تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان غم و عشق (فصل پنجم)



سارا وسط حرفم جيغ كشيد:
- بنيامين غلط كرده با تو، گمشوو بيرون ....
ديگه خونم به جوش اومداختيار خودم وحرفام دست خودم نبود منم صدام رو كمي بالا بردم وگفتم :
-هي چته وحشي چرا هوار مي كشي ... ببين من كاري ندارم كي غلط كرده وكي غلط نكرده ... الانم خوشحالم نيستم كه تو رو مي بينم فقط براي اين اومدم كه بهت بگم چشمات رو باز كن ببيني كجايي ؟؟؟ پيش كي هستي ؟؟ وبفهمي اون با مامان وبابات فرق داره ... خانوادت نيست كه مجبور به تحمل باشه ... وهرچقدر هم عاشق باشه خسته ميشه .... مطمئنا خيلي بهتر وسر تراز تودارن براش سرودست ميشكنن ... حتي مي تونم بگم تو جلوشون مورچه پردارم نيستي بدبخت ... نگاه كن ... خوب به اطرافت نگاه كن ... سالمي ولي ببين اوردتت بيمارستان خصوصي ،اتاق خصوصي ميتونست به روت بياره كه از خودشم سالم تري .... خانوادش به خاطر تو از كار وزندگي افتادن مطمئنا اگه بخوان سر سه سوت بنيامين رو ازت جدا ميكنن پس برات بهتره قدرشون روبدوني ... نيومدم نصيحتت كنم ،چون لياقتش رو نداري اگه اينجام فقط به فكرابروي پدربزرگم همينو بس . حتي نگران ابروي مامان وباباتم نيستم چون اگه ميخواستن درست تربيتت مي كردن ،بهت ميگفتن شوهرت مامانت نيست كه هميشه باشه ونازت رو بكشه .... سارا به خودت بيا ... به ... خودت ... بياااا . لوس بازياتو جمع كن بچسب به زندگيت ... زندگي خاله بازي وچهارتا رمان عاشقونه وفيلم درام نيست .... وبدون يقين دارم با اين لوس بازيا نه تنها بنيامين عاشقت نميشه بلكه ازت زده هم ميشه ....
سارا باتنفر وانزجار به من خيره شد وگفت :
-ازت متنفرم ... تو پيش خودت چه فكري كردي ...
وسط حرفش اومدم وخونسردانه گفتم :
-منم همين طور عزيزم ... در ضمن من اصلا به تو فكر نمي كنم توي حرفامم گفتم اگه الان اينجام فقط وفقط به خاطر ابروي خودم وپدربزرگه ...
پشتم روبهش كردم وبه سمت در رفتم همين كه دروباز كردم گفت :
-دعا مي كنم بميري ...
به لحن بچه گانه اش با تمسخر خنديدم واخرين نگاهم رو بهش كردم وگفتم :
-به هم چنين ....
واز اتاق خارج شدم ودرو پشت سرم بستم .... با ديدن سيمين خانم واناجون به زور لبخند كجي زدم واقعا كه از روي اين دوتا زن خجالت مي كشيدم سرم رو پايين انداختم وگفتم :
-تورو خدا ببخشيد .... (سرم رو بالا گرفتم وادامه دادم ) شما بهتره كه بريد خون استراحت كنيد من هستم ...
انا جون با لبخند گفت :
-نه عزيزم تو برو خسته اي تازه از دانشگاه اومدي ....
توي دلم هر چي فحش بد وخوب بود به سارادادم ... گفتم :
-نه خسته نيستم .... دستتون درد نكنه شما بريد ... اين طوري من واقعا خجالت ميكشم .
سيمين جون اومد طرفم وصورتم رو بوسيد وگفت :
-عزيزم اين حرفا چيه ؟؟؟ خجالت كدومه منم مثل مادرتون ...
توي دلم زهر خندي كردم وگفتم :خدا نكنه مثل مامانم باشي ...
ولي با لبخند تلخي گفتم :
-لطف داريد شما ... ولي خواهش مي كنم درخواستمو رد نكنيد وبريد ....
انا جون روبه سيمين خانم گفت :
-سيمين جون حالا كه رادا جون هست خيالمون راحته ... توهم بيا بريم بيتا طفلك خونه تنهاست ...
از اين فرصت استفاده كردم وروبه بنيامين كه با بدبختي روي صندلي هاي بيمارستان نشسته بود وداشت به ما نگاه مي كرد گفتم:
-بنيامين جان شما هم بهتر بري خونه واستراحت كني من اينجام ...
بنيامين با چشماي خسته بهم زل زد معلوم بود دودله وبعد گفت :
-نه رادا من هستم ... بهتره تو بري ... خسته اي
مي خواستم بهش بگم چشمت كور ... انتخاب خودته بايدم بموني ... ولي دلم براش سوخت به جاش گفتم :
-بهونه ي الكي نيار ... من كه گفتم اينجا مي مونم ،پس برو
-ولي اخه شما ها كه ...
فهميدم منظورش چيه مي خواست بگه شما ها باهم بديد براي همين سريع گفتم :
-نگران نباش تا توبري استراحت كني اينجام بعدش دوباره بيا كاري بهم نداريم .
بنيامين با ترديد سريع تكون داد وبلند شد ... خوشحال شدم كه نقشه ام گرفت ... داشتن مي رفتن كه انا جون برگشت به آويد گفت :
-تو نمياي؟
آويد با نگاه شيطون ومرموزش منو نگاه كرد وگفت :
-نه مي مونم رادا ممكنه كاري داشته باشه ...
از نگاهش مي تونستم بخونم يه چيزايي فهميده ... انا جون سري تكون داد وبعد خدا حافظي كردن ورفتن ... با اه خسته اي رفتم روي صندلي نشستم كه آويد هم با لبخند كنارم نشست وگفت :
-خوب ... حالا نقشه ات چيه ؟
خودمو زدم به اون راه ونگاه گنگي بهش كردم وگفتم :
-نقشه ؟ كدوم نقشه ؟
آويد نفس عميقي كشيد وبه صندلي تكيه داد درحالي كه روبه رو رو نگاه مي كرد با لبخند هميشگيش گفت :
-مي دوني رادا من بيشتر از چيزي كه فكرش رو بكني تجربه دارم ... بخصوص در مورد خانما .
خنده ام گرفته بود چنان با افتخار حرف ميزد كه هر كي نمي دونست فكر مي كرد جايزه ي نبل رو برده . خنده ام رو كنترل كردم وخون سرد گفتم :
-حالا كه چي ؟
آويد - يعني نقشه ات چيه ؟
آويد - يعني نقشه ات چيه ؟

باهمون خونسردي گفتم :
-مي خوام برم ... يعني تنهاش بزارم ...
خنده ي ريزي كرد وبلند شد وگفت :
-باشه ... خوبه پس پاشو بريم ...
ازبي خيالي آويد تعجب كردم ولي بعد شونه هام روبالا انداختم وپشت سرش راه افتادم به در خروجي بيمارستان كه رسيديم صداش كردم وگفتم :
-چند ساعت ديگه زنگ بزن به بنيامين ،بگوساراتنهاست ....
دوباره نگاهي به اطراف كردم با ديدن تاكسي جلوي بيمارستان سريع به آويد گفتم :
-خيلي خوب من ديگه بايد برم كم كم ديرم ميشه ،سلام برسون .... خدافظ ....
باسرعت از كنار آويد گذشتم وبه سمت تاكسي رفتم كه يه كسي بند كيفم رو كشيد به خاطر سرعت زيادم نزديك بود با مخ برم زمين كه همون طرف دستمم گرفت با نفس نفس برگشتم عقب كه قيافه ي نچندان خندان آويد رو ديدم يعني توي چشماش عصبانيت بيداد مي كرد ولي لبخندشو به زور حفظ كرده بود نمي دونم اين بشر چرا تعادل رفتاري نداشت ومثل ادم نبود ؟! دستم هنوز توي دستش بود كه با صداي ملايمي البته همراه حرص گفت :
-اولا وقتي خداحافظي ميكني صبر كن جوابتو بگير .... دوما يعني اندازه ي تاكسي ارزش ندارم ؟؟؟ سوما شايد نمي خواي خونتون رو ياد بگيرم ؟
لحنش جوري بود كه ناخوداگاه گفتم :
-من خونه نميرم ... جايي كاردارم بايد برم اونجا ...
يه دفعه عصبانيت چشماش جاشو داد به شيطنت وبا لبخند مرموزي گفت :
-ناقلا نكنه با bfت قرار داري ؟؟؟
چشمام از تعجب چهارتاشده بود ميگم اين تعادل رفتاري نداره ،كسي باور نمي كنه ... آويد همين طور كه دستم رو مي كشيد وبه طرف ماشين ميرفت گفت :
-لازم شد من دوست پسرت رو ببينم ،شايدباهام دوست شديم ... ببين از الان ميگم من نمي تونم با يه دختر باشمااااااااا .
رواني ..... اخه اين جمله اخرت چه ربطي به جمله ي اوليت داشت ؟؟؟؟؟؟
حالاديگه به ماشين رسيديم آويد ريموت ماشين رو زد ومن دستم رو از دستش كشيدم بيرون وبا تخسي وكمي شيطنت يه تاي ابروم رو بالا انداختم وگفتم :
-دوست پسرم دوست نداره منو كنار كسي ببينه .... پس نمي تونم قبول كنم باهات بيام ...
بعد حالت كلافه اي گرفتم وگفتم :
-اصلا حوصله ي دعواي بعدش رو ندارم ...
ابرو هاي آويد خود به خود بالا رفت شيطنت توي چشماش جاشو به تعجب داد وبه سمت من اومد در ماشين روباز كرد وبه زور منو هل داد تو ماشين وگفت:
-پس لازمه ببينمش ....
اينو كه گفت در سمت منو بست وسريع سوارماشين شد خندم گرفته بود چه سريع باور كرد ،ماشينو روشن كرد وروبه من گفت :
-كجا قرار داري ؟؟؟
به زور خندمو جمع كردم وخيلي جدي ادرس دفترو دادم طفلك خانم كاوياني اگه بفهمه دوست پسر من شده حتما كلمو ميكنه ... با صداي آويد به خودم اومدم كه با لحن نيمه جدي گفت:
-رادا تورو بايد مثل بچه ها جيزت كرد ....
بعد نگاهشو سمت من كرد وگفت :
-تواومدي درس بخوني يا پسر بازي كني ...
خيلي جدي برگشتم بهش نگاه كردم وگفتم :
-ببين آويد ... درس جاي خودش تفريحم جاي خودش ....
آويد چپي بهم بست ودوباره به روبه رو خيره شد ودرحالي كه خنده ي ريزي مي كرد گفت :
-حالا مواظب باش تو اين تفريحات سالم بلايي سر خودت نياري يه وقت ....
وخندش به قهقه تبديل شد ومن اون موقع كاملا متوجه رواني بودنش شدم كه ادامه دارد :
-كه با يه بچه ي بي پدربري خدمت جناب فرزانه ...
با اين حرفش مخم سوت كشيد وگفتم :
-آويييييييييييد ؟!
خنده ي بلندي كرد وگفت :
-ببخشيد .. ببخشيد ... اخه اينجايي كه تو ادرسشو دادي همه مجتمع اداريه ... گفتم حالا شايد خونه خالي نباشه ...
چشمام اندازه توپ تنيس شده بود دوباره باداد وتشرگفتم :
-آوييييييد ...
خيلي جدي برگشت تو چشمام نگاه كرد وگفت :
-زهرماروآويد .... !
وبعد دوباره به روبه رو خيره شد وباهمون لحن گفت:
-رادا مواظب خود باش تورو خدا ... پسرا به موقعيت دختر هيچ وقت فكر نمي كنن ...
خنديدم وگفتم :
-خوبه هم جنساتو ميشناسي ....
اونم خنديد وگفت :
-خيلي بيشتر از اوني كه تو فكرشو بكني .... ميشناسمشون .
-اهان بخشيد يادم نبود شما ادم شناسي ...... هم زنا رو خوب ميشناسي هم مردا رو ... .
-البته ... پس چي فكر كردي ؟؟؟
ديگه تا رسيدن به شركت حرفي بين مازده نشد نمي دونم اون به چي فكر مي كرد ، ولي من به دوست دختراش فكر مي كردم ... اونا چه فرقي با من داشتن ؟؟؟ مطمئنا نميشه اسم هرزه رو روي همشون گذاشت ... مي شه ؟ همشون از شكماي مادرشون كه اين جوري نبودن ؟؟؟ بودن ؟؟؟ همه اول به اميد دوست داشتن ودوست داشته شدن جلو ميرن ولي وقتي نابود ميشن ديگه خط ومرزي رو احساس نمي كنن .... اون وقت خودشون رووسط باتلاق مي بينن و هرچي دست وپا بزنن بيشتر توي باتلاق فرو ميرن مگه اين كه خدا بدادشون برسه .... اين سئوال همين جوري توي مغزم رژه ميرفت ،آويد چند تارو به اين باتلاق كشونده ؟خط ومرزش رو شكسته ؟؟؟؟
-اين خيابونه ؟
باصداي آويد به خودم اومدم واطراف رو نگاه كردم سر خيابون دفتر بوديم گفتم :
-بله مرسي همين جاست ...
آويد جلوي ساختمون ايستاد وگفت :
-اين جا قرار داري ...
خنديدم وگفتم :
-اره ... محل كارش اين جاست .....
آويد با كنجكاوي نگاهي به تابلو هاي بيرون انداخت وگفت :
-كدوماست ... ؟
خندم گرفت واحد روبه روي ما مطب يه دكتر پير بود كه سالي يه بار براش مشتري ميومد ... خندم روجمع كردم وگفتم:
-دكتر شهروز نجفي ...
آويد ابروهاشو بالا داد وگفت :
-اوه اوه با دكترا ميپري ....
خنديدم ديگه بس بود هرچه قدر سركار رفت براي همين گفتم :
-اره با دكتر پيرام ميپرم ....
با تعجب وگنگ بهم نگاه كرد وگفت :
-رادا چرا ؟؟؟ تو خيلي براي اين كارا خوبي ...
خنديدم و با بدجنسي گفتم :
-در خوب بودنم كه شكي نيست ولي .... بايد بهت بگم سر كار بودي دكتر بعد از اين ، من اين جا كار ميكنم ....
چشماش اندازه ي توپ تنيس شد وگفت :
-كجا ؟؟ چي كار ميكني ...؟؟
به حالتش لبخندي زدم وگفتم :
-منشيم ... (از توي ماشين به تابلوي خانم كاوياني اشاره كردم ) توي دفتر وكالت زهره كاوياني ...
نفس راحتي كشيد وگفت :
-فكر كردم تو دفتر اين دكتر شهروزه اي ....
بعدم با اخم تصنعي گفت :
-حالا منو سر كار ميزاري ؟؟؟؟ ... منه ساده رو بگو كه باور كردم .
با اين حرف آويد دوتامون باهم زديم زير خنده ...
آويد همون طور كه مي خنديد گفت :
-واقعا فكر كردم دوست پسر گرفتي ...
منم باهمون خنده گفتم :
-واي كه تو چقدر ساده اي ....
آويد حق به جانب نگاهم كرد وگفت :
-قيافه ي خودتو نديدي وگرنه ،خودتم باور مي كردي ....
خندم تبديل به لبخند شد وتوي دلم گفتم :چه قدر ما سرخوشيم ... روبه آويد با همون لبخند گفتم :
-ديگه از اين فكرا نكن من با پسرا ابم تويه جوب نميره ...
چشمك شيطوني زد وگفت :
-اون كه از اولم معلوم بود براي همين تعجب كردم .....
بعد به سمت داشپرت ماشين دلا شد وجعبه كادويي قشنگي روبه سمتم گرفت وگفت :
-ناقابله ....
باتعجب نگاهي به جعبه وبعد نگاهي به آويد كردم وگفتم :
-بابت چي ؟؟
-اولا بگير دستم خسته شد ... دوما هم كادوي قبولي وهم كادوي معذرت خواهي بابت دير تبريك گفتنم
كادورو ازش گرفتم وگفتم :
-مرسي ... راضي به زحمت نبوديم ...
خنديد وباشيطنت نگاهم كرد وگفت :
-زحمت نبود ورحمت بود .... نمي خواي بازش كني ...
لبخندي به روي آويد زدم وپاپيون روي جعبه رو كشيدم ودر جعبه رو باز كردم وبا ذوق گفتم :
-واي چه نازه ...
دسبند ظريف طلا سفيد بود از مدلش خيلي خوشم اومد ولي يه لحظه با ياد قيمتش گفتم :
-آويد مرسي .... ولي نمي تونم قبول كنم ...
آويد با تعجب گفت :
-چرا ؟؟؟
خنديدم وبا شيطنت گفتم :
-دوست پسرم ناراحت ميشه .... راستش خيلي زياده ... يه جورايي معذبم مي كنه
-خانم معذب ديگه از اين حرفا نزن تازه به نظرم كمم بود ... ولي كادو هاي بعدي جبران مي كنم ...
خنديدم وهمين طور كه به دستبند نگاه مي كردم فكر كردم :كادو هاي بعدي ؟؟؟؟ !!!!
از دستبندش خيلي خوشم اومده بود براي همين روبه آويد كه با لبخند بهم نگاه مي كرد گفتم:
-مي تونم دستم كنم ....
چشمكي زد وگفت :
-معلومه ، چرا كه نه ؟
مچ دستم رو با دسبند جلوش بردم ومنتظر بودم با گيجي نگاهي بهم كرد كه خنديدم وگفتم :
-توقع ندار كه قفل به اين ريزي رو خودم ببندم ...
خنديد وگفت :
-پرووو....
بعد هم با ملايمت دسبند رو دور دستم بست ... نگاهي بهش كردم وگفتم :
-مرسي آويد هم براي كادوي زيبات هم براي اينكه رسونديم ...
خنديد وگفت :
-قابل پري دريايي خودمو نداره ...
خندم گرفت آويد رو همه اسم ميزاره .... سري تكان دادم تا خواستم در ماشين رو باز كنم گفت :
-صبر كن ...
با تعجب بهش نگاه كردم كه گوشيش رو برداشت وبعد از چند ثانيه صداي گوشي من بلند شد با لبخندشيطون هميشگيش گفت :
-اين شماره ي منه خوشحال ميشم اگه زنگ بزني ....
وبعد چشكي زد وگفت :
-حالا زود برو كه همه ي كارام مونده ....
-باخنده گفتم :
-رواني ...
-لطف داري عزيزم ....
بعد از خداحافظي وارد ساختمون شدم وآويد رفت ... به دفتر كه رسيدم سريع گوشيم رو در اوردم وبا پدربزرگ تماس گرفتم ،ميدونستم سارا با مامان وبابا تماس ميگيره وبهشون ميگه من چيا گفتم پس بهتر بود من خودم پيش دستي ميكردم ... پدربزرگ كه تلفن رو برداشت سريع همه ي موضوع روبهش گفتم ودر اخر هم اضافه كردم :
-پدربزرگ لطفا اگه باهاتون تماس گرفتن بهشون بگيد من كارو زندگي دارم وراه به راه مزاحم من نشن واينكه من انقدر مشغله ي فكري دارم كه جايي براي لوس بازي هاي سارا نمي مونه ...
پدربزرگم از دست سارا عصباني شد وگفت اگه از طرف بابا اينا باهام تماس گرفتن جواب ندم تا زنگ بزنن به پدر بزرگ ، خودش ميدونه چي جوابشون روبده ...بعد از قطع تلفن با خيال راحت مشغول كارم شدم .... عصر بعد از سرو كله زدن با موكلا خسته وكوفته به خونه رسيدم هنوز كليد رو تو در نچرخونده بودم كه سونيا مثل چي جلو ظاهر شد لبخند كجي گوشه ي لبش بود از بالا تا پايينم رو نگاه كرد منم با تعجب به حركاتش نگاه مي كردم كه با لحن مسخره اي گفت :
-كه سارا بيمارستانه ؟؟؟؟ اخي عزيزم رفتي ديدن آبجيت ؟؟؟؟ .... ببخشيد رادا جون اين سئوالو مي پرسما .... بنيامين جراحي پلاستيك كرده ؟؟؟ اخه بزنم به تخته خيلي فرق كرده بود ... نه كه زشت بشه ها يه دفعه شده بود مثل هلو ..... حالا بيمارستان خوش گذ شششششت ....
چنان ش رو كشيد كه يه لحظه چندشم شد ... نمي دونم چرا امروز هر كي به پست منه بدبخت مي خوره منحرف ميشه .... اون از آويد اينم از سونيا كه منو خسته وكوفته جلوي در نگه داشته .... بي حوصله با دست هولش دادم تو ولي يه كمم تكون نخورد با بدبختي به چشماي بدجنسش نگاه كردم وگفتم :
-جون سونيا اون چيزي كه تو فكر مي كني نيست بزار بيام تو برات ميگم ... به خدا خستم ...
نگاه مارموزش رو بهم دوخت وبا لبخند شيطوني گفت :
-جون خواهر بزرگت .... بايدم خسته باشي ..... بعد اون همه تلاش واتيشي كه سوزوندي .. منم بودم خسته ميشدم ...
انقدر بي حال بودم كه به ديوار كناري تكيه دادم وروي زمين نشستم وبا بي حالي گفتم :
-سوني كم چرت بگو ....
سونيا همون طور كه ايستاده بود از لج با پاش محكم به رون پام زد كه جيغم در اومد ...
-ديوانه چرا اينجوري مي كي كبود شد ...
سونيا هم با حرص گفت :
-رادارررر .... چند بار بهت بگن نگو سوني ...
-تو رو خدا بي خيال سونيا انقدر خستم كه نا ندارم حرف بزنم ...
-اره ديگه منم ....
وسط حرفش پريدموگفتم :
-سونيا، آويد پسر عموي بنيامينه .... همون كه شمالم بود ... سارا دوباره خودشو لوس كرده بوده ،بنيامينم مجبور ميشه آويدو بفرسته دنبالم .....
سونيا با بهت گفت :
-اما اون گفت كه دوستته ...
با بي حاي سري تكون دادم وگفتم :
-حرف زد بابا ... كلا ادمه سر خوشيه ....
سونيا كه فهميده بود موضوع چيه با خيال راحت خنديد ودستو گرفتو كمكم كرد بلند بشم همين طور كه داخل ساختمون مي شديم سونيا با خنده گفت :
خيالم راحت شد رادا .... گفتم نكنه تو تنها تنها هلو خور شدي ....
با تعجب بهش نگاه كردم كه ريسه رفت از خنده وگفت :
-قولمون سال اول دبيرستان يادته .... چه قدر خل بوديما .....
بعد نگاهي به من كرد وبا شينت خنديد وگفت :
-تصحيح مي كنم .... الانم خليم .
خنديدم وسري تكون دادم لباسام رو همون جا در اوردم وروي مبل ولو شدم باياد اون روز خود به خود خندم مي گرفت ،هيچ وقت اون روز يادم نميره منو سونيا باهم رسيديم مدرسه .... من كه اون روزا كاملا افسرده بودم ،سونيا هم شبش دير خوابيده بود واون روز از شدت خواب چشما باز نمي شد مقنعه ي مدرسش هم كج بود وهمش به من تكيه داده بود با كلي بد بختي بردمش سر كلاس ونشستيم رديف اخر..... من زياد با بچه ها باز نمي شدم سونيا هم با اين كه خيلي دختر شيطون وشاديه اما اونم كم وبيش مثل من بود انگار جفتمون به هم قول داده بوديم كه يه اكيپ دونفره داشته باشيم همينو بس ... الانم كه دانشگاه ميريم همين جورييم .... توي كلاسمون دونفر ديگه هم مثل ما بودن ساميه ومليحه با اين تفاوت كه منو سونيا توي اون سنمون به زور دماغمونم بالا مي كشيديم ولي اونا كلي دوست پسر داشتن وهمش در حال شيطنت بودن همه ي بچه ها اومده بودن به جز مليحه باعث تعجب همه بود اخه ساميه ومليح هميشه باهم ميومدن كسي هم جرئت نداشت از ساميه چيزي بپرسه اخه اخلاقاي خاص خودش رو داشت ، نمي گم بدبود ولي خوب هر كسي باهاش كنار نميومد ... ساعت ده دقيقه به هشت بود كه يه دفعه در كلاس با شدت باز شد بعد هم مليحه مثل مغلا به سمت ساميه حمله كرد وهمين جور كتك كاري مي كردن همه ي ما ها با تعجب داشتيم نگاهشون مي كرديم انقدر توي شك بوديم كه حتي نمي فهميديم كه بايد جداشون كنيم اخه اين دوتا كمتر از گل بهم نمي گفتن .... مليحه ،ساميه رو وسط كلاس كشوند وروش نشست يا موهاشو مي كشيد يا ميزد تو صورتش ساميه هم كم نميورد وموهاي اونو مي كشيد خلاصه وسط اين دعوا ها بود كه يه دفع مليحه با جيغ گفت :
-خيلي كثافتي ساميه ... خيلي حامد براي من بود خودتم ميدونستي ... رفتي چه خري رنگ كردي كه منو ول كرده چسبيده به تو خاك تو سرمن با دوستي مثل تو .... حالا كه اين طوري شد بهتره بهت بگم من به رضا وميلاد نخ دادم كه ولت كردن ... در ضمن امارتم به علي جونت دادم تا بفهمه همچين اش دهن سوزي نيستي ....
خلاصه يكي ساميه گفت يكي مليحه خنده دارترش اينجا بود كه با بردن اسم بعضي از پسرا بچه هاي كلاس حالشون بد مي شد يكي دادش اون يكي بود يكي مامانش يكي ديگه رو خاستگاري كرده بود اون يكي عاشق چميدونم فلاني بود .... خلاصه بلبشويي بود تو كلاس تا معلم اومد معلممون با ديدن بچه ها چشماش چها تا شدبيچاره مثلا مي خواست اينا رو از هم جدا كنه ولي خودشم از كتكا بي نسيب نموند به قول سونيا كه مي گفت جنگل قانون داشت ولي توي اون لحظه مدرسه وكلاس ما قانون نداشت وهمه بهم پريده بودن .... خلاصه مديرمون اومد معلممون رو از زير دست وپاي اون دوتا جمع كرد بعد هم بردشون دفتر سونيا كه كلا خواب از سرش پريده بود گفت :
-فيلم جنايي جالبي بود ... !
وبعد صداش رو عوض كرد وگفت :
-انتقام براي دودر كردن دوست پسر ....
مديرمون هم مليحه رو اخراج كرد هم ساميه رو ... دوسه روز بعد از اون ماجرا يكي از بچه ها داشت براي دوستاش ميگفت كه اين جناب حامد كيه كه اينا سرش دعوا مي كردن تازه اون موقع بود كه مخ ما كامل سوت كشيد اين حامد خان نامزد وعاشق پيشه ي بهاره دختر عموي سونيا بود كه سه سال از ما بزرگ تر بود زماني هم كه مي خواست به منو سونيا بگه داره ازدواج مي كنه با چنان فخري گفت پسره مثله هلوه كه خدا ميدونه ....همون روز بود كه سونيا با حالت خاصي برگشت سمتمو گفت :
-راديييي ،بيا قول بديم كه هيچ وقت ،هيچ وقت سر هيچ هلويي باهم دعوا نكنيم اصلا هم تنها تنها هلو نخوريم اگه خورديم بايد دوتا دوست باشن ... باشه ؟؟؟!!!
خلاصه بدي شهراي كوچيك اينكه همه كم وبيش هم ديگه رو ميشناسن .... براي همين دست حامدم براي بهاره رو شد ... طفلي بهاره چي كشيد اون سال .
ومنو سونيااز اون روز به بعد هر پسري رو كه خوشگل وخوشتيپه مي بينيم به قول سونيا دنبال اين ميگرديم كه كه دوستي مثل خودش دار يانه اگه داره بسم الله ... اگرم نداره كه كلا بي خيالش ..... .....
با صداي سونيا به خودم اومدم كه داشت مي گفت :
-رادا اصلا حوصله ي فردارو ندارم باز با اون نكبت دماغ كنده كلاس داريم .... اه اه اه چندش .... با اون عطري كه ميزنه اييييييي ياد بوش كه ميوفتم حالم بد ميشه ...
خنديدم وگفتم :
-چرا چرت و پرت ميگي ؟؟؟ عطرش به اون خوش بويي ...
سونيا يه حالت خاصي نگاهم كرد كه فهميدم الان بايد حرفشو تاييد مي كردم كه گفت :
-رادا خاك توسر سليقت ،اه اه اه .....
با مسخره بازي گفتم :
-سونا انقدر اه اه اه نكن .... دستشويي همين بغله .....
سونيا كوسن روي مبلو به سمتم پرتاب كرد كه به موقع گرفتمش وابروهامو بالا انداختم وخنديدم سونيا با عصبانيت گفت :
-بايدم بخندي بي ادب ،بي تربيت ... اگه به منير جون نگفتم چه دسته گلي تربيت كرده
با خنده گفتم :
-مرسي عزيزم خودم مي دونم گلم لازم به گفتن نبود ....
-اره جون عمت ... اونم چه گلي ،گل خرزره ....
حالا من كوسنو به سمتش پرت كردم كه اون سريع كوسنو گرفت وابروهاشو بالا انداخت ودوباره چهرشو جمع كردو با بدبختي گفت :
-رادا تورو خدا يه راهي بنداز جلوي پام ، من ديگه قيافه ي اين نكبتو نبينم ،مردشور برده ،بعضي وقتا تيكه هايي مي ندازه كه تا فيهاخالدون (قسمت انتهايي بدن ) ادم ميسوزه ....
بعد كتاباي درس استاد حكمت روروي زمين پرت كرد وهمين جوري كه جلوم روي زمين ميشست گفت :
-چه خبر از سارا ؟؟؟ ديدي اين ملكه اليزابتو يا افتخار نداد .... ؟؟؟ !!!
خنديدم وگفتم :
-چرا اين افتخارو اجبارا كسب كردم .... رفتم دست بوسيشون ... !
همه چي رو براي سونيا تعريف كردم حتي بهش گفتم كه موضوع رو با پدر بزرگم در ميون گذاشتم ... سونيا با حرص بهم زل زد وگفت :
-رادا اخر سر خودم خفت مي كنم ...
با تعجب گفتم :
-وا چرا ؟؟؟؟
-اون جعبه شيريني بخوره تو سر سارا براي من بدبخت ميوردي كه دارم از گشنگي مي ميرم ....
خنديدم وبلند شدم :
-باشه شيكمو،لباسمو عوض كنم ميا
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه غم و عشق | ستاره صولتی کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , تاپ رمان , رمان ...... رمان ...... رمان , دنیای رمان - رمان گاهی خوشی گاهی غم Mina.LoveStar , رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی) - بازی آنلاین , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46738

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا