تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان غم و عشق (فصل هفتم)



-الان كجايي ؟
-خونه ي اونام ديگه ...
-آدرس بده بيام دنبالت ...
- نمي خواد خودمون ميايم ...
-راداجان آدرس بده ميام دنبالت ...
از حرص وتحكمه توي صداش هم تعجب كردم هم يه جورايي خوشم اومد بعد پيش خودم گفتم : تعجب نداره كه اين بشر كلا تعادل نداره ...
-باشه هر جور مايلي پس ياداشت كن ..........
-باشه آماده بشيد تا 45 دقيقه ي ديگه اونجام ... فعلا ...
-فعلا
تلفن رو كه قطع كردم سونيا با شيطنت گفت :
-چي مي گفت رفيق تازت ؟
-هيچي بابا گير داده بياد دنبالمون ....
شكرانه خنديد وگفت :
-فكر كنم مرغ امين بالا سرم بود چون پيش خودم گفتم ،كاش اين آقا آويدو مي ديدم ....
بي تفاوت ابرو بالا انداختم وگفتم :
-همچين اش دهن سوزي هم نيست ...
بعد پيش خودم گفتم ،واقعا نيست ؟؟؟؟ سونيا با اعترض گفت :
-رادا خيلي بي انصافي پسر به اون خوشگلي وخوش تيپي ...
روبه شكرانه كرد وگفت :
-شكرانه به معناي واقعي جيگر وهلو ....
-مي خواي مال تو تحفه ي نطنزو ؟؟؟؟
بعد دوباره پيش خودم گفتم :يعني واقعا براي سونيا ؟؟؟ سرم رو براي رهايي از اين افكار مسخره تكون دادم تازه متوجه اخم سونيا شدم لبخندي زدم وگفتم :
-حالا اخم نكن اونم همچين تورو نخواست كه تاقچه بالا ميزاري ...!
منو سونيا وسايلمون رو جمع كرديم ... راس 45 دقيقه آويد دم در بود وسايلمون رو برداشتيم وهمراه شكرانه پايين رفتيم ... آويد عينك دوديش به چشمش بود وبه ماشينش تكيه داده بود با ديدن ما جلو اومد وعينكشو با ژست خاصي در اورد سلام كرد ماهم جوابشو داديم تا برگشتم عقب آويدو به شكرانه معرفي كنم كه با دهن باز شكرانه مواجه شدم جلوي خندمو گرفتم وبا دست شكرانه رو متوجه موقعيت كردم وگفتم :
-آويد شايسته ... پسر عموي بنيامين ....
وبعد روكردم به آويد وگفتم :
-آويد ، شكرانه دخترعموم ..
آويد بالبخند جلو اومد وبا شكرانه دست داد وگفت :
-خوشبختم از ملاقاتتون خانم ...
شكرانه از لحن جنتلمن آويد خوشش اومد وگفت :
-همچنين ... تعريفتون رو از رادا شنيدم ...
با تعجب بهش نگاه كردم من كي تعريف اينو كردم ؟ آويد با شيطنت بهم خيره شد وگفت :
-تعريف خوبيام يا بديام ؟
شكرانه خنديد وگفت :
-اين چه حرفيه ذكر خيرتون بود ...
آويد همون طور شيطون كه بهم نگاه ميكرد لبخندي زد وپشت سرشم برام چشمكي زد وروبه شكرانه گفت :
-رادا جان به من خيلي لطف داره ..
بعد از كلي تعارف تيكه پاره كردن آويد وسايلمون رو توي صندق عقب ماشين گذاشت واز شكرانه خدا حافظي كرديم وسوار شديم آويد تك بوقي براي شكرانه زد وحركت كرد هنوز چند دقيقه اي از سوار شدن مون نگذشته بود كه صداي اس ام اس گوشيم بلند شد گوشيم رو در اوردم وپيام رو باز كردم از طرف شكرانه بود :
-رادا واقعا خيلي بي انصافي پسر به اين خوبي واقايي .... خواهري پسنديدم خواستي مخشو بزن لياقت باجناقي محمدو داره ...
با خوندن اين يه تيكه خندم گرفت ونوشتم :
-شكرانه حرف نزن انقدر ....
صداي آويد بلند شد :
-چيز خنده داريه بگو ماهم بخنديم .... !
چشماش جديه وروي لبش لبخند ظاهري ... نمي دونم چي شد كه گفتم :
-چيز مهمي نبود ...
آويد زهرخندي كرد وگفت :
-خوبه مهم نبود و چشمات برق زد ...
جا خوردم نه از حرف ولحن آويد از برق زدن چشمام ... گيج شدم خودمم نمي دونستم چمه كه دوباره صداي آويد بلند شد لبخند عصبي زد وگفت :
-نكنه همون دوست پسرته ....
سونيا با شيطنت از عقب خنديد وگفت :
-اره آويد نمي دوني چه جيگري هم هست به معناي واقعي هلو ....



آويد سرخ شد وخنده ي زوركي كرد وگفت :
-خوب ديگه چي ؟؟؟
از حالت آويد تعجب كردم ودر جواب حرفش چون مي دونستم منظور سونيا خود آويده گفتم :
-ديگه اينكه يه دوست جيگر تر از خودش داره كه برا سونيا در نظر گرفتيم ...
سونيا با اعتراض گفت :
-اااااااااااااااا رادا ؟؟؟؟
آويد با صداي عصبي گفت :
-هه خوب خوبه . اكيپم كه درست كرديد بياريد ببينيم اين اقا يون خوشبختو ...
ازقيافه ي آويد وحشت كردم رگ گردنش زده بود بيرون .... هرخري بود ميفهميدبچه غيرتي شده ... اون وقت ما دوتا خربزه داريم پيازداغشم زياد مي كنيم لبخند مهربوني زدم وگفتم :
-بابا آويد شوخي كرديم .... شكرانه بود ....
سونيا خنده اي كرد وگفت :
-آويد اگه بخواي اين جوري براي همه حرص بخوري سكته مي كني ...
آويد با ترديد بهم نگاه كرد لبخند مطمئني زدم آويدم خيالش راحت شد كه واقعا شوخي مي كنيم دوباره مثل هميشه شيطون شد وگفت :
-حرصم داره دخترم ونامزدم دوست پسر پيدا كردن ...
جيغم در اومد وبا اعتراض گفتم :
-آويد ....
خندم گرفته بود آويد برعكس بنيامين كه سيب زميني بي رگ بود حسابي غيرتي ميشد ....
آويد بعد از اينكه ما رو رسوند براي دوشنبه قرار گذاشت .....
****
همه ي وسايلمون توي چمدون جلوي در بود خودمونم اماده منتظر آويد يوديم با تك زنگ گوشيم فهميديم كه پشت در خونه منتظره از خونه خارج شديم درو قفل كردم چمدونامونو گذاشتيم توي اسانسور وپايين رفتيم ، آويدطبق معمول وظيفه ي حمل چمدونامون رو به صندق عقب به عهده گرفت .... سوار ماشين كه شديم آويد تا خود فرودگاه مهراباد مسخره بازي در آورد كه هواپيما سقوط ميكنه ... چپ مي كنه با يه هوا پيماي ديگه تو اسمون تصادف مي كنيم پليس مياد جريمه ميكنه ... آويد مي گفت وما مي خنديديم آويد يه دفع جدي شد وگفت :
-ولي خدايي من كه وصيت ناممو نوشتم به هوا پيماهاي ايران اعتباري نيست يهو ديديد دم همين سه راه آذري سقوط كرد هنوز از اسمون تهرون بلند نشده .....
فرودگاه خيلي شلوغ بود آويد ماشين رو توي پاركينگ پارك كرد وما همه چمدون به دست راه افتاديم همين كه وارد سالن فرودگاه شديم سونيا چشمش به يه خانم كه مهماندار هواپيما بود خورد وگفت :
-اخ كه من چقدر دوست داشتم مهماندار بشم ولي بابا نذاشت ....
آويد با خنده گفت :
-خوبه بهت گفتم ، هواپيما سقوط ميكنه اون وقت تو مي خواي مهماندار بشي ...
با حرص گفتم :
-اه آويد ميشه انقدر سقوط سقوط نكني .... اخر هم با اين حرفاي تو سقوط مي كنيم ...
آويد با خنده دست آزادم رو گرفت ودنبال خودش كشيد وگفت :
-اي جانم ... ني ني من ترسيد ...
خواستم دستمو از دستش در بيارم ولي انقدر محكم نگه داشته بود كه نميتونستم خودشم كه انگار نه انگار ... آويد بين جمعيت بچه ها رو پيدا كرد وبه بچه ها كه رسيديم سلام كرديم همه اول نگاهي مرموزي به دستامون بعد هم به صورتمون مي نداختن اخر سرهم ريز ريز مي خنديدن با ديدن نگاه بچه ها واقعا معذب شدم ودستمو دوباره كشيدم ولي آويد ولش نكرد اروم بهش گفتم :
-دستمو ول كن ...
تخس وشيطون توي چشمام خيره شد وگفت :
-نچ نمي خوام ...........
-آويد زشته ،دستمو ول كن ...
مثل بچه لوسا گفت :
-زشت خودشونه ول نمي كنم ....
چپي بهش بستم كه دستمو ول كرد ولي از بغلم جم نخورد ... بعد از اينكه چند دقيقه كه حرف زديم پسرا رفتن بارا رو تحويل دادن وبرگشتن وبعد رفتيم سالن ترانزيت ومنتظر شديم هوا پيما با نيم ساعت تاخير بلند شد البته چيز عاديه اگه تاخير نداشته باشه جاي تعجب داره .... !!!!
آويد ورضا ماشين رنت كردن (اجاره كردن ) تابراي رفت وامد راحت باشيم رضا ،شادي ،پويان ومژگان توي يه ماشين بودن منو سونيا واشكانم توي يه ماشين اشكان كنار آويد نشسته بود منو سونيا هم عقب بعد از چند دقيقه به هتل رسيديم با ديدن هتل مخم سوت كشيد هتل داريوش همون موقع سونيا آروم كنار گوشم گفت :
-رادي بدبخت شديم ....
با تعجب نگاهش كردم وگفتم :
-چرا ؟؟؟؟
-چرا ... ؟ هتل داريوش اونم براي يه هفته ... ؟؟؟ بيچاره بابام ....
خندم گرفت از ما شين پياده شديم دسته ي چمدونم رو گرفتم وهمين طور كه با سونيا چمدونامون رو مي كشيديم به سمت شادي اينا مي رفتيم كه يه دفعه دست كسي دور كمرم حلقه شد با ترس برگشتم وآويدو ديدم خواستم هولش بدم عقب كه كنار گوشم گفت :
-خواهش مي كنم دودقيقه تحمل كن اين دخترا زوم كردن روم اصلا حوصله ي آويزون شدن كسي رو ندارم ... تازه نگاهم به سه تا دختر خورد كه از ون هتل كه مخصوص فرودگاه بود پياده شده بودن وبه سمت ما زل زده بودن از نگاهشون به آويد نمي دون چرا اصلا خوشم نيومد به من ربطي نداشت ولي دوست داشتم خفه شون كنم براي همين خودمو از اغوش آويد بيرون نكشيدم ... آويدم محكم تر كمرم رو گرفت وراه افتاديم نمي دونم از يه طرف نمي خواستم اونا به آويد نگاه كنن از طرف ديگه مي خواستم دست آويدو دوركمرم تيكه تيكه كنم به شادي اينا كه رسيديم همشون دوباره ريز ريز خنديدن ،منم اخم بدي به آويد كردم كه مجبور شد موضوع اون دخترارو بگه پويان با شيطنت گفت :
-آويد مي خواي با رادا برات يه اتاق بگيريم ؟ اين جوري خيال همه راحت تره ...
منو آويد هم زمان گفتبم :
-پويان ؟؟؟؟
مژگان هم با دست زد پشت كله ي پويانو گفت :
-اين ادم نميشه ... جدي نگيريد ....
داخل هتل كه شديم رضا واشكان شناسنامه هامونو گرفتن وبراي تحويل اتاقا رفتن ماهم كمي عقب تر منتظر مونديم بعد از چند لحظه صداي پرعشوه اي گفت :
-ببخشيد ...
هممه به سمتش برگشتيم يكي از همون دخترا بود درحالي كه نگاه خيرش به آويد بود با ناز گفت :
-سلام ... ببخشيد ما دفعه ي اوله كه به اين هتل ميايم .... شما تاحالا اومديد اينجا ؟؟؟؟ امكاناتش خوبه ... ؟؟؟
خدايي انقدر باناز حرف زد من كه دخترم دوست داشتم بيشتر حرف بزنه ... چه برسه به پسرا ... كاري كه من هيچ وقت بلد نبودم ...
آويد در جوابش خيلي جدي وبا ادب همراه با لبخند متيني گفت :
-متاسفم ... منم دفعه ي اوله كه ميام اينجا بهتره از اين خانم بپرسي ...
وبعد به شادي اشاره كرد ،دختر حتي برنگشت به شادي نگاه كنه وهمون طور با لبخند به آويد نگاه ميكرد دختره ي جلف ... مژگان با بدجنسي به دختر گفت :
-عزيزم فكر كنم الان با يد به اين خانم نگاه كني نه اون آقا ....
همون موقع آويد روبه من بي توجه به دختره گفت :
-عزيزم خسته شدي روي پا ... مي خواي بشينيم ؟؟؟؟
دختره كه مثلا مشغول گوش دادن به حرف شادي بود ولي تمام حواسش به مابود منم با حرص روبه آويد گفتم :
-نه عزيزم خسته نيستم ... مگه ميشه تو جايي باشي ومن خسته باشم ؟؟
از حرفي كه زدم خودم عقم گرفت ولي چشماي آويد از شيطنت دو دو ميزد ، دخترهم با حرص تشكر كرد ورفت ... همون موقع اشكان ورضا هم اومدن سونيا با حرص گفت :
-بدم مياد از اين جور دخترا .....
بعد نگاهي به آويد كرد وگفت :
-هي آويد حواستو جمع كن من از اين مامان عشوه خركي ها خوشم نمياد ...
آويد چشمك واضحي به سونيا زد وگفت :
-نه بابا جون .... فعلا كه يه مامان داري ...
وبعد با سر به من اشاره كرد با ارنج دستم محكم زدم توي پهلوش اونم دستش رو دور كمرم محكم تر كرد وگفت :
-اي كمرم .. واي كمرم .... منو بگير الان ميوفتم ...
بعد از مسخره بازياي آويد هر كدوم به اتاق خودمون رفتيم رضا وشادي با هم بودن منو مژگان وسونيا هم با هم ،مژگان در اصل دوست دختر پويان بود ،پويان چند باري رفته بود خاستگاري ولي باباي مژگان گفته بود نه اخه مژگان اينا ازقشر متوسط جامعه و پويان اينا خيلي پولدار بودن باباي مژگانم به خاطر اين اختلاف طبقاتي اونا رو رد كرده بود .... مژگان وپويانم از شادي سو استفاده مي كردن وهميشه باهم بودن ... شادي دوست مژگان بود وقابل اعتماد پدر مژگان براي همين اجازه ميداد هرجا شادي ميره مژگانم بره ...
برخلاف ما دخترا كه با هم بوديم پسرا هر كدوم براي خودشون اتاق جدا گرفتن ... وارد اتاق كه شديم سونيا با لبخند بدجنسي گفت :
-خوشم مياد اين پسرا همه فن حريفن .... الان اتاق جدا گرفتن ،فردا يه كي رو انتخاب مي كنن پس فردا باهاش دوست ميشن ،روزاي بعد مخشو ميزنن و اخر هفته هم يه اتاق خالي ، يه دختر خشگل ... وا ي واي واي ... بعدشم كه الفرار ....
مژگان با خنده گفتش :
-نخير ... پويان غلط ميكنه به يه دختر ديگه نگاه كنه .... چه برسه به اين كه بخواد واي واي ... راه بندازه ...
بعد هم شروع كردن به مرتب كردن وسايلشون .... منم مشغول شدم ولي فكرم همش به حرف سونيا بود ... از آويد بعيد نبود مخصوصا اينكه همه مي دونن چي كارس ... يه جوري شدم ... معدمم شروع به سوزش كرد ... سريع قرصمو خوردم وبه خودم تشر زدم اخه به تو چه سر پيازي ؟؟ ته پيازي ؟؟؟ چي كاره اي ؟؟؟ سونيا با نگاه كنجكاوش بر اندازم كرد وگفت :
-رادا ... چيزي شده ؟؟؟
لبخند تلخي زدم وسرمو به اطراف حركت دادم ،يعني نه .... سونيا همه ي رفتارم رو زيرنظر گرفته بود ،ولي من بهش توجه نكردم ... گيج بودم منگ بودم ،چند وقتي ميشد كه اينجوري شدم اين حسو دوستش نداشتم ولي تهش برام جذاب بود ... چراشو نمي دونم لباسم رو عوض كردم وروي تخت افتادم ... مژگان خودشو روي تخت پرت كرد اهي كشيد وگفت :
-بچه واقعا كي حال داره براي شام بره پايين ؟؟؟ من حتي حال ندارم دوش بگيرم ....
من خودمو زير پتوي قايم كردم وچشمامو بستمو گفتم :
-من كه فعلا فقط حال خوابيدن دارم ...
سونيا حرفمو تاييد كرد وگفت :
-بهشون زنگ بزن بگو امشب استراحت كنيم تا فردا سر حال باشيم ...
مژگانم از خدا خواسته با شادي وپويان هماهنگ كرد انقدر با خودم درگير بودم كه حال مسواك ودستشويي هم نداشتم ... توي ذهنم دنبال دليلي براي اين خود درگيري مي گشتم ولي هيچي پيدا نمي كردم ،شايدم پيدا مي كردم ولي با خودخواهي واعتماد به نفس ردش مي كردم ....!
صبح كه از خواب بيدار شدم سونيا ومژگان مشغول اماده شدن بودن سونيا با ديدنم گفت :
-چه عجب بيدار شدي .... ديگه صدام داشت مي گرفت ازبس داد زدم وصدات كردم ....
سرجام نشستم وگفتم ببخشيد اصلا نفهميدم ...
بعد هم وسايلمو آماده كردم كه برم حموم ... سونيا تا لباساي منو روي تخت ديد با تعجب گفت :
-مي خواي بري حموم .... ؟؟؟
سريع پريدم توي سروي بهداشتي درو قفل كردم واز اون پشت داد زدم ده دقيقه نشده بيرونم ... سريع دوش گرفتم يعني در اصل گربه شور كردم حوله رو دور خودم پيچيدم واومدم بيرون سونيا ومژگان با حرص نگام مي كردن لبخند پتو پهني براشون زدم وسريع اماده شدم خدايي فكر كنم رو دور تند بودم چون همه ي كارام نيم ساعته البته با غر غر اونا تموم شد .... سوار اسانسور كه شديم مژگان گفت :
-رادا دعا كن شادي چيزي بهمون نگه كه خودم خفت ميكنم چهلو پنج دقيقس كه بهش ميگم پنج دقيقه ي ديگه پايينيم ...
تا بريم رستوران هتل براي صبحانه سونيا ومژگان نوبتي برام غر ميزدن .... همين طور كه داشتم به غر غراي اون دوتا مي خنديدم يه لحظه ميخكوب شدم ميتونم بگم لبخندم كاملا محو شد يه چيزي احساس كردم توي دلم اومد پايين ،معدم سوزش بدي پيدا كرده بود ... يعني واقعا درست ميديدم ؟؟؟ معلومه ... چرا اشتباه ؟؟؟
سونيا ومژگان وقتي ديدن ايستادم رد نگاهم رو دنبال كردن اونا هم از چيزي كه مي ديدن تعجب كردن ... ولي اون چرا ؟؟؟ مگه اونا نمي دونستن ؟؟؟ آويد در حال صبحانه خوردن با اون دختر ديشبي بود ،نمي دونم كدوم جك مي گفتن كه خنده ي هر دوتاشون به پا بود ... با تكون دست سونيا نگاهمو ازشون گرفتم وبه اون دوتا خيره شدم مژگان سري به نشونه ي تاسف تكون داد وروبه سونيا گفت :
-مثل اينكه حرفاي ديشبت واقعا راست بود .... البته نمي دونم مسخره بازي ديشب آويد برا چيش بود ؟؟؟
بعد هم اداي آويدو در اورد :
-حوصله ندارم اين دخترا بهم اويزون بشن ... اخه بيشعور اگه خودت نخواي كه اونا اويزونت نميشن ...
سونيا بي توجه به مژگان با نگراني زل زد توي چشمام واروم طوري كه خودم فقط بشنوم گفت :
-خوبي ؟؟؟
خوب بودم ؟؟؟فكر نكنم .... شايدم بودم ... بودم يا نبودم ؟؟؟ نمي دونم گيج بودم ... فقط همين ... يعني اسباب بازي بودم ... ديشب فقط بازي بود ...؟ چقدر بود ونبود ... به خودم تشر زدم جمع كن خودتو مگه تونمي دونستي اين جوريه ... چه جوريه ؟ رادا بزرگ شو ... خيلي وقت بود بازيچه نشده بودي دلت تنگ شده بود ؟؟؟ اره دلت تنگ شده بود كه گذاشتي باهات بازي كنه ... گيجت كنه ... رادا به خودت بيا ... اين نيست اون رادايي كه محكم بود ... ؟ به خودم اومدم شايد اين افكار همه براي چند ثانيه بود نمي دونم شايدم بيشتر فقط از يه چيزي مطمئن بودم ... اونم چشمام بود ... سرديشو به شدت احساس مي كردم ... پوز خندي روبه سونيا ازدم وگفتم :
-بهتر از اين نميشه ...
چشماشو غم بزرگي گرفت ،اب دهنشو قورت داد وگفت :
-اره معلومه .......... از توي چشمات همه چيز معلومه ...
بي توجه به سونيا روبه مژگان گفتم :
-پس شادي اينا كوشن ؟؟؟
مژگانم باديدن رنگ نگاهم جا خورد وگفت :
-اون طرف منتظرن
به دون توجه به حضورآويد واون دختره به سمت ميزي كه شادي اينا نشسته بودن رفتم وكنارشون نشستم همه اول با ديدنم جا مي خوردن ولي بعد ديگه به روي خودشون نميوردن مژگان بعد از سلام وصبح بخير روبه شادي گفت :
-آويد با اون دختره ي ايكبيري چيكار مي كنه ؟؟؟ نه به برنامه ي مسخره ي ديشبش نه به امروزش ... حالم از اين دورنگيش بهم ميخوره .... نه به اون حرفا نه به اين كارا...
شادي هم دست كمي از اون نداشت وگفت :
-از وقتي كه از اسانسور اومد با اين دخترس بعدشم رفتن باهم صبحانه ميل كنن ...
ميل كنن رو چنان با حرص گفت كه من بيشتر حرصم گرفت نفس عميقي كشيدم و گفتم :
-بچه ها بي خيال ... هممون خوب آويدو مي شناسيم ،كارشه ،بزاريد خوش باشه ... حالا برناممون چه .... ؟
سعي داشتم خودمو با اين حرفا خونسرد نشون بدم ولي با اينكار تنفرمثل خوره بند بند وجودمو مي گرفت ... با بچه هادر حال چيدن برنامه براي جاهاي ديدني اينجا بوديم كه صدا سرحال آويد و از پشت سرم شنيدم ... منم بودم الان سر حال بودم :
-سلام به دوستاي گلم ...
بعد هم با دست به شونه ي مژگان زد وگفت :
-برو اون طرف بشين ميخوام اين جا بشينم ...
مژگان با حرص گفت :
-نه جونم خودت برو اون طرف بشين من جام خوبه ...
آويد با سرخوشي گفت :
-باشه مژگان خانم به هم ميرسيم ...
اومد اين طرفم وبه سونيا گفت :
-پاشو من بشينم
سونيا نگاه تلخ وگزنده اي بهش انداخت وگفت :
-اون صندلي ميخ داره كه نمي خواي روش بشيني ؟؟؟ در ضمن نشستنت چيه ديگه توكه صبحانتو خوردي ...
آويد با لحن بچگانه اي گفت :
-دوست دارم بشينم ... بعدشم اره اونجا ميخ داره ...
حدودا مي دونستم قصدش چيه ... ميخواست كنار من بشينه ... با خونسردي از جام بلند شدم وبدون اينكه نگاهش كنم گفتم :
-صندلي من ميخ نداشت ... بشين ..
وبعد رفتم روي صندلي خالي كه بين اشكان وشادي بود نشستم ، بدون توجه به نگاهاي آويد رايا رو از بغل شادي گرفتم وبي منظور به اشكان گفتم :
-اشكان ميشه ... اون اب معدني رو لطف كني ..
اشكان اطاعت كرد شيشه ي ابو به دستم داد واروم كنار گوشم گفت :
-دمت گرم دختر ... كه حالشو گرفتي ...
لبخند نصفه نيمه اي زدم وابو توي ليوان ريختم همين كه خواست بخورم آويد گفت :
-رادا به منم آب بده ....
سونيا كه بغل دست آويد نشسته بود شيشه ي آب ديگه اي رو جلو آويد گذاشت وگفت :
-بيا بخور...
اگه حرف نميزدم باهاش مي فهميد از دستش عصبانيم وكاراش برام مهمه براي همين بي تفاوت گفتم :
-سونيا بهت داد ...
بعد از صبحانه همه بيرون هتل كنار ماشينا ايستاديم بچه ها داشتن برنامه مي چيدن كه اول كجا بريم ، چيكارا بيايد بكنيم و... همين طور كه حرف ميزديم اون دختره ودوستاش از كنارمون رد شدن دختره با عشوه خركي روبه آويد گفت :
-آويد جان فعلا ....
وباناز دستي تكون داد ورفت نمي دونم چرا ولي يه حسي بهم مي گفت بايد خفش كنم .... آويدم براي دختره سري تكون داد ،مژگان با حرص به آويد نگاه كردو گفت :
-انگار خوب باهم مچ شديد ... اسمتم كه بلده ...

آويد با مسخرگي خنديد وگفت :
-معلومه ، منم اسمشو بلد شدم ... نگار ...
مژگان حرصي تر شد وگفت :
-لياقتت هميناس ...
آويد با اين حرف مژگان جدي شد وگفت :
-مژگان حرف دهنتو بفهم ... بهتره قبل حرف زدن فكر كني ...
مژگان پوزخندي به آويد زد وچشماشو ريز كردو گفت:
-اتفاقا خيلي فكر كردم .... تو بهتره قبل از هر كاري خوب فكر كني ... چون مطمئنم ديگه به اون چيزي كه مخواستي نمي رسي ... شك نكن ...
آويد نسبتا عصباني شد ويه قدم به سمت مژگان رفت وبا لحن تهديد اميزي گفت :
-مژگان الان لازم شد كلا دهنتو ببندي ... وگرنه ...
پويان وسط حرف آويد پريد ، خيلي جدي جلوش ايستاد وگفت :
-وگرنه چي ... هان ؟؟؟ بگو، خجالت نكش ... آويد ، مژگان كه هيچي ولي با اين رفتارت بدونه هيچ شكي بايد فكرشو از سرت بيرون كني ... مي دوني ... فكرشم برات زياديه ... !
منو سونيا گنگ بهم نگاه ميكرديم ،منظورشون چي بود ؟؟؟؟ آويد با اين حرف پويان عصباني شد تا خواست به سمت پويان حمله كنه رضا بچه بغل بينشون ايستاد وبا تحكم گفت :
-بس كنيد ...
كلا رضا توي اين اكيپ مثل بابا ها بود .... شادي رايا رو از بغل رضا گرفت وبا ناراحتي گفت :
-ببينم مي تونيد دعوا كنيد يا نه ؟!
آويد رضا رو كنار زد واومد روبه روي من ايستاد وگفت :
-از رادا مي پرسم .. هرچي اون بگه ...
بعد به سمت بچه ها برگشت وگفت :
-قبوله ... !؟
آويد به من خيره شد ومظلوم گفت :
-رادا من كار اشتباهي انجام دادم ... ؟
بهش خيره شدم ... چي مي گفتم ؟؟؟ چي نمي گفتم ؟؟؟ لبخند كجي به آويد زدم وگفتم :
-نمي دونم چرااينا اين طوري مي كنن ؟؟؟
آويد ابروهاشو براي بچه ها بالا داد ودوباره به من خيره شد كه با تمسخر ادامه دادم :
-مگه تورو نمي شناسن كه هرروز با يكي هستي ؟؟؟ البته خودم نديدم ولي ذكر خير كاراتو خيلي شنيدم ... آويد ، با يه كار مسخره مي خواي مسافرتي رو كه قرار بود بهمون خوش بگذره رو خراب مي كني ... اين همه دوست دختر داشتي وداري حالا نميشه توي اين سفر بي خيال اين دختر بشي ... ؟ نمي شه بزاري اين سفر بدون هيچ مشكلي تموم بشه ؟؟؟
آويد با ناراحتي ودهن باز داشت منو نگاه ميكرد كه اين دفعه رضا گفت :
-خوب آويد جان ، جوابتو گرفتي ... ؟
شادي با پوزخند گفت :
-معلومه ... فكر كنم حالا خودشم فهميد اين فكر زيادي براي سرش بزرگه ....
وروبه اويد كردو ادامه داد ....
-آويد ... خراب كردي پسر خوب ... !
آويد با ناراحتي همون طور كه به من خيره شده بود گفت :
-مگه چيكار كردم كه اين طوري مي گي ؟؟؟
آويد اين جمله روبا لحني گفت كه احساس كردم چيزي توي وجودم لرزيد با اينكه جواب شادي بود ولي يه حسي بهم مي گفت كه از من سئوال كرده ... ايكاش ميشد بهش بگم كه تموم چيزي رو كه ازت ساختم خراب كردي !... خودم به خودم تشر زدم وگفتم ،مگه چي ازش ساختي ؟؟؟ اصلا ازش انتظار چي داشتي ؟؟؟ باصداي شادي به خودم اومدم كه گفت :
-خودت بايد بهتر بدوني ... آويد تكليفتو با خودت معلوم كن خدارو مي خواي يا خرما رو ؟؟؟
آويد همون طور كه به من خيره نگاه ميكرد سريع گفت :
-خوب معلومه خدا رو ...
اشكان كه تا اون موقع ساكت بود جدي وبدون هيچ تمسخري گفت :
-ولي آويد كار امروزت يه چيز ديگه رو معلوم ميكنه ....
آويد عصباني به سمت اشكان برگشت وگفت :
-امروز من چي كار كردم كه همه دارن باهاش تو سرم ميزنن ؟؟؟ اصلا چرا نمي پرسيد قضيه چيه ... ؟
رضا جدي برگشت سمت آويد وگفت :
-چه قضيه اي باشه چه نباشه .. هيچ ك
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه غم و عشق | ستاره صولتی کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , تاپ رمان , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 56- رمان یک شنبه ی غم انگیز , دنیای رمان - رمان گاهی خوشی گاهی غم Mina.LoveStar , رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی) - بازی آنلاین ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46735

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا