تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان غم و عشق (فصل اول)



مامان...مامان ،اون عروسك رو ميخوام.
-كدوم عزيزم...
-اوني كه پيراهن صورتي تنشه كه چشاش سبزه..
-اهان..واي ببين چه عروسك قشنگيه دستت روبده به من بريم تو مغازه.
مادر دست دخترش روگرفت وبا شوخي وخنده به داخل مغازه رفتن ناخوداگاه اهي كشيدم وسرم روپايين انداختم،هيچوقت يه عروسك فانتزي نداشتم توي عالم بچگي دار وندارم گلي بود كه مادرجون برام بافته بود،خيلي دوستش داشتم بيشتر از همه ي كسايي كه داشتم. توي اين هفده سال زندگي فقط اون شاهد اشكام ودردودلام بود اون محرم رازم وتكيه گاهم بود...
باكشيده شدن مانتوم به عقب برگشتم دختري با دست كثيف وموهايي ژوليده ولباس هاي پاره جلوم ايستاده بود وقران كوچكي دردست داشت وميگفت:
-خانم توروخدا،يه قران بخر خواهش ميكنم...
لبخندي زدم ودست توي كوله ام كردم و وكيف پولم روهمراه يه شكلات در اوردم قران رواز دستش گرفتم وبوسيدم بعدهم يه پنج تومني همره با شكلات بهش دادم ،با خوشحالي به شكلات نگاه كرد وخواست بقيه پول روبهم بده كه سرش روبوسيدم وگفتم:
-عزيزم بقيه اش مال خودت..
-اما...
چشمكي بهش زدم وبدون هيچ حرفي ازش دور شدم قران كوچك رودوباره بوسيدم وروي قلبم فشار دادم وبالبخند زير لب گفتم:
-خداجون هميشه همين طور بودي هروقت خواستم ناشكري كنم يه جوري خودت روبهم نشون دادي ويادم انداختي كه اگه هيچي نداشته باشم ازخيلي ها بيشتردارم واگه كسي رو نداشته باشم تورودارم،تويي كه از همه بزرگ تري وهمه چيز دسته توه خداجونم به خاطرتمام چيزايي كه دارم شكرت ،هيچ وقت نگاهت روازم نگير...
قران رومحكم تربه سينه فشردم ...به خانه كه رسيدم كليد رو دراوردم ودر روباز كردم وداخل شدم،درختاي سربه فلك كشيده با نوازش نسيم اين سووانسو ميشدن ،اين باغ روخيلي دوست داشتم چون از همه جاش خاطره داشتم ،خاطرهاي ناب ودست نخورده كه فقط براي من ومادرجون بود....اي كاش نميرفتي ،اي كاش تنهام نميزاشتي ،دلم برات خيلي تنگ شده ...سرم روروبه اسمون كردم وگفتم:دوستت دارم فرشته ي من...
-رادا ...رادا....
منيرجون بود كه صدام ميكرد به سرعت قدم هام افزودم وازهمون فاصله گفتم:
-بله منيرجون،سلام.
منيرجون درحالي كه يه دستش به كمرش بود روبه من كردوگفت:
-امروز ديركردي...
درحالي كه وارد سالن ميشدم گفتم:
-حواسم پرت شد يواش تر از هرروز راه ميرفتم ببخشيد.
لبخندي زدوگفت:
-چيزي خوردي...
-بله ممنون
به سمت اتاق ميرفتم كه منيرجون گفت:
-بامامانت صحبت كردي؟؟
برگشتم به سمتش وگفتم:
-نه از هفته ي پيش كه زنگش زدم ديگه زنگ نزدم بهش...
درحالي كه به سمت اشپزخونه ميرفت گفت:
-ا...خوب پس.
به اتاقم رفتم ودرومثل هميشه پشت سرم قفل كردم همين طوركه لباسم رودرمياوردم به فكرفرورفتم به مامان وبابا فكر ميكردم به اين كه اسم پدرومادري روفقط براي حرف مردم به دوش ميكشن ،ازوقتي خودم روشناختم پدرومادري نديدم همش توي اين خونه بودم وبا مادرجون كه مامان پدربزرگم بود وپدربزرگم وزن دومش كه منيرجون بود زندگي ميكردم ،مامان وبابا همه ي وقتشون روبراي دوقلوهاشون ،سارا وآراد ميزاشتن كه هفت سال ازمن بزرگ تربودن وهيچ وقت منو نديدن هميشه حرف حرف اونا بود مثل اينكه بچه ي ديگه اي نداشتن ،شايد عمه راضيه راست ميگفت بچه ي ناخواسته بودن همين مشكلات رو داشت ...نفس عميقي كشيدم وبه خودم اومدم كه ديديم دوباره گلي روسفت به خودم چسبوندم....يادش بخير قشنگ يادمه پنج سالم بودكه دختر عمه ام يه عروسك خيلي قشنگ تازه خريده بود وعروسكش روبهم نميداد ببينم حتي اجازه نميداد به عروسك قديمي هاش دست بزنم ،اون روز دلم خيلي سوخت باحسرت به عروسكا شون نگاه ميكردم اخرسرهم نتونستم تحمل كنم وبه حياط رفتم وگوشه اي از اون نشستم وگريه كردم كه چرا من نبايد حتي اون عروسك بي پايه دختر عمه ام رو داشته باشم؟بيچاره مادرجون بااون پاش اومد دونبالم وقتي ديد گريه ميكنم بغلم كرد وسرم روبه سينه اش فشرد وگفت:
-گريه نكن دختر كوچولويه من ،يه عروسك كه ارزش چشاي خوشگل تورو نداره خودم برات يه بهترش رو درست ميكنم يكي كه فقط خودت داشته باشي ،خوده خودت...
بعد ازاون مادرجون گلي روبرام بافت حتي خودشم برام روش اسم گذاشت چقدر سارا وبقيه ي بچه هاي فاميل به عروسكم خنديدن ولي من بهشون اهميت نميدادم چون گلي روخيلي دوست داشتم ،چون مسخره ام نميكرد وقتي ميخواستم باهاش بازي كنم نميگفت ديگه جا نداريم تو بيايي يا بهم بگه نخودي هستي واصلا به حسابم نياره...
پنجره را باز كردم وسراغ گيتارم كه گوشه ي اتاقم بود رفتم برش داشتم وروي تخت نشستم بادست نوازشش كردم يادش بخير براي خريدنش ازخير خيلي ازچيزا گذشته بودم وكلي پول جمع كرده بودم تابتونم بخرمش نفسم رومثل فوت خارج كردم وشروع به زدن اهنگ( اگه يه روز ) فرامرزاصلاني كردم ،اهنگ مورد علاقه امه با گوش دادن بهش از همه ي دنيا فارق ميشم با صداي در اتاقم از حس خارج شدم وگيتارم روروي تخت گذاشتم وبه سمت در رفتم درو كه باز كردم منير جون با لبخند گفت:
-عزيزم اماده شو امشب خونه ي مامانت اينا دعوتيم
لبخندي به روي منيرجون زدم وگفتم:
-چشم هرچي شما بگيد...
عادت داشتم به اين كلمه خونه ي مامانت اينا دعوتيم ،هيچ كدوم از دوستام رو نديدم كه با دعوت به خونه ي خودشون رفته باشن با سرعت لباسم روپوشيدم واز اتاق خارج شدم پدربزرگم جلوي تلوزيون نشسته بود وپاهاش رو روي پاي ديگه اش انداخته بود وپيپ ميكشيد خيلي جون بود با باباي من فقط نوزده سال تفاوت سني داشت جلو رفتم وگفتم:
-سلام پدربزرگ..
بالحن جدي وخشك گفت:
-سلام دخترجان،اماده اي ...
-بله...
پدربزرگ از جابلند شد تا منير جونو صداكنه... از لحن خشك پدربزرگ هيچوقت ناراحت نميشدم چون ميدونستم اندازه ي نك انگشت هم شده دوستم داره وگرنه بعداز مرگ مادرجون منو ديگه نگه نميداشت واينكه حتي حاضر نبود بيشتر از پنج ساعت بقيه بچه هاي فاميل رو تحمل كنه ولي من شانزده سال بود كه اونجا بودم به جز يازده ماهي كه مامانم بهم شيرميداد ومجبوري منو پيش خودشون نگه داشته بودن...
همه باهم سوار ماشين شديم وراه افتاديم...وقتي وارد خونه شديم همه به احترام پدربزرگ بلند شدن وسلام دادن اول پدر بزرگ وارد شد بعد منيرجون اخرسرهم من وقتي به بابا رسيدم سري تكان داد يعني سلام وبعد هم نشست عادت داشتم به بي محبتيش به سارا كه سلام دادم با اخم مصنوعي گفت:
-به به دوشيزه چه عجب ما شمارو زيارت كرديم
لبخند خسته اي زدم وفقط سرم روتكون دادم از تيكه هاي سارا واقعا خسته بودم خيلي ضايع بود كه از بودنم اصلا راضي نيست آراد روي مبل لم داده بود به اونم سلام دادم،اين ديگه بدترازبقيه بود حتي نگاهمم نميكرد همون طور كه سرش پايين بود فقط كله تكون داد ،برام مثل غريبه ها بود حتي احساس نمي كردم بهش محرمم يادمه هفت سالم بود همه خونه ي پدر بزرگ براي سال تحويل جمع بوديم سال كه تحويل شدهمه بلند شدن وهمديگه روبوسيدن منم ذوق كردم وهمه رو بوسيدم وهمه هم به اجبار منو ميبوسيدن اينو از بوساي روي هواشون ميفهميدم به آراد كه رسيدم بوسش كردم سريع پرتم كرد اون ور وبا لحن بدي گفت:اه اه حالم بهم خورد نميشه تو ابراز احساسات نكني ...
وبعدهم گونه اش روبادست پاك كرد قلبم لرزيد با اون بچگيم فهميدم يه چيزي توم شكست بعدها فهميدم غرورم بود همه ي بچه هاي فاميل ريز ريز بهم ميخنديدن نزديك بود اشكم دربياد كه مادر جون سريع اومد وبغلم كرد وروبه آراد وبقيه كرد وبا ناراحتي گفت:
-دلسوزندن هنر نيست وكار راحتيه دل شكستن هم كار راحتتر،كار سخت خوب بودن وقلب بزرگ داشتنه كه هيچ كدومتون نداريد ولي رادا داره.
توي اون سن نفهميدم خانم جون چي گفت ولي الان كاملا منظورش رودرك ميكنم بعد از اون ماجرا من حتي ديگه با آراد دست هم نميدم وبه جز يه سلام وخداحافظ باهاش حرف ديگه اي نميزنم درست مثل غريبه ها حتي همين ها رو هم از سر اراد زياد مي بينم ...مامان روديدم كه جلوي اشپزخونه ايستاده وداره با منيرجون روبوسي ميكنه جلو رفتم وگفتم:
-سلام مامان...
مامان لبخند زد وگفت:
-سلام راداخانم از اين طرفا...
لبخندي زدم وگفتم:
-هميشه يادتونم.
-سلامت باشي دخترم...
بازم گاهي اوقات مامان باهام مهربون ميشد كه جاي شكرداشت به قول سونيا مادرا هرچيم بچه شونو نخوان بازم مادرن وحس مادري دارن چون نه ماه مارو با خودشون همه جا كشيدن ودردزايمان روتحمل كردن ومامان ماهم اگه خدا قبول كنه يازده ماه به من شير داده...
روي مبل روبه روي آراد نشستم ولي حتي بهش نيم نگاهيم ننداختم مامان وبابا داشتن درمورد خاستگار پولدار وخوبه سارا حرف ميزدن كه قراره از تهران بيان اينجا وبابا عمورو فرستاده تحقيق عمو هم گفته همه از خانواده شون تعريف ميكنندوخانواده ي خوب واصيلي هستن به سارا نگاه كردم كه با خجالت سرش روپايين انداخته بودكه اصلا بهش نمي اومد با صداي پدر بزرگ دوباره حواسم به اونا جمع شد كه داشت ميگفت:
-خير باشه حالا كي ميان؟؟؟
بابا لبخندي زد وگفت:
-اخرهمين هفته...
صداي منير جون بلند شد كه با تعجب ميپرسيد:
-يعني دوروز ديگه...
بابا-اره قراره پنج شنبه بيان ،راستي شمام بايد تشريف بياريد
وبعد نگاهي به من انداخت از اون نگاه هايي كه يعني بازم اضافه اي ،نفس عميقي كشيدم وبه چشماي پدرم خيره شدم وگفتم:
-نگران اومدن من نباشيد ... مطمئن باشيد من نميام ،من همين جوري بي دعوت خونه ي شما نميام حالا چه برسه كه مهمون هم داشته باشيد.
بابا سرش روپايين انداخت وگفت:منظورم اين نبود...
وسط حرفش پريدم وبا بي تفاوتي وسردي گفتم:
-مهم نيست چه جوري ميخواستيد منظورتون روبهم بفهمونيد مهم اينكه من فهميدم...
وبعد از سر جام بلند شدم وبه طرف اشپزخونه رفتم تا اب بخورم،از زمان مرگ مادر جون ديگه خانواده ام برام اهميت نداشتن چون حتي يه بارم به زبون نيوردن كه من برگردم خونه....
سر ميز شام نشسته بوديم كه سنگيني نگاهي رو روي خودم حس كردم سرم رو كه بلند كردم ديدم آراد داره نگاهم ميكنه با تعجب يه تاي ابروم روبالا انداختم وبا چشماي خالي از احساس بهش زل زدم ودر اخرهم لبخند تمسخر اميزي بهش زدم ودوباره مشغول شدم به خوردن ،ياد حرف سونياافتادم هميشه بهم ميگه تودر رابطه با بقيه خيلي مهربوني ولي وقتي نوبت به خانواده ات ميرسه مثل سنگ سخت ميشي،ومثل يخ سرد ولي نبايد از اين بگذريم كه نگاهت سردي وبي تفاوتي خاصي رو با خودش حمل ميكنه ، راست ميگفت همه راجب نوع نگاهم همين رو مي گفتن ....
ومنم هزار بار بهش گفتم:
-من چه طور ميتونم با خانواده اي كه منو نخواستن خوب باشم ودر كنار بي محبتي اونا محبت كنم؟؟؟ مادرجون هميشه بهم ميگفت تو مثل ايينه ميموني هركس باهات هرجوربرخورد كنه باهاش مثل خودش برخوردميكني ،دست خودم نيست اين خصلت منه ووقتي براي كسي اهميت ندارم ،نسبت بهش بي تفاوت ودرمقابلش مثل سنگ سخت مي شم ...
يه ساعت بعد از شام بود كه پدربزرگ بلند شد وماهم پشتش موقع اي كه مي خواستم از در خارج بشم اراد صدام كرد درحالي كه تعجب كرده بودم ولي بي تفاوت وسرد بهش نگاه كردم كه لبخند مهربوني زد وگفت :خيلي بزرگ شدي...
چند ثانيه همون طور سرد وبي تفاوت بهش نگاه كردم كه، با حالت اون فهميدم از سردي نگاه من يخ كرده وبعد بدون هيچ حرفي پشتم رو بهش كردم وراه افتادم انگار نه انگار كه حرفي شنيدم ،ولي توي دلم بهش با تمسخرخنديدم وگفتم: چقدر من به خنگا ميخورم كه همه سعي ميكنن با اين حرفاي بيخود بهم ترحم كنن ...
به خونه كه رسيديم شب بخيري گفتم وبه اتاقم رفتم وبعد از تعويض لباس خوابيدم...
صبح دوباره با صداي زنگ گوشيم از خواب بلند شدم ولباس پوشيدم واز اتاقم خارج شدم پدربزرگ ومنيرجون سرميز صبحانه بودن ،منيرجون با ديدنم لبخند مهربوني زد وگفت:
-سلام عزيزم صبحت بخير..
لبخندي زدم وگفتم:
-سلام صبح شمام بخير
وبعد روبه پدربزرگ كردم وگفتم :
-صبح شمام بخير پدر بزرگ..
باجديت نگاهي بهم كرد كه اماده ي بيرون رفتن بودم وگفت:
-صبح توهم بخير ...باز داري ميري اونجا ؟؟؟
سرم روپايين انداختم وگفتم :بله...
-باشه پس بدو كه امروز خودم ميبرمت...
-نه مزاحم...
نذاشت جملمو تموم كنم وامرانه گفت:
-گفتم پاشو ميبرمت...
چشمي گفتم وبدونه اينكه چيزي بگم دنبالش راه افتادم كه صداي منيرجون متوقفم كرد به سمتش برگشتم كه ديدم لقمه اي به سمتم گرفته وميگه:
-بيا اينو بخور تا عصراونجا از گشنگي تلف ميشي...
گونه اش روبوسيدم ولقمه رو ازش گرفتم وكنار پدر بزرگ توي ماشين نشستم ،به لقمه ي در دستم نگاه كردم ولبخند تلخي زدم، بعد از مادرجون تنها كسي كه بهم اهميت ميداد وپشتم بود منيرجون بود ،خودش مشكل داشت ونميتونست بچه دار بشه براي همينم از شوهر اولش جداشده بود وزن پدربزرگم شده بود ومنو مثل دختر خودش ميديد....پدربزرگ جلوي ساختمان مورد نظر ايستاد وبا دلخوري بهم نگاه كرد لبخندي به رويش زدم وتشكر كردم واز ماشين پياده شدم به سردر ساختمان نگاه كردم نوشته بود بهزيستي،لبخند عميقي روي لبم نشست اينجارو خيلي دوست داشتم يه جوري حس ميكردم همشون مثل منن ولي باز خداروشكرميكردم كه وضعيت من از اينا بهتره ،مدير اينجا مامان سونيا بود براي همينم به راحتي قبول كرد من به عنوان پرستار تابستونا اينجا باشم وبا اين بچه ها سرگرم باشم ،پدربزرگ مخالف سرسخت اين كار بود ولي منير جون راضيش كرده بود ...با امسال ، تابستان دومي بود كه اينجا ميومدم بابت اينكار پول نميگرفتم بلكه گاهي اوقات كمك هم ميكردم ،اينجا فقط براي من يه خوبي داشت اينكه بعد از مرگ مادرجون دوباره به عظمت وبزرگي خدا پي بردم وبابت هرچيزي كه داشتم صبح وشب شكر خدارو ميكردم .باصداي شاد سونيا از دنياي درون خودم خارج شدم ودوباره به دنياي واقعي پا گذاشتم...
-سلام بررفيق هميشه خسته ي خودم ديگه داشتي به چي فكر ميكردي؟
لبخند تلخي زدم وگفتم:
-به اينجا...
با تعجب يه تاي ابروش روبالا انداخت وگفت:
-به اينجا...
-اره...(نگاهي به اطراف انداختم وادامه دادم: ) سوني بچه ها كوشن؟؟؟
سونيا جلويم ايستاد وبا چشمهاي درشتش بهم خيره شد وگفت:
-رادا ميگما حالت خوبه؟؟سرصبحي سراغ بچه ها رو ميگيري؟؟خوب خوابن ديگه...
به حواس پرتي خودم خنديدم وگفتم :ببخش يه لحظه گيج شدم
سونيا- توازاولم گيج بودي...حالا اين حرفا رو بيخيل چه خبر؟؟
نفس عميقي كشيدم وگفتم:
-خبر بسياره بهتره بريم تو تا جبغ مامانت وخانم مقدم درنيومده ...
خنده اي كردم گفت:
-راست ميگيا اصلا ياد خانم مقدم نبودم ولي نامرد مامان من كي جيغ زده ؟ها... ؟
خنده اي كردم كه سونيا دستم رو كشيد وبه طرف سالن برد وگفت :اول خبرات روبده بعد به خاطره تهمتت به مامانم سرت رو ميبرم.
به داخل سالن رفتيم واول از همه به خاله ساره مامان سونيا سلام دادم وبعد رفتم سراغ خانم مقدم وبقيه ي خانم هاي پرستار اخر سرهم به همراه سونيا به اتاق بازي بچه ها رفتيم تا من همه ي خبرارو به سونيا بدم... وقتي تمام ماجراي ديشب رو گفتم سونيا با ناراحتي نگاهي بهم انداخت وگفت:
-رادا يه چيزي بهت ميگم پرو نشو ولي تو از هر نظر از سارا سري براي چي نميخوان تورو نشون اونا بدن؟؟؟
با شوخي گفتم :شايد به خاطره اينكه از سارا سرم ميترسن اونا پشيمون شن.
وبعد خنديدم كه سونيا با همون چهره ي جديش گفت:مطمئنا كه به خاطره همينه ....
-سوني جونم كوتاه بيا ... اصلا ربطي به اين موضوع نداره من از اولم اضافي بودم ....
سونيا- كم چرت بگو ...باشه !
منم مثل بچه هاي خوب گفتم :باشه....
كه با عث شد هردومون هم زمان به خنده بيفتيم ، با سونيا كه بودم همه ي مشكلاتم از يادم ميرفت وحداقل براي چند ساعت در روز واقعا خوشحال بودم... بعداز ده دقيقه صحبت من وسونيا دوباره به سالن اصلي برگشتيم بچه ها بيدار شده بودن با شوق به طرفشون رفتم وباهاشون شروع به بازي كردم .بچه هاي اينجا از چهل تا دختر وپسر تشكيل شده بود كه از يك ماهه بگير تا دوازده ساله توي اين پرورشگاه باهم زندگي ميكردن ... باز ساعت پنج بعد از ظهر شد ومن بايد به خونه برميگشتم واز بچه ها خدا حافظي ميكردم وسايلم روجمع كردم وبه همراه سونيا از بچه ها خداحافظ كردم بعد هم به سراغ پرسونل رفتم واخر سرهم سونيا رو بوسيدم وبغل كردم وبهش گفتم:
-سونيا فردا منيرجون وپدر بزرگ تا دير وقت خونه ي اونا ميمونن ،پس توهم بيا پيش من ...
سونيا با خوشحالي دست زد وگفت :ايول ،باشه ميام ...وسايلم روباخودم ميارم بعدش باهم ازاينجا ميريم خونه ي شما ....
-باشه پس خداحافظ....
-خداحافظ...
به سمت خونه به راه افتادم ،امروزم مثل ديروز هوس كردم پياده برم خونه توي راه به ادمايي كه از بغلم رد ميشدن نگاه ميكردم بعضي ها خندان ،بعضي ها جدي ،بعضي درفكر وبعضي ديگر درهم وناراحت.... با خودم گفتم: درهمه ي زندگي ها مشكل هست ،خدازندگي رو بي مشكل نيافريده اين مشكلات وسختي هاو شيب هاو فراز ها هستن كه زندگي رو براي انسان ها جذاب ودلنشين ميكنن وگرنه اين انسان تنوع طلب نميتونه به يكنواختي علاقه پيداكنه ...به قول مادر جون :خدا مشكلات وسختي هارو افريد كه باهاشون ادمارو از خيلي جهات بسنجه،صبر ،اميد، درايت ،ايمان و... يعني يه جور امتحانه براي ما ها وهمين امتحانات هست كه زندگي رو از يكنواختي در مياره وما رو بهش پابند ميكنه....

توي اين افكار بودم كه با صداي ويراژ ماشيني به خودم اومدم وديدم كه از خونه رد شدم براي همين راهم رو كج كردم وبه خونه رفتم ،مثل هميشه با ارامش كليد رو توي در چرخوندم وبا يه بسم الله وخدارو شكر پام رو توي خونه ي خاطراتم گذاشتم....
منير جون مثل هرروز به استقبالم اومد وبا لبخند بهم خوشامد گفت، بعد از خدا ومادر جون اين منير جون بود كه من داشتم .
منير جون طفلي سعي ميكرد يه جورايي من رو متقاعد كنه كه چرا فردا نبايد اونجا باشم ولي براي من يه چيزي مسلم بود اونم اينكه من توي اون خانواده هيچ جايي رو نداشتم... ولي براي اينكه كاري كنم كه منير جون از اين همه حرف زدن راحت بشه لبخندي زدم وگفتم :منير جون من درك ميكنم شما خودتون رو ناراحت نكنيد....
اونشبم مثل تموم شبا ي ديگه تموم شد .امروز كه ميرفتم بهزيستي منير جون همه چيز رو بهم ياد اوري ميكرد كه از سونيا خوب پذيرايي كنم وبراي شب هم زنگ بزنم شام سفارش بدم ،چشمي گفتم واز منير جون وپدربزرگ خداحافظي كردم وبه سمت بهزيستي رفتم.
تمام طول روز با سونيا خوشحالي ميكرديم كه قراره پيش هم باشيم...خاله ساره زحمت رسوندن ماروكشيد وبعد از اينكه ما داخل خانه شديم گازش روگرفت ورفت...
براي سونيا ميوه اوردم وسونيا هم از كيفش يه فيلم در اورد تاباهم ببينيم ... بعد از ديدم فيلم كمي اهنگ گوش داديم ووقتي احساس گرسنگي كرديم زنگ زديم وشام سفارش داديم شام روكه اوردن مشغول خوردن شديم كه سونيا بي مقدمه گفت:
-رادا الان فكرت اونجاست؟؟؟
با تعجب گفتم:كجا؟؟؟
سونيا-خونتون ديگه ...!
كمي فكر كردم ودر كمال تعجب ديدم من امروز از وقتي از خانه خارج شدم تا الان حتي اين موضوع به ذهنمم نرسيده بود كه به خوام بهش فكر كنم براي همين لبخندي زدم وبا صداقت تمام گفتم:
-نه اصلا از صبح تا حالا بهش فكر نكردم... ميدوني؟؟ خيلي وقته كه به اين مسائل عادت كردم براي همين هم هست كه كم كم برام از ارزش افتادن ودردقايق اول فقط حسرت ميخورم ولي بعدش اصلا برام مهم نيست وبهش فكر نميكنم .
سونيا لبخندي زد وگفت:
-ميدوني رادا بهت حسوديم ميشه ... خيلي زياد هم حسوديم ميشه ،تو خيلي محكمي واز همه مهم تر اينكه هيچ وقت ايمانت رو از دست نمي دي براي اينكه خودت بهشون رسيدي...
- ميدوني چيه تنهايي وبي كسي خوبه؟؟ اينكه خودت ميگردي وخداي خودت رو پيدا ميكني ... بعضي ها اين راه رو اشتباه ميرن بعضي هاهم درست ولي من هميشه خدارو شكر ميكنم كه خانم جون بود وجهت و بهم نشون داد وگرنه منم مثل خيليا ي ديگه راه رو اشتباه ميرفتم .من خدا رو خيلي سخت پيدا كردم براي همينم هست كه نميزارم اسون از دستم بره.
سونبا خنده اي كرد وگفت :
-خيل خوب خانم فيلسوف غذا سرد شد بخور كه من مردم از گرسنگي...
بعد از غذا به اصراره سونيا با گيتارم شروع به نواختن كردم .... ساعت دوازده بود هنوز منير جون وپدر بزرگ نيومده بودن ولي ما انقدر خسته بوديم كه بدونه اينكه منتظرشون بمونيم خوابيديم.
صبح با صداي منير جون كه مارو صدا ميزد از خواب بلند شديم.
همراه با سونيا سر ميز صبحانه نشسته بوديم وصبحانه مي خورديم كه منير جون چايي به دست اومد وروبه روي ما نشست ورو به سونيا گفت:
-خوب سونيا جان خوبي دخترم؟ ساره خانم چطوره ؟بابا برگشت؟
سونيا لبخندي زد وگفت:
-همه خوبيم ممنون ،بله بابا برگشت اين ترم فقط اخر هفته ها كلاس گرفته...
باباي سونيا استاد دانشگاه بود وگاهي اوقات تهران هم تدريس ميكرد... منير جون دوباره به حرف اومد وگفت:
-ديگه بايد ببخشي دخترم ديشب به زحمت افتادي...
-نه منير جون اين حرفا چيه اتفاقا رادا كه گفت شما نيستيد كلي خوش حال شدم ..البته ببخشيدا...
منير جون خنديد وگفت :خواهش ميكنم ...
وبعد رو به من كرد وگفت: تو نمي خواي چيزي بگي...
بي تفاوت گفتم:
-چي بگم ؟
منير جون – دررابطه با ديشب...
-اهان ،چرا خيلي خوش گذشت وبه همه ي سفارشاتون هم عمل كردم...
منير جون جدي شد وكمي اخم چاشني صورت بانمكش كرد ورو به سونيا گفت:
-ميبيني تو رو خدا ...(روبه من كرد وادامه داد) رادا جان منظورم اين بود كه نمي خواي از ديشب چيزي بپرسي...
با بي تفاوتي گفتم:
-چيز مهمي نيست كه ازش بپرسم ...
واقعا هم كه برام اصلا مهم نبود ، منير جون نفس عميقي كشيد كه عصبانيتش از بين بره وبعد لبخندي زد وشروع كرد:
-وايي بچه ها نمي دونيد چه خانواده ي با شخصيتي ... از همه چيز بيسته بيست بودن پسره هم خوشگل وهم خوش تيپه دوتا خواهركوچكتر از خودش داره وبراي خودش يه شركت جدا داره وپدرش هم يك كار خونه ي بزرگ براي خودش داره ودوتا كار خونه ي ديگه هم داره كه بابرادراش شريكن ، مثل اينكه خيلي با خانواده ي برادراش در رابطه هستند وباهم رفت وامد مي كنن ،پسره با سارا توي دانشگاه سارا اشنا شدن وخلاصه كنم برات مادر اين دوتا بچه همه ي حرفاشون رو براي خودشون زدن وتصميمشون هم گرفتن اين جلسه هم فقط براي اشنايي خانواده ها بوده ،البته يه صيغه ي محرميت هم بينشون خونده شد وقرار جشن نامزدي هم ديشب گذاشتن البته پدر ومادرت از قبل ، از همه چيز با خبر بودن بعد از اينكه مهمونا رفتن باب
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه غم و عشق | ستاره صولتی کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , دنیای رمان - رمان گاهی خوشی گاهی غم Mina.LoveStar , رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی) - بازی آنلاین , تاپ رمان , رمان ...... رمان ...... رمان , رمانی ها - عشق فلفلی - Blogfa ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46742

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا