود ، عسل و برنا و تاليا كه با پدرش اومده بود گرم گرفت . حتي با فريده . هر چند كه داغشو تازه مي كرد ولي با نگاه از فريده خواست چيزي نگه .
قلبش از تحمل اين همه تظاهر به شادي در حال تركيدن بود . ميخواست لحظات كش اومده رو جلو ببره و به نيمه شب برسه و خلوت و اشك ها و سوگ احساس ترك خورده اش ...
دامون تمام جشن سر به سرش مي گذاشت و او هم به شوخي هاش جواب مي داد اما كسي نمي دونست چه در درونش مي گذره .
حس مي كرد شبيه دلقكي شده كه محكوم به خنديدنه ...
گلابتون فوق العاده زيبا و ملوس شده و مي درخشيد . ماني در كنارش خوشحال بود و كاملاً از انتخابش راضي بود .
مينا خواهر ماني با آهو گرم گرفته و چند بار زبوني گفته بود كه ازش خيلي خوشش اومده . آهو هم نسبت بهش ابراز علاقه كرده و گفته بود از آشناييش خيلي خوشحال شده . مينا وقتي پيشنهاد داد كه بعد اون با هم رفت و آمد داشته باشند و بيرون برن ، دامون كه كنار آهو ايستاده و حرفشون رو شنيده بود گفت :
ـ دخترا شما از آينده تون خبر نداريد .
مينا : چه طور ؟
دامون : خب فردا رو چي ديديد ؟ براتون خواستگار مياد بعد برنامه هاتون به هم ميريزه .
مينا بلند خنديد و گفته بود :
ـ خيلي بانمكيد شما ...
دامون : ما اينيم ديگه .
مينا : خوبه آينده نگرم هستيد ولي مشكلي نيست وقتي پاي برنامه هاي مجردي در ميونه ميتونيم همه خواستگارامون رد كنيم نه آهو ؟
و با آرنج به پهلوي آهو زد كه او هول شد و گفت : آره آره .
آهو سكوت كرده و دامون رو زير نظر داشت و هر وقت دور از مينا دامون رو گير مي آورد بهش مي گفت اعتراف كنه كه دختر مورد نظرش ميناست . ولي دامون با لبخند مي گفت " نمي گم تا از كنجكاوي مخت بپوكه ، به موقعش مي فهمي "
و آهو در مقابلش شكلك در مي آورد و مي گفت كه خودش فهميده از اون حرفي كه در حضور مينا زده همه چيز مشخصه و لازم نيست كه او چيزي بگه .
و در آخر نيمه شب فرا رسيده بعد رفتن مهمان ها و پايان گفتگو ها و شادي هاي نزديكاني كه مونده بودند ، او با شونه هايي افتاده كه ديگه توان تحمل بغضش رو نداشت به اتاقش رفته و بعد تعويض لباس هاش و پاك كردن آرايشش به تختش پناه برد و در تاريكي نيمه شب بغضشو رها كرده و با خستگي و چشم هاي خيس خواب اورا ربوده بود .


پشتش رو به درخت تكيه داده و اشك مي ريخت . دونه دونه برگ هاي ريز درختچه ي كنار دستش رو كه او را از ديد مخفي نگه داشته بود مي كند و اشك مي ريخت .
ديگه همه چيز تموم شده بود ، اميدي نداشت . باز هم اشك ريخت . دوباره تنها شده بود . بايد چي مي كرد ؟
در ذهنش سعي كرد برنامه اي براي خودش بريزه :
" ميرم ثبت نام براي كلاس هاي كنكور ، بعد بيشتر وقتم با كلاس ها و درس خوندن پر ميشه و اوقات استراحتم مي تونم با مينا كه خيلي مايل ِ برم بيرون تفريح يا حتي با دوستان دوره دبيرستانش ، هنوز مي تونم با گلابتون بگو بخند كنم . بعدش امتحان ورودي دانشگاه و بعد هم قبول ميشم . بعد چي ؟ پزشك مي شم و كار ميكنم ، ميتونم پزشك مهربوني باشم و به بيمارام كم كنم . اوه چه زندگي خوبي .
باز خلائي حس مي كرد . پس نياز نداشت دوست داشته باشه يا كسي اونو دوست داشته باشه ؟ مطمئناً همين طور بود . دوست داشت كسي در زندگيش باشه . ياد فرزين افتاد و اشك هاش تند تر پشت سر هم فرو ريخت .
صداي قدم هايي رو از پشت درخچه مي شنيد . صدا نزديك و نزديك تر شد . هق هق ريزش رو فرو خورد و پاهاشو تو شكمش جمع كرد كه از پشت درخچه ديده نشه ...
ولي هنوز صداي گام ها نزديك و نزديك تر مي شد . بعد هم اسمش پي در پي صدا زده مي شد :
ـ آهو ...آهو ...آهو كجايي ؟ ...آهو با تو ام ...غيبت زده ؟ ....آهو ؟ همه دارن دنبالت مي گردند ...آهو ...بچه شدي ؟ قايم موشك بازيه ؟... آهو !!!!...
همراه با توقف قدم ها صدا هم قطع شد :
ـ اِ ...تو اينجايي ؟
سرش رو بالا گرفت و نگاهش كرد :
ـ چرا داري گريه مي كني ؟
سكوت كرد و دو قطره اشك ديگر به نرمي روي گونه اش جاري شد .
ـ گريه نكن ، گلابتون كه براي هميشه نرفته ، جاي دور و درازي هم نيست . بر مي گرده بچه شدي ؟
اشك هاش تند تر باريدن گرفت ، اين گريه هاش براي گلابتون نبود . براي تنهايي خودش بود . براي بي كسي اش ، براي رفتن فرزين ...
ـ پاشو ...
آهو دستشو جلوي دهنش گذاشت و هق هق كرد .
دامون دستش رو گرفت و سعي كرد بلندش كنه .
با صداي گرفته اش گفت :
ـ نكن ...نمي خوام پاشم ...
ـ آخه چ
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـانخـــــــــــانـه - رمان سهم من از زندگی{کامل} , رمان ایرانی و عاشقانه ز مثل زندگی | #NEGAR# کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمــــــان زیبــا , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمان خانه , رمان فا | بهترین سایت رمان فارسی ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46743

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا