تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان غم و عشق (فصل هشتم)


دستمو محكم گرفت وراه افتاد تا رفتم دستمو از دستش بكشم بيرون با قيافه ي برزخي به چشمام زل زد نمي دونم توي چشماش چي ديدم كه خفه خون گرفتم ودنبالش راه افتادم ، به مغازه ي مورد نظر كه رسيديم وارد شديم سونيا با ديدن من برگشت ولي تا آويدو با اون قيافه ديد چشماش چهارتا شد هول كرد وروبه آويد گفت :
-سلام ...
آويد با همون چشماي عصباني سرشو كج كرد وگفت :
-سلام سونيا خانم ....
سونيا كه هول كرده بود بي خودي خنديد وروبه من گفت :
-مي گم ... مي گم رادا ... ب ... بيا اينو ببين ..
به جون سونيا دعا كردم دستم داشت له مي شد با ذوق گفتم :
-الان
وتا رفتم دستمو آزاد كنم آويد محكم فشار داد دستم درد گرفت نمي دونم چرا مقابلش خفه شده بودم تا نگاهش كردم خيره شد به چشمام وسرشو كج كرد معني كاراشو نمي فهميدم خنده ي زوركي كردم وگفتم :
-مي خوام برم اونا رو ببينم ...
آويد به اجبار دستمو ول كرد ،منم سريع پرواز كردم پيش سونيا وخودمو سرگرم نشون دادم... سونيا آروم كنار گوشم گفت :
-اين چشه ... واي رادا چشماش مثل ميرغضبه ...
با ترس زير چشمي عقبونگاه كردم به ديوار تكيه داده بود وما رو نگاه مي كرد وقتي مطمئن شدم صدامون رو نمي شنوه آروم به سونيا گفتم :
-هيسسسسسسسسسسسسس .... بعدا بهت مي گم ...
وخودمو مشغول ديدن عروسكا كردم از اين رفتار آويد دوتا حس متفاوت داشتم هم خوشحال بودم هم عصبي اصلا تكليفم با خودم روشن نبود ،شايدهم همنشيني با آويد اين بلارو سرم آورده ، تعادلم رو از دستم دادم ... بد از انتخاب عروسك بيرون اومديم آويد تا اومد دوباره دستمو بگيره دستمو عقب كشيدم وبهش اخم كردم اونم با اخم يه تاي ابروش رو بالا انداخت ومنتظر نگاهم كرد ، كفرم در اومد وگفتم:
-اين كارا چه معني مي ده آويد ؟؟؟
با اخم وحشتناكي نگاهم كرد وگفت :
-خوشت مياد هر كي از راه رسيد بهت نزديك بشه ؟؟؟ اگه خوشت مياد بگو !
مغزم هنگ كرد چشمام چهار تا شد وبا عصبانيت گفتم :
-مي فهمي چي مي گي ؟؟؟
آويد كه سعي مي كرد تن صداشو پايين نگه داره گفت :
-اره مي فهمم .. مانتوت انقدر تنگ وكوتاهه كه هر بي ناموسي به خودش اجازه مي ده بهت نزديك بشه ونگات كنه .... بهت كه شماره ميدن نيشت تا بنا گوشت بازه به جاي اينكه سيلي بزني تو صورتش ... وقتي هم مي خوام دستتو بگير كه بفهمن صاحب داري اين جوري مي كني .....
داغ كردم تا خواستم داد بزنم سونيا با التماس گفت :
-رادا تورو خدا اينجا نه ... بيايد بريم بيرون مردم دارن نگاه مي كنن ...
وبعد با سرعت دستمو گرفت وكشيد ... تا سوار ماشين شديم ديگه نتونستم خودمو كنترل كنم وبا صداي بلند فرياد زدم :
-توي بي ناموس براي من حرف از ناموس وناموس پرستي مي زني ؟؟؟ تو كه انقدر شعور نداري درباره ي چيزي كه نمي دوني بپرسي ؟؟؟ اصلا به تو چه ؟؟؟ ها ؟ به تو چه مربوط ؟ اره اصلا دلم مي خواد ...
آويد وسط حرفم پريد اونم با داد گفت :
-من بي نا موسم ... ؟؟ مني كه نمي خوام اون اشغالا نگاهت كنن؟؟
-اره بي ناموسي ؟؟؟ اگه مي دونستي ناموس چيه كه با دختراي مردم اون كارا رو نمي كردي ... اونام ناموس كسي هستن ...
آويد با عصبانيت وحرص گفت :
-تا كي مي خواي گذشتمو به روم بياري ... هر موقع هر چيزي ميشه تو گذشته ي منوو سط مي كشي ...
-گذشته ... هه .. چه حرف خنده داري .... وسط ميكشم ،تا ببيني ، تا بفهمي .. توهم جز همون اشغالاي بي ناموسي ... بعدشم چرا فقط برا من بدبخت آقا بالا سر شدي ؟؟؟ سونيا ، شادي ومژگانم مانتوهاشون كوتاهه فقط اشغالا به من نگاه مي كنن ؟؟؟
دولا شد توي صورتم گفت :
-اره ... جلوي چشم من فقط به تو زل ميزنن ...
چرا اين چرتو پرت مي گفت ؟؟ دلم مي خواست غيرتيش كنم واز حرص دادنش لذت ببرم كه ياد مادر جون افتادم هميشه به منير جون نصيحت مي كرد هر كاري مي كني فقط با غيرت مرد بازي نكن كه با دم شير بازي كردي ....
-مگه لوچي كه فقط من جلو چشمتم ؟؟؟ بعدشم به جاي اينكه سر من داد بزني وزود از كوره در بري بپرس چي شد؟؟؟ چرا اينطوري شد ؟؟؟ فهميدي ؟ درباره ي اون پسره .... مي خواست به سونيا شماره بده نه من ... بعدشم اگه مانتوي كوتاه مي پوشم به خودم مربوطه ... نه تو ... فهميدي ؟؟؟ تو هم به جاي اينكه تو كاراي من دخالت كني بهتره بري به كاري خودت برسي ادم ناموس پرست ....
ناموس پرست رو با تيكه گفتم آويد با حرص سرشو به سمت پنجره برگردوند وگفت :
-اگه ناموس پرست نبودم الان اينجا نبودم ... اگه ... اگه ...
به سمت من برگشت هنوز عصباني بود ولي لحنش اروم شده بود :
-رادا من خيلي وقته كه .... دور اون كارامو خط كشيدم ... رادا به جان خودت خيلي وقته ...
حرصم گرفت خيلي براش مهم بودم جونمم قسم مي خورد ؟؟؟
-هي پسر، جون عمت ... ! من جونمو از سر راه نيورده كه راه به راه بهش قسم بخوري ...
چهره ي عصباني آويد رنگ عوض كرد ،توي چشماش غم موج زد از تك تك اجزاي صورتش ناراحتي مي ريخت لبخند تلخي بهم زد وبه روبه رو خيره شد منم فكر كردم ادم قحط بود من عاشق افتاب پرست شدم ؟؟ آويد دوباره با چشماي غمگينش بهم نگاه كرد وگفت :
-رادا تو هيچي نمي دوني ... هيچي .... يعني واقعا نمي فهمي؟
با عصبانيت بهش نگاه كردم وبا متلك بهش گفتم :
-چرا مي فهمم ... آدم ناموس پرست ...
آويد پوزخند صداداري زد وگفت :
آره رادا ... اره ... به جان اوني كه دوستش دارم ، مي پرستمش ، از خودم برام عزيز تره ، بعد از خدا دارو ندارم ، هستيم توي يك كلمه خلاصه ميشه اونم اسم اونه قسم مي خورم ....خيلي وقته اين بي ناموسيارو ترك كردم .... خيلي وقته رادا ، اگه براي نگار بهم مي گي بي نا موس بايد بهت بگم ، اون مي خواست باهام دوست بشه ولي من كسي نيستم كه با بدو بيراه طرفو رد كنم هرچي باشه اونم غرور داره رفتم باهاش حرف زدم متقاعدش كردم كه نامزد دارم حالا اگه اون مشكل داره مطمئنا من نبايد به جاش جواب پس بدم ... باور مي كني رادا حرفامو ؟؟؟
معدم ميسوخت خيلي بد مي سوخت ... قلبم فكر كنم ديگه نميزد خيلي خودمو كنترل كردم كه آروم باشم وتا اخر حرفاش گوش كنم ، خداياااااا چرا من انقدر بدبختم ؟؟ چرا بايد وقتي عاشق كسي بشم كه دلشو به يكي ديگه داده ؟؟؟ كلمات آويد توي مخم مثل خار بودن وهمه ي رگاي مغزمو سوراخ مي كردن .... دوستش دارم ، مي پرستمش .... خدا پس من چي ؟ بغض كرده بودم با صداي آويد به خودم اومدم ولي بهش نگاه نكردم تا به حال زارم پي نبره ....
-رادا باور مي كني ... برام مهمه... فقط بگو با ور مي كني ..
چرا بايد براش مهم باشه ؟ شايد براي اون دختره ... توي صداش التماس موج ميزد يكي نبود بهش بگه نكن دل من داره ميتركه بسكه التماس كردو ديده نشد !
با صدايي كه سعي مي كردم نلرزه براي همين تنش خيلي پايين بود گفتم :
-اره ...
آويد با ترديد گفت :
-واقعا ... ؟؟؟
چشمامو براي ارامش خودم بستم وسرمو تكون دادم .. يعني اره .. آويد با ذوق گفت :
-رادا منو كه مي بخشي ؟؟؟ به خدا هر چي گفتم وهر كاري كردم به خاطر خودت بود ....
قلبم خيلي نا مرتب ميزد از خودم پرسيدم مي توني ببخشيش ؟؟ مگه مي شه نبخشمش ؟ حتما مي بخشش ... !احساس خفگي مي كردم با اين حال گفتم :
-مي دونم ... اره ...
آويد با خوشحالي خنديد ودستاشومثل بچه ها بهم كوبيد وگفت :
-خوب پس مشكل حل شد بريم به بقيه ي خريدمون برسيم ...
چه ذوقيم ميكنه... بخوره تو سره اون دختره ي بد تركيبه ، زشت حالا كه زد توي برجك من با خوشحالي ميگه مشكل حل شد به بقيه ي خريدمون برسيم، اخه لندهور مگه براي ادم جون مي زاري براي اينكه حرصمو نشون ندم از بينه دندوناي كليد شدم گفتم :
-نه لطفا بريم هتل خستم ....
آويد نفس عميقي كشيد وبا ناراحتي به سمتم برگشت اينو از سنگيني نگاهش مي شد فهميد با صداي آرومي گفت :
-ناراحتي هنوز از دستم ؟؟ رادا باور كن به خاطر خودت بود ...
-نه آويد خستم ظهر هم نخوابيدم اگه ميشه برسونم هتل وگر نه ... با تا كسي مي رم ...
آويد در حالي كه ماشينو روشن مي كرد با حرص گفت :
-خوب ديگه چي ... داشتي مي گفتي ... كه با تاكسي مي ري ؟؟؟
بدون اينكه جوابشو بدم سرمو به پشتي ماشين تكيه دادم ،دست كسي رو روي شونم حس كردم سونيا بود ... هه پس اونم فهميد بدبخت تراز من كسي نيست ... گفتم كه اين عشق مثل زهر مي مونه ....
به هتل كه رسيديم نفس عميقي كشيدم ودوباره نقاب هميشگي رو زدم با چهره بي تفات از ماشين پياده شدم سونيا هم در عقبو باز كرد وسريع پياده شد رو به آويد گفتم :
-ممنون كه رسونديم ...
بعد به سمت سونيا برگشتموگفتم :
-تو نمي خواي بري به خريدت برسي ...
سونيا با ناراحتي بهم اخم كرد وگفت :
-نه ...
-برگشتم سمت آويد وگفتم :
-تو برو ديگه خدا حافظ ...
بدونه اينكه منتظر جواب باشم سريع رفتم به سمت هتل سونيا توي راه همش با نگراني بهم نگاه مي كرد وارد ا تاق كه شديم لبخند نصفه نيمه اي براش زدم وگفتم :
-حالم خوبه ... يعني بهتر از اين نميشه .... سونيا نگران نباش ...
لباسامو در اوردم مسكنم رو خوردم تا بلكه درد معدم اروم بشه وبعد خودمو روي تخت انداختم بغض بدي توي گلوم بود ولي نميزاشتم سرباز كنه ... مسكنم خيلي زود اثر كرد .... درد معدم اروم شده بود ولي انقدر فكر توي مغزم بود كه فضاي اتاق براش كوچيك بود سريع بلندشدم ولباس پوشيدم وقتي به خودم اومدم نگاهم روي سونيا ثابت موند كه اماده شده كنار در ايستاده بود با تعجب گفتم :
مگه توهم ميايي ؟
با ناراحتي سري تكون داد وبه اجبار لبخند زد وگفت:
-من رفيق نيمه راه نيستم هرجا بري ،چه بخواي ،چه نخواي پشت سرت ميام
لبخندي به مهربونيش زدم وراه افتاديم سواريكي از تاكسي هاي هتل شديم وراه افتاديم نمي دونستم كجا فقط مي دونستم داريم مي ريم ودور مي شيم ،منم همينو مي خواستم ... به خودم كه اومدم توي ساحل جلوي كشتي يوناني نشسته بودموسونياهم كنارم بود با اينكه اونجا اونوقت شب نسبتا شلوغ بود وهواي شرجيش بيشتر باعث خفگيم ميشد اما ارامشي داشت كه تا حالا هيچ جا پيدا نكرده بودم توي سكوت زل زديم به تاريكي شب وصداي گوش نواز موجها از هر موزيك بي كلامي زيبا تر بود چقدر دلم مي خواست الان گيتارم پيشم بود ... آويد ،آويد كجايي كه ببيني با من چي كار كرديبا رادا فرزانه .... كي فكرشو مي كرد روزي من اينجا با اين حال نشسته باشم ؟
اين چند روزخيلي با خودم فكر كردم تصميم گرفتم نزارم رادا بشكنه ،حالا به هر شكلي كه شده ، هجده سال نذاشتم از اين به بعد هم نمي زارم ، خيلي عادي رفتار مي كردم وهمه چيز رو مثل قبل توي خودم مي ريختم مني كه خدا خدا مي كردم زودتر زمان مسافرت مون برسه الان خدا خدا مي كنم زودتر تموم بشه ، به طور نا محسوسي از آويد دوري مي كنم چون نمي خوام بيشتر از اين غده ي چركي توي قلبم سرباز كنه ،خنده داره براي همه جوانه ي زيباي عشقه براي من غده ي چركي شايد سونيا راست مي گه عاشق شدنمم به آدم نرفته ....
فردا قرار بود برگرديم بچه ها همه ناراحت بودن ولي منو سونيا خوشحال بوديم وقتي سونيا رو مي ديدم كه با ناراحتي من ناراحت ،با خوشحالي من خوشحال وبا اخمم اخم مي كنه شرمنده ميشدم كه چرا هيچ وقت قدرشونمي دونستم ... با زنگ گوشيم نگاهمو از سونيا گرفتم وگوشيم رو كه روي تختم افتاده بود رو برداشتم آويد بود ،از بعد اون روز ديگه باهام تماس نگرفته بود دكمه ي سبز رنگو زدم وگوشي رو به گوشم چسبوندم :
-الو ...
-سلام ...
-سلام ... كاري داشتي ؟؟؟
آويد بعد از چند دقيقه مكث گفت :
-اره ... مي خواستم بگم با سونيا آماده بشيد بريم خريد ... اون روز كه نشد ...
سريع گفتم :
-نه مرسي نيازي نيست ،الان هم تازه از بيرون اومديم خسته ايم ... ممنون كه يادت بود
آويد با صداي گرفته اي گفت :
-خواهش مي كنم ... به هر حال بهم خوردن برنامه ي اون روزتون تقصير من بود .... رادا ...
يه لحظه جا خوردم آويد چنان اسممو با التماس گفت كه شكه شدم ، بعد از چند ثانيه به خودم اومدم وگفتم :
-بله
نفس عميقي كشيد وبا همون صداي گرفته كه لرزشو توش احساس مي كردم گفت :
-هيچ وقت دروغ نگو نه تنها به من به هيچ كس ديگه ...
چشمام چهارتا شد وگفتم :
-من كي دروغ گفتم ؟
تن صداش كمي اوج گرفت وگفت :
-وقتي نبخشيدي لازم نيست بگي بخشيدم ... بچه خر نمي كني ....!
با گيجي فقط گفتم :
-آويد ....
اين بار اروم گفت :
-ببخشيد ... ببخشيد ... مزاحم ارامشت شدم ... خدا حافظ ...
بدونه اينكه منتظر جواب من باشه قطع كرد شوكه شده بودم چند لحظه همين طور به گوشيم نگاه كردم آرامش من خيلي وقته از بين رفته ،ارامشي كه به زور به دستش آورده بودم با اومدن عشق تو از بين رفت ،الان تو مزاحم ارامشم نيستي بلكه باعث ارامشمي ، كه خودت داري ازم دريغش مي كني تا به خودم اومد با ياد حرفاي آويد به خودم فحش دادم يعني انقدر ضايع بودم نگاهم روي سونيا خشك موند بيچاره مثلا مي خواست يه مسافرت با من بياد كه بهش خوش بگذره با يه تصميم اني گفتم :
-سونيا پاشو ...
سويا با گنگي گفت :
-هان ...
-آهان ... مي گم پاشو بريم خريد ...
-ديوانه شدي ... الان ...
-آره پاشو ...
بي توجه به نگاه متعجب سونيا به مژگان كه اونم دسته كمي از سونيا نداشت نگاه كردم وگفتم :
-چرا نشستي پاشو ديگه ...
مژگان سريع دستاشو بالاي سرش گرفت وگفت :
-منو بي خيال خستم فقط دلم خواب مي خواد ..
با ترديد گفتم :
-مطمئني ؟؟؟
سرشو به نشونه ي اره تكون داد منم سريع لباسم رو عوض كردم گوشيمو برداشتم دستم چندلحظه روي شماره ي آويد ايستاد ... ضربان قلبم تند ميزد ،نفس عميقي كشيدم وروي اسمش رو فشردم وتماس برقرار شد بالاخره هر چي نباشه عاشقم ، دلم نمي خواد حتي دقيقه اي ناراحت باشه ،حالا درسته كه اون منو نمي خواد ،با ياد اين موضوع قلبم از ناراحتي فشرده شد ... هنوز بوق دوم نخورده بود كه آويد سريع گوشي رو برداشت وبا نگراني گفت :
-الو ... رادا ...
با شنيدن صداش آرامشي سر تاسر وجودمو پر كرد لبخند ملايمي زدم وگفتم :
-هنوز رو حرفت هستي ...
آويد با گيجي گفت :
-كدوم حرف ..
-كه بريم خريد ديگه ... منو سونيا آماده ايم وتا يه ربع ديگه پايينيم اگه روي حرفت بودي بيا وگرنه خودمون مي ريم ..
وتماس رو قطع كردمو نفس عميقي كشيدم مژگان حواسش به گوشيش بود ولي سونيا مانتو به دست با چشماي متعجبش بهم زل زده بود نگاه ملتمسمو بهش دوختم ، لبخند محوي زد وسري تكون داد شروع به آماده شدن كرد سريع رفتيم پايين تا پامونو از هتل بيرون گذاشتيم آويد خوشتيپ كرده تكيه داده بود به ماشينش سرش پايين بود وكفشاشو نگاه ميكرد پيش خودم گفتم ،بميرم بچم چه سربه زير شده با اين فكر نا خود آگاه لبخندي روي لبم نشست كه با سقلمه ي سونيا سريع جمعش كردم خدارو شكر آويد سرش پايين بود ونديد همين طور كه به سمتش مي رفتيم سونيا گفت :
-چه به موقعه ...
لبخندم كش اومد كه سونيا با بي رحمي گفت :
-يادت باشه رادا ... اون مال تو نيست به خاطر خودت مي گم كه بهش دل نبندي ...
با ناراحتي لبخندمو جمع كردم آويد با ديدن ما لبخند پتو پهني زد وگفت :
-سلام به دختراي گل
بعد رو به من كرد وچشمكي زد وگفت :
-شما چه طوري خانم خانوما...
توي دلم قند اب شد ولي وقتي ياد حرف سونيا افتادم خودمو جمع كردم وبا خونسردي يه تاي ابروم رو بالا انداختم وگفتم :
-چيه خوشحالي آويد شايسته ؟؟؟؟
با بدجنسي ابروهاشو بالا انداخت وبا خنده گفت :
-حالا ... حالا ...
عقلم با نامردي گفت :حتما از عشقش خبري شده .... آويد به ماشين اشاره كرد وگفت :

-بفرماييد ....
با ناراحتي سوار ماشين شديم وآويد بعد از روشن كردن پخش ماشين راه افتاد ..... بعد از پارك ماشين پياده شديم آويد با ديدن من اخمي كرد وراه افتاد قيافش خيلي عبوس شده بود تعجب كردم هنوز خيلي نرفته بوديم كه باعصبانيت به سمتم برگشت درحالي كه سعي مي كردصداش بالا نره گفت :
-مگه من نگفتم دوست ندارم مانتوي كوتاه بپوشي ؟؟؟ كوتاهيش بخوره تو سرم چرا انقدر تنگه ؟؟؟
از حرف آويد تعجب كردم نگاه متعجبمو به مانتوم انداختم درسته كوتاه بود ولي به اين شدتي كه آويد مي گفت تنگ نبود ... نگاه متعجبم رفت سمت سونيا اونم بدتر از من بود اخه مانتوي سونيا خيلي تنگ تر وكوتاه تر بود تا خواستم دهن باز كنم آويد اومد دستمو گرفت وراه افتاد با ناراحتي گفت :
-اينم تنبيهت تا ديگه مانتوي كوتاه نپوشي
در حالي كه خودمو ناراضي نشون مي دادم ولي توي دلم قند اب مي شد... چه تنبيه شيريني ... جداي از اخم وتخم آويد موقع نگاه كردن بعضي از پسرا ومردا همه چيز خوب بود تعجبم زماني بيشتر شد كه سونيا جلو آويد شماره گرفت وآويد با شيطنت گفت :
-آفرين سونيا ببينم چقدر شماره مي گيري ،اگه از شش تا بيشتر شد بستني مهمون من ....
سونيا با بدجنسي ابرويي بالا انداخت وگفت :
-شده برم التماس كنم هرچي كارت ويزيته جمع مي كنم ....
آويد خنديد وگفت :
-فقط برا ي بستنيييييييي .؟
سونيا با شيطت ابروهاشو بالا نداخت وگفت :
-از تو بستي كندن هم غنيمته ...
آويد در حال كه به دست من فشار بيشتري مي داد با لبخند گفت :
-خيل خوب بهت همينجوري بستني مي دم ولي جون هركي دوست داري ابروي مارو نبر.......
داشتم شاخ در ميوردم نه به زماني كه منو ديد وبا اون عصبانيت برخورد كرد ،نه به الان ورفتارش باسونيا ،هر چي انتخاب مي كردم ومي خواستم بخرم آويد اجازه نمي داد كه پولشو بدم وخودش سريع حساب مي كرد عصباني به سمتش برگشتم وگفتم :
-آويد اين كارا يعني چي ؟؟؟ خودم مي خوام حساب كنم
آويد با مظلوميت سرشو كج كرد وگفت:
-خوب خانم گل مي خواستم مردت باشم ...
مخم سوت كشيد ... يعني چي ؟ گفتم :
-هاااااااااااان ؟
سونيا كه كنارم ايستاده بود واجناس مغازه رو زيرو رو مي كرد با مسخره بازي گفت :
-آهان ....
آويد بي توجه به سونيا گفت :
-منظورم اينكه زن وقتي يه مرد كنارشه دست توي جيبش نمي كنه ....
الهي بميرم براش ... عقده ي مرديت داره بچم ...... نفس عميقي كشيدم وگفتم :
-خوب برو اون طرف وايسا تا كنار من نباشي ومن خودم پولشو حساب كنم ..
با تخسي ابرو بالا انداخت وگفت :
-نچ ،نمي خوام ...
منم بدتر از اون گفتم :
-منم نمي خوام كه تو حساب كني ....
سونيا ميانه داري كرد وخيلي خونسرد گفت :
-رادي چي كارش داري بچرو جو گير شده مي خوا حساب كنه ... ولش كن
بعد هم به سمت آويد برگشت وگفت:
-تو هم حساب كن تا جونت بالا بياد ... اصلا بيا كنار من وايسا مال منو حساب كن
هركاي مي كردم آويد نمي ذاشت حساب كنم منم زدم به بيخيالي وكلي سوغاتي براي منير جون وپدربزرگو شكرانه ومحمد خريدم ،وبعد از كلي التماس سونيا اجازه داد به عنوان يادگاري براي عمو وخاله ساره هم چيزي بگيرم آويدم كه نمي دونم چش شده بود با ذوق همه ي اونا رو كه حساب مي كرد هيچ ... كلي هم لباس براي من مي خريد كه حرصم رو در اورده بود ولي پيش خودم نمي تونستم اعتراف نكنم كه از بودن آويد كنار خودم لذت مي بردم وكلا روي فرش نبودم وتوي عرش سيرمي كردم ...
بعد از كلي خريد آويد ما رو به كافيشاپ برد وطبق قولي كه بهمون داده بود برامون بستني گرفت ونذاشت هيچ چيز ديگه اي سفارش بديم ،به جرئت مي تونم بگم بهترين شب زندگيم بود لباسايي رو كه آويد خودش برام انتخاب كرده بود رو توي ذهنم هك كرده بودم وپيش خودم مي گفتم اگه مي تونستم ميذاشتمشون توي ويترين واز صبح تاشب شب تا صبح بهشون زل ميزدم چون مطمئن بودم دفعه ي بعدي وجود نداره آويد كس ديگه اي رو دوست داشت وبه زودي به اون مطعلق مي شد باياد آوري اين موضوع حالم گرفته شد چيزي مثل يه توپ بزرگ توي گلوم جا خوش كرد نفس عميقي كشيدم بلكه بغضم رو بخورم اما نشد قاشق پربستني رو كردم توي دهنم ولي بازم پايين نرفت به خودم تشر زدم هي رادا جمع كن خودتو دختر .... اين چه وضعشه ؟ مي خواي همه چيزي رو خراب كني ... ؟ ارم باش اروم ... وقتش كه برسه مي توني خودتو خالي كني از اين بغض و كينه .... ديگه نمي تونستم بقيه ي بستنيمو بخورم وشروع كردم باهاش وررفتن ،خوش به حال اين بستني ،حتي اينم از من خوشبختتره كه مي تونه بره توي بدن آويد .... كلافه شده بودم داشتم به بستني هم حسودي مي كردم ... دوست نداشتم ، نه من اين رادا رو دوست نداشتم ... رادا هيچ وقت حسودي نمي كرد محكم باش دختر ... حس بدي داشتم با صداي سونيا به خودم اومدم وبا تعجب بهش نگاه كردم وگفتم :
-چي گفتي ؟
با نگراني بهم زل زد وگفت :
-حالت خوبه رادا ... چرا بستنيتو به اين روز در اوردي ؟
نگاهي به ظرف بستنيم انداختم اه از نهادم برخواست قاشق رو توي ظرف رها كردم وبه پشتي صندلي تكيه دادم از بس به بستني ور رفتم بودم همش اب شده بود نگاهم به سمت آويد كشيده شد كه با ناراحتي داشت به من نگاه مي كرد وقتي نگاهم رو متوجه خودش ديد با ناراحتي گفت :
-مي خواي بگم برات عوض كنن ؟
از ناراحتيش حس بدي پيدا كرد صاف سر جام نشستم وگفتنم :
-نه مرسي خيلي خستم ...
آويد سري تكون داد وگفت :

-آره مي دونم ...
نگاهش طوري بود كه انگار مي گفت ،اره خودتي .. !!!!!!!!!!
سونيا سريع گفت :
-واي راست مي گه منم خيلي خستم فقط فرق منو رادا اينه كه من خسته كه باشم گشنم ميشه ولي رادا نه ...
آويد نگاه بدي به سونيا كرد كه خفه خون گرفت وساكت شد بعد هم با ناراحتي از جا بلندشد وگفت:
-بريم ...
وخودش زودتر از ما از كافيشاپ خارج شد سونيا با دست به كمرم زد وگفت :
-اينم مثل خودت ديوانس خدا خوب درو تخته رو با هم جور كرده ...
با ناراحت به سونيا نگاه كردم وگفتم :
-آويد براي من نيست ... اون كس ديگه اي رو دوست داره ...
بدون توجه به سونيا با ناراحتي سرمو پايين انداختم انداختم وبه سرعت قدمام افزودم آويدكلافه توي ماشين نشسته بود با ناراحتي كنارش نشستم ولبخند نصفه نيمه اي بهش زدم كه آويد يه دفعه گفت:
-عاشقي....
همين لبخندم از روي لبم پريد وبا حرص گفتم :
-حالت خوبه ؟ اين تويي كه عاشقي نه من ...
آويد با دودلي بهم خيره شده بود كه سونيا هم سوار ماشين شد ،آويد بدونه اينكه چيزي بگه راه افتاد ....
عصر ساعت چهار پرواز داشتيم قرار بود صبح اول وسايلامونو مرتب واماده كنيم بعد براي اخرين بار كنار دريا بريم بعد از اينكه لباس پوشيديم كنار دريا رفتيم ،باپيشنهاد بچه ها جت اسكي اجاره كرديم اول از همه شادي ورضا رفتن ورايا رو به مژگان سپردن بعد هم مژگان وپويان نوبت ما كه شد منو سونياگفتيم با هم ميريم اما پسره كه مسئولش بود گفت تنهايي از پسش برنميايم وخواست همراهيمون كنه كه آويد با اخم رو به پسره گفت :
-لازم نكرده شما بريد خودمون هستيم ...
بعد هم نگاهش رو به رضا دوخت وگفت :
-سونيا با تو ... منم با رادا
معذب پشت آويد نشستم با شيطنت بهم نگاه كرد وگفت :
-قول مي دم نخورمت بيا جلوتر اگه سرعت بگيرم افتادي ...
رضا وسونيا حركت كرده بودن كه من كمي به آويد نزديك شدم ولي نه اون قدر كه بهش بچسبم با دستام بزوهاشو گرفتم آويد خنده ي بلندي كرد وبا بدجنسي وشيطنت گفت :
-بزن بريم ....
وبعد با سرعت راه افتاد ،اب به پاهام مي ريخت ولي وحشتناك ترش اين بود كه اويد داشت خيلي جلو ميرفت ،رضا بهش علامت مي داد نره ولي اويد به گوشش نمي رفت منم از ترس زبونم بند اومده بود واز
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه غم و عشق | ستاره صولتی کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , رمان ...... رمان ...... رمان , تاپ رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 56- رمان یک شنبه ی غم انگیز , دنیای رمان - رمان گاهی خوشی گاهی غم Mina.LoveStar , رمانی ها - عشق فلفلی - Blogfa ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46734

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا