تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان غم و عشق (فصل چهارم)


لبخند مهربوني بهم زد ودسته چمدون رو گرفت وبلند كرد ودر حالي كه با لبخند به سمت پله ها ميرفت گفت:
-تو كه نمي توني با چمدون اين همه پله رو بري پايين ....
واز پله ها پايين رفت با عجله پشتش رفتم ،پايين كه رسيديم پويان سلام بلندي داد كه همه به طرف ما برگشتند ومن هم سلام دادم ومشغول حال واحوال شديم همه اومده بودن به جز ساراو بنيامين كه توي راه بودن با تمام وجود خدا رو شكر كردم كه قيافه ي اون عجوزه رو نمي بينم .... بعد از صبحانه با اشاره ي پدر بزرگ بلند شديم واز همه خدا حافظي كرديم خانواده شايسته خيلي اصرار مي كردن من ومنير جون بمونيم ولي ما قبول نكرديم موقع خداحافظي از پويان براي زحمتش تشكر كردم وبه سمت آويد رفتم كه كنار پويان ايستاده بود وبا لخند ونگاه شيطونش به من گفت :اميدوارم دفع ديگه كه ميبينمت خانم وكيل شده باشي ...
لبخندي بهش زدم واز همه خدا حافظي كردم وسوار ماشين شديم وراه افتاديم سرم رو به پشتي ماشين تكيه دادم وبه اين چند روز فكر كردم :اگه سارا با اين خانواده ازدواج نمي كرد ،اگه پدر بزرگ در خواست سفرو قبول نمي كرد اگه بزرگترا تصميم به گردش نمي گرفتن اگه معده ي من درد نمي گرفت ،اگه آويد بر نمي گشت وثريا خانم رو نمي فرستاد بره ،اگه در اتاق قفل نميشد وهزار تا اگه ي ديگه ... ، نبود اين اگه ها باعث شده بود كه من تجربه اي ديگه هم توي زندگيم به دست بيارم اونم اينكه همه ي ادم ها نمي تونن بد باشن وبا توجه به آويد ، هر كسي اخلاق خوب وبد داره مهم اينه كه هر كدوم از اين خوب ها وبد ها رو كجا وتوي چه مقعيتي وبراي چه كسي به كار ببريم ....
يك ماه ونيم بعد ...
با صداي زنگ گوشيم ، انگشتانم رواز روي گيتارم بلند كردم وهمون طور كه گيتارم روتوي اغوش گرفته بودم به سمت گوشيم كه روي زمين بود خم شدم وسريع برش داشتم شماره ي سونيا بود دكمه ي وصل رو فشار دادم وگوشي رو به گوشم چسبوندم وگفتم:
-الو ...
-سلام ،به رفيق گلم ...
- سلام ، مرسي از رفيق خلم ...
صداي جيغ سونيا بلند شد وگفت:
-لياقت محبتم نداري گند دماغ ... چه طوري خوبي ؟ سالمي ؟اصلا زنده اي ؟چرا امروز نيومدي پروشگاه ؟ بچه ها بهونت رو مي گرفتن ... نكنه برا جوابا سكته زدي الانم تو سرد خونه اي ... بگو ، بگو من مي تونم تحمل كنم ...
-سونبا اصلا حرف نزن كه اعصاب تو يكي رو ندارم ها ...
-چرا دوستم ...
-مي ترسم سوني ... امروزم از استرس نتونستم بيام ...
سونيا جيغي كشيد وگفت:
-مگه بهت نگفتم منوسوني صدا نكن ياد وسايل خونه ي SONYمي افتم خوشت مياد منم تورو رادار صدا كنم ....
با كلافگي گفتم :
-خيل خوب بابا ... من اين همه حرف زدم تو فقط سونيش رو شنيدي ؟؟؟
-نه خيرم شنيدم چه زري زدي ... استرس دارن خانم ، احمق جان من به تو چي بگم اخه ؟ اين همه خرزدي اخرشم استرس داري ؟
-تو چرا انقدر بي ادب شدي ؟؟؟ در مورد قبولي كه نمي ترسم از اينكه نكنه اين جا قبول بشم ....
-توكه همه ي انتخابات مال شهر هاي ديگه است ... فقط اخرين انتخابت مال اينجاست ....
-منكه شانس ندارم ...
-كم حرف بزن لطفا .... فردا جوابا مياد خيالمون از اين انتخاب به قول تو سرنوشت ساز كوفتي راحت ميشه ...
-چه ميدونم والا ....
- راستي رادا زنگ زدم بگم فردا ميام پيشت ، تا توي سايت رو باهم نگاه كنيم ...
-باشه بيا ...
-تو كه نمي خواي جايي بري ؟
-نه والا كجا رو دارم كه برم ...
-رادا چرا انقدر والا والا مي كني ،قرصشو خوردي ؟
با بي حوصلگي گفتم :
-كم حرف بزن ... فردا مي بينمت ... خدا حافظ
-خدا حافظ تا فردا ...
استرس خيلي بدي سرتا سر بدنم رو گرفته بود به قول سونيا معده ام استرس داره چون هر ان ممكن بود بياد توي حلقم . گيتارم رو روي پايه ي مخصوصش گذاشتم وبه سرويس بهداشتي داخل اتاقم رفتم و وضو گرفتم چادر نمازم رو سرم كردم وسجاده ام رو پهن كردم نماز م رو خوندم وسرسجاده نشستم همين طور كه تسبح رو مي گردوندم به چند وقت گذشته فكر كردم بعد از اينكه از شمال اومديم پدر بزرگ به كاراش رسيدگي كرد خدارو شكر چيز مهمي نبود فقط چند تا چك جا به جا شده بود چند وقت بعد هم كه رتبه هاي كنكور اعلام شد منو سونياهر دومون دورقمي شديم البته غير از اين ازمون انتظار نمي رفت با اين همه درسي كه خونديم ! واين رتبه ها واقعا خوشحالمون كرد كه مي تونيم هر رشته اي رو دوست داريم انتخاب كنيم اونجا بود كه فكر زندگي مستقل توي سرم پياده رو مي رفت ،مي خواستم اين شهروبا هر چي كه منو تحقير وكوچيك مي كنه بزارم وبرم دوست داشتم براي خودم ودور از پدر ومادري كه اگه نبودن بهتر بود زندگي كنم پدر ومادري كه بعد از برگشت از شمال ديگه نديدمشون فقط مونده بود پدر بزرگ ومنير جون واز همه مهمتر خانم جان وخاطرات خوبش ... پدر بزرگ ومنير جون مي تونستن بهم سر بزنن واما خانم جون با تمام دلتنگيم براي مزارش ولي باز محكم ترين جاش قلبم بود كه قرار نبود توي اين شهر جاش بزارم ! منير جون وپدر بزرگ رو به هواي بهترين رشته ودانشگاه راضي كردم كه از اين شهر برم وبه اتفاق سونيا از رشته ي مورد علاقمون ودانشگاه هاي خوب شروع كرديم به انتخاب وهر دو مثل هم برگه ي مخصوص انتخاب رشته رو پر كرديم خوبيش اين بود كه دوتامون به يه رشته علاقه داشتيم ...
با صداي در اتاق از افكارم خارج شدم ودر هميشه قفل اتاقم رو باز كردم منير جون با لبخند بهم گفت:
-قبول باشه ،
-مرسي
-عزيزم بيا ميوه برات اوردم .
وظرف ميوه رو به دستم داد رفتم تشكر كنم كه ديدم به پشت سرم خيره شد نگاهش رو دنبال كردم كه به گيتارم رسيد ...
لبخندي زدم وگفتم :
-ببخشيد اگه گاهي اوقات صداش اذيتتون مي كنه ...
منير جون مشتاق بهم نگاه كرد وگفت:
-اين حرفا چيه اتفاقا خيلي خوب ميزني ولي چون در اتاقت بسته اس صداش خوب نميرسه
با ذوق نگاهم كرد وگفت :
-ميشه برام بزني ؟؟؟

لبخند تلخي زدم وسرم رو تكون دادم از جلوي در اتاق كنار رفتم تا منير جون بتونه وارد اتاقم بشه ... ياد زماني افتادم كه گيتار خريدم سارا بدون اجازه وارد اتاقم شد وبا ديدن گيتار گوشه اتاق انقدر مسخره وتحقيرم كرد كه حد نداشت بهم مي گفت تو اب دماغتم بكشي بالا هنر كردي موسيقي پيش كشت ،به جاي گيتاز زدن بهتره بري خياطي ياد بگيري بلكه بزرگ شدي يكي بياد بگيرتت قيافه كه نداري اون موقع شايد پول داشته باشي... از بعد اون ديگه من هميشه در اتاقم رو قفل مي كردم تا كسي وارد حريم شخصيم نشه ومنو به باد متلك وبد دهني نگيره ... البته از نظر قيافه درست ميگفت من ميمون بودم واون زيباي خفته !!!! هميشه از اين لجم مي گرفت چرا تو اينه خودش رو نگاه نمي كرد ،من هر چه قدر بيريخت باشم ولي به پاي اون كه نمي رسم .... با صداي منير جون به خودم اومدم وسرم رو از فكرو خيال تكون دادم ،چادرم رو از سرم در اوردم وجانمازم رو از وسط اتاق جمع كردم وروي ميز گذاشتم وبه سمت گيتارم رفتم منير جون روي تخت نشسته بود ومن گيتارم رو بغل كردم وروي صندلي ميز كامپيوترم نشستم ولبخندي زدم وگفتم :
-اهنگ در خواستيتون چيه ؟؟؟ چه اهنگي رو براتون بزنم ؟؟
منير جون با ذوق گفت:
-يه اهنگ شاد بزن دلمون نگيره ...
خنده ام گرفت من با گيتار تنها كاري كه بلد نبودم بكنم زدن اهنگ شاد بود ... البته با گيتار نميشد اهنگ شاد زد مگه نت هاي خاصي .... بايه تصميم سريع (گل افتاب گردون ) روزدم چون به نظرمن كموبيش شاد بود.
بعد از اتمام اهنگ منير جون تشويقم كرد وبعد از زدن دو اهنگ ديگه با خوش حالي تشكر كرد ورفت تا براي شام چيزي درست كنه منيرجون سومين نفري بود كه براش ميزدم ،اولي كه استاد گيتارم بود دومي هم مثل هميشه سونيا وسوي هم منير جون ....
بعد از شام يه قرص ارام بخش خوردم وبه رختخواب پناه بردم مي دونستم بدون قرص نمي تونم بخوابم ...
باتكان هاي شديدي از خواب بلند شدم به زور چشمام رو از هم باز كردم وسونيارو با لبخندي گشاد بالاي سرم ديدم با تخسي گفت:
-سلام پاشو ... پاشووو... چه قدر مي خوابي تو ؟؟؟
چشمام رو دوباره روي هم گذاشتم وبه خستگي وصدايي كه به اجبار از گلوم خارج ميشد گفتم:
-سر صبحي اينجا چي كار مي كني ؟؟؟
روي من افتاد وبا دست چشماي منو باز كرد ولبخند پهن دندون نمايي زد تا خواستم اعتراض كنم گفت:
-صبح كجابود الان لنگ ظهره ساعت دوازده ... الان نتيجه ها رو توي سايت گذاشتن ...
چشمام نا خوداگاه باز شد وسريع از جام بلند شدم طوري كه سونيا از روي تخت افتاد كف اتاق .... سونيا با چشماي از حدقه در رفته منو نگاه كرد وسريع گفت:
-بسم الله ... جن زده شدي ؟؟
از حالتش خنده ام گرفت ولي بي توجه به اون ساعت اتاق رو نگاه كردم ساعت تازه يه ربع به نه بود اعصباني شدم وبالشتم رو به سمت سونيا كه حالا بلند شده بود وپشتش رو مي ماليد پرت كردم ...سونيا با اون دستش بالشت رو گرفت وسري از روي تاسف تكون داد وگفت:
-حقا كه وحشي ، كاريتم نميشه كرد.
ودر حالي كه روي صندلي مقابل كامپيوتر ميشست گفت: تا توبري صورتت رو بشوري من ميرم ببينم چه گلي زديم ....
به سمت سرويس بهداشتي رفتم صورتم رو شستم ،داشتم مسواك ميزدم كه با صداي جيغ سونيا سه متر از جا پريدم سريع به اتاق برگشتم كه ديدم سونيا داره گريه ميكنه با دهن كف الود گفتم:
-چي شدي ؟؟
سونيا پريد بغلم وهمين طور كه مي چرخوندم گفت :قبول شديم ، قبول شديم ...
سريع از خودم دورش كردم وبا استرس گفتم :كجا ؟؟؟
دوباره با ذوق بغلم كرد وگفت تهران ، دا نشگاه ... فكرش رو بكن حقوق . ديگه خانم وكيل شديم از ذوق زياد بدون اينكه بفهمم صورت سونيا رو بوسه بارون كردم ،يك دفعه سونيا منو پس زد وبا حالت چندشي گفت:
-اه اه حالم رو بهم زدي رادا هرچي كف تو دهنت بود به صورتم ماليدي ...
به صورتش كه نگاه كردم تازه متوجه دهن خمير دندونيم شدم صورتش خيس وپركف بود دوتامون با سر خوشي خنديديم من دهنم رو شستم وسونيا هم صورتش روشست با هم پيش منير جون رفتيم وبهش خبر قبوليمون رو داديم طفلي منير جون با گريه منو بغلم كرد وگفت:
-يعني رادا كوچولوي ما بزرگ شده و داره از پيش ما ميره ؟؟؟
سونيا نگاه بامزه اي به منير جون كرد وگفت:
-منير جون ،دانشگاه قبول شده شوهر كه نكرده ،اين طوري مي گي .
منير جون در حالي كه گريه مي كرد خنديد ،با دست يكي توسر سونيازدم ، منير جون چشمكي به من زدوگفت:
-اونم به وقتش ...
با اعتراض گفتم :
-اااا منير جون ...
سونيا دماغشو دسته كرد وگفت:
-ببند فكو ... بزن لايكو .
بعد هم زبوني برام در اورد وبه سمت مبل هارفت وگقت :
-خدايا از اين مادر بزرگاي مهربون به منم ميدادي ... به خدا من قدرشو بيشتر از اين رادا ي كله پوك ميدونستم ...
اخمي به سونيا كردم واز لجش گفتم :
-ميدوني سونييييييي خيلي حرف ميزني ...
سونيادر حالي كه رو مبل ميشست جيغ خفه اي كشيد وبلند پشت سر هم گفت:
-رادار ... رادار ... رادار خانم ...
خندم گرفت از تخسيش وگفتم :
-بگو منكه بدم نمياد ...
سونيا زبونشوتا اخرين توانش برام بيرون اورد وبعد هم پشتش رو بهم كرد مثلا قهر كرد بود بي توجه به اون ،اشك هاي روي گونه ها ي برجسته منير جونوپاك كردم و بوسيدم ولبخند مهربوني به چهره اش زدم تا خواستم چيزي بگم سونيا سريع گفت:
-نبينم اشكتو منير بانو ....
خنديدم وگفتم :
-قهر بودي مثلا .
سرش رو تكون داد وبا خنده گفت:
-حوصله ناز كردن نداشتم ....
خنديدم ولي چيزي بهش نگفتم، خوشحال بودم ،خيلي خوش حال بودم كه با تنها دوستم داشتم براي مدتي مي رفتم واز اين شهر وخاطرات تلخ وشيرينش دور ميشدم ... نمي دونم ،شايدم فرار مي كردم ونمي خواستم به روي خودم بيارم در هر صورت من خودمو اماده كرده بودم براي زندگي جديد واتفاقات تازه ....
سونيا هم بعد از نيم ساعت به خونشون رفت تا خبر قبوليش رو به مامان وبابا ش بده ... منير جون خوشحال ، تلفن دست گرفت كه به همه خبر بده سريع تلفن رو از دستش كشيدم وگفتم :
-منير جون نمي خوام به كسي خبر بديد....
منير جون اخم ريزي كرد وگفت:
-مگه ميشه به پدر ومادرت كه بايد بگيم ....
خنده ي تلخي كردم مي دونستم اگه بفهمن برا شون ارزشي نداره ،پس سنگين تر بودم كه خبري بهشون ندم . براي دل منير جون گفتم:
-نه اونا لازم نيست بدونن ، شما زحمت بكش به پدر بزرگ خبر بده .
منير جون با اينكه راضي نشده بود تلفن رو برداشت وشماره گرفت من هم به طرف اتاق ميرفتم كه شنيدم گفت:
سلام ،خسته نباشي ....
وارد اتاقم شدم ودر رو پشت سرم قفل كردم نگاهم به گيتارم افتاد فكر كردم اولين چيزي رو كه با خودم مي برم گيتارم وگلي ،عروسك با معرفتمه .
شب كه پدر بزرگ اومد جعبه ي شيريني دستش بود يكي از اون لبخند هاي نادرش رو بهم زد وصورتم رو بوسيد وگفت :
-تبريك مي گم دخترم ... اميدوارم حالا كه ميري يه خانم وكيل درجه يك برگردي ....
نمي دونم چرا اشك توي چشمام جمع شد دولا شدم تا دست پدر بزرگ رو ببوسم اما اون نذاشت ومنو به اغوش كشيد بعد از مرگ خانم جون اين دومين باري بود كه طعم اغوش پدربزرگ رو مي چشيدم نا خوداگاه اشكم سرازير شد وبا صدايي لرزون وآرومي گفتم:
-مرسي پدر بزرگ ،براي همه چي ... زماني كه حتي پدر ومادرم منو نخواستن شما حاضر به نگهداري از من شديد . توي اين سالها وجود منو سايه ي سنگينم رو روي زندگيتون تحمل كرديد فكر نكنيد نمي دونم خيلي هم خوب مي دونم كه تمام اين سالها ،اين شما بوديد كه خرج من مي كرديد وبراي اين كه دلم نشكنه بهم مي گفتيد بابات مي ده ... پدر بزرگ هر كاري كردم تا با عث افتخار بشم براتون نه سرشكستگي .... الانم كه دارم ميرم قول مي دم همون راداي هميشگي بمونم ومحيط حتي ذره اي روي من تاثير نذاره كه با عث خجالت شما بشم ....
اغوش پدر بزرگ تنگ تر شده بود ومن درحالي كه هق هق مي كردم گفتم:
-پدر بزرگ من مديونم ،براي همه چيزم همه ي زندگيم وحتي وجودم به شما مديونم ... خوب مي دونم هميشه اون حامي مخفي من شما بوديد ... قول مي دم جبران كنم ... قول ميدم ، با اينكه مي دونم حتي نمي تونم ذره اي از محبت شما رو جبران كنم . شما ومنير جون حتي از پدر ومادرم هم براي من بيشتر بوديد اين سكوت شما،خشم تون وحتي خشكيتون ،ايمان ومحبت خانم جون وصبرومهربوني منير جون بود كه به من درس داد چه طوربا يد مقابل تمام چيزها وكسايي كه با بودن من مخالفن بايستم .من هر چي كه بودم وهستم وميشم براي لطف شماست ،شما تنها كسي بوديد كه گذاشتيد بهتون تكيه كنم وپشتم رو خالي نكرديد...
پدر بزرگ منو از خودش جدا كرد وپيشونيم روبوسيد، بعد هم با سرعت ازم فاصله گرفت وبه سمت اتاق خوابش رفت نمي دونم چي شد كه اين حرفا رو زدم ولي همين حرفا يه چيزايي رو برام معلوم كرد .پاهام توان نگه داري بدنم رو نداشت ، همون طور كه ايستاده بودم روزانوهام افتادم وگريه ام شدت گرفت با قرار گرفتن دستي روي شونه ام سرم رو بلند كردم منير جون با مهربوني وصورتي خيس از اشك بالاي سرم ايستاده بود ،كمكم كرد كه روي پاهام بايستم بعد خودش منو بغل كرد وصورتم رو بوسيد ودر حالي كه سعي داشت ارومم كنه لبخند مصنوعي زد وگفت:
-رادا خانم اين چند وقت اخري بايد بگي وبخندي نه اينكه براي ما ابغوره بگيري ...
به اجبار لبخندي زدم وصورتش رو بوسيدم وگفتم :
-ببخشيد كه شما رو هم نا راحت كردم .
اخمي كرد ودر حالي كه منو به اتاق هول ميداد گفت:
-هيس ... هيچي نگو بدو برو صورتت رو بشوروبعد بيا كمك من ميز شام رو بچينيم
چشمي گفتم وبه اتاقم رفتم وصورتم رو شستم ،بعد هم به كمك منير جون رفتم وميز شام رو چيديم ،منير جون هم پدر بزرگ رو صدا كرد تا بياد وشام بخوره پدر بزرگ دوباره همون پدر بزرگ خشك واخمو شده بود با اين حال من خيلي دوستش داشتم ....
با مینا تماس گرفتم تا ببینم اون چی کار کرده با بوق دوم صدای ملایم اما پر ذوقش گوشی رو پر کرد
-سلام به رادای حلال زاده ی خودمون ... الان حرفت بود . خوبی؟
خندیدم گفتم :
-سلام ,مرسی تو خوبی ؟بیتا ؟مامان وبابا ؟؟
-همه خوبن سلام میرسونن.
-حالا غیبت خوبی هام بود یا بدیام؟؟
خندید وگفت:
-هيچ كدوم به خدا ...
-يعني خوبي ندارم ؟؟؟
-چرا... چرا ... ولي با مامان حرف اين بود كه زنگ بزنم به تو ببينم چي كار كردي ؟!
بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه جیغ خفیفی کشید وگفت:
-قبول شدم ,قبول شدم ... رادایی مهندسی معماری شیراز....
با خوشحالی گفتم:
-تبریک می گم خانم مهندس
-مرسی عزیزم .... راستی تو چی کار کردی ؟
-همون چیزی که میخواستم ,وکالت تهران
مینا با خوشحالی گفت:تبریک خانم وکیله اما رادایی خیلی بده که من نیستم شما ها هي دور هم جمع میشید من دلم اب میشه .... ولی از الان بهت میگم با ید وکالت شرکت منو قبول کنی ...
خندیدم وگفتم:حتما
بعدش هم با سیمین جون صحبت کردم طفلی كلي ذوق کرده بود وکلی هم بهم تبریک گفت.منیر جونم تلفن رو گرفت وبه مینا تبریک گفت وبراش ارزوي موفقيت كرد .
عمو (باباي سونيا) وخاله ساره اصرار داشتن من همراه سونيا توي خونه ي اونا توي تهران ساكن بشم ولي نه من راضي بودم نه پدربزرگ ،عمو به خاطر كارش سه روز در هفته ميومد تهران براي همين به پدر بزرگ مي گفت اگه من باشم سونيا تنها نيست من نمي خواستم مزاحم وسربارشون باشم وجواب در مقابل اصرار هاي سونيا فقط يك كلام بود ... نه ... در اخر پدر برگ حرف دل منو زد وفقط به يه شرط قبول كرد، كه من اجاره بدم .عمو اولش اصلا زير بار نمي رفت وكلي هم نارات شد ولي وقتي ديد مرغ ما يه پا داره قبول كرد ،سونيا اولش كلي بهم فحش داد ولي بعد كلي خوش حال بود وبراي خودش ،حال مي كرد ... پدر بزرگ ومنير جون خبر قبولي منو به مامان وبابادادن واونا هم به يه تبريك خشك وخالي بسنده كردن ... توقع بيشتر از اين هم ازشون نداشتم شكايتي هم نكردم مثل هميشه ! معلوم بود كه من با بچه هاي ديگشون فرق دارم براي اونا جشن گرفته بودن ولي به من فقط گفتن : مبارك باشه
البته از حق نگذرم برادر گرام هم زنگ زدن وتبريك گفتن ولي بيشترين نظرش روي اين بود كه حتما به سونيا از طرف اون تبريك بگم ... منم كه گذاشتم براش !!!! البته به سونيا گفتم اونم دماغشو دسته كرد وهيچي نگفت ،چي مي تونست بگه طفلك !
بنیامین هم منو شرمنده کرد وبا پست برام یه پلاک زیبا فرستاد که روش اسمم بود ومطمئن بودم که دور از چشم سارا این کارو کرده ,بعد هم زنگ زد وکلی عذر خواهی مرد که نتونسته خودش شخصا برام بیاره منم کلی تشکر کردم .
پدر بزرگ با عمو قرار گذاشتن اخر هفته راه بيوفتيم جمعه رو استراحت كنن واز شنبه برن دنبال كاراي ثبت نام ما ،با كمك منير جون تمام وسايل مورد نيازم رو جمع كردم که شامل دوتا چمدون ویه کوله به اضافه ی گیتارم بود....
جمعه صبح دوخانواده حرکت کردیم روبه تهران ,خونه ی سونیا اینا وسط شهر بود وهمسایه های اپارتمانشون هم با عمو اشنا بودن برای همین جای امنی برای دوتا دختر بود خوبيشم اين بود كه هفته اي سه بار عمو ميومد پيشمون .
شنبه صبح منو سونيا به اتفاق عمو براي ثبت نام رفتيم ،عمو چون استاد دانشگاه بود تونست اشنا پيدا كنه وخيلي زود مراحل ثبت نام انجام شد . پدر بزرگ عصر به همراه منير جون اماده شدن تا برگردن ،موقع رفتن پدر بزرگ منو به اتاق صدا كرد وقتي وارد اتاق شدم پدر بزرگ كتشو پوشيد وگفت:
-رادا برات هر ماه مقداري پول مي ريزم به حسا بت اگرم كم اوردي بهم زنگ بزن سريع ميرم برات ميريزم .
خجالت زده از اين همه محبتش تشكر كردم وگفتم واقعا ممنونشم ،اونم بهم لب خندي زد وگفت :كاري نمي كنم وظيفمه .
لبخند تلخي به روش زدم . وظيفه ؟؟ اين چه وظيفه اي كه پدرم نداره ؟؟؟
پدربزرگ دست نوازشي روي سرم كشيد وبعد از اتاق خارج شد زماني كه داشتن مي رفتن پدر بزرگ رو به عمو گفت:
-اقاي شايان ديگه رادا رو دست شما ميسپارم .
عمو خنديد وگفت:
-نگران نباشيد جناب فرزانه ،رادا جان مثل سونياست براي من .
وبعد هم با مهرباني به كمرم زد وگفت:
-مگه نه دختر بابا ...
خنديدم وگفت:
-بله ... مرسي
منير جون وپدر بزرگ رو تا دم دربدرقه كرديم واونا بعد از بغل كردن من راهي شدن قبل از رفتن ازشون خواستم كه وقتي رسيدن بهم زنگ بزنن .
وقتي وارد خونه شديم خاله ساره گفت :
-دخترا بدويد اماده بشيد كه مي خوايم بريم بيرون ... دور دور .
سونيا به شوخي به مامانش گفت:
-اوه اوه ساره خانم راه افتادي ....
وبعد با شيطنت به من چشمك زد جوري كه باباش نفهمه به سايه جون گفت:
-مامان حالا كه با حال شدي بابا رو بپيچون بريم پسر بازي .
خاله ساره يه لحظه چشماش اندازه ي توپ تنيس شد وبعد سريع اخم كرد وروبه سونيا گفت:
-برو پدر سوخته ي پروووو ... دخترم دختراي قديم
بعد رو كرد به منو گفت:
-رادا حواست به اين ورپريده ي من باشه ها ... خطا رفت قلم پاشو خورد كن ...
خنديديم وبه اتاقامون رفتيم تا اماده بشيم ،خدارو شكر خونه ي عمو اينا سه خوابه بود يكي از اتاقا براي من ويكي هم براي سونيا اون اتاق ديگه هم براي عمو بود تا وقتايي كه مياد اونجا راحت باشه .سايه جون وعمو بردنمون بيرون واطراف رو بهمون نشون دادن كه يه وقت تو نبود عمو اگه به چيزي نياز داشتيم گم نشيم !! اخه قرار بود بخاطر پرورشگاه خاله ساره فردا برگرده ... اخ گفتم پرورشگاه دلم تنگ شد براي اون بچه ها ي معصوم ومهربون ... واقعا به جز اين مكانا جايي ديگه اي هم هست كه بشه توش معصوميت فروخت ؟؟؟ اين بچه ها از هركسي كه ديده بودم بهتر ومعصوم تر بودن شايد چون اطراف من ادم خوب كم بود ! اولين سالي كه همراه بچه ها براي خريد عيد رفته بوديم هيچ وقت يادم نميره مردم جوري بهشون نگاه مي كردن كه مني كه به عنوان پرستارشون بودم از اومدن پشيمون بودم چه برسه به اون طفلاي معصوم چقدر ما ادما مي تونيم پست باشيم كه نگاه ترحم بارمونو به هم بندازيم وبعد دم از دلسوزي بزنيم مطمئنا با اين كارامون خطي بين دونياي گرگي خودمون ودنياي زيباي اونا مي كشيم اي كاش مي دونستيم اگه سر سوزن دل اونا رو بسوزونيم بعدا توي همين زندگيمون توي همين دنيا بايد جواب پس بديم ،واقعا اگه مي دونستيم چه سهوا چه عمدا دل مي سوزونديم ؟؟؟؟
با صداي سونيا به خودم اومدم كه داشت با تعجب نگاهم مي كرد با گنگي گفتم :
-هان ؟؟؟
-آهان !... خانم سه ساعته به چي فكر مي كنه هر چي صداش مي كنم جواب نمي ده ؟؟؟
لبخند كم جوني زدم وگفتم :فكرم رفته بود پيش بچه هاي پرورشگاه ...
سونيا اه پر حسرتي كشيد وگفت:
-منم دلم براشون خيلي تنگ ميشه هر موقع ميرم پيششون از دنياي اطرافم قافل ميشم ...
خاله ساره كه حرفاي مارو شنيده بود با لبخندي گفت:
-اونام دلشون براتون تنگ ميشه ،از الان ميدونم همه ي مربي هارو كلافه ميكنن از بس سراغتونو مي گيرن .
بعد از خوردن شام به خونه برگشتيم ،انقدر خسته بودم كه حتي جون نداشتم روي پاهام بايستم لباسام رو عوض كردم وسريع رفتم دستشويي ومسواك زدم بعد هم به همه شب بخير گفتم وبه اتاقم برگشتم خودمو روي تخت پرت كردم همين طور كه
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه غم و عشق | ستاره صولتی کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , تاپ رمان , رمان ...... رمان ...... رمان , دنیای رمان - رمان گاهی خوشی گاهی غم Mina.LoveStar , رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی) - بازی آنلاین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 13- رمان کلبه ی عشق ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46739

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا