تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان غم و عشق (فصل دوم)


عصر پدربزرگ به خونه اومد وبا همون لحن جديش كه براي من كه هيچ كس رو نداشتم يه دنيا بود گفت:
-تو موفق ميشي ، من بهت ايمان دارم دختر جان...
با مينا تماس گرفتم ،اون نسبتا از امتحان راضي بود ومي گفت همين ها هم كه تونستم بزنم با دمم گردو ميشكنم... بعد از مينا با بنيامين وسيمين خانم هم حرف زدم خنده ام گرفت سيمين خانم هرچقدر با سارا بد بود ولي با من مثل دخترش مهربون بود...
من اون شب دوباره حس تنهاييم بهم برگشته بود مي دونستم مامان وبابا اصلا نمي دونن من كلاس چندمم چه برسه به كنكور...
سر سجاده ي نماز نشستم ودعا خوندم وبه خدا متوصل شدم ...
صبح با صداي گوشيم از خواب بلند شدم وبعد از اين كه دست وصورتم رو شستم از اتاق خارج شدم منير جون روبه روي تلوزيون نشسته بود وداشت برنامه ي اشپزي نگاه ميكرد بهش سلام دادم ... اونم با ديدن من لبخندي زد وگفت:
-رادا جان ميز صبحانه رو هنوز جمع نكردم برو بخور...
تشكر كردم وبه سمت اشپز خونه رفتم ... منير جون بعد از چند دقيقه به من پيوست وگفت:
-ديشب سيمين خانم زنگ زد اينجا ... براي اخر هفته دعوتمون كرد بريم تهران خونشون ، ميگفت به خاطر تو ومينا كه كنكور داشتيد مهمونيش رو عقب مي انداخته حالا هم كه شماها امتحان داديد خيالش راحت شده وزنگ زده برا دعوت ...
تعجب كرده بودم من ديروز با سيمين خانم اينا حرف زده بودم ولي چيزي به من نگفته بودن...
اصلا نمي خواستم برم ، اگه ميرفتيم تهران مجبور بوديم بريم خونه ي عمه يا عمو واونا هيچ كدومشون از من خوششون نميومد ... اون يه هفته رو من با استرس گذروندم روز اخر بود كه داشتيم وسايلمون رو جمع ميكرديم گوشي من زنگ خورد با شماره ي مينا تعجب كردم و دكمه ي جواب رو زدم وگفتم:
-الو..
-سلام
لاله بود با تعجب گفتم:
-سلام لاله چه طوري ؟ فكر كردم ميناست...
لاله در حالي كه ميخنديد گفت:
-با بچه ها اينجا نشسته بوديم گفتيم زنگ بزنيم بهت بگيم پا قدمت خيلي خوبه...
صداي خندهي مينا وبيتا بلند شد ....
با تعجب پرسيدم :يعني چي ؟
صداي خنده ي بيتا اومدو بعد صداي خودش كه گفت: بچه ها اذيتش نكنيد ديگه ... بگيد بهش بنيامين چي گفت...
لادن دوباره با خنده گفت :
-دختراي تهرون بدبخت شدن رفت ...
صداي مينا اومد كه داشت ميگفت:
-لادن كم چرت بگو تلفن رو بده ببينم ... سلام رادا جونم خوبي ؟
-مرسي ممنون ،شما خوبيد؟ اونجا چه خبره ؟
مينا- هيچي بابا ،امروز با خبري كه شنيديم مخ همون قاطي كرد...
-چه خبري ؟
- آويد برگشته ...
با تعجب پرسيدم : آويد؟ اون كي بود ديگه ؟
از اون طرف صداي لادن اومد كه با خنده مي گفت:
-عذاب نازل شده از طرف خدا براي همه ي دخترا ....
-مينا اينا چي ميگن ؟
مينا- هيچي بابا چرت ميگن گوش نكن ... آويد پسرعمو بهروز ديگه ...
-اون كه خارج بود ؟
مينا خنده ي اي كرد وگفت :
-بچه ها براي همين ميگن پا قدمت خوبه ديگه ... اويد امروز صبح زود بي خبر اومده .
وبعد از كمي مكث ادامه داد:
-بنيامين براي همين گفت بهت خبر بديم ...
با تعجب گفتم : به من ؟ چرا اون وقت ؟
مينا – ببين رادا ، آويد پسر خيلي خوبيه فقط يه ذره ... نه ،خيلي براي دختراي اطرافش خطرناكه ... البته گفته باشم ،با فاميل ها كاري نداره ، ولي بنيامين ميترسه يه وقت عوض شده باشه ،اخه الان چهار ساله كه نيومده ...
ترس برم داشته بود قبلا حرفايي از بچه ها شنيده بودم ولي حالا .... با ترس گفتم:
-حالا چي كار كنم ؟
- هيچي بابا تو چرا انقدر ترسيدي ، پسر خوبيه فقط خيلي شيطونه ، ماهم زنگ زديم بهت بگيم زياد بهش محل نده كه دور وبرت نه پلكه ...
-مينا ميشه من نيام ؟
-نه بايد بيايي .به نظرمن كه خطري نداره ولي بنيامين يه كم نگران بود ،اونم من ميدونم كه بي خوده ...
بعد از كمي حرف زدن با مينا اينا تلفن رو قطع كردم ، نميدونم چرا يه حس عجيبي داشتم ، ترس بود يا نبود رو نمي دونم فقط ميدونم كه اين حس برام نا شناخته بود براي همين به ترس تعبيرش كردم ، من در دار دنيا فقط عفت وشرافتم رو داشتم وبا همين ها خودم رو روسفيد جلوي خدا نگه داشته بودم ونمي خواستم تنها سرمايه ام به دست كسايي مثل آويد شايسته از بين بره ، باتمام وجودم از بنيامين ممنون بودم كه به بچه ها گفته بود بهم خبر بدن ...

قرار بود از خونه كه راه افتاديم يه سره بريم خونه ي سيمين خانم اينا براي همين لباس مناسب پوشيدم ووسايلم رو به كمك منير جون به داخل ماشين پدر بزرگ منتقل كرديم .
قرار بود با بابا اينا حركت كنيم وقتي به در خونه رسيديم بابا اينا منتظر بودن با ديدن ما سوار ماشين شدن وراه افتاده ،سارا كه طبق معمول تهران بود واراد هم عقب ماشين بابا اينا نشسته بود بابا به احترام پدربزرگ پشت ماشين ما حركت ميكرد تا تهران فقط به آويد فكر ميكردم ، با اينكه نديده بودمش فكرم رو مشغول كرده بود يه پسر سياه وزشت با موهايي بلند ودندانهايي زرد وچشمهايي ريز در مقابل چشمام رژه ميرفت ،نمي دونم چرا ولي دوباره براي ديدن اين بشر كنجكاو شده بودم توي طول عمرم هيچ چيز منو كنجكاو نكرده بود كه ديدن آويد شايسته منو كنجكاو كرده بود بعد از گذشت دوساعت ما به خانه ي بنيامين رسيديم خونشون تو فرشته بود خدايي چه خونه ي محشري هم بود پدربزرگ خواست ماشين رو پارك كنه كه بابا براش بوق زد وبهش اشاره اي كرد يعني دنبالم بيا... پدربزرگ هم دنبالش راه افتاد در خونه باز بود وباغبون خونه بهمون اشاره ميكرد بريم داخل پدر بزرگ وبابا ماشين رو داخل بردن ... سيمين جانم به همراه عمو سياوش وبنيامين به پيشوازمون اومدن باهم سلام وعليك كرديم وبه داخل رفتيم من به خاطره اينكه از همه كوچكتر بودم پشتشون حركت ميكردم بيشتر از اينكه بخوام خونه ي قشنگ اونا رو ديد بزنم ميخواستم اون موجود عجيب خاندان شايسته رو ببينم ....
باورود ما به سالن همه از جابلند شدن لادن به سرعت به سمتم اومد وگفت:
-سلام به خانم كنكوري خسته نباشي..
-سلام مرسي، خوبي ؟
لادن صورتم روبوسيد وگفت :اره محشرم ، راستي بيا آويد رو نشونت بدم ...
با اينكه كنجكاو بودم ولي بيتفاوت باهاش حركت كردم همه مشغول واحوال پرسي بودن وكسي متوجه ما نبود با لادن جلوتر رفتيم واون سرش روبه گوشم نزديك كرد وگفت:
-اوناهاش ،اوني كه طوسي پوشيده ...
چشمام رو ريز كردم وبهش دقيق شدم اصلا اون چيزي نبود كه من فكر ميكردم تا خواستم چهره اش رو براي خودم تجزيه وتحليل كنم مينا وبيتا به سمتم اومدن با اون ها هم سلام واحوال پرسي كردم وبه سمت بقيه رفتم همه براي كنكور بهم خسته نباشيد ميگفتن وهمه براي قبولي اميد وار بودن به اردلان كه رسيدم با لبخند بهش سلام دادم اونم با لحن برادرانه اي گفت:
-به به ببين كي اينجاست ... چه طوري ؟ محصل ميموني يا دانشجو ميشي ؟
خنديدم وگفتم : نمي دونم معلوم نيست ...
هنوز حرف رو ادامه نداده بودم كه آنا جون اومد سمتم وگفت:
-رادا جان بيا با آويدپسرم اشنا شو ...
براي يه لحظه نفسم بند اومد نميدونم چرا ولي ترس بدي توي بند بند وجودم رخنه كرده بود توي كسري از ثانيه به خودم مسلط شدم ،اردلان كه انگار فهميده بود مشكله من چيه به اجبار خنده اش رو خورد وگفت:
-انقدرام ترسناك نيست كه ميگن ...
لبخندي زدم وبه سمت انا جون كه بغل اون موجود دوپا ايستاده بود رفتم برام سخت بود سرم رو بالا بگيرم به اجبار سلامي دادم كه انا جون رو به پسرش گفت:
-اين رادا خواهركوچيكه ي سارا جونه ...
-سلام خانم ،خوشبختم ...
با شنيدن صداش يكباره ترسم ريخت صداش اهنگ خاصي داشت كه خواه نا خوه ادم رو جذب ميكرد با شنيدن صداش بدون اينكه بخوام سرم رو بلند كردم وبهش نگاه كرم اونم همين طور صورتي سفيد وگرد با دماغ استخواني و زيبا لبهاي قلوه اي قرمز چشماني درشت و مشكي كه شيطنتش از هزار فرسخيش بيداد ميكرد ابرو هاي پهن ومردانه كه كمي مرتب شده بود ولي از مردونگيش خارج نشده بود موهاي مشكي كه طبق مد اراسته شده بود كلا با اون چيزي كه من فكر ميكردم زمين تا اسمون متفاوت بود هيچ چيز وحشتناكي در چهره اش به چشم نمي خورد ترسم رو گذاشتم كنار وبه قالب راداي هميشگي برگشتم وبا همون لحن سرد وبي تفاوت گفتم :
-منم همين طور ...
از لحن سردم جاخورد ولي سريع خودش رو جمع كرد ولب خند بانمكي زد كه باعث شد لپ سمت راستش چال بشه وگفت:
-اصلا به خواهرتون شبيه نيستيد ....
در حالي كه مي خواستم به سمت دختر ها برم گفتم:
-به خاطره اينكه من رادام اون ساراست ...
به جمع دخترا پيوستم كه بيتا سريع گفت:
-چه طور بود؟
-چي چه طور بود ؟
لادن- آويد ديگه ...
با بي قيدي گفتم:
-مثل بقيه مگه ميخواي چه طور باشه ؟
مينا سريع گفت:
-بفرماييد ديديد گفتم ،آويد با دختراي فاميل كاري نداره شما بي خود گنده اش ميكنيد ...
كم كم از بحث درباره ي آويد خارج شديم وبه بحث درباره ي درس وكنكور و دانشگاه وارد شديم .... لادن يه سال از ما كوچكتر بود ودختري بي نهايت شيطون كه اصلا به فكر درس ومشق نبود ،خانواده ي شايسته رو دوست دا شتم خانواده اي مهربون وخونگرم كه هرچي ازشون بگم كم گفتم ...
سرميز شام نشسته بوديم وهمه سكوت هنگام غذارو رعايت كرده بوديم ومن در افكار خودم غرق شده بودم ،توي اون لحظه اصلي ترين دغدغه ي فكري من اين بود كه به هيچ وجه دوست نداشتم خونه ي عمو برم ولي مهمتر از همه اين بود كه كسي به خواسته ي من اهميت نميداد ... تحمل زن عمو با اون زخم زبوناش واقعا وحشتناك بود وبراي من مثل كابوسي در بيداري بود...
با صداي خنده ي اطرافيان به خودم اومدم وبا تعجب سرم رو بلند كردم ،وقتي ديدم نگاه همه روي منه و مي خندن هول كردم وغذا توي گلوم پريد وبه شدت به سرفه افتادم ...
راحله خانم با خنده گفت:
-هول نكن عزيزم ... آويد نمك مي خواست ولي تو اون قدر توي افكار خودت غرق بودي كه اصلا متوجه صدا كردن اون نمي شدي ...
با شنيدن حرف راحله خانم سريع اطرافم رو به دنبال نمكدان گشتم كه منير جون با دست به شونه ام زد وبا اخم با نمكي گفت :
-نمي خواد شما زحمت بكشي من دادم بهشون ...
شرمنده سرم رو پايين انداختم ولي در دلم هرچي فحش بلد بودم ونبودم به آويد دادم ، اخه بي خرد ، بي عقل اين همه نمكدان روي ميزه حالا چرا به اين گير داده بود ؟
با صداي آويد به خودم اومدم كه با لبخند شيطوني كه هميشه روي لبش بود گفت:
-رادا ... زياد فكرش رو نكن بالاخره خودش مياده ...
اون لحظه هيچي از معني حرفش نفهميدم ولي مي خواستم ليوانم رو توسرش خرد كنم ،اخه بي حيا كشمشم دم داره ... رادا ... يه خانم سرش مي كردي نمي مردي كه ،مي مردي ؟
به بخت واقبال خودم فحش ميدادم مار از پونه بدش مياد دم خونه اش سبز ميشه حالا حكايت من بود اين موجود دوپا دقيقا رو به روي من نشسته بود خواستم حساب كار دستش بياد وديگه انقدر با من خودموني صحبت نكنه مثل هميشه جديتم رو وارد نگاهم كردم وبه چشماي مشكي شيطونش زل زدم .... ولي انگار كه نه انگار لبخندش عميق ترشد ولي چشماش كمي رنگ تعجب گرفت ،از حركتش جا خوردم وكلا ضايع شدم ،برام عجيب بود اولين نفري بود كه عكس العمل هميشگي رو نشون نداد ... داشتم به اين موضوع فكر ميكردم كه نگاهم به سارا خورد درست بغل اون موجود دوپاي بي حيا نشسته بود ... از حركاتش تعجب كردم چرا اين طوري ميكرد؟ بيشتر از اين كه به بنيامين نزديك بشه به اون موجود چسبيده بود ... ولي از حق نگذريم اون اصلا خر خودشم ساراروحساب نميكرد ولي سارا از رو نمي رفت وهي خودش رو به اون نزديك ميكرد وعشوه ي خركي ميومد بنيامينم عين خيالش نبود وراحت غذاش رو مي خورد توي دلم بهش خنديدم وگفتم :افرين غيرت ،اقا من شرمنده ي شما شدم با اين غيرتت ، به قيصر گفته برو من هستم ...
دوباره نگاهم به سارا خورد با اين كه خواهرم بود ولي با ديدنش به شدت احساس چندشي بهم دست ميداد ... ياد حرف خانم جون افتادم كه هميشه مي گفت: كرم از خوده درخته ... واقعا هم از خود درخت بوووود...
نفس عميقي كشيدم وبه غذا خوردن مشغول شدم ،غذام به شدت سرد شده واز دهن افتاده بود ولي مجبوري تا اخرش خوردم ... تازه اون موقع بود كه به معني حرف آويد فكر ميكردم يعني چي كه خودش ميا د؟ كي قرار بود بياد ؟ تازه دوزاريم افتاد اين بي حيا چي گفت اين بار واقعا مي خواستم خفه اش كنم با اينكه ازش ميترسيدم ولي اونم پا رو دم بد كسي گذاشته بود ... بايد حالش رو مي گرفتم ولي الان نه به وقتش ،نمي خواستم آنا جون ازم ناراحت بشه پس به دنبال فرصت مناسب بودم...
يك ساعت بعد از شام هم اونجا مونديم وبعد عزم رفتن كرديم ... سيمين خانم ازمون مي خواست اونجا بمونيم ولي پدربزرگ ازش تشكركرد وگفت منزل داريم ،انا جون هم مارو براي فردا شب شام خونشون دعوت كرد موقع خدا حافظي مينا با هام قرار گذاشت تا فردا چهار تايي باهم بريم بيرون منم از خدا خواسته قبول كردم . از همه خدا حافظي كرديم وراه افتاديم پدربزرگ ومنير جون از بابا اينا خدا حافظي ميكردن تعجب كردم مگه قرار نبود بريم خونه ي عمو ؟ پدر بزرگ راه افتاد ومن با تعجب به منير جون چشم دوختم كه خنديد وگفت:
-دختر انقدر چشمات رو گشاد نكن ،همين طور ميمونه ها ...
-مگه ما نميريم خونه ي عمو اينا ؟
منير جون لبخند مهربوني زد وگفت:
-نه عزيزم ،ميدونستيم اونجا راحت نيستي ،ما اومديم اينجا تا حال وهواي تو عوض بشه ،نه اينكه نا راحت بشي ... الان هم داريم ميريم خونه ي شكرانه ...
از يه طرف تعجب كرده بودم واز يه طرف واقعا خوشحال بودم با سرخوشي لبخندي زدم وگفتم :
-منير جون ،پدربزرگ واقعا ممنونم ... ببخشيد من خيلي بهتون زحمت ميدم ...
منير جون اخم با نمكي كرد وگفت:
-رادا به قول سونيا لطفا خفه ...
از حرف منير جون داشتم از تعجب شاخ در ميوردم كه پدر بزرگ با لبخند رو به منير جون گفت: اين بچه براي تو بد آموزي داره يادم باشه ديگه نزارم بياد خونه ي ما ...
لبخندي روي لبم نشست ،پدربزرگ با تمام خشكي وجديتش در مقابل منير جون ملايم بود وتوي چشماش عشق موج ميزد ... نمي دونم چرا ولي يه احساسي بهم ميگفت قدمت اين عشق زياده ....جلوي در خونه ي شكرانه رسيديم توي اپارتمان شيكي زندگي مي كرد پدر بزرگ خودش رو به سرايدار معرفي كرد واون هم با ريموت در پاركينگ رو باز كرد وما به داخل خونه رفتيم پدر بزر ماشين رو پارك كرد وما وسايلمون روبرداشتيم وپياده شديم همگي سوار اسانسور شديم خونه ي شكرانه طبقه ي پنجم بود وقتي رسيديم به طبقه ي مورد نظر در اسانسور باز شد وما چهره ي شاد شكرانه ومحمد همسرش روديديم
شكرانه با خوشحالي سلام داد وبا پدر بزرگ روبوسي كرو وبعد منير جون رو در اغوش كشيد وگفت :
-واي منير جون چقدر خوشحالم كرديد كه اومديد اينجا ...
بعد م منو در اغوش كشيد وبا محبت صورتم رو بوسيد وگفت :
-خسته نباشي خانم كنكوري ... امتحان كه خوب بود ؟
لبخندي زدم وگفتم :
-بد نبود ... ديگه هرچي خدا به خواد .
-انشالله كه قبولي
تشكر كردم وبعد با محمد كه با لبخند به ما نگاه مي كرد سلام واحوال پرسي كردم شكرانه وهمسرش ما رو به داخل خونه دعوت كردن وچون شكرانه با اخلاق پدر بزرگ اشنايي داشت ومي دونست زود مي خوابه اون ومنير جونو به اتاقي راهنماي كرد وتا استراحت كنن وبعد اتاق ديگه اي به من نشون داد وگفت :
-وسايلت رو اينجا بزار عزيزم ... رادا توكه ديگه نمي خواي بخوابي ؟
بهش نگاه كردم قبل اينكه جوابي بهش بدم سرش رو با مظلومي كج كرد وگفت:
-مي خوابي ؟
لبخندي زدم با اينكه خيلي خسته بودم ولي نمي تونستم جواب محبت شكرانه رو ندم براي همين گفتم :
-نه نمي خوابم ...
با ذوق كف دستاش رو بهم كوبيد وگونه ام رو بوسيد در حالي كه از اتاق خارج ميشد گفت :
-پس سريع لباست رو عوض كن بيا بيرون ...
وخودش سريع از اتاق خارج شدم دلم به حال خودمون سوخت شكرانه هم مثل من بود فكر كنم توي اين چند سال اين اولين باري كه از خانواده ي پدرش مهمون داره .... لباسم رو عوض كردم وبه سالن رفتم محمد روي مبل مقابل تلوزيون نشسته بود وداشت كانال عوض ميكرد شكرانه هم توي اشپز خونه بود ، روي مبل نشستم محمد با ديدنم لبخندي زد وگفت :
-به به رادا خانم ، خيلي خوش اومدي ،البته يه ذره دير اومدي .... دختر خجالت نمي كشي بعد از دوسال تازه الان اومدي به دختر عموي غريبت سر بزرني ؟
از رفتار محمد تعجب كرده بودم وبا چشماي گرد شده نگاهش ميكردم تا اونجا كه يادمه محمد اصلا ادم شوخي نبود وبر عكس هميشه جدي ومتين بود ،از ديوار صدا در ميومد ولي از محمد هرگز....
با صداي شاد شكرانه نگاه متعجبم رو از محمد گرفتم وبه شكرانه دوختم كه داشت رو به محمد مي گفت:
-سربه سرش نزار محمد....
وبعد روبه من كرد وگفت:
-تعجب نكن عزيزم ،محمد هميشه اينجوريه نگاه به مهموني هاي خانوادگيمون نكن (ودر حاي كه چاي رو مقابلم روي ميز مي ذاشت كنارم نشست وادامه داد) :
-اونجا شرايط اينطور بود
با تعجب گفتم : چه طور بود؟
خنديد وگفت :جو جوري بود كه محمد بايد اينطور برخورد ميكرد
تازه متوجه منظورش شدم وياد حركات سارا سر ميز شام افتادم كه با وجود بنيامين به پر وپاي آويد مي پيچه ...
لبخندي زدم وروبه شكرانه ومحمد گفتم :
-واقعا چه جو وشرايط بدي هم هست ...
شكرانه نفس عميقي كشيد وچاي رو از روي ميز برداشت ودر دست گرفت وگفت:
-اميد وارم كه خوب بشه ...
خنديدم وگفتم : زياد هم اميد وار نباش عزيزم ايني كه من امشب ديدم .... ولش كن اصلا
شكرانه با چشماي متعجب گفت:
-جلوي شوهرش ؟
محمد نذاشت جواب بدم وگفت : چه جالب شكرانه دقت كردي داري مقابل رادا از خواهرش بد ميگي ؟
شكرانه اهي كشيد وگفت : محمد جان منو رادا توي اين موضوع خيلي بهم شباهت داريم اينو كه هزار بار بهت گفتم ...
وبعد انگار ياد يه چيزي افتاده باشه با شرمندگي بهم نگاه كرد وگفت:
-رادا جان بايد ببخشي كه پدر ومادر منم براي تو با بقيه فرق ندارن من كه به شخصه از همه ي رفتارشون متاسفم وبه جاي اونا ازت معذرت ميخوام ...
لبخندي به صورت مهربانش زدم وگفت:
-شكرانه جان خودت رو اذيت نكن من به اين موضوع عادت دارم ...
بعد از كمي حرف زدم وشوخي هاي محمد هرسه خسته به هم شب بخير گفتيم وخوابيديم ،صبح دوباره با صداي منير جون از خواب بلند شدم دست وصورتم رو شستم وبه سالن رفتم ،پدر بزرگ مقابل تلوزيون نشسته بود وشكرانه ومنير جون هم در اشپز خونه بودن به همه سلام دادم وبه شكرانه گفتم:
-پس محمد كجاست ...
شكرانه در حالي كه ليوان شير رو مقابلم ميزاشت گفت :
-رفت سركار از ديشب انقدر خسته بود كه صبح كفشاش رو اشتباه پوشيده بود ونزديك بود با مخ بخوره زمين
خنده ام گرفت وگفتم:
-ببخش،ما نزاشتيم ديشب خوب بخوابه
خنده اي كرد وگفت:
-تقصير ما كه نبود منو تو داشتيم با هم حرف ميزديم خودش فضوليش گل كرده بود وپيش ما نشسته بود
بعد از صبحانه دوباره مشغول حرف زدن شديم كه گوشيم زنگ زد شماره ي مينا بود جوابش رو دادم قرار عصر رو ياد اوري ميكرد قرار بود اون بياد دنبالم ...
بعد از قطع تماس رو به شكرانه گفتم :
-قراره عصر با بچه ها بريم بيرون تو هم ميايي ؟
-لبخند مهربوني زد وگفت:نه عزيزم مرسي عصر قراره دوستم بياد اينجا ...
ناراحت شدم دوست داشتم شكرانه هم باهامون باشه ولي چون ديدم مهمون داره زياد اصرار نكردم براي ناهار محمد اومد دوباره همون محمد هميشگي شده بود جدي ومتين ولي مهربوني از سر وروش ميباريد بعد از ناهار منير جون وپدر بزرگ از اشپخونه بيرون رفتن ودر سالن نشستن محمد هم چشمكي به من زد وبعد منو شكرانه رو از اشپزخونه بيرون كردو گفت خودم همه كار ها رو مي كنم منو شكرانه هم در كمال پرويي قبول كرديم وداشتيم از اشپزخونه خارج ميشديم كه صداش رو شنيديم
-نامرداي پرو...
منو شكرانه نگاهي بهم كرديم وزديم زير خنده ...
يه ساعت قبل از اومدن بچه ها شروع كردم به اماده شدن وچون مي دونستم بعد از گشت توي خيابون ميريم خونه ي انا جون بليز سفيدكه استين سه ربع بود وطرح طوسي روش بود وخيلي عروسكي بود رو به همراه جين ابي كم رنگم پوشيدم ومانتوي سفيد م رو پوشيدم وبا شال طوسيم ست كردم صداي زنگ گوشيم بلند شد شماره ي بيتا بود كه با عجله گفت:
-رادايي سريع بپر يايين ...
خنديدم وگفتم : بيتا جان من تازه اول جونيمه چرا خودمو از طبقه ي پنجم پرت كنم پايين؟
خنديد وگفت :ببخشيد شما سريع بيا پايين
-اهان ، اين شد يه چيزي .الان ميام
تلفن رو قطع كردم واز اتاق خارج شدم از همه خدا حافظي كردم وپايين رفتم مينا پشت فرمون نشسته بود ولادن وبيتا هم عقب نشسته بودن رفتم جلو كنار مينا نشستم وسلام كردم همه جواب سلامم رو دادن ،مينا در حالي كه لبخند به لب داشت دنده رو جابه جا كرد وگفت:
-اماده ايد
صداي بيتا بلند شد كه گفت :
-صبر كن ... صبر كن ...
بعد خيلي جدي در حالي كه چشماش رو بسته بود گفت:
-بچه ها قبل از هرچيزي براي خودتون يه فاتحه بفرستيد كه قراره بريم اون دنيا ...
مينا عصباني در حالي كه حركت مي كرد گفت:
-خيلي بي شعوري ... خيلي هم دلت بخواد...
بيتا نذاشت حرفش رو ادامه بده وگفت:
-خواهر گلم اصلا دلم نمي خواد ... چون تو گواهي نامه نداري واگه ما رو بكشي بيمه بهمون هيچي نميده ...
همه زديم زير خنده كه لادن گفت :ولي خدايي ،فكر كنين بگيرنمون چه حالي ميكنيما ....
مينا عصبي گفت:
-انقدرچرند نگيد شما ها ...
با هم به در بند رفتيم مينا ماشين رو پارك كرد وچهار تايي راه افتاديم به سمت بالا هر گروه پسري كه از بقلمون رد ميشدن يه سري متلك هاي بي سر وتهي بهمون ميگفتن وميرفتن مينا با خنده گفت:
-بچه ها دقت كرديد همه رو برق ميگره ما بدبختاي بدشانسو چراغ نفتي ؟
لادن وبيتا شروع كردن مسخره بازي وروي هر كدوم از پسرا كه خز تر بودن اسم ضايع ميزاشتن وميگفتن شوهر اينده مونه
شوهر من يه پسر مو فر فري بود كه پشت كفشش رو خوابنده بود وداشت جيگربادميزد بيتا اسمش روگزاشته بود چهار شنبه چون لباساش هركدوم يه رنگ بود شوهر مينا هم يه مرد كچل چاق بود كه لادن اسمش رو گذاشت غلام منو مينا هم براي اينكه لجشون رو دربياريم دوتا معتاد پيدا كرديم از بين جمعيت واسم شوهر بيتا رو گذاشتيم پنج علي وشوهر لادن هم شد چراغ علي وكلي بهشون خنديديم ،بعد از كلي گشت ودور دور باتماس انا جون مجبور شديم بريم خونه چون خيلي دير كرده بوديم وانا جون حسابي از دستمون شكار بود ...
خونه ي انا جون يه كوچه بالا تر از خونه ي سيمين خانم اينا بود وسبك خونه هم مثل همون بود ويلايي و مدرن،مينا ماشين رو به داخل خونه هدايت كرد وكنار ماشين هاي ديگه پارك كرد هرچند كه نزديك بود به ماشين عموسيامك بزنه ... مينا وقتي ماشين رو خاموش كرد بيتا ولادن به شوخي دستشون رو بالا اوردن وباهم گفتن :
-خدارو شكر..
مينا با ناراحتي گفت:
-اگه ديگه بردمتون بيرون اسمم رو عوض ميكن
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه غم و عشق | ستاره صولتی کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , تاپ رمان , رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی) - بازی آنلاین , ر..مثل رمان , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 61- رمان گاهی شادی گاهی غم ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46741

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا