تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان غم و عشق (فصل سوم)



با درد بدي چشمام رو از هم باز كردم دستم رو به شكمم گذاشتم ومحكم فشار دادم هوا هنوز تاريك بود گوشيمو برداشتم وبه ساعتش نگاه كردم ،ساعت چهارو نيم بود دل درد وحالت تهو لحظه اي رهام نمي كرد همين طور كه خوابيده بودم به خودم مي پيچيدم با اينكه برام طبيعي شده بود ولي باز....
شدت تهوم انقدر زياد بود كه ديگه نتونستم خودم رو كنترل كنم وسريع به سرويس بهداشتي رفتم ومحتويات معدم رو خالي كردم همه ي سرتا پام خيس عرق سردم بود كم كم داشت لرزم ميگرفت به زحمت از جام بلند شدم وبه اتاق رفتم توي تاريكي با سختي چمدانم رو پيدا كردم وسويشرتم رو بيرون كشيدم وتنم كردم و گوشه اي اتاق نشستم وخودم رو مچاله كردم وزانوهام رو توي شكمم جمع كردم وفشار مي دادم درد طاقتم رو داشت ميگرفت چشمام از زور درد باز نميشد نفسام كند شده بود ...
پنج سالي بود كه اينطوري ميشدم درست از زماني كه مادر جون فوت كرد درد منم شروع شد ،از معدم بود دردام عصبي بود وهر موقع اينطور مي شدم تا چند روز نا نداشتم روي پاهام وايسم هرچي هم دكتر رفته بودم گفته بودن عصبي ام با يد از استرس ومواردي كه با عث عصبي شدنم بود دوري مي كردم ،ولي الان نمي دونم چرا دوباره اينطور شده بودم ... انقدر درد داشتم كه حتي قدردت نداشتم بلند بشم وقرص هام رو بخورم ،قرار بود ساعت شش حركت كنيم ولي با اين وضعيت مطمئنا من نمي تونستم برم فقط خدا خدا ميكردم زودتر ساعت شش بشه تا يكي به داد من برسه وقرص هام رو بهم بده ،ولي مثل اينكه عقربه هاي ساعت هم از درد كشيدن من لذت مي برد ...
ساعت راس شش وهوا گرگ وميش بود وميشد اطراف رو ديد كه صداي گوشي مينا كه براي زنگ كوك كرده بود بلند شد خدا رو شكر كردم كه حد اقل يكي بلند شد حالا ديگه تمام تنم خيس بود ولباسام نم داشتن ،مينا خواب الو از جا بلند شد همين طوركه همه رو صدا ميكرد به سمت چراغ رفت وروشنش كرد همين كه چشمش به من خورد جيغ خفيفي كشيد وهمين كافي بود كه بيتا ولادن توي جاهاشون سيخ بشن هم از حركتشون خنده ام گرفته بود هم اينك دردم به اوج رسيده بود مينا با نگراني به سمتم اومد وگفت:
-رادايي ،چي شدي ؟ چرا رنگت مثل گچ شده ؟؟
وبعد رو به لادن وبيتا كه با چشماي چهارتا شده به من خيره شده بودن گفت:
-چرا اينوري نگاهش مي كنيد؟؟ پاشيد بياييد كمك
لادن وبيتا سريع از تخت پايين پريدن واومدن كمك من ،ومن همين طور كه از درد دولا دولا راه ميرفتم روي تخت خوابيدم مينا به سرعت از اتاق خارج شد ولي بعد از چند دقيقه همه به اتاق هجوم اوردن منير جون سريع اومد بالا سرم وگفت:
-دوباره معد ته ؟قرص هاتو خوردي؟
با سر بهش فهموندم كه قرصام رو نخوردم سريع از پارچ روي ميز اب ريختو بعد از داخل كبف دستيم قرص هام رو در اورد وبه خوردم داد آريا هم كه پزشك بود اومد بالا سرم وبعد از مايعنه گفت:
-معده دردش عصبيه وبا كمي استراحت خوب ميشه
عمو سيامك كه خيالش راحت شده بود گفت:
-پس بايد سفرمون رو چند روز عقب بندازيم از چهره ي دخترا نارضايتي مي ريخت براي همين با صدايي كه به زور از گلوم خارج ميشد گفتم :ن ... نه شما بريد
سيمين خانم با مهربوني گفت : مگه ميشه ما بي تو بريم ؟
به زور لبخندي زدم وگفتم:
-شما بريد من اينطوري راحت ترم اخه من توي زماناي معده دردم حتي نمي تونم جم بخورم شما كه نباشيد خيالم راحت تره وراحت مي خوابم
خلاصه از من اصرار از اونا انكار اخر سر به منير جون وپدر بزرگ متوصل شدم واونا تونستن راضيشون كنن كه بي من برن با اينكه ناراحت بودم از اينكه با هاشون نمي رفتم ولي اونا اگه نمي رفتن عذاب وجدان باعث ميشد بد تر معده درد بگيرم
بعد از اينكه سفارشات لازم رو بهم كردن راهي سفر شدن وقرص هاي مسكن هم كار خودش رو كرد ومن به خواب عميقي رفتم
ساعت حدوداي دو بعد از ظهر بود كه از خواب بلند شدم وچون خيالم راحت شده بود كسي خونه نيست شلوار گشاد كرمم رو با با تيشرتم تنم كردم واز اتاق خارج شدم ويلا غرق سكوت بود همين طور اروم اروم از پله ها پايين مي رفتم كه صدايي از با لا اومد با فكر اينكه ثريا خانم بالاست دستم رو رو معده ام گرفتم واروم راه اومده رو برگشتم با دقت كه گوش كردم صدا از اتاق مشترك آويد و آراد ميومد به سمت اتا ق رفتم وبدون اينكه در بزنم در اتاق رو باز كردم همين كه در اتاق باز شد در جام خشكم زد نفسم به شماره افتاده بود يا خدا اين اينجا چي كار ميكرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اويد بود كه داشت توي كمد لباساش سرك مي كشيد وباديدن من با تعجب بهم نگاه ميكرد اون زود تر از من به خودش اومد وبا تعجب پرسيد :
-مگه تو با بقيه نرفته بودي؟؟؟
دهنمو باز كردم تا چيزي بگم ولي هرچي تكون ميدادم صدايي ازش در نميومد درد معدم دوباره داشت تشديد ميشد پام فلج شده بود وچشمام به آويد خيره بود ....
آويد كم كم عصباني شد وبا قدم هاي محكم به سمتم ميومد نمي دونم چم شد بود !احساس مي كردم نمي تونم تكون بخورم ولي با تمام سعيم يه قدم عقب برداشتم واز اونجايي كه خداي شانس بودم خوردم به ديوار.... آويد دستش رو به ديوار پشت سرم گذاشت وسرش رو دولا كرد به طوري كه صورتش درست مقابل صورتم بود كم كم داشت مثل اون شبي كه سر شارژر عصباني شده بود ميشد با صداي خشني گفت:
-تو از من مي ترسي؟؟؟
اگه حالت عادي داشتم حتما بهش مي گفتم :
-پ نه پ ،حتما خودش رو تا حالا توي اينه نديده ،دختر باز بد بخت .
دوباره صداي خشنش توي گوشم پيچيد وگفت:
-تو از چي من مي ترسي ؟ كسي چيزي بهت گفته ؟
با فكر اينكه ثريا خانم كجاست ؟ منو آويد الان تنهاييم ؟؟ ... حرفهاي مينا ،لادن وبيتا توي سرم چرخيد بي توجه به حرف هايي كه آويد ميزد فقط وفقط شرف وشرافتم جلو چشمم رژه ميرفت با قدرت عجيبي كه تا حالا از خودم سراغ نداشتم از زير دستش فرار كردم وبه اتاقم پنها بردم دستم از شدت ترس ميلرزيدهمين كه داشتم درو قفل ميكردم كليد توي قفل شكست ،خشكم زد الان چي كار بايد مي كردم ؟ در اتا قفل بود واون آويد هيولا هم پشت در بود معدم تيري كشيد كه من مجبور شدم پشت در بشينم ،بعد از نيم ساعت صداي آويد رو پشت در شنيدم كه داشت صدام مي كرد از ترس به خودم لرزيدم كه صداش درست از پشت در به وگشم خورد ديگه عصباني نبود بلكه همون آويد قبل شده بود :
-رادا ... رادا خانم ... خانم كوچولو ،مي دونم كه صدام رو ميشنوي ببخش ،به خدا سردرد برام اعصاب نزاشته بود اصلا به خاطره همين سر درد لعنتي يك روز زودتر اومدم .... ببينم هنوز از من مي ترسي ؟ من كه ميدونم كي پرت كرده . من اگه دستم به اون سه كله پوك برسه مي دونم چي كارشون كنم ... با آريا حرف زدم مي دونم معده ات درد ميكنه بيا بيرون ... به خدا من نمي دونستم خونه اي وگرنه نميومدم يا اصلا به ثريا خانم نمي گفتم كه بره ...
با اين حرفش بيشتر به خودم لرزيدم كه صداي آويد دوباره بلند شد:
-ببين رادا كاري به حرف اون سه كله پوك نداشته باش من هرچقدر پست باشم با فاميل كاري ندارم ... ببين ادم رو به چه كارايي مجبور مي كني ؟! ببين رادا خانم من اگه قرار باشه با كسي كاري داشته باشم اون كس حتما خودش تنش مي خاره پس مطمئن باش من با تو كاري ندارم جو جو خانم حالا هم بيا بيرون
نمي دونستم ميشه بهش اطمينان كرد يا نه ولي خوب نمي تونستم كه دوسه روز توي اين اتاق بمونم براي همين خودم رو به خدا سپردم وبا صداي ارومي گفتم:بگو جون مامانم ...
آويد كه معلوم بود نفهميده گفت:
-چي گفتي بلندتر بگو نشنيدم
صدام رو كمي بلندتر كردم وجمله امرو تكرار كردم كه خنديد وگفت:
-به جون مامانم من با تو كاري ندارم حالا بيا بيرون
-نمي شه ...
-به جون مامانم من با تو كاري ندارم حالا بيا بيرون
-نمي شه ...

باتعجب پرسيد:
-ديگه چرا؟؟؟
-نمي تونم ؟
با نگراي گفت:
-براچي ؟؟
-قفل...
آويد بلند خنديد وگفت:
-ديدي بچه اي ،حتي نمي تونه قفل در رو باز كنه ... تو كه بلد نيستي بازش كني چرا مي بنديش؟ حالا هم چيزي نشده كليد رو از زير در بده تا من باز كنم....
مسخره خودت بچه اي ،پرو... با لحن تخسي گفتم :
-نميشه
كلافه گفت:
-رادا سركارم گذاشتي؟؟
عصباني شدم وگفتم:
-نه خير هول كردم كليد رو توي قفل در شكوندم
آويد بلند گفت:چي
-همين كه شنيدي .
آويد- امروز جمعه است من چه جوري قفل ساز پيدا كنم ؟
-قفل ساز نمي خواد كه چارش پيچ گوشتيه ...
آويد – من از اين كارا بلد نيستم...
معلومه بلد نيستي ... چه توقع ها دارمااااا :
-خوب درو بشكن ...
آويد –من به عموم خسارت وارد نمي كنم .
-مسخره مي كني؟
آويد-نه به خدا نمي تونم عمو به اين چيزا حساسه ....
بعد از كمي مكث گفت:
-از پنجره ...
-پنجره چي؟
آويد-از پنجره بيا ...
-من نمي تونم
آويد-پس تو ي همون اتاق بمون ....
- اِاِاِاِاِ
-اِ نداره ،همين يه راه رو داري البته يه راه ديگه هم هست تا فردا توي اتاق باش...
خيلي گشنه ام بود وگرنه پيشنهاد دوم رو قبول ميكردم برا همين گفتم:
-از پنجره ميام
آويد-آفرين...
به سختي از پشت در بلند شدم لباس هام رو عوض كردم وگوشيم رو برداشتم ودر پنجره رو بازكردم كه نا له ام به هوا برخاست فاصله زياد نبود ولي درست زيرپنجره گِل وآبو كلي اشغال بود با فكر اين كه يه پرش بلند مي كنم از نرده ي پنجره رد شدم اصلا ياد معده دردم نبودم وهمين ،كار دستم داد معده ام بد جور تير كشيد ودستم از پنجره رها شد وبا سر رفتم توي گلولاي واون آشغالا كه صداي خنده اي بلند شد سرم رو كه بلند كردم آويد روديدم كه هين طور كه دستش رو به شكمش گرفته بود مي خنديد عصباني شدم وتيكه گِلي رو برداشتم وبه سمتش پرت كردم وبا حرس گفتم:
-زهر مار...
آويد كه ديد اوضاع خرابه كمكم كرد بلند بشم وگوشيم رو كه اونطرف تر بود رو برداشت باهم به داخل ويلا رفتيم بوي بدي گرفته بودم واويد در حالي كه لبخند به لبش بود صورتش هم از بو جمع كرده بود تا رفتم بشينم داد زد
-نه.........
-وااااا چرا ؟؟؟
با اين سرو وضع مي خواي بشيني پاشو برو حموم ....
نگاهي به خودم اندا ختموديدم كه راست مي گه بدبخت !با شه اي گفتم وبه سمت بالا حر كت كردم ولي يدفع چيزي توي مخم جرقه زد ،با در موندگي به سمتش رفتم وگفتم:
-نمي تونم،يعني نمي شه ....
يه تاي ابروش رو بالا انداخت وچشماش رو يه حالت خاصي كرد كه انگار مي خواد تا فيها خالدون فكرو مغز منو در بياره بعد با لحن نچندان دوستانه اي گفت:
-تو زبون ادم مي فهمي ؟؟؟؟ بهت مي گم باهات كاري ندارم ....
از اينكه حرفم رو اين طور تعبير كرد مخم سوت كشيد، توي حموم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ .... سرم رو به شدت تكون دادم تا اين فكر ازش خارج بشه وبعد با در موندگي گفتم:
-منظور من اين نبود ... من دارم مي گم نمي تونم برم حموم براي اينكه لباس ندارم ،لباسام توي اتاقن ،درم كه قفله ....
آويد با فهميدن منظورم دوباره لبخند پهني زد كه چال گونه اش دلم رو آب كرد آخه چرا من نبايد ازاين چال خوشگلا داشته باشم ؟؟؟
آويد - آهاننن ... بيا بريم اين طرف من بهت لباس ميدم
منو به حموم اتاق انا جون راهنمايي كرد با فكر لباساي آنا جون خيالم راحت شد ورو به آويد گفتم:
-خيل خوب ... شما مي توني بري
بعد نگاهي به در كردم وپرسيدم :
-كيليدا كوش؟ كيليدارم بده بعد بي زحمت برو ...
آويد اخماش رو تو هم كشيد وگفت:
-نمي خواد شما در قفل كني پنجره هاي اين اتاق مثل اون يكي نيست كه بپري ازش بيرون ... حفاظ داره !
با فكر اينكه آويد بخواد.... موهاي تنم سيخ شد ولي به روي خودم نيوردم وگفتم :
-باشه (انگشت تهديدم رو جلوش تكون دادم وباز ادامه دادم :) ولي حق اينكه بيايي تو اتاق رو نداري ...
لبخد مليحي زد بعد همون طور كه به سمت در مي رفت گفت:
-فقط ميام برات لباس ميزارم ميرم ...
با تعجب نگاهش كردم مگه لباس اينجا نبود ؟بيخيال شدم وگفت:
-راستي سشوار واتوي لباسا رو لطفا برام بيار
سري تكون داد وبيرون رفت منم پريدم توي سرويس بهداشتي لبخند شيطوني زدم وبه دسته ي در نگاه كردم وگفتم:
-اينو كه ميتونم قفل كنممم ...!! درو قفل كردم وبا خيال راحت لباسام رو در آوردم وتوي رخت چركا انداختم فقط لباس زيرام رو ننداختم ،آخه لباس زير وسيله ي شخصيه ونمي تونم مال هر كسي رو بپوشم شير اب رو باز كردم وقتي وان پر از آب شد توش داراز كشيدم دوباره ياد معهده ام افتادم دردش نسبتا كم شده بود ولي خوب بازم درد ميكرد خدارو شكر اين درد مثل درداي هميشگي نبود چون اون وقت نمي تونستم از جام تكون بخورم با صدايي از بيرون ياد آويد افتادم ،چاره اي نداشتم بايد بهش اعتماد مي كردم ،البته از چشماش معلوم بود كه به اون بديا هم نيست .... تازه يادم افتاد امروز تونستم جوابش رو بدم واون ترس سابق نبود ،دروغ نمي گم ، بود ولي يه جور عجيبي كه برام قابل درك نبود.... بلند شدم ودوش رو باز كردم وشروع كردم به شستن خودم بعد هم لباس زيرام رو با آخرين توان مشت ماليدم تا تميز بشه پوشيدنش به دلم نميچسبيد ولي چاره اي نبود لباسا رو چلوندم تا ابهاش به حد امكان ازش بريزه وبعد به رخت كن اويزون كردم ودوباره خودم رو شستم وقتي اومدم بيرون تازه يادم افتاد حوله هم ندارم مي خواستم همون جا با اخرين توانم جيغ بكشم ولي حرسم رو قورت دادم همين طور كه اب از سر وروم ميريخت به سمت در رفتم اروم دروباز كردم واطراف رو نگاه كردم ، نه خبري از آويد نبود دوباره توي اتاق به دنبال لباس گشتم واخر چشمم به لباس ها وحوله روي تحت افتاد لبخندي از سر راحتي زدم وبا سرعت نور به سمتشون رفتم وبهشون چنگ زدم وبه نا چار دوباره به حموم برگشتم خدارو شكر سرويس بهداشتيشون بزرگ بود وميشد لباسامون رو توشم بپوشيم حوله رو روي سرم انداختم وتا خواستم لباسارو آويزون كنم هنگ كردم.......... اينا چي بود ديگه ؟؟؟؟ يه بليز مردوني سفيد با يه شلوار جين آبي كم رنگ كه دوتا ونصفي مثل من ميتونستن برن توش با دقت به لباسا ومارك معروفشون ونويشون فهميدم براي خودشه .... آخه كله خراب شلوار تو توي پاي من وايميسته ؟؟؟؟؟ بعدشم آويد ادم حساسيه چطور شده لباساي خودش رو بهم داده ولباساي آنا جون رو نداده با كمي فكر فهميدم ،شايد تو نبود آنا جون دوست نداشته به لباساش دست بزنه ولباساي خودشم ميندازه دور... با بيقيدي شانه اي بالا انداختم وشروع به خشك كردن خودم كردم وبعد حوله رو دور خودم پيچيدم لباس زيرام رو برداشتم وباز اول به بيرون سرك كشيدم وبعد از در خارج شدم اتو رو به برق زدم وشروع كردم با اتو خشكشون كردن وبعد هم با سشوار روشون گرفتم خلاصه با بدبختي خشكشون كردم وبه سرويس بهداشتي برگشتم وشروع به پوشيدن لباسا كردم بليزه كه تا رون پام ميرسيد ودرست هم قد مانتو كوتاهام بود ولي شلوار .... بهتره از اون حرف نزنم كه خدايي ضايع است شلوار آويد غول براي من كه نصفشم نبودم افتضاح بود با دوتا دست با لا نگهشون داشتم وباز بدون خشك كردن موهام از اتاق خارج شدم شلوار اويد نصفش زير پام بود ومانع از درست راه رفتنم ميشد من قدم بلند بود ولي آويد خيلي از من بلند تر بود كه من به زحمت به سرشونه هاي پهنش مي رسيدم در ضمن اين شلوار از اونا بود كه پاچه اش بايد زير كفش ميرفت ،واي خدا من چقدر از اين مدابدم ميومد مخصوصا الاااااااااان !!! به پله ي اخر كه رسيدم شلوار رو محكمتر گرفتم وآويدروديدم كه مثل بچه ي خوب داشت tvمي ديد باصداي بلند گفتم:
-يه كمر بند به من ميدي؟؟
به سمتم برگشت وچند لحظه با چشماي درشت شده بهم خيره شد وبعد خنده ي بلندي سر داد وچشماش وحشتناك برق زد يه لحظه ترسيدم وخواستم برگردم ولي به خودم فحش دادم ودر دل گفتم: مقاوم باش تو اون راداي قوي هستي كه همه رو از پا مينداخت وبا چشماي بي روحش همه رو مي ترسوند....
آويد هنوز داشت ميخنديد با حرص گفتم:رو آب بخندي....
با اين حرف من خنده اش بيشتر شدو با زحمت گفت: بيا... بشين اينجا ...من برم برات بيارم
با حرص گفتم :ها ها ها از قصد برداشتي بزرگترين لباساتو بهم دادي ....
خنديد ودر حالي كه از پله ها بالا ميرفت گفت:
-نه به خدا از قصد نبود تنها لباسهايم كه نو بود اينا بودن بقيه رو پوشيده بودم گفتم شايد دوست نداشته باشي ...
وسريع از پله ها بالا رفت دوباره معده ام تير كشيد روي مبل نشستم وخودم رو مچاله كردم...بعد از چند دقيقه از پله ها پايين اومد وبا ديدن وضعم سرعتش رو بيشتر كرد وكمر بند توي دستش رو روي ميز مقابلم گذاشت وگفت:
-چي شدي ؟؟ حالت خوب نيست ؟
سري تكان دادم وسعي كردم به زور هم كه شده لبخندي بزنم كه البته فكركنم به هر چيزي شبيه بود جز لبخند:
-نه فقط يه كم درد معده ام دوباره شروع شده ...
با تمسخر نگاهي به سرتا پام كه مچاله شده بود وصورت رنگ پريده ام گفت:
-كاملا داد ميزنه كه يه كم درد داري!!!
خنده ي بي جوني كردم وگفتم:
-باور كن ... جوووووون تو.
قهقه اي زد وگفت:
-با اين جمله اخرت مطمئن شدم داري از درد ميميري؟؟؟
از حركتش حرصم گرفت من داشتم از درد مي مردم ولي اون ... آويد با ته خنده اي كه توي صداش بود گفت:
-قرص داري ؟؟؟ كجاست بگو بيارم برات ...
با صداي اروم وگرفته اي گفتم:
-تو ... تو اتاق
-كدوم اتاق؟؟؟
_اتاق خودم...
از زور خنده چهره اش قرمز شده بود ولي چون مي دونست من حرصم ميگيره سعي كرد خودش رو كنترل كنه وگفت:
-با شاهكار امروز شما كه الان نمي تونيم اون قرصا رو برداريم ... من الان يه مسكن برات ميارم تا بعد...

وبه سمت اشپزخونه رفت بعد از چند دقيقه با مسكن وليوان اب برشت ودر حالي كه به دست من ميداد گفت:
-بيا بخور
قرص واب رو از دستش گرفتم وخوردم ،توي همون حالت چشمام رو روي هم گذاشتم كه با صداي آويد به خودم اومدم :
-نخواب ،بيا برو اين كمر بند رو ببند بريم بيرون يه چيزي بخوريم تو معدت هم خاليه براهمين هي درد ميگيره...
با تمسخر نگاهش كردم وبا پوزخندي كه روي لبم بود نگاهي به سرووضعم انداختم وگفتم:
-با اين قيافه ؟؟؟ اون موقعه به جاي غذا خوردن سر از منكرات درمياريم...
خنديد وگفت:
-چي فكر كردي خانم كوچولو ؟؟ به من مي گن آويد شايسته مي دونم بايد چي كار كنم ...
با تمسخر گفتم:
-اِاِاِ اقاي آويد شايسته به ماهم بگو شايد شاكردي زير دست شما كار ساز باشه ...
سينه اش رو صاف كرد وگفت:
-اولا فكر نكنم چيزي براي تو كارساز باشه ثانيا مگه تو حالت بد نبود پس چرا انقدر حرف ميزني ؟؟پاشو ... پاشو... من ميرم بالا آماده بشم تا برميگردم مثل يه دختر خوب باهام ميايي ...
دوباره ترس تمام وجودم رو گرفت وبا دلهره گفتم:
-نه ... نميام.
با تعجب بهم نگاه كرد وانگار از توي چشمام دليل مخالفتم رو فهميد چون دوباره خشن شد وگفت:
-تا ده دقيقه ي ديگه پايينم ،خوشم نمياد يه حرف رو هزار بار تكرار كنم ... ولي براي هزارمين بار... بهممممم اعتماد كن.
اون به بالا رفت ومن هم يه ايت الكرسي خوندم وبلند شدم تا كمر بند رو ببندم ولي اخريت سوراخ كمر بندهم برام بزرگ بود به نا چار وبا درد به اشپزخونه رفتم وبا چاقو سوراخ دلخواهم رو درست كردم وكمر بند رو بستم وبليز رو روي شلوار انداختم ... به سمت اينه ي قدي رفتم وخودم رو برنداز كردم لباسا توي تنم گريه ميكرد وموهاي نمدارم رو كه با كيليپس جمع كرده بودم بهم ريخته بود وهركدوم يه طرفي رفته بود كيليپس رو باز كردم وبا دست مثل شونه موهام رو كمي مرتب كردم ودوباره پشت سرم بستم ودوباره نگاهي به خودم انداختم انگار يه چيزي كم داشتم ولي هرچي به خودم نگاه مي كردم نمي فهميد با صداي آويد به خودم اومدم وبرگشتم سمتش... واووو ،محشر شده بود تيپ اسپرت مشكي زده بود وبا شالگردن پارچه اي مشكي ،سفيدي كه دورگردنش به طور شل بسته بودواز صد فرسخي مارك بودن لباسها وقيمتهاي خشكلشونم معلوم بود ،تيپ مشكي با صورت سفيد وچشماي شيطونش هم خوني خاصي داشت وبوي عطرش كه مست مستم كرده بود خدايي دخترايي كه باهاش دوست مي شدن حق داشتن ولي از يه نظر هم احمق بودن كه خودشون رو بازيچه ي اين هيولا كه الان شكل ديو سياه خوشتيپ شده بود مي كردن
با صداي آويد كه شيطنت درش بيداد ميكرد گفت:
-نكنننننن اينجوري كشتي منو تو كه دختر... چشمت كه شور نيست؟هست ؟ بايد به انا جون بگم برام سپند دود كنه ...
از اينكه اينطور بهش زل زده بودم به خودم فحش ميدادم اخه احمق تر از منم بود؟؟؟ اره دوست دختراي اين يابو...
اخمي بهش كردم وگفتم:كم خودت رو تحويل بگير بهت كه نگاه كردم وحشت كردم گفتم نكنه دزد باشه ؟فقط يكي از اون جورابا كه روسرشون ميكشن كم داري ...
حرصش گرفت ودماغش رو دسته كرد وگفت:
-كور شود هر انكه نتوان ديد.... (وبا چشم به من اشاره كرد)
در حالي كه دستم رو روي معده ام مي ذاشتم سعي كردم نخندم وگفتم:
-ان شاالله ....
وبعد با قدم هايي كه به خاطر درد آروم بود ولي سعي ميكردم محكم باشه به سمت در سالن رفتم كه آويد گفت:
-وايستا...
با تعجب به عقب برگشتم درست پشتم بودو به اندازه يه وجب باهام فاصله داشت نمي دونم چرا ترسيدم قلبم مثل گنجيشك ميزد با هر بدبختي بود سرم رو بلند كردم وبهش نگاه كردم با چشمها ولبخند شيطونش توي چشمام خيره شد وگفت:
-همينجوري مي خواي بري ؟
با ترس وتته پته گفتم:
-م... مگه بب ..بايد چه جوري ...برمممم ؟
لبخندش عميق تر شد به طوري كه چال روي گونش عميق ترشد ،اخرم اين چال شيطون من ميشه... آويد دستش رو بالا اورد وكلاه مشكي نقابدار پسرونه اي رو روي سر من گذاشت وگفت:
-لباس پسرونه پوشيدي جو گير شدي ومي خواي كشف حجاب كني ؟؟ اون موقع منكرات رو شاخشه ...
به زور لبخندي زدم ولي اون در كمال تعجب من لپم رو كشيد وخونسرد به طرف در رفت ،از اين حركتش جا خوردم واقعا كه داشت پسر خاله ميشد سرم رو به شدت تكون دادم وبا تعجب پشت سرش به حياط ويلا رفتم به ماشين تكيه داده بود خواستم برم عقب بشينم كه در رو برام باز كرد وگفت :بپربيالا دختري پسر نمااا
با دو دلي صندلي جلو نشستم وآويد هم به سرعت درو بست وپشت فرمون نشست وراه افتاد توي مسير سكوت حكم فرما بود وفقط صداي موسيقي ملايمي كه توي ماشين گذاشته بود با عث ميشد كلافه نشم ...آويد با صداي ملايمي سكوت رو شكست وگفت:
-اول ميريم مركز خريد تا تو لباس مناسب بخري بعد مي ريم يه جايي كه غذا بخوريم ...
با تعجب بهش نگاه كردم وگفتم:
-امروز جمعه است.
خنديد وگفت: شهراي بزرگ كه توريستي هم هستن مركز خريداشون بازه ...
-پس چرا قفل ساز...
باخنده ي ملايمي گفت:
-اونا فرق دارن ...
سري تكون دادم ،شهر ما هم توريستي بود وعيدها وتابستونا غلغله بود ولي جمعه ها مركز خريداش بسته بود... كلا جمعه هادر خدمت خانواده بودن....
آويد ماشين رو توي پاركينگ پارك كرد وگفت :بدوبيا پايين كه ديگه به جاي ناهار بايد شام بخوريم...
با تعجب نگاهش كردم وگفتم:
-با اين قيافه ؟ تو برو بي زحمت برام بگير وبيار
با شيطنت خنديد وگفت:
-اولا من براي كسي چيزي نمي خرم شايد سليقه هامون باهم فر
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه غم و عشق | ستاره صولتی کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 31- رمان برایم از عشق بگو , تاپ رمان , رمان ...... رمان ...... رمان , رمانی ها - عشق فلفلی - Blogfa , دنیای رمان - رمان گاهی خوشی گاهی غم Mina.LoveStar , رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی) - بازی آنلاین ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46740

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا